هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۰۶ سه شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۴

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۴۲ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
از (او) تا (او) با (او)...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 204
آفلاین
چشمان آبی رنگ وحشت زده اش،بر صحنه هولناک روبه رویش خشکید.
گویی باد یخ افروزی،درونش را با تبلور برنده بلور های یخ میخراشید و گلویش را منجمد میکرد.

در قطعه ریزی از زمان حال که به لحظه هم نکشید،هزار بار آرزو کرد که ایکاش به جای این حس نفرت انگیز،بوسه ی دیوانه سازی را تجربه میکرد.

هوا سرد بود.سرما میسوزاند.تاریکی بیداد میکرد.تابش بی حس نور ماه،بر کالبد های بی جانِ بدون سر،آنها را به سپیدی رنگ استخوان نشان میداد.

جسد های بدون سری که،رون آنها را از روی لباسشان میشناخت.

نزدیک ترین جسد بدون سر،لباس سپید بلندی بر تن داشت و کمی آنطرف تر...دو جسد کاملا شبیه هم،برروی زمین...سرد و بی حرکت خفته بودند.

سر رونالد بی اختیار به طرف جسد زن و مردی چرخید.
آب در دهانش خشک شد.

آن جسد...بوی مادرش را میداد...

و جسدی که درست در کنار آن قرار داشت،با آنکه بی سر بود،پدرش را برایش تداعی میکرد.
رون بیشتر نگاه کرد.هزاران جسد آشنا پیش رویش افتاده بودند.جسد های خونین آشنایی که قلب رونالد را در سینه از حرکت باز میداشتند.

نسیم سرد...دیگر رایحه گل های شب بو را به مشامش نمیرساند.هوا بوی خون میداد.

منظره در روبه روی چشمانش واضح تر شد.وضوحی که هیچگاه ارزوی انرا نداشت.

وحشت درون چشمانش زمانی دوچندان شد،که سر های بریده ی تن های برخاک غلتیده ی روبه رویش را بر دیوار روبه رویش دید.

سر مادرش را،پدرش را،برادرانش را و سر خواهر کوچکش را که با چشم هایی که خالی شده بودند و رد خونی که از گودی چشمها و دهانش بر زمین ریخته بودند بر صورتش مانده بود.

به دهان هنوز باز مانده مادرش برای کمک زل زد و به جمجمه شکسته پدرش که آثار خون آن بر زمین خشک شده بود.

آنچنان در خوف و وحشت فرو رفته بود که حنجره اش توان فریاد را در خود نمیدید.
آیینه ای نداشت...اما میدانست که رنگ صورتش به سپیدی استخوان های هزار ساله ی مرده میماند.

بی اختیار برزمین خیس از خون افتاد.نفس کشیدن برایش دشوار شده بود.صدایش خفه شده بود.تنها ناله کرد:
مادر...پدر...جینی...نه...
همچو دیوانگان این سو و انسو را با سردرگمی و بی هدف مینگریست...جنون مرگباری وجودش را فراگرفته بود.
چشمانش امیخته با ناباوری و جنون و درد اشک،برسر جای خود ثابت شدند.
ـ باور نمیکنم...نه...چطور؟...
سخنش را نمیتوانست ادامه دهد.
میخواست اجساد را لمس کند تا از واقعی بودن انها مطمئن شود،اما دستانش حرکت نمیکردند.

هنوز نفس بی جانی را نکشیده بود که دو شخص توجهش را جلب کرد.تاریکی حاکم بر مکان که حتی به تاریکی شب هم نمیماند،جسم انها را سایه وار نشان میداد.

رون بیشتر دقیق شد.دستان یخ زده اش را ستون بدنش کرد و از جا برخواست.

در جهنمی که اکنون در ان بود...تنها نور روشن کننده،نور چند مشعل بود که برای واضح تر کردن سر های بریده،درست بالای انها بر روی دیوار نصب شده بود.

این روشنایی شوم اورا به یاد لحظه های به ظاهر خوشی از زندگی اش می انداخت که تنها نوری شده بودند برای برجسته تر کردن تمام لحظه های شوم گذشته اش...

هیچگاه مانند اکنون احساس بدبختی نکرده بود...

به خود که امد،اجسام را دید که نزدیک تر شده بودند.اکنون دیگر قابل تشخیص بودند.به خصوص موهای قهوه ای رنگ آن دختر و زخم پیشانی آن پسر جوان روبه رویش...

رونالد زمزمه کرد:
هری؟...هرماینی؟

هری و هرماینی چند قدم انطرف تر ایستاده بودند.صامت و بی حرکت.صورت هایشان بی حس و رنگ پریده بود.برقی در چشمانشان دیده نمیشد.احساس هایشان را گویی با دستان خود کشته بودند.

احساس ها که میمیرند...عشق هم فراموش میشود.روح زندگی به خواب مرگ میرود و میماند تنها جسمی از جنس سنگ....سخت...بی هیچ انعطافی.
هرچه که دیده میشود،میشود جسم مرده ای...که با هزار جان کندن انرا به قوه ی تشخیص پیوند میزنند.

رونالد به سختی دستش را حرکت داد و به سمت پیشانی اش برد...عرق سرد روی انرا پاک کرد.
لب های خشک شده اش راحرکت داد و صدا زد:
هری؟...هرماینی؟

هنوز پراکندگی صوت صدایش در فضا فرو ننشسته بود که چشمش به خنجر خونینی افتاد که در دست هرماینی جای گرفته بود.

چشمان وحشتزده اش روی آن ثابت شد.

گویی هرماینی متوجه او شده بود.اما چیزی نمیگفت.خنجر آرام آرام در دستانش بالا رفت و هرماینی به همراه هری دوباره شروع به حرکت کردند.

نفس های رونالد تند تر شده بودند.بی اختیار چند قدم به عقب رفت.دوباره صدا زد:
هرماینی؟منم...رونالد!

اما رون زمانی متوجه شد که انها خودشان نیستند،که لبخندی اهریمنی را بر چهرشان دید.
رون دیگر چیزی نگفت.خواست عقب تر برود که ناگهان چیزی محکم اورا در خود کشید.
حصار های بلندی که از خاک سر براوردند و اورا در برگرفتند.

هرماینی با خنجری در دست به او نزدیک تر میشد.

رون اینبار بی اختیار فریاد بلندی کشید:
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

هرماینی جلو و جلو تر امد...تا انکه به رو به رویش رسید.
ناگهان رون احساس کرد سرش به طرف بالا کشیده شد و لحظه ای بعد سردی خنجری را بر گردنش احساس کرد و...

از خواب پرید!

تا پیش از باز کردن چشمانش فریاد میکشید.
عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود.نفس نفس میزد.
تازه متوجه اطرافش شد و چشمش افتاد به آسمان شبی که چند ساعتی میشد زیر آن خفته بود و خودش خبر نداشت.
نفسش هنوز تند بود.دست برد و عرق پیشانی اش را پاک کرد.
بی اختیار زمزمه کرد:
اوه...خدای بزرگ...اون فقط...یه خواب بود!

از جای خود برخواست و چندی به منظره تاریک دریاچه سیاه نگریست که حشرات شب تاب،بر سطح ان امواج ریزی وارد میکردند.

ذهنش هنوز درگیر کابوس عجیبی بود که دیده بود...یعنی چه معنایی میتوانست داشته باشد؟...



eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۳۱ یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۴

اوتو بگمن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۵ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۲۵ یکشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۴
از آنجا که عقاب پر بریزد...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 212
آفلاین
رون با پشت دست، اشک هایش را که حالا از زیر چانه اش روان شده بود، پاک کرد و به دقت به سایه ای در اب که هر لحظه بزرگ و بزرگ تر می شد، خیره ماند. در همین لحظه، ناگهان سری از دل تاریک اب به بیرون جست، نیمی از سر و روی رون را خیس کرد و درست چشم در چشم او، در اب شناور شد.
رون که از شدت ترس چشم هایش گشاد شده و زبانش بند امده بود، صورتش را با کناره ی ردایش پاک کرد ومن و من کنان گفت:
- ا ... تو ... همونی نیستی که ... منظورم فرمانده مردم دریایه، درسته؟
- افرین درست حدس زدی، من مارکوسم. ولی یه شاگرد تنها، اینجا چه کار می کنه؟
- خوب من ... یعنی هیچ کس تو هاگوارتز نیست. هیچ معلومم نیس کجا هستن ... یه دیقه وایسا مگه تو زبون ما رو بلدی؟!!
فرمانده که حالا لبخندی تصنعی بر لبش نشسته بود با نگاهی مغرورانه جواب داد:
- معلومه که بلدم. ما دریایی ها خیلی باهوشیم. بگذریم اونوقت چرا کسی نیس؟
رون بی درنگ جواب داد:
- منم نمی دونم. کل قلعه رو از دخمه هاش تا برجاشو وجب به وجب گشتم اما دریغ از یه سوسک!!
مارکوس کمی به فکر فرو رفت. رون به مو های سبز، ژولیده و به هم ریخته ی او نگاهی انداخت، انگار دو سه سالی بود ان ها را مرتب نکرده است. با وجود همه این ها چشم های فیروزه ایش و زخم روی گونه ی چپش به او ابهت خاصی می بخشید. لحظه ای فضا در سکوت فرو رفت ولی بعد از چند دقیقه بلاخره مارکوس رو به رون کرد و با تردید پرسید:
- این تا حالا سابقه نداشته که همه بدون هیچ نشونه ای برن و یکی مثه تو رو جا بزارن حتی وقتی که می رفتن هاگزمیدم می دیدم چن تایی از دانش اموزای پنجم برا درس خوندن اینجا میومدن ...
سپس لحظه ای به چشم های رون خیره شد و ادامه داد:
- یه لحظه وایسا من برم ببینم مردمم از این اتفاق خبری ندارن. زود برمی گردم ...
- باشه، فقط زود برگرد. به خاطر کمکت ممنونم.
سپس در همان حالی که از او چشم بر می داشت، به بستر سرد و تاریک رودخانه برگشت. رون در حالی که تازه متوجه غروب شده بود، کنار دریاچه دارز کشید و به تماشای غروب غمناک رودخانه پرداخت اما مدتی نگذشت که پلک هایش کم کم سنگین شدند و ...


ویرایش شده توسط اوتو بگمن در تاریخ ۱۳۹۴/۳/۲۴ ۱۶:۴۶:۴۱
ویرایش شده توسط اوتو بگمن در تاریخ ۱۳۹۴/۳/۲۴ ۱۷:۰۱:۱۴
ویرایش شده توسط اوتو بگمن در تاریخ ۱۳۹۴/۳/۲۵ ۱۰:۱۳:۴۲

Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶ پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۴

لونا لاوگودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۳ شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۱۹ جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۹۵
از خونه بابام
گروه:
کاربران عضو
پیام: 251
آفلاین
ارتش دامبلدور

-تو تنهايي .... هيچ كسي نيست كه به تو كمك كند ....تو تنها در دامي كه خود درست كردي افتاده اي ....تنهاي تنها....
رون با صداي بلند كه لرزشي در آن حس مي شد فرياد زد
-نه اين امكان ندارد .اين امكان نداره الان هري و هرميون ميان و به من كمك ميكنند.آره من تنها نيستم.آن ها هيچ وقت من را تنها نمي گزارند.هيچ وقت.

اما رون مي دانست كه دارد تنها خودش را گول مي زند و كسي نيست كه به او كمك كند.او دوباره بض كرد.رون دلش براي خانواده اش و يا حتي هري و هرميون تنگ شده بود.اوبراي اولين بار دلش براي فرد ،جرج و پرسي تنگ شده بود.بغضش شكست و دانه هاي بلوري اشك گونه هايش را تر كردند.

