جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  42 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 13 تیر 1394 00:28
نمایش جزئیات
آفلاین
دم در ستاد


_هکتور؟
_هان؟
_من باید با ارباب در باره ادب تو یه مذاکره داشته باشم !آخه مرگخوارم اینقدر بی ادب؟
_همین که هست!
_چیزی گفتی؟
هکتور که خشم و نفرت را به طور واضح از چشم های آرسینوس می خوند با ترس و لرز گفت:
_نه،من؟من اصلا حرفی زدم؟
_آهان خوب شد فکر کردم چیزی گفتی!به نظر راه دیگه ای جز رفتن پیش رودولف نداریم؟:worry:

آرسینوس نگران و مضطرب در برابر ستاد انتخاباتی رودولف قرار داشت و با حس امیدواری به لب های هکتور چشم دوخته بود و امیدوار بود که راهکاری را پیدا کند.که متوجه هکتور شد که با شوق و ذوق به ساختمان ستاد چشم دوخته و فقط منتظر ندایی از سوی آرسینوسه تا با سرعت تمام وارد آن شود و محیط را بر انداز کند.آرسینوس که از هکتور نا امید شده بود گفت:

_اول اون لب و لوچه تو جمع کن آبرو مو بردی . تو الان داری با یه نامزد انتخاباتی هم کلام و هم مسیر می شی نباید آبرو مو ببری تا اطلاع ثانوی حرف نمی زنی!دست به چیزی نمی زنی به کسی الکی زل نمی زنی و در نهایت تبلیغ معجون نمی کنی دوست ندارم برای طرفداراش اتفاقی بیفته درسته با هم رقیبیم ولی خب ملت بد بخت چه گناهی دارن!که جایی قرار دارن که تو هم قراره بری اونجا و تبلیغ معجون های بی خودت رو بکنی!
سکوت هکتور پر حرف و رویا باف بسی عجیب بود.آرسینوس که حرفش تموم شده بود با حالتی طلبکارانه به او چشم دوخت هکتور که سنگینی نگاه آرسینوس را حس کرده بود با چشم هایی که برای هکتور و رفتارش تاسف می خورد چشم دوخت و گفت :

_چرا اینطوری نگاه می کنی؟
_تو اصلا فهمیدی من چی گفتم؟
_خب... چی داشتی می گفتی؟
_دو ساعته دارم برات حرف می زنم الان داری می پرسی چی گفتی؟یعنی حق دارم بزنم لهت کنم تا یادت باشه از این به بعد به حرف های اطرافیانت توجه کنی؟
_دلت میاد منکه معجون های خوب می سازم!
_اون که کاملا واضحه!
_در ضمن چتر دار ارباب هم هستم منو بکشی ارباب بی چتر دار می شه.

آرسینوس جوابی برای هکتور از خود راضی پر حرف و شلخته نداشت و اگر ادامه می داد قطعا سرش را به زمین می کوبید.راه در ورودی به ستاد را در پیش گرفت و بیخیال هکتور ،رفتارش و پیشنهاد هایش شد.


داخل ستاد


آرسینوس با گام هایی پر از تشویش و نگرانی راه می رفت انتظار چنین شلوغی را در ستاد متعلق به رودولف را نداشت همه ملت در حال رفت و آمد در راه رو ها بودند و گاه گاهی هم مکالمه ای میانشان صورت می گرفت و اما در مرکز سالن جایی که عده ی زیادی از ملت در کنار هم جمع شده بودند نگاه ارسینوس بر روی رودولف که در حال پاسخگویی به سوالات ریتا اسکیترِ همیشه کنجکاو یا به عبارتی دیگر فضول بود.همانطور به رودولف زل زده بود که بعضی اوقات حرف های ریتا رو با سر تایید و بعضی اوقات کلماتی کوتاه را بر زبان می اورد و ریتای همیشه فضول در حال نوشتن آنها بود.هکتور دستانش را در برابر چشمان آرسینوس تکان می داد و می گفت:
_به چی زل زدی آرسی؟

آرسینوس جواب هکتور رو نداد یعنی اصلا متوجه حرف هکتور نشده بود یا اصلا در این دنیا سیر نمی کرد هکتور هم که دید آرسینوس جوابی رو بهش نمی ده به صورت آرسینوس سیلی خوابوند که چسبیدن دست هکتور به صورت آرسینوس همانا و بلند شدن جیغ هکتور همانا ..

_ای بگم مرلین چیکارت نکنه!چرا این ماسک لعنتی رو می زنی به صورتت؟بزنم لهت کنم؟

آرسینوس که با جیغ هکتور به خودش اومده بود نگاهی خشمگین و غضبناک به هکتور انداخت و گفت:

_تو به چه حقی می خواستی روی من دست بلند کنی؟بزنم لهت کنم؟منو تهدید می کنی؟بزار یه جای درست حسابی دخلتو میارم.حیف اینجا...

آرسینوس با نگاه به اطرافش متوجه شد که همه افراد حاضر در ستاد به او نگاه می کنند و ریتا هم در حال نزدیک شدن به آنها بود.آرسینوس همانطور که سعی می کرد حفظ آبرو کند در برابر ریتا که در حال نزدیک شدن به آن دو بود رو به هکتور گفت:

_تو فقط حرف بزن من می دونم و تو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1394/4/13 0:42:26
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1394 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس که دیگه جای کارد را روی تک به تک عصب هایش حس میکرد و به خودش و بخت بدش و هکتور و بوته ی گل اسکلتی لعنت میفرستاد با خشم به سیوروس نگاه میکرد و صحبت کردن را به عهده ی هکتور گذاشت.

هکتور هم که با تعجب به ایوان که حالا به کپه ی گل تبدیل شده بود چشم دوخته بود دهان باز کرد و گفت:
-اممم... چیزه اسنیپ جان داشتیم روی یه معجون کار میکردیم که گل هارو باهاش خشک کنیم میخوای تو هم امتحان کنی ؟

اسنیپ که تا اسم معجون را شنید رنگ از رخسارش پرید و سوت زنان گفت:
-نه فکر نمیکنم بخوام ، اصن الان که فکر میکنم تو خانه ریدل موضوعی برای ادامه دادن نیست بهتره برگردم هاگوارتز و روی کلاسا نظارت داشته باشم ،همین جوریشم تمام استادا تاخیر دارن .
این را گفت و به صورت 3g از اتاق بیرون رفت !

آرسی که تا ان موقع خشمش را کنترل کرده بود با دیدن رفتن اسنیپ اندکی خیالش راحت تر شد . حتی فکرشم نمیکرد که هکتور بتونه اسنیپ رو با کلک از اونجا دور کنه ..!

-هکتـــــور ؟
-چی شده ؟
-چی شده ؟ چی شده ؟ نمیبینی که ایوان مث لوبیای سحر امیز همینطوری داره رشد میکنه ؟اگه همین الان یه راه حل پیدا نکنی قول میدم که چشماتو ...
-صبر کن صبر کن فهمیدم . فک کنم بدونم باید چیکار کنیم.یه معجون دیگه دارم .
- اسم معجونو نیار که الان.. الان .. :vay:
که یهو چشمش به شیشه معجونی خورد که روش نوشته بود :
"باغی زیبا داشته باشید"

بدون اندکی تامل در شیشه را باز کرد و محتویاتش را روی اسکلت گل کاری شده ریخت بعد از چند ثانیه همان ایوان اسکلتی ظاهر شد .
ایوان که تازه از شر گل و شاخه ها خلاص شده بود سعی بر فرار داشت که ارسینوس با حرکت سریع چوبدستی اورا بیهوش کرد .

چند دقیقه گذشت سکوت فضا را احاظه کرده بود .که ناگهان هکتور فریاد زد :
-یافتم ! یافتم ! میتونیم اونو پیش رودولف ببریم ، اون جدید متود های قتل و غارت رو میدونه شاید بتونه کمکمون کنه .!
ارسینوس دل خوشی از پیش رودولف رفتن نداشت اما به خاطر دستور لرد هم که شده باید قبول میکرد !

-باشه اما فقط به خاطر لرد .حالا رودولف رو از کجا گیر بیاریم ؟
-فکر میکنم توی ستادش باشه !
-باشه ! بهتره همین الان راه بیوفتیم ! میخوام این قضیه هر چه زود تر ختم بخیر شه !

در یک نیمه شب گرم تابستانی هکتور و ارسیوس با کیسه ای که ایوان دست بسته توی اون گرفتار شده بود به سمت ستاد رودولف حرکت کردند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1394 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور و آرسینوس قادر نبودند نگاهشان را از روی صحنه مقابلشان بردارند.پس به دلیل اجباری که نویسنده به آنها تحمیل کرده بود ناچار شدند به صحنه ی مقابلشان خیره شده و تمام آن فرایند را تمام و کمال نظاره کنند.
شکوفه های زرد و قرمز و صورتی بود که پی در پی بر روی اسکلت ایوان می رویید و با سرعت باورنکردنی از میان دهان و گوش و چشم و هر منفذ دیگری بر روی بدنش خارج میشد و می شکفت و پرپر میشد!این پروسه به قدری با سرعت رخ می داد که دیری نپایید کل بدن ایوان زیر انبوهی از شاخ و برگ مدفون شد تا حدیکه تا آن لحظه بیشتر به تپه ای از انواع گل شباهت یافته بود.

آرسینوس زودتر از هکتور موفق شد فکش را از روی زمین جمع کند.به نظر مشخص بود چه معجونی بر روی ایوان پاشیده شده باشد اما آرسینوس جهت آسودگی خیال خواننده شیشه خالی معجون را از دست هکتور قاپید تا عنوان روی آن را بخواند:

"معجون دفع آفات!"

آرسینوس:

معجون دفع آفات:

هکتور:

آرسینوس چوبدستیش را بالا برد...اما نه برای اینکه هکتور را طلسم کند.در آن لحظه هیچ چیز به اندازه فرو کردن آن در چشم هکتور نمیتوانست برای او لذت بخش باشد!
- میــــــکشمـــــت بوقــــی!

- کیو میخوای بکشی آرسینوس؟یه شخصیت فعال ایفارو؟در محدوده مدیریت من؟باید از شورای عالی اسمانی زوپس بخوام یه بار دیگه صلاحیتت رو برای شرکت در انتخابات وزارت بررسی کنه!

آرسینوس به سختی آب دهانش را فرو داد و بازگشت تا با اسنیپ رو در رو شود.ظاهرا همین یک دردسر را کم داشتند!
- ام چیزه...نه داشتیم شوخی می کردیم...راه گم کردی سیو؟یعنی از اینورا؟یعنی نه خیلی لطف کردی اومدی بهمون سر بزن...نه خواستم بپرسم کاری داشتی می گفتی من خودم بیام...

اسنیپ قدمی به داخل اتاق گذاشت و موشکافانه به اطراف نگاهی انداخت.
- داشتم تو خانه ریدل گشت و گذار می کردم تا یه سوژه برای ادامه دادن پیدا کنم که دیدم یکی داره نقش منو ایفا میکنه.فقط من حق دارم اینجوری عصبانی شم.پس جا داره همین الان ده امتیاز از گریفندور کم بشه!

اگر در موقعیتی دیگر بودند حتما آرسینوس به این کسر نمره اعتراض می کرد اما در آن لحظه اعتراض چندان عاقلانه به نظر نمی رسید.نه به خاطر اینکه اسنیپ هم مدیر هاگوارتز و هم مدیر ایفای نقش بود و اینکه نارضایتی او می توانست بر روی شانس وزارت آرسینوس تاثیر منفی بگذارد...هیچ کدام اینا در ان لحظه برای آرسینوس مهم نبودند ولی اگر اسنیپ پی می برد که به جای کشتن ایوان به دستور صریح لرد واقعا چه اتفاقی افتاده است...

- کی تغییر کاربری داده به اینجا و تو فضای خانه ریدل گل کاری راه انداخته؟اونم از همون نوعی که لرد دوست نداره!ده امتیاز دیگه از گریفندور کم میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1394 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور که وجود خودش و امنیت جانی اش را در خطر میدید در حالی که می کوشید اعتماد به کهکشانش در صدایش نمایان باشد، گفت:
- الان که فکرشو میکنم میبینم توی این کیسه قبلا چند تا از معجون هام بود که احتمال داره ازشون ریخته باشه توی کیسه. البته معجون هایی که بود همشون نابود کننده بودن. احتمالا تا یکی دو ساعت دیگه خودش نابود میشه فقط باید بشینیم و تماشا کنیم.

آرسینوس همانند بمبی انتحاری شده بود، هر لحظه ممکن بود منفجر شود و خودش، ایوان و هکتور را با هم روی هوا بفرستد.
- چند تا شیشه معجون توی اون کیسه گذاشته بودی؟
- فکر کنم حدود سه تا شیشه معجون مرگ، یک شیشه معجون انهدام و یه بطری هم معجون مرگ اسکلت!

آرسینوس که باورش نمیشد این همه بدشانسی را یک جا تجربه کند در دو راهی بود که اول هکتور را بکشد یا ایوان را.

هکتور که دید آرسینوس اقدامی نمیکند سعی کرد پیشنهادی بدهد.
- ببین من یه پیشنهادی دارم میگم بیا معجون انهدام رو امتحان کنیم من مطمئنم جواب...
هکتور با دیدن آرسینوس که چوبدستی به دست و با چهره ای انفجاری و انتحاری به او نزدیک میشد از ادامه حرفش منصرف شد. گامی به عقب برداشت و اولین معجون دم دستش را برداشت و به سمت آرسینوس گرفت.
- طرف من بیای میپاشمش تو صورتت. فکر نکن چون نقاب داری اثر نمیکنه. معجون های من همه جوره اثر میکنن.

آرسینوس بی توجه به تهدید های هکتور جلو می رفت و درست وقتی که چوب دستیش را بالا آورد تا با طلسمی کل جامعه جادوگری و غیر جادوگری و کائنات و عالم بالا و وسط و پایین را از شر وجود هکتور راحت کند، هکتور در شیشه معجون را باز کرد و آن را به سمت آرسینوس پاشید.

از آن جایی که آرسینوس زندانبان بود و زندانبان ها عکس العمل بسیار سریعی دارند به موقع سرش را دزدید و معجون از بالای سرش رد شد و با صدای شلپی به زمین ریخت.
- بوقی! به چه حقی سمت من معجون میپاشی! معجون ساز تقلبی! مایه دردسر! موجود بی خاصیت! چرا به من توجه نمیکنی؟ دارم با تو حرف میزنم!

هکتور از قرار معلوم موضوع جالب تر و شاید عجیب تری از آرسینوس خشمگین و از کوره در رفته پیدا کرده بود.
- اون... پشت سرت رو ببین!
آرسینوس بر خلاف میلش با خشم به پشت سرش نگاه کرد و صحنه ای که دید باعث شد به تاکسیدرمی آرسینوس تبدیل شود!

ایوان، که از قرار معلوم معجون هکتور پس از جاخالی دادن آرسینوس روی او پاشیده بود، سراپا از برگ های سبز و گل های سرخ و سفید که از لا به لای استخوان هایش بیرون زده بود، پوشیده شده بود. ظاهرا آرسینوس و هکتور فقط همین را کم داشتند. ایوان روزیه گل من گلی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 تیر 1394 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس کمی دیگر نگاه کرد تا اینکه بالاخره شک و شبهاتش برطرف شد... برای همکار مرگخوارش خوشحال بود... هکتور که از نظر آرسینوس بی استعداد ترین شخص دنیا در هنر معجون سازی بود، موفق شده بود یک معجون سالم درست کند. آرسینوس همچنان که با وقار در جای خود ایستاده بود سرش را با ناامیدی تکان داد.
- اوووه... همچین بالا و پایین میپره انگار که معجزه ی قرن رو انجام داده!
- میبینی؟! دیدی من هم معجون سازم؟ دیدی؟
- اوف.... یکم دیگه بگذره از بندری زدن تبدیل میشه در آوردن ادای تارزان روی سقف. اصلا واقعا ما داریم به کدام سو میریم؟!
- به سوی تبدیل شدن من به معجون ساز رسمی خانه ی ریدل!
- اون که مقام منه... تو هم که چتر دار ارباب هستی... بسه دیگه.
- نه! من باید معجون ساز بشم!

- میشه اول این استخون لامصب رو از بین ببریم؟

هکتور ویبره زنان از روی دیوار پایین پرید... آرسینوس نگاهی به لرزش های او کرد و تصمیم گرفت زیاد به او نزدیک نشود، چرا که به نظر میرسید کوچکترین برخوردی با "هکتور ویبره زن" موجب پرتاب شدن شخص به مسافتی دور و البته خرد شدن استخوان هایش میشود!

دو معجون ساز نگاه دیگری به یکدیگر کردند و سپس به سمت ایوان حرکت کردند. اسکلت با حدقه های خالی چشمانش به دو مرگخوار نگاهی کرد و با لبخندی گفت:
- سلام بچه ها!

- چی؟!

آرسینوس به سرعت با حرکت دستش هکتور را نگه داشت. بارقه ای از امید در قلبش زنده شد... به نظر میرسید حافظه ی ایوان برگشته است. اسکلت همچنان که به دهانش حالتی همچون لبخند داده بود، گفت:
- خب... شما ها همکلاسی های سال دوم من هستید... دوستای من هستید... معلومه که بهتون سلام میکنم.

کورسوی امیدی که در دل آرسینوس به وجود آمده بود به فنا رفت... آرسینوس داغ کرد، خیس عرق شد و ناگهان نعره زد:
- یه چکش بیار بکشیم این لامصبو؛ هیچ امیدی بهش نیست! چکش بیار! چکش بیار! چکش بیار!

هکتور که هنوز به خود میبالید از گوشه ی اتاق چکش بزرگی آورد و به دست آرسینوس داد. مرگخوار نقاب دار یک قدم جلو رفت، یک پایش را جلو گذاشت و یک پایش را عقب، سپس چکش را با تمام قدرت چرخاند و مستقیما روی صورت استخوانی ایوان فرد آورد... ایوان از شدت لرزش فرو ریخت... استخوان های پوک با برخورد به زمین پودر میشدند.

- هکتور... یه کیسه بیار که جمعش کنیم.

هکتور که هنوز بسیار خوشحال بود کیسه ای از جیبش خارج کرد و آرسینوس هم با یک حرکت چوبدستی پودر استخوان را از روی زمین بلند کرد و به داخل کیسه ریخت.

همچنان که دو مرگخوار خوشحال بودند ناگهان کیسه که همچنان در دست هکتور بود شروع به لرزش کرد و به زمین افتاد.

هکتور و آرسینوس:

همچنان که چشمان دو مرگخوار از تعجب گشاد شده بود ایوان روزیه، صحیح و سالم از میان کیسه بیرون آمد.

هکتور که دوباره سرخورده شده بود:

آرسینوس که تلاش میکرد جلوی خودش را بگیرد که هکتور را با دست خالی نکشد:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 30 خرداد 1394 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
به طرز عجیب و مرموزی ناگهان صحنه آهسته شد. ذرات معجونی ذره ذره از بطری خارج شدند و ریختند. در پست قبل هیچ اشاره ای نشد که معجون ها کجا می ریزند و ما هم اندکی از معجون سازی سر در نمی آوریم. ولی خب دیگر... ریختند همان جا که باید می ریختند.

-پوفــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــ...
-تلق الق ملق فلق یلق پرپرپرپرپرقــــــــــــــــــ...
-دیشتک پلاخ! دیشتک پلاخــــــــــــــــــ...

لب و لوچه ی آرسنیوس آویزان شد.
-هکتور. این که معجون آتیش بازیه. معجون واقعیه رو رد کن بیاد.

هکتور در میان آتش بازی هایش گیر افتاده بود و مجبور بود از بین ترقه هایی که هر از چندگاهی به سمت سرش نشانه می رفتند جاخالی بدهد. از بین رنگ های جورواجور فریاد زد:
-نــــــــــــه! داره درست کار میکنه. باید اینطوری باشه.

آرسنیوس شک داشت که حتی یکی از معجون های هکتور درست کار کنند. انتظار داشت که همین الان ایوان ها تبدیل به دایناسور شوند یا از در و دیوار آویزان شوند و صدای تارزان در بیاورند. اما این طور نشد. در عوض، وقتی که آتش ها تمام شدند، خبری از سه ایوان نبود. تنها یک اسکلت در گوشه ای از دیوار ایستاده بود و کنجکاوانه به حباب هایی که دور سرش می چرخید نگاه میکرد.

هکتور از شادی منفجر شد. هکتور به در و دیوار پاشید. هکتور ترکید! بالاخره یک معجون ساز واقعی شده بود.
-دیدی گفتم؟ دیدی گفتم؟ کار کرد!

آرسنیوس در حالیکه به بندری زدن هکتور روی در و دیوار نگاه میکرد زیرچشمی ایوان را می پایید. انتظار داشت هر لحظه اسکلت روبرویش سه کله در بیاورد یا گوشت و پوست دار شود. ولی ایوان هر لحظه عادی تر به نظر می رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/3/30 21:28:09

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 30 خرداد 1394 11:13
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس بین دو راهی گیر کرده بود... از یک طرف معجون های هکتور یکی از اندک چیز هایی بود که او را میترساند... از طرفی اصلا دلش نمیخواست لرد سیاه را از خود ناراحت کند؛ چرا که به خوبی میدانست لرد وقتی از شخصی عصبانی شود به سختی او را میبخشد.

هکتور یک نگاه به آرسینوسی که به نقطه ای نامشخص خیره شده بود و در فکر فرو رفته بود انداخت و گفت:
- آرسی؟ بریزم یا نه؟!
- ها؟
- میگم بریزم یا نه؟
- واخ... تو هم که با این معجون های بنجل و خرابت!
- چیزی گفتی آرسینوس؟
- نه، نه... بریز! تو فکر بودم... به تو چیزی نگفتم.
- ولی من فکر میکنم راجب به معجون های من صحبت کردی!
- نه... همچین حرفی نزدم... خیالت راحت!
- یعنی من اشتباه شنیدم که به معجون های من گفتی "بنجل و خراب"؟
- میریزی معجون رو روی این اسکلت یا نه؟
- داری از جواب طفره میری!
- خیله خوب! من فقط داشتم میگفتم معجون هات سالم و خوب هستن!

هکتور نا باورانه به آرسینوس نگاه کرد... خشم را درون چشمان آرسینوس میدید ولی میدانست که اگر یک کلمه دیگر صحبت کند آرسینوس احتمالا یک زهر کشنده را درون حلقش خالی خواهد کرد، پس نگاهی به سه ایوان روزیه که در مقابلش در یک خط ایستاده بودند، انداخت و تشتی که پر از معجونی به رنگ بنفش بود را برداشت که روی آنها بریزد.

- وایسا! مطمئنی معجون درسته؟ یهو معجون مرگ یا یه همچین چیزی نریزی!
- به من شک داری؟
- به نفعته که در موردش صحبتی نکنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1394 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

ایوان روزیه حافظه شو از دست داده. لرد که از درست شدن ایوان ناامید شده، به مرگخوارا دستور می ده که ایوان رو بکشن.
ولی هکتور که قصد داره با معجون این کار رو انجام بده ناخواسته باعث تکثیر ایوان می شه!

________________

-یکی به من توضیح بده این چرا سه تاس!

هکتور و آرسینوس در مقابل لرد ایستاده بودند...هر دو سرشان را با شرمساری پایین انداخته بودند. هکتور زیر لب گفت:
-توضیح بده آرسینوس!

آرسینوس با چشمان متحیر به هکتور نگاه کرد.
-تو زیادش کردی! من چرا توضیح بدم؟! ارباب، این هکتور معجون نابودی کامل ریخت رو ایوان...اینم زیاد شد.

لرد سیاه نمی دانست با وجود این همه معجون موفقی که هکتور ساخته چرا هنوز اجازه حضور در ارتش تاریکی را دارد.
-هکتور...سریع اینو کمش کن. معجون زندگی ابدی بریز روش. احتمالا کم می شه. بعدم نابودش کنین. از ریخت استخونیش خسته شدیم. بهشونم بگین زل نزنن به ما.هر سه شون.

هکتور و آرسینوس تعظیمی کردند و یقه ایوان ها را گرفته و از اتاق خارج کردند.


مدتی بعد، آزمایشگاه هکتور:

-بریزم؟!
-صبر کن من یه جایی پناه بگیرم بعد!
-نترس. الان ایوان یکی می شه...بعدم می تونیم فکر کنیم که چطور نابودش کنیم. مثلا به نظر من می تونیم با یه پتک خردش کنیم و ازش پودر استخوان به دست بیاریم. البته نمی دونم به چه دردی می خوره. ولی حتما به یه دردی می خوره خب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1394 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور که تنها منتظر همین جمله از سوی آرسینوس بود ویبره ی شدیدی زد و گفت:
- اهم... خوب مطمئنم که تو هم میخوای ببینی که معجون های من چطور عمل میکنن، اینطوری شاید بتونی یه چیزی یاد بگیری!

آرسینوس در این لحظه چنان کبود شد که مجبورا ماسکش را از صورت برداشت و عرق پیشانی اش را پاک کرد.

- اوه... آرسی؟! تو ماسکت رو برداشتی؟! حالت خوبه؟!
- خوبم... فقط دارم سعی میکنم بعضی ها رو که ادعا میکنن معجون ساز هستن با یه معجون منفجر نکنم!
- اگر همچین کاری بکنی احتمالا یه عالم ازت تشکر میکنن!

هکتور چنان غرق پیدا کردن معجونش بود که حتی نیم نگاهی به چهره ی کبود و خیس عرق آرسینوس و پوزخند رودولف نینداخت ولی ناگهان فریادی زد که هم آرسینوس و هم رودولف را از جا پراند.
- بالاخره پیداش کردم! این شما و این معجون " اسکلت کٌش" بنده!
- میشه فقط سریعتر اینو ببریم خالی کنیم تو حلقوم اون اسکلت و کارو تموم کنیم؟!

هکتور با وقار و آرامشی که البته با کمی ویبره مخلوط شده بود سری به تایید تکان داد و همراه با آرسینوس به سمت اتاق شکنجه رفت.

هکتور همچنان که به شدت حواسش به بطری سیاه معجون بود یک دستش را دراز کرد تا در را باز کند، آرسینوس که داشت از این همه طول کشیدن پست و سوژه و البته این موضوع که هکتور او را مبتدی حساب کرده بود دیوانه میشد با لگدی در را باز کرد و گفت:
- میشه زودتر تمومش کنی؟
- البته که میشه، فقط باید یه پاتیل بیاریم که ایوان رو بندازیم توش و بعد معجون رو بریزیم روش و بعد معجون خود به خود ایوان رو از بین میبره!

آرسینوس که دیگر کم مانده بود منفجر شود عرق پیشانی اش را خشک کرد، ماسکش را بر صورت زد و پاتیلی ظاهر کرد و سپس با لبخندی شیطانی به ایوان نگاه کرد و گفت:
- سریع برو بشین تو این پاتیل!
- این کارا واسه چیه؟ من تازه حمام بودم!

آرسینوس که هنوز عصبانی بود و فقط میخواست کارش را به بهترین نحو انجام دهد با افسونی اسکلت را منفجر کرد، تکه های استخوان را از روی زمین برداشت و به داخل پاتیل پرتاب کرد.

هکتور کاملا منتظر چنین چیزی بود پس بالاخره در بطری را باز کرد و از درون بطری، مایع بسیار غلیظی به رنگ سبز که بویی همچون بوی گوشت گندیده میداد، خارج شد و مستقیما به درون پاتیل ریخت.

- هکتور... باید بگم تا حالا انقدر از کارت خوشم نیومده بود! نمیدونم چرا به دلم افتاده این یکی معجونت قراره درست کار کنه!
-
- چرا همچین نگا...

بوووووممم


انفجار معجون دو مرگخوار را به شدت تکان داد و سیاه کرد!

آرسینوس که لباس هایش سیاه و دوده ای شده بود شروع کرد به نعره زدن:
- از معجون هات متنفرم هکتوووووووووور دگورث گرنجر!

هکتور که با وجود لباس ها و صورت سیاه شده اش همچنان آرام بود:
- چیزی نیست آرسینوس... معجونم عمل کرده! ایوان از بین رفت.

همچنان که آرسینوس مشغول نعره زدن بود و هکتور مشغول اسکیت سواری بر روی اعصاب او، سه عدد " ایوان روزیه" از میان دود ها و بقایای پاتیل برخواستند.

آرسینوس:

هکتور که میکوشید تعجب و نگرانی اش از دیدن ایوان ها را پنهان کند:
- بالاخره هر کسی اشتباه میکنه، عیبی نداره که! :worry:

سه ایوان روزیه با دیدن چهره ی آرسینوس و هکتور:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1394 01:12
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور که هر کجا سخن از معجون باشد نام او میدرخشد، با شنیدن کلمه معجون با سرعت نور خودش را به آنجا رساند.
- شاید آرسینوس چنین ایده ای رو نداشته باشه ولی هکتور همیشه برای هر مشکلی یه معجون داره. بنابراین آخرین و جدیدترین معجونم رو بهتون معرفی میکنم! معجون کشتن اسکلت!

رودولف دربان منشی شده:
آرسینوس:
هکتور:

بلاخره پس از دقایقی آرسینوس نگاهی به هکتور کرد و گفت:
- نه هکتور. ممکن نیست. من قبول نمیکنم. خودم یه فکری برای این ماجرا میکنم. اصلا دلم نمیخواد ایوان عمر جاودان پیدا کنه. اینطوری ارباب منو زنده نمیذارن.

هکتور با تردید نگاهی به آرسینوس کرد:
- میخوای بگی معجون های من مشکلی دارن؟
- اوه، نه! البته که نه هکتور. فقط ممکنه روی ایوان اثر عکسی داشته باشه آخه میدونی که ایوان یه اسکلته!
- من از معجونم مطمئنم. تست شده و جواب درستی روی اسکلت ها میده!

پیـــس پیـــس!

از آنجایی که هکتور سخت در ژست خودش فرو رفته بود این صدا را نشنید ولی آرسینوس به خوبی آن را شنید. صدا توسط منشی تقلبی لرد تولید شده بود که سعی داشت توجه آرسینوس را به خودش جلب کند.

آرسینوس به آرامی نزدیک او شد و پرسید:
- چیه رودولف؟ چی شده؟
- بوقی قمه ام کو باهاش دو نصفت کنم؟!

آرسینوس اخمی کرد و غرولند کنان گفت:
- تو منو صدا کردی حالا داری منو تهدید میکنی؟
- من میخواستم کمکت کنم اونوقت تو دیالوگ منو میدزدی؟
- کدوم دیالوگ؟ آها اون... خب حالا! حواسم نبود. حالا بگو ببینم چی میخواستی بگی!

رودولف که هنوز از دیالوگ دزدی آرسینوس شاکی بود کمی برای گفتن حرفش مردد بود ولی از آنجایی که او مرگخوار نوع دوستی بود و بعد ها میتوانست از آرسینوس انواع معجون را برای جذابیت بیشتر خودش بگیرد، حرفش را زد.
- ببین بذار این هکتور معجونش رو بده به ایوان. تو که بهتر میدونی این هر وقت به بقیه معجون میده یه بلایی سرشون میاد. شاید شانس بیاری و این معجونش معجون انهدام یا ذوب یا چمیدونم از این چیزا در اومد و کار تو راحت تر شد.

آرسینوس فکر کرد که رودولف بد هم نمیگفت. او که راه دیگری نداشت. شاید این راه جواب می داد.
- قبوله هکتور معجونت رو بده به ایوان!

و با صدای آرامی رو به رودولف اضافه کرد:
- مطمئنا چیزی بدتر از شرایطی که الان توش گیر افتادم وجود نداره!

اما آرسینوس اشتباه می کرد. همیشه چیزهایی بدتر هم وجود دارند. شرایطی ناگوار، اتفاقات بد، طلسم هایی که اثر نمیکردند و معجون "کشتن اسکلت" هایی که معجون "تکثیر اسکلت" می شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!