تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
117 کاربر(ها) آنلاین هستند (73 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
115
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
دور دوم انتخاب بهترینها
دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترینهای سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.
مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
باشگاه دوئل
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

آريانا دامبلدور_ رودولف لسترنج
منطقه ي تيمز نسبت به بقيه ى نقاط شهر لندن، سرسبز تر و بکر تر بود. يک مکان فوق العاده براى پيک نيک هاى آخر هفته. غذاهاى خوشمزه و بازى هاي دسته جمعي. ولى معمولا افراد از رفت و آمد به آنجا حس خوبى نداشتند. گه گاهى به آنجا سر مى زدند و سريع بازمى گشتند. به همين علت، تيمز اغلب اوقات سوت و کور بود.
آن روز هم طبق معمول اين منطقه غرق در سکوت بود. خورشيد در وسط آسمان مى درخشيد. ارديبهشت ماه و زمين سبز سبز. هوا نه آنقدر گرم بود که عرق کنى و اذيت شوى و نه آنقدر سرد که پالتويى نياز داشته باشى.
نسيم خنکى مى وزيد و موهاى آريانا را به هم مى ريخت. تيمز کم رفت و آمد بود اما آريانا هميشه به آن مکان مى رفت. آريانا ديگر جزء سکوت آنجا شده بود.
بعد از حمله ى سه ماگل، اوايل خوب نمى توانست سر پا بايستد. ضربه هاى بدى خورده و جاى زخم هايش هم ماندگار شده بود.
نمى خواست حرف بزند! نمى خواست ببيند!
و... نمى خواست به ياد بياورد!
اما آرام آرام دست و پاهايش را تکان داد. روزهاى زيادى طول کشيد ولى توانست بلند شود. راه برود. حرف بزند.
تحمل کند!
فقط...
به خاطر پدرش.
کفش هايش را درآورد و قدم روى سبزه ها گذاشت.
**
- از جلوى پنجره بيا کنار! با اونجا وايسادن اتفاقى نمى افته!
باران شديدى مى باريد؛ طورى که حياط خانه پر شده بود از گودال هاى آب. آريانا با انگشتش يک گوشه از شيشه ى باران خورده را تميز کرد. حالا شى ء زرد رنگى را که تا چند لحظه پيش تار بود تشخيص داد. يك گربه که گوشه اى کز کرده بود.
- گفتى... بردنش آزکابان؟
صداى آه آلبوس جوان را از پشت سرش شنيد. حتى مطمئن بود که برادرش دندان هايش را به هم فشار داد. مراقبت از يک دختر بچه که سد موفقيت هايش شده بود، برايش سخت بود.
- بردنش آزکابان! چون سه تا مشنگ رو کشت. مى دونى کشتن يعنى چى؟ اون تا آخر عمر تو آزکابان مى مونه! برنمي گرده!
- بس کن! مى دونم! دروغ مى گى!
و از خانه بيرون دويد. گربه ى زرد رنگ حالا شروع کرده بود به لرزيدن. نمى توانست بگذارد گربه همان جا يخ بزند.
**
- چرا انقدر اصرار دارى روى اين قضيه؟
آفتاب ديگر داشت غروب مى کرد. باد سردى شروع به وزيدن کرده بود.
- بهم گفته بود که به ماگل ها نزديک نشم... گفته بود تا وختى نتونستى جادوت رو کنترل کنى کار اشتباهى نکن!... و با اين حال که مقصر من بودم... حساب اون سه تا ماگل رو رسيد...
- پس احساس گناه مى کنى؟ فکر مى کنى تقصير تو بود که افتاد زندان!
- نه!
انگار که هول شده باشد، شروع کرد با انگشتش روى خاک نقاشى کردن.
- آبر... احساس گناه نيست... دوسش دارم... مى خوام برگرده... مى خوام بهش قول بدم که ديگه کار اشتباهى نمى کنم... ديگه...
و گريه کرد.
**
اگر کسى نگاهش مى کرد، انگار که داشت بى هدف روى سبزه هاى يک منطقه ى متروکه قدم مى زد. ولى خب هيچ کس بى هدف، هر روز به يک مکان نمى رود.
خم شد و تا از گل هاى زيباى اطرافش بچيند.
**
با برخورد رطوبتى به دستش، آرام آرام چشمانش را باز کرد. سرش را که چرخاند گربه ى زرد رنگ را ديد که کنارش نشسته بود و دستش را ليس مى زد. نمى دانست چرا! ولى بدنش درد مى کرد. با اين حال براى گربه اش لبخندى زد و شروع کرد به نوازش آن. مشخص بود که گربه از محبت صاحب جديدش لذت مى برد چون دست از ليس زدن کشيد و با نوازش هاى دختر، چشمانش را بست. آريانا خنديد.
ناگهان در باز شد و آبرفورث که کم مانده بود گريه کند وارد شد. به سمت آريانا رفت و دستش را گرفت. گربه با حالت خصمانه اى جيغ کشيد. جوان اما اصلا گربه را نديد.
- خداروشکر که حالت خوبه...
اما حرفش کامل نشد. در، براى دومين بار باز شد و اين بار آلبوس که سعى مى کرد آرام به نظر برسد، وارد شد. تخت را دور زد و در سمت ديگر آن ايستاد. آبرفورث با غضب زل زد به چشمان آلبوس.
- نگران نباش آريانا... ديگه نمى ذارم " هيچ کس" بهت آسيب برسونه!
- آبرفورث دوباره شروع نکن... اون فقط يه اتفاق بود... منم نمى خواستم اونجورى بشه...
آبرفورث بى توجه به حرف هاى آلبوس همچنان با حرص ادامه داد.
- خودم ازت مراقبت مى کنم! من...
- آبر! گفتم بس کن! حداقل فعلا... مى بينى که حالش خوب نيست!
آريانا دستش را از دست آبرفورث بيرون کشيد و دوباره با گربه مشغول شد. برادرش اما متوجه نشد، يا آنقدر عصبانى بود که نمى توانست متوجه شود. دوباره صداى دعواهاى دو برادر بلند شد. آريانا آرام رو به گربه کرد.
- پدر که بود... از اين دعواها هم نبود... مى دونم يه روز مياد و دوباره همه چى خوب مى شه...
**
دسته گل را که چيد، آن را رو به سمت پايين و شخص نامعلومى گرفت.
- قشنگه؟
البته نه خيلى هم نامعلوم.
گربه ى زردى سريع لاى پاهايش پيچيد و ميييييوى بلندى کرد. آريانا خنديد.
- آره... مى دونم تو زرد دوست دارى و زرد نداره.
دستش را دراز کرد. دو گل زرد هم چيد و به دسته گلش اضافه کرد. سرش را به سمت پايين خم کرد.
- خوبه؟
گربه ميييويى کرد و جلوتر از صاحبش راه افتاد. که اين حرکت يعنى...
- پس راضى اى!
و خودش هم به دنبال گربه به سمت درخت رفت.
**
- در رو باز کنيد لعنتى ها! من بايد با وزير صحبت کنم!
اما صدايش به هيچ جا نرسيد. سرش را تکيه داد به در آهنى و سعى کرد از سوراخ هاى ايجاد شده در طول زمان، نگاهى به داخل بياندازد.
- آريانا!
- يه چيزايى ديده... امممم...
- آرياانا!
- عععع! لاکى چيه؟
لاکرتيا بلک مشخص بود که از لحن دوستش ناراحت شده است.
- مى دونى چند سال گذشته؟
آريانا دکمه هاى پالتويش را بست و دوباره سرش را به در آهنى تکيه داد.
- اين در آهنيه چقدر سرده!
- کسى تا حالا از اونجا برنگشته...
- تو بدون پالتو سردت نيست لاکى؟!
- اونم برنمى گرده...
- برمى گرده!
آريانا با عصبانيت بازگشت... و بعد بغض کرد.
- مى دونم... برمى گرده...
جلو آمد و دستان لاکرتيا را گرفت و لبخند زد.
- بريم فردا بيايم... دستات يخ کرده... بابا دوست نداشت من کسى رو اذيت کنم. اگه برگرده بفهمه، ناراحت ميشه.
**
- مامان مى گفت، گم کردن بدترين اتفاقه. هى چشمت به اين ور و اون وره. هى منتظرى پيداش کنى. هى نگرانى. همه جا، همه وخت فقط حواست هست خوب نگاه کنى... و بدبختى اينه که هيچ وخت نااميد نمى شى... مى گى شايد امروز پيداش کردم... شايد... شايد... بابا!
روى قبر سفيد کنار درخت خم شد و گل ها را روى آن گذاشت.
منطقه ى تيمز اغلب سوت و کور بود. اصولا مردم دوست نداشتند زياد به قبرستان بروند. حتى اگر مکان زيبايى بود. هيچ کس دوست نداشت به آنجا رفت و آمد کند چون کسى... گم شده اى آنجا نداشت.
- مردم نمى تونن درکت کنن چون اونا خودشون درد تو رو ندارن. کسى نمى تونست بفهمه نبودت چقدر سخت بود. نمى تونستم بفهمونم بهشون... که تنها اميدم برگشته بابامه... ازم نگيريدش لطفا! هى نگيد تموم شد و برنمى گرده!
دستش را روى قبر کشيد.
- من پيدات کردم بابا... تو گم شده ى من بودى... نااميد نشدم چون... مى دونستم برمى گردى...
منطقه ي تيمز نسبت به بقيه ى نقاط شهر لندن، سرسبز تر و بکر تر بود. يک مکان فوق العاده براى پيک نيک هاى آخر هفته. غذاهاى خوشمزه و بازى هاي دسته جمعي. ولى معمولا افراد از رفت و آمد به آنجا حس خوبى نداشتند. گه گاهى به آنجا سر مى زدند و سريع بازمى گشتند. به همين علت، تيمز اغلب اوقات سوت و کور بود.
آن روز هم طبق معمول اين منطقه غرق در سکوت بود. خورشيد در وسط آسمان مى درخشيد. ارديبهشت ماه و زمين سبز سبز. هوا نه آنقدر گرم بود که عرق کنى و اذيت شوى و نه آنقدر سرد که پالتويى نياز داشته باشى.
نسيم خنکى مى وزيد و موهاى آريانا را به هم مى ريخت. تيمز کم رفت و آمد بود اما آريانا هميشه به آن مکان مى رفت. آريانا ديگر جزء سکوت آنجا شده بود.
بعد از حمله ى سه ماگل، اوايل خوب نمى توانست سر پا بايستد. ضربه هاى بدى خورده و جاى زخم هايش هم ماندگار شده بود.
نمى خواست حرف بزند! نمى خواست ببيند!
و... نمى خواست به ياد بياورد!
اما آرام آرام دست و پاهايش را تکان داد. روزهاى زيادى طول کشيد ولى توانست بلند شود. راه برود. حرف بزند.
تحمل کند!
فقط...
به خاطر پدرش.
کفش هايش را درآورد و قدم روى سبزه ها گذاشت.
**
- از جلوى پنجره بيا کنار! با اونجا وايسادن اتفاقى نمى افته!
باران شديدى مى باريد؛ طورى که حياط خانه پر شده بود از گودال هاى آب. آريانا با انگشتش يک گوشه از شيشه ى باران خورده را تميز کرد. حالا شى ء زرد رنگى را که تا چند لحظه پيش تار بود تشخيص داد. يك گربه که گوشه اى کز کرده بود.
- گفتى... بردنش آزکابان؟
صداى آه آلبوس جوان را از پشت سرش شنيد. حتى مطمئن بود که برادرش دندان هايش را به هم فشار داد. مراقبت از يک دختر بچه که سد موفقيت هايش شده بود، برايش سخت بود.
- بردنش آزکابان! چون سه تا مشنگ رو کشت. مى دونى کشتن يعنى چى؟ اون تا آخر عمر تو آزکابان مى مونه! برنمي گرده!
- بس کن! مى دونم! دروغ مى گى!
و از خانه بيرون دويد. گربه ى زرد رنگ حالا شروع کرده بود به لرزيدن. نمى توانست بگذارد گربه همان جا يخ بزند.
**
- چرا انقدر اصرار دارى روى اين قضيه؟
آفتاب ديگر داشت غروب مى کرد. باد سردى شروع به وزيدن کرده بود.
- بهم گفته بود که به ماگل ها نزديک نشم... گفته بود تا وختى نتونستى جادوت رو کنترل کنى کار اشتباهى نکن!... و با اين حال که مقصر من بودم... حساب اون سه تا ماگل رو رسيد...
- پس احساس گناه مى کنى؟ فکر مى کنى تقصير تو بود که افتاد زندان!
- نه!
انگار که هول شده باشد، شروع کرد با انگشتش روى خاک نقاشى کردن.
- آبر... احساس گناه نيست... دوسش دارم... مى خوام برگرده... مى خوام بهش قول بدم که ديگه کار اشتباهى نمى کنم... ديگه...
و گريه کرد.
**
اگر کسى نگاهش مى کرد، انگار که داشت بى هدف روى سبزه هاى يک منطقه ى متروکه قدم مى زد. ولى خب هيچ کس بى هدف، هر روز به يک مکان نمى رود.
خم شد و تا از گل هاى زيباى اطرافش بچيند.
**
با برخورد رطوبتى به دستش، آرام آرام چشمانش را باز کرد. سرش را که چرخاند گربه ى زرد رنگ را ديد که کنارش نشسته بود و دستش را ليس مى زد. نمى دانست چرا! ولى بدنش درد مى کرد. با اين حال براى گربه اش لبخندى زد و شروع کرد به نوازش آن. مشخص بود که گربه از محبت صاحب جديدش لذت مى برد چون دست از ليس زدن کشيد و با نوازش هاى دختر، چشمانش را بست. آريانا خنديد.
ناگهان در باز شد و آبرفورث که کم مانده بود گريه کند وارد شد. به سمت آريانا رفت و دستش را گرفت. گربه با حالت خصمانه اى جيغ کشيد. جوان اما اصلا گربه را نديد.
- خداروشکر که حالت خوبه...
اما حرفش کامل نشد. در، براى دومين بار باز شد و اين بار آلبوس که سعى مى کرد آرام به نظر برسد، وارد شد. تخت را دور زد و در سمت ديگر آن ايستاد. آبرفورث با غضب زل زد به چشمان آلبوس.
- نگران نباش آريانا... ديگه نمى ذارم " هيچ کس" بهت آسيب برسونه!
- آبرفورث دوباره شروع نکن... اون فقط يه اتفاق بود... منم نمى خواستم اونجورى بشه...
آبرفورث بى توجه به حرف هاى آلبوس همچنان با حرص ادامه داد.
- خودم ازت مراقبت مى کنم! من...
- آبر! گفتم بس کن! حداقل فعلا... مى بينى که حالش خوب نيست!
آريانا دستش را از دست آبرفورث بيرون کشيد و دوباره با گربه مشغول شد. برادرش اما متوجه نشد، يا آنقدر عصبانى بود که نمى توانست متوجه شود. دوباره صداى دعواهاى دو برادر بلند شد. آريانا آرام رو به گربه کرد.
- پدر که بود... از اين دعواها هم نبود... مى دونم يه روز مياد و دوباره همه چى خوب مى شه...
**
دسته گل را که چيد، آن را رو به سمت پايين و شخص نامعلومى گرفت.
- قشنگه؟
البته نه خيلى هم نامعلوم.
گربه ى زردى سريع لاى پاهايش پيچيد و ميييييوى بلندى کرد. آريانا خنديد.
- آره... مى دونم تو زرد دوست دارى و زرد نداره.
دستش را دراز کرد. دو گل زرد هم چيد و به دسته گلش اضافه کرد. سرش را به سمت پايين خم کرد.
- خوبه؟
گربه ميييويى کرد و جلوتر از صاحبش راه افتاد. که اين حرکت يعنى...
- پس راضى اى!
و خودش هم به دنبال گربه به سمت درخت رفت.
**
- در رو باز کنيد لعنتى ها! من بايد با وزير صحبت کنم!
اما صدايش به هيچ جا نرسيد. سرش را تکيه داد به در آهنى و سعى کرد از سوراخ هاى ايجاد شده در طول زمان، نگاهى به داخل بياندازد.
- آريانا!
- يه چيزايى ديده... امممم...
- آرياانا!
- عععع! لاکى چيه؟
لاکرتيا بلک مشخص بود که از لحن دوستش ناراحت شده است.
- مى دونى چند سال گذشته؟
آريانا دکمه هاى پالتويش را بست و دوباره سرش را به در آهنى تکيه داد.
- اين در آهنيه چقدر سرده!
- کسى تا حالا از اونجا برنگشته...
- تو بدون پالتو سردت نيست لاکى؟!
- اونم برنمى گرده...
- برمى گرده!
آريانا با عصبانيت بازگشت... و بعد بغض کرد.
- مى دونم... برمى گرده...
جلو آمد و دستان لاکرتيا را گرفت و لبخند زد.
- بريم فردا بيايم... دستات يخ کرده... بابا دوست نداشت من کسى رو اذيت کنم. اگه برگرده بفهمه، ناراحت ميشه.
**
- مامان مى گفت، گم کردن بدترين اتفاقه. هى چشمت به اين ور و اون وره. هى منتظرى پيداش کنى. هى نگرانى. همه جا، همه وخت فقط حواست هست خوب نگاه کنى... و بدبختى اينه که هيچ وخت نااميد نمى شى... مى گى شايد امروز پيداش کردم... شايد... شايد... بابا!
روى قبر سفيد کنار درخت خم شد و گل ها را روى آن گذاشت.
منطقه ى تيمز اغلب سوت و کور بود. اصولا مردم دوست نداشتند زياد به قبرستان بروند. حتى اگر مکان زيبايى بود. هيچ کس دوست نداشت به آنجا رفت و آمد کند چون کسى... گم شده اى آنجا نداشت.
- مردم نمى تونن درکت کنن چون اونا خودشون درد تو رو ندارن. کسى نمى تونست بفهمه نبودت چقدر سخت بود. نمى تونستم بفهمونم بهشون... که تنها اميدم برگشته بابامه... ازم نگيريدش لطفا! هى نگيد تموم شد و برنمى گرده!
دستش را روى قبر کشيد.
- من پيدات کردم بابا... تو گم شده ى من بودى... نااميد نشدم چون... مى دونستم برمى گردى...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around
I don't hate them...I just feel better when they're not around
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

دوئل من (رودولف لسترنج) v.s آریانا دامبلدور
اون رفته....
.
.
.
.
.
.
.
.
و دیگه برنمیگرده!
_آه!
دوباره با فریاد خودش،از خواب پرید!کابوس...باز هم کابوس...کابوسی که چیزی از آن به خاطر نمی آورد...به محض بیدار شدن،فراموش میکرد که چه خوابی دیده بود...تنها میدانست کابوسی دیده که چنین آشفته شده...کابوسی که در آن دختر مو قرمزی نقش اصلی را بازی میکرد...دختری که رفته و دیگر برنمیگردد!
چند دقیقه ای بر تخت خود به حالت نشسته به گوشه ای خیره شد...چشمانش به آن گوشه و فکرش در جای دیگری بود...صدای خروسی که نزدیک بودن صبح را اعلام میکرد،او را از فکر بیرون آورد!
نوحه خروسی که فریاد میزد صبح دیگری در راه است و شب دیگری رفته و شما بیخبرید!
از تخت برخواست...به سمت آینه رفت...از همیشه رنگ پریده تر بود...موهای بلند و مشکیش را عقب داد و بدون رمق،لباسش را پوشید و از خانه محقرش،در آن محله کارگرنشین خارج شد!
هوای آنجا هیچوقت،هیچوقت خوب نبود...سالها بود که کارخانه های اطراف شهر دودشان را برای این محله هدیه آورده بودند...آسمان خاکستری،رنگ آسمانی بود که او از ابتدا به آن خو گرفته بود!
نفس عمیقی کشید و به قصد مقصد آپارت کرد!
پاق!
هوای کوچه دیاگون،خیلی بهتر از محله اش بود...به همین خاطر نفس عمیقی کشید و به سمت محل کارش حرکت کرد!
خورشید که هنوز خودش را نشان نداده بود،کم کم تصمیم گرفته بود که ظهور کند...و در این هوای گرگ و میش،او تنها از میان مغازه های بسته دیاگون عبور کرد تا به مغازه مورد نظرش رسید...کتاب فروشی دیاگون!
بعد از فارق التحصیلی از هاگوارتز،توانسته بود برای خودش در کتاب فروشی دیاگون کاری دست و پا کند...هرچند شاید استعدادش در معجون سازی و چیزهایی دیگر،در این کتاب فروشی هرز میرفت،اما او هیچوقت توقع زیادی نداشت...شرایط زندگی به او فهمانده بود که نباید توقع زیادی از چیزی داشت!
کرکره مغازه را بالا کشید و وارد مغازه شد...مثل هر روز ابتدا با کمک جادو البته،مغازه را مرتب و تمیز کرده بود...مطمئن بود حالا حالا ها کسی به مغازه او نمی آمد...اما اشتباه میکرد!
_سلام سیوروس!
سیوروس که سرش پایین و سرگرم مرتب کردن مغازه بود،سرش را بالا اورد و با دیدن اولین بازدید کننده امروز مغازه اش،تعجب کرد...
_اینجا چیکار میکنی لوسیوس؟!
لوسیوس مالفوی لبخندی زد...سپس مثل همیشه مغرورانه شروع به قدم زدن در مغازه کرد و کتابی برداشت...سپس همانطور که وانمود میکرد که در حال مطالعه است،گفت:
_اومدم به رفیق قدیمیم سر بزنم...اشکالی داره؟!
_نه...اشکالی نداره...ولی توقع نداری که باور کنم دلیل اومدنت اونم این وقت صبح همینه!
لوسیسوس موزیانه به سیوروس نگاهی کرد...کتاب در دستانش را بست و آن را گوشه ای پرت کرد...
_و خب...اومدم به عروسیم دعوتت کنم!
_نارسیسا؟!
_آره...نگو توقع نداشتی!
_معلومه که داشتم...خیلی خوشحال شدم برای تو نارسیسا!
لوسیوس با ناباوری به سیوروس خیره شد...سپس دوباره شروع به قدم زدن کرد و اینبار شروع به وارندازی مغازه کرد...
_میدونی سیوروس...شاید بهتره تو هم دست به کار بشی!
_در چه مورد؟!
_در مورد اینکه یکی رو پیدا کنی و...
_میدونی نمیخوام درباره اش صحبت کنم!
لوسیوس دست از قدم زدن برداشت...چند ثانیه ای سکوت بین او و سیوروس برقرار شد...بلاخره لوسیوس،هر چند با تردید لب به سخن گوشود...
_اگه هنوز تموم فکر و ذکرت اون دختره مو قرمز،اوانز هس باید بهت بگم که...اوف!
قلب سیوروس به تندی شروع به زدن کرد...سکوت لوسیوس هم ضربان قلبش را تندتر کرد!
_باید چی بهم بگی؟!
_پسره...پاتر...امروز فردا با اوانز ازدواج میکنه!
سیوروس بهت زده به لوسیوس زل زد...تعجب سیوروس از این نبود که که لیلی و جیمز با هم ازدواج خواهند کرد...حداقل یک سالی میشد که مطمئن بود این اتفاق خواهد افتاد...تعجب او از این بود که با آنکه مطمئن بود روزی این اتفاق خواهد افتاد،باز هم تعجب کرده بود!با آنکه هر شب این تصویر رفتن و برنگشتن لیلی را در کابوس هایش دیده بود،باز هم تعجب کرده بود!
از آن روزی که فهمیده بود سرنوشت و تقدیر او و لیلی مثل هم نیست،با هم نیست،از آن روزی که فهمیده بود لیلی فکرش،مرامش و دیدگاهش با او متفاوت است،از آن رزوی که شاید از نگاه لیلی،خودخواسته تمام رشته های مرتبط با لیلی را پنبه کرد بود،میدانست که دیگر لیلی را از دست داده...و میدانست دیگر بازگشتی در کار نخواهد بود!
_سیوروس....حالت خوبه!
_ها؟!اره...اره...خوبم!
لوسیوس دستش را روی شانه سیوروس قرار داد و گفت:
_بهتره که یه شروع دیگه داشته باشی سیو...خودت میدونی که لیاقتت خیلی بیشتر از کار کردن توی یه کتاب فروشی و بودن با یه دختر مشنگه!
_میخوای بازم بگی که بیام و به شما بپیوندم؟!
لوسیوس با احتیاط نگاهی به اطراف خود کرد تا مطمئن شود که کسی در آن اطراف نیس...سپس درحالی که تن صدایش را به پایین ترین حدی که میتوانست آورده بود،گفت:
_آره...آره...ولی ایندفعه جواب رد نده سیوروس...میدونی چه آینده پرشکوهی در انتظار ماست...به زودی همه جا به کنترل ما درمیاد...من صلاحت رو میخوام!
سیوروس بارها این درخواست را شنیده بود...و همیشه مودبانه آن را رد کرده بود...اما اینبار که همه چی فرق میکرد،پس جوابش هم میبایست فرق میکرد...حالا که لیلی به راه بی بازگشت رفته بود،او هم باید پا در راهی میگذاشت که بازگشتی در آن نبود...بازگشت بی بازگشت!
_من بهتون میپیوندم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/10/21 21:33:55
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

"وقتی حادثهای در زندگی انسانها شکافی ایجاد میکند، آنها به شکل متفاوتی عکسالعمل نشان میدهند. اکسل در تنفری وقیحاته نسبت به بشریت حبس شده بود و کریس، آغوشش را برای عشق به دیگران باز کرده بود."
کنسرتویی به یاد یک فرشته - اریک امانوئل اشمیت
فلشبک
- چطور هنوز میتونی اعتماد کنی؟
کنارش ایستاده بود. با چشمان قهوهای روشنی که شباهتی غیر قابل باور به چشمان خواهرش داشت، به او مینگریست.
- چطور هنوز انقدر دوست داری؟ چرا دیوانهسازا عوضت نکردن؟
و خواهرش، دستانش را از دو طرف باز کرده بود و با حالتی نامتعادل، دقیقاً بر روی لبهی پشت بام گریمولد قدم میزد. باد، شیطنتآمیز میان موهایش میدوید و آنها را به بازی فرامیخواند.
تازه از آزکابان آزاد شده بود.. و صدای خندهش در گوش کلاوس پیچید:
- چون من دیدم حتی دیوانهسازا هم میتونن دوس داشته باشن کِل!
پایان فلشبک
ویولت بودلر هیچوقت دوئلکنندهی درخشانی نبود. راستش را بخواهید، بیشتر شانس داشت تا مهارت.
که توضیح میداد چطور طلسم درخشان لادیسلاو بر قفسهی سینهش نشست و او را به عقب پرت کرد. عقب.. به سمت درّهای عمیق!
فلشبک
- بچهمو نبرید.. نبریدش! میبرید گم میشه.. کجا پیداش کنم؟.. مگه چیکار کرده؟..
با صدای گریهی مادرش بیدار شد.
از اتاقش بیرون آمد.
دیوانهسازها!..
مُشتهایش را گره کرد..
.
.
.
و از خواب پرید!
او تنها زندانی آزکابان بود که از خواب میپرید و لبخند میزد. مرلین را شکر که مادری نداشت. مرلین را شکر که پدری نداشت. چشمانش به سمت دیوانهسازهای پشت سلولش چرخیدند.
با درد خودش کنار میآمد.
درد عزیزانش را چه باید میکرد؟!..
پایان فلشبک
دستش را دراز کرد و به اولین چیزی که میتوانست، چنگ انداخت. زمانی که خارهای گیاه ِ ناجیش در دستش فرو رفتند، دندانهایش را از شدّت درد بر هم فشرد. بدنش محکم به پیکر سنگی ِ دیوارههای درّه کوبیده شد..
چوبدستیش از دستش افتاد..
فلشبک
دستش را زیر سرش گذاشته و نگاهش، خیره مانده بود به سقف سلّول سردش.
"کلاوس جاش امنه."
قلبش گرم شد.
"جیمز جاش امنه."
چشمان قهوهایش که در نظرش زنده شدند، چیزی به اعماق قلبش چنگ انداخت. جیمز.. جایش امن بود..
"تدی جاش امنه."
صدای خندهی دوست ِ گرگینهش در گوشش پیچید.
"همهشون.. جاهاشون امنه.."
لبخند پررنگی بر لبهایش درخشید. اوضاع رو به راه بود.. آنها در امنیت ِ محض ِ خانههایشان قرار داشتند..
و ویولت از تک تکشان محافظت میکرد!..
پایان فلشبک
سرش را چرخاند و در لحظهای به درازای ابدیت، سقوط چوبدستی و آخرین اُمیدش را نگریست. دست دیگرش را هم بالا آورد تا به گیاه خاردار چنگ بزند.
او..
سقوط..
نمیکرد..!
فلشبک
راستش را اگر بخواهید، دلش آنجا خیلی برای باران تنگ شده بود و از همه بدتر، صدای برخورد قطرات باران به سنگها، شبیه صدای پاهای آزادیبخشی بودند که میآمدند و او را از آنجا بیرون میآوردند.
چشمانش را بست و آرزو کرد:
- الان میان میگن وقت ِ هوا خوریه..
در آزکابان.. در اعماق آزکابان و در محاصرهی دیوانهسازهایی که گویی پشت در سلّولش صف میکشیدند تا به تماشایش بنشینند، آرزو کرد..
پایان فلشبک
صدای خش خش قدمهای آرام و موقری را از میان زوزهی باد ِ وحشی که نوید سقوطش را میداد، شنید. با سرسختی بیشتری به خار چنگ انداخت و خودش را بالا کشید. ریشهی گیاه نالهای کرد و مانند هر دستآویز دیگری در روزهای سخت و سیاه..
مانند هر تکیهگاهی در شبهای تاریک..
تسلیم شد و..
اجازه داد ویولت سقوط کند..!
فلشبک
- خدای مهربون..
خندید. دستانش را از دو طرف گشود و بیاعتنا به زندانبانهایی که در زمان هواخوری مراقبش بودند، دور خودش چرخید. سرش را به عقب خم کرد و سخاوتمندانه، اجازه داد دانههای باران به صورتش بوسه بزنند.
چرخید و چرخید و چرخید..
- بارون خبر خوب میاره!
با چشمان بسته نفس عمیقی کشید.. افزایش تعداد دیوانهسازها را حس میکرد..
و سختتر میجنگید!..
- آب روشنیه!..
پایان فلشبک
نباید سقوط میکرد! نباید کشته میشد!
- نــــــــــــه!!
صدای جیغش در دره پیچید و این بار..
سنگی نجاتش داد!
میدانید؟.. آنهایی که شانه خالی میکنند، خارهای بدون ریشهاند..
سنگها همیشه نگاهتان میدارند..!
فلشبک
- این اعلامیه کار کیه؟
ویولت چرت میزد. نیمهخواب، یک چشمش را باز کرد و به بازجوی ساواج نگریست.
- من.
حتی اعلامیه را ندیده بود!
- حتی اعلامیه رو ندیدی بودلر!!
- اوهوم، دُرُسّه.
این تأیید و پذیرش، کمی خشم مأمور را فرو نشاند.
- پس حالا نگاهش کن. این اعلامیه کار کیه؟
ویولت این بار حتی چشمانش را هم نگشود.
- کار منه.
کار او نبود.
پایان فلشبک
به سختی خودش را از صخرهای بالا کشید. دست خونآلودش سر خورد و با حالتی خطرناک، لغزید. دندانهایش را سرسختانهتر از پیش بر هم فشرد. نباید سقوط میکرد..
نباید!..
فلشبک
"سقوط" برای ویولت اصول خاصی داشت. اول از همه، او هرگز موقع سقوط دست کسی را نمیگرفت. هرگز اجازه نمیداد حتی کسی به فکر نجات دادنش بیفتد. هیچگاه.. دست کسی را نمیگرفت.
اصل دوم، سادهتر از اولی بود:
او هرگز سقوط نمیکرد!
با خنده از روی لبهی پشت بام برگشت و دستش را میان موهای برادر کوچکش فرو برد.
- غمت نباشه داوش!
موهایش را بهم ریخت. انگشتانش با احساسی خوشایند گزگز کردند. دوباره دستش، میان موهای بودلر ِ کوچکتر.. خندید.
- همه چی راس و ریسّه!
سقوط؟
نه.
سقوط در کارش نبود!..
پایان فلشبک
با چنگ و دندان، خودش را بالا کشید. شکسته خورده بود. یک سر سوزن با مرگ فاصله داشت. ولی خودش را بالا کشید!
- فکر کردیم بالاخره کُشته شدی.
لحن ِ سرد و نگران او را میشناخت. نیشخند کجی زد و سرش را بالا گرفت.
- سقوط تو کارم نی لردک!
چشمان باریک لرد، باریکتر شدند.
- متعجبیم که برای چی انقدر سخت تلاش کردی خودت رو بالا بکشی.
ویولت به او خیره شد. در اعماق چشمان قهوهای ِ شوخش، سرسختی میدرخشید و در تک تک اجزای صورتش، اعتماد به نفس ِ غیر قابل باور ِ یک ویولت بودلر!
- مث اینه که دسّ یکی بنده به دسّ من.
ابرویش را بالا برد. او مرکز ِ کائنات بود!
- من بیفتم، دنیا میفته!
"بله بله."
لرد در دل آهی کشید و برگشت تا نتیجهی دوئل را ثبت کند.
"تو بینظیری."
با آسودگی خاصی این را گفت.
یک بینظیر که هرگز سقوط نمیکرد..
و هرگز اجازه نمیداد کسی سقوط کند..!
کنسرتویی به یاد یک فرشته - اریک امانوئل اشمیت
فلشبک
- چطور هنوز میتونی اعتماد کنی؟
کنارش ایستاده بود. با چشمان قهوهای روشنی که شباهتی غیر قابل باور به چشمان خواهرش داشت، به او مینگریست.
- چطور هنوز انقدر دوست داری؟ چرا دیوانهسازا عوضت نکردن؟
و خواهرش، دستانش را از دو طرف باز کرده بود و با حالتی نامتعادل، دقیقاً بر روی لبهی پشت بام گریمولد قدم میزد. باد، شیطنتآمیز میان موهایش میدوید و آنها را به بازی فرامیخواند.
تازه از آزکابان آزاد شده بود.. و صدای خندهش در گوش کلاوس پیچید:
- چون من دیدم حتی دیوانهسازا هم میتونن دوس داشته باشن کِل!
پایان فلشبک
ویولت بودلر هیچوقت دوئلکنندهی درخشانی نبود. راستش را بخواهید، بیشتر شانس داشت تا مهارت.
که توضیح میداد چطور طلسم درخشان لادیسلاو بر قفسهی سینهش نشست و او را به عقب پرت کرد. عقب.. به سمت درّهای عمیق!
فلشبک
- بچهمو نبرید.. نبریدش! میبرید گم میشه.. کجا پیداش کنم؟.. مگه چیکار کرده؟..
با صدای گریهی مادرش بیدار شد.
از اتاقش بیرون آمد.
دیوانهسازها!..
مُشتهایش را گره کرد..
.
.
.
و از خواب پرید!
او تنها زندانی آزکابان بود که از خواب میپرید و لبخند میزد. مرلین را شکر که مادری نداشت. مرلین را شکر که پدری نداشت. چشمانش به سمت دیوانهسازهای پشت سلولش چرخیدند.
با درد خودش کنار میآمد.
درد عزیزانش را چه باید میکرد؟!..
پایان فلشبک
دستش را دراز کرد و به اولین چیزی که میتوانست، چنگ انداخت. زمانی که خارهای گیاه ِ ناجیش در دستش فرو رفتند، دندانهایش را از شدّت درد بر هم فشرد. بدنش محکم به پیکر سنگی ِ دیوارههای درّه کوبیده شد..
چوبدستیش از دستش افتاد..
فلشبک
دستش را زیر سرش گذاشته و نگاهش، خیره مانده بود به سقف سلّول سردش.
"کلاوس جاش امنه."
قلبش گرم شد.
"جیمز جاش امنه."
چشمان قهوهایش که در نظرش زنده شدند، چیزی به اعماق قلبش چنگ انداخت. جیمز.. جایش امن بود..
"تدی جاش امنه."
صدای خندهی دوست ِ گرگینهش در گوشش پیچید.
"همهشون.. جاهاشون امنه.."
لبخند پررنگی بر لبهایش درخشید. اوضاع رو به راه بود.. آنها در امنیت ِ محض ِ خانههایشان قرار داشتند..
و ویولت از تک تکشان محافظت میکرد!..
پایان فلشبک
سرش را چرخاند و در لحظهای به درازای ابدیت، سقوط چوبدستی و آخرین اُمیدش را نگریست. دست دیگرش را هم بالا آورد تا به گیاه خاردار چنگ بزند.
او..
سقوط..
نمیکرد..!
فلشبک
راستش را اگر بخواهید، دلش آنجا خیلی برای باران تنگ شده بود و از همه بدتر، صدای برخورد قطرات باران به سنگها، شبیه صدای پاهای آزادیبخشی بودند که میآمدند و او را از آنجا بیرون میآوردند.
چشمانش را بست و آرزو کرد:
- الان میان میگن وقت ِ هوا خوریه..
در آزکابان.. در اعماق آزکابان و در محاصرهی دیوانهسازهایی که گویی پشت در سلّولش صف میکشیدند تا به تماشایش بنشینند، آرزو کرد..
پایان فلشبک
صدای خش خش قدمهای آرام و موقری را از میان زوزهی باد ِ وحشی که نوید سقوطش را میداد، شنید. با سرسختی بیشتری به خار چنگ انداخت و خودش را بالا کشید. ریشهی گیاه نالهای کرد و مانند هر دستآویز دیگری در روزهای سخت و سیاه..
مانند هر تکیهگاهی در شبهای تاریک..
تسلیم شد و..
اجازه داد ویولت سقوط کند..!
فلشبک
- خدای مهربون..
خندید. دستانش را از دو طرف گشود و بیاعتنا به زندانبانهایی که در زمان هواخوری مراقبش بودند، دور خودش چرخید. سرش را به عقب خم کرد و سخاوتمندانه، اجازه داد دانههای باران به صورتش بوسه بزنند.
چرخید و چرخید و چرخید..
- بارون خبر خوب میاره!
با چشمان بسته نفس عمیقی کشید.. افزایش تعداد دیوانهسازها را حس میکرد..
و سختتر میجنگید!..
- آب روشنیه!..
پایان فلشبک
نباید سقوط میکرد! نباید کشته میشد!
- نــــــــــــه!!
صدای جیغش در دره پیچید و این بار..
سنگی نجاتش داد!
میدانید؟.. آنهایی که شانه خالی میکنند، خارهای بدون ریشهاند..
سنگها همیشه نگاهتان میدارند..!
فلشبک
- این اعلامیه کار کیه؟
ویولت چرت میزد. نیمهخواب، یک چشمش را باز کرد و به بازجوی ساواج نگریست.
- من.
حتی اعلامیه را ندیده بود!
- حتی اعلامیه رو ندیدی بودلر!!
- اوهوم، دُرُسّه.
این تأیید و پذیرش، کمی خشم مأمور را فرو نشاند.
- پس حالا نگاهش کن. این اعلامیه کار کیه؟
ویولت این بار حتی چشمانش را هم نگشود.
- کار منه.
کار او نبود.
پایان فلشبک
به سختی خودش را از صخرهای بالا کشید. دست خونآلودش سر خورد و با حالتی خطرناک، لغزید. دندانهایش را سرسختانهتر از پیش بر هم فشرد. نباید سقوط میکرد..
نباید!..
فلشبک
"سقوط" برای ویولت اصول خاصی داشت. اول از همه، او هرگز موقع سقوط دست کسی را نمیگرفت. هرگز اجازه نمیداد حتی کسی به فکر نجات دادنش بیفتد. هیچگاه.. دست کسی را نمیگرفت.
اصل دوم، سادهتر از اولی بود:
او هرگز سقوط نمیکرد!
با خنده از روی لبهی پشت بام برگشت و دستش را میان موهای برادر کوچکش فرو برد.
- غمت نباشه داوش!
موهایش را بهم ریخت. انگشتانش با احساسی خوشایند گزگز کردند. دوباره دستش، میان موهای بودلر ِ کوچکتر.. خندید.
- همه چی راس و ریسّه!
سقوط؟
نه.
سقوط در کارش نبود!..
پایان فلشبک
با چنگ و دندان، خودش را بالا کشید. شکسته خورده بود. یک سر سوزن با مرگ فاصله داشت. ولی خودش را بالا کشید!
- فکر کردیم بالاخره کُشته شدی.
لحن ِ سرد و نگران او را میشناخت. نیشخند کجی زد و سرش را بالا گرفت.
- سقوط تو کارم نی لردک!
چشمان باریک لرد، باریکتر شدند.
- متعجبیم که برای چی انقدر سخت تلاش کردی خودت رو بالا بکشی.
ویولت به او خیره شد. در اعماق چشمان قهوهای ِ شوخش، سرسختی میدرخشید و در تک تک اجزای صورتش، اعتماد به نفس ِ غیر قابل باور ِ یک ویولت بودلر!
- مث اینه که دسّ یکی بنده به دسّ من.
ابرویش را بالا برد. او مرکز ِ کائنات بود!
- من بیفتم، دنیا میفته!
"بله بله."
لرد در دل آهی کشید و برگشت تا نتیجهی دوئل را ثبت کند.
"تو بینظیری."
با آسودگی خاصی این را گفت.
یک بینظیر که هرگز سقوط نمیکرد..
و هرگز اجازه نمیداد کسی سقوط کند..!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/06/18
تولد نقش: 1394/06/23
آخرین ورود: جمعه 14 اردیبهشت 1397 11:48
از: گولاخ خانه
پستها:
122

دوئل ادی کارمایکل (گولاخ) وی اس. (
) ویولت بودلر (خفن)
سوجه: سقوط
ساعت هشت شب - کنار ساعت بیگ بن
- ساعت چنده؟
- برو گمشو بی تربیت مگه خودت خوارمادر نداری؟
چلپ شالاپ!
راوی: صدای دو کشیده با دست راست و چپ. از قضا دست چپ کشیده زننده سنگین تر بوده فک کنم.
ملت همیشه حاضر در صحنه:
ادی کارمایکل دستی به صورتش - که از شدت سیلی سرخ شده بود - کشید و با ناراحتی سرش را تکان داد. در این شهر بزرگ پر از مشنگ، یک نفر هم نبود که بگوید ساعت چند است. چشمش به نیمکتی خورد و تصمیم گرفت روی آن بنشیند.
چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که شخص دیگری روی نیمکت نشست. ادی با چشمانی اشک آلود و درشت، همچون چشمان گربهی شرک به شخص زل زد و گفت:
- ای شخص! تو به من می گی ساعت چنده؟
- شستم رو بنده. هار هار هار.
- ناموسن؟
ادی که دید شخص کنار دستی اش شیرین عقل از آب در آمده، نیمکتش را عوض کرد. یک نفر از قبل روی نیمکت سرد و سرمه ای رنگ نشسته بود. کلاه سویشرت مشکی اش باعث می شد نشود چهره اش را دید. ادی پرسید:
- حاجی ساعت چنده؟
- ساعت قدیم یا جدید؟
- مگه عیده؟
- آفرین رمز رو درست گفتی... چند کیلو می خوای؟
- شما کیلویی هم ساعت می دین؟
ناگهان صدای هلی کوپتر به گوش رسید و چند پلیس گولاخ از آن پایین پریدند. در همان حین پلیس از در و دیوار می ریخت. یک نفر از فاضلاب بیرون آمد، یکی از زیر توی ماشینی که همان لحظه در حال گذر بود، یکی از تو جیب سویشرت شخص و خلاصه پلیس بارانی شد. یکی از پلیس ها هم جوگیر شد و به هوا پرید. کیف پولش را بیرون آورد و گفت:
- هیچ می دونین با کی طرف هستین؟ مأمور مخصوص پلیس فتا، توحید ظفرپور! احترام بگذارید!
همه به زانو افتادند. توحید ظفرپور جلو رفت و به موادفروش دستبند زد. بعد هم ناگهان همه ی پلیس ها مثل نینجاها بمب دودزا زدند و غیب شدند. چقد پلیس فتا خفنه لامصب.
صدایی از هلی کوپتر به گوش رسید:
- پلیس فتا حواسش به همه چی هست!
و بعد هلی کوپتر در افق لندن محو شد. ادی که متوجه شد نیاز به سیگار دارد. سیگار بیرون کشید و محو تماشای هلی کوپتر شد... بعد متوجه ساعت بزرگ بیگ بن شد. این همه وقت یه ساعت اون بالا بود و ادی ما رو اسکل می کرد؟
ملت: راوی؟ روایت کن، حرف اضافه نزن.
بله غلط کردم. می گفتم، ادی همانطوری محو تماشای ساعت گولاخ و بزرگ لندن بود که صدای تو توریست به گوشش خورد. اولی گفت:
- البمب الهست الاون البالا یا الممد؟
- العاره الباو! الخودم البمب رو الکار الگذاشتم! الساعت الده المی ترکه.
- الهارهارهارهار. الاالآن الهمه ی این الاینگیلیسی ها المی میرین.
-الالآن؟ الواقعاً؟ البعدشم الما الچطور المی گیم گ و چ؟
دو توریست تروریست ناگهان اوردوز کرده و از شدت اوردوز دود شدند رفتند هوا. فقط یک جفت کفش که ازشان دود بیرون می زد باقی ماندند. اصلاً همیشه وقتی کسی دود می شود، فقط یک جفت کفش ازش باقی می ماند. چرایش را از پیغمبران مملکت بپرسید اصلاً.
ملت: وات د...؟
ادی کارمایکل که متوجه خطر شده بود، به سرعت از برج بالا رفت. می گویید چطور؟ این هم عکسش! اصلا یک نگاه به شباهت ادی کارمایکل و اسپایدرمن بیندازید! ادی لو نمی داد، و الا از این کارها هم بلد بود!
خلاصه رسید به نوک برج. شروع کرد به گشتن دنبال بمب. حس اسپایدرمنی اش گفت که بمب باید بالاتر باشد... چشمش خورد به نوک عقربه ی بزرگ که روی 59 دقیقه بود... و بمب روی آن بود!
موسیقی گولاخی پخش شد و ادی به هوا پرید... یک متر... دو متر... سه متر... چهار متر... عاقا چه وضشه پنج متر... شد شیش متر... من نمی دونم برج چقدره ولی شد هفت متر...
ملت: یکی راوی رو بزنه.
ماست خوردم.
ادی روی بمب پرید و با گولاخ بازی آن را در رودخانه تیمز انداخت. بمب که تیک تیک می کرد، با صدای پوخش عجیبی در رودخانه ترکید و ملت را خیس کرد.
ادی هم که خوشحال شده بود، لبخندی زد و یواش یواش تیتراژ بالا آمد و آن ها به خوبی و خوشی زندگی کردند....
دانگ! دانگ! دانگ!
- یا مرلیییییییین!
صدای زنگ ادی را از جا پراند. منتها بد موقع پرید، چون چیزی زیرش نبود. برای همین سقوط کرد.
تمام زندگیش مانند فیلم از جلوی چشمانش می گذشتند... همه ی آن هایی که بهشان خوبی و بدی کرده بود... تمام دماغ هایی که به کاناپه ی جلوی شومینه چسبانده بود(کثافت هم خودتی.
)... تمام ته سیگارهایی که در تخت لینی وارنر ریخته بود...
آماده بود که بمیرد.
که ناگهان از تخت خوابش پایین افتاد. بله درست فهمیدید، ادی داشت خواب می دید.
ملت: ما رو اسکل می کنی؟ زنگ بزنین ملت با نیسان بیان. باید یه گوشمالی به این راویه بدیم.
پایان!
) ویولت بودلر (خفن)سوجه: سقوط
ساعت هشت شب - کنار ساعت بیگ بن
- ساعت چنده؟

- برو گمشو بی تربیت مگه خودت خوارمادر نداری؟

چلپ شالاپ!
راوی: صدای دو کشیده با دست راست و چپ. از قضا دست چپ کشیده زننده سنگین تر بوده فک کنم.