پس از اين كه كمي آرام شد به اتاقش برگشت تا نقشه غارتگران هري را بردارد تا شايد در آن كسي را پيدا كند.

وقتي به سالن نزديك شد تابلو ي بانوي چاق را كنار زد و وارد تالار شد.دوان دوان به سمت خوابگاه پسران راه افتاد از آنجا به سمت اتاقش حركت كرد...
همه جاي اتاق را گشت اما هيچ اثري از نقشه نبود.او مايوسانه روي تختش نشست.
پس از مدتي به ياد چيزي افتاد.او با خود گفت كه به تالار هاي ديگر سر بزند تا شايد در آن مكان ها كسي رو ببيند.او خود را تحسين كرد و گفت
-آره اين بهترين كاره.اول مي رم برج راونكلاو اگر كسي در آنجا نبود ميروم سالن هافلپاف -نا اميد شد و دوباره بغض كرد- ميرم دخمه اسليترين.

فكر كنم اين پيچ را كه بپيچم مي رسم.بعله همين جاست.
رون در مقابل برجي بلند ايستاده بود.برجي برنزي كه با نوار هاي آبي تزئين شده بود.به نظر مي آمد برج راونكلاو بلندتر از برج گريفندور است.
رون با سرعت به سمت برج دويد و از پلكان ماپيچي آن بالا دويد.به در ورودي كه رسيد دستگيره اي روي آن نبود -رون با تعجب به در نگاه كرد-تنها يك چوب دستي پوسيده و يك برآمدگي برنزي به شكل عقاب.عقاب روي درصحبت كرد رون از شدت ترس با پشت روي زمين افتاد.عقاب گفت
اگر به سؤالم درست پاسخ دهي مي تواني رد شوي وگرنه در باز نخواهد شد.
رون از روي زمين برخواست و با همان قيافه متعجبش مِن مِن كنان پرسيد
مگر اين جا رمز عبور ندارد؟
-گفتم بايد به سؤالم جواب بدهي!ديگر تكرار نميكنم.
رون كه از فرياد عقاب ترسيده بود به عقب رفت و منتظر ماند تا عقاب سؤال را بپرسد.رون داشن خدا خدا مي كرد سؤال راحتي از او پرسيده شود كه عقاب سكوت راشكست
-اجسام غيب شده به كجا مي روند؟
-تو كمد
-نه.
-جايي كه صاحبشان بخواهد
نه! پسرك احمق.
رون پس از كمي درنگ پاسخ داد
به عدم وجود ميشه گفت همه جا!
-پاسخ قانع كننده اي بود.
عقاب چرخيد و در باز شد.تالار راونكلاو بزرگ و دايره اي بود.اما هيچ كس آن جا نبود.بر روي ديوار ها پنجره هاي طاقدار زيبايي بود كه روي آن ها ابريشم هايي به رنگ آبي و برنزي آويزان شده بود.موقع روز راونكلاوي ها مي توانستند از پنجره كوه هاي سر به فلك كشيده را ببينند.سقف گنبد داشت و با ستاره تزئين شده بود.در پشت دري كه باز شده بود مجسمه مرمرين سفيد و بزرگي قرار داشت.-آن مجسمه متعلق به روونا راونكلاو مؤسس گروه راونكلاو بود-.
رون كل آنجا را گشت -حتي خوابگاه دختران را-اما هيچ كس در آن جا حضور نداشت.
رون نا اميد به سمت سالن هافلپاف راه افتاد.آن جا هم كسي نبود.رون با ناراحتي تمام به سمت دخمه اسليتريني ها را افتاد.پيدا كردن آنجا بسيار سخت تر از بقيه بود.
دخمه اسليتريني ها زير درياچه بود .تالار اسليترين سبز رنگ بود و بالاي شومينه ي آن نقش يك مار سبز - نقره اي وجود داشت.سرتاسر تالار را نوار هاي نقره اي احاطه كرده بودند.
آنجا هم مانند جاهاي ديگر كسي نبود.

رون نا اميد بيرون آمد و كنار درياچه نشست.در حال گريه كردن بود كه ناگهان فكر كرد چيزي زير آب تكون خورد.فكر كرد خيالاتي شده است اما دوباره آن چيز را ديد...

80 از 100!


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۵ ۱۵:۳۸:۳۸

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است

Only Raven

تصویر کوچک شده



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۴۷ شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۴

اوتو بگمن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۵ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۲۵ یکشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۴
از آنجا که عقاب پر بریزد...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 212
آفلاین
عضو جدیدم امیدوارم بتونم مطابق میلتون ادامش بدم.

رون که بلاخره از گریه کردن خسته شده بود سرش را بلند کرد و با استین ردایش اشک هایی که از روی گونه های سرخ گونش سر می خوردند را پاک کرد.

هیچ کس در هاگوارتز نبود و این بدان معنا بود که اتفاقی وحشتناک موقعی که او در خواب بوده،رخ داده است.اما چه اتفاقی؟ چه اتفاقی که انقدر هولناک بوده است که فرصت نداده بود حتی یک نفر...حتی یک نفر او را از خواب بیدار کند؟

چند لحظه به فکر فرو رفت.به یاد شب قبل از این واقعه افتاد که او و هری و هرمیون از مسابقه بی نظیر و موفقیت امیز کوییدیچ امده بودند.همه چیز عادی بود.تشویق ها،صداها،صحبت ها و حتی نگاه های تحسین امیز دانش اموزانی که در تالار عمومی برای او و هری هورا می کشیدند...

اما چیزی از بعد ان به ذهنش نرسید.بار دیگر ترس تمام وجودش را فرا گرفت.دور و اطرافش را نگاهی کوتاه انداخت و از روی پله ی سنگی بلند شد.

_ باید یه دلیلی داشته باشه.امکان نداره الان خواب باشم ولی شاید...شاید...نه اینم نمیشه نباید فکرمو مشغولش کنم ...نباید...

ولی در همین زمان به یاد خوابی که دیده بود افتاد.سرش را محکم میان دو دستش فشار داد بلکه بفهمد این ماجرای دور و دراز چه ربطی به خوابش دارد.چشمان ظریفش را بست و حد اکثر تلاشش را کرد تا بتواند خوابش را به یاد اورد.


تصاویر مبهم و گنگ خواب از جلوی چشمان نگرانش بی هیچ مفهومی می گذشتند تا به تصویری تار رسید.تصویر کاملا سیاه بود و هیچ چیز قابل تو جهی نداشت.

ولی ناگهان از درون ذهنش صدایی وحشتناک پیچید صدایی که به خوبی ان را می شناخت...


Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶ یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۴

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۱۳:۳۱ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 730
آفلاین
ارتش دامبلدور



اضطرابی دوباره رون را فرا گرفت.باید چه می کرد؟همان جا می ایستاد و گمان می کرد که خواب است و صبر می کرد تا این کابوس به پایان برسد؟یا این که به دنبال ردی از دوستانش می رفت؟
چشمان رون از وحشت گشاد شده بود.بر خود می لرزید .تنها چیزی که د رمغزش در حال چرخش بود:
«بقیه کجان؟حالا باید چه کنم؟»
پاهای رون از زمین زیر پایش کنده شد و رون همچون باد در هاگوارتز می دوید.به تمام کلاس ها سری می زد تا ببیند ایا کسی انجا هست یا نه؟ با نگاه به هرکدام از کلاس های خالی اضطراب و ترس در قلبش بیشتر موج می زد.تک تک مکان های هاگوارتز را جوری گشته بود که مطمئن بود حتی مورچه ای کوچک هم در ان جا و جود ندارد و نتوانست کوچک ترین نشانی از بهترین دوستانش پیدا کند .گویی هاگوارتز خالی از هر موجود زنده ای بود وهاگوارتز به گونه ای بود که انگار قرن هاست که این محل متروکه شده است.
رون خسته از جستجویش بر روی پله های طبقه ی هفتم نشست و به مقابلش خیره شد و با صدای بلندگفت:
-اتفاقی افتاده؟
اما هیچکس نبود که پاسخ کوچکترین فرزند خانواده ی ویزلی را بدهد .و رون که تنها تر از همیشه بود کم کم چشمانش از اشکانش تر شد و با بارش باران این اشک ها نیز شدت گرفت.گویی رون و اسمان همدل بودند و هردو از تنهایی فریاد می زنند.


60 از 100!


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۴/۲/۱۳ ۱۵:۲۲:۲۴
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۵ ۱۵:۳۶:۳۶


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹ شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۴

فیلیوس فلیت ویک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
از پیش اربابم
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 317
آفلاین
ارتش دامبلدور


رون با خشم جلو میرفت که ناگهان یاد خوابی که دیده بود افتاد. به اطرافش نگاه کرد، همه چیز شبیه خوابش بود! سکوت بسیار آزار دهنده اطرافش او را دیوانه میکرد درست عین خوابش.

با خودش گفت:" رون پسر فکر کن فــــکر! این امکان نداره خب معلومه که اون یه خواب احمقانه بود که اونم مطمعنم از پر خوریه زیادم بود"

ولی با کمی فکر کردن به یاد اورد که شب از بس خوابش میومد که برای اولین بار شام هم نخورده بود! با یادآوری دوباره خوابش لرزش خفیفی کرد.رون واقعا ترسیده بود.

-خوب من میدونم این یه توهمه ولی اگه.... ولی اگه این عین خوابم باشه پس باید...پس بایـد الان زیر پام....

رون به سرعت چشم هاش رو بست و سرش را پایین اورد؛ با ترس یکی از چشم هایش را باز کرد و با دیدن آن صحنه از تـــــــــــه دلش جیغی زد.

-نه نه این امکان نداره،این خون واقعی نیست این....این اصلا خوب نیست. :worry:
حالا خودش نیز نمیدانست به کجا میرود و چیکار میکند فقط از سویی به سویه دیگر میرفت و زیر لب با خودش میگفت:" امکان نداره نه نباید بزارم اون اتفاق بیوفته."

یک لحظه ایستاد و سپس گفت:" پس الان من باید برم پیش هاگرید و همه چیزو بهش بگم، ولی ولی آخه هاگرید که الان، وای نه هاگرید و پروفسور دامبلدور که دیروز رفتن... وای من الان باید چیکار کنم؟! رون فکر کن فکر."


50 از 100!


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۵ ۱۵:۳۴:۵۴

Only Raven


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۰۵ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۱۳:۳۱ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 730
آفلاین
سوژه ی جدید

ارتش دامبلدور




خورشید نورانی مثل قصه های تو کتاب ها از میان کوه ها بیرون امد تا همگان را از اغاز روز جدید با خبر سازد.پرتو هایش از پنجره ها به داخل خانه ها می جستیدند و با خود زندگی ای سرشار از نشاط به همراه می بردند.
رون بیلیوس ویزلی که در رختخواب خود به خواب فرو رفته بود یکباره از جا پرید و وحشت زده به اطراف نگاه کرد.
دستی به مو های سرخ رنگش کشید و چشمانش را بست و سعی کرد کابوسی را که دیده بود را فراموش کند.
عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود .بعد از گذشت دقایقی چشمانش را باز کرد و با دقت بیشتری به اطراف نگاه کرد .نور خورشید از پنجره ی خوابگاه به داخل می تابید و خوابگاه را روشن کرده بود. هیچ کس در خوابگاه نبود و تمامی تخت ها با نامرتبی به حال خود رها شده بودند.
رون با خود فکر کرد:«حتما زود تر بیدار شدن و رفتن که صبحانه بخورن اما چرا منو بیدار نکردن؟»
با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و بلند گفت:
-مهم نیست.
اما در واقع خشمی درونش زبانه می کشید و از دست هری عصبانی بود که بیدارش نکرده بود . با عصبانیت بر روی تخت خود نشست و به تخت های خالی مقابلش خیره شد .احساس کرد گوش هایش قرمز می شوند از روی ناخوداگاه دستی بر گوش هایش کشید و سرش را به راست و چپ تکان داد تا عصبانیتش را فراموش کند .بعدا از مدتی از جای برخاست و از خوابگاه بیرون رفت. ارام از پله ها پایین امد هنوز از دست هری عصبانی بود اما سعی می کرد خودش را ارام کند.به سالن عمومی که رسید از تعجب یر جای خود ایستاد.تالار تهی از بچه های گریفیندور بود ...
ابرو های رون به نشانه ی تعجب بالا رفت و چشمانش درشت شد.با دقت بیشتری به اطراف نگاه کرد اما کوچکترین اثری از بچه های گریفیندور ندید...
بار دیگر با خود فکر کرد:
-حتما رفتن صبحانه ...
و بار دیگر عصبانیتش از هری شعله گرفت .دیوانه وار از تابلو بانو چاق گذشت و انقدر با عجله راه می رفت که نفهمید بانوی چاق هم در مکان همیشگی خود نیست و نه تنها بانوی چاق بلکه تمامی تابلو ها تهی از شخصیت های خود بودند و رون نمی دانست که کابوسی که دیده بود تبدیل به واقعیت می شد.


------
+دوستان عزیز امیدوارم تونسته باشم به خوبی شروع کنم
+ در ضمن هاگوارتز تهی از دانش اموز و دبیر و کلا هر موجود زنده ای که حرف می زند و راه میرود کلا انگار تابستونه


75 از 100
الف.دال




ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۴/۲/۱۱ ۱۷:۱۱:۵۰
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۴/۲/۱۱ ۲۲:۲۸:۰۶


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۴۵ یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۳

باری ادوارد رایان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۵۵ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
از چی بگم؟
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 274
آفلاین
این حرف همه را به تفکر وا داشت و سکوتی تفکرآمیز به وجود آورد که تا هنگامی که مورفین با یک آکسیو حساب شده توانست منقلش را ظاهر کند و مشغول درشت کردن چیژ شود ادامه داشت.
ناگهان جیمز سکوت را ترکاند و گفت:
-دستت طلا آقای همساده.فهمیدم باس چیکار کنیم! :hungry1:
و وقتی دید ملت ده هزار نفری پشت مانیتور با چهره ی اینجوری: و یا حتی بعضی اینجوری: و بعضیا اصن اینجوری: :yclown: یا اینجوری: و درنهایت اینجوری: به او زل زده اند گلویش را صاف کرد و گفت:
-در رو میترکونیم!
مورفین گفت:
-نه حاجی نمیشه.
-آره نمیشه.
-تو هم با این فکرات.
-راس میگن بچه پاتر آدم نمیشه.
و این موقع بود که جیمز خودش را روی گوینده پرتاب کرد و عربده کشید:
-اوهووووی!
و درحالیکه با یویو جدیدش به سروصورت گوینده میکوباند همچنان جیغ و ویغ میکرد که سانی لران لرزان گفت:
-کاکاگاداش غلرژق!
کلاوس گوشش را با احتیاط به دهان سانی برد و با صدای خرخر مانندی گفت:
-میگه این یارو دانگیه!
-چی چیه؟
-مانداناست دیه!

ملت: و پس از مدتی: و درآخر:


خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر کوچک شده




پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲ شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۳

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۰:۵۴ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین
- پس این دانگ کو؟

جیمز در حالی که جیغ میزد این را گفت. این حرف بقیه را به تفکر وا داشت که در این باره فکر کنند. سانی بودلر با " گو گو اده گو " سکوت را شکست.

- این چی میگه داوش؟

- گو گو اده گو.

کلاوس نزدیک سانی شد و با برگه و قلم پری حرف های سانی را ترجمه می کرد. در حالی که با حرفی های " اوم " و" آهان " به حرف های نا مفهوم خواهر کوچکش جواب میداد، بالاخره بعد از چند دقیقه به طرف جمع برگشت و گفت:
- میگه شاید تو اتاق ضروریات باشه.

- راست میگه بابام گفت که کسی که تو اتاق ضروریات باشه رو نقشه نمیاد.

- خب پش پیش به شوی منقل.

همه با قیافه ی به مورفین نگاه می کردند. ویولت در حالی که با به دوستانش نگاه می کرد، گفت:
- پس بریم به سمت اتاق ضروریات.

روبه روی اتاق ضروریات.

- خب؟

دافنه درحالی که به سمت اتاق ضروریات قل می خورد این را گفت. جیمز به نقشه ی غارتگر نگاه می کرد تا اگر ماندانگاس از اتاق خارج شد متوجه شود. کلاوس با قیافه ای متفکر گفت:

- چطوری پیداش کنیم؟ تا وقتی تو اتاق باشه که نمیتونیم کاری کنیم.


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۱۱ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۵۲:۴۴ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
ویولت نشسته بود و فکر می کرد و هر از چندگاهی هم اینجوری: نه... اینجوری: ... نه... اینجوری:... این: ... این؟: ... ای بابا! هشصدتا شکلک زبون آویزون ریخته اینجا جز اونی که میخوام! اصن این!: این!: خوب شد؟! یه محفلی کم تر! عه!... ها! پیدا شد! بله... هر از چندگاهی هم اینجوری: تیک می زد و بالاخره بعد از یک ساعت به نتایجی رسید: هوی! جیغول! نخشه ی آقاتو اخ کن بینم!

جیمز: چشده؟!
- میئم اون نخشه ی غارتگر آقا-آقابزرگتو اخ کن بیاد!
- چ... چشده؟!
ویولت آهی کشید و غرولند کرد: هی جینی... هی جینی... سانی کول حرف های خواهرش را اینجور ترجمه کرد: دگو گاک گک!
جیمز:
نهایتا کلاوس هم حرف های سانی را به این شکل ترجمه کرد که: میگه نقشه ی غارتگرو بده بیاد.

بالاخره دوزاری جیمز و بقیه ی ملت افتاد و نقشه ی غارتگر را پهن کردند کف زمین و دورش جمع شدند تا ببینند در هاگوارتز چه خبر است. همه چیز عادی بود:

عبارت "میرتل گریان" در دستشویی طبقه ی دوم دایره وار می چرخید و عبارت "پیوز" هم با فاصله ای کم تعقیبش می کرد.

عبارت "آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور" کنار دریاچه ثابت مانده بود ولی بعد از اینکه عبارت "ماهی مرکب" وسط دریاچه ظاهر شد و خودش را به او رساند، غیب شد.

عبارت "سوروس اسنیپ" داشت توی دخمه ها خیلی آرام حرکت می کرد و وقتی عبارات "فرد ویزلی" و "جرج ویزلی" لحظه ای پشت سرش متوقف شده و بعد با سرعت از او دور شدند، از هم پاشید و باقیمانده ی عباراتش به اعماق دخمه ها پرتاب شد.

عبارات "لرد ولدمورت"،"نجینی" و"وینسنت کراب" در حفره اسرار کنار "باسیلیسک" ایستاده بودند و لحظاتی بعد "باسیلیسک" به "وینسنت کراب" نزدیک شد و او را ناپدید کرد.

باقی عبارات هم برای خودشان می چرخیدند و غیب و ظاهر می شدند ولی هیچ خبری از عبارت "ماندانگاس فلچر" نبود که نبود.


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۲۷ ۱۸:۱۹:۵۴


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.