جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  287 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مرداد 1399 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور موتویوما

تکلیف


-اینا چی بودن؟ دوردویل؟ دردویل ؟ دوردوران؟آهان! دروید. حالا باید با این دروید ها چیکار کنم؟

زاخاریاس که در مدت کلاس مجازی خواب بود و فقط چیز های مبهمی از کلاس شنیده بود سعی میکرد تکلیف روز گذشته را به یاد آورد. کنترل......گیاه......حیوانات......کاهن...... این ها تنها چیز هایی بودند که از کلاس روز گذشته یادش میامد. با خود فکرکرد:
-تکلیف کنترل حیوانات بود؟ آره انگار! پروفسور نگفت که چجوری کنترل کنیم. وللش حداقل میگم تلاشمو کردم.

به چشمان سوسکی زل زد و فریاد زد:
-تو تحت نظارت من هستی. هر کاری که بگم میکنی و هر کاری که نگم نمیکنی.

در کمال تعجب سوسک بلند شد و روی دو پا نشست. دهن زاخاریاس از تعجب باز مانده بود. رو به سوسک کرد و گفت:
-بپر تو اب و شنای قورباغه کن!

سوسک در اب پرید و تا ته برکه را شنای غورباغه رفت. احساس های شیطانی از ته وجود زاخاریاس فوران کرد و گفت:
-دیگه وقتش شده نشون بدم نظارت دست کیه.

وزارت سحر و جادو

تروارز وزیر رو به روی مریدانش نشسته بود و درس آسلام میداد. با هر کلمه حاجی، مریدانش صلوات میفرستادند و بلند میشدند و سپس مینشستند. هنگام صحبت از امر به معروف صلوات میفرستادند. هنگام نهی از منکر صلوات میفرستادند. حتی هنگام صحبت از تولی و تبری هم صلوات ختم میکردند تا جایی که تراورز عصبانی شد و ختم جلسه را اعلام کرد. همه مریدان به سمت در خروجی را افتادند که تیری پنجره وزارت را شکافت و کله تراورز را به دیوار مقابل متصل کرد. مریدان وحشت زده به دور او جمع شدند. به نامه ای که به تیر بسته شده بود نگاه کردند که روی ان نوشته شده بود.

نقل قول:
لازم باشد از این هم نزدیک تر میشویم. وزیر اسمیت.


اصطبل خانه ریدل ها

تام بدون توجه به هیاهو های جامعه جادوگری در اصطبل خانه ریدل ها مراقب تسترال های ارباب بود. صدای در امد. تام به سمت در رفت و در را باز کرد. از دور سایه فرد با ابهتی نمایان بود که جلو و جلو تر میامد.
-ارباب بالاخره من میتونم بیام خونه؟ به من اجازه ورود دادید؟
-بله تام. به ما نزدیک تر شو تا تو را در آغوش بگیریم.
-وایسا ببینم، در آغوش بگیری؟ تو ارباب نیستی!

تی از دست زاخاریاس لغزید و روی کف اصطبل افتاد. کله گابریل به تی چسبانده شده بود.زاخاریاس گفت:
-اه لعنتی! قرار نبود اینجوری بشه. سلام پدرام! به جهنم اسمیتی خوش اومدی!
-ههه اینو نگاه. اینقدر گنده شدی که جهنم درست کردی؟ بلیطش کو پس؟
-بس کن تام!
- آقای اسمیتو نگاه! مثلا چیکار میخوای بکنی؟
-میگم بس کن.
-اگه نکنم میخوای چیکار کنی؟ شناسه من رو حذف کنی؟ منو اینقدر نخندون.
-اگه من گابریلو کشتم کشتن تو برام راحت تره.
-بازنده، بازنده، بازنده ، بازنده!
-خفهههههههههههههه

صدای فریاد زاخاریاس در کل اصطبل وسیع پیچید. دیگر صبرش تمام شد. با اشاره او لشکر پیکسی ها تمام بدن او را با خود به جای دوری بردند. اما در راه زاخاریاس گفت:
-یک لحضه وایسین.

با اشاره او لشکر پیکسی ها ایستادند. زاخاریاس خنجری ورداشت و زبان تام را قطع کرد. گفت:
-حالا ببرین و بدین به برقکا تا خاکش کنن.

وزارت سحر و جادو 1 ماه بعد

همین چند دقیقه پیش پیام رسانهای بارگاه ملکوتی خراج بارگاه را پرداخته و رفته بودند. اکنون که تمام دولت های اروپایی با زاخاریاس اسمیت، فرمانروای حیوانات پیمان صلح بسته بودند دیگر جنگ تمام شده بود. اما نه برای زاخاریاس . او هنوز اندیشه این را داشت که فرمانروایی خود را گسترش دهد. وزارت سحر و جادو ژاپن به او اعلان جنگ داده بود و زاخاریاس در حال گسترده کردن لشگر حیوانیش بود.
-تق تق.
-بیا تو.

سدریک خدمتگزار او وارد اتاق شده بود.
-باز هم درخواست خواب میخوای سدریک؟
-اما ارباب من 3 روز تمامه که نخوابیدم.
-گفتیم نمیشه سدریک.

سدریک ناراحت و غمگین به سوی الونکش بر میگشت که ناگهان با دمپایی برگشت و روی سر و کله زاخاریاس زد:
-تنبل پاشو کلاست دیر شده. دیگه چقدر میخوابی؟

به طور عجیبی صدای سدریک شبیه صدای مادرش بود. چشمانش را باز کرد و مادرش را بالای سرش دید.
-کلاس آنلاینت ده دقیقس شروع شده تنبل خان. الان باید کارای که کردیو کنفرانس بدی. مرلین رو شکر کن من برات حاضری زدم.

زاخاریاس به سرعت به سمت گوی جادویی رفت تا چیزی سر هم کند و تحویل پروفسور بدهد.

سوال امتیازی

کلاس آنلاین مگه بدی هم داره؟ قشنگ میتونی روی تختت لم بدی و کلاسو از روی تختواب گوش کنی. خوب یاد نگرفتی هم بگی تقصیر کلاس های مجازی بوده. تازه امتحانا هم با هم تو گروه جلگرامی «گروه تقلب هافلپاف» با همفکری هم دیگه حل میکنی . بیست با کلاسای انلاین تو مشتته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مرداد 1399 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه اول کلاس تاریخ جادوگری

نویل بار دیگر سراغ گیاهان جادویی هاگوارتز رفت.
تکلیف این جلسه ی کلاس تاریخ جادوگری اشنایی با دروید درون بود و نویل سعی داشت دروید درونش را در گیاهان پیدا کند.
گیاهان را وارسی کرد اما امکان نداشت موفق شود.

ظاهرا چیزی توجهش را جلب نکرد و بار دیگر در متن درس غرق شد: "اگر دروید ها به اندازه کافی قدرتمند بودند میتونستند به حیوانات تغییر شکل بدهند."

ساعاتی با خود فکر کرد:
- شاید بتونم به گیاهان تغییر شکل بدهم.
ناگهان مهر گیاه توجهش را جلب کرد.
این بار دستانش را بالا گرفت و گفت:
- ای مهر گیاه به غول تبدیل شو!

تنها تفاوت در مهر گیاه این بود که حالا دست نویل را گاز گرفته بود و نویل جیغ کشید.

بار دیگر نویل با عصبانیت گفت:
- ای موجود احمق به غول تبدیل شو!

ای وای باور نکردنی بود!
وزغ نویل به غول تبدیل شده بود!

در طول تاریخ این اولین وزغ غول نما بود ولی کسی باورش نمیشد که نویل در این کار دست داشته.

-----------------------'-'-'-'-'-'-'-'---------
پاسخ به سوال امتیازی:
مزایا : خوابیدن که کلاس تاریخ جادوگری با تکالیفش خواب هم ازمون گرفته.
لازم نیست ردا بپوشیم و با لباس خواب هم میتونیم توی کلاس ها شرکت کنیم.
کسی جز گوی یاد اوری متوجه فراموشی من (نویل)نمیشه
تقلب نمیشه کرد.

معایب: ادم نمیتونه مسخره کنه!
گوی توی مواقع حساس یهو شارژش تمام میشه.
کرم ریختن سخت تر شده.
نمیتونیم وسط کلاس حرف بزنیم.
دوستامونو نمیبینیم که کرم بریزیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1399 13:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
تکالیف:

تصویر تغییر اندازه داده شده
-قسم به سرخی آفتاب! قسم به آبیِ آسمان! قسم به ... اه! یادم شد! گوی فراموشی هم سرخ شد! چی بود؟؟؟ آهان! بعدش باید چهار تا عنصر رو می گفتم! دوباره... قسم به سرخی آفتاب! قسم به آبی آسمان! قسم به وزش باد! قسم به قدرت خاک! قسم گرمای آتش! قسم به پاکی آب! ثورالیسوموریانوفیومُسِرا!
-چی شد؟
-اه! لع‍*‍تی! بازم که نشد!
-ا*‍له! آفتاب سرخه؟ نورانیه!
-آهان باشه! قسم به نور آفتاب! قسم به آبی آسمان! قسم به وزش باد! قسم به قدرت خاک! قسم گرمای آتش! قسم به پاکی آب! ثورالیسوموریانوفیومُسِرا!
ناگهان گوی بلوری جلویم ترکید!
-یک کار بلد نیستی درست انجام بدی! یعنی بلد نیستی حتی با استفاده از عناصر و کمک مادر طبیعت بارون رو به دهکده برگردونی! نکنه می خوای بمیریم؟! بسه خشکسالی!
-زیادی حرف نزن برو گوی خودتو بیار!
-اینم گوی من! دست به دامن ستاره ها شو! درختان خشکیده رو قربانی کن! حتی انسان های دیگرو قربانی کن* که دیگران زنده بمونن!
زانو زدم و گفتم:
-ای مادر طبیعت ما رو نجات بده! قسم به سبزی چمن! قسم به رنگ های گوناگون گل! قسم به خشکی تن درخت!
همینطور که اینا رو می گفتم رنگ ها توی گوی ظاهر می شد. ادامه دادم:
-ثورالیسوموریانوفیومُسِرا!
گوی سیاه شد...
-گاو مقدس رو بیار.
رفت و بعد مدتی برگشت.
-ای گاو مقدس! به داد ما برس! نجاتمون بده! خشکسالی روز به روز داره بیشتر میشه! امسال سیزدهمین سال خشکسالیه و این نحس ترین اتفاقه! ۱۳! از به زبون آوردنش هم میترسم!
گاو تاپاله ای انداخت و رفت...

پایان!
-------------------------------
*در زمان قدیم جزء خرافات مردم بوده است.

-------------------------------
پاسخ سوال امتیازی:
معایب:
اینه که هر وقت دلمون بخواد نمیتونیم مزه بریزیم
نمیتونیم با دوستمون وسط درس حرف بزنیم
نمیتونیم روی گل معلممون رو ببینیم
مزایا:
دیگه بچه ازمون تقلب نمیکنن
هر وقت بخوایم همراه گوشی میریم دستشوئی
اگر سر امتحان به بچه ها نرسونیم دیگه نمیریزن سرمون
هر وقت گشنمون بشه میتونیم هر چی دلمون خواست رو بخوریم
بازم بگم؟ .....
نیازی به نشستن رو صندلی های چوبی خشک نیست و رو کاناپه راحت لم میدیم
دیگه جا میز شلوار ۵۰۰ تومنیمونو پاره نمیکنه و پاهامونم زخمی نمیشه
بازم بگم یا ۳ نمره رو میدین؟
دیگه استادا نمیتونن کتکمون بزنن
زل زل هم بهمون نگاه نمیکنن
نیازی نیست دو ساعت نفسمونو حبس کنیم که یه وقت صدای نفسمون تمرکز استادو خراب نکنه
هنوزم هست ها!
از تشنگی طلف نمیشیم!
بسه دیگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
RainbowClaw


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: شنبه 4 مرداد 1399 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین
لاوندر گوی بلورینش را که ارور" اپراتور خارج شده است" روی آن نقش بسته بود را به گوشه ای انداخت. تکلیف آن جلسه می توانست سخت ترین تکلیف دنیا باشد.
اما قلم پرش را برداشت و روی نزدیک ترین کاغذ پوستی نوشت:
-پروفسور موتویوما!
من موفق شدم در شبانگاه امشب دروئید درون خود را بیدار کنم. من توانستم با جذب نیرو از ماه،ستارگان را به رنگ سبز در بیاورم! این عکس را ضمیمه کردم تا شما هم ببینید
قلمش از حرکت ایستاد.این چرت و پرت ها چه بود که نوشته بود؟ از کجا عکس ستاره سبز می آورد و ضمیمه نوشته می کرد؟ ای خاک بر سر بلف زنش که برای رو کم کنی هرماینی هر کاری می کرد.
اما فکری به ذهنش رسید.چرا که نه؟شاید واقعا می توانست دروئید درون خود را بیدار کند!

سه ساعت چهل و پنج دقیقه ی بعد- مرز جنگل ممنوعه.

-ای ماه تابان! ای ماااه نورااانی! ای ماه!هوی! به من نیرووو بدهههه!نییروووو! تا ستاره هارو سبز کنم!
-چند ساعته اری عربده می زنی لاوندر؟
-تو؟تو اینجا چیکار می کنی هرماینی؟
-دنبال تو می گردم. یه ساعته اینجا وایسادم.بیخیال،تو از پس اینکارا بر نمیای!
-مگه خودت بر میای؟
-آره!
-ثابت کن!

هرماینی با پوزخندی انگشتانش را به سمت آسمان گرفت و همزمان با جرقه ی سبز رنگی،تمام ستاره ها سبز شدند.
-دیدی لاوندر؟لاوندر!

کاری از دستش برنیامد چون لاوندر عکسی از آسمان گرفته و گریخته بود.او عکس را ضمیمه کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: جمعه 3 مرداد 1399 14:01
نمایش جزئیات
آنلاین
تدریس کلاس تاریخ جادوگری تاتسویا موتویاما
جلسه ی اول



دوشیزه موتویوما بسیار استادوار مقابل گوی جادویی نشسته بود تا در ترم مجازی هاگوارتز شرکت کند. موهایش را شانه کرده بود و بولیز فرم همیشگی اش را پوشیده این چیزی بود که شاگردانش از پشت گوی هایشان می‌دیدند. چیزی که نمی‌دیدند، پیژامه ی قلب دار و دمپایی های خرگوشی سامورایی بود.

- استاد صداتون قطع شده؟

تاتسویا با کاتانا ضربه به سر گوی زد و پرسید:
- حالا چی، شونن و شوجو ها*؟
- نه هنوزم صداتونو نداریم!

تاتسویا کتاب بزرگ و سنگین "دست‌نوشته‌های دروئیدی (druid) از قبیله ی سلت که نوشتن بلد نبود" را کنار گذاشت و گوی را چرخاند. سرش به قدری پر از مطالب مربوط به جادوگران سه هزار سال پیش بود که نفهمید چطور سربه‌سرش گذاشته اند و چطور پیژامه ی قلب‌دارش را با تک تک جادوآموزانش ‌به اشتراک گذاشته!

- لاوندر؟ من صدای استاد رو نمی‌شنوم!
- آره شیلا، من حتی صدای تورو هم نمی‌شنوم!

سامورایی ناسزای بدی به زبان بیگانه ای گفت و صورتش را به گوی چسباند، نفس عمیقی کشید و با تمام وجود فریاد زد:
- هنوزم مشکل داره؟

تمام گیاهان هاگوارتز خشک شدند و شیشه ها شکستند. دانش‌آموزان دیگر نمی‌خواستند این شوخی را تکرار کنند. تاتسویا با رضایت روی تختش آرام گرفت و به حرف‌هایش ادامه داد:
- همونطوری که گفتم، هر جلسه از جادوگران سه هزار سال پیش به سمت زمان خودمون پیش می‍ریم. درس امروزتون درمورد دروئیدهاست. درمورد دروئیدها ممکنه خیلی اطلاعات داشته باشید. اما کاتانا میگه سر این کلاس باید هرچی قبلا یاد گرفتین رو بریزین دور و به حرفای اون گوشی بدین، مفهومه؟

قطعا مفهوم بود چون تاتسویا بدون مکث، ادامه داد:
- درویدها، جادوگرایی بودن که قدرت خودشون رو از طبیعت و عناصرش می‌گرفتن. مسائلی مثل روز و شب، محیطی که توش بودن و زمانی از سال که میخواستن جادو کنن، روی قدرتشون تاثیر می‌گذاشت. اونا با حیوانات رابطه ی خیلی خوبی داشتن و بهشون احترام می‌گذاشتن. اگه به اندازه ی کافی قدرتمند بودن، می‌تونستن به حیوانات تغییر شکل بدن. مراسم‌های خاص برای شفای مریض‌ها یا پرباری محصولات مزارع برگذار می‌کردن.

هشدار "شارژ گوی شما درحال اتمام است" تاتسویا را وادار کرد حرفش را کوتاه کند.

- خب عزیزانم، به عنوان تکلیف برای هفته ی آینده ازتون رول می‌خوام. منتهی... شاید یک‌سریاتون تمام رول رو نخونده باشین و فقط اومده باشین که تکلیف رو بخونین، پس درکمال تاسف یک مقدار هم ادامه خواهم داد که فکر نکنین کلاس های مجازی رو میشه با خود به کنار شومینه برد و تخمه شکست و گوش داد.
امیدوارم شنیده باشید که می‌گن "بهترین راه یادگیری، تجربه کردنه!" به همین دلیل ازتون می‌خوام بهتون یه بلیت بدم!
یه بلیت برای سفر به زمان و مکانی که بتونین با دروئید درونتون آشنا شین! توی یک رول، به شیوه ی دروئید ها و کاهن های هزاره های گذشته جادو کنین. بهترین راه استفاده از خلاقیت، اینه که خودتونو محدود نکنین!
ازتون می‌خوام که تو این جلسه، خودتون رو به چوب دستی محدود نکنین. با قدرت ستاره‌ها، درختا رو از ریشه دربیارید و با کمک گرفتن از ماه کامل، جهت حرکت رودخونه هارو تغییر بدین.
یا حتی ساده‌تر... با حیوونا معاشرت کنین، مشکلاتشون رو حل کنین، به عنوان دروئید قبیله‌تون، مریض هارو درمان کنین.
اینحا باید به ذهنتون یاد بدین که محدودیتی برای تصوراتش قائل نشه. طنز و جدی بودن رولتون هم به اختیار خودتونه.

پ ن: سوال امتیازی) معایب و مزایای شرکت در کلاس های مجازی را ذکر کنید. (3 نمره)

به امید دیدارتون در هفته ی آینده، تاتسویا.


________________
شونن و شوجوها: پسران و دختران جوان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 6 شهریور 1396 21:11
نمایش جزئیات
آفلاین
نمرات جلسه آخر تاریخ جادوگری


ریونکلاو

نولا جانستون: 27.5

نقل قول:
صدای زیری که با حباب از دهان کابوس نولا بیرون اومد باعث دلپیچه اش شد :

_فرمانده مارکوس خیلی وقته منتظرته! انقدر این دور و بر پرسه نزن، می دونی که زردمبوها خوششون نمیاد تو محدودشون بری!


اول در مورد لحن پستت... لحن پستت دوگانگی داره. اوایلش اومدی محاوره ای نوشتی، بعد یهو رفتی کتابی کردیش. نکن اینکارو، یا کاملا محاوره ای بنویس، یا کاملا کتابی.

و در مورد لینک دادن... تا حد امکان سعی کن کم از لینک توی پستت استفاده کنی، اگرم استفاده کردی از کدش استفاده کن که بالای همین کادر نوشتن پست هست. ظاهر پستت خراب نشه اینطوری.

دیالوگ رو از گویندش جدا نکن نولا.

صدای زیری که با حباب از دهان کابوس نولا بیرون اومد باعث دلپیچه اش شد :
_فرمانده مارکوس خیلی وقته منتظرته! انقدر این دور و بر پرسه نزن، می دونی که زردمبوها خوششون نمیاد تو محدودشون بری!


لادیسلاو زاموژسلی: 30

حرفی ندارم.

پنه لوپه کلیرواتر: 26

اندکی اینتر... سحر نزدیک است.

در مورد دیالوگ نویسی و ظاهر دیالوگ ها...

نقل قول:
پنه لوپه گفت:نه ...خب فکر کنم ، یه جورایی...خب ،اره.
لب خند لینی پهن ترشد :سه تا جواب به من دادی .هیچ وقت نذار دیگران فکر کنن به یه سوالی جواب کامل ندادی .


به این شکل بنویس:

پنه لوپه گفت:
- نه ...خب فکر کنم ، یه جورایی...خب ،اره.

لب خند لینی پهن ترشد:
- سه تا جواب به من دادی .هیچ وقت نذار دیگران فکر کنن به یه سوالی جواب کامل ندادی .


سوژه پردازیت ولی خوب بود. روی ظاهر پستت خیلی کار کن. چون سوژه پردازی خوب باشه، ظاهر خراب باشه، خواننده عمرا ادامه نمیده رول رو تا تهش. ولی اگر ظاهر خوب باشه، سوژه پردازی هم همزمان خوب باشه، طول رول از تالار ریونکلاو تا دخمه ها هم باشه ملت میخوننش. چون جذبش میشن.

لایتینا فاست: 30

به به.

هافلپاف

آملیا فیتلوورت: 28.5


نقل قول:
فلش بک به ربع ساعت پیش


این تیترهارو بهتره که بولد یا ضخیم کنی. مشخص بشه که تیتر هستن و نه جزئی از توصیف.


نقل قول:
خب معلوم است وقتی پای وسایل س


چی بود این دقیقا؟

یک دور قبل از ارسال، رولت رو بخون آملیا. باعث میشه خیلی از اشتباهاتت رفع بشن.
یکم رولت رو حس میکنم عجله ای نوشتی. زیاد وقت نذاشتی انگار روش.

جسیکا ترینگ: 29

نقل قول:

-آی کیو میگم اینجا چیکار داری؟داری واسه من عنگلیسی حرف میزنی؟فهمیدم بلدی!
-اهم...شما فارصی بلد بودید؟خب ببخشید.اهم.. چیزه میشه تو یکی از جشن های سنتیتون شرکتم بدید بلکه این تکلیف و انجام بدم بره؟


عنگلیسی؟ فارصی؟ نکن اینکارو! غلط ننویس! اینجا هم که اصلا نیاز نبوده غلط نوشتن!

اینجا لینک گذاشتن مشکلی نداشت توی پستت. چون باعث شد خواننده بهتر متوجه شه، حواسش هم پرت نشد.

عالی بود آخرش. غافلگیرم کردی حسابی!

دورا ویلیامز: 28.5

نقل قول:
در کمد خود را باز کرد و به جستجوی لباسی درخور جشن،اما رسمی گشت.

_تا کی باید با این مشکل انتخاب لباس سرو کله بزنم اخه؟


بین دیالوگ و گویندش فاصله ننداز. این فاصله انداختن در حکم جدا کردن والدین و فرزنده. گناه داره. اینطوری باید نوشته میشد اینجا:

در کمد خود را باز کرد و به جستجوی لباسی درخور جشن،اما رسمی گشت.
_تا کی باید با این مشکل انتخاب لباس سرو کله بزنم اخه؟


نقل قول:
و خود جواب سوال را داد.

_تا وقتی به لباس ابدیت برسی.


اینجا هم همون شکل.


گریفیندور

آرتور ویزلی: 30

فکر نکنی این آخر پیشرفتت هست ها... جا واسه پیشرفت هنوز داری. خیلیم داری.

آلیشیا اسپینت: 28

نقل قول:
-حالا چیکار کنم اخه !؟مراسم خاکسپاری کدوم موجود بوقیو بنویسم من!؟؟


از علائم نگارشی مثل علامت سوال یکبار استفاده کنی کافیه. تعداد بیشترش جمله رو سوالی تر نمیکنه اصلا و ابدا.
سوژه پردازیت خوب بود. جالب بود.

پروتی پاتیل: 30

لذت بردم از خوندنش.

آنجلینا جانسون: 30

همون که به آرتور گفتم... خوب شدی، ولی جا داری برای عالی شدن.

کتی بل: 30

رماتیسمت خیلی زیاد شده کتی... خیلی.

مینروا مک گونگال: 26.5

خیلی جای کار داشت مینروا... خیلی. مشخصه عجله ای نوشته بودی.

نیوت اسکمندر: 30

مدت طولانی ای ننوشته بودی چیزی. ولی خوب موندی ها. آفرین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1396/6/6 21:45:03
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1396/6/7 13:09:20
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: یکشنبه 5 شهریور 1396 23:54
نمایش جزئیات
آفلاین

تکلیفتون از این قراره که میرید سر وقت مردم دریایی... به صورت یک رول، در یکی از مراسماتشون شرکت میکنید. یکی از آیین هاشون. یا حتی از تاریخشون بنویسید. آداب و رسومشون. اصلا اینکه چی شد که شدن مردم دریایی! نیازی نیست شخصیت خودتون داخل رول حضور داشته باشه حتی. یا میتونه حضور داشته باشه. نحوه رفتنتون به تاریخ و اینارو هم شرح بدید. جزئیات کامل یعنی! سی نمره هم داره.


باسلام خدمت به پروفسور اسکمندر
از جنابعالی دعوت میشود که در کنفرانس"هم اندیشی درباره آبدهی گیاهان دریایی و تاثیر آن بر اخلاق هیپوگریف پلکسی پوس" در تاریخ 27 آگوست به عنوان سخنران شکرت کنید.


نیوت از خوشحالی نامه را به زمین انداخت و خودش از خوشحالی به دنیای عرفانی ذهنی اش فرو رفت. او برای اولین بار اسم "هیپوگریف پلکسی پوس" را می شنید واین یعنی یک موضوع دیگر برای کتابش پیدا شده است.

27 آگوست
نیوت آن روز صبح زود بیدار شد و به حمام رفت و دوش گرفت. سی دقیقه طول کشید تا بتواند لباس زیبایی را برای خودش انتخاب کند سپس مسئله ای دیگر این بود که با کدام تسترالش به سالن اجلاس برود.

پس از چند دقیقه سکه انداختن به این نتیجه رسید که کویین بی اش برود. نیوت سوار کویین بی شد و او را در مود "مردم دریایی" گذاشت. از اطراف کویین بی کیسه های هوا بیرون آمد و وی را به شکل هاورکرافت کرد.

