سوژه ی جدید
در یک شب تقریبا روشن از نور ماه، مردی شنل پوش در سایه های حیاط عمارت اربابی پاترها ظاهر شد. مرد قدمی چند بسمت عمارت رفت، اما درحالی که هنوز فاصله ی زیادی با آن داشت، ایستاد.
دستی به ریش بلندش کشید و انگار که با شخصی نامرئی حرف بزند گفت:
- فکر می کنی یارانم از دیدنم شوکه بشن مینروا؟
در همان لحظه که مرد «الف» مینروا را تلفظ می کرد، زنی با موهای وزوزی در یک قدمی اش ظاهر شد. زن که گویی تمام حرفهای پیرمرد را شنیده است، با صدایی جیغ مانند گفت:
- اوه سرورم، امیدوارم همشون از دیدنتون سکته کنن و بمیرن! اونا فقط یه مشت خائن بدردنخورن که در دورانی که نبودین حتی تو فکر پیدا کردنتون هم نبودن!
- نه مینروا، من به افراد بیشتری احتیاج دارم و اونا هرچقدر هم بدردنخور باشن بازهم تو جبهه ی من هستن، جبهه ی تاریـــکـــــــی! موهاهاها!
محفل نجینی - همان لحظات!
صدای جیغ اسکورپیوس خانه را پرکرده بود، دراکو به دور و بری هایش پز پسربرگزیده بودنش را می داد و ریگولوس و میگولوس (برادر بزرگترش
) با وسایل شوخیشان خانه را به آتشکده تبدیل کرده بودند! ولدک هم داشت ردایی که به مناسبت کریسمس برای بلاتریکس، معاون مدرسه ی هاگوارتز، خریده بود کادو می کرد. بقیه هم خلاصه مشغول یه کاری بودند دیگه!- جیـــــــــــــــغ!
یویومو پس بده، یویومو پس بده!
- بس کن اسکورپیوس، سرمو بردی! اصلا یویو می خوای چیکار؟ برو با نهنگات بازی کن!
اما قبل از اینکه اسکورپیوس جوابی به پدرش بدهد، صدای فریادی در خانه ی گریمولد پیچید:
- تام! تام! خدای من تام کجایی؟ خبرای مهمی برات دارم! اتفاقات بدی داره میوفته!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



.