ملت همیشه حاضر در صحنه:
ادی کارمایکل دستی به صورتش - که از شدت سیلی سرخ شده بود - کشید و با ناراحتی سرش را تکان داد. در این شهر بزرگ پر از مشنگ، یک نفر هم نبود که بگوید ساعت چند است. چشمش به نیمکتی خورد و تصمیم گرفت روی آن بنشیند.
چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که شخص دیگری روی نیمکت نشست. ادی با چشمانی اشک آلود و درشت، همچون چشمان گربهی شرک به شخص زل زد و گفت:
- ای شخص! تو به من می گی ساعت چنده؟
- شستم رو بنده. هار هار هار.
- ناموسن؟

ادی که دید شخص کنار دستی اش شیرین عقل از آب در آمده، نیمکتش را عوض کرد. یک نفر از قبل روی نیمکت سرد و سرمه ای رنگ نشسته بود. کلاه سویشرت مشکی اش باعث می شد نشود چهره اش را دید. ادی پرسید:
- حاجی ساعت چنده؟
- ساعت قدیم یا جدید؟
- مگه عیده؟

- آفرین رمز رو درست گفتی... چند کیلو می خوای؟
- شما کیلویی هم ساعت می دین؟

ناگهان صدای هلی کوپتر به گوش رسید و چند پلیس گولاخ از آن پایین پریدند. در همان حین پلیس از در و دیوار می ریخت. یک نفر از فاضلاب بیرون آمد، یکی از زیر توی ماشینی که همان لحظه در حال گذر بود، یکی از تو جیب سویشرت شخص و خلاصه پلیس بارانی شد. یکی از پلیس ها هم جوگیر شد و به هوا پرید. کیف پولش را بیرون آورد و گفت:
- هیچ می دونین با کی طرف هستین؟ مأمور مخصوص پلیس فتا، توحید ظفرپور! احترام بگذارید!
همه به زانو افتادند. توحید ظفرپور جلو رفت و به موادفروش دستبند زد. بعد هم ناگهان همه ی پلیس ها مثل نینجاها بمب دودزا زدند و غیب شدند. چقد پلیس فتا خفنه لامصب.
صدایی از هلی کوپتر به گوش رسید:
- پلیس فتا حواسش به همه چی هست!
و بعد هلی کوپتر در افق لندن محو شد. ادی که متوجه شد نیاز به سیگار دارد. سیگار بیرون کشید و محو تماشای هلی کوپتر شد... بعد متوجه ساعت بزرگ بیگ بن شد. این همه وقت یه ساعت اون بالا بود و ادی ما رو اسکل می کرد؟

ملت: راوی؟ روایت کن، حرف اضافه نزن.
بله غلط کردم. می گفتم، ادی همانطوری محو تماشای ساعت گولاخ و بزرگ لندن بود که صدای تو توریست به گوشش خورد. اولی گفت:
- البمب الهست الاون البالا یا الممد؟
- العاره الباو! الخودم البمب رو الکار الگذاشتم! الساعت الده المی ترکه.
- الهارهارهارهار. الاالآن الهمه ی این الاینگیلیسی ها المی میرین.
-الالآن؟ الواقعاً؟ البعدشم الما الچطور المی گیم گ و چ؟

دو توریست تروریست ناگهان اوردوز کرده و از شدت اوردوز دود شدند رفتند هوا. فقط یک جفت کفش که ازشان دود بیرون می زد باقی ماندند. اصلاً همیشه وقتی کسی دود می شود، فقط یک جفت کفش ازش باقی می ماند. چرایش را از پیغمبران مملکت بپرسید اصلاً.
ملت: وات د...؟
ادی کارمایکل که متوجه خطر شده بود، به سرعت از برج بالا رفت. می گویید چطور؟ این هم عکسش! اصلا یک نگاه به شباهت ادی کارمایکل و اسپایدرمن بیندازید! ادی لو نمی داد، و الا از این کارها هم بلد بود!

خلاصه رسید به نوک برج. شروع کرد به گشتن دنبال بمب. حس اسپایدرمنی اش گفت که بمب باید بالاتر باشد... چشمش خورد به نوک عقربه ی بزرگ که روی 59 دقیقه بود... و بمب روی آن بود!
موسیقی گولاخی پخش شد و ادی به هوا پرید... یک متر... دو متر... سه متر... چهار متر... عاقا چه وضشه پنج متر... شد شیش متر... من نمی دونم برج چقدره ولی شد هفت متر...

ملت: یکی راوی رو بزنه.

ماست خوردم.
ادی روی بمب پرید و با گولاخ بازی آن را در رودخانه تیمز انداخت. بمب که تیک تیک می کرد، با صدای پوخش عجیبی در رودخانه ترکید و ملت را خیس کرد.ادی هم که خوشحال شده بود، لبخندی زد و یواش یواش تیتراژ بالا آمد و آن ها به خوبی و خوشی زندگی کردند....
دانگ! دانگ! دانگ!
- یا مرلیییییییین!
صدای زنگ ادی را از جا پراند. منتها بد موقع پرید، چون چیزی زیرش نبود. برای همین سقوط کرد.

تمام زندگیش مانند فیلم از جلوی چشمانش می گذشتند... همه ی آن هایی که بهشان خوبی و بدی کرده بود... تمام دماغ هایی که به کاناپه ی جلوی شومینه چسبانده بود(کثافت هم خودتی.
)... تمام ته سیگارهایی که در تخت لینی وارنر ریخته بود...آماده بود که بمیرد.
که ناگهان از تخت خوابش پایین افتاد. بله درست فهمیدید، ادی داشت خواب می دید.

ملت: ما رو اسکل می کنی؟ زنگ بزنین ملت با نیسان بیان. باید یه گوشمالی به این راویه بدیم.
پایان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

رمزتاز..!
- بارون خونآلود داخل زیرزمین ما هستند.

- ینی چی ارباب؟

- یعنی که بارون خونآلود داخل زیر زمین هستند و منوی مدیریتی دارند. هرکس وارد زیرزمین شه، حذف شناسهش میکنند.

سال هشتاد و پنج یا هشتاد و شش بود. آن موقع با چنین حربهای مرگخوارانش را دور نگه داشته بود.
****
- ما به توحید ظفرپور پناه دادیم.

- چی ارباب؟!

- یعنی چی که چی ارباب؟!
اختیار زیرزمین خودمون رو هم نداریم؟!
داخل زیرزمین هم نشید، توحیدی میشید! 
این اواخر، یک چیزی در همین مایهها گفته بود.
****
فکر میکرد یادش رفته باشد.
فکر میکرد.. یعنی میدانید.. ادایش را در میآورد که کلاً یادش رفته است. هیچکدامشان را یادش نیست. هیچکدام از چیزهایی که در زیرزمین گذاشته.. همه را از خاطر بُرده.. تمام زندگیش را همینطور میگذراند.. تمام زندگیش همینطور مقاومت میکرد.
تظاهر میکرد به خاطر ندارد. تظاهر میکرد عشق نمیورزد. تظاهر میکرد اهمیتی نمیدهد. تظاهر میکرد از یاد میبرد..
رمزتازهای زیرزمین ِ خانهی ریدل را..
****
- کریسمس مبارک!

با فریادی شبیه به فریادهای سرخپوستی، از پنجره خودش را به داخل اتاق پرت کرد و لرد، همراه با صندلیش، چند سانتیمتری از زمین فاصله گرفتند!
- بنفش!!

ایستاده بود وسط اتاقش و نیشخند میزد:
- سام لردک! خعلی وخته ندیدمت لردک! کریسمست مبارک لرد.. عع!
نهایت ِ نهایتش، "لردک" بود. هرگز کسی او را "لردعع" نمیخواند! هرگز!
- ما لردیم! یک بار دیگه.. کجا داری میری؟!
همان لحظه که چشمان ویولت برق زدند و به سمت در ِ ناپیدای گوشهی اتاق خیز برداشت، فهمید که رازش نابود شده است.
- نـــــــــــــــــــــَــــــ...
اگر فیلم زیاد دیده باشید، عاقبت این "نــــــــــــــــَــــــــــــه" های نافرجام را میدانید. اگر فیلم زیاد دیده باشید، میتوانید تصور کنید ویولت چطور سمت در و لرد چطور به سمت ویولت شیرجه زد و..
دیگر دیر شده بود!
در را گشود و بیپروا خودش را به آغوش تاریکی ِ راهروی طولانی ِ پشتش انداخت.
لرد هم برای اولین بار در عمرش، دنبال او دوید.
در باز شده بود و..
فراموشی از او میگریخت..!
****
- هی..
وقتی به او رسید، بودلر ارشد در برابر ردیف طولانی قفسهها ایستاده بود و با کنجکاوی به وسایل داخلش مینگریست. دستش را پشتش گره کرده و لبخند کجی روی صورت ِ نه چندان زیبایش میرقصید.
- اینا دیگه چین..؟
خندان به
ـی که داخل قفسه قرار داشت و وز وز ضعیف و مداومی از آن به گوش میرسید، اشاره کرد.- نـــــــــــه!!
لرد بار دیگر خیز برداشت تا جلوی لمس شدن ِ
توسط ِ ویولت را بگیرد..که اگر فیلم زیاد دیده باشید.. خب!..
فیــــــــــــــــــــــــــــشت!
- اربـــــــــــــاب؟!

لرد ولدمورت خیره به دختربچهای با دندانهای خرگوشی ِ جلوآمده نگریست که هیجانزده، از ظهور یکبارهی او میان ِ اتاقش به شگفت آمده بود. نوک موهای سیخسیخش میلرزیدند و خنده، تمام صورتش را پوشانده بود.
- اربــــــــــاب اومدین!
ارباب میدونید چقدر حرف دارم براتون بزنم؟!
ارباب من دارم میرم به دیار ِ .. چشمانش را بست.
رز ویزلی هنوز هم لاینقطع وز وز میکرد. هنوز هم دندانهایش خرگوشی بودند. هنوز هم موهای سیخسیخ قرمزش بر اثر هیجان میلرزیدند.
چیزی به قلبش نیش زد..
هنوز هم رز ویزلی ِ او بود..!
محکم شانهی ویولت را فشرد و چرخید.
پاق!
بار دیگر در زیرزمین ِ خانهی ریدل پدیدار شدند. خشمگین و عصبی به سمت ویولت برگشت:
- دیگه..
دیر بود!
فیــــــــــــــــــــــــــــشت!!
ویولت این بار یک گالیون ِ طلایی رنگ را که برای خودش بالا و پایین میپرید، لمس کرده بود.
- ارباب؟! :sharti: با این دختره لَت اینجا چیکار میکنین؟! :sharti:
چشمانش را محکمتر از پیش بر هم فشرد.
لودو..
هنوز هم همانطور داشمشتی مآب و شرطبند بود. هنوز هم سکه بالا و پایین میانداخت.
هنوز هم لودو بگمن ِ او بود..!
پاق!
- دُماسـ..
فیــــــــــــــــــــــــــــشت!!
هدف ِ ویولت این بار یک دسته موی وزوزی سیاه بود.
- سرورم؟
شبتون به شر و بدبختی!
اومدین بلالردیاها رو ببینین؟ 
هنوز وفادار. هنوز عاشق. هنوز..
بلاتریکس ِ او..!
پاق!
فیــــــــــــــــــــــــــــشت!!
- ارباب؟
...این یکی لازم نبود چیزی بگوید.
روی این یک نفر لرد دیگر چشمانش را نبست.
خیره ماند به اسکلت ِ پروار ِ سیبیلوی پیش رویش.. دندانهایش را بر هم فشرد تا بتواند درد خلأ داخل قلبش را تحمل کند.. دستش را مُشت کرد تا به سمت او دراز نشود..
لبهایش را بر هم فشرد تا نگوید: «برگرد..»
و ویولت بود که آرام گفت:
- کریسمس مبارک ایوان..
و ویولت بود که شانهی لرد را با ملایمت فشرد..
پاق! ...
****
- ما دلمون براشون تنگ نشده.
- میدونم لردک.
- ما از هیچکدومشون رمزتاز نداریم.
- میدونم لردک..
- ما.. ما هیشکیو دوست نداریم! ما خوبیم! ما خوشحالیم! ما خسته نیستیم! ما..
کسی محکم او را در آغوش گرفت. محکم ِ محکم ِ محکم.. صدای همیشه مقتدر لرد، کمی در هم شکسته مینمود.
- ما از بغل متنفریم..
- میدونم لردک..
- ازت متنفریم..
- میدونم لردک..
کنار او روی پشت بام خانهی ریدل نشست. همانطور که محکم بغلش کرده بود، به ریزش برف سال نو نگریست.
"کریسمس مبارک لردک."
و آرام لبخندی زد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/27
تولد نقش: 1393/11/28
آخرین ورود: جمعه 20 شهریور 1405 17:56
از: ما چه خواهد ماند؟
پستها:
600