3ساعت بعد
نیوت به سالن رسید. او استرس داشت. متنی که اماده کرده بود را برای چندمین بار مرور کرد. در همین زمان صدای مجری سالن آمد که میگفت:
-از جناب آقای اسکمندر دعوت میشود تا برای ما سخنرانی کنند.

در همین زمان که نیوت بالای صحنه رفت و متنش را روی تریبون گذاشت. نیوت خشکش زده بود. او اصلا دقت نکرده بود از جوهر های مشنگی استفاده کرده است. جوهر هایش بر روی برگه پخش شده بود. صفحه ابی جلوی رویش بود. مغز نیوت هم برای بار اول قفل کرده بود. او حرف هایش را یادش رفته بود. به همین خاطر حیله ای به کار برد و گفت:
-من امروز اومدم که فقط تحسین کنم این کار شمارو.... از شدت خوب بودن نتونستم درباره این کارتون چیزی بنویسم و فقط خط خطی کردم.

سپس صفحه را بالابرد و ملت پوکرفیس مابانه به اون نگاه میکردند. نیوت ادامه داد:
-مادر بنده پرورش دهنده هیپوگریف بودن. من از زمان بچگی با هیپوگریفا دوست بودم. با هم قایم باشک بازی میکردیم. از زمانی که گیاهان دریایی آبدهی میشوند اخلاق هیپوگریف ها هم بهتر شده.

سپس گریه کرد. مردم دریایی پوکرفیسانه به او نگاه کردند. نیوت که فهمید کسی احساساتی نمیشود گفت:
-واقعا شما مردم دریایی خیلی محبت کردین که اینکارو کردین. اصلا من عاشق رفتار شما شدم ومیخوام اینجا زندگی کنم.

مردم خوشحال شدند وخندیدند وبرای اون دست وهورا میکشیدند. در همین زمان مسئول سالن با خوشحالی پیش نیوت امد و گفت:
-آقای اسکمندر...تبریک میگم مردم شما رو به عنوان شهروند رسمی قبول کردند.
-چطوری؟
-هیچی چرخ های هیپوگریفتونو در اوردند و هیپوگریفتونو به سمت بالای دریا فرستادند. الان شما تا ابد در اینجا زندگی میکنین.

نیوت مردد ماند. نمیدانست برای خودش غصه بخورد یه کویین بی اش که بی چرخ شده است. او قربانی سنت های زشت مردم دریایی شده بود که ان ها را به دریایی تبدیل میکرد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1396/6/5 23:57:33
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1396/6/5 23:59:34
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: یکشنبه 5 شهریور 1396 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیفتون از این قراره که میرید سر وقت مردم دریایی... به صورت یک رول، در یکی از مراسماتشون شرکت میکنید. یکی از آیین هاشون. یا حتی از تاریخشون بنویسید. آداب و رسومشون. اصلا اینکه چی شد که شدن مردم دریایی! نیازی نیست شخصیت خودتون داخل رول حضور داشته باشه حتی. یا میتونه حضور داشته باشه. نحوه رفتنتون به تاریخ و اینارو هم شرح بدید. جزئیات کامل یعنی! سی نمره هم داره.


آرسینوس تکلیف رو گفت و رفت. بچه ها موندن با یه بدبختی جدید. مینروا خیلی آروم و با خونسردی تمام وسایلش رو جمع کرد و از کلاس رفت بیرون. کنار دریاچه رفت و وقتی مطمئن شد که کسی دور و برش نیست، ناراحتی خودش رو آشکار کرد:
-من نمیتونم برم داخل آب. چون من مثل یه گربم. از آب متنفرم. حالا چیکار کنم؟

کمی فکر کرد. اما هیچ راهی به ذهنش نرسید. بیشتر فکر کرد. ولی فایده نداشت. تصمیم گرفت که دلشو به دریاچه بزنه و بره داخل آب . تمام سعیشو کرد و بالاخره وارد آب‌ شد. قبل از اینکه داخل آب بشه از گیاه آبشش زا استفاده کرده بود. خیلی آروم پایین رفت . چشماشو بست تا از ترسش کم بشه. ثانیه ای گذشت و بعد چشمانش رو باز کرد. حالا زیر آب بود. احساس سبکی میکرد. از چوبدستیش کمک گرفت چون شنا بلد نبود.

یکم که پایین رفت، زیبایی دریاچه رو دید. از این همه زیبایی به وجد آمده بود . کم کم به محل زندگی مردم دریایی رسید. چیزی که می دید باور نکردنی بود. چیزی شبیه به یک مراسم. مردم دریایی جمع شده بودن و به نظر داشتن میرقصیدن. مینروا جلوتر رفت تا از نزدیک مراسمشون رو ببینه. براش جالب بود. اونها یه مراسم ازدواج گرفته بودن و داشتند شادی میکردن. مینروا حدود دو ساعت زیر آب بود و تمام جزئیات مراسمشون رو دید. از رقص و شادیشون گرفته تا نوشیدنی دریایی و مراسم شامشون.

احساس کرد که نمیتونه نفس بکشه. فورا با کمک چوبدستیش به سطح آب اومد. از آب بیرون اومد و با اینکه سر تا پاش خیس بود به سمت کلاس تاریخ رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

#اتحاد_گریف
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: یکشنبه 5 شهریور 1396 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیفتون از این قراره که میرید سر وقت مردم دریایی... به صورت یک رول، در یکی از مراسماتشون شرکت میکنید. یکی از آیین هاشون. یا حتی از تاریخشون بنویسید. آداب و رسومشون. اصلا اینکه چی شد که شدن مردم دریایی! نیازی نیست شخصیت خودتون داخل رول حضور داشته باشه حتی. یا میتونه حضور داشته باشه. نحوه رفتنتون به تاریخ و اینارو هم شرح بدید. جزئیات کامل یعنی! سی نمره هم داره.

دوربین بیکار و بی عار داشت واسه خودش در اطراف مدرسه میچرخید تا بلکه بتونه یه بخت برگشته ای رو اون وقت روز سوژه کنه. دوربین گشت و گشت و گشت تا اینکه بالاخره یه نفرو پیدا کرد...کتی بل!

دوربین خیلی مشتاق سوژه کردن کتی بل نبود. هر بار که کتی رو سوژه کرده بود کلی خسارت بهش وارد شده بود. ولی از قرار معلوم انتخاب دیگه ای نداشت.
در نتیجه زوم کرد روی کتی که یه طناب بسته بود به یه محفظه شیشه ای بزرگ و با بدبختی اونو میکشید. ظاهرا پاک فراموش کرده بود جادوگره و میتونه برای حمل کردن یه شیشه ی بزرگ مشنگی از یه ورد ساده استفاده کنه. به هرحال دیوونه بود دیگه!

دوربین زوم میکنه؛ بیشتر زوم میکنه؛ خیلی بیشتر زوم میکنه؛ دوربین میرسه به زیر ابروی کتی که برداشته نشده و اینجاست که خانوم فیلمبردار که قبلا ها مرد بود ولی برای اینکه آسلام به خطر نیافته، خانوم شده، اظهار نظر میکنه:
_نوچ نوچ، کتی دیوونه ای باش ولی بهداشت فردیتو رعایت کن.

خانوم فیلمبرداربا احساس تهوع روشو از اون منظره برمیداره. دستشو دراز میکنه و سوهان ناخونشو میگیره و مشغول میشه بلکه چیزی رو که دیده فراموش کنه ولی افاقه نمیکنه. برای همین یه شیشه سم سر میکشه و یه گالن بنزین خالی میکنه رو سرش و یه طناب میندازه گردنش تا خودشو از برج ستاره شناسی پرت کنه پایین.اما کتی بدون توجه به عز و جز کادر فیلمبرداری برای بی خیال کردن فیلمبردار، به هن و هون کردنش در راستای کشیدن شیشه ادامه میده.
آنجلینا از گوشه ی شمال شرقی کادر وارد میشه و بی حوصله به سمت کتی میره.
_کت کت این چیه؟

چند روزی بود آنجلینا کتی رو کت کت صدا میکرد، اونم فقط برای اینکه کتی با یه آزمایش ناموفق پرش از ارتفاع، صاف روی گربه ی مورد علاقه ی آنجلینا فرود اومده بود و گربه ی مرحوم هم جا در جا به دیار مرلین شتافته بود.
کتی بی تفاوت یه هن گفت و بعد گفت:
-میخوام برم تو دریاچه.
_چی؟ چیکار کنی؟ مگه خل شدی؟

آنجلینا اگر اون لحظه یکم فکر میکرد متوجه میشد که در پرسیدن این سوال زیاد دقت به خرج نداده. اصولا نیازی نیست از دیوونه ها پرسید مگه خل شدی؟

کتی دوباره با تاکید گفت:
_میخوام... برم... تو... دریاچه...

_یا مرلین! چی جوری؟

_وای با یه فکر فوق العاده!

کتی دست از هل دادن جعبه ی شیشه ایش برداشت و گفت:
_ میخوام برم تو جعبه ی شیشه ای بعد نیگا یه کپسول اکسیژن مشنگیم دزدیدم.سوار این که شدم میپرم تو دریاچه بعدشو دیگه نمی دونم چی میشه.

آنجلینا:

_ پس برو اونور مزاحم سر راهم نشو.

_ ولی کت کت!

کتی بی توجه به آنجلینا که نفس کشیدن هم یادش رفته بود و عوامل پشت صحنه اومدن با احیای خاک بر سری بهش نفس رسانی کردن به هل دادن جعبه اش ادامه داد.

یک ساعت بعد کنار دریاچه

آنجلینا نصف هاگوارتز رو خبر کرده بود آما اشتباه کرده بود. کتی یه دیوونه است؛ کتی یه دیوونه ای فراتر از دیوونه است و شما حتی اگه کل جمعیت هاگوارتز هم باشید جلوی یه دیوونه نقطه هم نیستید.یعنی نقطه از شما ارزشش بیشتره.

در حالکه چرنده و پرنده اطراف دریاچه جمع شده بودن و بعضا تخمه میشکستن و یه سری نکات ایمنی رو به کتی گوشزد میکردن، کتی سرخوشانه سوار جعبه ی دو در دوی شیشه ایش شد و درشم با چسب آکواریوم که اینم معلوم نبود از کدوم مشنگ کتی زده ای دزدیده بود؛ بست!
بعد از چند ساعت یادش اومد که در کمال تعجب یه ساحره است! چوبشو از جعبه ای که تو جیب پشتی شلوارش بود درآورد و با جیغ جیغ وردی خوند؛ کسی نشنید کتی چی گفت. ولی چیزی که بیشتر از همه تعجب ملتو برانگیخت این بود که ورد کتی کار کرد. شیشه بالا رفت، خیلی بالا رفت. شیشه وسط آسمون که وسط دریاچه هم بود از قضا ایستاد و وسط نفس های حبس شده ی هاگوارتزیا و عوامل پشت و جلوی صحنه، شیشه پرت شد پایین.

گرومـــب....فـــــیش!


جعبه شیشه ای مثل تایتانیک به آرومی توی دریاچه فرو رفت. ظاهرا طلسم کتی خیلی هم خوب کار نکرده بود. ولی حرکت دیوانه وار کتی به شدت به نفع مون شد. چون همه ی جمعیت نفس مصنوعی لازم شدن و مون با خوشحالی خیلیا رو بوس کرد؛ مون درحالیکه سخاوتمندانه ملتو ماچ میکرد مرتب میگفت:
_هووووووو هوووو هوهوهوهوووو( منو این همه خوشبختی محاله!)

کتی که در ثانیه های نخست به اکسیژن محتاج و دست به دامن شده بود از نبوغش در کش رفتن یه کپسول اکسیژن تشکر کرد. بعد مشغول سیاحت اطراف شد به جلبکایی نگاه کرد که دورش بود.حلزون کوچیکی روی برگ یه گیاه دریایی داشت به قدم زدن ظهرانش می پرداخت که کتی اونو با نقطه ای که اضافه وزن داره اشتباه گرفت.دست هاشو به دیواره ی شیشه می کوبید و میگفت:
_پیدات کردم.نقطه... بیا بغل مامان!

اما جز چندتا حباب بزرگ چیزی از دهنش خارج نشد. بااینهمه کتی اشتباه کرد. خیلیم اشتباه کرد. در اثر سرو صدایی که تولید کرد، باعث شد توجه توجه مردمای زیر آب نشین بهش جلب بشه که اتفاقا در حال گذروندن روز بهداشت همگانیشون بودن!

کم کم زیرآبیا دور کتی که همچنان بی وقفه سعی میکرد شیشه ی نشکن رو بشکونه و بره نقطه اشو بغل کنه؛جمع شدن.

_این ساحره اینجا چیکار میکنه؟
_این چیه که توش گیر کرده؟
_حتما زندانی شده؛ببین چه تقلایی میکنه.
- اوف شبیه میکروبه!
- حتما کار جادوگراست. این کارشون اهانت بزرگیه!
_جادوگرها باید پاسخگو باشن چرا مزاحم روز بهداشت همگانی ما شدن و یه چیز کثیف رو توی روز به این مهمی انداختن تو دریاچه!
_بذارید از لا به لای این جلبک ها درش بیاریم اول بعدش میریم سراغ مسئولان هاگوارتز...

یکیشون عصاشو تکون داد و دایره ای در آب کشید؛ شیشه ی کتی بلند شد و بالاخره کتی متوجه شد که این دوستانم هستن!

وقتی کتی بالاخره مثل پرنسس از شیشه خارج شد در اثر شدت آلودگی که با خودش به زیرآب آورده بود همه تا شعاع چند صد متریش مردن. ماهی ها دونه دونه روی آب اومدن. دریاچه جز مناطق فوق خطرناک رفت تو لیست وزارتخونه و ماهی مرکب پا درآورد و از دریاچه فرار کرد تا بره کوه های آلپ اعلام پناهندگی کنه و بقیه عمرش رو به صورت ناشناس تو کافه ها و رستوران ها ظرف بشوره. ولی چون اینطوری سوژه نیم صفحه هم نمیشد و ممکن بود نمره نگیره با پادرمیونی نویسنده و مبلغی زیرمیزی دادن، ملت زیر دریایی زنده شدن.

کتی به سمت مرکز شهر زیر آبی مردم زیر آب نشین برده شد. کم کم مردم دورش شورای حل اختلاف تشکیل دادن و کتی هم که حوصلش سر رفته بود با شنای کف دریاچه حرف میزد.
مردم زیر آب که اون روز، روز بهداشت همگانیشون بود تصمیم گرفتن بعد از اجرای رسم و رسومشون به کتی برسن؛ نگران کتی هم نبودن چون اونام متوجه شدن طرفشون یه دیونه است و آزار چندانی برای اونا نداره.

روز بهداشت همگانی زیرآبیا روزی بود که آشغال های زیر آب رو جمع میکردن و خودشونو میشستن! شاید براتون این سوال پیش بیاد که چرا باید موجوداتی که تو آبن خودشونو بشورن. در واقع کارشون یه جورایی شبیه آبیاری گیاهان دریاییه. ولی خب همینه که هست! در جواب به خبرنگار ما هم جواب قاطعی ندادن و گفتن به شما ربطی نداره!

بعد از گذشت یک ساعت کم کم مردم، گروه گروه به محلی که کتی رو به حال خودش ول کرده بودن اومدن درحالیکه هر کدوم گونی ای رو با خودشون می آوردن. البته نه مثل کتی با مشقت و دشواری. بلکه با کمک جادو.کلا کتی یه ذره آبرو برای دنیای جادویی نذاشته بود!

وقتی گونی های آشغال جمع شدن یه گودال بزرگ ایجاد کردن و آشغال ها رو که عبارت بود از باقی مونده ی اسکلت ماهی های مرده، لباس های کهنه؛ دم های قدیمی و خیلی چیزای دیگه دفن کردن.

اما مرحله ی دوم روز بهداشت همگانیشون جالب بود!هیچکس اجازه نداشت خودش خودشو بشوره؛ باید میرفت روی یه سکو در ملاعام وایمیستاد و آبروی هفت جد و آبادش میرفت تا بقیه با عصاهاشون موج آب ایجاد کنن و بفرستن طرفش. چه رسمای عجیب غریبی دارن این مخلوقات زیر آبی!

تعداد سکوها زیاد بود اما مدت زمان زیادی شستشوشون وقت گرفت و کتیم در این حین روی تن برهنه ی بقیه بی هیچ خجالت و حیا و این داستانا دنبال نقطه میگشت؛ حتی چند بار خال های روی بدن مردمو با نقطه اشتباه گرفت و دست انداخت بکنتشون که بقیه با ریش و سیبیل وسط گذاشتن مانعش شدن.

مردم های زیر آبی که شستشوشون تموم شد تازه یاد دیوونه ی زنجیری ای افتادن که اتفاقا داشت اکسیژنش تموم میشد و صورتش رو به کبودی میرفت. ولی هنوز از رو نرفته بود و داشت تو اون وضعیت دنبال نقطه ی زیر آبی میگشت. مردم زیرآب هم که هیچ علاقه نداشتن یه جنازه رو دستشون بمونه یکی از افراد معروفشونو فرستادن مذاکره ی یک به علاوه ی یه هاگوارتز تا ببینه کتی رو باید پس بدن یا میتونن اینم مثل آشغالا دفن کنن. در هر حال کتی برای سلامت محیط زیستشون به شدت خطرناک بود!

مذاکره طول کشید؛ خیلی طول کشید. هاگوارتزیا تو این چند ساعت بعد از چندین سال فهمیده بودن آرامش چند تا نقطه داره. ولی بعد از اینکه ملت زیر آب تهدید کردن اگر مدرسه حاضر نشه کتی بل رو پس بگیره، مدرسه رو تحریم میکنن و میرن با آمریکا متحد میشن و با موشک های قاره پیما میزنن مدرسه رو میترکونن، مسئولان مدرسه به این نتیجه رسیدن که " مال بد بیخ ریش صاحابشه". در نتیجه کتی بل رو که تو این مدت کل وجودش جلبک بسته بود، کثیفتر از همیشه پس گرفتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1396/6/6 0:36:35
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: یکشنبه 5 شهریور 1396 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین
هاگوارتز مثل همیشه پر از همهمه بود. صدای جادوآموزانی که تسترال به هوا بازی میکردن یا شاید هم صدای اساتیدی که سر ریاضیات جادویی بهتر است یا فیزیک بحث میکردند. شاید فضای هاگوارتز شلوغ بود اما کنار دریاچه، خلوت بود. حتی پیسکی هم پر نمیزد.

- مردم دریایی! من دارم میام!

در همین لحظه لایتینا در یک حرکت کل سکوت لذت بخش دریاچه رو به هم زد. دختر کنار دریاچه ایستاد و وسایل عجیبی رو از کیفش بیرون آورد. دو ماهیتابه نسوز با کفه‌ی استیل از شرکت عاقرین، یک تنگ ماهی، دو پارو و در نهایت چسب به مقدار لازم.
- خب... شروع میکنم.

لایتینا کنار وسایلش نشست. اول دسته‌ی دو ماهیتابه رو با چسب به پاش چسبود. دوتا پارو رو محکم تو دستاش گرفت و در آخر تنگ ماهی رو روی سرش گذاشت.
- اینم از لباس غواصی. ماگلا هم برای خودشون نابغه هایی هستنا.

لحظه‌ای آهنگ حماسی‌ای پخش تا لایتینا با تجهیزات جدیدش اولین قدمشو برداره.

پاق [اشتباه نکنید،این افکت آپارت نبود. بلکه افکت با مغز اومدن زمین لایتینا بود]

دختر یه بار دیگه بلند شد و این دفعه سعی کرد با دقت بیشتری به سمت دریاچه بره.

شلپ

لایتینا این بار با موفقیت وارد دریاچه شد. اما مشکلی که وجود داشت وسایل‌ش بود. تنگی که روی سرش بود، جلوی آب رو نمیگرفت. ماهیتابه‌ها نه تنها به شنا کردنش کمک نمیکردن بلکه باعث سنگینی و در نتیجه فرو رفتن بیشترش در آب می‌شدن. پارو ها هم در همون لحظه اول از دستش ول شدن.

لایتینا شروع به دست و پا زدن کرد و در همین لحظه چیزی رو متوجه شد، اون شنا بلد نبود! دختر به تلاش های بی ثمر خودش برا نجات پیدا کردن از آب دریاچه ادامه داد که در این لحظه متوجه نکته‎‌ی دیگه‌ای شد... آب دریاچه چقدر شور بود. و بعد از کشف این نکته بود که کم کم پلک هاش بسته شدن و دیگه جایی رو ندید.

دقایقی... ساعاتی... خلاصه یه مدتی بعد

لایتینا آروم چشم هاشو باز کرد. دور و اطرافشو نگاه کرد، خالی از هرگونه رفت و آمدی بود. یاد آخرین اتفاقی که براش رخ داده بود، افتاد. اون درحال غرق شدن بود؛ چطور نجات پیدا کرده بود؟ الان پس الان کجا بود؟
- همه جا آبه!

لایتینا جیغ زنان اینو گفت اما در کمال تعجب آبی داخل دهنش نرفت. این طور معلوم بود اون همچنان تو دریاچه بود اما میتونست حرف بزنه، راه بره! دختر شروع به راه رفتن روی زمین سرد زیر دریاچه کرد، حتی احساس خیسی هم نمیکرد.

- پس بالاخره بیدار شدی.

لایتینا به کسی که این حرفو زده بود نگاهی کرد تا جوابش رو بده.
- یا خودِ مرلین! تو کی هستی؟ اصلا چی هستی؟

مرد شاید نظر اول شبیه هیولا بود اما در نگاه دوم؛ میشد متوجه شد که او هم مانند انسان ها دست و پا دارد فقط مقدار زیادی خزه و جلبک به او چسبیده بود.
- آروم باش. من نیکولاس، پادشاه شهر زیردریاچه هستم.

مرد دریایی دستشو به نشونه‌ی دوستش جلو آورد. اما لایتینا شوکه شده بود و دستشو جلو نیاورد. مرد دریایی نیز اهمیتی به این رفتار دختر نداد و تنها شونه‌ای بالا انداخت. به اون چه که دختر آداب معاشرت بلد نبود.
- خب، شاید برات سوال شده باشه که چطور زنده‌ای. ما روی تو جادوی "زندگی تو آب" رو اجرا کردیم. فقط به خاطر این که دامبلدور درمقابل حفاظت از شما دانش آموزا بهمون حقوق میده، ما هم حقوقمونو میخوایم دیگه. اون وسایل عجیب غریب چین دیگه؟ اصلا تو برای چی با اونا اومدی تو دریاچه؟

لایتینا به مسیری که مرد دریایی اشاره میکرد نگاه کرد، وسایلی که با اونا قصد داشت به سرزمین مردم دریایی بیاد، در گوشه‌ای بودند. دختر که تازه ماجرا از نظرش منطقی شده بود، فرصت کرد به اطرافش نگاه کرد. اتاق کوچیکی با سقف گنبد مانند. وسیله‌ای جز وسایل لایتینا وجود نداشت.
- همه‌ش تقصیر اون جیگره. برین یقه‌ی اونو رو بگیرید.

لایتینا خواست به سمت وسایلش بره اما مرد به سرعت شنا کرد و جلوشو گرفت.
- این جیگَر که میگی چیه؟ اون چه تاثیری روی این که بیای اینجا داشته؟
- چیه؟ آدمه. البته اگه الان اینجا بود به خاطر تلفظ اسمش قطعا نقابشو به صورت عمودی میکرد تو حلقتون. خلاصه که این استاد درس تاریخ ها شده و بیچارمون کرده دیگه. این جلسه هم گفته بیایم ببینیم شما آیین مایین چی دارین و کلا چیکار میکنین.

مرد دریایی به فکر فرو رفت و از دختر غافل شد. بار دیگه لایتینا خواست راهشو بکشه و بره که این دفعه خودش ایستاد. وقتش بود تکلیف تاریخشو کامل کنه.
- اهم... شما مراسمی چیزی ندارین الان؟

مرد دریایی زیر چونه شو خاروند و به لایتینا که منتظر بود نگاه کرد.
- خب معلومه که داریم. درواقع تو باعث‌ش شدی.

لایتینا ذوق زده به مرد دریایی زل زد.

- درواقع تو باعث شدی من بفهمم که معاشرت با آدمای عجیب غریبی مثل تو، چقدر سخته و قدر زندگیمو بدونم.

مرد دریایی لبخند نه چندان ملیحی زد. لایتینا هم که کلا با حرف موجود پوکرفیس شد، مسیری نیکولاس طی کرد رو دنبال کرد. مرد دریایی در اتاق رو باز کرد و با این حرکتش چندتا آدم دریایی که احتمالا به در تکیه داده بودند به داخل اتاق پرت شدند. پشت اون ها هم ده ها آدم دریایی ایستاده بودند.

اما به نظر میومد نیکولاس به هیچ عنوان متعجب نشده. اون فقط به لایتینایی که با دوتا چشمی که نزدیک بود از حدقه بیرون بزنن اشاره کرد.
- مردمان دریایی فضول و کنجکاو من. این آدم به من یاداوری که نسل های پیشین ما چه تصمیم درستی مبنی بر زندگی نکردن با انسان ها گرفته. زین پس امروز را به روز جشن برای این تصمیم در نظر میگیریم. شادی کنید!

لایتینا منتظر بود که مثل انسان ها چند نفر دست بزنند، جیغ بزنند و آهنگ پخش کنند اما همچین اتفاقی نیوفتاد.

- شادی کردن!
-خوشحال بودن زیاد!
- از شدت شادی مردن!

دختر با تعجب به نیکولاس و یارانش نگاه کرد. انگار مردمان دریایی بی حوصله از این بودند تا حرکت کنند،اون ها فقط ابراز خوشحالی میکردند که اگر به صورتشون دقت میکردین، به نظر میومد همچین هم شاد نبودن. لایتینا که هرلحظه متعجب و در نتیجه پوکرفیس تر میشد پرسید:
- همیشه این طوری جشمیگیرین؟
- معلومه. تو هم دیگه زیادی از جشن های ما دیدی، وقت رفتنه.

نیکولاس بشکنی زد و لایتینا تا اومد پوکر فیس شه روی زمین ظاهر شد.
- این مردم های دریایی هم فکر کنم نژادشون از انسان، ماهی و کوآلاهای خسته‌س.

لایتینا بی اهمیت به این موضوع شونه‌ای بالا انداخت و سعی کرد از منظره‌ی بدون آب لذت برد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1396/6/5 23:13:39
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven