جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

44 کاربر(ها) آنلاین هستند (26 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
43 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] خاطرات یاران ققنوس

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: جمعه 25 اردیبهشت 1394 04:30
نمایش جزئیات
آفلاین
سه نیمه شب

هری، پیشانی جینی را که محو خواب بود بوسید، پتو را روی او کشید و از تختخواب پایین آمد. اتاق بچه ها را چِک کرد و بعد از آنکه خیالش راحت شد به کتابخانه اش رفت. ذهنش بیشتر از آن درگیر بود که بتواند بخوابد. شمعی روشن کرد، روی میز نشست، کمی نوشیدنی کره ای داخل لیوان ریخت و بعد از خوردن آن، چوبدستی را کنار شقیقه اش گذاشت و خاطره سفید رنگش را از جمجمه اش خارج کرد و داخل قدح اندیشه روبرویش ریخت. البته بعد از آن سرش را داخل قدح کرد تا دوباره خاطره آن روز را مرور کند:

امروز برای بازدید به آزکابان رفته بود. صحبتی که با یکی از زندانی های بند فوق امنیتی کرده بود بیش از حد ذهنش را درگیر کرده بود. حتی به او به عنوان رییس اداره کارآگاهان هم به زور اجازه داده بودن که وارد اون بند بشه. کلی قاتل زنجیره ای اونجا وجود داشت ولی بین اونا یک مرگخوار دیده بود. فکر میکرد تا حالا همه مرگخوارا مردن دیگه! قبلا توی جنگ هاگوارتز دیده بودش. به وضوح پیر شده بود. سلول خیلی کوچکی داشت، پر از کتاب! تعجب کرده بود. به مرگخوار گفت:
_ از گذشته پشیمون نیستی؟

_ گذشته ها گذشته.

_ بنظر منم باید گذشته رو بیخیال شد و آینده رو ساخت.

_ اتفاقا نباید بیخیال گذشته شد. کسی که گذشته شو فراموش کنه بینهایت حماقت کرده.

_ چطور؟

_ هیچوقت نباید گذشته تو فراموش کنی وگرنه به شعور خودت توهین کردی. باید از گذشته درس بگیری و آینده تو بسازی.

_ چه درس هایی؟

_ مهمترینش اینه که باید بگی چه اشخاصی؟! باید اینو بدونی که نود و نه درصد آدم ها هیچوقت عوض نمیشن، شاید یه مدت کم یا شاید به ظاهر ولی معمولا همونی میمونن که بودن. دوست ها و دشمنات رو باید خوب بشناسی و هیچوقت تجربیات و برخوردهایی که باهاشون داشتی رو از یاد نبری. هیچوقت اجازه نده گذشته برگرده. البته فکر کنم تو مخالفی.

_ معلومه که من مخالفم.

_ خب تو سعی کردی همیشه با همه خوب باشی ولی حقیقت تلخه. دوست ندارم یادآوری کنم تا ناراحتت کنم. بعد از سال ها کسی به ملاقات من اومده و دوست ندارم ناراحتش کنم.

_ من ناراحت نمیشم. بگو!

_ خب... تو یه نمونه فقط یه نمونه نام ببر که کسی واقعا عوض شده و مخالف شخصیت اولش شده.

_ اووووم.... اوووووم... پرفسور اسنیپ.

_ سوروس؟! نه اشتباه میکنی. سوروس واقعا هیچوقت عوض نشد. همیشه اون علایق سیاهش رو داشت فقط یک مساله شخصی به نام لیلی داشت و اون اتفاقی که برای لیلی یعنی مادر تو و خانواده ت افتاد در اثر حماقت مستقیم سوروس بود و سوروس نتونست خودشو ببخشه. وقتی لیلی بیخیال سوروس شد، باید سوروس هم بیخیالش میشد ولی سوروس نتونست خاطرات بچگی هایش با لیلی را از یاد ببره. سوروس بدبخت ترین شخصیت داستان ما بود ولی خودش مسببش بود. با فراموش نکردن لیلی و البته از اون مهمتر، لو دادن پیشگویی. سوروسی که الان برای تو تبدیل شده به یه اسطوره در واقع خودش باعث بوجود اومدن همه مصیبت های بچگی تو شد. اون بود که پیشگویی رو به ولدمورت لو داد.

هری پاتر با یادآوری خاطرات گذشته اش و مرگ مادر و پدرش و سوروس، اشک در چشمانش حلقه زد. مرگخوار قدیمی ادامه داد:
_ نمیخواستم ناراحتت کنم، متاسفم.

_ همونطور که گفتی حقیقت تلخه. منم دیگه بچه نیستم. الان رییس اداره کارآگاهانم باید توانایی شنیدن هر حرفی رو داشته باشم.

_ خوبه که خودت قبول داری نباید بچه بمونی. نباید ساده بمونی. قبلا اینجوری بودی. اگه من یه آوداکداورا میفرستادم سمتت تو به جای آوداکداورا یه اکسپلیارموس!! میفرستادی سمت من! این یعنی حماقت. اوووم... من تو این چندین و چند سالی که تو زندان بودم کلی کتاب برای خوندن و کلی فکر برای مرور کردن داشتم. یه پا فیسلوف شدم واسه خودم!

_ من حرفاتو قبول ندارم. من مخالف اینا عمل کردم و پیروز شدم.

_ ببین، یکی از عالی ترین مفاهیم انسانی عدالته. همه میگن آرزوی عدالت دارن. آرزوی برابری که در نتیجه باعث یه جامعه مترقی و خوشبخت میشه. عدالت یعنی چی؟ یعنی اگه کسی بهت آودا زد، تو هم یه آودا بهش بزن!

_ من عدالت این مدلی رو قبول ندارم. هم خودم هم دامبلدور خلاف این عمل کردیم و موفق شدیم. اگه اینجوری که تو میگی باشه همه باید دنبال انتقام جویی و نبش قبر زندگی گذشته شون باشن.

_ این مثال بود. مثال لحظه ای. یعنی اگه کسی بهت طلسم مرگ شلیک کرد با طلسم مرگ جوابشو بده در غیر اینصورت یه فرصت دیگه بهش میدی که بکشتت! ولی در مورد نبش قبر گذشته من باهات موافقم. عدالت میگه که اگه کسی در گذشته در حقت نامردی کرده تو هم عین همون نامردی رو در حقش بکن. منتها اگه درگیر این قضایای ساده لوحانه بشی شبیه همون افراد بی ارزش میشی. بهتره که عدالت رو اینجا فاکتور بگیری و فقط بیخیال طرف بشی و البته اگه در جایی به تو نیازی داشت حتما دست رد به سینه ش بزنی وگرنه حماقت محض مرتکب شدی و یه فرصت دوباره بهش دادی که ازت سو استفاده کنه.

_ من مخالفم!

_ ببین پسر، تو گفتی دامبلدور! دامبلدور با رعایت نکردن همین موضوع کوچیک که نباید در زندگی ساده لوح بود و نباید دوست و دشمن رو از یاد برد باعث شد نه تنها بچگی و نوجوانی تو به فضاحت کشیده بشه که باعث کشته شدن کلی جادوگر و ساحره و سیاه شدن جامعه جادوگری شد. دامبلدور بود که تام ریدل رو از پرورشگاه به هاگوارتز آورد. اون بود که با خوش خیالی در اسلایترین بهش اجازه رشد و نمو داد. اگه دامبلدور همچین کاری نمیکرد خودش هم مجبور نمیشد جمع و جورش کنه و البته یادت نره خودش در جوونی دمخور گریندلوالد بود و اگه اون اتفاق نمیفتاد و خواهرش کشته نمیشد، الان غیر از گریندلوالد و ولدمورت، در قرن حاضر یه ابر جادوگر سیاه دیگه به نام دامبلدور هم داشتیم.

هری پاتر را سکوت محض فرا گرفت. نمیدانست چه باید بگوید. حقیقت تلخ مانند سیلی ای محکم به صورتش خورده بود. تلخ تر از زهر بود ولی حقیقتی بود که در همه این سال ها سعی داشت قبولش نکند. هیچوقت فکر نمیکرد که دست روزگار از دهان یک مرگخوار حقیقت را به او بگوید. او فکر میکرد که کاملا بالغ شده و حالا که بیشتر از سی سال سن دارد و رییس اداره کارآگاهان است و زن و بچه دارد و ولدمورت را شکست داده همه چیز را میداند ولی اشتباه میکرد. هری، آدامسی از جیبش در آورد به مرگخوار تعارف کرد و گفت:

_ ولی تو در یه مورد اشتباه کردی پیرمرد!

_ چی؟!

_ اینکه هیچکس هیچوقت عوض نمیشه. تو عوض شدی!

_ من گفتم نود و نه درصد آدم ها. احتمالا من جزو اون یک درصدم. همیشه همه چیز استثنا داره. درست میگی. عوض شدم. دیگه اون مرگخوار سابق نیستم.

_ آره نیستی. وقتی اینجوری راحت در مورد ولدمورت صحبت میکنی، دیگه نیستی. دوس داری آزاد بشی؟

_ عالی ترین هدف هر انسانی آزادیه. معلومه که دوس دارم از این زندان رها بشم.

_ ببینم چه کار میکنم! شاید تونستم برات عفو مشروط بگیرم. بشرطی که بشی مشاور من. باید یه چیزهایی ازت یاد بگیرم!

_ بهتره بگی خیلی چیزها!

_ فعلا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1394/2/25 4:36:37
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 27 فروردین 1394 01:45
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا تاریک بود و لامپ های خیابان خاموش. پروفسور دامبلدور مدام عرض خیابان را می رفت و باز می گشت. تشویش تنها در ذهنش نبود بلکه جسمش را نیز در بر گرفته بود.

گروهی چوبدستی به دست به او نزدیک شدند. چهره ی آنها سرد و بی روح بود. گویی بزرگترین گنجینه شان را در بیابانی بی آب و علف گم کرده اند. یکی از آن ده نفر که به نظر می رسید سرکرده ی گروه است، به سمت پروفسور دامبلدور آمد و رو به روی پیرمرد ایستاد. برای مدتی بدون گفتن حرفی، تنها اشک از گونه های مرد جوان سرازیر می شد و مرد در چشمان آبی رنگ جادوگر سالمند به دنبال جوابی می گشت. در این مدت پیرمرد نه سخنی گفت، نه حرکتی کرد و نه حتی پلکی زد. پس از گذشت مدتی که گویی به یک قرن می مانست، مرد جوان بر خود مسلط شده و در حالی که اشک هایش را پاک کرد. پروفسور دامبلدور که تغییر را در حالت جوان مشاهده کرد، فرصت را غنیمت شمرد.

- اتفاقی افتاده فرانک؟!
- پروفسور، هم خبر خوب دارم و هم خبر بد...

پروفسور دامبلدور منتظر ادامه ی صحبت های فرانک لانگ باتم ماند. فرانک پس از صاف کردن گلویش ادامه داد: "خبر خوب اینکه این دفعه هم موجودات تاریکی متوقف شدند. حتی یک نفر از اون ها هم نتونست از خط قرمز دوم که پرودفوت ها کشیده بودند عبور کنه. همه بین خط قرمز اول و دوم نابود شدند. اینفری های ارباب تاریکی قبل از رسیدن به لندن متوقف شدند!"

از شنیدن این خبر لبخندی بر لب های پروفسور دامبلدور نشست اما این لبخند دیری نپایید. فرانک ادامه داد: "... و خبر ناخوشایند این که پرودفوت ها... گروه پرواز پرودفوت ها هم به همراه ارتش اینفری ها کاملا منهدم شده!"

اشک راه خود را از چشم های دو جادوگر به سطح سرد خاک یافت. لانگ باتم جوان در حالی که اشک از گونه هایش فرو می ریخت ادامه داد: "وقتی ما برای پشتیبانی به اونجا رسیدیم خیلی دیر شده بود... خانم پرودفوت مرده بود و جای ناخن های اینفری بر روی تمام بدنش دیده میشد. پرنده های قدرتمند به خاک و خون کشیده شده بودند ولی آقای پرودفوت با وجود همه ی این ها و در حالی که اینفری از سر و کولش بالا می رفت، همچنان دیوار آتشین را نگه داشته بود و سعی می کرد با دست دیگرش موجودات نفرت انگیز را از خود دور کند. زمانی که به او رسیدیم، قوی ترین طلسم های درمانی ما هم توانایی نگه داشتن او در این دنیا را نداشتند..."

خانواده ی پرودفوت دفعات بسیاری به همراه گروه پرواز خود که شامل موجودات قدرتمندی چون شیردال ها و هیپوگریف ها بود در برابر هجوم نیروهای تاریکی ایستاده بودند و این بار نیز تا آخرین نفس شجاعت خود را به همگان نشان دادند. آنها جنگیده بودند تا شاید گلرت کوچولوی آنها بتواند دنیای زیباتری را ببیند. دنیایی که بتواند در آن عاشق شود و عاشق بماند. همانگونه که آنها عاشق یکدیگر بودند.

پروفسور دامبلدور در حالی که اشک ها را از روی گونه ی آرور جوان پاک می کرد، رو به او گفت:" در تاریک ترین زمان ها هم میشه نور رو دید ولی باید یادمون باشه که چراغ ها رو روشن کنیم!" سپس با زدن دکمه ی دلومینیتور، نور از وسیله ی فندک مانند خارج شده و چراغ های خیابان را روشن کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت پرودفوت در 1394/1/27 1:54:07
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

!Only Raven
!Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده

!I am THE PROUDFOOT
!Only Raven
OnlyRaven
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 21 اسفند 1393 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
پنجره رو تا ته باز کرد. عجب هوای محشری! دونه‌های برف می‌رقصیدن و پایین میومدن! با خنده‌ای که همه‌ی صورتشو پوشونده لیز می‌خوره سمت تختش. بی توجه به گرد و خاک زیر تخت، خودشو می‌کشه اون زیر و با یه دست جارو، با یه دست چماقشو می‌قاپه.

I have a dream
You are there


می‌دوئه سمت ِ کیف فلزی ِ بلاجرا و می‌ندازدش سر جاروش. صدای خنده ناخواسته از گلوش می‌جوشه و بیرون میاد. می‌پره روی جاروش. از پنجره می‌ره بیرون.

High above the clouds somewhere
Rain is falling from the sky

برفه یا بارون؟ نمی‌دونه. قطره‌های خیس می‌شینن روی مژه‌هاش و وقتی داره اوج می‌گیره سمت ِ اتاق ِ پسرا، از هیجان جیغ می‌کشــــــــه!

پشت پنجره‌شون جاروشو نگه می‌داره. با آرنج دستی که چماق دستشه، می‌کوبه به قفل پنجره تا باز شه. باد و سرما و بارون و برف می‌ره تو اتاقشون. جفتشون از روی تختا نیم‌خیز می‌شن و برمی‌گردن بهش نگاه می‌کنن که با اون نیش ِباز، پشت پنجره‌س! قبل از این که چیزی بگن، با صدایی که امیدواره توی اون بارون برسه به گوششون داد می‌زنه:
- هوا معرکه‌س!!

خودشو واس بیدار کردنشون ناراحت نمی‌کنه. خواب نبودن. از چشماشون معلومه که خواب نبودن! یه نگاهی رد و بدل می‌کنن و اون برق شیطنت می‌شینه تو چشماشون. به ثانیه نمی‌کشه که مجبور می‌شه از جلوی پنجره‌ی اتاق جا خالی بده تا جاروی جیمزتدیا که مث شصت‌تیر داره میاد سمتش، نندازدش پایین!

می‌بیندشون که توی آسمون تاریک، می‌چرخن و اوج می‌گیرن..

But it never touches you
You're way up high..!


چرخ می‌زنه و پنجره‌ی بعدی! ویکی نشسته جلوی آینه‌ی میزآرایش‌ش. داره آروم موهاشو شونه می‌کنه و وقتی یه نفر مث وحشیا می‌زنه به پنجره‌ی اتاقش، یه جیغ کوتاه از گلوش میاد بیرون.

ویولت رو می‌بینه که پشت پنجره با موهای پریشون و خیس، داره واسش شکلک در میاره. می‌خنده. از ته ِ دل می‌خنده و چند دیقه بعد، نفر چهارم هم اوج می‌گیره توی آسمون برفی ِ دم ِ سال ِ نو!

پشت سرشون، بلاجری که ویولت آزاد کرده هم اوج می‌گیره. خنده روی صورت هر چهار نفره. برق طلایی کوچیکی دور ِ سر ِ جیمز می‌چرخه. تدی با ژست دخترکُشش کوآفل رو بالا می‌ندازه و می‌گیره. ویکی می‌رسه بهشون، چرخ می‌زنه و کنار تدی وای‌می‌سه. و..

No more worries
No more fears
You have made them disappear..!
Sadness tried to steal the show
But now it feels like many years ago!

بلاجر با سرعت ترسناکی، حمله می‌کنه به این گروه کوچیک سه نفره. هیچکدومشون حتی تکونم نمی‌خورن!

پااااق!

And I
I will be with you every step..!


نگاه مطمئنشون، باعث می‌شه یه چیزی توی دلش بلرزه. "اونا به من اعتماد دارن!"

Tonight
I found a friend in you..!


تدی و ویکی آرایش هجومی می‌گیرن، کوآفل توی هوا چرخ می‌خوره، می‌رقصه و می‌شینه تو بغل ویکی.
جیمز مثل یه پاتر واقعی اوج می‌گیره توی آسمون.
و..
مدافع این تیم..
با چماقش حمله می‌کنه به بلاجری که بعد از خوردن به دیوار ِ حیاط، داره می‌ره سمت ِ تدی.

And I'll keep you close forever


قبل از این که پاس ویکی برسه به تدی، یه نفر با موهای بهم ریخته از بینشون لایی می‌کشه و کوآفلو می‌قاپه. می‌خنده و با کوآفلی که تو بغلشه، از بین حلقه‌های دست‌ساز ِ حیاط خلوت ویراژ می‌ده.


Come fly with me
Into a fantasy


آخ!
تدی از ناکجا پیداش می‌شه، کوآفلو از زیر بغل جیمز می‌قاپه و پاسش می‌ده به ویکی. کله‌ی جیمزو می‌گیره بین بازوش و موهاشو بهم می‌ریزه.

Where you can be
Whoever you want to be
Come.. Fly.. with me..!


ویکی با دیدن بلاجری که می‌ره سمتش، سر و ته می‌شه و پاهاشو حلقه می‌کنه دور جاروش که نیفته، ولی کوآفل میُفته دست ِ کسی که پشت بلاجر می‌رفت سمتش.
- منم بازی!!

We can fly all day long
Show me the world
Sing me a song
Tell me what the future holds
You and me will paint it all in gold!


صدای جیغ و خنده و کلمه‌های کوتاه چهارنفر، کل زمینو برمی‌داره. نه.. دست برف و بارون بهشون نمی‌رسه. خیلی بالاتر از این حرفان!

با یه چرخش تُند، خودشو از شر ویولت که هیچ‌رقمه تو سرعت کم نمیاورد خلاص کرده و رسیده پُشت تدی. برادرش، حتی عقب رو نگاه نمی‌کنه. جاشو حفظه. همیشه جاش رو حفظ بوده!
کوآفل می‌رسه دست ِ جیمز. همونطور که باید!

And I
!..I will believe your every word
Cause I'
I have a friend in you
We'll always stay together


داره خیز برمی‌داره سمت ِ جیمز که دُم جاروش یهو کشیده می‌شه عقب و جلوی سرعتش گرفته می‌شه. قبل از این که بفهمه چی شده، بلاجر از نوک ِ دماغش ویـــــژژژژ!! رد می‌شه!

برمی‌گرده عقب. خنده رو توی چشمای کهربایی رفیقش می‌بینه:
- مدافع ما رو باش!

..And I
I will be with you every step
Tonight..
I found a friend in you..
And I keep you close forever..!


ویکی با کوآفل اوج می‌گیره تا جیمزو پشت سر بذاره. موهای طلایی‌ش توی تاریکی شب چشمو خیره می‌کنن. جیمز و تدی جاروهاشون تقریباً عمودی شده و شونه‌ به شونه‌ی هم دارن می‌رن سمت ِ آسمون..

و پشت سرشون یه نفر که تو دستش چماقه و رو صورتش، خنده..
با این دو تا ازشون دفاع می‌کنه!

با چماقش و..
.
.
با خنده‌هاش!..

Come fly with me!
Into a fantasy!
Where you can be
Whoever you want to be!
Come fly with meeeee..!



*****


into a fantasy..!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: دوشنبه 13 بهمن 1393 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
این یکی از کارهایی بود که ادوارد در آن بی نظیر بود: ساکت ماندن! شاید اگر به این باور داشت که قبل از انسان بودنش در زمین زندگی دیگری داشته یا به بیانی بهتر، به تناسخ مومن بود؛ می توانست به جغد بودن در زندگی پیشین فکر کند یا زندگی پسین .. شاید!

هرچند که بسیار ساکت و دقیق بود.. و آرام و موقر، همان طور که جغدها هستند؛ اما به این آموزه های دینی عجیب و غریب ایمان نداشت. صرفا دلش می خواست که یک گوشه آرام بنشیند و فکر کند. چون نیاز به فکر کردن داشت.. شاید یک مدت طولانی باید فکر می کرد که "خب.. حالا چی؟!"

مدتی بود که برگشته بود. دلش می خواست ناگهانی و بی سر و صدا باشد اما آنچنان که باید و شاید موفق نشده بود. هنوز به خودش بودن عادت نداشت و ترجیح می داد در سایه زندگی کند هرچند که..

- تق تق تق..
- آه.. ویولت! دوباره نه.. می خوام فعلا تنها باشم!
- ادی!! بسه دیگه بیا بیرون.. بیا یه چرخی بزن ببین دور و برت چه خبره.. زود باش! تنها کسی که هم تو رو کاملا می شناسه هم اینجا رو منم.. می تونم همه جا رو بهت نشون بدم ادی.. د بیا دیگه!

ادوارد یک تکانی به خودش داد اما نه آن قدرها مفید.. فقط بیشتر از پیش زیر پتویش خزید!

- نه ویولت.. فعلا نمی خوام باهات جایی بیام.
- خب یهو بگو برو پی کارت از قیافه ت خوشم نمیاد! واقعا که..

و در حالی که با غیظ و خشم پاهایش را روی پله ها می کوبید از آنجا دور شد. ادوارد آهی پر از حسرت کشید و به پروژه ی خودش برگشت. باید به سوال هایش فکر می کرد یا در فکرهایش غرق می شد و گاهی هم از شدت غرق شدن خوابش می برد!

چوبدستیش را در هوا تکان داد. حرفی نزد اما ابر نقره ای درخشانی که به اندازه ی یک تخته سنگ بود بالای سرش تشکیل شد. سپر مدافع بود اما هیچ چیز نبود. مطلقا یک ابر بی شکل!

فلش بک
- ادوارد سوزان بونز!

پسرکی که لباس ارشد ریونکلا را به تن کرده بود تا چند لحظه ای قبل روی چمن های کنار دریاچه دراز کشیده بود که با صدایی آشنا از جا پرید!

- پروفسور!
- بازم که تنهایی ادوارد.. دوستات کجان؟ سینسترا؟ لارتن؟ ویولت؟
- کوئیدیچ پروفسور.. کوئیدیچ! رفتن دنبال بازی.. اما من حوصله ش رو نداشتم ترجیحم دادم اینجا دراز بکشم و آسمون رو نگاه کنم.. و ابرای بی شکلش رو.
- بی شکل؟ اونا هیچ کدوم بی شکل نیستن.. فقط کشفشون نکردی ادوارد.. عمیق تر نگاه کن!

دامبلدور نسبتا جوان لبخندی به پهنای صورتش زد و سری تکان داد و دور شد.

پایان فلش بک

ابر نقره ای بالای سرش بی شکل نبود. فقط کشف نشده بود.. باید عمیق تر نگاه می کرد! چوبدستیش را تکان داد.. انگار که توده ی ابر را هم می زد! بخارهای درخشان چرخیدند و چرخیدند و کم کم انگار شکل می گرفتند.

- بال داره! پرنده ست.. یه پرنده ی بزرگ! یالا.. تو باید همین امروز کشف بشی!

داشت با خودش کلنجار می رفت. چه جور پرنده ای می توانست بالهایی به این عظمت داشته باشد. عقاب؟ نماد ریونکلا بود ولی عقاب هیچ وقت پرنده ی مورد علاقه اش نبود.. پرنده کلاغ هم نبود، بزرگتر از این حرفها بود!

کلافه شد. باز هم چوبدستی را تکان داد و ابر مبهم کشف نشده مرخص شد. سالها پیش یک جفت زاغ به جای این ابر بود اما مدتی بود که یک توده درخشان مثل خامه ی زده شد از چوبدستی بیرون می ریخت! باید کشفش می کرد، باید کشفش می کرد! دوباره طلسم غیر لفظیش را اجرا کرد و دوباره ابر نقره ای بالای سرش بود.

- تو یه جونور بالداری! احتمالا یه پرنده.. یه پرنده که از نظر جثه خیلی بزرگتر از بقیه ست و به من میاد.. یا من دوستش دارم احتمالا! جغدی؟ باز؟ طاووس؟ ققنوسی.. یا یه پرنده ی جادویی دیگه!؟

تمام پرنده هایی که می شناخت را مرور کرد اما یقینا این پرنده هیچ کدام از آن پرنده ها نبود چون ابر نقره ای هنوز شکل مبهمی از یک پرنده ی بزرگ را داشت نه یک "جغد" نه یک "ققنوس" فقط یک پرنده ی بزرگ که به خودشناسی نرسیده بود!




" چون نگه کردند آن سی مرغ زود

بی شک این سی مرغ ،آن سیمرغ بود
"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 8 بهمن 1393 19:12
نمایش جزئیات
آفلاین
پله ها را پایین دوید.
چهره اش مصمم بود و لبخندی کمرنگ را می شد روی صورتش دید. صدای پای ویولت بودلر را پشت سرش می شنید که پله ها را دوتا یکی می کرد.
جیمز سیریوس پاتر در اولین پاگرد به چپ پیچید و ..

- آآآآآآخ! جیمز! خوبه حالت!؟

جیمز که بعد از برخورد با پدرش نقش بر زمین شده بود با عجله بلند شد. بدون آن که به هری پاتر نگاه کند دستی برایش تکان داد و بعد به طرف اتاقش دوید.
در را باز کرد و نفس نفس زنان چشمانش را اطراف اتاق چرخاند.
نشانی از تدی نبود.

صدای باران زمستانی، سکوت صبح اتاق را می شکست. جیمز درحالیکه نگاهش را از تخت همیشه مرتب تدی می دزدید با قدم هایی بلند به طرف تخت خودش رفت. پتویش را که روی زمین افتاده بود برداشت، گلوله کرد و روی تخت انداخت. بعد زانو زد و سرش را پایین آورد.

احساس غول کوهستانی ای را داشت که به تماشای جهانی کوچکتر نشسته. بازیکنان کوییدیچ پلاستیکی متحرکش زیر تخت، با یک مشت تیله، گرم تمرین بودند.
عروسک بازیکنی که پشت ردایش با حروفی طلایی نام "ویزلی" دوخته شده بود، تیله ای را که در دست داشت رها کرد و به طرف جیمز برگشت.
جیمز به نمونه ی کوچک و پلاستیکی مادرش خندید. چند ماه پیش روی پشت بام گریمولد گمش کرده بود و حالا خدا میدانست چطور داشت زیر تخت پرواز می کرد.

جینی پلاستیکی با انگشتانش بوسه ای را فوت کرد و پشت یک جعبه ی چوبی پنهان شد. جیمز ناگهان به یاد آورد که به دنبال چه چیزی میگشت. دستش را جلو برد و به زحمت، جعبه را که خیلی هم سبک نبود از زیر تخت بیرون کشید.

- جیمز؟
تدی با تی شرتی خاک آلود، اسپری به دست وارد اتاق شده بود.
- تویی تدی؟
جیمز اول به گرگ روی تی شرت تدی نگاه کرد که سرفه می کرد و سعی داشت گرد و خاک را از روی خودش بزداید، بعد توجه اش به اسپری جلب شد.

تدی سوال جیمز را حدس زد:
- فلج کننده ی داکسیه. انباری پر بود از اینا.
تدی دست در جیب شلوار جینش کرد و یک بچه داکسی شرور گیج را بیرون آورد و آن را به سمت جیمز گرفت.
جیمز با نیشخند بلند شد، بچه داکسی را گرفت و آن را کنار پایش گذاشت و دوباره سرگرم جعبه اش شد.
تدی تکانی به چوبدستی اش داد و تخت جیمز را مرتب کرد. بعد روی آن نشست و با نگاهی مردد به داکسی کوچک نگاه کرد که به نظر می رسید یواش یواش هشیاری اش را بازمیابد.

- به ویکی نگی من دادمش بهت.
جیمز با حواس پرتی زیرلب گفت: خیالت راحت.
و در جعبه را باز کرد.

- تسلیم شو شازده!

اینبار ویولت بودلر در آستانه ی در ایستاده بود و از موهای ژولیده و نفس های نامنظمش می شد فهمید لحظاتی پیش او هم مشغول بررسی زیر تخت خودش بوده. اما این چیزی نبود که توجه جیمز را جلب کرد. آن چه نگاه پاتر کوچک را دزدید شمشیر چوبی ای بود که ویولت پیروزمندانه بالا گرفته بود.
یک شمشیر چوبی، هدیه ی کریسمس سه سال پیش ِ هاگرید بود به ویولت و ..

- جیمز!
جیمز شمشیر خودش را از جعبه بیرون کشید و بی توجه به تدی که میان خنده نامش را فریاد می زد به دنبال ویولت از اتاق بیرون دوید.

تدی به پهنای صورتش خندید و زانو زد، در جعبه ی پر از اسباب بازی را بست و وقتی خم شد که آن را به زیر تخت برگرداند، تازه فهمید که با آوردن داکسی پرنده، چه ظلمی در حق جینی ویزلی و تیمش کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 8 بهمن 1393 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
- از صب تا شب دارید ول می‌گردید تو خونه!
- تعطیلاتمونه خو ویکی!
- از هیکل گنده‌تون خجالت نمی‌کشید!
- هیکل خودت گنده‌س!
- بی‌ناموسا!

یه لحظه سکوت برقرار شد. ویولت و جیمز که پشت میز آشپزخونه پناه گرفته بودن تا قابلمه‌های پرتابی توسط ویکی نخوره تو ملاجشون، سرشونو آوردن بیرون و رو به ویکی شدن.

- من نبودم به مرلین.
- بی اصل و نسبا! مادر سیریوسا!

از معدود دفعاتی بود که نیمه.. هممم.. یک هشتُم! پریزاد ِ محفل حسابی قاطی کرده بود و داشت سعی می‌کرد ویولت و جیمز رو مجبور کنه توی گریمولد به یه دردی بخورن. ظاهراً مامان ِ سیریوس از این که یکی داد و هواراش بلندتر از صدای اون بود، هیچ خوشش نمیومد.

ویولت به جیمز سقلمه زد:
- الان مامان ِ سیریوس متوجهه که داره اینطوری به خودش فحش می‌ده دیگه؟ :lol2:
- خوائر سیریوسا! سیریوسا!

به هر حال، متأسفانه واسه جیمز و ویولت، دوران خیلی خیلی کوتاه ِ حواس‌پرتی ویکی به پایان رسید و نگاه خشمگینش دوباره متوجه دو نفر خاطی ِ عاطل و باطلی شد که پشت میز آشپزخونه پناه گرفته بودن همچنان.

- همین الان می‌رید زیر شیروونی رو تمیز می‌کنید!

جیمز اومد دهنشو به نشونه‌ی اعتراض باز کنه که چشمای ویولت یهو برق زدن. دست جیمزو کشید و همینطوری که دنبال خودش از آشپزخونه بیرون می‌کشیدش گفت:
- حتماً! حتماً! همین الان! اصلاً خودتو نگران نکن! بسپرش به من و جیمز! بیا جیمز!

و در رو روی ویکی ِ مانند که یه کم به شور و اشتیاق ویولت شک کرده بود، بست.
جیمز با عصبانیت یقه‌شو از دست ویولت کشید:
- ول کن یقه رو! چیکار می‌کنی!؟ من به اون زیر شیروونی دس نمی‌زنم! چرا نباید با تدی بریم سراغ انباری؟!

ویولت همونطوری که از پله‌های خونه می‌رفت بالا، جواب داد:
- چون انباری پره از عنکبوت و مارمولک و اگه تو انقد به پر و پای ویکی نمی‌پیچیدی که قاطی کنه، قرار بود واسه تدی نقاشی بکشیم که بخنده، ولی!

دست به سینه جلوی پله‌ی زیر شیروونی ایستاد و برگشت سمت جیمز:
- توی ِ جلبک مث همیشه آتیش به پا کردی!

جیمز برای ویولت شکلکی در آورد و سر جاش واساد تا بودلر ارشد از پله‌های زیر شیروونی بره بالا. با اون قیافه‌ی لجبازانه‌ش غر زد:
- حالا چرا زیر شیروونی آخه؟!

صدای ویولت ِ در حال زیر و رو کردن جعبه‌ها و کارتون‌های زیر شیروونی ِ خاک‌گرفته به زحمت میومد:
- چون.. هن.. فک.. کنم.. اینجا..

سرشو از دریچه‌ی زیر شیروونی بالا برد. پوف! چه گرد و خاکی بلند کرده بود! داشت چیکار می‌کرد؟!

- یه.. صندوق.. هن..
- می‌تونی ازم بخوای بیام کمک!

جیمز نشست وسط زیر شیروونی و چیزیو گفت که تضمین می‌کرد ویولت بودلر تا ده سال آینده ازش هیچ کمکی نخواد!
- لازم.. هن.. آخخخ!!

جعبه‌ها رو بیخیال شد و یه لنگه پا شروع کرد دور زیر شیروونی لِی لِی کردن. یه جعبه از کتابای فلورانسو؟ فرجو؟ کلاوس؟ مرلین می‌دونست کی! افتاده بود رو پاش! جیمز زد زیر خنده و پاشد رفت تا صندوقی که ویولت می‌خواست از زیر کارتونا در بیاره رو آزاد کنه.

چه.. صندوق.. آشنایی..!

ویولت یه لنگه‌پا اومد سمت صندوق. یه نیشخند از اینور تا اونور روی صورتش بود. در صندوق رو باز کرد، دستشو فرو کرد توش و انگار از حفظ، یه چیزی رو کشید بیرون. قبل از این که جیمز بفهمه چیه، پرتش کرد سمت پاتر ارشد و اونم با یه عکس‌العمل سریع ِ ناخودآگاه، گرفتش.

- این دیگه..

صورتش روشن شد.
- تهوع!

زشت‌ترین چیز! ِ بافتنی ِ دنیا رو با دو تا انگشتش بالا گرفته بود و نمی‌دونست بخنده یا نشونه‌های انزجار بروز بده. یاد مکالمه‌ی باباش و زن‌دایی هرمیون افتاد که اتفاقی شنیده بود:

- اون چیه دیگه؟!
- فکر کنم تاج پادشاهی‌ش حساب می‌شه!
- چقد بی‌ریخته!! از کجا اومده؟!
-
- ام. کار توئه؟


صدای ویولت از گذشته آوردش به اون لحظه:
- هیچ‌وقت از زن‌دایی‌ت نپرسیدی این "تهوع" چیه که روش بافته؟! :lol2:

جیمز نگاهش برگشت سمت رفیقش.
- نه! ولی قول داده بودم همه اتاقو تهوعی کنم!

نگاهشون گره خورد تو هم.

نگاه دو تا دُشمن ِ خونی ِ قسم خورده..!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: دوشنبه 6 بهمن 1393 03:05
نمایش جزئیات
آفلاین
- ازش خوشم نمیاد... ازش خوشم نمیا.. آهای ادوارد! ازت خوشم نمیاد!..
- جیمز! ممکنه صداتو بشنوه!

جیمز شانه هایش را بالا انداخت و بی توجه به چشم غره ی ویکتوریا از پلکان بالا رفت. در اتاقشان را با لگد باز کرد و خودش را روی تخت همیشه مرتب تدی انداخت، چوبدستی اش را از جیب پشت شلوار جینش بیرون کشید و با اشاره به سمت در، تکان مختصری به آن داد.
اما درست پیش از اینکه در با صدایی نه چندان آرام بسته شود، تد ریموس لوپین خودش را به درون اتاق انداخت.

جیمز اشتیاقش را پنهان کرد. به آرامی برای برادرش سر تکان داد که با تنی خسته و موهایی آشفته، از یک پرواز طولانی برمی گشت.
تدی یکی از ابروهایش را بالا انداخت و کوله پشتی اش را پای تخت جیمز گذاشت.

- چه استقبال گرمی بعد یه ماه!

پاتر کوچک شانه هایش را بالا انداخت و چوبدستی اش را بین انگشتانش چرخاند.
تدی نفس عمیقی کشید. ردا و جارویش را به کمد برگرداند و با حرکت چوبدستی اش تخت نامرتب جیمز را روبراه کرد.

- چی شده؟

جیمز به خودش زحمت جواب دادن نداد. در آن لحظه گرد و خاک های روی نوک چوبدستی اش به نظر جذاب تر بودند تا نگاه کنجکاو تدی که حالا روی تخت جیمز نشسته بود. انگشت هایش را در هم گره کرده بود، آرنج هایش را به ران هایش تکیه داده بود و با چشمان زرد نافذش به او خیره شده بود.

- جیمز؟ ببین منو.

جیمز نفس عمیقی کشید و به پهلو برگشت. دستش را تکیه گاه سرش کرد و بعد با نگاهی جدی به برادرخوانده اش چشم دوخت.

- چرا منو نبردی ماموریت؟

تد ریموس لوپین جا نخورد. سوال جیمز قابل پیش بینی بود. هر چند که جواب تدی، خودش را هم آنقدر ها قانع نمی کرد.
- دستور دامبلدور..
- این چهارمین ماموریتیه که داری به دستور دامبلدور! با اون یارو ریش بزیه میری و همبازی من کریچره تو این خونه!
- امم..ریشش بزی نیست.. ویولت کجاست پس؟
- منظورم همون ویولت بود دیگه. حالا هر چی! منم ریشام در بیاد حله دیگه؟! میتونم بیام باهات؟!

تدی در تلاش برای پنهان کردن خنده اش، سرش را پایین انداخت.

- این بار چهارمه تو با اون.. با اون مرتیکه ریش بزی تسترال ِ... تسترال ِ... هیپوگریفِ ..
- فلافی؟
- فلافی ِ سه سر رفتی ماموریت و منو نبردی!

تدی دیگر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد.
سرش را عقب کشید و بی توجه به پاتر کوچک که حالا با مشت های گره کرده و چهره ی اخم آلود از اتاق بیرون می رفت، از ته دل خندید.
دلش برای جیمز تنگ شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: جمعه 3 بهمن 1393 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
در طول تاریخ، لحظات بسیار کمی ثبت شده‌اند که صدای داد و هوار کسی بتواند بر عربده‌های مادر سیریوس پیشی بگیرد ولی خب به نظر می‌رسید حالا این افتخار نصیب ویولت بودلر شده باشد. دختری که هوارهایش خانه‌ی گریمولد را به لرزه در آورده بود!

- تو چی‌کار کردی؟!!

ویکی مثل شصت‌تیر از جایش پرید تا ویولت را مهار کند و امیدوار بود تدی و لیلی بتوانند در صورت بالا گرفتن کار، جلوی جیمز را بگیرند. به هر حال ظاهراً که بین این دو نفر، ویولت را سکتوم سمپرا می‌زدی، خونش در نمی‌آمد.

جیمز همانطور که با خونسردی به پنجره‌ی اتاق تکیه داده بود و گوی زرّین‌ش را ول می‌کرد و می‌گرفت، جواب داد:
- گفتم اسم مدافع تیم رو ننگ روونا رد کردم. مگه همین نیست اسمت؟

ویکی سرش را دزدید تا مشتی که ویولت برای جیمز در هوا بلند کرده، به او برخورد نکند. از آنجا که هر دو دستش درگیر نگه داشتن دختر ریونکلایی برای جلوگیری از حمله‌ش به برادر کوچکتر تدی بود، متأسفانه راهی برای حفظ گوش‌هایش از فریادهای عصبانی ویولت نیافت.

- تو!! جلبک ِ بی هوا زی!! کروکدیل بی مغز ِ کله اژدری!! توله بلاجر بی فکر!!

نیمه پریزاد محفل به مرلین توسل می‌جست که لیلی فردا گنجینه‌ی رنگارنگ فحش‌های ویولت را جایی تکرار نکند یا حداقل خانم و آقای پاتر، او را مسئول این دانش نو یافته‌ی آخرین فرزندشان ندانند.

تدی وارد عمل شد:
- جیمز، متوجه هستی که اگه اسم ویولت رو برای تیم کوییدیچمون دقیقاً همونطوری که هست، رد نکنی، ویولت نمی‌تونه با ما بازی کنه دیگه؟

مثل همیشه خونسرد و آرام بود. جیمز لحظه‌ای مکث کرد. لب پایینی‌ش را گاز گرفت.
- جداً؟

ویولت هم آرام گرفت. فقط برای چند لحظه تا زمانی که جیمز دوباره دهانش را باز کند:
- خب پس از لیگ بعد اسمشو درست رد می‌کنم!
- مرلین می‌دونه تدی واسه چی تیمو داده دست ِ تو!!

اینجا، جایی بود که لیلی هم مثل تیر از کمان در رفته به سمت برادرش هجوم برد تا آستینش را بچسبد و نگذارد چوبدستی‌ش را بکشد و کار را از این خراب‌تر کند. ویکی تا جایی که می‌توانست صدایش را بالا برد تا به گوش تدی برسد:
- ممکنه بهمون کمک کنی اینا رو از هم دور کنیم؟!

تدی با صدای تالاپی روی تخت کنار دیوار نشست و روی آرنجش یله داد. بعد، همانطور که با نیشخندی از سر کیف خط و نشان‌ کشیدن‌های ویولت و جیمز را می‌نگریست، ابرویی بالا انداخت:
- به یه روز از زندگی ِ من خوش اومدی پرنسس خانوم!
- الان همدیگه رو می‌کشن!
- اگه هرکدومشون حریف اون یکی می‌شد، الان وضعیت ما بهتر بود.

و خندید.
چیزی که لیلی ِ آویزان از آستین جیمز و ویکی ِ درگیر با ویولت نمی‌دانستند، شناخت عمیق تدی از برادرش بود. همان لحظه‌ای که جیمز مکث کرد تا جواب سؤال تدی را بدهد، بر آن چه تدی از قبل می‌دانست، مهر تأیید زد. امکان نداشت جیمز چنین گندی زده باشد و بعد.. خب.. یک چیزی در ارتباط با شناخت کسانی که یک عمر با آنها زندگی کرده‌اید هست که نمی‌توانید برای دیگری توضیح دهید. می‌شود گفت حتی شکل نفس کشیدنشان. مدت زمان مکث‌هایشان و ترتیب انتخاب ناخودآگاه کلماتشان. همه‌ی این‌ها به تدی می‌گفت که..

- ازت متنفرم! ازت متنفرم!
- من بهت گفتم اگه خیلی اذیتم کنی توی لیست اعضای تیم اسمتو ننگ روونا می‌نویسم! قول جیمزی دادم!
- زهر باسیلیسک و قول جیمزی! ازت متنفرم! رئیس فدراسیون ِ تسترال که نمی‌دونه ننگ روونا کدوم تسترالیه!
- جداً؟

این دوم "جداً؟" ای بود که سکوت را برای لحظه‌ای برقرار کرد. ویولت نفس نفس‌زنان با عصبانیت موهایش را جلوی چشمانش کنار زد:
- منظورت چیه که جداً؟! نکنه فک کردی همه..

و ناگهان حرفش با دیدن لبخند شیطنت‌آمیزی که روی لب‌های جیمز می‌رقصید، نیمه تمام ماند. چشمانش را بست. نفس عمیقی کشید و دستانش را مشت کرد تا به خودش مسلط شود.
- جیمز.
- می‌دونم.
- ازت..
- می‌دونم.

اصل غافل‌گیری. همیشه اصل غافل‌گیری!
با استفاده از غفلت ویکی که در تلاش بود بفهمد چه اتفاقی افتاده است، خودش را رهاند، به سمت جیمز هجوم برد و با مُشت محکمی به بازویش، او را روی تخت کنار تدی پرت کرد. جیمز در خودش مچاله شد و فقط برای یک لحظه، تدی اندیشید سرش در اثر برخورد به دیوار درد گرفتـ..

- واااااااااااااااای خدا جــــــــــــــووووووون!! قیافه‌شـــــــــــــــو!!!

با چهره‌ای که از شدّت خنده سرخ شده بود، پیچ و تاب خوران روی تخت غلت زد. تدی نیشخندی زد و نگاهش را به سمت ویکی مات و مبهوت چرخاند که هنوز نفهمیده بود جیمز در لیست به هویت واقعی ننگ روونایشان اشاره کرده‌است. چند لحظه‌ای ظاهر مردانه و موقر خودش را حفظ کرد و بعد او هم زد زیر خنده. به دیوار تکیه داد و کنار برادرش که از خنده دلش را گرفته بود، به قیافه‌ی برافروخته از خشم ویولت می‌خندید.

همان‌طور که به ویکی گفته بود، به یکی از روزهای زندگی او خوش آمده بودند. فقط این که ویکی هنوز ماجرا را کامل ندیده بود.

- جیمز.

خنده‌ی هر دو شان قطع شد. آها. دقیقاً همین لحظه. همین لحظه که طرف زخم‌خورده به خودش مسلط می‌شد، نفس عمیقی می‌کشید و به فکر تلافی می‌افتاد. همین لحظه که ویولت به آرامی می‌چرخید و می‌رفت سمت در اتاق. سر پوستر متحرک منچستر یونایتدش شرط می‌بست که "ننگ روونا" دارد یکی از آن آتوهای وحشتناکش را رو می‌کند که منجر به یک تعقیب و گریز اساسی می‌شود.

- عکسا رو دادم چاپ کردن.

نگاه تدی به سمت جیمز چرخید. عکس؟
رنگ از رخ جیمز پرید.

- هر دو تون خیلی خوب افتادین. یادم نبود به تدی نشونشون بدم فقط.
- تو این کارو نمی‌کنی.

ویولت نیشخندی زد. ابرویی بالا انداخت.
- جداً؟!

چشم غیر مسلح قادر نبود بگوید دقیقاً چطور ویولت گریخت و جیمز، در تعقیبش، ناپدید شد!

ویکی هنوز سرجایش خشکش زده بود.
- کدوم عکسا؟!

تدی شانه‌ای بالا انداخت:
- به هر روز ِ زندگی ِ من خوش اومدی پرنسس خانوم!

هر روزِ زندگی در گریمولد..!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 18 دی 1393 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هو...هو...

صدای جغدی که روی درخت پرتقال روبه روی خانه ی ویزلی ها بود می آمد. هوای سرد و تاریک باعث شده بود چهره ی درخت سیب غمگین نشان داده شود. پنجره را نگاه میکند... گویا میخواست که داد بزند اما نمیتوانست. او... نمیتوانست. آرام آرام به سمت خانه میرفت. هر لحظه که قدم بر میداشت سنگ های روی زمین باعث میشد صدای خش خش بیاید. سرش را بالا گرفت. ماه لا به لای ابر های سیاه بود و دیده نمیشد. هر قدمی که بر میداشت از سرعتش کم میکرد. باز هم صدای هو هوی جغد آمد. گویا این دفعه داشت جیغ میکشید. سرش را از سر ترس برگرداند. چشمان خود را تنگ کرد... هیچ چیز در آن هوای تاریک و مه آلود دیده نمیشد! گویا خیلی از درخت دور شده بود. باز هم صدای جغد آمد اما این دفعه دیگر شک کرد. لحظه به لحظه به ترسش اضافه میشد! سرعت خود را بیشتر و بیشتر کرد. دیگر نمیتوانست آرام برود... استرس تمام وجودش را فرا گرفته بود...

به پا دری رسید. کفش خود را روی آن مالید و زنگ در را زد. لحظه ای صبر کرد... در باز نشد! دوباره زنگ در را زد. باز هم عکس العملی از خود در نشان داده نشد، در را محکم زد که شاید زنگ خراب باشد. اما نتیجه ای یافت نشد. کلید خود را برداشت خواست تا در قفل فرو کند چیز عجیبی به سرش برخورد کرد و او روی زمین افتاد. با ترس و لرز فراوان گفت:
-اون چی بود؟!

جغد بود! که به سرش خورده بود. لحظه ای سرش را به سمت چپ چرخاند. چه؟ چطور ممکن بود؟ سه مرگخوار آن طرف تر ایستاده بودند! به سرعت هرچه تمام تر بلند شد و چوب دستی اش را برداشت. چوب دستی را به سمت مرگخوار وسطی گرفت. مرگخوار در حالتی که چوب دستی خود را در دستش میچرخاند با غرور و تکبر گفت:
-بهتره از این کارت دست بر داری... البته اگه نمیخوای خانوادت کشته بشن!

لحظه ای تمام بدنش مور مور شد! دستانش میلرزید. انگار دیگر توان ایستادن را نداشت. با ترس گفت:
-از جون اونا چی میخواین؟ اونارو ول کنید!

مرگخوار دست چپ خود را مشت کرد و بالا برد. شش مرگخوار دیگر از تاریکی بیرون آمدند. آن ها با دست راستشان آرتور،مالی،جینی،رون، بیل و از همه مهمتر جرج را نگهداشته بودند و با دست چپشان چوب دستی را زیر گلویشان گذاشته بودند!

فرد نمیدانست باید چه کند! مرگخوار گفت:
-چوبدستیتو زمین بگذار تا خانوادت آسیبی نبینن!

جرج که داشت در بغل مرگخوار دستو پا میزد گفت:
-نه فرد این کارو نکن! برو و خودتو نجات بده!

مرگخوار ضربه ی محکمی به سر جرج زد و جرج روی زمین افتاد. مرگخوار بلند گفت:
-کروشیو!

ناگهان جرج به طور دیوانه واری دستو پا زد! داد میزد، دستو پا میزد! فرد نمیدانست باید چه کند. تاب دیدن این لحظه را نداشت! ناگهان ماه نور خود را به همه جا حاکم کرد. گویا پرنده ای در ماه است! بسیار جالب بود. پرنده به خود رنگ گرفت! قرمز و زرد... فرد با تعجب گفت:
-فوکس؟

آری فوکس بود که روی آن دامبلدور و اعضای محفل سوار بودند! وقتی که آنان به زمین نزدیک شدند فوکس غیب شد و دامبلدور و بقیه روی زمین فرود آمدند! هری پاتر هم آنجا بود! نگاهی پر از غم به جینی کرد و بلند داد زد:
-اکسپلیارموس!

چوب از دست مرگخوار افتاد و جینی به سرعت خود را خلاص کرد! هر لحظه دو گروه به هم طلسم پرتاب میکردند! مرگخوار ها گروکان هارا رها کرده بودند. آرتور، مالی،جینی، بیل و جرج هم در کنار آن ها شروع به جنگ با مرگخواران کردند! طلسم هایی مانند: ایمپدیمنتا، استوپیفای(بیشتر محفلیا) و ... مرگخوار ها دیگر تاب نداشتند و دودی سیاه در همه جا پخش شد! مرگخوار ها فرار کرده بودند! چه جالب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در 1393/10/18 21:13:35
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 17 دی 1393 10:36
نمایش جزئیات
آفلاین
-باید از چیزی کاست تا به چیزی افزود.

ویولت به سرعت سرش را به سمت پروفسور دامبلدور برگرداند، انگار که می‌خواست چیزی بگوید اما فقط دهانش لحظه‌ای باز ماند و سپس آن را بست. به طرف صندلی با مخمل قرمز رنگ چرخید که جیمز، دست به سینه، در آن فرو رفته و اخم کرده بود. درست بالای سرش تدی، هر دو دستش را به لبه ی صندلی تکیه داده بود و مسیر نگاه پیرمرد را دنبال می‌کرد; پنجره‌ی تمام قدی که منظره اش میدان گریمالد سفیدپوش بود، پنجره‌ای که دامبلدور بارها پشت آن ایستاده و انتظار کشیده بود، برای هم‌پیمانانش.. رفقایش.. خانواده‌اش...

پیرمرد آه کشید و ادامه داد:
- اینجا خونه‌ی شماست.. توش زندگی کردین.. خاطره ساختین..
- خاطراتمونو زندگی کردیم، با هم.. با تو!

دامبلدور به جیمز لبخند زد، هر چند جابجایی انحنای لب‌هایش کوچک بود، برقی در چشمان آبیش می‌درخشید که خبر از سر درون می‌داد.

- پروف؟ بازم شما رو می‌بینیم اینجا؟
- اوه، تدی.. بذار اینطور بگم که..
- جوابمو با فیلسوف درونتون ندین.. اینجا رسما فقط یه ریونی هست..
- که اونم ننگ رووناست!

ویولت شکلکی برای جیمز در‌آورد که بی جواب نماند. صدای خنده‌ی پروف و تدی بلند شد و لحظه‌ای بعد سکوت بود که که اتاق را لبریز کرد.

- خونه جاییه که خونواده‌ی آدم اونجاست.
- و برادر شما هم اینجاست دوشیزه بودلر.. همونطور که برادر تدی هم اینجاست..

ویولت سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد:
- می‌دونین که منظورم این نبود پروفسور.
- خوب منظورتون رو میدونم..

این‌بار چشمان همراه با لبخند پیرمرد، غمگین بودند.
- .. نگرانی شما بی‌مورده فرزندان روشنایی.. هیچ‌کدوم ما هیچ‌وقت از این خونه نمی‌ریم.. نه برای مدت طولانی.

مخاطبش بیشتر پسر مو فیروزه‌ای بود و سنگینی نگاهش آنقدر بود که تدی ترجیحا ردِ تکه نخی که از گوشه ی صندلی بیرون زده بود را دنبال کند.

- ولی تدی برگشت، برنگشت؟ و موند!
- دقیقا نکته همینه جیمز.

این بار سکوت سنگین‌تر و طولانی‌تر بود. بیرون پنجره، برقی نارنجی و سرخ لحظه‌ای دانه‌های رقصان سفید را بهم زد و ناپدید شد اما صدای آواز بی‌نظیر و دردناکش در خانه طنین انداخت. پرده‌‌ی نازک اشک، مقابل دیدگان هر چهار نفرشان می‌لرزید. تدی با صدایی لرزان گفت:

- فوکس داره می‌سوزه!
- اما سوختن پایانش نیست.
- نه.. حق با شماست، پروفسور.

ویولت به دامبلدور در کنار پنجره ملحق شد و گفت:

- این یه شروع تازه است.
- آره.. آره.. شروع تازه، هوای تازه، ماجراجویی‌های تازه.

حالا جیمز هم کنار آنها ایستاده بود، شانه به شانه‌ی سه نفری که به اندازه‌ی هر خانواده‌ی هم‌خونی کنار هم، خانواده‌ی هم مانده بودند، و نتیجه‌ی این ماندن بود که بارها با هم خندیدند، گریستند و جنگیدند و در سخت‌ترین روزها از هم دست نکشیدند. و مهم نبود چقدر خسته هستند، یا گرفتار، یا دلسرد.. مهم آن بود که همگی به خوبی می‌دانستند در انتها همگی به خانه برمی‌گردند، جایی که خونواده ی آدم آنجاست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده