جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 6 آذر 1391 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان با ديدن آنها نبرد متوقف شد و لرد يك نگاه عاقل اندر سفيه به دامبلدور كه چوبدستي اش را به حالت دوئل نگه داشته بود و يك نگاه به سوروس اسنيپ كرد و گفت : اوه... سوروس خوب شد كه اومدي در حال حاضر نيروي مرگخوارانم خيلي بهت نياز دارن.

آلبوس كه صورتش از خشم قرمز شده بود گفت :‌ تام! بهتره الكي صحبت نكني سوروس با منه.

لرد جلو آمد و تنه اي به آلبوس زد كه او حتي به اندازه ي يك پر هم نلغزيد و گفت : سوروس بيا بريم ديگه كافيه! بايد بزنيم اين پير مرد و اون دار و دستش و اين بچه ها رو يك بار براي هميشه از بين ببريم.

در اين ميان سوروس كه به شدت سر در گم بود و نميدانست چه كند گفت : آلبوس من هيچوقت بهت خيانت نميكنم... سپس اسنيپ با آامش چوبدستي اش را در آورد و با سرعتي باورنكردني آن را به سمت لرد گرفت و نعره زد : آواداكداورا...

ناگهان دگيري دوباره شروع شد...

اعضاي مفل از هر سو تحت محاصره قرار داشتند و به شدت در اقليت بودند در يك سو دامبلدور با تمام توان براي خود راه باز ميكرد و به سوي لرد مي آمد و در طرف ديگر لرد با وحشيگري مرگخواران و محفلي ها را با افسون هايش پرتاب ميكرد تا به هري برسد...

اما ناگهان افسوني نوراني به طور اتفاقي به لرد برخورد كرد و او را به شكلي غير قابل تصور پرتاب كرد كسي كه آن طرف ايستاده بود جيمز پاتر بود كه در آن لحظه چهره اش پر از خشم و نفرت بود و با عصبانيت گفت : حق نداري دست كثيفتو به پسر من بزني...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس در 1391/9/6 21:35:28
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 6 آذر 1391 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد برگشت، فقط یک نگاه کافی بود تا هری وی را بشناسد؛ تک تک اجزای چهره اش شبیه خودش بود بدون ذره ای تفاوت.

-‏ پدر؟

جیمز پاتر برگشته بود، جیمز پاتر!

-‏ نــــــــــــــــــــــــه!

و شلیک انفجاز خشم لرد، ستون های سرسرا را لرزاند.

-‏ بکشیدشون؛ نباید از اینجا فرار کنن!

جیمز پاتر در حالیکه سعی میکرد در برابر حمله ی ناگهانی مرگخواران مقاومت کند، فریاد زد:

-‏ هری، زود باشین برین، بقیه رو بردار و برو، زود باش هری.

-‏ نه پدر نه، من تنهات نمیذارم، تا آخرین لحظه با هم میمونیم! هرمیون، زود باش از لپرکان ها استفاده کن و محفل رو خبر کن. اونا میتونن کمکمون کنن!

-‏ باشه هری، سعیم رو میکنم!

در حالیکه هرمیون سعی داشت با استفاده از لپرکان ها محفل ققنوس را خبر کند، هری و جیمز و بقیه ی اعضای ارتش دامبلدور سعی میکردند که جلوی ارتش بیست میلیونی() مرگخواران رو بگیرن!

-‏ هرمیون، ما نمیتونیم بیشتر از این مقاومت کنیم، هر جوری شده باید از اینجا فرار کنیم، پس چی شد محفل؟

-‏ بهشون خبر دادم، خیلی زود میرسن اینجا.

یک ربع بعد:

صدای آپارات های پی در پی حواس همه ی افرادی رو که داخل خونه در حال جنگ بودند رو پرت میکنه، اعضای محفل ققنوس رسیده بودند و در پیشاپیش اونها، البوس دامبلدور و سورس اسنیپ ایستاده بودند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 5 آذر 1391 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت نشسته بود و نوشابه کدو حلوایی میل می کرد .
مرگخواری امد و گفت : سرورم انها اینجان ..... .
ولدمورت پا شود و ارام حرکت کرد و از در بیرون رفت .
بلا تریکس لونا رو گرفته بود . هری نمی دانست که چه کند یک دفعه زخم قدیمی اش سوخت . ممکن نبود ؟ اون برگشته ؟
همه اعضا ارتش ناله کردن لرد ولدمورت رو به روی انها بود .
- هری پاتر ، پسری که قهرمان شده ، هه فکر کردی می تونی بزرگ ترین جادوگر بکشی ؟ من رو ؟ منی که بیش تر از هر کس دیگه ای با مرگ بازی کردم ؟ بمیر اوادا کد..... .
ناگهان مردی ظاهر شد و طلسم منحرف کرد .
هری با تعجب به ان مرد نگاه کرد ان مرد شبیه خودش بود . خودش .
پدر ؟
مرد برگشت خودش بود جمیز پاتر بزرگ برگشته بود .
..... ادمه دارد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 4 آذر 1391 16:17
نمایش جزئیات
آفلاین
هري از اينكه پس از مدت ها با اعضاي الف دال به ماموريت ميرفت بسيار خوشحال بود ولي با ديدن آنها به ياد ماموريت سخت و خطرناكشان و احتمال كشته شدن همه شان در اين ماموريت افتاد.

هري يك قدم جلو آمد و پس از سلام و احوال پرسي با آنها شروع به توضيح نقشه هايش داد...

هري كه چهره اش كاملا جدي بود گفت : همونطور كه ميدونيد بلاتريكس لسترنج و گروهي از مرگخوارانش دوباره در اطراف دره ي گودريك ديده شدن و ما بايد اونها رو دوباره از بين ببريم اما اول ما بايد محل دقيق اونها و همينطور تعداد دقيقشون رو بفهميم من خودم چندين محل پيشنهاد دارم كه اوليش ميشه خونه ي قديمي پدر و مادرم!

نويل و لونا يك صدا گفتند: آخه چرا اون بايد اين خطر رو به جون بخره و بره اونجا؟؟؟

هري لبخند كوچكي زد و گفت : چون اونجا جايي بود كه لرد يك بار قدرتش رو از دست داده و احتمالا ميره اونجا اما اگر بريم اونجا و ببينيم كه روستا به طور كامل متروك و خالي شده يعني اونا به روستا حمله ككردن و يا كل مردم رو از بين بردن يا مردم رو به زور از اونجا بيرون كردن و يا حتي زندانيشون كردن و به همين دليل هر كدوم از خونه هاي روستا هم ممكنه محل مخفي شدن مرگخوارا باشه، ضمنا اين ماموريت خيلي خطرناكه هر كس ككه نميتونه بياد از همين الان بره...

اعضاي الف دال همه با او دست دادند و با او ماندند سپس هري آنها را از خانه بيرون برد و آنها با صداي پق بلندي به سوي دره ي گودريك آپارات كردند.

دره ي گودريك محل اختفاي مرگخواران

لرد سياه در خانه اي بزرگ روي صندلي اش نشسته بود، چشمانش سرخ و ترسناك تر از هميشه بود و همچنين اكنون پارگي هاي كوچك و بزرگي در رداي سياهش وجود داشت و چهره اش نيز حالت هايي از جنون و وحشيگري در خود داشت، حالت هايي كه بلاتريكس تنها كسي بود كه ميدانست به خاطر مرگ نجيني به وجود آمده بودند...

كمي دورتر از دره ي گودريك

اعضاي الف دال كه همه رداها و شنل هايشان را محكم به دور خود پيچيده بودند به آرامي به سمت روستا حركت كردند ولي ناگهان از آن طرف صدايي آمد و زني با چهره اي وحشتناك به سمت آنها حمله كرد و لونا را گرفت و به زمين انداخت اعضاي الف دال به سختي و با انجام انواع افسون ها موفق به گرفتن او شدند و هري پس از بررسي او متوجه شد كه....


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس در 1391/9/4 16:38:25
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 3 آذر 1391 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خشم و کینه در چشم های لرد سیاه موج می زد . از زمان شکست مرگخوارانش در هاگوارتز و از همه مهمتر نابود شدن نجینی عزیزش حالت چشمان لرد سیاه تغییری نکرده بود. بلاتریکس به خوبی می دانست خشم لرد محبوبش زمانی کم می شود که هری پاتر به دست لرد کشته شده باشد و برای دست یافتن به این رویا حاضر بود از زندگی اش مایه بگذارد.
در خانه ی گریمولد
جینی که به تمام اعضای ارتش دامبلدور خبر داده بود سراسیمه پیش هری برگشت و گفت :
هری به همه خبر دادم تا چند دقیقه ی دیگه اعضای ارتش اینجان .
-خوبه .
-هری نقشه ای داری؟
-بله . وقتی بقیه رسیدن براتون توضیح می دم.
جینی و رون به هم نگاه کردن و هر کدام دوست داشتن بفهن نقشه ی هری چیه.پس از چند دقیقه صداهایی از بیرون از اتاق به گوش رسید .اعضای ارتش رسیده بودند.هری رون و جینی باهم از اتاق بیرون رفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 3 آذر 1391 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
در دره گودریک
زنی که لباس سیاه رنگی پوشیده بود وارد اتاقی شد . تمام مرگ خوار ها جدید و کمی قدیمی حضور داشتن و سر میز مردی نشسته بود که چشم های قرمزی داشت نام اش لرد ولدمورت بود .
لرد ولدمورت نقشه کشیده بود که نه تا جاودانه ساز درست کند و برای اطمینان ان ها رو در مخفی ترین جا پنهان کرده بود و کسی که تو هاگوارتر مرده بود یک بدل بود . بلاتریکس به سمت میز رفت و زانو زد و گفت : سرورم همون طور که گفتید محفلی ها رو از وجود خودم با خبر کردم .
لرد گفت : افرین بلاتریکس این جوری هری پاتر خودش میاد دنبال ات و تو چنگ من می افته و این بار حتما می کشمش .
لرد ولدمورت گفت : همان طور که می دونید من و پاتر با هم ارتباط داشتیم پاتر فکر می کنه من مردم و ارتباط ما تمام شده ولی این طور نیست من بر علیه اش از فن جفت شدگی استفاده می کنم .

نبود مار عزیز اش لرد سیاه را ناراحت می کرد .
لرد با خودش گفت : نینجی انتقام ات رو حتما می گیرم . این دفعه دنیا به نابودی می ره قسم به خون سالازار اسلایترین که این کار می کنم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 3 آذر 1391 01:54
نمایش جزئیات
آفلاین
جینی که تو اتاق مخفی هری و رون نبود ( به الفیاس : ) ولی صدای هری رو شنید و از اتاق بغلی به سرعت خودش رو به اونجا رسوند ، نفس نفس زنان گفت :

-کسی منو صدا زد ؟

هری با دیدن جینی یادش رفت هدف اصلیش چی بوده و با سرعت آرومی به جینی نزدیک شد . با صدای آروم و عاطفانه ای در گوش جینی گفت :

-بله عزیزم کارای زیادی باهات دارم .

رون در حالی که چهرش از خشم و خجالت همزمان از این قرمز تر نمیشد از جاش بلند شد و مشتی به کمر هری زد . هری که دوباره یادش اومد چه کاری داشت ، کمی از جینی فاصله گرفت ، سرفه ای کرد و با صدای گرفته ای گفت :

-آها یه مساله مهم تر . باید ارتش الف دال رو جمع کنیم و بریم دره گودریک . یه ماموریت خیلی مهم اونجا باید انجام بشه .
-چه ماموریتی ؟ و چرا الف دال ؟ چرا با محفل نمیریم ؟
-یادته مامانت بلاتریکس رو کشت ؟ الان اطلاعاتی جمع کردیم که بلاتریکس هنوز زندست و مشغول انجام کارهایی تو دره گودریک هست . محفل رو نمیتونیم ببریم چون نمیخوایم که صداش بلند شه و همه خبر دار بشن . باید با یه گروه مخفی تر بریم تا خبرنگار های پیام امروز نریزن وسط دره گودریک مزاحممون بشن .

جینی به سرعت از اتاق بیرون رفت تا بقیه الف دالی ها رو خبر کنه . هری به آرومی به تختش برگشت و نشست . رون کمی قدم زد و به طرف هری رفت . با صدای خیلی آرومی گفت :

-چند بار بهت گفتم اینقد روابط عاشقانه با خواهر من ، جلوی من برقرار نکن ؟ ناخودآگاه مجبور میشم با مشت بیام تو دهنت .

هری نگاهی به رون انداخت و چشمکی بهش زد . از سر جاش بلند شد و از اتاق خارج شد . میدونست که آینده خوشی تو دره گودریک منتظرش نبود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضوی از طرفداران گلرت گریندلوالد
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1391 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


- پروژه در چه وضعیه؟

- تقریبا همه ی اعضای شناخته شده و شناخته نشده ی مرگخواران رو که در جنگ هاگوارتز حضور داشتن رو دستگیر کردیم. دیگه داره تموم میشه.

رون بعد از گفتن این جمله، دوباره مشغول روشن و خاموش کردن چراغ های اتاق مشترکش با هری شد! کاری که بعد از گذشت سه سال از روزی که اونو گرفته بود، هنوز ترکش نکرده بود.

هری بعد از نیم ساعت خیره شدن به دست های رون و فکر کردن به اتفاقات 3 سال گذشته، ناگهان بلند شد.

- چی گفتی رون؟ دیگه داره تموم میشه؟ منظورت از این حرف چیه؟

- هیچی بابا، من که منظوری نداشتم، این پرونده هم داره تموم میشه، فقط یکی دو نفر از اعاضی لیست هنوز موندن که نتونستیم پیداشون کنیم که آورور های تحت فرمانمون در تلاشن تا پیداشون کنن. منظور خاصی نداشتم!

- کیا؟ کدوم یک از مرگخوار ها هنوز پیدا نشدن؟

در صدای هری اضطراب و ترس خاصی موج میزد، ترسی که آخرین بار 3 سال پیش و در زمان آخرین رویارویی اش با لرد ولدمورت به سراغش آمده بود.

- اممممم... یکی دو تا از همون سیاه سوخته های اسمشو نبر دیگه، چیکارشون داری آخه؟

هری از حالت چشمان رون فهمید که باید منتظر خبر های بدتری باشه، برای همین درحالیکه کنترل صداش رو از دست داده بود دوباره پرسید:

- کیا؟ زود... بگو... رونالد ویزلی!

رون فقط فرصت گفتن این دو کلمه رو داشت قبل از اینکه هری به سمتش حمله کنه:

- بلاتریکس، دالاهوف.

هری با شنیدن نام بلاتریکس در جای خودش میخکوب شد؛ تمامی زندگی گذشته اش در جلوی چشمانش آمدند، از خنده ی وحشیانه ی او در زمانی که سیریوس رو کشت تا قیافه ی بهت زده اش هنگامی که طلسم مالی ویزلی به او خورد:

- ولی بلاتریکس مرده، هممون دیدیم که مادرت اونو کشت، طلسم مرگ به اون خورد، ...

- و همینطور جنازه ش رو برداشتیم و بررسی هم کردیم و ... . میدونم هری، ولی انگار اشتباه میکردیم، اطلاعات ما موثقه، از کسایی که دستگیر کردیم، این اطلاعات رو بدست آوردیم.

هری در حالیکه از نا امیدی نمیدونست چیکار کنه، نشست و با ترس پرسید:

- الان کجاست؟

- اونطوری که آخرین مرگخوارای دستگیر شده گفتن، از حوالی دره گودریک به اونا فرمان میداده و ...

- دره گودریک؟ جینی! زود باش بریم، زود باش..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 2 مهر 1391 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه جسد هوگو را روی زمین گذاشته بود و با چشمانی خالی از احساس به او خیره شده بود.هیچکدام از مرگخواران قادر به تشخیص حالت ارباب نبودند.

-عصبانیه؟
-نه...فکر نمیکنم...پلک نمیزنه.فکر میکنم غمگین باشه.شایدم متعجب!
-من میگم خوشحاله.از شر اون چاییای سه روز جوشیده خلاص شد.
-بیشتر متفکر به نظر میرسه!به نظر من داره فکر میکنه که چطور میشه این سوراخا رو پر کرد!

لرد سیاه چند دقیقه دیگر کنار جسد هوگو نشست...تا اینکه...

ترق!

لرد وقار و متانت چند دقیقه پیشش را از دست داد.به سرعت از جا بلند شد و طلسمی روانه لودو کرد.
-جا قحطیه ، روی سر من آپارات میکنی؟یعنی تو قبل از آپارات به فرق سر من فکر میکردی؟کلیسیمسیوس!

لودو به آرامی از روی زمین بلند شد و به پرواز در آمد.از چهره اش مشخص بود که درد زیادی را تحمل میکند.مرگخواران خیلی زود منشا درد را پیدا کردند.موهای لودو به طرز عجیبی سیخ سیخ شده بود.طوری که انگار دستی نامرئی لودو را از موهایش به هوا بلند میکرد!
-آآآخ...کمک..ارباب اشتباه کردم.منو ببخشین.خواستم مطمئن بشم میام پیش شما.خبرای مهمی دارم.چوب دستیم.چوب دستیمو گرفتن محفلیا.شما باختین.شما منحلین....اصلا شما دیگه ارباب نیستین!

با توقف طلسم توسط لرد، لودو سقوط کرد.لرد به آرامی بالای سر لودو رفت و پرسید:
-درباره کدوم چوب دستی حرف میزنی؟ابرچوب دستی؟

لودو با سرش تایید کرد.درست در همین لحظه چشمش به تری افتاد که بغض کرده و گوشه اتاق نشسته بود.طولی نکشید که اشک از چشمان تری جاری شد.
-مگه فراموش کردی؟تو همین چند ساعت پیش اون چوب دستی رو به عنوان هدیه ولنتاین به من دادی!چوب دستی ای که محفلیا ازت گرفتن چوب دستی خودت بوده.البته ارباب به هدیه ولنتاین من رحم نکردن.ازم گرفنتش.

لودو بدون توجه به اشکهای تری از جا بلند شد.
-پس...پس...یعنی...ما برنده شدیم؟!


محل اختفای محفلی ها:


-مرگخوار پست فطرت....فرار کرد.قصد داشتم هفت هشت تا طلسم جدید روش اجرا کنم.همین امروز یاد گرفته بودم.همشون با اکسپلی شروع میشدن.

ریموس لوپین چوب دستی به جا مانده از لودو را برداشت و نگاه تحسین آمیزی به آن انداخت.
-اینا مهم نیست...نگران نباش.دیگه مرگخواری باقی نمیمونه.ابر چوب دستی اینجاست!

سیریوس که هنوز برای طلسمهای جدیدش افسوس میخورد پرسید:
-پس...پس...یعنی...ما برنده شدیم؟!


خیلی بسیار دورتر...دره گودریک:

ساکنان دره بی خبر از اتفاقی که در نزدیکی خانه هایشان در حال وقوع بود به خواب فرو رفته بودند.
در محلی شبیه گورستان،وزیر سحر و جادو روی تخته سنگ بلندی ایستاده بود.دو طرفش اعضای ارتش سیاه و ارتش سفید در صفهای منظمی ایستاده بودند و از هر فرصتی برای چشم غره رفتن به اعضای گروه مقابل استفاده میکردند.
محوطه کوچکی بین چهار درخت نزدیک به هم، به وسیله چادر سیاهرنگی محصور شده بود.مرگخواران نزدیک همین محوطه جمع شده بودند.
وزیر که استرس موجود در هوا را حس کرده بود شروع به صحبت کرد.
-یاران وفادار وزیر محبوب و مردمی...رای دهندگانم!میدونین برای چی شماها رو اینجا جمع کردم؟

صدایی از میان جمع به گوش رسید.
-مطمئنا نمیخوای جانشینتو تعیین کنی!

لودو لبخند زنان ادامه داد:
-نخیر!اینو که در تجمع قبلی توضیح دادم.امشب اینجا جمع شدیم که یکی از دو گروه رو منحل کنیم.خب...مهلت چهار روزه شما تموم شده.گروهی که دو تا از یادگارای مرگ رو داشته باشه برنده اعلام میشه.نماینده محفل ققنوس.یک قدم به جلو بیاد.

باک بیک که در محوطه محفلی ها سرگرم چریدن بود یک قدم جلوتر رفت.لودو با عصبانیت به محفلی ها نگاه کرد.
-اینه نماینده تون؟از این زبون نفهمتر نداشتین؟هیپوگریفی که حتی نمیدونه گوشتخواره و نباید بچره!خب...مهم نیست.نماینده محفل.یادگارهای بدست اومده رو بیار اینجا.

باک بیک که متوجه شد این بار از تعظیم خبری نیست جلوتر رفت و شنل و چوب دستی را مقابل لودو گذاشت.لودو فورا چوب دستیش را شناخت.
-خب...شنل درسته...ولی چوب دستی...متاسفم.این ابر چوب دستی نیست !

هیچ نشانه ای از تاسف در چهره لودو دیده نمیشد.صدای فریاد حاکی از تعجب از محوطه محفل به گوش رسید.لودو ادامه داد:
-اینا که نتونستن.حالا از نماینده مرگخوارا درخواست میکنم یک قدم جلوتر بیاد.

آنتونین دالاهوف از جا بلند شد.جسد هوگو ویزلی به طرز عجیبی روبروی آنتونین ایستاده بود.دستهایش با چند نخ به دستهای آنتونین وصل شده بود.درست مثل عروسک خیمه شب بازی.آنتونین با حرکاتی که سبب خنده محفلی ها شد هوگو را وادار کرد یک قدم جلوتر برود و چوب دستی و انگشتر را جلوی لودو روی زمین بگذارد.لودو به سختی جلوی خنده اش را گرفته بود.
-خب...ظاهرا قرار بوده اینم ادای احترام مرگخوارا نسبت به هوگو باشه...یادگارای شما رو بررسی میکنم.سنگ زندگی مجدد...درسته....و چوب دستی...اوه...ارباب...مطمئنین این ابر چوب دستیه؟

هیچیک از مرگخواران تا آن لحظه متوجه غیبت یکی از همقطارانشان نشده بودند!

در مسافتی بسیار دورتر ساحره ای با شنل آبی وارد مغازه الیواندر شد و چوب دستیش را روی پیشخوان گذاشت.
-سلام جناب الیواندر...من ازتون درخواستی دارم.این چوب دستی برای من خیلی مهمه.هدیه ولنتاین همسرمه.اگه ممکنه ظاهرش رو کمی تغییر بدین.از شکل و طولش زیاد خوشم نمیاد.طوری عوضش کنین که قابل شناسایی نباشه .


در دره گودریک سکوت عمیقی حاکم شده بود.هیچیک از دو گروه نفهمیدند چه اتفاقی برای ابرچوب دستی افتاد.لرد سیاه لودو را به داخل محوطه چادرکشی شده فراخواند.
-خب جناب وزیر...الان چی میشه؟باید برگردیم دنبال چوب دستی بگردیم؟

لودو که سعی میکرد بیشتر از حد لازم به لرد نزدیک نشود جواب داد:
-نه ارباب...مهلت چهار روزه تموم شده.الان باید بریم سراغ نقشه (د)!

لرد:که هنوز نکشیدیش...

لودو:بله ارباب...ولی مطمئن باشین خیلی زود میکشمش.شما نگران نباشین.من بالاخره موفق میشم یکی از دو گروه رو منحل کنم!بهتون قول میدم.چرا اینجوری نگاه میکنین ارباب؟:worry:


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 1 مهر 1391 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو ميخواست آپارات كند كه ناگهان شترق با افسوني به زمين افكنده شد!

وقتي كه بيدار شد ناگهان صورت ريموس لوپين را مقابل خود ديد!

لودو كه تلاش ميكرد آپارات كند ناگهان فهميد كه چوبدستيش دست محفلي ها است، پس بلافاصله نگران شد و با عصبانيت غريد: اون صورت كثيفتو بكش اونور محفلي.

بلافاصله بعد از گفتن اين حرف ده ها افسون زرد و طلايي از چوبدستي محفلي ها بيرون آمد و او را به زمين انداخت.

كمي آنطرف تر، اتاق ملكه!

مرگخواران در يك طرف پشت انواع اسباب و اثاثيه سنگر گرفته بودند و پليس ها هم آن طف با تمام وجود ميجنگيدند اما هر چند ثانيه جسد بي جان يكي از آننها بر زمين مي افتاد.

لرد ناگهان از پشت سنگر خودش بيرون آمد و بلافاصله صد ها گلوله به طرفش آمد.

لرد بلافاصله چوبدستي اش را به طرف پليس ها گرفت و فرياد زد : پروتگو

شدت سپر دفاعي چنان زياد بود كه تمام گلوله ها به طرف پليس ها بر گشت و همه ي پليس ها چند متر به عقب پرتاب شدند و سپس لرد با چشمان سرخ و ترسناكش به پليس ها نگاهي كرد و گفت : بهتون مهلت فرار دادم اما ديگه كافيه! آواداكداورا...

بلافاصله ده ها افسون مرگبار لرد تمام پليس ها را كشت و لرد نگاهي به بدن بي جان مرگخوار وفادارش هوگو كرد و گفت: جسد هوگو رو هم ميبريم.

مرگخواران :

آن طرف تر محفلي ها

محفلي ها داشتند چوبدستي لودو را بررسي ميكردند و هيچ كس هم حواسش نبود كه لودو را با طناب ببندد و به همين دليل بود كه لودو با كمي تفكر متوجه شد به راحتي ميتواند چوبدستي يكي از محفلي ها را كش برود.

لودو به آرامي به طرف محفلي ها رفت و چند لحظه بعد ناگهان چوبدستي سيريوس را جيب وي برداشت و به سرعت آپارات كرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس در 1391/7/1 16:28:57