جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

55 کاربر(ها) آنلاین هستند (46 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
54
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  252 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: یکشنبه 5 فروردین 1397 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
ارنی که بیرون مغازه پشت پنجره به حالت نیم خیز روی چمن ها بود با شنیدن حرف مغازه دار با خوشحالی بلند شد و به سمت ماشین مغازه دار که پشت مغازه پارک بود رفت و تمام چرخ های ان را پنچر کرد و به سمت اتوبوسش به راه افتاد.
شاگرد مغازه دار هم شیشه ی حاوی یک مار را دو دستی گرفته بود و به سمت ماشین رفت.
-ای بابا این کی پنچر شد؟ حالا چیکار کنیم؟

صاحب مغازه پشت سرش بیرون امد و اخم کرد.
-اگه نتونیم سر وقت برسونیمش بدبخت میشیم.
-واقعا؟! مگه این چیه؟
-این "کبرا واینه" سفارش مخصوص برای رئیس کمپ، باید سریع بفرستیمش. اوه یه اتوبوس اونجاست برو با اون بفرستش.

شاگرد مغازه دار هم همراه با نجینی به سمت ارنست که به اتوبوسش تکیه زده بود و سوت میزد رفت.
-هی شوفر بیا این شیشه رو ببر تا کمپ.
-باید واستی تا تمام صندلی ها پر شه.

شاگرد مغازه دار نگاهی به برهوت دور برشون انداخت و اب دهانش را قورت داد.
-نمیخواد دربست برو.
-باشه.

ارنست کرایه را سوبله چوبله حساب کرد و شیشه را گرفت و سوار شد. شیشه نجینی را روی داشبورد گذاشت و پایش را تا ناموس روی گاز فشرد. به همان سرعتی که اتوبوس به جلو میرفت شیشه ی نجینی به سمت شیشه عقب اتوبوس پرت شد وترکید؛ نجینی و محلول شیشه به دلیل سرعت زیاد همانطور ثابت به شیشه عقب میخ شده بودند.

5 ثانیه بعد

با ترمز ارنی نجینی از شیشه عقب کنده شد و به شیشه جلو چسبید.

-خب رسیدیم. عه شیشه کو؟

همانطور که ارنی دنبال شیشه میگشت نجینی با احساس حالت تهوه و سرگیجه و منگی شدید که نمیدانست به خاطر خوردن محلول شیشه بود یا به خاطر سرعت زیاد اتوبوس از اتوبوس بیرون خزید و تلو تلو خیزان به سمت اولین سطل اشغال رفت و حالت تهوه را از خودش دور کرد. با دمش دستمالی برداشت و همانطور که دهانش را پاک میکرد به جلویش نگاه کرد و تابلوی بزرگ را خواند.

کمپ نظامی شلمرود.

او در مکانی اشتباه بود. خاطراتش را مرور کرد، مغازه دار گفته بود:
نقل قول:
-پسر اون شیشه ماره رو بیار. از کمپ سفارش دادن. باید زودتر برسونیمش.


با دم به پیشانی اش کوبید. باید بیشتر حواسش را جمع میکرد حالا باید کل راه را برمیگشت اما درد ساییدگی زیر بدنش اورا از ادامه بازمیداشت. نگاهی به اتوبوس انداخت و به فکر رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در 1397/1/5 14:31:50
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: یکشنبه 5 فروردین 1397 01:57
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

در نیروگاه انفجاری رخ داده و هر کدوم از مرگخوارا به جایی پرتاب شدن. همشون یکی یکی به خونه بر می گردن. اما متوجه شدند که لرد نیست. لرد به جایی پرت شده بود و مرگخوارها به این نتیجه رسیدن که منتظر برگشتن لرد بشن و مشغول چراغونی کردن خانه ریدل شدن.
از طرف دیگه لرد که اشتباهی بعنوان یک فرد معتاد دستگیر شده به کمپ ترک اعتیاد برده می شه و نجینی به تنهایی می ره دنبالش.

............

نجینی خزید و خزید...تا جایی که احساس کرد در اثر خزش و ساییدگی در حال نازک شدن است.
آن جا بود که تصمیم گرفت موشی شکار کرده و شب را در همان محل به استراحت بپردازد.
ولی طولی نکشید که به حقیقتی دست یافت!
او یک مار معمولی نبود...پرنسس نجینی بود و نه تنها اصلا از مزه موش خوشش نمی آمد، بلکه بدون بالش پر قویش هم قادر به خوابیدن نبود.

برای همین تصمیم گرفت به نزدیک ترین مغازه ای که دیده بود رفته، و شب را در همان جا بگذراند.
مغازه هنوز باز بود...
نجینی خزید و وارد شد.
مغازه بوی بدی می داد! ولی نجینی بیدی نبود که با این بادها بلرزد. خزید و از ویترین مغازه بالا رفت...تا این که با نجینی دیگری که در شیشه ای لوله شده بود مواجه شد!

این نجینی داخل شیشه و غرق در مایعی سرخ رنگ بود. با چشمانی کاملا باز، ولی بی روح به او خیره شده بود.

درست در همین لحظه صدای صاحب مغازه به گوشش رسید.

-پسر اون شیشه ماره رو بیار. از کمپ سفارش دادن. باید زودتر برسونیمش.

کمپ ترک اعتیاد...مقصد نجینی، درست همان جا بود!

وقت را تلف نکرد...در شیشه را با دهانش باز کرد. نجینی داخل آن را بیرون کشید و پس از عذرخواهی به زیر پیشخوان هل داد. از شیشه بالا رفت و خودش را به داخل آن پرتاب کرد و در مایع بدبوی سرخ رنگ شناور شد!

سعی کرد حتی پلک هم نزند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: پنجشنبه 9 آذر 1396 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
_ بیا تـو دیوانه! نیگا چه صفی درست کردی!
_ نمیام! تا وقتی پاتیلتون درز داره نمیام! شما باید درزشو بگیرید!

هکتور همانطور مصمم سر جای خود ایستاده بود و هیچ توجهی به صفی طولانی که پشت سرش ایجاد شده بود، نداشت. صاحب پاتیل درزدار که هیچ رقمه نمی توانست هکتور را وادار به ورود کند، به ناچار چهارپایه ای آورد و بر روی آن رفت و مشغول ور رفتن با تابلوی کافه خود شد.

کمی بعد...

_ بیا ! خوب شد؟ حالا بیا برو تو خبر مرگت!

هکتور به بالای سرش و تابلوی کافه نگاهی انداخت. تابلوی پاتیل درزدار سابق، به طور ناشیانه ای به « پاتیل درز نــدار» تغییر پیدا کرده بود.

_ آره... خوب شد. اصن درستشم همینه!

و بلاخره هکتور با خوشحالی وارد کافه شد.

نجینی در حالیکه عینک آفتابیش را بر چشمانش زده بود و کوله پشتی خود را با دم خود حمل میکرد، با غرور خاصی در حال خزواک ( بر وزن catwalk که برای مار میشه خزواک! ) بر روی سنگفرش خیابان بود. که به مکان سابق پاتیل درزدار رسید. همین که تصمیم به ورود گرفت، نگاهش به درب کافه و تابلوی بالای سر آن افتاد.

« پاتیل درز نــدار»


کمی با تردید اطرافش را نگاه کرد. سپس به خیال اینکه راه و کافه را اشتباهی آمده است، به راه خود ادامه داد و از کافه دور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1396/9/9 23:31:47
?Why so serious
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: جمعه 19 آبان 1396 16:44
نمایش جزئیات
آفلاین
-عمرا اگه بیام تو!

هکتور نیم ساعتی میشد که جلوی در پاتیل درزدار وایساده بود و با وجود اصرارهای پشت سر هم کارکنان رستوران، نمیرفت تو.

-خواهش میکنیم آقای دگورث گرنجر. جلوی در وایسادین. فقط یه لحظه برگردین و پشت سرتونو نگاه کنین.

هکتور بر میگرده و صف طولانی ای رو که از جادوگر و ساحره و گل و گیاه و جونور جادویی پشتش تشکیل شده میبینه. حتی یه دیوانه سازم تو صف بود.
-به من چه. من همینجا قرار دارم. با نجینی!

-خب بفرمایین تو!
-نمیام! درز داره...پاتیلتون درز داره. این توهین بزرگی به جامعه ی معجون سازانه. من پامو اون تو نمیذارم. همیجا وایمیسم تا نجینی برسه. آقا صفو به هم نزن. خانوم هل نده.


ملت علاف هکتور شده بودن. صاحب پاتیل درز دار دلش میخواست پاتیلشو طوری تو سر هکتور بکونه که سرش از همون درز بزنه بیرون.


نجینی دیر کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: دوشنبه 15 آبان 1396 00:49
نمایش جزئیات
آفلاین
نجینی که به چندین زبان زنده و مرده‌ی دنیا تسلط داشت و علاقه‌ای نداشت در فراق پاپای عزیزش با فرد دیگری صحبت کند، دستگاه مترجم را هم خاموش کرده بود و زیر لب آهنگ آلبانیاییِ غمگینی را زمزمه میکرد. گارسون هم همانطور که پیش نجینی نشسته بود با احتیاط دُم‌ش را در دست گرفته بود و ناخن‌های‌ش را سوهان می‌کشید!

لحظاتی بعد کوه عظیمی از غذاهایی که سفارش داده بود از انتهای غذافروشی نزدیک می‌شد، و وقتی کامل کنار میز رسید، گارسونی که پشت چرخ‌دستیِ حاملِ غذاها بود نمایان گشت.

نیم ساعت بعد، همه‌ی غذاها جلوی نجینی روی میز بود و گارسون‌ها کنار میز منتظر بودند تا اگر مشتریِ خوش‌اشتهای‌شان کار دیگری داشت سریع برای‌ش انجام دهند.

نجینی اما بی توجه به آنها، چوبدستی‌ش را بلند کرد و در هوا تکان داد و نور بنفشی از نوک چوبدستی بیرون زد و دور غذاها پیچید و همه را از روی میز بلند کرد و وارد کوله‌اش کرد. کوله‌اش را دور دُم‌ش انداخت، از روی صندلی به روی زمین خزید، و همانطور که به سمت درب خروج میرفت، یک گالیون روی میز پرت کرد و سپس از مغازه بیرون رفت.

جلوی در مغازه

نجینی ابتدا شال‌گردن‌ش را محکم کرد، سپس گوشی‌ش را درآورد و پیامکی برای هکتور فرستاد:

نقل قول:
بدون اینکه کسی متوجه بشه به پاتیل درزدار آپارات کن.
من تا چند دقیقه دیگه میرسم اونجا.
میخوام معجونی درست کنی که مقداری غذا رو بهش آغشته کنم،
و به خورد یک عده مشنگ بدم،
و بعد از اینکه مسموم شدند،
لردسیاه رو از جایی که هستند بیرون بیارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: یکشنبه 14 آبان 1396 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
نجینی زیاد از پنجره به بیرون نخزیده بود که یادش افتاد اتاقش در طبقه ی دوم قرار دارد. به پایین نگاه کرد و با دمش هوایی که رویش ایستاده بود را لمس کرد. وقتی مطمئن شد، به سبک کایوتی برای دوربین دم تکان داد و ویییییژ به سمت پایین رفت و روی چمن ها افتاد.

-اخ. پاپا!

نجینی برای بار دوم عزمش را جذب؟(جزم؟ جمع؟) کرد و به دنبال لرد رفت. هنوز دمش را از حیاط خانه بیرون نگذاشته بود که بینی اش به خارش افتاد. چند بار فین فین کرد تا بو را بهتر حس کند. بینی اش را بالا گرفت، چشم هایش را بست و دنبال بویی که به مشامش خورده بود رفت.
از روی سنگفرش های خیابان عبور کرد تا به فضای نسبتا بازی رسید. همینطور که رَد بویی که روی هوا بود را با بینی اش داخل میکشید به حرکت خودش ادامه داد. بعد از یکی دو دقیقه بالاخره به منبع بو رسید.
همه جور غذا فروشی جادویی


-اووف. اوووف. همین جاست.

نجینی این را گفت و روی نرده ی پله ها پرید و تا بالا خزید و پشت میزی نشست. گارسون به سرعت پیش مار سبز امد و بدون توجه به غیر عادی بودن مشتری اش دفترچه و مدادش را بالا گرفت.
-سفارشتون اقا ؟
-فیییس!
-اهممم...چیز... یعنی خانوم.
-فس فیسسس فیس فیسسس فییس. فس فیسسسسس فـــــــــس فس فس. فس فییییییس. فیییس فیسی فیسی.

نجینی نگاهش را از روی منو برداشت و به گارسون نگاه کرد که عرق کرده بود و با تعجب به نجینی نگاه میکرد.

-اممم. یه بار دیگه میگید؟

نجینی با دم به پیشانی اش کوبید و زیپ کیفش را باز کرد و وسیله ی عجیبی را از کیفش دراورد و همه چیزهایی که میخواست را به ان وسیله گفت و ان را به سمت گارسون گرفت و وسیله شروع به حرف زدن کرد.
-این یه مترجم همراهه. برام سه کاسه پاستا فتوچینی با میگو، دو بشقاب بیف استراگانوف، یه ظرف چیکن پارمیسان، چهارتا تاکوی گوشت، مرغ عسلی، مرغ سوخاری، مرغ خام، مرغ زنده، یه ظرف پاستای تورتلینی، یه قابلمه پلو، دو تا همبرگر، بشقاب سبزیجات، کیک برنج، سمبوسه، بوریتوی گوشت، ماهی قزل الا، سه تا فلافل با سس تند، لازانیا، خوراک لوبیا، میگو سرخ شده، سه کاسه آش رشته، دو پرس کوبیده، نان سیر، چیلی و پنیر، میگو و مرغ و پلو، کوفته برنجی، استیک و سیب زمینی، سه ظرف املت. با انواع و اقسام نوشیدنی و دسر و پیش غذا.

گارسون هر چه که میشنید یادداشت میکرد و دوبار مجبور شد مترجم را نگه دارد تا مدادش را تیز کند. وقتی بالاخره نوشتنش تمام شد. اه بلندی کشید و پاهایش شل شد و همانجا روی زمین نشست.

-فییس فییس فس؟

مترجم دوباره شروع به کار کرد.
-مگه نشنیدی سفارشمو. بهتره بجنبی تا خودتو جای غذا نخوردم.

گارسون عرق سردی که روی پیشانی اش بود با پیش بندش پاک کرد و با سرعت به سمت پیشخوان رفت و خودش را پشت دخل پرت کرد و سینه خیز تا اشپز خانه رفت و به سمت سرآشپز فریاد زد.
-رئیسسس. رئیسسس. یه مشتری خیلی خوب اومده. این لیست سفارششه.

رئیس به لیست سفارش نگاهی کرد و چشمانش گرد شد ولی سریع خودش را پیدا کرد و رو به گارسون گفت:
-این موقعیت خیلی خوبیه. میتونیم کلی پول به جیب بزنیم. برو پیشش نذار ناراضی بشه و مجبورش کن بیشتر سفارش بده. بچه های اشپز! هر کی سر جای خودش. امشب کلی کار داریم.
-بله رئیس!

و گارسون پیش نجینی برگشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیبن در 1396/8/14 23:23:01
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: یکشنبه 14 آبان 1396 10:54
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

در نیروگاه انفجاری رخ داده و هر کدوم از مرگخوارا به جایی پرتاب شدن. همشون یکی یکی به خونه بر می گردن. اما متوجه شدند که لرد نیست. لرد به جایی پرت شده بود و مرگخوارها به این نتیجه رسیدند که منتظر برگشتن لرد بشن و مشغول چراغونی کردن خانه ریدل شدن. از طرف دیگه لرد که اشتباهی بعنوان یک فرد معتاد دستگیر میشه، به کمپ ترک اعتیاد برده میشه!

.............

مامورینِ کمپ که متوجه شدند با این سوال و جواب‌ها به جایی نمی‌رسند، لرد را به یکی از اتاق‌های کمپ بردند. همانطور که او را با خود می‌کشیدند، فریاد میزد و کروشیو و آواداهای زیادی گفت که بدون چوبدستی هیچ ثمری نداشتند.

بالاخره او را داخل اتاقی انداختند و درِ اتاق با صدای غژ غژی بسته شد. لرد با دو دست میله‌های روی دریچه‌ی در را گرفته بود تصویر تغییر اندازه داده شده
و قصد داشت به اعتراض خود ادامه دهد، ولی آنها دیگر رفته بودند.

لرد همانجا پشتِ در نشست و بالاخره تصمیم گرفت با رویایی ساختگی به ذهن کله زخمی نفوذ کند!

همان لحظه، محفل ققنوس

محفلی‌ها دور میز آشپزخانه نشسته بودند و داشتند کاهو میخوردند. هری درحالیکه چنگال خود را در کاهوها فرو میکرد زخم‌ش تیر کشید، سپس در ذهن‌ش تصاویری را دید. ساختمانی که تابلوی کمپ ترک اعتیاد بالای درب ورودی‌اش قابل تشخیص بود. لرد را دید که هدویگ را طناب‌پیچ کرده و چوبدستی‌اش را زیر هدویگ گرفته و به هدویگ کروشیو میزند:

- کروشیو!
-

هری بعد از دیدنِ این تصاویر نگاهی به هدویگ که درون قفس‌ش تلویزیون تماشا میکرد انداخت و با خنده‌ی کج مسخره‌ای با صدایی در ذهن‌ش گفت:

- متاسفم ولدمورت. این کلک‌ها دیگه کهنه شده. الانم ما داریم ناهار میخوریم. یه وقت دیگه مزاحم شو!

و ذهن‌ش را بست.

لرد که علاقه‌ای هم به دیدن آن پسر از خود راضی و زخم و زیلی نداشت، با گفتن چه بهتر از ذهن کله زخمی بیرون آمد و توجهش به اطراف اتاق جمع شد.

چند کیلومتر دورتر، خانه‌ی ریدل

- پرنسس لطفا در رو باز کنید، اگه ارباب برگردن و ببینن که شما غذا نخوردین خیلی ناراحت میشن. این یکی رو امروز خودم شخصن درست کردم.

در مطابق معمول باز شد و دم نجینی از چارچوب در خارج شد و سینی غذا را داخل بُرد. چند ثانیه بعد در به شدت باز شد و سینیِ محتویِ دستِ راستِ رودولف که کباب شده بود جلوی پای بلاتریکس، روی سینی شام دیشب که سالادی از انگشتان پای هکتور بود افتاد و در بسته شد.

بلاتریکس آهی از ناامیدی کشید و به سمت طبقه‌ی پایین رفت.

داخل اتاقِ نجینی

نجینی به عکس دو نفره‌ی خودش و لرد که روی دیوار بود نگاه کرد و گازی به پیتزایی که با پیک جغدی برایش آمده بود زد و مشغول جویدن شد! و همانطور که به بیرون از پنجره خیره شده بود صدای لرد را که تمام ساعتهای گذشته فریاد میزدم ما اربابیم در ذهنش مرور کرد، که ناگهان تصویری از دریچه‌ی نگاهِ لرد در مغزش شکل گرفت. میله‌هایی که در دست گرفته بود و فضای روبروی میله‌ها تاریک و عمیق بود. تابلوی کوچکی روی دیواری که به آن در ختم میشد دیده میشد که با فلشی به سمت جایی که لرد ایستاده بود اشاره میکرد و نوشته بود:

نقل قول:

اتاق پذیرش گذشته‌ی سیاه معتادین
کمپِ ترک اعتیاد


نجینی با ذوق از اینکه فهمیده بود لرد کجاست گاز دیگری به پیتزا زد و بقیه‌ی پیتزا و قاب عکس پاپا و خودش را توی کوله‌اش انداخت، کوله را با دُم‌ش گرفته و از پنجره به سمت بیرون از خانه‌ی ریدل خزید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: شنبه 13 آبان 1396 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین

همان حین که بلاتریکس در حال سرکشی کار مرگخواران در خانه ریدل بود، لردسیاه در حالیکه توسط چند پرستار قوی هیکل اسکورت میشد به اتاقی واقع در کمپ ترک اعتیاد منتقل می شد.

اتاقی خالی با دیوارهای سفیدچرک بود که جز یک میز و صندلی، چیز دیگری در آن به چشم نمی خورد. مرد جوانی با روپوش سفید پشت میز نشسته بود. پرستاران، لردسیاه را کشان کشان به سمت صندلی بردند و بر روی آن نشاندند.

مرد، پرونده ای را از روی میزش برداشت و شروع به خواندن کرد.
_ خب... آقای ارباب... با سابقه مصرف مواد مخدر... نوع مواد مشخص نیست... توهم شدید... رفتارهای تهاجمی... برای ترک بستری شده...

سپس نیم نگاهی به لرد که رو به رویش نشسته بود، انداخت. چهره ی بر افروخته و عصبانی و چشم های آتشین لرد، کمی او را می ترساند.
_ سرخی چشم ها... هممم... احتمالا مصرف حشیش داشته... خب ... آقای ارباب! شما تابحال سابقه ترک داشتین؟

_ خیر! نداشتیم! وقتی معتاد نیستیم سابقه ترک هم نداشتیم! ولی یک دایی داشتیم... مورفین... چندبار خواستیم ترکش بدیم؛ نشد... الان چند وقته نمیدونیم کجاس...
_ پس داییت معتاد بوده... اون اولین بار مواد دستت داد؟

ولدمورت غرید.
_ نخیر! دایی ما چیزهاشو به هیچکس نمی داد! حتی به ما که ارباب بودیم هم نمی داد. روشون حساس بود...
_ که اینطور... پس از کی معتاد شدی؟
_ باز میگه معتاد... ما معتاد نیستیم مشنگ! حالا میفهمیم چرا به شما میگن «مشنگ» ! واقعا که مشنگی مشنگ!!
_ باشه... معتاد نیستی... گفتی اربابی! ارباب کیایی؟
_ کلاً اربابیم! ارباب همه ایم! اما بیشتر ارباب مرگخوارامونیم!
_ مرگخوار... چه اسم جالبی... خب پس الان مرگخوارات کجان؟

لردسیاه نمی دانست. شاید برای اولین بار بود که قدر مرگخوارانش دستش آمده بود. احساس می کرد باید دلش برای مرگخوارانش تنگ شده باشد. ولی او احساس نداشت.دل هم نداشت. توی بد مخمصه ای گیر کرده بود. باید خودش راهی برای نجاتش میافت. اما بدون چوب دستی اش چگونه؟ ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد.

او قدرت نفوذ در ذهن هری پاتر را داشت. شاید می توانست با یک رویای ساختگی او و محفلی ها را به اینجا بکشاند. شاید مرگخوارانش نیز این گونه از جایش مطلع می شدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1396/8/13 16:28:29
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1396/8/13 18:55:04
?Why so serious
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: شنبه 13 آبان 1396 01:11
نمایش جزئیات
آفلاین
پوكر فيسى بلاتريكس، دوام چندانى نياورد.
-دوبار بهتون خنديدم پررو شديد؟! درستتون ميكنم. وايستيد...!

با خارج شدن چوبدستى بلاتريكس، ملت دو پا داشتند و هر كدام چندين پا از پاهاى به جا مانده از آراگوگ(درود سالازار بر او باد) را قرض كردند و فرار را به قرار ترجيح دادند.
بلاتريكس نيز لبخند مرموزى زد و اكسيو كنان، چراغ را برداشت. اما ريسمان چراغ، بسيار طولانى و دراز بود و دور نردبان پيچيد.
نردبان لرزش هاى خطرناك و هكتور گونه اى از خودش نشان داد.

-هى... نلرز! بهت ميگم نلرز... حس افتادن دارم... نلرز...الان ميوفتم... نلــ...آخ!

به صورت نرمال، هنگامى كه شخصى از روى نردبان بيوفتد، در اولين قدم اقدام به معاينه خود ميكند... اما شخص مورد نظر ما، بلاتريكس لسترنج بود. او پس از كسب اطمينان از عدم وجود شاهدي بر صحنه، كروشيويى روانه نردبان كرد كه باعث ترك خوردن يكى از پايه هاى آن شد. و سپس به لعن نفرين زمين و زمان پرداخت.
-هكتور تسترال شى به حق رداى ارباب... خلوت تنهاييت جلو چشمت ريز ريز شه دلفى... قهردونات رو با دست خودم به سيخ بكشم ليسا... اون محفل رو سرت خراب شه دامبلدور...

هيچوقت هم معلوم نشد دامبلدورى كه در آن لحظه كلاه منگوله دارش را سر كرده و مشغول خوردن آبنبات ليمويي بود، دقيقا چه تقصيرى در افتادن بلاتريكس داشت!

بالاخره بلاتريكس كه موفق به رهايي از لا به لاى ريسمان چراغ شده بود، از جايش بلند شد و تصميم گرفت به كار ساير مرگخواران سركشى كند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: جمعه 12 آبان 1396 22:17
نمایش جزئیات
آفلاین
چندی بعد لرد سیاه رو باز میکنن.
-ولمان کنید.ما اربابیم.با چه حقی ما رو هرکجا که دلتون میخواد میبرین؟
-حقی به نام حق لینی بلدان چر.
-لینی بلدان چر دیگه چه چیزی است؟نکنه لینی خودمان این دستور هارو داده؟اگه لینی رو گیر نیاوردیم.

در این هنگام که لرد سیاه در حال اعتراض کردن، بودند.مدیر کمپ ترک اعتیاد با سرعت میاد و خودشو به زور وارد سوژه میکنه.
-اینجا چه خبره؟
-اینجا ماییم که سوال میپرسیم.بدیم مرگخوارانمان تیکه تیکتان کنن؟
-وضع بدتر از اونیه که فکرشو میکردم.زود به بخش جی پی اس تی آر منتقلش کنید.

در این هنگام در خانه ی ریدل:
بلاتریکس خونه ی ریدل رو میخواد، چراغ کاری کنه و بالای نردبون رفته.
-گویل اون چراغ رو به من میدی؟
-نهه.استاد آستوریام رفته.ایشون این چراغارو خیلی دوست داشتن.من نمیتونم به این چراغا حتی نگاه کنم.
-لیسا تو بده.
-چراغ با من قهر کرده و روشن نمیشه.منم باهاش قهر کردم نمیخوام حتی بهش نزدیک شم.
-خوب تا به برق وصل نشه که روشن نمیشه.
-به هر حال من دیگه قهرم.معذرت خواهی هم فایده ای نداره پس تلاش نکن.
-دلفی...
-حرفشم نزن...این چراغ خلوت تنهاییم رو روشن میکنه پس دشمن منه.
بلاتریکس:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Im a haffley
Where words fail, music speaks.تصویر تغییر اندازه داده شده
🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶
just lord
تصویر تغییر اندازه داده شده