بسمه تعالی
- ترجیح می دید از طبقه سوم پرت بشید یا چهارم؟
-اممم... طبقه چهارم، لطفا.
- خیلی خب... بفرمایید، می تونید از اینجا اقدام به سقوط کنید. مرگ خوبی رو براتون آرزو می کنم.
- متشکرم.
مرد در سکوت کلید را از دست صاحب مغازه گرفت و در حالی که لبخندی محزون به لب داشت به سمت راه پله ای که در کنار مغازه بود حرکت کرد. از سکوت مغازه لذت می برد.سکوتی که آخرین خاطره مرد از زندگانی نه چندان شیرینش بود...
صدای آویز در مغازه درآمد و پکیج زندگی مصیبت بار آن مرد را تکمیل کرد. در طرف دیگر شخص دیگری در آستانه در قرار گرفته بود. مردی با کلاهی بلند و یک حشره مشکی رنگ درشت بر روی شانه اش.
- سلامی گرم و صمیمی می نمایم به یکایک میت ها و مردگان دیروز، امروز و فردا! ما آمده ایم اینجا که بنده نیز به جمع اموات بپیوندم و دلیل یکسان نبودن فعل و ضمیر جمله مان هم این است که دینگی که دنگ صدایش می کنیم در جواب دعوت ما به مرگ دونفری گفت، خودت اوّل برو و من بعدا می آیم... خب، برای تحویل مرگمان کجا باید بیاییم؟
زن میانسالی که روی صندلی در انتظار آماده شدن معجون "سه سوت بمیر"ش بود و مرد مغازه دار با دهن های نیمه باز به مرد خیره شده بودند. در چهره اش نمی شد دلیلی برای مردن دید. در چهره او تنها یک جفت چشم براق مشکی رنگ، دهانی که با زاویه ای غریب خمیده شده بود ( انتظار دارید کسانی که قصد خودکشی دارند لبخند را به یاد داشته باشند؟!) و دماغ عقابی ای که در اثر سرما هوا سرخ شده بود.
- آقا بفرمائید این جا.
اگر تکان خوردن دهان صاحب مغازه را نمی دیدید، شاید گمان می کردید که صدا از تکه ای سنگ بیرون آمده است.
- آه! بله! خب... بنده می خواهم بمیرم. هر چند شاید هم نه... خب، خب... خب دیگر!
صاحب مغازه درست نمی توانست بفهمد که منظور مرد از "خب" های مکرر چیست و انحنای دهانش برای چه هر بار خمیده تر می شود. پیرمرد به صورتش چینی داد و رو به مشتری نامعمولش گفت:
- مرگ خیلی خاصّی مدنظرتونه؟ ما توی کارمون بهترینیم!
- آو! بله. در حقیقت یعنی... اصلا نمی خواهم که...
- درد نداشته باشه. می دونم چی می خوای. نگاهی به بسته های اونطرف بندازید تا من این خانم محترم رو راه بندازم.
پیرمرد با لبخندی تلخ این ها را گفت و به سمت پاتیلی که در حال قل قل کردن بود رفت. در پشت سر او لادیسلاو در سکوت و به سختی نگاهی را میان چشمان خودش و هشت چشم دنگ رد و بدل کرد، آب دهانش را قورت داد و به سمت جعبه هایی که روی هم تلمبار شده بودند به راه افتاد.
جعبه هایی در رنگ های تیره و بی روح که با دقت روی یکدیگر چیده شده بودند و به روی تک تکشان مقدار قابل توجهی خاک نشسته بود. شاید آن قدر که می شد درون آن ها گیاهی کاشت. باور کردن این که خاک را روزگار به روی آن ها نشانده کمی سخت بود.
آقای زاموژسلی دستش را به آرامی نزدیک آن ها برد و با احتیاط مشغول جا به جا کردنشان شد. نگاهی به روی عناوین آن ها می انداخت. " سه سرطان + آسم" و یا "سکته مغزی در تخت خواب" این ها جملاتی بودند که مردم اغلب در صفحه حوادث پیام امروز با آن ها رو به رو می شدند، نه جعبه های شیک یک فروشگاه.
این مرگ ها آنقدر ها هم راحت نبودند. شاید مردن اصلا راحت نبود...
- می بخشید... آسان ترش را ندارید؟
- یک لحظه صبر کنید... اونطرف هم چندتا محصول دیگه داریم. اگر می خواهید یک نگاهی بکنید.
صاحب مغازه این را گفت و سپس با چشمان جغد مانندش به لادیسلاو خیره شد.
لادیسلاو قدمی به سمت دیگر مغازه برداشت که پایش به یک جعبه گیر کرد. جعبه کاملا سیاه بود، بدون هیچ نوشته، نکته و یا دستورالعملی.
- می بخشید، این چیست؟
مرد کلاه به سر این را گفت و خم شد که آن را بردارد و در همان لحظه صدای فریاد صاحب مغازه بلند شد:
- اون برای فروش نیـــ...
بلافاصله پس از برخورد دست لادیسلاو با جعبه، جهان شروع به چرخیدن کرد. صدا ها و تصاویر پیرامون بی مفهوم شدند و ثانیه ای بعد بالاتر از ابرها بود و هنوز می چرخید.
- دنگ به نظرت این چه بود؟ هان؟.
-یییزی ویز.
- خود خویشتن می دانستم پورت کی است! حالا به نظرت ما را کجا می برد؟
-زیزوو ویزیز.
- تو چه علاقه ای به زیمباوه داری آخر؟! خود خویشتن ترجیح می دهم به آنگولا بروم...می گویم، زیاد از حد طول نکشید؟ ببین ارتفاعمان چه قدر است؟
-وییزی!
- خب به ما چه که تو ارتفاع سنج نیستی. کمی خلاقیت به خرج بده!
لادیسلاو و دینگ در حال مشاجره بودند که از حرکت بازایستادند.
- بفرما! انقدر لفتش دادی که رسیدیم!
آن ها درون اتاقی مستطیلی شکل ایستاده بودند. دیوار ها به سفیدی برف بود و در طول هرکدام از دیوار های طولی اتاق هفت در قرار داشت.
- به نظرت چه کار کنیم دنگ؟
- ییز!
- خیلی خب، دینگ!
- وییزی زیو.
- زحمت کشیدید! اینجانب هم می دانم که هرکدامشان بالاخره یک جایی می رود... اصلا اینجا کجاست؟
- زیزووی.
- بی ادب! جهنم!
در این لحظه ناگهان دیوارها کنار رفتند و سقف هم ناگهان به سمت بالاهای دور پرتاب شد. آن طرف ها هم یک نفر با دهانی نیم متر باز خیره مانده به دو نفر مدام سرش را تکان می داد:
- از کجا فهمیدی؟!
- دینگ با توست! جواب آقا را بده.
- دینگ کیه. من با تو ام عمو!
- صبر کنید! ابتدا بگذارید روشن کنم که بنده عموی شما نیستم و ثانیا به بنده بهتان نزنید. من هیچ چیزی نفهمیدم!
- نه داداش! گرفتی! خودت همین الان گفتی!
- متاسفانه داداشتان هم نیستم. در ضمن اینجانب که چیزی نگفتم.
- خودت گفتی دیگه! گفتی جهنمه اینجا!
- ما یک چیزی گفتیم، شما جدی نگیرید... جان؟!
- آره دیگه بابا! این جا جهنمه!
- جهنم است؟ پس آتشش کجاست؟
- برای دیدن آتیشش باید چشم بصیرت داشته باشی! بیا این عینک رو بزن!
مرد که دیگر چهره اش متعجب نبود، عینکی با مارک و نشان " Made in Behesht" در آورد و داد دست لادیسلاو و او هم همان لحظه که عینک را زد به طور کل حالی به حالی شد، ولی باز هم چیزی ندید! پس فهمید که مرد سرش را کلاه گذاشته و آن جا جهنم نیست پس مرد را هل داد و یارو هم روی زمین افتاد و جزغاله شد و مرد و معلوم شد که راست می گفته است. ولی چون دیگر جای جبران نداشت، لادیسلاو بی خیال شده و به راهش ادامه داد. او رفت و رفت تا آن که سرانجام به مردی درشت هیکل رسید که یقینا شکمش شش تکّه و پشت بازو هایش هم از تیر آهن 14 متسحکم تر بودند. پس رفتند تا با او معاشرت کنند.
- می بخشید کار شما دقیقا چیست؟
مرد که ظاهرا از این جمله اصلا خوشش نیامده بود، چینی به پیشانی انداخت و گفت:
- کار خودت چیه؟ اصلا اینجا چی کار می کنی؟
- اینجانب؟! اینجانب همراه دینگ می باشم.
- دینگ؟! دینگ دیگه کیه؟
لادیسلاو دم عقرب بینوا را که مات و متحیر عظمت آن یارو شده بود را گرفت و در مقابل همان یارو نگه داشت.
- همین بود که بنده را اغفال کرد.
- وییزیز.
- الان هم به شما فحش داد!
- ویلیییویز! زیزیلیی!
عقرب که مترجمش تو زرد از آب در آمده بود. چنگ به صورت کشید، جیغ ها زد و چه التماس هایی کرد. البته ظاهر ماجرا اصلا این را نشان نمی داد.
- بله! در حال حاضر هم دارد شما را مورد سخره قرار می دهد و به شما می گوید پهلوان پنبه ای... این یکی خیلی حرف زشتی بود، به جای ترجمه اش صدای بوق در می آورم، بیب!... الان دارد سر شما داد و فریاد می کند و خط و نشان می کشد. (عقرب به مرحله خود زنی می رسد.) من جای شما بودم ...
در این بخش آن یاروی درشت هیکل در حالی که زده بود زیر گریه و فریاد ها و عربده هایش گوش جهان را کر می کرد، پا به فرار گذاشت. مامورین جهنم بیش از حد تصور دل رحم و نازک نارنجی بودند. بعد از آن که مرد کاملا دور شد، عقرب ارتعاشاتی کرد و در نهایت بی هوش، از دم آویزان شد.
- دنگ! دیدی چگونه از تو دفاع کردیم؟ کف نمودی؟ دنگ! نگاه کن. آنقدر بی خیال است که خوابش برده!
لادیسلاو عقرب را در جیبش گذاشت و به راهش تا آخر جهنم ادامه داد. ولی متاسفانه در ادامه سفر اتفاق جالبی برایش پیش نیامد و فقط یک عده ای را دید که کارهای بدی کرده و در حال شکنجه شدن بودند. در آخر سفر هم لادیسلاو رسید به همان یارویی که در ابتدای ورودش، او را جزغاله نموده بود. مرد در حالی که مثل زامبی ها راه می رفت و از سرش دود بلند می شد به سمت لادیسلاو می آمد و فریاد هایی هم می زد که نشان می داد حقش است که فرستادندش جهنم!
در این قسمت لادیسلاو در یافت که چه گندی زده است، هر چند که اگر دقیق تر به مسئله بنگرید، پی خواهید برد که همچنان نفهمیده بود. پس غافل از آن که کل دنیا صدای او را می شنوند به روی صندلی قرمز رنگی که در آن حوالی بود نشست و با صراحت لهجه تمام اعلام داشت که:
- آری، ما گند زدیم.

اما چون صراحت لهجه لادیسلاو کمی غلیظ بود، انسان ها آن را آرماگدون شنیدند و جیغ کشان و موی کنان و بعضا دیده شده که همر و بلیط زنان به سمت گزینه لوگ آوت هجوم بردند و آن وسط هرچقدر دامبلدور می گفت: اگه برگردی روح های کمتری علیل و ناقص می شن! کسی او را پشمک هم حساب نمی کرد و اگر هم حساب می کرد، ربطش را به موضوع متوجه نمی شد در این میان وقتی همه دیدند که هری آمده، همگی آرامش خود را حفظ کرده و آرامش یافتند و یک صدا فریاد زدند: the boy who lived! the boy who lived!
در این قسمت هری کمی رنگ به رنگ شد و گفت: من پسر نیستم، من مردم!
و ملت دوباره یک صدا فریاد زدند: the man who lived! the man who lived!
از طرفی همه غافل بودند که صندلی قرمزی که لادیسلاو به روی آن نشسته بود، در حقیقت همان دکمه آرماگدون است که سایزش را نامناسب طراحی نمودند و وقتی فهمیدند همه سیارات ترکیده و همه مردند ولی هری چون پسر برگزیده بود نمرد و رفت سنگ مرده زنده کن را پیدا کرد و همه را زنده کرد. البته همه به جز لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی را که چون رولینگ حال نداشت اسمش را در لیست زنده شدگان توسط هری بنویسد، همان طور مرده باقی ماند و ...
فوقع ما وقع!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

سوزان بونز VSدای لوولین
سوژه: ترس!
***
جنابِ مو طلایی!
شجاعت یعنی چه؟ بعضی می گویند، نترسیدن از هیچ چیزی است و بعضی می گویند: همان حماقت است!
هیچکدام را قبول ندارم! خب مگر می شود از هیچ چیزی نترسید؟ از هیچ چیزِ هیچ چیز؟ امکان ندارد! همه شان یک ترسی دارند! من مطمئنم آن هایی که می گویند هیچ ترسی ندارند، از همه ترسو ترند!
خب ترس چیز بدی هم نیست؟ مگر نه؟ مثلا تو همیشه از آن "چیز" توی دریاچه هاگوارتز می ترسیدی.( هیچ وقت نفهمیدم، واقعا چه بود؟)به نظرم انسان باید ترس های خودش را بشناسد. آن وقت است که می توان به آن غلبه کرد. منم می دانستم که مطمئناً از یک چیزی می ترسم. ولی هیچ وقت آن را نشناختم.
خب تا دیروز!
زاک... می دانم که الان که داری این نامه را می خوانی یک تای ابرویت را بالا داده ای، و با خودت می گویی: انقدر مقدمه چینی نکن!
باشد! باشد! دیروز ترسیدم! و آنقدر از ترس خودم در شوک بودم که همین الان یادم آمد همیشه می توانم، با نامه نوشتن به تو خودم را خالی کنم!
می دانی از چه ترسیدم؟
وقتی در بازی نهایی، جستجوگر ناشی مان از روی جارویش سقوط کرد... نترسیدم! وقتی سرایدار هاگوارتز فرار شبانه مان را فهمید... نترسیدم! وقتی آن گرگینه احمق به تو حمله کرد... خب فقط کمی هول کردم.
ولی دیروز ترسیدم. می دانی از چه؟ من از قطره اشک کودک بی گناه مشنگی که قبل از به قتل رسیدنش به زمین افتاد، ترسیدم! مضحک است نه؟
زاک... هر کس نداند تو خوب می دانی که قتل های زیادی انجام داده ام! می دانم، بی گناه هم کشتم! پس چه شد؟ چرا ترسیدم؟ چرا تا همین الان در شوک بودم؟
زاک... خوشحالم که همیشه نامه هایم را می خوانی.( شاید هم نمی خوانی؟ به هر حال، من می نویسم و سبک می شوم.) خودت نامش را چه گذاشته بودی؟ ترشحات مغزی؟ هر چه!
زاک... حالا که کمی از شوک درآمده ام احساس می کنم، فهمیدم. من از آن قطره اشک نترسیدم! من از بیدار شدن احساساتم ترسیدم!
من که خیلی وقت پیش احساستم را کشتم. پس چرا زنده شد؟ چرا برگشت؟ چه شد؟
دوباره می کشمش! اگر لازم باشد، دفعه بعد هم می کشمش!
می دانم که معتقدی احساسات ضعف نیست. می دانم که بارها بحث کردیم و هیچکدام پیروز میدان نبودیم. می دانم!
زاک... چهره تو را جلوی چشمم می بینم. پوزخند نزن!
به هر حال، الان خوشحالم که بالاخره ترس خودم را شناختم. بیدار شدن احساسات خفته! باید در برنامه ام یک دیدار با لولوخورخوره را بگذارم. به نظر تو بیدار شدن احساسات خفته چه شکلی است؟ شاید شکل همان قطره اشک باشد!
زاک... چرا انسان وقتی می نویسد سبک می شود؟ حتی اگر مثل من اصلا قلم خوبی نداشته باشد؟
می دانی؟ می خواستم نامه ای که برایت می نویسم خلاقانه باشد. حوصله تو را سر نبرد. از روی اجبار آن را نخوانی، اما نتوانستم! عجولم! اولین چیزی را که به ذهنم می رسد می نویسم. آنقدر که سبک شوم!
آری شاید وقت بیشتری برای نوشتن داشتم. شاید می توانستم بهتر از این بنویسم. خلاقانه تر و با جاذبه بیشتر. متاسفم! می شود تحمل کنی؟ قول می دهم پیشرفت کنم!
زاک... دیدی از کجا به کجا رسیدیم؟ حتی با این که اینجا نیستی، آرامش وجودت مرا هم آرام کرد.
سوژه: ترس!
***
جنابِ مو طلایی!
شجاعت یعنی چه؟ بعضی می گویند، نترسیدن از هیچ چیزی است و بعضی می گویند: همان حماقت است!
هیچکدام را قبول ندارم! خب مگر می شود از هیچ چیزی نترسید؟ از هیچ چیزِ هیچ چیز؟ امکان ندارد! همه شان یک ترسی دارند! من مطمئنم آن هایی که می گویند هیچ ترسی ندارند، از همه ترسو ترند!
خب ترس چیز بدی هم نیست؟ مگر نه؟ مثلا تو همیشه از آن "چیز" توی دریاچه هاگوارتز می ترسیدی.( هیچ وقت نفهمیدم، واقعا چه بود؟)به نظرم انسان باید ترس های خودش را بشناسد. آن وقت است که می توان به آن غلبه کرد. منم می دانستم که مطمئناً از یک چیزی می ترسم. ولی هیچ وقت آن را نشناختم.
خب تا دیروز!
زاک... می دانم که الان که داری این نامه را می خوانی یک تای ابرویت را بالا داده ای، و با خودت می گویی: انقدر مقدمه چینی نکن!
باشد! باشد! دیروز ترسیدم! و آنقدر از ترس خودم در شوک بودم که همین الان یادم آمد همیشه می توانم، با نامه نوشتن به تو خودم را خالی کنم!
می دانی از چه ترسیدم؟
وقتی در بازی نهایی، جستجوگر ناشی مان از روی جارویش سقوط کرد... نترسیدم! وقتی سرایدار هاگوارتز فرار شبانه مان را فهمید... نترسیدم! وقتی آن گرگینه احمق به تو حمله کرد... خب فقط کمی هول کردم.
ولی دیروز ترسیدم. می دانی از چه؟ من از قطره اشک کودک بی گناه مشنگی که قبل از به قتل رسیدنش به زمین افتاد، ترسیدم! مضحک است نه؟
زاک... هر کس نداند تو خوب می دانی که قتل های زیادی انجام داده ام! می دانم، بی گناه هم کشتم! پس چه شد؟ چرا ترسیدم؟ چرا تا همین الان در شوک بودم؟
زاک... خوشحالم که همیشه نامه هایم را می خوانی.( شاید هم نمی خوانی؟ به هر حال، من می نویسم و سبک می شوم.) خودت نامش را چه گذاشته بودی؟ ترشحات مغزی؟ هر چه!
زاک... حالا که کمی از شوک درآمده ام احساس می کنم، فهمیدم. من از آن قطره اشک نترسیدم! من از بیدار شدن احساساتم ترسیدم!
من که خیلی وقت پیش احساستم را کشتم. پس چرا زنده شد؟ چرا برگشت؟ چه شد؟
دوباره می کشمش! اگر لازم باشد، دفعه بعد هم می کشمش!
می دانم که معتقدی احساسات ضعف نیست. می دانم که بارها بحث کردیم و هیچکدام پیروز میدان نبودیم. می دانم!
زاک... چهره تو را جلوی چشمم می بینم. پوزخند نزن!
به هر حال، الان خوشحالم که بالاخره ترس خودم را شناختم. بیدار شدن احساسات خفته! باید در برنامه ام یک دیدار با لولوخورخوره را بگذارم. به نظر تو بیدار شدن احساسات خفته چه شکلی است؟ شاید شکل همان قطره اشک باشد!
زاک... چرا انسان وقتی می نویسد سبک می شود؟ حتی اگر مثل من اصلا قلم خوبی نداشته باشد؟
می دانی؟ می خواستم نامه ای که برایت می نویسم خلاقانه باشد. حوصله تو را سر نبرد. از روی اجبار آن را نخوانی، اما نتوانستم! عجولم! اولین چیزی را که به ذهنم می رسد می نویسم. آنقدر که سبک شوم!
آری شاید وقت بیشتری برای نوشتن داشتم. شاید می توانستم بهتر از این بنویسم. خلاقانه تر و با جاذبه بیشتر. متاسفم! می شود تحمل کنی؟ قول می دهم پیشرفت کنم!
زاک... دیدی از کجا به کجا رسیدیم؟ حتی با این که اینجا نیستی، آرامش وجودت مرا هم آرام کرد.
دای، چند روز مانده به کریسمس!( نمی دانم چند روز مانده است. باشد؟ نخند!)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دای لوولین در 1394/10/5 20:34:36
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.


the hunger game | 2012 | Gary Ross


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/31
تولد نقش: 1394/05/31
آخرین ورود: دوشنبه 11 مهر 1401 19:22
از: تو تالار
پستها:
265

سوزان بونز & دای لووین
سوژه ی دوئل: ترس!
سوژه ی دوئل: ترس!
می ترسید!
از سرخی شفق.
از خون.
از رنگ قرمز!
شاید به همین دلیل بود که رنگین کمان نقاشی هایش بی قرمز بودند.
شاید به همین دلیل بود که هنگام غروب آفتاب پرده های اتاقش را می کشید.
شاید به همین دلیل بود که بهترین دوستش را از دست داد...
می ترسید!
از گرگینه ها.
از خون.
از گل های قرمز رنگ.
................................
- کمکم کن سوزان...کمکم کن...
می خواست...ولی نمی توانست...حتی نمی توانست فکر کند!
فوبیای لعنتی!
فلش بک – گذشته های خیلی دور
در صبح یک روز زیبا و دل انگیز بهاری، چه چیز بهتر از سفری کوتاه به دامان طبیعت؟
- سوزان. بیا دیگه. داری چیکار می کنی؟
با بیشترین سرعتی که می توانست داشته باشد وسایلش را جمع کرد.
- دارم میام.
به طرف پله ها دوید. دوتا دوتا و سه تا سه تا از روی پله ها می پرید.
پدرش کنار در ورودی ایستاده بود.
- چه عجب!
- جمع کردن وسایل کار سختیه خب.
- صد البته. زود باش...برو سوار شو.
به سمتی که پدرش به آن اشاره کرده بود، نگاه کرد.
- چی؟ پدر...من از وسایل نقلیه ی مشنگی خوشم نمیاد...خطرناکن!
- بس کن. اونقدرا هم که فک می کنی بد نیست.
- ولی...
- ولی نداره...اخم نکن دیگه. امروز قراره بهمون کلی خوش بگذره. تو که نمی خوای منم تا آخر روز اخم کنم. می خوای؟
دیگر اخم نکرد. لبخند می زد.
.........
غروب آفتاب را مقصر همه ی اتفاقات می دانست.
آسمان سرخ رنگ و دشت گل های لاله دست به دست هم داده بودند...
غروب آفتاب را تماشا می کردند.
- پدر...نمی خوایم برگردیم؟
- نه. تصمیم گرفتم امشب رو هم همین جا بمونیم. خوبه؟
به اطرافش نکاه کرد. در غروب آفتاب، همه چیز زیبا و جاذب شده بود.
با خوشحالی گفت:
- عالیه!!
اما عالی نبود.
.........
از خواب پرید.
انگار صدایی شنیده بود.
صدای زوزه ای شبیه به زوزه ی گرگ!
با نگاهش محیط درون چادر را جستجو کرد.
پدرش نبود!
از چادر بیرون آمد.
با لوموس می توانست اطرافش را بهتر ببیند.
دوباره آن صدای عجیب را شنید.
به دنبال صدا رفت.
از چادر دور شده بود و به صدا نزدیک.
آنقدر نزدیک که به نظر می آمد صدا از فاصله ی چند متری اش است.
اما دیگر آن صدای عجیب به گوش نمی رسید.
بیشتر شبیه ناله ای خفیف بود.
به دنبال منبع صدا گشت.
پشت بوته ها!
نزدیک تر رفت و نور چوبدستی اش را پشت بوته ها انداخت.
پیکری تکه تکه و غرق در خون...
پایان فلش بک
مات و مبهوت به صحنه ی روبرویش خیره شده بود.
هیچ حرکتی نمی کرد. ذهنش کار نمی کرد. فقط خیره شده بود.
خاطرات تلخ گذشته هایش دوباره تداعی شده و به وقوع می پیوستند...
می خواست...ولی نمی توانست کاری بکند.
می ترسید!
فوبیای لعنتی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1394/10/5 18:41:50
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1394/10/5 19:04:24
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1394/10/5 19:04:24

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/10/24
تولد نقش: 1396/04/12
آخرین ورود: جمعه 17 خرداد 1398 03:49
از: زیر گنبد رنگی عه آسمون!
پستها:
151

به نام نویسنده قصه هامون!
اسب vs ریش
Part one:
یکی بود یکی نبود!
یکی بود یکی نبود!
نمیدونم...
شاید از نظر بقیه هر قصه پریانی اولین چیزی که میخواد یک شخصیت قهرمان، یک پریه! و یا یک شخصیت منفی و البته شکست خورده!
ولی از نظر من، یک قصه پریان بیشتر از همه نیاز به یک once upon a time یا همون یکی بود، یکی نبود خودمون داره! بیخیال این جملات تکراری! اصل مطلب اینکه هر قصه ای، چه پریان و چه غیرپریان، اول از همه نیاز به یک شروع داره!
***
-خب آرسینوس! کارتو کامل انجام دادی؟
لرد سیاه در حالی که مار بزرگ و محبوبش را نوازش میکرد، آرام این را از شنل پوشی که رو به رویش زانو زده بود پرسید.
از زیر شنل صدای خسته ای به گوش رسید.
-بله ارباب. تمام و کمال به انجام رسوندمش.
- و کسی که شک نکرد؟
-خیر ارباب.
لرد از روی صندلی اش بلند شد و شروع به قدم زدن دور اتاق تاریک، بزرگ و البته مجلل خود کرد.
-خودت میدونی آرسینوس! تو باید کاری کنی که انگار هم مراقب جبهه سیاهی و هم جبهه سفید.
-درسته ارباب مطلعم.
آرسینوس سرش را کمی بلند کرد و به اربابش که چوبدستی ابدی اش را در بین انگشتان باریک و بلندش می چرخاند نگاهی انداخت. ناگهان لرد برگشت و طوری که انگار چیز مهمی را به یاد آورده باشد گفت:
-جیمز پاتر و تدی لوپین رو چه طوری خلع مقام کردی؟
-طوری برنامه ها رو چیدیم که نتونستن سر چند دادگاه به موقع برسن و از همین قضیه علیه شون استفاده کردیم. نگران این موضوع نباشید.
-خب خوبه. حالا که دیگه محفلی ها اداره ویزنگاموت رو بر عهده ندارن، بهتره دوتا از مرگخواران رو به سمت دادستانی انتخاب کنم. کار تو تموم شد آرسینوس میتونی بری.
آرسینوس جیگر که زانوهایش برای رفتن آماده شده بودند، کمی دولا ماند و بعد از کمی مکث و با اکراه گفت:
-ارباب...فقط میتونم قبل از رفتن چند نفر رو برای این شورا پیشنهاد بدم.
-آرسینوس تو فکر میکنی از ما در انتخاب دادستانهای ویزنگاموت بهتری؟ تا این حد وزارت به تو اعتماد به نفس داده؟
- نه ارباب اصلا! من فقط چند نفر رو بررسی کردم و دیدم سوابق اونها برای این کار خوبه.
-خب؟
-ام...ارباب...خب گزینه خوبیه چون قبلا هم دادستان ویزنگاموت بوده. یعنی قبل از مرگخوار شدنش.
-خب؟
-فقط تنها مشکلش اینکه...
آرسینوس به سختی نگاهش را از چشمان سرخ لرد گرفت و به پنجره ای نگاه کرد که با پرده ای ضخیم جلوی تابش خورشیدش گرفته شده بود. هیچ راه چاره ای نداشت و باید در هر صورت این موضوع را میگفت. دلش به حال دخترک میسوخت ولی اگر چیزی نمیگفت به ضرر خودش تمام میشد. صدای خفه ای از زیر ماسک به گوش رسید و بعد فریادی در سرتاسر خانه ریدل پیچید!
-اون اسبیکه رو همین الان بیارش اینجا!
***
Part two:
چوب مرلین!
چوب مرلین!
شاید بعضی ها اسمشو بذارن نامردی یا بی اعتدالتی! ولی خب...کی اهمیت میده؟!
قسمت مهمش اینکه هرکاری بکنی بالاخره یک روزی، یک جایی، یک وقتی بهت برمیگرده! شاید فقط نه در اون حالتی که انتظارش رو داری...
بالاخره نویسنده ی اصلی داستان همیشه راه های زیادی رو برای پیش بردن قصه تو ذهنش داره، راه هایی که متاسفانه یا خوشبختانه در اکثر مواقع به ذهنمونم نمیرسه چه برسه بخوایم ازش جلوه گیری کنیم یا بهش سرعت بدیم!
چوب مرلین خبر نمیکند!
***
-ارباب؟
-بیا داخل.
آملیا از پشت در بار دیگر، با پشت دستش دور دهانش را پاک کرد که مطمئن شود هیچ نشانه ای از بستنی شکلاتی که همین الان از آشپزخانه دزدیده و نوش جان کرده بود، باقی نمانده است. ردایش را صاف کرد و در را کمی به جلو هل داد.
قیــــــژ
-ارباب میگم چیزه این در هنوز..
قیــــــــــژ
-نیاز به یکم روغن کاری...
-قیــــــــــــــژ
-داره. میخواید برم یکم روغن بیارم و ...
قیــــــــــــــــــــــژ
-درستش کنم...
-ببند اون در رو دیگه!
آملیا که از فریاد لرد ترسیده بود با انگشتش ارام در را هل داد و ...
قیــژ
... آن را بست!
صدای قدمهایش که ارام و یکنواخت و برعکس همیشه شبیه یورتمه اسب نبودند تا صندلی وسط اتاق لرد ادامه پیدا کرد.
-اهم...ارباب...بشینم؟
لرد در حالی که پشتش به دخترک بود و صدایش بسیار ناواضح به نظر میرسید، گویی از میان دندانهایش میغرید، گفت:
-البته!
آملیا که نیشش تا بنا گوشش باز شده بود، بر روی صندلی نشست و در حالی که کف پاهایش را به زمین میکشید با انگشتان بلندش بر روی دسته صندلی ضرب میگرفت. گویی نمیتوانست یک دقیقه نیز ساکت و ارام جایی بماند! و البته این یکی از نشانه های یک آملیا بود و اگر اون یک آملیا نبود که آملیا نبود!
لرد در حالی دور اتاق قدم میزد با کلماتی شمرده شمرده پرسید:
-آملیا، تو میدونستی یکی از ویژگی های یک مرگخوار چیه؟ یا کسی که میخواد مرگخوار بشه باید چه ویژگی رو داشته باشه؟
-کچل باشه؟
وقتی صدای گامهای لرد قطع شد دخترک رنگش پرید.
-نه نه! منظورم اینکه چیزه...دیوونه باشه. یعنی اصلا ... اصلا وفادار باشه. اره وفادار!
لرد دوباره قدم زدن را از سر گرفت.
-آفرین آملیا. و وفاداری یعنی چی؟
-ام...مثلا وقتی که کسی با شناسه گدلوت میاد و میگه به من بپیوندین که بریم لرد رو برکنار کنیم بهش نپیوندیم.
-درسته. اما جدا از این قضیه یکی از ویژگی های یک مرگخوار وفادار آملیا، اینکه هیچ وقت به مرگخواران خیانت نکنه.
دخترک که دیگر کم کم داشت به علت حضورش در آن اتاق، آن هم به تنهایی شک میکرد، در صندلی اش بیشتر فرو رفت. او که فکر میکرد قرار است از اربابش رنک بهترین تازه وارد را بگیرد حالا خود را در جلسه محاکمه اش میدید! لرد که دیگر به نجینی رسیده بود که روی زمین دراز کشیده بود –البته خب نجینی همیشه دراز کشیده بود - دستش را به سمت مارش دراز کرد و گفت:
-آملیا تو در زمانی که دادستان بودی آیا اشتباهی مرتکب شدی؟
آب دهانش را قورت داد. دیگر خبری از صدای پاهایش بر روی زمین و یا ضرب دستانش بر روی دسته صندلی نبود. حالا مِن مِن کردنهایش روی مخ بود.
-من؟ من ارباب؟ نه جون شما...
-جون مبارک ما رو قسم دروغ میخوری آملیا؟
- نه نه! منظورم چیزه... نه جون هکتور ارباب! من هیچ اشتباهی در زمان دادستانیم مرتکب نشدم!
-که اشتباهی مرتکب نشدی!
چوبدستی لرد سیاه به حالت هشدار دهنده ای از زیر استینش بیرون می آمد.
آملیا که حالا اشک در چشمانش حلقه زده بود و از شدت ترس هق هق میکرد سریع پاسخ داد:
-ارباب...هق...ارباب...هق! ارباب من منظور شما رو ...هق... نمیفهمم!...هق...!
-که منظور ما رو نمیفهمی؟
-نه...هق...نه ارباب!
لرد که حالا با چوبدستی اش جلوی شومینه و رو در روی آملیا قرار رفته بود فریاد زد:
-توی بی چشم و رو در زمان دادستانی ات اون کله زخمیِ چلمن را از اخراج از هاگوارتز نجات دادی! میفهمی چی کار کردی؟ اگه تو اون کار را نکرده بودی کتابهای اون رولینگ نادون هیچ وقت هفت جلد نمیشد و ما تو همون جلد پنجم پسری که زنده ماند رو تو گور میکردیم!
آملیا که تازه اشتباه مرتکب شده اش را به یاد آورده بود گفت:
-او اون! اون که برای خیلی وقت پیشه ارباب! تازه من اون موقع هنوز مرگخوارم نشده بودم!
-آملیا بونز بهتره با زندگیت وداع کنی! تو به مرگخواران خیانت کردی و حالا مجازاتت مرگه و ما تو را خود میکشیم و میتوانی به این افتخار کنی.
و ارباب در این یک مورد واقعا شوخی نداشت! آملیا خیانت کرده بود. او در زمانی که نباید به هری پاتر کمک کرده بود و حالا سزای کارش را میدید و میفهمید که وقتی مرگخوار هستی کمک به جبهه مخالف یعنی چه. دیگر بخششی در کار نبود! اگر لرد میخواست ببخشد و فراموش کند لرد نبود و صد در صد یک آلبوس یا فرزند روشنایی بود! پس ابرچوبدستی را بالا برد و آماده قطع کردن نفس یکی از مرگخوارانش شد. این پایان کار آملیا بود. پایان گناهی که ناخواسته انجام داده بود. و حالا مجازاتش مرگ بود. کاش میتوانست جبرانش کند... شاید هم میتوانست!
-ارباب من جبرانش میکنم!
-آواکداورا!
جیغ دخترک با صدای خشمگین لرد تاریکی یکی شده در اتاق طنین افکند.
و آملیا تا ابد در یادها ماند...
-بونز تو قصد مردن نداری؟
-قار!
کلاغ، پشت صندلی که در چند ثانیه قبل آملیایی بر روی آن نشسته بود رفت و دخترکی جوان و رنگ پریده سرش را بالا آورد.
-ارباب من جبرانش میکنم! قول میدم!
-چه طوری میخوای این کارو بکنی اسبیکهِ وراج؟ تو به ما و مرگخواران و نشانت مرگخواری ات خیانت کرده بود و هیچ زمانی از این موضوع سخن نگفته بودی و حالا بعد از این همه سال میخوای جبرانش کنی؟
-ارباب جبرانش میکنم ارباب! قول میدم! ارباب هکتور داشت چند ماه پیش روی معجونی برای سفر در زمان کار میکرد. من مطمئنم تا الان تمومش کرده!
-تو میخوای یکی از معجونهای هکتور رو بخوری؟
-ارباب چاره ای ندارم! در هر صورت میمیرم! اون طوری حداقل تلاشمو برای نشون دادن وفاداریم به مرگخواران میکنم!
لرد کمی به فکر فرو رفت. البته که او آملیا را برای این عملش میکشت ولی خب اگر او حالا میخواست خودش، خودش را با معجونهای هکتور به کشتن بدهد برای ارباب تاریکی اهمیتی نداشت.
-پس ما دو روز به تو مهلت میدیم که این خرابکاریتو جبران و پاتر رو از مدرسه اخراج کنی. حالا هم از جلوی چشمانمان دور شو! سریع تر!
آملیا در حالی که دیگر حالت مقعر ورودش به اتاق را نداشت با سرعت به سمت در دوید و در پس راهروهای خانه ریدل گم شد!
و اینگونه بود که آملیا سوزان هرگز رنک بهترین تازه وارد مرگخواران را نگرفت!
***
Part three:
آب رفته به جوی باز میگردد یا بهتر است بگویم غلط میکند نگردد!
مگر دست خودش است؟!
آب رفته به جوی باز میگردد یا بهتر است بگویم غلط میکند نگردد!
مگر دست خودش است؟!
شاید اگر یک ماگل این متن را بخواند درک نکند ولی خب این کاملا واضح است که با یک افسون برگشت ساده بشود آب رفته را به جوی برگرداند!
البته درست است، من هم زیرش نمیزنم. واقعا بعضی وقتها برای جبران خراب کاری ها دیر است!
با این حال تا جادو هست، چه باک از گذشت زمان؟
***
-پس تو همچین از این مطمئنی دیگه هک؟ :worry:
هکتور گرینجر لبخندش عظیم تر شد و با حرکت سریع سرش تائید کرد. پس از سالها معجون سازی بالاخره کسی به قدرت معجونهای او پی برده بود و آمده بود تا برای حل مشکلش داوطلبانه معجون زمان برگردان او را بخورد! این یعنی قدرت، این یعنی استعداد، این یعنی اعتماد مصرف کننده!
و البته چه اعتمادی!
آملیا در حالی که به بطری لجنی رنگی که در دستش قرار داشت زل زده بود، با خود می اندیشید که تا چند ساعت قبل میتوانست سر مرگش قمار کند که هیچ وقت داوطلبانه معجونی را از هکتور قبول نمیکند و حالا گویی باید جان خود را میباخت! این تنها راه حل او بود. زمان برگردان هیچ وقت نمیتوانست او را چندین سال به عقب ببرد و حالا تنها راه حل این آبرو ریزی در دستان توانا و هنرمند هکتور بود. دستانی که آملیا امیدوار بود این سری توانا و هنرمند از آب دربیایند حداقل!
لبش را گزید و گفت:
-خب...هکتور میشه برای آخرین بار یک بار دیگه توضیح بدی روش کارشو؟
-البته البته!
هکتور در حالی که ویبره اش از هر وقتی شدید تر شده بود، جزوات معجون سازی اش را ورق زد و برگه ای را از بین آنها خارج کرد:
-خب اینجا نوشتم. یک بار دیگه هم برات میخوانم. اولین بار که میخوای به گذشته بری به تعداد ماه هایی که میخوای برگردی عقب، قاشق غذا خوری معجون لجنی رنگ رو میخوری. بعدش برای بازگشت به زمان حال به تعداد ماه هایی که میخوای بیای جلو، قاشق غذا خوری باید از معجون بی رنگ بخوری. که برای تو هر دوبارش میشه شصت و پنج قاشق. من مطمئنم هر دوتاشون عالی عمل میکنن!
-خب...منم مطمئنم...
و زیر لب زمزمه کرد:
-یعنی همچین...امیدوارم!
چندبار پلک زد که اشکی نریزد و گفت:
-هکتور بعد از مرگم، رنک بهترین تازه واردمو باهام خاک کن.
-باشه اگه گرفتی. حالا دیگه معجونتو بخور!
-هکتور حواست به حیوونام باشه!
-باشه باشه! معجونو بخور دیگه!
-هکتور به ارباب بگو که آملیا گفت:" ارباب ببخشید میبخشید؟"
-معجونتو بخور دیگه!
-باشه بابا!
و بعد زهرش را سر کشید. چند ثانیه بعد صدای به زمین افتاد قاشق غذا خوری همراه با فریادهای خوشحالی هکتور گرینجر در دخمه معجون سازی خانه ریدل شنیده شد!
***
Part four:
گذشته، نگذشته!
گذشته، نگذشته!
همیشه به خودم میگم، اگه بتونم برگردم گذشته چی کار میکنم؟
آینده رو به خودم قبلیم میگم؟ یعنی از مشکلات ایجاد شده جلوگیری میکنم یا نه! شاید میذارم اونم اون مشکلاتو داشته باشه تا به جایی که من رسیدم برسه.
خب واقعیتش حتی مطمئن نیستم اگه خود قبلیمو ببینم اون چه طوری واکنش نشون بده!
به نظرتون اون زمان من کیه؟ یا ما دوتا با هم میشیم ما یا بازم باید به خودمون بگیم من؟
شاید برای به خطر افتادن همین دستور زبانه که هنوز نمیشه به گذشته یا آینده سفر کرد!
***
بر روی نیکمت کاملا بی حرکت نشسته بود. دستان استخوانی اش در جیبهای بزرگ ردای گران قیمتش می لرزیدند. تمام مدت خیال میکرد الان است که فاج آستین ردایش را بالا بزند و نشان مرگخواری اش را ببیند. یا آلبوس دامبلدور میتوانست بفهمد که او خودش نیست! ولی اینها هیچ اهمیت نداشت. او آملیای آن زمان را با هزار تغییر شکل و کلک در خواب دو روزه با حافظه ی اصلاح شده در خانه رها کرده بود که حالا خودش اینجا باشد. نمیتوانست این شانس را که تنها راه نجاتش بود را از دست دهد. البته در این میان از همه چیز عجیب تر درست عمل کردن معجون هکتور بود که آملیا آن را یکی از الطاف مورگانا یا مرلین به خود میدانست!
به فضای حاکم بر جلسه نگاه عمیق تری انداخت. دو تا دورش ساحره و جادوگران زیادی با رداهای بادمجانی رنگ خوش دوختشان در نور دیوار کوبهای طلایی تیره و مات دیده میشدند. رو به روی آنها در جایگاه متهم که تا چند دقیقه دیگر جای نشستن هری پاتر جوان بود، صندلی ای آهنی با قل و زنجیرهایش قرار داشت و آملیا همیشه چه علاقه ای به صدای پیچیده شدن آنها دور دستان متهمین داشت!
-تو دیر کردی!
آملیا از جا پرید. تقریبا فاج را فراموش کرده بود. به کنارش نگاه سریعی انداخت و با مشاهده وزیر، سر جایش سیخ تر نشست. چشمانش به پسرک رنگ پریده و حیرانی افتاد که جلو در ورودی به آن جمیعت عظیم چشم دوخته بود.
هری پاتر جوان با نگرانی گفت:
-ببخشید...نمیدونستم ساعت جلسه تغییر کرده.
-این تقصیر دیوان عالی جادوگری نیست. امروز صبح جغدی برای شما فرستادند. در جایت بنشین.
آملیا میدانست که با کمک های دامبلدور امکان ندارد هری پاتر آن جلسه را از دست دهید. چیزی که فاج نیز به خوبی از آن آگاه بود ولی اهمیتی به آن نمیداد. هری پاتر با ترس و لرز بر روی صندلی پیچید و زنجیرها بسته شدند.
بعد از گذشت ده دقیقه و با سر رسیدن آلبوس دامبلدور و مقدمات اولیه حالا نوبت آملیا بود که کارش را به سر انجام برساند و از زیر این جرم خودش بیرون بیاید. او باید همه چیز را تا قبل از احضار شاهد توانست دامبلدور به سر انجام میرساند و برای این کار وسیله خوبی داشت! قدرت!
فریاد هری او را به خودش آورد:
-اگه من این کارو کردم برای دیوانه سازها بود!
-مسخره است!
صدای آملیا باعث سکوت همگان شد!
-آقای پاتر! شما درسته که دارای یک سری افسانه های بسیار هیجان انگیزید ولی این قضیه هیچ ربطی به اتهاماتی که قبل و حالا به شما وارده نداره!
دخترک کمی سکوت کرد. باید دوباره دل و جرئتش را بدست می آورد. به عنوان یکی از اعضای همیشه آرام و مطیع دیوان خیلی عجیب مینمود که حالا اینگونه صدایش را بالا برده باشد. مخصوصا در مقابل آلبوس دامبلدور رئیس قبلی دیوان! این سکوت متقابلا به اون انرژی داد.
-البته ما نمیخوایم راجع به این مسئله که شما یک بار عمتون را باد کردید حرفی بزنیم!
-اما دوشیزه بونز!
این صدای آرام دامبلدور بود!
-تقریبا ما توافق کرده بودیم که خیلی از جادوگرها هم گاهی کنترل خودشونو از دست میدهند.
-البته جناب دامبلدور! ولی نه مورد اینکه عمشونو باد کنند و یا با ماشین پرنده دور تا دور لندن به پرواز در بیاند و در شب یک سپر مدافع درخشان را وسط شهر به این شلوغی ول کنند به امون مرلین!
فاج که از این واکنش آملیا به شدت جا خورده و حالا قدرت را بیشتر احساس میکرد گفت:
-البته آملیا درست میگه! دامبلدور ما نمیتونیم همین طوری بذاریم اون پسر امنیت دنیای جادویی رو به هم بریزه.
-اما من اونا رو دیدم...
-من احساس میکنم پاتر باید تنبیه بشه که یاد بگیره جادو برای بازی نیست! اون باید بهش یاد اوری بشه که یک جادوگر معمولیه مثل بقیه.
-فاج خودت میدونی که چرا بیخودی داری این پسر را متهم میکنی! اون حتی نمیتونه از خودش دفاع کنه؟
-اوه آلبوس! بحث دفاع نیست! بحث بهونه های همیشگیه! تو هر سری داری اون پسر را فراری میدی آلبوس و این کارت داره خارج از کنترل میشه!
-فاج تو داری زیاده روی میکنی...
-آلبوس دامبلدور! به تو اخطار میدم! اینجا اون هاگوارتز نیست که قانون حرف تو باشه! اینجا وزارت سحر و جادوعه و بحث ما سر چندتا نمره مدرسه نیست! سر امنیت جهان جادوگریه!
ترس در چشمان پاتر جوان نمایان بود ولی دامبلدور همچنان با شک به آملیا چشم دوخته بود. دخترک که خود مثل پاتر می ترسید برگ برنده خود را رو کرد:
-و البته! ما که نمیخوایم اون مزخرفاتی که راجع به همونی که خودتون میدونید را میگه، تو مغز بچه های دیگه هم فرو کنه؟
-من با دوشیزه بونز موافقم.
این صدای وزغ نفرت انگیز، امریجی بود که کنار فاج نشسته بود. آملیا دعا میکرد بتواند سریع تر از دست آن زمان لعنتی خلاص شود و یکی از دلایلش آمبریج بود که حتی حالا که آنها آنچنان مخالف هم نبودند هم قابل تحمل نبود.
فاج قبل از آنکه دامبلدور چیز دیگری بگوید با چکشش بر روی میز کوبید و فریاد زد:
-چه کسانی با اخراج متهم، هری جیمز پاتر، به مدت یکسال جهت تنبیه او موافقند؟
با شمردن دستهای بالا رفته آملیا نفسش را بالاخره به راحتی بیرون فرستاد.
***
Part five:
و تا ابد با خوبی و خوشی با هم زندگی کردند!
و تا ابد با خوبی و خوشی با هم زندگی کردند!
این هم از آن چیزهاییست که هر داستانی لازم دارد! یک پایان خوش!
مگر جز این است که مردم داستان میخوانند تا کمی از دنیای واقعی خودشان فرار کنند؟
به قول شاعر: "همیشه همه چیز پایان خوشی دارد و اگر ندارد یعنی هنوز پایان نیست!"
و نویسنده داستانهای ما چه لایق یک پایان خوش برای داستنهاشه!
***
-عمل کرد عمل کرد! من میدونستم عمل میکنه!
-اره کرد...واقعا کرد!
آملیا در حالی که به سختی نفس میکشید خود را از روی زمین بلند کرد دسته ی میزی را گرفت و سعی در حفظ تعادل خودش کرد. حالا باید لذت جبران را میچشید. لذت پاک شدن از تمام گناهان را. حالا باید لذت تغییر گذشته را میچشید!
-خب هکتور...پس پاتر بالاخره اخراج شد؟
-چی؟
-هکتور هکتور...دو دقیقه ویبره نرو...به حرف من گوش بده! پاتر از مدرسه اخراج شد؟ ارباب پاترو تو پونزده سالگی کشت؟
-نه پاتر هنوز زنده است! چرا؟
-چی؟ ولی امکان نداره! من پاترو...
-تو پاترو چی؟
-من پاترو از مدرسه اخراج کردم!
-کی؟
-الان! الان که تو گذشته بودم!
-او! تو رفته بودی گذشته که گذشته رو تغییر بدی؟
-اره دیگه!
-خب متاسفم! معجونهای زمان من هیچ وقت دکمه save نداشتن!
-چیـــــــــ؟
و آملیا همیشه مطمئن بود یک جای کار معجونهای هکتور می لنگد!
چند ساعت بعد آملیا سوزان بونز توسط اربابش، لرد ولدمورت کشته شد و تا بعد از مراسم دفنش در یادها ماند.
به هکتور گرینجر مقام دادستانی شورای دیوان عالی جادوگری به علت خدمتی که جهت کشتن خائنین لرد سیاه انجام داده بود، داده شد.
و اینگونه بود که آملیا سوزان بونز نه هیچ وقت دادستان شد و نه بهترین تازه وارد مرگخواران...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در 1394/9/23 18:20:04
من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!
اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!
من فقط با وسواس شرح میدم!
اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/01/06
تولد نقش: 1394/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 13 تیر 1398 18:54
از: یو ویش.
پستها:
279

بنام خالق "منافع برتر"
ریگولوس بلک
VS
ویولت بودلر
ریگولوس بلک
VS
ویولت بودلر
در تاریخ، انسان های بزرگ بسیاری وجود دارند... اما هیچ یک از این انسان های بزرگ از همان اول اولش بزرگ نبوده اند. توماس ادیسون در پانزده سالگی بزرگ شد... ولفگانگ پائولی نیز همینطور. ریگولوس بلک تا پانزده سالگی بزرگ بود... و سپس دیگر نبود.
آب رفت.
بطرز غم انگیزی.
و در آخر، روبیوس هاگرید یکی از انسان های بشدت "بزرگ" بود... گذشت زمان هرگز چیزی از بزرگی او کم نکرد. در واقع هر چه بیشتر می گذشت قد هم می کشید. ولی باور کنید... حتی او هم از اول بزرگ نبود. او هم چیز های زیادی را برای بزرگ بودن از دست داد... برق نگاه او هم به اشتباه در میان هزار باریکه نوری که هر شب می میرند رفت. برای همیشه رفت.
برای اینکه بزرگ باشی باید سرت را همیشه و همیشه بالا نگه داری... سکه های کوچکی که کف خیابان می درخشند را از دست میدهی. غروب صورتی رنگی که طعم بستنی میدهد را... اشک ها و خنده هایت را از دست میدهی. زوج عاشقی را از دست میدهی که با نیشخندی روی نیمکت وسطشان مینشینی. برای بزرگ بودن خودت را از دست میدهی... خود خودت را. روح عظیم و بنفش رنگی که قهقهه میزند.
درد های انسان جمع میشوند و روی هم تل انبار می شوند و هر چه قدر قد و بالای این تپه بلند تر شود بزرگ تر میشوی.
_مک دونالد پیر مزرعه داره... ایا ایا اووو!
صدای آهسته و خش دار مردی در راهرو های تاریک و سوت و کور قلعه ی متروکه ای که زمانی نامش "هاگوارتز" بود می پیچید... مرد، در میان همان راهرو و در حال خواندن همان شعر کودکانه، از همیشه و همیشه "بزرگ" تر بود. صدای قدم های سنگینش صدای مستاصل و غمگینش را در سمفونی ای همراهی کرده بودند که ارکسترش در ذهن خود مرد می نواخت... ارکستر بزرگی که در میان تمام مشغولیات ذهن تاریک مرد گم شده بود.
تمام کار هایی که در تمام این سالها کرده بود و تمام کار هایی که هرگز نکرده بود در مقابل چشمانش رژه میرفتند و دیوانه اش میکردند... عبور خاکستری رنگ نقطه ی سفید و درخشنده ی زمان که با سرعت وحشتناکی به خط سیاه رنگ پایان نزدیک میشد دیوانه اش میکرد. دیوار های ترک خورده و راهرو های خالی جایی که زمانی خانه اش بود... صدای شیون کودکی که گویی می دانست چند ثانیه دیگر خواهد مرد. و صدای جیغ های زنی که رفت... برای همیشه رفت تا کودکش زنده بماند، همه به "مک دونالد پیر" پیوسته بودند و ارکستر عظیمی را تشکیل داده بودند که دیوانه اش میکرد.
می خواند تا فراموش کند.
می خواند تا به یاد بیاورد.
فلش بک-هفده سال قبل
معمولا مرغ های دریایی حرف نمیزنند.
در واقع اگر شما یک انسان عاقل و بالغ و هشیار با بهره هوشی مناسب و فشار استاندارد در دمای اتاق باشید، و طبق رده بندی های جهانی یک موجود زنده ی عادی محسوب شوید، هرگز به این نتیجه نمیرسید که مرغ های دریایی اطرافتان با شما سخن میگویند... و در واقع موضوع این است که شما هم آنها را مخاطب قرار نمیدهید.
_میدونم... درک میکنی؟! میدونم دارم چه بلایی سر خودمون میارم... نمیتونم کاریش کنم.
_غار... غار!
_تو حرف منو نمیفهمی... حرف من اصلا یه بحث جداگونه ست.
در واقع حتی اگر شما یک انسان غیر عادی با توانایی تکلم با مرغابی ها هم باشید تشخیص میدهید که مرغ های دریایی حتی اگر حرف هم بزنند، غار غار نمیکنند. اما ظاهرا وضع هاگرید متفاوت بود... آنقدر متفاوت که حق داشت دیگر یک موجود زنده ی عادی محسوب نشود. از نظر او حتی امواج دریای خروشانی که زیر پایش گسترده شده بود هم غار غار میکردند.
صدایی که او می شنید، چیزی فراتر از ادراک انسانی بود... صدای شیون کودکی بود که گویی می دانست چند ثانیه دیگر خواهد مرد. و صدای جیغ های زنی که رفت... برای همیشه رفت تا کودکش زنده بماند.
صدای موتور سیکلت عظیم الجثه ای بود که پرواز کنان او را به سوی سرنوشتش می برد و صدای غرش امواج خروشانی بود که با تمام قدرت بر سرش فریاد می کشیدند.
هاگرید نام تمام این ها را "غار غار" گذاشته بود... غار غاری که با او حرف میزد. غار غاری که "دیوانه اش می کرد". هاگرید مدتها پیش از آنکه بفهمد دیوانه شده بود.
_گریه نکن لعنتی... گریه نکن...
هاگرید با استیصال به کودک در آغوشش خیره شد و با آهسته ترین و ملایم ترین لحنی که در خود سراغ داشت ملتمسانه این را گفت. احساس میکرد ناله های پی در پی کودک در مغزش پژواک میشوند و هزاران بار روحش را به آتش میکشند... احساس میکرد اگر کودک ساکت نشود، درست همان لحظه ای که روحش بسوزد و خاکسترش از چشمانش بیرون بریزد، خود را هم به همراه کودک به دریا پرت خواهد کرد.
_هی... میخوای برات... شعر بخونم؟!
تلاش میکرد کودک را از خود دور نگاه دارد... از اینکه داشت از کودک خوشش می آمد متنفر بود. از اینکه کودکی را دوست داشت که چند ثانیه دیگر باید به دریا پرتش میکرد متنفر بود... صدای بریده بریده ی نفس های کودک وادارش کرد سمفونی را آغاز کند. سمفونی ای که پس از منفیِ هفده سال، این بار با صدای موتور سیکلت غول آسا و امواج خروشان زیر پایش همراهی میشد. سمفونی ای که ارکسترش هرگز از مغز هاگرید بیرون نیامد.
_مک دونالد پیر مزرعه داره... ایا ایا اووو!
پایان فلش بک
می دانست که هاگوارتز روزی دوباره قد علم خواهد کرد. می دانست که روزی دوباره صدای پای کودکان را در میان راهرو های خالی ای که در آنها ایستاده بود میشنید... می دانست که روزی کودکان "پسر برگزیده" به این مدرسه خواهند آمد. می دانست که دیگران هم تمام این ها را میدانند... و تنها یک چیز بود که هاگرید می دانست، و تنها هاگرید می دانست. چهره ی کودکی که انگار می دانست چند ثانیه دیگر خواهد مرد، به همراه صدای شیون مظلومانه اش بیرحمانه به افکار هاگرید هجوم آوردند...
تنها هاگرید می دانست که پسر برگزیده ی واقعی هرگز کودکی نداشت. تنها هاگرید می دانست که پسر برگزیده ی واقعی هرگز کودکی بیش نبود... او برای همیشه و همیشه کودک ماند. او اول یک کودک بود... و سپس جنازه ی یک کودک. و بعد از آن، استخوان های یک کودک.
می دانست که هاگوارتز روزی دوباره قد علم خواهد کرد... لرد سیاه مرده بود. و هاگرید نمی دانست از این بابت خوشحال یا ناراحت باشد. بار عظیمی که سالها به دوش کشیده بود سرانجام برای همیشه از بین رفته بود، و بار عظیم تری جایگزینش شده بود. تمام کار هایی که کرده بود و تمام کار هایی که نکرده بود روی دوشش سنگینی میکردند. از روزی که خم می شد می ترسید.
فلش بک-چند ساعت پیش از "هفده سال قبل"
بلاتریکس لسترنج، درست مثل باقی اعضای خاندان بلک، اصولا از اینکه "اولین نفر" باشد لذت میبرد. از اینکه لرد اولین نفر او را احضار میکرد لذت میبرد... از اینکه اولین نفر برای شنیدن راز های لرد بود هم. او آن شب، درست زیر نور ضعیف و سبز رنگی که اتاق خواب شخصی لرد را روشن میکرد، درست چند دقیقه پیش از اینکه لرد به سمت دره ی گودریک آپارات کند، احساس میکرد قلبش تا چند ثانیه دیگر از حرکت باز خواهد ایستاد.
_بلا... می بینی؟!
به موجود زنده و کوچکی که در صندوقچه ی سیاه و چوبی دست و پا می زد خیره شد. نیمی از هیجان بلاتریکس بخاطر این بود که برای "دیدن" انتخاب شده است، نه بخاطر چیزی که در صندوقچه می دید.
_یه جانپیچه...
بلاتریکس بی اختیار زمزمه کرد... کلماتش در اختیار خودش نبودند. زخم صاعقه مانندی که روی پیشانی کودک می درخشید... نور سبز رنگ و درخشانی که مرتعش می ساخت و برق زمرد گون چشمانش که درست هم رنگ طلسم مرگ بود، همه چیز را ثابت میکرد.
لرد سیاه لبخند زد و به بلاتریکس خیره شد... لبخندش شیطانی و سیاه بود. درست مثل دیگر اتفاقات جهان هستی که به وجود داشتنش مربوط میشد... درست مثل وجودش.
_تو همیشه و همیشه بلای باهوش من بودی... من ساختمش.
"بلا" لبخند زد. صدای گریه ی کودکی از درون صندوقچه به گوش میرسید. پسر لرد سیاه... کودکی که به دست بزرگترین جادوگر سیاه تاریخ "ساخته" شده بود. ترکیبی از یک جانپیچ، و یک جانشین. در یک آن بلاتریکس احساس کرد میتواند جهانی را در آغوش بگیرد که روزی "پسر لرد سیاه" بر آن سلطه می یافت.
پایان فلش بک
شاید اگر چیزی در ناخوداگاه هاگرید آنقدر اصرار نداشت که به زمان حال بازگردد هاگرید مدتها بود که در "فلش بک" ها غرق شده بود... چیزی که حتی از "غار غار" مرغان دریایی هم برای او ناشناخته تر و مبهم تر بود. صدای قدم هایش مدتها بود که دیگر در نظرش محو شده بودند... احساس میکرد روحش در میان سمفونی ارکستر عظیمی که تماما در مغزش می نواخت به خوابی عمیق فرو رفته است.
صدای جیغ های زن آنقدر بلند شده بودند که هاگرید دیگر نمی توانست آنها را بشنود... یا شاید هم نمی خواست که بشنود. تنها چیزی که او می خواست این بود که به زندگیش ادامه دهد و وانمود کند مرغ های دریایی غار غار نمیکنند.
فلش بک-هفده سال قبل
_ایا ایا اووو...!
هاگرید درست زمانی متوجه شد که شعرش را نیمه کاره گذاشته است، که کودک از دستش رها شده و در میان امواج خروشان ناپدید شده بود... آرزو میکرد می توانست شعرش را تمام کند. آرزو میکرد که کمی دیر تر کودک را رها کرده بود... کمی دیر تر "پسری که زنده ماند" را کشته بود. آرزو میکرد که می توانست کودک را از آب بیرون بکشد... شعر را بخواند و رهایش کند... می دانست که نیمه ی ناتمام برای همیشه در ذهنش فریاد خواهد کشید، هر چند بار که خوانده شود.
به امواجی خیره شد که بنظر میرسید جوش و خروششان هم در سوگ "پسری که زنده ماند" نشسته باشد... امواجی که غار غار میکردند. هاگرید بخاطر اربابش کودکی را به آب انداخته بود که همان شب، جادوگران سراسر دنیا زنده ماندنش را جشن گرفته بودند... کودکی که ارباب روبیوس هاگرید را کشته بود.
باید به عمارت اربابی مالفوی میرفت و کودکی که با بلاتریکس درباره اش حرف زده بود را برمیداشت... کودکی که لرد سیاه ساخته بود. کودکی که هاگرید امیدوار و فقط امیدوار بود که هنوز هم به اربابش وفادار باشد... کودکی که هاگرید به بازگشتن و قدرتمند شدنش امید بسته بود. کودکی که هاگرید بجای پسر برگزیده تحویل دامبلدور میداد. پسر برگزیده ای که به همراه "بزرگ" و بزرگ تر شدن هاگرید، برگزیده و برگزیده تر میشد و سرانجام "هری" میشد... کودکی که هر چقدر هم "هری" میشد نمی توانست "هری پاتر" باشد.
بنظر میرسید صدای "غار غار" امواج و صدای "غار غار" موتورسیکلت و صدای "غار غار" مرغان دریایی قصد کر کردنش را داشته باشند.
پایان فلش بک
میدانید... همه چیز از "منافع برتر" شروع شد، و با "منافع برتر" هم پایان یافت. در تمام سال هایی که "پسر برگزیده" بخاطر عشق مادرش پرستیده میشد، او حتی کوچکترین بهره ای هم از عشق مادری نبرده بود. میدانید... عشق جلوی مرگ را نمیگیرد. هیچ چیز جلوی مرگ را نمیگیرد. نه اینکه نتواند... نمیخواهد. همه چیز در جهان با مرگ همدست است. "منافع برتر" هم همینطور.
لرد سیاه، بزرگترین جادوگر سیاه تاریخ، سرانجام بدست "منافع برتر" کشته شد... او بدست بزرگترین دشمنش به خاک نیفتاد، بلکه این بهترین دوستِ سابق بزرگترین دشمنش بود که او را به زانو در آورد. گلرت گریندلوالد و شعارش بودند که ولدمورت را به خاک انداختند... او توسط پسر خودش کشته شد. در حالیکه هشتمین جانپیچش را خودش و "منافع برتر" خودش، با هم نابود کرده بودند.
روبیوس هاگرید که دیگر صدای قدم های خودش را نمی شنید، این بار دیگر در "فلش بک" ها و "فلش فوروارد" های متعددی که دورش را گرفته بودند غرق شده بود... آن تکه ی کوچک ناخوداگاهش که با صدای ضعیف فریاد هایش او را از گذشته و آینده بیرون میکشید، مدتها بود که مرده بود. می دانست که دیگر از دریای عمیقی که خودش و "منافع برتر" خودش او را گرفتار آن کرده بودند خلاصی نخواهد یافت.
دیگر صدای جیغ های زنی که رفت و برای همیشه رفت تا کودکش بماند را نمیشنید... شیون کودکی را نمی شنید که انگار می دانست ثانیه ای بیش باقی نخواهد بود. ارکستر عظیم درون قلبش برای همیشه خاموش شده بود... او مدتها پیش از آنکه بفهمد دیوانه شده بود.
_خدا مدتها ست که اینجا رو ترک کرده...
می خواند تا به یاد بیاورد.
می خواند تا فراموش کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج