جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس پرواز و كوییدیچ

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1393 16:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- تو بگو!
- آره استادا تو رو بیش تر دوس دارن!
- آره به حرفت گوش میدن!

نویل که زیر فشار دانش آموزان کوییدیچ ندیده در حال له شدن بود، رو به ویولت کرد و گفت:
- چرا خودت نمیگی؟
- دائاش، من خودم پروفسورم!
- پس این جا چیکار می کنی؟
- دیگه اینو باید از دانگ و بچه های بالا بپرسی که چیطو ما همزمون هم دانش آموزیم هم پروفسور!

نویل که طبق معمول قانع شده بود، دستش رو به سمت دستگیره برد ولی همزمان در دفتر اساتید باز شد و نویل همراه با گله ای از دانش آموزان کف دفتر رو پوشوندند. عده ای در این حادثه ناگوار سوراخ شده و نیروی کششی بدن خود را از دست دادند و برای همیشه فرش دفتر اساتید شدند.
- دائاشا این جا چیکار می کنین؟
-
- انی پرابلم؟

نویل از جاش بلند شد و تعدادی از دانش آموزان رو از روی رداش تکوند. این بچه های بالا عجب چیزی بودن؟! اول از همه دفتر اساتید رو از نظر گذروند. تدی ریموس لوپین قالیچه ای کف اتاق انداخته بود و مشغول تصحیح کردن برگه های ریاضیات جادویی بود و شدیدا به این شکلک نیاز داشت!

الادورا بلک نشسته بود یک گوشه دفتر و کتاب ها و فیلم ها و بازی های فکری رو مرور می کرد تا تکلیف جلسه بعدش رو حاضر کنه و آیلین پرنس مشغول سرچ کردن "به یک ممد برای تدریس درس معجون سازی نیازمندیم!" بود!

ویولت هم که با کوهی از گربه و قورباغه و جیرجیرک جلوی نویل ایستاده بود. نویل نگاهی به وضع دفتر اساتید انداخت و دست هاش رو مثل این شکلک مشت کرد.
- مرلین کمکمون کنه! این چه وضع دفتر اساتیده؟ من فکر می کردم فقط کلاسا این جوریه! چرا تدی رو اون قالی کهنه نشسته؟ چرا مثل همیشه نون سنگگ نخریدین واسه صبحونتون؟

- مشکلی هست؟ :sharti:

لودو از پشت کپه ای از کیسه های گالیون بیرون اومد و گالیونی رو همون جوری که در شکل می بینید، بالا پایین کرد.
- پس دانگ کجاست؟
- با دانگ شرط بندی کردیم، اونم هاگوارتزو گذاشت وسط! :sharti:

همزمان دانش آموزانی که به زمین چسبیده بودن، پیس پیسی کردن و نویل سوالشو با من و من مطرح کرد:
- راستش...بچه ها می خواستن...می تونین با ما کوییدیچ بازی کنین؟

هنوز سوال از دهان نویل درنیومده، پنج شیش نفر پروفسور حاضر، چارنعل دانش آموزانی رو هم که سالم مونده بودن، زیر پا گذاشته و فرش راهرو رو هم تامین کردند.

*********************************


- هاگوارتز بهترین مدرسه جادوگری ما در سطح لندنه!
- l'espoir!
- بهترین جادوگرای این مملکت تو هاگوارتز درس خوندن.

بازرس همراه با وزیر سحر و جادوی فرانسه در حال آپارات به هاگوارتز بودند. قرار شده بود که وزیر فرانسه از هاگوارتز بازدید کنه و قرارداد همکاری با هاگوارتز رو امضا کنه و این قرارداد دو سه میلیارد گالیون پشت بندش داشت!

- مسافران محترم به مقصد هاگزمید در حال رسیدن به هاگوارتز هستیم!

وزیر سحر و جادو کمربندشو باز کرد و آماده بازدید از بزرگ ترین مدرسه انگلستان شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ها؟!
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1393 11:34
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفندور
تابستان تمام شده بود و هری یک ساعت دیگر باید با هافلپاف بازی می کرد.یک ساعت تمام شد و هری به سمت زمین رفت و متاستفانه هافلپاف برنده شد در ۲ بازی بعدی هم همین اتفاق افتاد و الیور هری را برای تمرین دوباره اهظار کرد.
-خوب هری بیا تمرین شروع کنیم فکر کنم چون خیلی وقته بازی نکردی یکم ضعیف شدی که مهم نیست.
-پس شروع کنیم ان ها ۳ ساعت و نیم تمرین کردن اما هری چیزی احساس نمی کرد.
۶روز بعد
وقت بازی با اسلایترین بود.هری اول بازی خوب نبود و همش با خودش می گفت که می بازد
-همینه من باید به چیزای خوب فکر کنم
او به فکر های مثبت کرد و ای ن خیلی حال او را بهتر کرد و هری ان مسابقه را برد
-حالا می دونم دفعه ی بعد چیکار کنم
پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گریفندوری ها همیشه برندن چون شجاعن
زنده باد هری پاتر پسری که زنده ماند

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: دوشنبه 13 مرداد 1393 16:13
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه ی سوم:

جیمز چهره های بشاش! شاگردانش را از نظر گذراند که شل و ول و خسته، به سختی خودشان را روی جارو نگه داشته بودند.
دستهایش را به هم کوبید و درسش را شروع کرد: بسیار خب! امروز میخوایم بریم به ..
جماعت: اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَه!
-

گیدیون پریوت اولین دانش آموزی بود که اعتراض کرد: باو استاد بسه دیه! هی هر جلسه اردو، اردو! باو ما اردو نمی خوایم، خوراکی هامونو میاریم همینجا تو حیاط مدرسه میخوریم.

همهمه ای در تایید سخن گیدیون بلند شد. الادورا به نشانه ی موافقت ساطورش را چرخاند و سر دابی را قطع کرد. آشا که مارمولک شده بود،جارویش را کمی به سمت جیمز خم کرد و او را وادار به عقب نشینی کرد:
اییییی.. چندش! .. خب بابا!.. اردو نمیریم!

ملت: هورااااااااااا{ویکی ویزلی: هوراااااا! }ااااااا!

-

با جیغ جیمز، سکوت دوباره بر محوطه تمرین کوییدیچ هاگوارتز حاکم شد.

جیمز "هووووفـــ"ــی گفت و نگاهش را از شاگردانش گرفت و به نقطه ای نامعلوم چشم دوخت و به فکر فرو رفت.

داخل ذهن جیمز:

نقل قول:
چَکار کِنَم؟


- اهم.. خیلی خب! عیبی نداره. امروز درس نمیدیم، من میرم به کارام برسم شما هم خودتون کوییدیچ کوچیک بزنین. نویل برو سبد توپا رو بیار، دو تا تیم شین بازی کنین!

جیمز این را گفت و فرود آمد و زمین را ترک کرد. به دنبالش نویل لانگ باتم میان فریاد شادی همکلاسی هایش ارتفاعش را کم کرد و با عجله از آن پایین پرید و به سمت ورودی قلعه رفت.

صدای دیگر دوستانش را می شنید که می گفتند:

- بچه ها بچه ها بیاین بریم به فیلچ هم بگیم بیاد بازی کنه!
- آقااا، پروفسور لوپین و پروفسور بودلر همیشه پایه ی کوییدیچن..بگیم اونا هم بیان!
- اصن بریم بگیم کل دفتر اساتید بیان!

لحظاتی بعد - دفتر مدیریت:

جیمز سیریوس پاتر، سوت گردنی اش را درآورد و روی میز مقابلش گذاشت. خم شد و چای اش را برداشت و در حالیکه یویو اش را از جیب ماندانگاس برمی گرداند، گفت:
کی برداشتی اینو تو؟.. آره خلاصه.. شیون آوارگانو یه شبه انداختیم بهشون 100 گالیون و در رفتیم.. یَک هالوهایی هم بودن که! .. بده من اون نهنگو! .. بعد تازه خیال می کردن نصف قیمت دادم بهشون!
ماندانگاس:

ششششش! (افکت زنگ شومینه!)
دانگ نوک بینی اش را خاراند و "شرمنده جیمز جون" گویان از جایش بلند شد و به طرف شومینه اش رفت.
- مدرسه هاگوارتز، بفرمایین؟
- سلام آقای فلچر، از آموزش پرورش ویزنگاموت تماس می گیرم. خوب هسین انشالا؟
جیمز به جلو خم شد تا بهتر بشنود، ماندانگاس با نگاهی نگران جواب داد:
بله بله آقا، امرتونو بفرمایین!
- عرض به حضور شما که.. یه توک پا زحمت بکشید ممنوعیت آپارات هاگوارتزو بردارین، بازرسای سرزده ی ما اومدن برا بازرسی صدسال یکبارانه! از مدرسه و تعیین سطح دانش آموزا و صلاحیت اساتید.

ماندانگاس آب دهانش را قورت داد و نیم نگاهی به زیر میزش انداخت که بدون شک مخفیگاه میراث فرهنگی متعلق به مدرسه بود.
بعد، ناچار، با لبخندی لرزان بشکن زد.
آپارات آزاد شده بود.
رنگ از رخسار جیمز پرید.
صلاحیت اساتید!

___________________________________


طولانی بود. معذرت میخوام. توضیحاتمو دقیق بخونید بچه ها، اینا هم طولانی ان که بازم معذرت پیشاپیش.
سوالی داشتین پخ کنین یا تو دفتر اساتید بپرسین.

این جلسه، شاید بشه گفت مهمترین جلسه ی کلاس منه.
این روزا توی استادیوم های مربوط به لیگ کوییدیچ شاهد بازی های کوییدیچ هستین. بعضی هاتون حتی به عنوان بازیکن برای تیم خاصی بازی میکنین توی لیگ.

تفاوت اساسی لیگ کوییدیچ با مسابقات کوییدیچ هاگوارتز توی ادامه دار بودن پست هاست. یعنی چی؟ یعنی شما یه رول میزنی، هم تیمیت میاد رول تو رو ادامه میده. دقیقا مثل اتفاقی که توی بقیه ی تاپیک های ادامه دار ایفای نقش میفته. مث وقتی که یکی سوژه میده و هر کدوم از ما با کمک خلاقیتمون پشت سر هم ادامه میدیم پستش رو.

شرکت توی تاپیک های ادامه دار برای بعضی از تازه وارد ها عذابه.
میترسن سوژه رو نابود کنن و یا بر اثر بی دقتی هاشون توی خوندن پست
قبل، چیزایی بنویسن که با پست قبل جور نیست و در یک کلام اینکه نگرانن خراب کنن!
اوکی.
نگرانی شمارو درک میکنم اما امروز میخوایم پست های ادامه دار رو تمرین کنیم.

تکلیف این جلسه ی شما اینه که پست تدریس من رو، در واقع یک "سوژه ی جدید!" در نظر بگیرید و صرفا ادامه بدینش و از سوژه ای که تزریق کردم (شیطنت شاگردا (و حتی شاید اساتید!) تو زمین، وقتی بازرس آموزش پرورش برای بازرسی اومده.) استفاده کنین و حتی خودتون دردسر های جدید و سوژه های جدید اضافه کنین.

میتونید لوکیشن و فلش بک و اینجور چیزا مشخص کنید و اتفاقات خارج از زمین رو هم نشون بدین و گیر بدین به دانگ! دقیقا مثل پست من. ولی در نهایت فراموش نکنید که متن اصلی این سوژه، اتفاقاتیه که تو زمین کوییدیچ میفته و دردسرایی که به خاطر بی کفایتی جیمز پیش میاد.

تاکید میکنم: این یه سوژه ی جدیده، اگه پست من رو به فرض، رکسان ویزلی ادامه داد، نفر بعدی باید پست رکسان رو ادامه بده و به همین ترتیب تا ...


تا هر جا دلتون میخواد!
ادامه بدین. به هیچ عنوان سوژه رو نبندین چون حتی اگه یه روز قبل از تدریس جلسه ی چهارم باشه و تصور کنید که آخرین شاگردید، بازم احتمال شرکت بچه های جدید هست. خودم با تدریس بعدی سوژه رو می بندم.
میدونید که برخلاف سوژه های ادامه دار بقیه تاپیک ها، تو کلاس هر کدومتون فقط یه پست میتونید بزنید که این پست با توجه به فاکتورهایی که قبلا تو کلاس من و بقیه اساتید آموزش دیدین، 30 امتیاز داره.

زیاد حرف زدم. بازم معذرت.
به خاطر خودتونه.
این گوی و این میدان..معلم ندارین..سر و صدا کنین جوونای هاگوارتز!



یادآوری مهم: حتما رزرو کنید!

برای تازه کارها: رزرو یعنی با یه پست به محتوای "رزرو" تاپیک رو تا یک ساعت (فرصتی که برای نوشتن و تکمیل پستتون نیاز دارید) مال خودتون می کنید. کسی حق نداره تا پایان ساعت رزرو شما پست بزنه تو تاپیک.
بعد از ارسال پستتون، پست مربوط به رزرو تاپیکی که قبلا ارسال کردید رو پاک کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/5/13 16:19:18
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/5/13 16:21:20
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/5/13 21:28:20
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: دوشنبه 13 مرداد 1393 03:13
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلیترین



- بیدار شو! مسابقه داری بچه!

- 5 دقیقه!

- بت میگم پاشو ... وگرنه جوری با لگد میام تو دهنت دندونات بریزه تو شیکمت!

- بابا خیلی بی ادبی!

- واسه من حرف مفت نزن! بت میگم باشو!

- خب باشه حالا 5 دقیقه دیگه!

- ساعت 8 مسابقه شروع میشه الآن ساعت شیشه! دیر میشه میفهمی؟ دیر!

- آخه پدر من از لندن تا اینجا نیم ساعت راهه! اگه الآن راه افتاده باشن حتی اگه با آذرخش بیان بازم تا 25 دقیقه دیگه میرسن. بگیریم 20 دقیقه ای برسن. بعد بیان حاظر بشن و اینا حداقل 45 دقیقه وقت میگره. 20 دقیقه برنامه زلال احکام باشه ... یه 10 دقیقه هم یه سوره میخونن تا داور سوتو بزنه و... خلاصه 2 ساعت گذشت. بعدش حالا از این طرف من برم حموم 5 دقیقه! ... حاظر بشم 10 دقیقه! ... برسم ورزشگاه 2 دقیقه ... مراسم و فلان 1 ساعت 1ساعت ونیم. بابا من 25 دقیقه اضافه میارم بذار بخوابم! …تازه بازی دوستانس! مهم نی که اینجور چیزا ... دیر برسم ... زود برسم!

- نمیدونم تورو تو بیمارستان با کدوم فشفشه ای عوض کرد! ... بچه مگه بازی مشنگی آلمان برزیل دشمنانه بود؟ زدن لهشون کردن میزبانو؟ میخوای آبروی منو ببری؟ ... با در دارم حرف میزنم دیگه ... هر باقلوایی دلت میخواد بخور!

بعد میگن چرا بچه ایرانی ها تو خارج ریاضیشون انقدر خوبه! ... جعفر سلطان پور پتو را تا سرش بالا کشید و سعی کرد دوباره بخوابه که باباش موقع ی رد شدن از کنارش پایش را لگد کرد. اینجا مثل اونجا نیست که تخت داشته باشن. اینجا بچه ها رو زمین میخوابن. در مواقعی هم که خواهر برادر داشته باشن اگر سه تا باشن دوتا تشک میندازن رو زمین. بزرگا که زورشون زیاده کنار میخوابن و کوچیکه رو که مظلوم واقع میشه همیشه میندازن وسط طوری که روی خط بین دو تشک بخوابه. حالا اگه از بخت بدش این تشک ها اختلاف ارتفاعیشون زیاد باشه بیچاره هر صبح با کمر درد بیدار میشه.
از طرف دیگه برخلاف بچه های خارجی که وقتی مسابقه دارن مادرشون با "هانی مسابقت دیر نشه!" یا "عزیزم خواب نمونی!" و ... بیدار میشن بچه های ایرانی صبحشون رو با مکالاتی مشابه مکالمات بالایی شروع میکنن.

جعفر با خواب آلودگی و در حالی که به باباش التماس میکنه که تو رو خدا منم برسون ( چون ایرانی ها هونصد سالگی تازه پول گرفتن جارو اونم پرایدیوس 1900 رو میتونن به دست بیارن در این سن سوار فولوکس باباشون میشن)!

- بهت گفتم زودتر بیدار شو! ... دیرم میشه دارم نمیتونم برسونمت!

جعفر میره سر ایستگاه اتوجارو و منتظر میمونه. اتوجارو ها جاروهایی هستن با طول 10 متر که 8 متر جلوی آن برای جادوگران هست و 2 متر باقی مانده برای ساحره ها! .. نپرسین چرا! ... ساحره یا باید با باباش یا با داداش یا با آقاش بیاد بیرون. ساحره و چه به اتوجارو؟ اونم تو هوا! وقتی باد بزنه روسریش بیوفته چی؟

از شانس بد جعفر اتوجارو ظرفیتش پر بود. حتی بعضی ها از اجبار با دستاشون از جارو آویزون شده بودن که یه جور بارفیکس رفتن بود. اصلا اول صبح ورزش از این بهتر؟ بعد تازه اگر موقع ترمز کردن راننده ی جارو یا با سرعت رفتنش یا اینکه سر پیچ بد بپیچه ... دیگه چه عرض کنم تقصیر خود مسافر میشه دیگه. جعفر هم مثل بقیه کسانی که با دست آویزون شده بودن از جارو همین کار رو کرد.

- آقا ببخشید ... ببخشید ... یکم اون ورتر میرین؟ ... میشه یکم مهربون تر آویزون بشین؟

بعد از 1 ساعت ترافیک وقتی جعفر به مسابقه میرسه ... میبینه هنوز هیشکی نیومده اسادیوم. یادش میوفته که یادش رفته ساعتش رو بکشه عقب!

میره تو رختکن و اسنیچ پلاستیکیش رو از ساکش بیرون میاره. با یه طلسم پرواز اونو به هوا میفرسته و سعی میکنه بگیرتش. ولی یکی از بالای اسنیچ از کار میوفته. جعفر اسنیچ رو دستش میگیره و بازش میکنه و دوباره میبنه تا که شاید با باز و بسته کردن اجزایش درست بشه. ... اون یکی بالشم خراب میشه.

بعد از چندی دقیقه صدای سر و صدا وهمهمه به گوشش میرسه. هم تیمی هایش از راه میرسن. هر کسی میرسه یه سلام میگه و سند تو آل میکنه.میره یه گوشه و مشغول عوض کردن لباساش میشه.

- اووووووف! یعنی تماشاچی ساحره هم دارن؟

- چی میگی؟ بازیکن ساحره هم دارن حتی!

- جمع کن لب و لوچت رو! ... واسه همینه که ما ساحره نداریم دیگه. اونا ساحره ها رو با چشم یکی از اعضای تیمشون میبینن نه یک ساحره! ...برو خجالت بکش.

جعفر اینو به دوستش گفت و سوار جارو های دست دومی رو که از سال های پیش برای مسابقات ملی ایران گرفته شده بو را در دست میگیرد و به سمت زمین میرود. پشت سر او هم دوستانش حاظر شده و وارد زمین میشوند.

با ورود آنها صدای جیغ و هورا از تماشاگران بلند میشه. در اون سمت زمین بازیکنان انگیسی در هوا روی جارو هایشان معلق بودن.

جعفر با دیدن جاروی آذرخش جیمز سیریوس پاتر که جستوجوگر تیم بود سرجای خود میخکوب میشود و با دهان باز و انواع حس ها منند نگرانی ناامیدی حسادت و غیره به او نگاه میکند.

اما جیمز خیلی سبک و با اعتماد به نفس روی جارویش پشتک میزند. تد ریموس لوپین مدافع تیم با خون سردی و لبخند دلنشینی روی جارو نشسته بود و با دیگر هم تیمی هایش صحبت میکرد.

ساحره ای در انجا بسیار با وقار و خونسرد و در عین حال خشن و بی روح در گوشه ای در سایه ای سوار جاروش بود. جعفر حدس میزد که این ساحره از طایفه ی همان جادوگر سیاهی که برتانیا رو زیر و رو کرده بود باشد. موهای تنش سیخ سیخ شد. در گوشه ای دیگر ساحره ی دیگری سوار بر جارو با تیپ یک کاو بوی در حالی که زبونش بیرون از دهانش در بادموج میخورد ربانش رو محکم میکرد.

اون با زبون درازی قصد توهین نداشت. همیشه همین جوری بود.
اما جعفر عصبی تر و مضطرب تر از این بود که درک کند.

مربی خواست برای بار آخر باهاشون صحبتی بکنه.
- ببینین بچه ها ... به قول معروف چی؟ ... بگو چی میخواستم بگم؟

-خواستن توانستن است؟

- نه! ... بابا کی این چرت و پرت ها رو بهتون یاد میده؟ یادم باشه به دوستم توی اداره ی هاگیران بگم این مطالب مضحک و مسخره رو از کتاباتون حذف کنن. الآن عصر عصر متفاوتی شده! ... باید یه چیزای دیگه یاد بگیرین. ... حالا چی میخواستم بگم؟

- در نا امیدی بسی امید است؟ ... یا پایان شب سیاه سپید است؟ یا ...

- خفه! ... بچه اینا واسه داستان هاست. فراموش کن اینا رو! ... الآن هر کی زورش بیشتره هرکی پولدارتره هرکی شرایطش بهتره اون برندست. گات ایت؟ ... آهان میخواستم اینو بگم. به قول شخصی که دقیقا الآن یادم نماید کی بود سه حالت بیشتر نیست. یا برد پیروزمندانه یا مساوی ارزشمندانه یا باخت چیزی از ارزش های تیم ملیمان کم نکنانه! ... که من سومی رو بیشتر احتمال میدم. زیاد لفتش ندین بذارین سریع بگیرن اسنیچ رو. تا نیم ساعت دیگه یعنی. چون چهل دقیقه ی دیگه قرار دارم ... جعفر؟ شنیدی چی گفتم؟

- شنیدم! ... ولی درک نکردم! یعنی چی که بذاریم زود اسنیچ رو بگیرن؟ ... انقدر ضعیفیم ما؟ .... انقدر از خودتون ناامیدین؟ ... اصلا میدونین چیه؟ ... من شرط میبندم ... این مسابقه مال ماست ... من اسنیچ رو میگیرم .... تیم ما برنده میشه ... اگه نشه من دیگه بازی رو میذارم کنار!

در حالی که هم تیمی های جعفر سخت تحت تاثیر حرفاش قرار گرفته بود مربی قهقه ای سر داد و گفت:
- باشه جوون! ... موفق باشی!
سپس رو به بقیه بازیکن ها با لبخندی مسخره روی لبش گفت:
-بچه ها ... امشب هیچ جا قرار نذارین ... امشب گود بای پارتی جعفر!
بازیکن ها با یک اخم و تکان دادن سری که نشونه ی تاسف بود جواب مربی رو دادن.

تیم مقابل خیلی حرفه ای بود. با امکانات بالا. تمرینات در سطح بالا ... برد چندین سال جام جهانی! همه ی این ها برای نامید شدن شدن تیم ایران شرط لازم و کافی بودن.
مورفین گانت از مهاجمین تیم انگلیس بعد از کشف کردن یکی دیگر از کاربرد های چیز که دستکاری بعد چهارم بود ... کوافل رو همواره در دس داشت و به طور شگفت انگیزی در 10 دقیقه ی اول 40 امتیاز نصیب تیمش کرده بود.

ایلین پرنس که کلا با ضد ساحره ها خصومت داشت و در مواجع با افراد این کشور خواهان تیکه تیکه کردنن تمام حضار بود بی رحمانه بازیکنان ایرانی را مورد ضرب و شتم قرار میداد. سنگوئینی بارون خون راه انداخته بود و گلوی همه رو تیکه پاره میکرد.

چشم جعفر به جیمز افتاد که ناباورانه دنبال اسنیچ میگشت. برایش عجیب بود که چرا تا حالا پیدا نکرده. جعفر در دل خود گفت ... شاید این یه نشونراه ست ... شاید قراره تیم ما نسل ما سرنوشت نسل های دیگر رو تغییر بده.

با سوت داور بازی متوقف شده و جعفر از باغ های ارم و جهان نما و جهان گشا بیرون رفته و از استادیوم اسارت سر در میاره.

داور اعلام میکنه که از اونجایی که اسنیچ جنس چینی بوده در 2دقیقه ی اول مسابقه بال هایش کنده شده و در جایی گم و گور شده.

سپس اسنیچ دیگری را در هوا رها میکند و سوت شروع مسابقه رو میزنه.

گزارشگر میگه:
- تماشاچی های گرامی ... به خاطر اون ایراد فنی بازی از اول یعنی صفر صفر به نفع انگلیس آغاز میشود.
صدای خنده دراستادیوم میپیچه. حتی ایرانی ها هم میخندن.

- برای انگلیسی هایی که در اینجا حضور دارن باید بگم که ... این زمینی که الآن توش استادیوم بازی میکنین یه زمانی دریاچه بود .... خانم مسخره نمیکنم ... میدونم ... نه ... میدونم جای کوه ها هم یه زمانی آب بود ... منظور من تا 2 سال پیشه.... بله 2 سال پیش اینجا دریاچه بود .... عرضم به حضورتون از زمانی که بازی شروع شده هیچ تیمی نتونسته امتیازی بگیره. ... اوووو چی میبینم من؟ عجب حمله ای از طرف تیم ایران ... عجب حمله ای ... عجب چیزی رو از دست دادم موقع حرف زدن ... حمله ی فوق العاده ی زلف علی مرحوم که توسط یک حرکت ماهرانه ی فرد جرج ویزلی دروازه بان انگلیس دفع شد .... این میتونست 10 امتیاز به نفع ایران بشه .... ولی عجب حمله ی غیر منتظرانه ای ... چقدر خوبیم ما!

تیم ایران روحیه ی عجیبی گرفته بود. هر بازیکن به اندازه ی 5 بازیکن بازی میکرد. با هیجان ... مصمم ... امیدوار ... و با هدفمندی!

جعفر با خودش فکر می کرد:
- حتی اگه ببازیم هم تلاش خودمونو ... نه باید ببریم! راه دیگه ای نیست!


بعد از 1 ساعت و خورده ای

گزارشگر با هیجان و حرارت ادامه ی گزارشو میداد: 120 – 140 به نفع ایران! 2 ساعت از بازی گذشته و جستجوگر ها هر از گاهی با شتاب به گوشه ای از زمین پرواز میکنن اما با دست خالی برمیگردند. بازی ایران امشب فوق العاده بود. بازی ای که هیچ وقت فراموش نمیشه ... این تیم ... امشب به تمام نوجوون ها و جوون های ایرانی این درس رو داد که به هیچ وجه ناامید نشن. برنده بازی رو شروع کنید و تمام تلاش خودتون رو به کار بگیرین.

ایرانیان حاظر در استادریوم پرچم رو دستاشون گرفته بودن و محکم فشار میدادن. در دل هم دعا دعا میکردن ... قبل از شروع بازی حتی اکثریت آنها طرفدار تیم انگلیس بودن و به عشق جیمز سیریوس پاتر تد ریموس لوپین و دیدن ساحره ها اومده بودن.

- جیمز سیریوس پاتر آرام به سمت جعفر سلطان پور در حاله پروازه ... الآن شتاب گرفت ... جعفر هم شتاب گرفته و به سمت جیمز پرواز میکنه .... اسنیچ اونجاست ... به جعفر نزدیک تره اما سرعت جیمز سرعت خیلی بالاتری داره ... اووه دوتا جستوجوگر با هم برخورد کردن و از روی جارو هاشون افتادن ... وای خدای من! ... اسنیچ دست جعفره! ... 100 امتیاز دیگه برای ایران ...120 انگلیس و 240 ایران.
خدای من چه زشت قشنگی ... جستجوگر انگلیس به سمت جعفر میره ... به اون دست داد و بهش تبریک گفت ... مهمترین درسی که امشب تیم ایران به ما داد این بود که .... جوونای گل کشورمون ... خواستن توانستن است! .... تا حالا کی به مفهوم این جمله فکر کرده بودین؟


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
....I believe I can fly

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مرداد 1393 03:03
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه دوم:
تیمی که جیمز برای بازی دوستانه باهاش هماهنگ کرده، تیم ملی کوییدیچ ایرانه. ایرانی ها میزبانن. شما ایران رو با تمام شرایط جغرافیایی و فرهنگیش خیلی خوب میشناسید. با جادوگرای ایرانی طرفین..ببینم چه می کنین! (30 امتیاز)


تیم کوییدیچ، دور هم جمع شدند و همه با هم همزمان رمزتاز را گرفتند و...قیـــــــــــــــژ!
وسط کویر لوت فرود آمدند!

تیم کوییدیچ که گرخیده بودند بر و بر همدیگرو نگاه میکردند که ناگهان کویر پر از برف شد و تیم کوییدیچ ایران جلویشان ظاهر شد:
تصویر تغییر اندازه داده شده


جیمز: امممم من چند تا سوال دارم!

کاپیتان تیم کوییدیچ ایران جلو آمد، با جیمز دست داد و گفت:
_ سلام، من بهنام هستم. بپرس!
جیمز: چرا کویر؟ و چرا برف وسط کویر؟
بهنام: اینجا مردم خیلی حساسن به جادو و به قول خودشون جمبل. کویر تنها جاییه که میتونیم بیایم تمرین کنیم. خواستیم تنوع بشه براتون برف ظاهر کردیم.
جیمز: آهان، اوکی بریم بالا!(کنایه از آغاز مسابقه)
بهنام: یه دقیقه وایسا...من یه چیزایی در مورد تو خوندم، راست میگن یه یویوی صورتی داری و با یه نهنگ به اسم آقای بلوپ بازی میکنی؟
جیمز: خوشمزه! بریم بالا تا یویومو تو حلقت نکردم!!
بهنام: برو بابا، بگو بزرگترت بیاد!

در این لحظه جیمز قاطی کرد و خواست بهنام را به یک دوئل تمام عیار بکشاند که بقیه وساطت کردند و نگذاشتند و به او یادآوری کردند این تکنیک جنگ روانی است و بهتر است در میدان مسابقه حال بهنام را بگیرد... بدین ترتیب هر دو تیم رفتند بالا و داور مصری یعنی آقای فرعون ابوالهول سوت شروع مسابقه را زد...

از آن سمت، جرج و فرد ویزلی که همراه تیم برای گزارش مسابقه آمده بودند شروع کردند به گزارش مسابقه:
_خب از این لحظه بازی شروع میشه، بله جیمز یه بلاجر به سمت بهنام میفرسته و هم تیمی بهنام یه...یه...امممم...یه طلسم سبزرنگ شلیک کرد؟! درست متوجه شدم فرد؟ اون آودا بود؟!
فرد ویزلی: آره آودا بود!!
_ بله، یک آودا به سمت یکی از بازیکنان ما شلیک شد که بازیکن سقوط کرد و... اممم...فرد...مرد؟!
فرد: بله بازیکن ما مرد!
جرج: و از آنطرف بهنام گوی زرین را گرفت و آقای فرعون ابولهول سوت پایان مسابقه را زد!
فرد: امممم... جرج فکر کنم اینجا قوانین مسابقات با مال ما کمی فرق میکنه...انگار بعد از پایان مسابقه هم یه آودای دیگه شلیک شد! ...اوووم بزن بریم یعنی فرار کنیم! فرت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مرداد 1393 02:13
نمایش جزئیات
آفلاین
×سهمیه ریونکلاو×


تیمی که جیمز برای بازی دوستانه باهاش هماهنگ کرده، تیم ملی کوییدیچ ایرانه. ایرانی ها میزبانن. شما ایران رو با تمام شرایط جغرافیایی و فرهنگیش خیلی خوب میشناسید. با جادوگرای ایرانی طرفین..ببینم چه می کنین! (30 امتیاز)


جیمز ادامه داد: خب، خوشحال باشین دیگه! :ykhandezuraki:
ملت: :ykhandezuraki:

جیمز خنده زورکی ـش را ادامه داد.
- حالا بعد من تکرار کنین!
- حالا بعد من تکرار کنین!

جیمز داد زد: اونو نه!
- اونو نه!

جیمز آتش را از دو گوشش بیرون داد و از دو سوراخ بینی ـش، هوایی با فشار زیاد، که با توجه به این که سوراخ بینی اوشون حدودا نیم متر مربع ( اور مُر ) ـست و هوایی که بیرون اومده زاویه ای نداشته؛ با توجه به فرمول f.d.cos آلفا حدودا فشاری... حدس می زنم کمی از موضوع دور شدیم.

[استاد کلاس: هر هر خندیدم! تو الان داری طنز می نویسی؟

نویسنده بخت برگشته: خیلی هم باحال بود. ]


جیمز نفس عمیقی کشید که بقیه تکرار کردند: سلام! [ به زبان شیرین پارسی گفت. اون قبلی ها هم به زبان شیرین اینگلیسی گفت که از بس نویسنده خوبی دارین براتون همه رو ترجمه می کنه!]

- سلام!
- سلام!
- ما از فیلم های وسترن اومدیم تا شما رو شقه شقه کنیم!
- ما اس فیلم هوی وسترن امادیوم تا شامو را شاقه شوقه کانیم!

- آفرین! همین دو جمله رو بلد باشین؛ کفایت می کنه.
- آفرین! همین...

جیمز دستش رو بالا برد و همه سکت شدند و بعد داد زد: پیش به سوی ایررررران، جمهوری اسلامی ایران!

الادورا دست ساطوریش را بالا برد.
- چیزی می خوای بپرسی؛ خواهر گلی؟

- به من نگو خواهر گلی، جیمز! من ساطور دارم. ما با تور می ریم دیگه؛ نه؟

جیمز سرش را تکان داد و گفت: نه خیر! از پشت تور موهاتون معلوم میشه. باید پارچه ببندین دور کله ـتون!

الادورا غرولندی کرد.
- منظورم تور مسافرتی ـه.
- اگه با اون موهاتون معلوم نمیشه؛ می تونین. تور هم تور های قدیم، والا!

الادورا کلا بیخیال شد.

__________________

- راهنمای گردشگری مسافران غربی
سلام به شما غربی ها عزیز که به جمهوری اسلامی آباد بسیار خرم و شادان ایران خوش آمده اید. البته بدانید که هیچ کس این جا به شما خوش آمد نمی گویید. مگر ابا ندارید از دنیای بعدی؟ چرا حجاب نمی کنید؟ وای بر شما! چرا اینقدر به ما تهاجم فرهنگی می کنید؟ چرا به بچه های غزه حمله می کنید؟

ویولت دست از خواندن برداشت و اشک هایش را پاک کرد.
- واقعا چرا ما باید این قدر بد باشیم؟ چـــــرا؟

الادورای بیرحم موهایش را به کناری داد و گفت: برو از تو فهرست در مورد تیم ملی کوییدیچشون بخون.

تدی بغض سر تکان داد و زیر لب گفت: مرگ بر نلسون ماندلا!

جیمز با خنده گفت: طرف مرده! اعصاب نداریا!

- مسی و غضنفر، با مربی گری آقای کیروش و بقیه اعضای تیم، واقعا یکی از بهترین تیم های کوییدیچ ایران را تشکیل می دهند. آنقدر که مسی خودش پیشنهاد داد که به تیمشان بپیوندد و ملت ایرانی هم در اشباک اجتماعی () با آغوش باز از وی پذیرایی کردند. چندی هم از بازار و کوچه هم به تیم پیوستند که برای آرمان های انقلاب اسلامی، آنقدر تمرین کردندکه الان جزو بهترین بازیکن های تیم هستند. دل همه غربی ها بسوزد. تازه، ما رونالدو را هم راه ندادیم. هر چقدر التماس کرد که کلی پول می دهد که برای ـمان بازی کند.

جیمز به دور و بر نگاه کرد و گفت: ایران جای عجیبیه!

_________________

کارلوس کیروش رو کرد به بازیکنان سرحال و شادان و گفت: واقعا عید فطر خیلی روتون تاثیر گذاشته؛ نه؟ کجا بودین؟

هوشنگ گفت: با خانوداه رفته بودیم زیـــارت!
عابدین گفت: ههـــه! ما رفته بودیم قبر لوسی، گربه ـمونو توی قشم ببینیم. بیچاره توی آب غرق شده بود.

کیروش همه را دک کرد به بیرون و بازی رسما شروع شد.

مسی زیر لب به عابدین گفت: دستشون رو یک جوری فشار بده که نتونن اسنیچ رو بگیرن!

- بله! و الان بازیکن ها دارن به هم دست می دن. اما ما ایرانی های اصیل به هیچ عنوان به خانم ها دست نمی دیم. پس، آی آی آی! دیدین چی شد؟ اون خانوم با نام غربی، چی بود این اسم واقعا جلفش، امیلی؟ جان؟ جان اسم مرده؟ مرداشون هم چنین اسم های دارن؟ بالخره، همون خانوم شماره 5 با آقای محترم جستجوگر ما دست داد. وای، الان ارتباط چشمی برقرار کردن. دیگه چی؟ حتما می خوان کشف حجاب هم نکنن. ای بابا! نشد که. اصن من خودم گفتم نباید با غربی ها... ا، کی بازی شروع شد؟ من فقط چند ثانیه داشتم در مورد این تهاجم های فرهنگی فکر می کردم، 70 - 60، ا، با این گل مسی، الان شدیم 70- 70، اه، الان شد 90- 70، چه روند تندی داره. یه لحظه بینندگان عزیز صبر کنین من برم دست به آب. دوباره بر می گردم. فقط حواستون باشه؛ روسری خانوم هاشون افتاد هووو کنین!

بازی واقعا روند تندی داشت. هوا خیلی سرد بود و هر آرزو کرد که کاش کمی هوا... اوه، گویا هری هنوز متولد نشده است.

و اینجا بود که آن اتفاق وحشتناک افتاد.

روسری گلگلی آنجلینا ( جولی!) از سرش افتاد. ایرانی ها همزمان بلند شدند و هووو کردند و بازیکن های تیم مخالف و خودش هم گویا فلج شدند. همه نگاه ها به او بود. آنجلینا با وحشت سعی کرد روسری اش را درست کند که جارویش سقوط کرد.

جیمز درست نزدیک او بود. باید چه می کرد؟ به بانوی چون او دست می زد و جانش را نجات می داد یا می گذاشت او بمیرد و خودش پاک و خالص بماند؟

جیمز اشک ریزان گفت: خدایا، از گناهانش بگذر!

بعد به هم تیمی هایش علامت داد که بازی را ادامه دهند و یک ذخیره را آورد داخل.

__________________

گزارشگر شلوارش را بالا کشید. کمر بندش را سفت کرد و روی موهایش آبی کشید و سبیل هایش را فر داد و دوان دوان به جایگاه برگشت.

به محض وارد شدن، میکروفون جادویی را جلوی دهانش برد و بازی را گزارش کرد.

- دستشویی های استادیوم واقعا تمیز نیست. به معنای واقعی... عتتتتتتشو! وای، عطسه کردم. حتما مریض شدم. الان به خاطر یک بازی احمقانه، زنم منو دعوا می کنه. همش م گفت مریض نشما. ا؟ بازی رو نگاه کنین! هر چهارده نفر افتادن دنبال اسنیچ! هاها! اما نمی دونن اسنیچ ایرانی خیلی فرزه و با غربی ها مچ نمی شه. گویا از وقتی من رفتم؛ یه ده دوازده تایی گل رد و بدل شده. آخ! سیستم گوارشیم!

همه بازیکن ها یک به یک به یک دیگر تنه می زدند و سعی می کردند مانع جستجوگر تیم مقابل شوند که اسنیچ را بگیرد. جیمز و عابدین هم دوشادوش هم، دنبال اسنیچ طلایی 150 امتیازی بودند.

- اه، چقدر لفتش می دین. یک توپ واقعا نمی تونین بگیرین؟ عتتتتتتتشو! من با این حال خرابم دارم بازی رو گزارش می کنم اون وقت شما ها، اصن صبر کنین ببینم!

گزارشگر داستان ما دستی به موهایش کشید و ابروهایش را شانه زد و یک حوله روی دوشش گذاشت و به طرف داور روی جارو نشسته پرید و او را انداخت و گفت: خودم اسنیچو می گیرم!

اما یک هویی برعکس شد و او هم به الادورا پیوست!

عابدین در حالی که باد در لثه هایش می پیچید (؟) داد زد: یو آر سوسک! دو یو آندر آستاند فارسی؟

لحجه اش خدا بود. جیمز اخم کرد و جواب داد: نو! سلام! ما آمدم ایران تا شما را شقه شقه کنیم! یوهاهاهاهاهاها-

هنوز دو هاها ی دیگر مانده بود که جیمز به جسد گزارشگر که داشت سقوط می کرد؛ خورد و او دست در دست این بنده خدا، شادروان به سمت الادورا رفت!

عابدین سرخوش از این اتفاق، دادی کشید برای پیروزی که یک دفعه، یک شعی بزرگ به دهانش رفت و نزدیک بود خفه شود که کلی آدم او را دوره کردند و آن شی را قبل از این که به رحمت الادورایی بپیوندند؛ در آوردند و فهمیدند که او اسنیچ را خورده و ایرانی ها شادان و خندان، سرمست از نتیجه بازی، او را به هوا فرستادند.

البته خودش در هوا بود؛ پس به فضا رفت و چون بدن یک انسان عادی در فضا متلاشی می شود؛ او دیگر نتوانست مرگ را فریب دهد و مرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه گرینگراس در 1393/5/9 2:20:04
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مرداد 1393 23:31
نمایش جزئیات
آفلاین
خرس گنده ی گریف

نقل قول:
تیمی که جیمز برای بازی دوستانه باهاش هماهنگ کرده، تیم ملی کوییدیچ ایرانه. ایرانی ها میزبانن. شما ایران رو با تمام شرایط جغرافیایی و فرهنگیش خیلی خوب میشناسید. با جادوگرای ایرانی طرفین..ببینم چه می کنین! (30 امتیاز)


همکار محترم

جناب آقای جیمز سیریوس پاتر

سلام علیکم

احتراما به استحضار می‌رساند فدراسیون کوییدیچ جمهوری اسلامی ایران بعد از رای‌زنی‌های فراوان و نظر به تصمیمات اتخاذ شده در جلسه ی شورای گسترش فرهنگی غنی از طریق ورزش و گردش، با برگزاری مسابقه‌ی دوستانه‌ بین تیم کوییدیچ هاگوارتز و تیم منتخب برتر کشور (تمبک) در تاریخ هفت مرداد سنه‌ی یکهزار و سیصد و نود و سه هجری شمسی در ورزشگاه تازه تاسیس پارسه موافقت می‌گردد.
امید است که مهمان‌نوازی و خونگرمی مردم همیشه در صحنه ی ایران، پلی برای رساندن پیام صلح ما به سراسر دنیا من‌جمله جامعه ی منحط غرب باشد.


- .. بلاه، بلاه، بلاه... :proctor: این چی میگه تدی‌؟

تدی نامه رو از دست جیمز گرفت و یه دور سریع دوباره خوند.

- ببین منم دقیقا نمی‌فهمم ولی انگار قبول کردن با این تیم تمبک بازی کنیم!

- من رفتم!

و بی توجه به فریاد‌های "کجا؟" و "صب کن منم بیام" تدی، از کادر خارج شد تا خبر خوب رو به بچه‌های کلاس بده.

یک روز مانده به مسابقه - رمزتازگاه فارس (همون فرودگاه رمزتازها )

- پاسپورت، ویزا، کارت پایان خدمت، گواهی عدم سوء سابقه...
- همه با هم؟‌
- نخیر، فقط مدارک خودتون..

و رو به بقیه ی اعضای تیم که پشت سر جیمز صف ایستاده بودن، از ته حلق داد زد:
- همه مدارکشون دستشون باشه!‌

جیمز، دست لرزونشو کرد تو کوله پشتیش و پاسپورت و ویزاش رو در آورد و به مامور رمزتازگاه داد. همینطور که مدارکش داشت به دقت بررسی میشد، آشا سرشو جلو آورد تا چیزی رو به جیمز زمزمه بگه.

- تو.. ضعیفه.. حجابت کو؟ قیم قانونی‌ات کو؟ نسبتت با این آقا چیه که انقد بهش چسبیدی؟

- منو میگی؟ ... من.. من... این مربیمونه.. آقای پاتره.. رضایت‌نامه‌های والدین همه دست اونه!

بعد متوجه شد که حواسش نبوده و کلاه رداش از سرش افتاده، سریع کشیدش جلو و تیریپ "do u wanna build a snowman"وار به آقاهه نگاه کرد.

- که مربیشون تویی! چند سالته شما عمو جون؟
- تیم ما به جوونگرایی عقیده داره..
- واسه همینه که چن تا خرس گنده برای تو بازی میکنن؟

و به جایی که تدی، لودو، الادورا و آیلین ایستاده بودن اشاره کرد.

- اونا پیش‌کسوتای ما هستن!
- بهر حال این خواهرمون حق شرکت تو بازی رو ندارن...

جیمز با تعجب به سمت آشا برگشت و با انگشت شست به طرف اشاره کرد:

- این ... داداشته؟
- دروغ میگه ... به ریش مرلین قسم دروغ میگه.. من تک فرزندم!
- ... داشتم عرض میکردم! همینطورم بقیه‌ی خواهرها. خلاف قوانینه. اتاق هتل تلویزیون LCD داره، میتونین اگه شامتون رو پخته بودین و اتاقو آب و جارو کرده بودین و به بقیه‌ی وظایف در شان یک بانو رسیده بودین، بازی رو تماشا کنین.

سرتونو در نیاریم! چند ساعت بعد به بحث،‌نامه نگاری، تهدید به تحریم بازی، راه انداختن کمپین "ما از فیس بوق خواستاریم که دخترانمان کوییدیچ بازی کنند" و در نهایت اسکورت تیم به هتل در ون گشت آرشاد، گرفتن تعهد و فرستادن دخترها به طبقه‌ی آخر و پسرها به طبقه ی اول گذشت. وقتی بالاخره هر کی به اتاق رسید انقدر خسته بود که نه حوصله ی بررسی تاکتیک‌های بازی رو داشتن و نه حال فکر کردن بهش رو!

روز مسابقه - ورزشگاه پارسه

- سلام عرض میکنم خدمت بینندگان عزیز و محترم، اتوبان ۴ بانده هستم، با گزارش بازی دوستانه تیم تمبک مقابل منتخب هاگواترز در خدمتتونم. بازی در ورزشگاه تازه تاسیس فوق مدرن پارسه ی استان فارس برگزار میشه ، در منطقه ی تاریخی پاسارگاد که از سنگ‌های مقبره‌های باستانی این منقطه منجمله پادشاه ملعون هخامنشی، کورش کبیر، در زیر بنای این ورزشگاه استفاده شده. بیرون ورزشگاه عده‌ای تماشاگرنما در اعتراض به استفاده از این بنای طاغوتی در ورزشگاه شعارهای غیر اخلاقی می‌دادن و حتی خواستار حضور بانوان در ورزشگاه هم بودن که با واکنش به موقع مسئولین به موقع پراکنده شدن و شنیده شده بعضیاشون به خاطر گرمازدگی زمین خوردن و سرشون شکسته و الان تو بیمارستان داره بهشون رسیدگی میشه. اما قبل از شروع بازی جا داره از اسپانسر محترم این مسابقه تشکر کنیم..

همون موقع صدای آقاهه که تو همه تبلیغا هست از بلندگوها پخش میشه: "جارو برقی امرسان، شما را به تماشای این مسابقه دعوت می‌کند. "

- ... بله عرض میکردم. و حالا غیور مردان ایران، اعضای تیم تمبک رو میبینیم که سوار بر جاروهاشون وارد زمین میشن...

همون لحظه - خروجی رختکن تیم هاگ

یوآن کله‌ی جیمز رو که پشت به زمین مشغول یادآوری آخرین نکات به تیم سیبیل تمامشه رو میگیره و میچرخونه.

- پناه به هر چی شلغم پخته است، تو هم چیزیو که من میبینم، میبینی؟
- وات د مسواک!!

کات – بازگشت به فضای هوایی ورزشگاه

هفت بازیکن تیم تمبک سوار بر لوله‌های جاروبرقی بالای ورزشگاه ویراژ می‌دادن و به فریادها و ابراز احساسات طرفداراشون واکنش نشون می‌دادن. سر و صدای جاروبرقی‌ها یه طرف، اشغال شدن بیشتر زمین بازی با اتصالات اضافی هم یه طرف. تنها شانس تیم هاگ، قدرت مکش پایین جارو برقی بود وگرنه کار همشون ساخته بود!

- توی دروازه، تصویر شطرنجی شده‌ی حقیقی رو داریم، بهر حال اگه شما حواستون نیست که بانوانتون چی تماشا میکنن، همکارای خستگی ناپذیر اتاق فرمان که حواسشون هست. توی خط دفاع موسوی و رضازاده رو داریم، خط حمله هم دست ساعی، دژاگه و شریفی نیاست که آخرین لحظه دعوت فدراسیون رو قبول کرد تا بخش دیگه‌ای از مهارتها و استعدادهاشو به ملت عزیز نشون بده. تنها جادوگر تیم، کریمی هم در پست جوینده بازی میکنه، و اما در تیم هاگوارتز..

با اشاره ی جیمز، اعضای تیم یکی یکی سوار بر جاروهای غیر برقی! بین استقبال شدید تماشاگرا که هر بار اسمشون توسط جناب اتوبان خونده میشد، شعار جدیدی می‌دادن، وارد زمین شدن. باری با خوشحالی گفت:

- من شنیده بودم که هنر نزد ایرانیان است و بس و خیلی اهل شعر هستن، حیف که فارسی نمی فهمم!

لودو کتاب خودآموز فارسی در سفرش رو بست و اوج گرفت.

- همون بهتر که نمی فهمی پسر جون.. همون بهتر که نمی فهمی!

و در بلندترین نقطه ی ممکن ایستاد که دید بهتری برای پیدا کردن اسنیچ داشته باشه. فرد جرج و جرج با چماق جلوی استیو که دروازه‌بان بود، ایستادن و تدی، باری و یوآن هم مهاجمای تیم بودن. با سوت داور، بازی شروع شد.

- توپ دست یوآنه و با تموم سرعت داره به سمت دروازه تمبک حمله میکنه.. تدی سمت راستش بهش اشاره میکنه که به من پاس بده ولی اون محل نمیذاره و همچنان تک روی میکنه. از اون طرف فرجوج بلاجرو به سمت حقیقی میفرسته و الانه که دماغشو خورد کنه ولی موسوی با یه ضربه‌ی ساعد به موقع بلاجرو دفع میکنه و به سمت یوآن میفرسته که هنوز داره حمله میکنه. یوآن جا خالی میده و بله... گل... گل برای تیم هاگ. هاگوارتز یک .. تمبک صفر.. اوه.. همکاران از پشت صحنه اشاره میکنن هر گل کوئیدیچ ده امتیازه.. و این اولین ده امتیاز برای تیم مهمان.

چند دقیه بعد


- تابلوی ورزشگاه نتیجه‌ی ۳۰ – ۰ رو نمایش میده. سر و صدای تماشاگرا بلند شده و ظاهرا بعضی تماشاگرنماها هم تونستن وارد ورزشگاه بشن.. توپ دست ساعیه.. با یه دست به هوا پرت میکنه و با پا یه "گودا" میگه و شوتش میکنه سمت دروازه. استیو به موقع شیرجه میزنه و کوافلو دور میکنه که به باری میرسه.. و پنالتی.. پنالتی برای تیم تمبک!

همه‌ی بازیکنای دو تیم دور داور جمع شده بودن، حتی جیمز هم نزدیک بود سوار جاروی یکی از ذخیره ها بشه و خودشو به داور برسونه. \

- بذارین من حرف بزنم!

تدی که با پارتی بازی کاپیتان شده بود، سعی کرد خونسردیشو حفظ کنه و از داور بپرسه قضیه پنالتی چیه که چشمش به شریفی نیا افتاد که مچ پاشو گرفته و داره بین زمین و هوا غلت میزنه!

همون موقع صحنه‌ی آهسته‌ای از صفحه‌ نمایش ورزشگاه پخش میشه که نشون میده بلاجری که جرج فرستاده از کنار شریفی نیا رد شد و اون فریاد میزنه و عینهو روبن شیرجه میره.

- دیدی؟ ندیدی؟ تمارض کرد!

داورسرشو تکون میده، تدی رو دور میکنه و کوافلو دست دژاگه میده.

- و گل برای تیم ایران.. یعنی تیم تمبک! فریاد تماشاگرها کر کننده است، این گل نتیجه ی سالها بغض و انزجار از انگلیس، این روباه مکار پیر.. این نماد استثمار و آستاکباره.. تمبک ده – هاگ سی. توپ دست تدی از تیم هاگه... و چقدر سریع گل رو جبران میکنن. بالای زمین درگیری به وجود اومده. لودو بین لوله های جاروبرقی داره ویراژ میره، انگار اسنیچ رو دیده! بله.. کسی که اسنیچ رو جستجو میکنه، قطعه جستجوگر تیمشه.. کریمی هم انگار متوجه شده و داره تعقیبش میکنه.. بازی با گرفتن اسنیچ تموم میشه... تیم برنده صد و پنجاه امتیاز میگیره. از اون طرف درگیری دوباره بین اعضای دو تیم به وجود اومده. رضا زاده داره مهاجمای تیم حرفیو یکی یکی از روی جارو بلند میکنه، میبره بالای سرش و به زمین میزنه! تدی به موقع جا خالی میده و داره میره به داور اعتراض کنه ولی داور حواسش به جوینده‌های تیمه و بله... پایان بازی.. اسنیچ در دستان لودو بگمن برق میزنه. هاگوارتز صد و نود - تمبک ده. بهر حال این نتیجه چیزی از ارزش‌های تیم ما کم نمیکنه، خسته نباشید بچه‌ها. شما هم خسته نباشید که با این بازی مهیج همراه ما بودین. تا برنامه ی بعد خدانگهدار.

در رختکن – بعد از بازی

- دمتون گرم بچه‌ها... ترکوندین.. سر بلندم کردین.. من بهتون افتخار میکنم .. همم تدی داری چیکار میکنی؟

تدی بی توجه همچنان اخم کرده بود و با تبلت جادوییش! مشغول بود. یوآن به جاش جواب جیمز رو داد.

- داره فیس بوقش رو دی اکتیو میکنه، بهش حمله‌ی فرهنگی شده!

بله بچه‌های گل توی خونه.. بهر حال گفتمان بین تمدن‌ها با همه ی شیرینیاش، همیشه مشکلاتی مثل تفاوت‌های ارزشی و فرهنگی هم داره و مهم صبر و تعامل و از همینجور مسائله! ما هم در اینجا مشقمون رو تموم میکنیم که به اندازه ی کافی طولانی شده و آقای معلم داره بهمون بوق میفرسته.. تا مشق بعدی... تماس فرت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: جمعه 3 مرداد 1393 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
تیمی که جیمز برای بازی دوستانه باهاش هماهنگ کرده، تیم ملی کوییدیچ ایرانه. ایرانی ها میزبانن. شما ایران رو با تمام شرایط جغرافیایی و فرهنگیش خیلی خوب میشناسید. با جادوگرای ایرانی طرفین..ببینم چه می کنین! (30 امتیاز)
در ورزشگاه 290 هزار نفری جادویی تهران_اژدر که به یاد اژدر بزرگ، بازیکن اسبق تیم کوییدیچ تاج جارو، نام گذاری شده بود جای سوزن انداختن نبود.این اولین بازی دوستانه بین تیم کوییدیچ تهران و تیم منتخب انگلستان بود. بازیکنان دو تیم هرکدام کنار رخت کن هایشان ایستاده بودند و به حرف های مربی گوش می دادند.

مربی بلغاری تیم ایران یعنی ویکتور کرام با صدای بلند در حال توضیح دادن نقشه ای روی تابلوی جادویی اش برای کاپیتان و جستجو گر تیم ایران یعنی، سعید مشهور بود. در آن سمت الیور وود دروازبان سابق تیم پادلمیر و مربی کنونی تیم ملی انگلستان، بازیکنان را به صف کرده بود و با کاپیتان تیم یعنی جیمز پاتر صحبت می کرد.

داور مسابقه آقای حسن مصطفی در سوت خود دمید. کاپیتان های دو تیم به سمت هم آمدند و با هم دست دادند. بازیکنان انگلستان که تا به حال این همه هوادار و طرفدار پرشور در جایگاه تماشا چی ها ندیده بودند با چشم های متعجب به دور و بر خود نگاه می کردند. جمعیت یک پارچه فریاد می زدند :
- ایران! ایران! ایران!

با سوت دوم داور بازی آغاز شد. گزارشگر به تندی نام های بازیکنان را اعلام میکرد :
- درسته اونا جیمز پاتر و نصف خاندان ویزلی ها رو دارند، اما ما هم تو تیممون بازیکنان قدرتمندی داریم، ترکیبی که این سری آقای کرام مربی سختکوش تیم ایران برای بازی مقابل انگلستان چیده، میشه گفت یکی از عالی ترین مثلث های مهاجم رو داره، دو تا از بهترین مدافعان دنیا دارن از تیم دفاع می کنن، و دروازبان که فرهاد ضعیف هست که حلقه ها رو از دست مهاجمین انگلیس حفظ می کنه، سعید مشهور جستجو گر تیم یک لحظه جیمز پاتر رو راحت نمیذاره و پا به پاش پیش میره، به نظر می رسه که با هم یه کرکری هایی هم میخونند که البته تیم ما احتیاج به این چیزا نداره!!

بله به نظر میرسه اولین گل رو ایران به ثمر رسوند این مثلث مهاجمین ایران حرف نداره! به راحتی هوگو ویزلی دروازبان انگلستانو جا میذارن و گل میزنن. مثه اینکه گل رو اشکان دژ هشیار میزنه. بعله بچه های ما یک تیم هستند.

سرخگون به دست انگلیسی ها میفته آلبوس پاتر با چه سرعتی پیش میره، بازدارنده ی امیر غیور از گوشه آرنج راستش میگذره و بالاخره فرهاد ضعیف جلوی توپشو می گیره و نمیذاره که گل بزنه
به نظر میاد اون بالا یه خبریه سعید و جیمز به سمت یک نقطه دارن شیرجه میرن وای سعید بدو تو می تونی .... و بعله ه ه ه ه !
سعید گوی زرینو می گیره و امتیاز و برد از آن ما میشه !

همهمه جمعیت بسیار بالا می گرفت هیجان بازی و شکست تیمی که بازیکنان آن نسل در نسل کوییدیچ باز بودند حسابی مردم را به وجد آورده بود. کاپیتان تیم ایران به سمت هم تیمی هایش پرواز می کرد، شهرام احمدی مدافع بلند قامت از روی جارویش به سمت کاپیتانشان پرید و او را در آغوش گرفت.
جیمز، آلبوس، فرد جرج، هوگو، تد و بقیه بازیکنان فرود آمدند و به شادی بازیکنان ایران خیره شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1393 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور
تیمی که جیمز برای بازی دوستانه باهاش هماهنگ کرده، تیم ملی کوییدیچ ایرانه. ایرانی ها میزبانن. شما ایران رو با تمام شرایط جغرافیایی و فرهنگیش خیلی خوب میشناسید. با جادوگرای ایرانی طرفین..ببینم چه می کنین! (30 امتیاز)

آن روز جیمز سیریوس داشت به سمت زمین کوییدیچ میرفت آن هم به همراه آلبوس سوروس
-جیمز الآن بازیمون باکیه؟
-با ایران
-چی؟ ایران؟
-آره چیه مگه؟
-تا به حال با اونا بازی کردی؟
-نوچ!
-واقعا؟ حالا میخوای چیکار کنی
-میشه تمومش کنی؟ لطفا.
-باشه
و سپس به راه خود ادامه دادند در راه جرج ویزلی را دیدند که بچه اش فرد جرج ویزلی را با خود به سمت زمین کوییدیچ میبرد و داشت به او قوت قلب میداد جیمز گفت:
-سلام دایی سلام فرد جرج کوچولو
-سلام جیمز هری چطوره؟
-خوبه
-اوه آلبوس خوبی؟ پاتر کوچک
-ممنون دایی
و همه به راه خود ادامه دادند تدی لوپین هم تازه وارد زمین شده بود تدی گزارشگر بود خیلی خوشحال به نظر میرسید که کمی هم ترسیده جیمز هم به داخل رختکن رفته بود البته همراه آلبوس لباسشان را پوشیدند و رو به روی در بسته ایستادند.لباس ایرانی ها لباس سبز و قرمز و سفیدی پوشیده بودند خیلی رنگ شادی داشتند ایرانی هاهم به این اعتراض داشتند که چرا باید با زن ها مسابقه بدهند و میگفتند اگه تیم گریفیندور منتخب هاگوارتز تیم مرد باشد خیلی بهتر میشود و همینطور هم شد و تیم ها کاملا مرد شدند.فردوس پورعادلی هم گزارشگر ایرانی بود که برای ایرانی ها گزارش میکرد در باز شد و بقیه ی ماجرا را با گزارشگر آقای فردوس پور عادلی بشنوید:
-با سلام به شما بینندگان عزیز که در خانه هایتان و در استادیوم هاگوارتز به تماشا میپردازید من فردوس پور عادلی هستم با گزارش بازی حالا به نام بازیکن ها میپرردازیم ،بازیکنان ایران: سامان ارباب خانی دروازه بان تیم ،احمد قربانی مدافع چپ تیم ،نیما لرستانی مدافع راست تیم،شاهد زیبایی و رحمان جانی در حمله و شهرام نروژی جستجوگر تیم و تیم گرفیندور،جک دیگوری دروازه بان تیم گریفیندور،هوگو ویزلی مدافع سمت چپ تیم،فرد جرج ویزلی مدافع سمت راست تیم ، جیمز پاتر و شاون بلک در نوک حمله و آلبوس سوروس پاتر جستجو گر تیم خب داور سرخگون رو میندازه رحمان جانی و جک سیریوس بلک به سمت سرخگون میرن بله جانی توپو میگیره پاس میده به شاهد زیبایی و گل بله گل ایران ده امتیازی میشه صدای ایران ایران در استادیوم پیچیده اوه جیمز پاتر هم گل تساوی رو میزنه ای خدا نگاه کنید آلبوس سوروس پاتر و شهرام نروژی به جلو میرن تا اسنیچ رو بگیرن پاتر جلوتره و بله نفسها در سینه حبس شده آره نروژی جلو افتاده وای این عالیه اوه نه مشکلی برای نروژی پیش اومده اوه جاروش شکست و پاتر اسنیچ رو گرفت خوب امیدوارم که برای هاگوارتزیا خیلی خوشایند باشه براشون آرزوی موفقیت میکنم به امید دیدار

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1393 17:50
نمایش جزئیات
آفلاین
@@@تازه وارد گریف@@@


تیمی که جیمز برای بازی دوستانه باهاش هماهنگ کرده، تیم ملی کوییدیچ ایرانه. ایرانی ها میزبانن. شما ایران رو با تمام شرایط جغرافیایی و فرهنگیش خیلی خوب میشناسید. با جادوگرای ایرانی طرفین..ببینم چه می کنین! (30 امتیاز)

- حریفمون کیه داوش؟

ویولت در حالی که روبانش را محکم می کرد این را از جیمز پرسید. همه ی بچه ها به طرف معلمشان برگشتند و مشتاقانه منتظر جواب شدند. جیمز با حالتی جدی و لحن آرام گفت:

- اون ها...

-درررررررررن.

- تیم...

-دررررن دررررن.

- گیدیون الان وقت گیتار زدن نیست.

پریوت جوان با این حرف گیتارش را کنار گذاشت و با جدیت به جیمز خیره ماند. معلم پرواز و کوییدیچ رویش را به طرف بچه ها برگرداند و گفت:

- تیم کوییدیچ ایران.

صدای شلیک خنده به گوش می رسید. تیم برگزیده هاگوارتز دست هایشان را به هم می زدند و خود را از پیش برنده می دانستند. جیمز سیریوس هم چنان با صورت جدی به شاگردانش نگاه می کرد، با این نگاه، همه ساکت شدند.

- تیم حریفو دست کم نگیرید بچه ها.

- جسارتا" استاد، هم چین اخم کرد بودید فکر کردیم با تیم کوییدیچ آلمان بازی داریم.

- اگر به خودتون مغرور بشید احتمال باختمون زیاد میشه. حالا آماده بشید، میریم ورزشگاه آزادی تهران.

در رختکن ورزشگاه آزادی

یوآن، گیدیون، جیمز،باری،نویل و ویکتور کرام جارو به دست، رو به روی راه منتهی به زمین ایستاده بودند. سارا نگاهی به جیمز انداخت و گفت:

- چرا ما دخترا تو تیم نیستیم؟

- اینجا مقررات یه جوریه که تیم نباید هم بازیکن زن داشته باشه هم مرد. ما با تیم کوییدیچ مردان ایران بازی داریم پس تیم ما باید همه مرد باشن.

گیدیون به ردای سیاهش نگاه کرد، مرتب تر از چیزی بود که همیشه به تن می کرد. بازی تا 5 دقیقه ی دیگر شروع می شد، کمی استرس داشت. حتی با گفتن اینکه "ایران تیم ضعیفی است" نمی توانست استرس خودش را آرام کند.

به چهره هم تیمی هایش نگاه کرد که در آن هیچ گونه ترس و استرسی دیده نمی شد. نباید ترسی به خودش راه می داد، این باعث می شد که نتواند بازی همیشگی اش را به نمایش بگذارد. باید با استرس مقابله می کرد، باید.

ناگهان اعضای تیم به طرف جلو حرکت کردند، گیدیون ان قدر غرق فکر بود که متوجه گذر 5 دقیقه نشده بود. سوار جاروی خود شد و به طرف آسمان پرواز کرد و با دیدن اطرافش شگفت زده شد. فکر می کرد چون این بازی دوستانه است، تماشاگران کمی بیایند، اما ورزشگاه پر شده بود و تماشاگران با انرژی، تشویق می کردند.

بنر و پارچه هایی که بر روی آن ها شعار نوشته شده بود از روی سکو ها آویزان بودند. برخی تماشاگران بر روی صورت هایشان پرچم ایران را رنگ کرده بودند. برخی هم پرچم کوچک در دست داشتند و در هوا تکان می دادند. همه ی ورزشگاه را سه رنگ سبز و سفید و قرمز پر کرده بود.

گیدیون وردی را به زبان آورد تا بتواند حرف ایرانی ها را بفهمد، به محض اینکه طلسم را اجرا کرد، فریاد های " ایــــــــــــران ایـــــــــــــران هـــــــــــــی هــــــــــــی " را شنید. تا به حال مردمی به پرشوری آن ها ندیده بود.

داوری با لباس زرد به وسط میدان آمد تا در دقایقی دیگر بازی را به جریان در آورد. جیمز اعضای تیم را جمع کرد و به آن ها گفت:

- ببینید بچه ها، ایران تیمی دفاعیه و بیشتر تلاششو میکنه گل نخوره. ما باید یا پاس کاری، خط دفاع ایران روباز کنیم.

در طرف دیگر تیم ایران با لباس های سفید و سوار بر قالیچه پرنده وارد زمین شدند. در همان لحظه صدای گزارشگر مسابقه در ورزشگاه طنین انداز شد:

- سلام خدمت همه بینندگان عزیزی که در خانه شاهد بازی دوستانه ایران و تیم منتخب هاگوارتز هستند. ایران با لباس سفید در سمت چپ تصاویر تلوزیونی هستند و با رحمان احمدی در دروازه، سید جلال حسینی و امیر حسین صادقی در دفاع، کریم انصاری فرد و رضا قوچان نژاد در حمله و اشکان دژاگه به عنوان جستجو گر هستیم.

گزارشکر مکث کوتاهی کرد، سپس ادامه داد:

- در تیم مقابل یعنی تیم منتخب هاگوارتز، باری ادوارد برایان در دروازه، گیدیون پریوت و نویل لانگ باتم در دفاع، یوآن آبرکومبی و جیمز سیریوس پاتر در حمله و ویکتور کرام به عنوان جستجو گر هستند. داور کوافل را به بالا پرتاب می کند.

با پرتاب کوافل در هوا، قوچان نژاد و جیمز به طرف توپ رفتند، رضا توپ را گرفت و به کریم پاس داد کریم می خواست از جیمز بگذرد اما جیمز توپ او را می گیرد، کوافل را به یوآن پاس می دهد. بلاجری به سمت یوآن می رود اما نویل با چماقش آن را دور می کند.

ویکتور کرام هم اطراف را نگاه می کرد تا بتواند اسنیچ را بگیرد. از بازی 20 دقیقه گذشته بود و نتیجه 0-0 بود. تا اکنون ایرانی ها بسیار خوب دفاع کرده بودند و تماشاگران با فریاد " یالا یالا ما گل می خوایم یالا " تیمشان را به پیروزی فرا می خواندند.

- بازی زیبایی را شاهد هستیم، اما هنوز گلی به ثمر نرسیده است. کریم کوافل را به سمت دروازه می برد اما بلاجری که گیدیون با گیتارش زده به انصاری فرد برخورد میکنه و یوآن کوافل رو میگیره سپس روی جارو می ایسته و از نکونام عبور می کند سپس کوافل را به جیمز پاس میدهد و... گل.

جیمز با قیافه ای معمولی برمیگردد طوری که انگار کار مهمی نکرده است ولی چیزی توجه اش را جلب می کند، ویکتور کرام هم آن را میبیند و به طرف آن پرواز میکند، آن چیز اسنیچ طلایی است ! دژاگه هم به همراه کرام پرواز می کند.

-گرفت ! اسنیچ را گرفت !

آه از نهاد تماشاگران ایرانی بلند شد. یوآن با خوشحالی شلغم شانسش را در دستش می چرخاند و گیدیون شروع به گیتار زدن کرد. پیروزی همیشه شیرین است اما بازی زمانی زیباست که هم در آن برد باشد هم باخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده