جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  224 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
A Lovecraftian Parody
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 آذر 1399 02:11
نمایش جزئیات
آفلاین
"Woke up afraid of my own shadow, like genuinely afraid
Headed for the pawnshop to buy myself a switchblade
Someday something's coming from way out beyond the stars
To kill us while we stand here, it'll store our brains in mason jars"

The Mountain Goats, Lovecraft In Brooklyn


0.
وینکی از عنفوان طفولیت، جن دانشمند بود. وینکی وقتی توی گهواره بود، دانشگاه رفت. وینکی وقتی هنوز توی پوشک بود، از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد و دکترای دانشمندی گرفت. وینکی توی هفت ماهگی استاد دانشمندی دانشگاه دانشمندا شد. وینکی اینقدر دانشمند بود که برای تولد یک سالگیش از باباوینکی خواست براش پارکینسون گرفت تا وینکی کج و کوله‌ای شد و با کامپیوتر با مردم حرف زد و سوار صندلی چرخدارش شد.
وینکی به جادو اعتقاد نداشت. وینکی دونست آپارات اجنه هنر ظریفی بود و درک عمیقی از مکانیک کوانتوم مولکولی و اخترفیزیک نیاز داشت. اگه علم نتونست چیزی رو برای وینکی ثابت کرد، وینکی باورش نکرد؛ حتی اگه کله‌زخمی و ارباب براش هفت تا کتاب و هشت تا فیلم جنگید.
ولی وقایعی که وینکی اینجا شرح داد، خیلی وقایع ترسناکی بود و وینکی خیلی ترسید و تصمیم گرفت دیگه جن دانشمند نبود و به جاش وحشت‌مند بود و معتاد بود و یه مسلسل خرید ولی دونست کارش بیهوده بود چون گنده‌های ترسناک از یه جهان دیگه بود و خیلی قوی بود و گلوله روشون اثر نداشت و خیلی بیشتر از خیلی قوی بود. گنده‌های ترسناک خیلی گنده هم بود و همه رو زد.

1.

وینکی جن پرکار و خدمتکار و ورزشکار بود. وینکی اینقدر زیاد کار کرد که گاهی وقتا حتی خسته شد. ولی وینکی نباید خسته شد. پس یه روز مسلسلشو برداشت، از خونه ارباب راه افتاد و رفت تا منبع تمام خستگی دنیا رو پیدا کرد و کشت. وینکی رفت و رفت. از کوچه‌ها و خیابونا رد شد و مشنگا رو دید. مشنگا هم وینکی رو دید. مشنگا با دیدن وینکی تعجب کرد و جامه درید و از ماشینش بیرون پرید و بدو بدو رفت پیش رولینگ و بهش گفت که تا حالا اشتباه کرد که فکر کرد جهان جادوگری فانتزی و تخیلی بود و هدف رولینگ تباه کردن ذهن خردسالان مشنگ با اندیشه‌های نئولیبرال و ایمپریالیستی بود. مشنگا در محضر رولینگ زانو زد و رولینگ رو ملکه جهان جدید اعلام کرد و حکومتشو روی دنیا به رسمیت شناخت و جهانی ساخت که توش جادوگرا و مشنگا با صلح کنار هم زندگی کرد و با همکاری همدیگه اختراعات جورواجور کرد و سلطه بشریت رو به خارج زمین گسترش داد. آدما منظومه شمسی رو فتح کرد؛ کهکشان راه‌شیری رو فتح کرد؛ ابرخوشه محلی رو فتح کرد و آخرش هم کیهان رو فتح کرد. آدما روی تک تک سیاره‌های دنیا کُلُنی تاسیس کرد و از انرژی سیاهچاله‌ها بهره برد. وقتی هم که دیگه جمعیتش خیلی زیاد شد تصمیم گرفت دوباره بیگ بنگ راه انداخت و یه کیهان دیگه ساخت و جمعیتشو توش رشد داد.

ولی قبل از همه اینا، وینکی بود که وسط یه خیابون خالی وایساد.
-عه. آدما بدو بدو کجا رفت؟

وینکی گیج شد. پس وسط خیابون نشست و منتظر شد آدما برگشت.
وینکی زیاد صبر نکرد. سر و کله یه گروه از یه سری آدم دیگه از ته خیابون پیدا شد. آدما بدو بدو سمت وینکی اومد.

-لطف یاگ-ساثوث بر ما! خدایان ما را با بعثت سفیرشان متبرک ساخته‌اند.
-لطف شوب-نیگوراث بر ما! سپاس و ستایش بر پروردگارانی که ماورای ابعاد جهان‌اند و ما را در رنج و پستی خویش رها نمی‌کنند.
-لطف هاستور بر ما! کنون هنگامه قیام کبیران کهن است!
-وینکی تصمیم گرفت منبع تمام خستگی دنیا رو نابود کرد و دیگه خسته نبود. آدما دونست کجا بود؟
-منبع خستگی... صدالبته! با همکاری یکدگر نه تنها منبع خستگی عالم، بلکه پهنه عظیمی از عظمت آن را نیز نابود خواهیم کرد اگر حضرت تعالی این افتخار را به خدمتگزارانشان دهند.

وینکی تعجب کرد از اینکه چرا انسان هم باید خدمتگزار چیزی بود. خدمت فقط کار اجنه بود. ولی خوشحال شد از اینکه تونست منبع خستگی دنیا رو نابود کرد. پس وینکی راه افتاد و با آدما رفت.
وینکی و آدما رفت و رفت. وینکی و آدما گاهی پیچید. وینکی و آدما توی یه جنگل رفت. وینکی و آدما گاهی دوباره پیچید. وینکی و آدما همچنان رفت. وینکی خیلی شگفت زد وقتی برای بار سوم هم پیچید. وینکی، جن مشگوفت!
وینکی و آدما به یه خونه بزرگ وسط جنگل رسید. وینکی و آدما رفت توش.
وینکی خواست زودتر به منبع خستگی دنیا رسید و زدش.
-وینکی خواست زودتر به منبع خستگی دنیا رسید و زدش!
-لطف نیارلاثوتپ بر ما! صبر پیشه کنید بزرگوار. چنانچه آزاتاث بخواهند در اسرع وقت نزول بر ما حتمی‌ست.

وینکی دوست نداشت صبر کرد. وینکی، جن نصبور! ولی وینکی نشست روی زمین و صبر کرد. وینکی باید منبع خستگی رو نابود کرد.
وینکی بیشتر صبر کرد...
وینکی متوجه شد توی سرسرای اصلی خونه‌ بزرگ بود.
وینکی خیلی صبر کرد...
وینکی متوجه شد دو راه‌پله عریض از کناره‌های سرسرا به طبقه بالا رفت و به هم وصل شد.
وینکی حتی بیشتر صبر کرد...
وینکی متوجه شد اکثر اشیای خونه اشرافی و قدیمی بود.
وینکی حتی خیلی بیشتر صبر کرد...
وینکی متوجه شد دوتا پنجره بزرگ دو طرف سرسرا بود که نور ماه رو لای درختای جنگل نشون داد.
وینکی خیلی حتی بیشتر صبر کرد...
وینکی متوجه لوستر خونه شد که از سقف خیلی بلندش آویزون بود. نور لوستر وسایل چوبی خونه رو قهوه‌ای تر نشون داد.
وینکی دیگه صبر نکرد.
-وینکی تصمیم گرفت دیگه صبر نکرد! وینکی باید همین الان خستگی رو کشت.‌

آدما ترسید و لرزید و دست و پاشو گم کرد. وینکی با آدما دنبال دست و پاش گشت و با هم پیداش کرد. آدما یه گوشه نشست تا دست و پاشو دوباره وصل کرد.
-علیاحضرتا! تاسف ما از حیطه بیان خارج است. اما بی‌لیاقتی ما را بر گمان عدم توجه مگذارید. چند روز و هفته باید گذرد. مبادا آیین و سپاس ما جای خویشتن گم کند. بگذارید تا گاه مقرر میزبانتان باشیم.

وینکی خوشش نیومد. وینکی تصمیم نگرفته بود چند روز و هفته پیش آدما موند. ولی وینکی جن بی‌چاره!

2.1

روز اول وینکی جارو و سطلشو برداشت و تصمیم گرفت نظافت کرد. وینکی اتاقی که آدما بهش داد رو تمیز کرد. وینکی رفت و سه تا اتاق دیگه طبقه‌ش رو هم تمیز کرد. وینکی دوتا راه‌پله رو هم تمیز کرد. وینکی پایین رفت و سرسرای خونه رو هم تمیز کرد. وقتی وینکی همه چیزو تمیز کرد، تصمیم گرفت روتین وظیفه‌ش تو خونه ارباب رو ادامه داد. پس دوباره از اول شروع کرد تمیز کرد.
وینکی وسط دور چهارم تمیزکاریش بود که آدما از بیرون برگشت.
-پناه بر نودنز! این چه وحشتی بود که ذهن نحیف ما را مرعوب کرد؟
-وینکی نظافت کرد! وینکی، جن منظوف خووب؟

آدما به سر و کله‌ش زد و جلوی وینکی افتاد.
-رییسه‌ی عظیم، چگونه ما رها دادیم که این تخطی از ما سر زند و چنین خاطر عالی مخدوش شود؟
-سفیره‌ی خدایگان، چنین تخطی را بر ما عفو کنید.

آدما جارو و سطل وینکی رو گرفت‌. وینکی رو برداشت و از پله‌ها بالا برد و توی اتاق، روی تخت گذاشت. بعد به وینکی آبمیوه داد و وینکی آبمیوه خورد. وینکی جن موبمیخور؟
وینکی تموم روز توی اتاقش موند. وینکی خسته شد. وینکی تعجب کرد از اینکه چرا تو خونه‌ی سربازایی که علیه خستگی جنگید، خسته شد. وینکی اینقدر تعجب کرد که بیشتر خسته شد.
وینکی درحال خسته شدن بود که آدما دوباره اومد و برای وینکی لباس آورد. وینکی با دیدن لباس داد و هوار کرد و کله‌ی دوتا از آدما رو با مسلسلش ترکوند و خونشونو به در و دیوار پاشوند. وینکی، جن ناملبوس!

-علیاحضرتا، عفو روا دارید.
-علیاحضرتا، کمبود خرد بر اذهانمان رسوخ کرد.

2.2

روز دوم، آدما فقط یه بار پیش وینکی اومد و براش آبمیوه قرمز آورد. وینکی معتقد بود اجنه حق خوردن و آشامیدن نداشت. اجنه فقط باید نظافت کرد و مسلسل داشت. ولی وینکی همچنین معتقد بود هرچی آدما گفت همون بود چون به هرحال آدم بود و وینکی جن بود و باید گوش داد. وینکی، جن مگوش!

2.3

روز سوم وینکی به این نتیجه رسید که دیگه خیلی خسته شد. پس متعاقبا نتیجه گرفت که حالا که اینقدر زیاد خسته شد، منبع خستگی دنیا باید نزدیک وینکی بود. پس بلند شد و رفت خونه رو گشت.
وینکی زور زد. وینکی نتونست در اتاق اول رو باز کرد. وینکی در رو شکست و خورد و رفت توی اتاق.
وینکی شگفت زد از اینکه اتاق بوی بد داد. وینکی روز اول همه اتاقا رو تمیز کرد. وینکی از وضعیت نظافت آدما ناراضی بود. ولی وینکی گفته شد که تمیز نکرد. پس فقط دنبال منبع خستگی گشت. وینکی کلی گشت و گشت ولی متوجه شد چیزی توی اتاق نبود. اتاق خیلی شبیه اتاق وینکی بود. در داشت؛ سقف داشت؛ دیوار داشت؛ دیواراش گچ داشت. اتاق یه پنجره هم داشت که آدما زرد و سبز رنگش کرد. وینکی خواست پنجره رو باز کرد تا مطمئن شد منبع خستگی لاش نبود. ولی نتونست چون پشت پنجره میله بود. وینکی تصمیم گرفت پنجره: جن بد!
وینکی رفت اتاق بعد. بعد برگشت اتاق قبلی رو نگاه کرد. بعد دوباره رفت سراغ اتاق بعد. وینکی کلی تعجب کرد.
-چرا اتاقا عین هم بود؟

اتاق دوم هم مثل اتاق اول بوی بد داد. بوی بد شبیه پنیر بود. وینکی از وضعیت پنیر خوردن آدما ناراضی بود.
وینکی دقت کرد و فهمید رنگ سبز-زرد پنجره تازه بود. وینکی حتی بیشتر دقت کرد و روی زمین یه عالمه عنکبوت دید که داشت رو یه خط صاف لای یه سوراخ توی دیوار رفت.

اتاق سوم هم عین دو اتاق قبلی بود. وینکی کم کم متوجه شد بوی بد چقدر شبیه پنیر مُرده بود. رنگ پنجره اینقدر تازه بود که قطره‌هاش روی زمین ریخت. وینکی دید رنگ پنجره اونقدرا هم رنگ پنجره نبود. انگار آدما یه منبع رنگ سبز و زرد کنارش ترکوند.
-مورچه هم داشت.

کنار دیوار یه سوراخ بزرگ بود و توش کلی مورچه و عنکبوت و موریانه و مارمولک و سوسک و کوفت و مرض بود. وینکی هیچوقت تا اون موقع کوفت و مرض رو با چشماش ندید.
-وینکی، جن بینا به اسرار جهان!
-علیاحضرتا، اینجا چه می‌کنید؟ آیا این حشرات مسبب کدورت احوالتان گشته‌اند؟ هرچه سریعتر جهت رفع ایشان باید اقدام کنیم. شما نیز فی‌الحال به سریرتان بازگردید و مسائل جزئی را به ما واگذار نمایید.

وینکی همینطور که به اتاقش برگشت، آدما رو دید و فهمید یه چیزی هیچوقت درست نبود. آدما همیشه کنار هم زیر یه ردای سیاه بزرگ جمع شد. وینکی هیچوقت هم قیافه‌شونو ندید.

وینکی برای اولین بار به نظرش رسید آبمیوه‌ش چقدر خیلی قرمز بود. وینکی حتی این‌بار توی آبمیوه‌ش یه دندون پیدا کرد. وینکی به آدما تبریک گفت که ذائقه‌ی بازی داشت و همه چیزو امتحان کرد.

2.4

روز چهارم وینکی تصمیم گرفت به جنگل رفت و اونجا دنبال منبع خستگی گشت. ولی آدما نذاشت. وینکی به نظرش رسید آدما از همیشه نامفهوم‌تر بود.
-رییسه عظیم، این صحبت با وی از چه یافتیم؟ زنهار که به نیکوی کردن با شما در خویش بود. کنون اگر پیش ز موعد توانگر داریمتان، حال دل به فساد آید و موعد قرار منغص. باری زبان تعنت دراز نکنیم اما اگر عطوفتی نموده، وقت بیشتری به ما دهید، شکی نیست که حاجت روا شود. چنانکه حضرتعالی مستحضرید کنون تمام مردم به جهت آن کاتب فانی جلای وطن کرده و یافتن نمونه مناسب، ممتنع است.

شب چهارم، وینکی متوجه صداهای ناموزونی شد که از توی جنگل اومد. عجیب‌تر از صداها -که وینکی فکر کرد حاصل هیچ حنجره انسانی نبود- این بود که وینکی به نظرش رسید خیلی وقت بود صداها رو شنید ولی هیچوقت واقعا متوجهشون نشد.

2.5

روز پنجم وینکی متوجه شد رنگ قرمز آبمیوه‌ش روشن‌تر شد. وینکی فکر کرد شاید آدما توش شیر ریخت ولی عدم‌توازن رنگ قرمز باعث شد وینکی فکر کرد شاید آبمیوه‌ش از اول هم شیری بود که توش خون بود. وینکی خسته‌تر از این بود که آبمیوه‌شو نخورد پس سعی کرد به تیکه‌های روده‌ای که توش شناور بود، نگاه نکرد.

2.6

وینکی به پنجره اتاق پشت میله‌ها نگاه کرد. حالا به نظرش رسید رنگ سبز-زرد روی پنجره حاصل ترکوندن چیزی نبود و بیشتر شبیه خونریزی دیوارا بود. وینکی طاقت بوی بد اتاق رو نیاورد. پنیری که توی اون اتاق مُرد قطعا از جنس هیچ پنیری نبود که روی زمین پیدا شد. وینکی فکر کرد آیا پنیر مُرده هم تونست مُرد؟ و آیا هیچ پنیر مُرده‌ای که باز مُرده بود تونست خودشو خورد و بالا آورد و کنار محتویات بالاآورده‌شده مُرد؟
وینکی به دیوارا حق داد.

2.7

وینکی این بار مطمئن بود آدما زیر ردای مشترکشون به تعدادی که باید، دست نداشت و خیلی بیشتر از تعداد عادی، پا داشت.
شب هفتم، وینکی به نظرش رسید صداهای ناموزون واقعا از توی جنگل نبود و به‌جاش از توی دیوارای خونه اومد. ولی وینکی مطمئن نبود. صداها خیلی ضعیف‌ و دور به نظر رسید. وینکی این بار متوجه صداهایی شد که واقعا از بیرون اومد و ذره‌ای از صداهای ناموزون عادی‌تر نبود: تک تک پرنده‌های جنگل با ریتم هماهنگ و از ته حلقش داشت داد زد.
وینکی همه اینا رو به منبع خستگی جهان نسبت داد. وینکی باید سریعتر منبع خستگی رو کشت.

2.8

-
-
-
-
-
-
-
-
-

وینکی سعی کرد به در اتاقش نگاه نکرد. وینکی دونست درِ اتاقش قصد داشت وینکی رو کشت. پس وینکی اول در اتاقشو کشت!
-وینکی، جن درتقنده!

آدما صدای مسلسل وینکی رو شنید و بدو بدو اومد بالا.
-علیاحضرتا، صدالبته! معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از دروازه‌ها ناخوب تر. هر در که پیش سخن دیگران افتد تا مایه فضلش بدانند، پایه جهلش بشناسند. علی‌ایحال چه خوب شد که هم‌ ما و هم شما از اهریمنِ این در مخلص گشتیم.

صدای آدما تغییر کرد بود. وینکی متوجه شد حالا همه آدما همزمان حرف زد.

2.9

دینگ دونگ

وینکی بدو بدو از پله‌‌ها پایین رفت تا درو باز کرد. پشت در یه یاروی کوتاهی بود که خیلی گرد بود.

-کی بود؟
-پستچی‌ام. بسته‌تون رو آوردم.

وینکی خواست درو باز کرد که یهو آدما پشت سرش ظاهر شد.
-بانو، زحمت بر میهمان ما پذیرفتنی نیست. بگذارید...

و وینکی از زیر ردای مشترک آدما کریه‌ترین لبخندی رو دید که تا حالا دید.

2.10

وینکی برای اولین بار متوجه جزییات اتاقش شد: دیوارهاش بلندترین، سیاه‌ترین و نحس‌ترین دیوارهایی بود که وینکی تو عمرش دید؛ تخت وینکی یه سریر عظیم از جنس استخون بود که کنارش با کنده‌کاری‌ تزیین شد.‌ وینکی به نظرش رسید جنس تختش برای ترسوندن ملت نبود که از استخون بود، بلکه شاید قدمتش به دوره‌ای می‌رسید که بشر هنوز از استخون برای ساختن وسایلش استفاده کرد. وینکی کنده‌کاری‌هایی رو دید که حاصل کار بچه‌هایی با تخیل عمیق بود. و وینکی دوباره حس کرد شاید کنده‌کارهای کنده‌کاری‌ها نه بچه بود و نه متخیل. وینکی حساب کرد حدود صدتا آدم گنده باید روی سریرش جا شد و یهو حس کرد جاش توی اتاقش نبود.
وینکی آبمیوه‌شو -که بالاخره به سفیدترین رنگش رسیده بود- کنار گذاشت و از اتاقش رفت بیرون.
توی سالن، یه صف عظیم از عنکبوت و مورچه و موریانه و سوسک و مورچه و مارمولک و آفتاب‌پرست و قورباغه و کلاغ و کوفت و مرض مُرده بود. وینکی به سقف بلند سالن نگاه کرد و توش لبخند سقفی رو دید که تازه یه مشت حشره و خزنده و پرنده و دوزیست و کوفت و مرض رو کشته بود. سکوت سالن، سکوت خونه‌ای بود که تازه قتل وحشیانه یه مشت حشره و خزنده و پرنده و دوزیست و کوفت و مرض رو به دست سقفش رو دیده بود.

وینکی باید فرار کرد.

وینکی دوید و رفت طبقه پایین. وینکی خواست در رو باز کرد. وینکی نتونست در رو باز کرد. وینکی فکر کرد. وینکی یادش افتاد عنکبوتا و سوسکا و کوفتا و مرضا سوراخ داشت. وینکی رفت سراغ سوراخ.

3.

بیرون، تاریک بود. درختا اینقدر بلند بود که وینکی ندونست صبح بود یا شب. وینکی از لای تپه‌های اجساد عنکبوتا و سوسکا و موریانه‌ها و مورچه‌ها و مارمولک‌ها و کوفتا و مرضا بیرون اومد و فکر کرد عنکبوتا و سوسکا و موریانه‌ها و مورچه‌ها و مارمولک‌ها و کوفتا و مرضا حداقل چند قرن خواست که همچین سیستم پیچیده‌ای توی خونه ساخت.
-وینکی از عنکبوتا و سوسکا و موریانه‌ها و مورچه‌ها و مارمولک‌ها و کوفتا و مرضا برای ساختن تونل تشکر کرد. وینکی جن متشاعنکبسسکفتمض!

وینکی با مسلسلش رفت. وینکی صدای ناموزون رو شنید و خوشحال شد که منبع صدا واقعا جنگل بود.
وینکی، جن شجاع، جن جسور، جن بی‌باک، دنبال منبع صدا رفت. وینکی تو راهش چندتا شیر و پلنگ و کفتار و گرگ دید و اینقدر شجاع بود که شیر و پلنگ و کفتار و گرگ‌های جنگل از وینکی ترسید و فرار کرد. وینکی، جن فاراشپلکفگلنده!

وینکی رفت و رفت تا رسید به جایی که صدا اومد. و دید.

وینکی متوجه شد درست فکر کرده بود. (وینکی جن درست خووب؟ ) آدمای زیر ردای مشترک، یه مشت آدم به هم چسبیده و توی هم فرو رفته بود که از دو طرفش دو دونه دست در اومد و به جای پاش یه عالمه tentacle (وینکی، جن انگلیسی خووب؟ ) داشت. جایی که آدما وایساده بود یه دایره کوچیک بی‌درخت بود که نور ماه روشنش کرد. آدما دور یه آدم واقعی کوتاه و گرد حلقه زده بود و نگهش داشته بود.
-ء حو شوب نیگور آث ن گآریولآ نِب شوگاث. ایَع شوب-نیگوراث! ایَع شوب-نیگوراث! ایَع شوب-نیگوراث!
-نیگور سیگور خودتون. ولم کنین!

آدما، پستچی رو ول نکرد. به جاش یه لیوان شیر رو بالا آورد و ریخت توی دهنش.

وقتی وینکی مسلسلشو بالا برد و به هرچیزی که دید، شلیک کرد؛ آدم واقعی نه گرد بود، نه کوتاه بود، نه پستچی بود، نه آدم بود و نه واقعی بود. دهن‌هاش شبیه برگ بود و کلّیتش شبیه یه درخت توی باد: یه درخت سیاه با کلی شاخه که تا روی زمین اومد. و یه عالمه ریشه که به سُم ختم شد. و مایع سبز-زردی که از دهناش در اومد شبیه صمغ بود. و بویی که شبیه پنیر مُرده‌ای بود که پنیر مُرده دیگه‌ای رو کشت و جسدش رو خورد ولی جسدش توی شکم پنیریش شروع به خوردن میزبانش کرد و بعد از خوردن نصفش، جفتشون مُرد.

وینکی بعد از اون شب تصمیم گرفت دیگه هیچوقت خسته نبود. وینکی همینطور مطمئن شد هیچکس دیگه‌ای هم خسته نبود: وینکی هرچی از یاروی پستچی درخت‌شده و آدمای چسبنده موند رو برداشت و توی جیبش گذاشت تا هر وقت وینکی دید ملت خسته بود بهش نشون داد. وینکی، جن ترسناک!

موزیک پس‌زمینه پخش میشه. دوربین از وینکی زوم‌-آوت می‌کنه. گلبرگ‌های شکوفه گیلاس زیر نور ماه با باد اینور اونور میرن. مسلسل وینکی یهو تبدیل به کاتانا میشه و دور سر جن یه باندانا ظاهر میشه که توی باد تکون میخوره.

Zhen qing xiang cao yuan guang huo
(True love is like the wild field)
Ceng ceng feng yu bu neng zu ge
(Wind and rain cannot create barriers)
Zong you yun kai ri chu shi hou
(The cloud will break and the sun will shine)
Wan zhan yang guang zhao yao ni wo
(On you and me)


وینکی بعدا کلی راجع به گنده‌های ترسناک تحقیق کرد. وینکی راجع به خوابالوی پیر فهمید و دونست چطوری تو شهرش زیر دریا مُرده بود و خوابای رنگی رنگی دید. وینکی همینطور فهمید خوابالوی پیر قرار بود یه روز بیدار شد و رویاهاشو محقق کرد.

Zhen qing xiang mei huo kai guo
(True love is like the blossoming plum)
Leng leng bing xue bu neng yan me
(It cannot be buried by the snow)
Jiu zai zui leng zhi tou zhan fang
(It blossoms at the coldest time)
Kan jian chun tian zou xiang ni wo
(And sees spring coming towards us)



وینکی همینطور راجع به کلیدساز زندونی دونست و فهمید چطوری پشت فضا-زمان زندونی بود. همینطور فهمید کلیدساز حواسش به همه‌چیز بود و کلی چیز دونست و قرار بود یه روز آزاد شد و هرچی دونست با آدما در میون گذاشت.

Xue hua piao piao bei feng xiao xiao
(The snow falls and the wind blows)
Tian di yi pian cang mang
(The heaven and the Earth are completely white)
Yi jian han mei ao li xue zhong
(One branch of plum stands proudly in the snow)
Zhi wei yi ren piao xiang
(Its scent is only for you)


وینکی راجع به ننه‌بزه فهمید و دونست شیر ننه بزه بود که مردمو درخت کرد. ننه‌بزه قرار بود کلی شیر به پیروهاش داد و همه رو درخت کرد. ننه‌بزه قرار بود بشریت رو به طبیعت نزدیک کرد تا یه بار دیگه همه تو هارمونی زندگی کرد.

Ai wo suo ai wu yuan wu hui
(My love is without complaint and regret)
Ci qing chang liu xin jian
(This love always stays in my heart)


گنده‌های ترسناک خیلی قبل از باباوینکی و مامان‌وینکی بود و قرار بود خیلی بعد از بچه‌وینکی هم بود. این وسط تنها چیزی که مهم بود، وینکی بود که مسلسل خرید تا وقتی گنده‌های ترسناک اومد، بهشون پیوست و با هم بشریت رو خورد. به هرحال اگه آدمای به‌ هم چسبیده فکر کرد وینکی با ترسناک‌ها فامیل بود، شاید ترسناک‌ها هم همین فکر رو کرد.

وینکی جن خووب؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 5 آذر 1399 19:55
نمایش جزئیات
آفلاین
دفترچه خاطرات بنفش رنگی را که در دستش بود، با آرامش بست.
به پنجره نگاه کرد. بارش نور خورشید بر قالیچه‌ی کوچک روی زمین، چشمانش را خیره نگه داشت.
نفس عمیقی کشید و دفترچه را دوباره باز کرد.

دفترچه خاطرات ربکا لاک‌وود
تاریخ شروع: 16 اکتبر 2019
تاریخ پایان: معلوم نمی‌شود، مگر پایان زندگی‌ات نزدیک باشد.
"دختر عزیزم، ربکا لاک‌وود! تولدت رو بهت تبریک میگم. امیدوارم این دفترچه جایی برای آرامش و شکست دادن ناراحتی‌هایت باشد؛ امیدوارم خاطرات تلخ و شیرینی که می‌نویسی، روزی برات یادگار روزهای عمرت شوند.
از طرف مامان و بابا"


دفترچه را آرام ورق زد. صفحات اول را سریع از چشم گذراند.
همه‌ی آنها خاطرات یک دختر ساده بودند که زیر سایه لرد سیاه مشغول به کار بود.
دختری که خیلی وقت پیش فکرش را مشغول کرده بود.
نور‌های زرد و بنفش دیوار اتاق و روی صفحات دفترچه را تزئین کردند.
نگاهی به ادامه صفحات انداخت. چشمش به صفحه‌ی سفیدی افتاد که با خودنویس بنفش رنگی رویش نوشته شده بود.

"سری خاطره‌های عجیب من!
جدیدا شروع کردم به نوشتنش پس خیلی عجیبه برام. نوشتن خاطره‌هایی که آخرش سر از یه سری اتفاقات عجیب در میاره. اتفاقایی که من اصلا انتظارش رو ندارم. بدشانسی منه که باز دوزش رفته بالا!
ر.لاک‌وود"


آرام ورق زد. صفحات اول درباره دیدار ربکا با رزالین بود. صفحات بعد، فرار از دست نگهبانان و در آخر درباره دیدارش با پاتریشیا و رزالین نوشت.
دستانش را به سمت خودنویسِ روی میز برد. صفخات اول را ورق زد و با آرامش شروع به نوشتن کرد.

"آرامش را احساس کن و با سکوت بخواب. این پایان زندگی تو نیست و سرنوشت تو هنوز قطعی نشده. تو برای مردن به دنیا نیامدی؛ فقط تاوان کارهایت را دانه دانه پس خواهی داد. چه در این دنیا، چه در آن دنیا.
ربکای عزیزم، میدانم دیگر قرار نیست این‌ها را بخوانی، پس این را به عنوان پایان دفترچه خاطراتت در نظر می‌گیرم. تو هم همین را میخواهی، نه؟ آرامشِ ابدی..."


لبخند زد. خودنویس را سر جایش گذشت، دفترچه را بست و روی میز قرار داد.
نگاهی به اتاق شلوغ ولی مرتب ربکا انداخت. وسایل زیادی در اتاق بود ولی با نظرم خاصی در کنار هم چیده شده بودند.
از روی صندلی چوبی بلند شد و به سمت پنجره رفت. پرده را کامل کنار زد و گذاشت نور به صورتش بتابد. ابرها مانند تکه پارچه‌های مخملی در آسمان پخش شده بودند.
دست به موهایش کشید. آنها را از روی صورتش کنار زد. چشمانش می‌درخشید. این را در شیشه‌ی پنجره می‌دید. به زور لبخندی زد و به خودش در شیشه نگاه کرد.
لباس‌های با لکه‌های خون تزئین شده بودند. با خودش فکر کرد:
-بای لکه‌های خونش رو از روی لباسم پاک می‌کردم. فرانسوی‌ها از آدمای بی‌نظم خوششون نمیاد. هه...

به اتفاقات چند شب پیش فکر کرد. اتفاقاتی که او را انقدر به هدفش نزدیک‌تر کرده بودند.

فلش بک - جنگلِ نزدیک خانه ریدل‌ها

-گفتم که، ربکا با منه نه تو.

رزالین این را با فریاد به پاتریشیا گفت. ربکا که از خستگی رنگی به صورت نداشت، حالا بیشتر ترسیده به نظر می‌آمد. چشمانش در حدقه می‌لرزیدند و دهانش از تعجب باز مانده بود.
پاتریشیا لبخندی به ربکا زد.
-عزیزم، ترسیدی؟ چیزی نیست. درد نداره. فقط قراره نفس کشیدن یادت بره.

رزالین پوزخندی به پاتریشیا زد و دور زد. به سمت کیفش رفت و آن را باز کرد. جام شیشه‌ای و تمیزی در آورد و زیر نور خورشید نگه داشت. برق می‌زد. ایستاد و به سمت پاتریشیا و ربکا رفت.
-عزیزم، قراره امشب رو با یه جام ش‍*ر*ا*ب بارگاندی بگذرونیم! یه جام پر از خون!

ربکا لرزید و عقب عقب رفت. قدم‌هایش را سریع‌‎تر کرد. باید زنده برمی‌گشت.
باید زنده به خانه ریدل‌ها برمی‌گشت.
پاتریشیا زودتر از رزالین به سمت ربکا حرکت کرد.
-عزیزم، ربکا! می‌دونم خیلی ناگهانی داریم دنبالیت می‌کنیم ولی تقصیر خودته. باید بین منو و اون انتخاب می‌کردی.
-هوی من اسم دارم!

رزالین با چاقوهایش و پاتریشیا با دستانی که لحظه به لحظه بلندتر می‌شدند به سمت ربکا می‌دویدند. ربکا وقتی پشت سرش را نگاه کرد و دستان پاتریشیا را نزدیک صورتش دید، پایش پیچ خورد و افتاد.
پاتریشیا با یک حرکت سریع ربکا را در دستان شاخه‌ای‌اش گرفت. رزالین با وحشت جیغ کشید و به پاتریشیا تنه زد.
-نه اون برای منه دختره‌ی پیاز!
-پیاز؟! دیر کردی کله گوجه‌ای!

با دست دیگرش گردن رزالین را گرفت و فشار داد.
-شما دوتا مزاحم‌هایی هستین که باید بمیرین. فقط همین.


ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Dico debere eum multum
پاسخ به: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 5 آذر 1399 08:56
نمایش جزئیات
آفلاین
روز تعطیل بود و هر مرگخواری در حال انجام کاری بود.

آشپز خانه

- بیا ایوای مامان این کیک میوه 2 متری رو برات درست کردم. بخور ایوای مامان!

و ایوا کیک را درسته قورت داد. در همان لحظه سر و کله ی پلاکس که داشت نقاشی میکشید پیدا شد.
- بانو مروپ! قاطی اون کیک خوشمزتون چی بود؟
- آوو، پلاکس مامان، قاطیش میوه، آب پرتقال بیهوشی، آب آلبالوی انفجاری و چیپس منفجر کننده سیب بود.

و پلاکس هر لحظه نگران به ایوا نگاه میکرد.
- و ایوا، خوردش؟
- بله، پلاکس مامان! ایوای مامان، همه رو خورد. تو هم میخوای مامانم؟

و پلاکس با ترس و لرز جواب داد:
- آوو، ام، وقتی نقاشی میکشم باید سبک باشم. فعلا!
- خب، ایوای مامان؟

ایوا دیگر ایوا نبود. ایوایی بود سیاه و زغال و وحشتناک!

تالار اصلی

در تالار اصلی تام دست و پایش را گم کرده بود و غافل از اینکه لینی آن را کنده و برای معجون هکتور برده بود.

- آوو، تام داری چی کار میکنی؟

تام بدون دست و پا به لینی که داشت بالای سرش پرواز میکرد نگاهی انداخت.
- شک ندارم که آگلا دست و پامو برداشته. مسخره!
- تام، دست و پاتو گم کردی؟ آوو، هکتور برای معجون ضد خواب برای سدریک دست و پا نیاز داشت و منم گفتم تو که فعلا دست و پا نیاز نداری، پس بردمشون.

مطمئنن اگر تام دست داشت، لینی را میگرفت و زیر پای نداشته اش له میکرد.
- لینی!

و لینی دید آنجا بماند خطر ناک است پس جیم شد تا به کلنی حشره هایش برسد.

- بلاتریکس! بیا!

و بلاتریکس سراسیمه وارد شد.
- چی شده؟ ارباب ماموریت داده؟ ارباب کاری داره؟ ارباب...
- صبر کن. هیچ کدوم. لینی دست و پامو برای معجون ضد خواب برای سدریک برده! حالا چی...
- فقط برای همین؟ میخوای خودم تمام قطعاتت رو جدا کنم و برای معجون هکتور ببرم؟ به علاوه یک کروشیوی خوشمزه؟

تام که از کارش پشیمان شده بود، آب دهانش را قورت داد.
- ببخشید!

هرچه بود بلاتریکس حواسش نبود اما موقع برگشت ناگهانی تنه ای محکم به تام زد و تام تکه تکه شد.

آزمایشگاه هکتور


در آن سو هکتور معجون ضد خواب برای سدریک با دست و پای تام درست کرده و آماده بود.
- لین؟
- بله؟
- اینو برو بده سدریک بخوره.

لینی چرخی در هوا زد و بشر را از دست هکتور گرفت.
- چشم.

با خوشحالی پرواز کنان به سمت سدریک راه افتاد. داشت خیال میبافت که سدریک اگر دیگر نخوابد میتواند برای نگهداری ارتش حشراتش به او کمک کند.
- هی، سدریک بیا اینو بخور.

سدریک بخت برگشته هم که نمیدانست چیست سریع از خواب پرید.
- هی، چرا از خواب بیدارم کردی، چی شده؟

لینی خوشحال چرخی زد و بشر را در حلق سدریک فرو کرد.
- آبمیوه خوشمزه ای که هکتور برات درست کرده.

چشمان سدریک گرد شد و سعی کرد بشر را بیرون تف کند. ولی دل غافل، معجون پایین رفته بود.
- وای!

ناگهان سدریک به خوابی همانند خواب زیبای خفته فرو رفت.

- ا... سدریک که خوابید. هکتور؟

هکتور که در حال دست خشک کردن بود به بیرون دوید.
- کار کرد؟
-نچ! این که خوابید بازم!
-ا شاید بهش نساخته. بیدار میشه. بیدار میشه.
- اینو که فکر نمیکنم دیگه بیدار بشه. خدا بیامرزدتش!

در حیاط


در آن طرف رودلف محو یک ساحره بنظر خودش با کمالات شده بود و بلاتریکس هم آنجا نبود!
-هعی!

ساحره با صدای کلفت رودلف از جا پرید.
- ببخشید شما؟
- رودلف هستم، محو ساحره با کمالات...
- هی رودلف؟ داری چه غلطی میکنی؟

این بلاتریکس بود که خود را به موقع به رودلف فرستاده بود.

- ام... داشت با من حرف میزد.

بلاتریکس نگاهی مرگبار به ساحره کرد و یک کروشیوی چرب و چیلی مهمانش کرد.

- بلا، داشتم به دشت نگا...
- میری بریم تو، یا به تو هم یک کروشیو عین این بدبخت مهمونت کنم؟

رودلف آب دهانش را قورت داد و همرا بلاتریکس به داخل خانه ریدل ها به راه افتاد.

در سرسرا

ملانی داشت به سرسرای خانه ریدل ها میرفت که به آموس دیگوری دیگوری برخورد که که کفش پاشنه بلندی که معلوم بود مال بلاتریکس است بر سر آگلا میکوبید.
-دامبوی دزد! داشتی چی کار میکردی؟
- آموس؟ داری چی کار میکنی؟

آموس که ملانی را با بلاتریکس اشتباه گرفته بود لبخندی زد گفت:
- مادمازل، دامبلدور رو داشتم میزدم. داشت توتون های من رو کش میرفت!

ملانی به آگلا خیره شده بود که داشت به غرغر های پیپ سخنگویش گوش میداد.
- من نباید اینجا باشم. من نباید اینجا...

آموس به سمت آگلا چرخید. در همان لحظه آگلا فهمید چه کاری کرده.

- پس کله زخمیم با خودت آوردی، آره؟

و ملانی آن دو را تنها گذاشت که به کارشان برسند.
- هی، گابریل، داری چی کار میکنی؟

گابریل آهی کشید و گفت:
-این توتون هارو نمیبینی؟ دارم میشورم و میسابم.
میشورم
میسابم
لای لای لای...

و گابریل را هم تنها گذاشت که به شعر گفتن و سابیدنش ادامه دهد.

...................................................................................................................

این بود یک روز تعطیل مرگخواران!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/9/5 8:59:15
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/9/5 9:00:53
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/9/5 9:30:45
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 آذر 1399 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- این دیگه آخریشه.

سدریک اینو گفت، سرش رو روی میز گذاشت و خوابید. دو-سه ساعتی ميشد که نخوابیده بود و این، بیشترین رکورد عمرش توی نخوابیدن بود.
زیر سرش، اعلامیه هایی دیده میشدن که روشون نوشته شده بود: یک عدد پیرمرد گمشده. یابنده به همراه گمشده، به آدرس زیر مراجعه کرده و مژدگانی خود را دریافت کند. بالای نوشته ها، عکس سه در چهار آموس دیگوری به چشم میخورد.

هنوز چند ساعتی چرت نزده بود که صدای در اونو از خواب بیدار کرد.

تق تق تق

- بابا؟

تازه از خواب بیدار شده بود و حداقل چند ثانیه برای ریست شدن نیاز داشت. در وهله اول، یادش اومد که اصلا برای پیدا کردن باباش آگهی داده بود و باباش خونه نیست. با این فکر، احساس گناه، سر تا پای وجودشو فرا گرفت.
در وهله دوم، یاد آخرین مکالمه ش با پدرش افتاد.

فلش بک

- خب، بابا، من برم دیگه. یادت نره قرصاتو بخوری. شبم زود بخواب. عینکتم بزن، اون عصا رو هم دم دست بذار. شاید لازمت شد.
- ای قربون پسر گلم برم که اینقد نگران باباشه. ولی نگران نباش. برو پسرم، برو اگه دوباره اون خالی اذیتت کرد، تو بگیر بخواب، من خودم میام میزنمش.

سدریک با چهره خمار به پدرش خیره شد؛ اون که در هر صورت میخوابید، ولی مطمئن نبود پدرش بتونه رکسان رو بزنه... در واقع مطمئن نبود بتونه کسی رو بزنه! همین چند دقیقه پیش، بخاطر حمل بالش پر قوی سدریک کمرش گرفته بود و نزدیک بود کارش به سنت مانگو بکشه. سدریک، آهی از ته دل کشید.
- نمیخواد کاری کنی اصلا بابا. فقط بگیر بشین تلویزیون نگاه کن تا من برگردم.
- اه، خسته شدم! لااقل یه تلویزیون رنگی برام بخر. مگه دامبلدور دوزار گالیون دستت نمیده؟ تو کی هستی اصلا که بهم میگی چیکار کنم چیکار نکنم؟ ها؟

برای چند ثانیه، سکوتی بینشون حکمفرما شد، که توی این چند ثانیه، سدریک تونست از دست غرغرا و خرابکاریای باباش، یه چرت سرپایی بزنه.

- نه مرلینی، کی هستی تو؟ من کیم؟

سدریک با شنیدن این جمله، باز از خواب پرید. از توی جیبش، یه مشت قرص درآورد و با چوبدستیش، یه لیوان آب ظاهر کرد و دست آموس داد.
- شما بابامی... و پیری!

پایان فلش بک

سدریک با صدای دوباره در به خودش اومد. با خواب آلودگی، خودشو به سمت در کشید و اونو باز کرد.
- بفرمایید.
- سلام. برای آگهیتون اومده بودم. مژدگونی میخوام.
- بیا تو.

پیرمرد با کیف سنگینش، وارد خونه شد. خونه تقریبا خالی بود و به جز میز، یخچال و تلویزیون، چیزی توش دیده نمیشد.
- اسباب کشی دارین به سلامتی؟
- ها؟... نه. خونه رو خالی کردیم بابام پاش به چیز میزا گیر نکنه بیفته. آخه هرکاریش میکنیم عینک نمیزنه و عصا دستش نمیگیره.
حرف بابام شد، گفتی آموس دیگوری رو پیدا کردی؟
-

پیرمرد کیف سنگینش رو زمین گذاشت. سعی کرد زیپش رو باز کنه ولی زورش بهش نمیرسید. برای سدریک عجیب بود که این پیرمردی که نمیتونه زیپ کیف رو هم باز کنه، چجوری اونو تا اینجا روی کولش آورده. خمیازه ای کشید و به تقلای پیرمرد خیره شد.

پیرمرد زور زد و زور زد و بالاخره موفق شد. با دیدن کله کچلی که از کیف بیرون اومد، خواب از سر سدریک پرید.
- ا... ارباب؟!
- ما را کجا آورده ای، خیره سر؟
- مژدگونی.

سدریک با وحشت به پیرمرد شجاع و البته گستاخی نگاه کرد که جرات کرده بود لرد سیاه رو توی کیف بندازه، اما به محض اینکه چشمش بهش افتاد...
- بابا؟ چیکار کردی بابا؟
- مگه آلبوس دیگوری رو نخواسته بودی؟ مژدگونی.

سدریک از پدرش، به لردی که زیپ کیف رو تا آخر باز میکرد، و دوباره به پدرش نگاه کرد.
- اگه ايشون آلبوس دیگورین، شما کی هستین؟
- من پیرم. بابام پیر.
-

لرد به سختی از توی کیف خارج شد.
- که پدرته، ها، سدریک؟
- آره... نه... یعنی چیزه... ارباب، آلزایمر دارن، ببخشیدشون.
- نگران نباش، با پدرت کاری نداریم.

سدریک آب دهنشو قورت داد و به چوبدستی لرد خیره شد که به سمتش نشونه میرفت.
- ارباب، من... همواره برای کشته شدن به دست شما آمادم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گاد آو دوئل

با عصا
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آبان 1399 12:34
نمایش جزئیات
آفلاین
حل کردن معما توسط 2 نفر سخت ترین کاری بود که کتی و پلاکس کردن.

- هی، نوبت منه!
- کور خوندی مال منه!

کتی و پلاکس میخواستند معمایی که ارباب به ایوا داده بود رو حل کنند. منتها میخواستند خودشان را ثابت کنند. برای همین وقتی کتی معما را شنید و به پلاکس گفت جرقه ای به ذهنشان زد:

- خب؟ تو که مرگخواری ثابت کردن نیاز نداری اما من...
- نخیر! خب منم میخوام حلش کنم نمیشه که افتخارش فقط برای تو بشه!
- حالا باشه. ولی پلاکس، من وقتی داشتم قایمکی گوش میکردم بلاتریکس و رودولف رو دیدم و ایوا هم اون گوشه ایستاده بود.
- ولی تو که گفتی این معما رو به ایوا داده ارباب که!
- آخه ارباب بیشتر به ایوا معما میداد خب ایندفعه هم...
- خب پس من نمیخوام حلش کنم خودت حلش کن. بلا بفهمه کلم رو از بیخ میکنه.
- نه قبو...

ناگهان چشمان کتی گرد شد و پلاکس را به زیر میز کشاند.

- هی، داری چی کار میکنی؟
- پلاکس، لینی داشت پرواز کنان می اومد این طرف. خب داشت میدیدمون.
- خب ببینه مگه میدونه داریم چی کار میکنیم؟
- خل شدی؟ ندیدی ارباب به ایوا گفت لینی رو بیار...

همان لحظه پلاکس میخواست با چکش یکی بر سر کتی بکوبد.

- کتی؟ فکر میکنم خیلی اتفاقات دیگه افتاده که به من نگفتی. میگی چی شده یا ول کنم برم؟

آخر کتی تسلیم شد و کل داستان را به پلاکس گفت:
- ببین من داشتم میرفتم به سمت یخچال ایوا رو دیدم داشت میرفت به سمت سالن پیش ارباب و منم دنبالش کردم و تا دم در دنبالش کردم و پشت در اونجا منتظر موندم تا ببینم چی میشه.
- خب؟
- بعد ارباب گفت: نزارین کسی خبر دار بشه هیچ کس نباید خبر دار بشه. ایوا تو هم اجازه نداری این کاغذرو بخوری خب؟ این معمارو حل کنید و به سر نا ترس ببرید.
- خب کتی چرا راحت نمیگی هاگزمید؟ سر ناترس رو مجبوری بگی؟
- خب، حالا بگذریم. بعد من معمارو شنیدم و اومدم به تو گفتم.
- همه رو بهم گفتی؟
- شاید این رو بهت نگفته باشم که معما طلسم شده.
- چکشی این دور و بر میبینی؟
- نه چرا؟
- چون میخوام بکوبمش تو سرت! خب، حالا چجوری این معمارو حل کنیم؟
- ببین پلاکس نوشته: کلتان را چکش و میخ کوبید در بیابید کندر این راه در نیابد راهی باز! آهان!
- خب؟
- ببین پلاکس جوجه تیغی گاهی میخوابه گاهش بلند میشه گاهی هوا میشه گاهی بلند میشه.

پلاکس سری تکان داد:
-آره فهمیدم. حالا یک چکش داری بدی؟
- پلاکس ببین یکیش رو دست بلا دیدم.
- حتما میخوای بری ازش بگیری نه؟
- خب نه. اما میتونیم با جادو بکوبیمش!
- نه کتی، چکش میخواهیم.
-دابی میخواد کمک کنه.

سپس پلاکس جیغی کشید و در بغل کتی پرید و هر دو کله پا شدند.

- هی دابی اینجا چی کار میکنی؟ میدونی چون حامی کله زخمی هستی اینجا جونت در خطره؟
- دابی میخواست یک چکش بده به ارباب کتی!
- کتی؟
- از من سوال نپرس. من هیچی نمیدونم.
- خب؟ باشه. دابی فقط چکش رو بده و برو.
- ارباب پلاکش من چکش رو میدم و میرم.

و در ابری زرد ناپدید شد.

- هی جن خاکی من پلاکسم نه پلاکش!
- یوهو چکش!
- خب، بدش به من.

* به دیالوگ های اول صفحه برگردید.

آخرش به توافق رسیدند و پلاکس با چکش به روی کاغد کوبید.
وقتی چکش را روی کاغذ کوبیدند، بخاری بلند شد ازش و کاغذ به رنگ بنفش در آمد.
طبق گفته طلسم باید 10 بار روی کاغذ میکوبیدند.
پس از 10 مین بار کاغذ به رنگ زرد در آمد و نوشته ای تغییر کرد.

- کتی یک سوال!
- بله؟
- این کاغذ اصلی نبود اما طلسم باطل شد و نوضته اصلی رو بهمون نشون داد. چرا؟

کتی دور پلاکس چرخید و سیخونکی به کله پلاکس زد.

- هی داری چی کار میکنی، کتی؟

کتی لبخندی ملیح زد و گفت:
- هیچ وقت از روی ظاهر هیچ چیزی قضاوت نکن. بنظرت طلسم ها روی کلماته یا کاغذ؟
- اوکی گرفتم. حالا ببین چی نوشته؟

کتی کاغذ را از روی زمین برداشت ولی سریع انداختش.

- چی شد؟
- آخ سوختم. چقدر داغ بود!

آخرش مجبور شدند با منقال کاغذ را بردارند.

- ببین پلاکس نوشته: گاهی میبینی اما درک نمیکنی، میشنوی اما انجام نمیسی؟
- کتی شاید نوشته نمیدهی.
- آهان، آره، میشنوی اما انجام نمیدهی. بو میکنی اما احساس نمیکنی. تموم شد؟ حس میکنم ناکامل بود. آهان فهمیدم. آتیشش بزن.

هر کس دیگری که بود بر میداشت کاغذ را آتش میزد اما هر کسی نبود. پلاکس بود. یک نقاش.

- آهان!

سپس یک سطل آب آورد و روی کاغذ ریخت.
کاغذ فیش فیشی کرد و ناپدید شد اما، کلیدی باقی گذاشت.

-فکر کنم فهمیدم منظور ارباب چی بوده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/8/27 12:37:33
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/8/27 12:41:24
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/8/27 12:48:07
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 آبان 1399 20:51
نمایش جزئیات
آفلاین
_ پلاااااکس؟

پلاکس به سرعت لباسش را مرتب کرد و از اتاقش خارج شد.
_بلــــــــــــه؟
_ اومدنی اون ماهیتابه کشک و بادمجون رو هم بیار!
_باشـــــــــــــه!

پله ها را یکی یکی طی کرد و به آشپزخانه رفت، ماهیتابه کشک و بادمجان را برداشت و به سمت میز غذا به راه افتاد.

_وای خداا! الان بینز که نمیتونه عضو بشه... حالا مسابقات رو چیکار کنیم؟... اصلا همه اینا به کنار! ارباب! خموده گشتن.
اونم دوبار!
اگه مسابقات شطرنج جادویی رو ببریم؟
اگه ببازیم؟
این کتی هم که انقدر هیجان زدست.
ای وای ارباب! از دست من ناراحت شدن الان؟ چیکار کنـ...

شلپ!
ماهیتابه کشک و بادمجان پس از مقدار زیادی چرخ زدن در هوا، چند متر آنطرف تر روی زمین افتاد.
پلاکس نگاهی پیراهن سبز _طوسی اش انداخت که لکه های روغن به زیبایی مزین اش کرده بودند.
بغض دوباره گلویش را فشرد، نگاهش را به سمت دیوار هایی که چند دقیقه پیش سفید بودند چرخاند.

_پلااااااکس؟ چیشد؟

اشک هایش را به آرامی پاک کرد:
_ارباب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 آبان 1399 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر خاطرات مارکوس فنویک سال 1900
---------------------------------------------------------------

-بله خیلی خوب یادمه دقیقا تو روز سال نو بود که برای هدیه ی سال نو بهم یه بلیت سفر به آزکابان بهم هدیه دادن تحملم کم بود خیلی زود بلیت رو خرج کردم رفتم اونجا و در اولین دیدار یه دزد رو دیدم که داشت رو دیوار یه چیزی می نوشت انگار زبون نداشت و از اون طریق میتونست حرف بزنه اما خب دیگه از کنار اون سلول گذشتم و رفتم یه نفر رو دیدم که داشت سر خودشو به دیوار میکوبوند از اونم گذشتم یه گروه معجون گر رو دیدم که داشتند زندانیا رو شکنجه می کردند البته ترسناک اون شکنجه کردنشون نبود بلکه این بود اون سرباز هایی که اومده بودند من رو برای بازدید همراهی کنند فرار کردند خب قاعدتا هم باید فرار می کردند چون اونجا فقط مجنون گرا بودند یعنی وای بد بد بد شد خیلی بد شد
به هر حال از از بقیه اش بگذریم که من با مجنون گرا چیکار کردم که بهم حمله ور شدند به هر حال این اولین باری بود که از پاترمورم استفاده کردم خفاش چنگال دار بزرگ اسمیه که من روش گذاشتم ام در حقیقت فقط یه خفاش عادی و سریع بود .
خب این خاطره ی سال نو ی من بود بعد از اون بود که از آزکابان متنفر شدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 19 آبان 1399 15:22
نمایش جزئیات
آفلاین
روزی که پاترونس کتی تغییر کرد روزی بود که انگار زندگی برای کتی ته کشید. پاترونس او از یک شیر بزرگ سفید ماده به مارش هری تغییر کرد. پرنده ای از خانواده عقاب، باز هم هر وقت به روزی که پاترونسش تغییر کرد فکر میکند، دلش ریش میشود. یکی از روز های زیبای اکتبر بود، قرار بود تولدی برای او بگیرند، تولدی که نشان میداد او بزرگ شده است. همیشه سعی داشتند سورپرایزش کنند ولی کتی هیچ وقت سورپرایز نمیشد. نشانه ها را کنار هم جمع میکرد و نقششان را میفهمید. خودش هم از اینکه همه چیز را میفهمید زجر میکشید و صد البته، دروغ گو و پنهان کار خوبی هم نبود و همه سریع میفهمیدند که کتی نقششان را فهمیده و تولد کلا به هم میریخت. اما اینبار قرار نبود سورپرایز شود قرار بود با دوست هایش روز خوبی را سپری کند. صبح زود سریع بلند شد لباس زیبایی که مادرش برای فرستاده بود که از جمله: پیراهنی سفید و دامنی کوتاه با رنگ سفید و چکمه های سیاه سفید. زیاد با لباس های دیگرش فرقی نمیکرد اما یاد گرفته بود قدر دان باشد.
قرار بود در باغ جشن را بگیرند، تا نیمه های روز خوب پیش رفته بود و به همه خوش گذشته بود اما بعد از ظهر... دیوانه ساز ها که دنبال سیوروس بلک بودند شادی شان ته کشیده بود، شادی زیادی برای تولد کتی بوجود آمده بود، و دیوانه ساز ها حمله کردند. زیادی دور شده بودند و اساتید خبر نداشتند، با وارد شدن دیوانه ساز ها همه به وحشت افتادند. کتی داشت دیوانه میشد:
- چرا من؟ چرا همش من؟ چرا روزی که بالاخره تونستم یکم خوش باشم باید خراب بشه؟ چرا؟

احساس یک پرنده را داشت، میخواست مانند آنها پرواز کند و انتقامش را بگیرد، بال هایش را باز کند و آنها را نابود کند! خشمش را یک جا جمع کرد و از ته حنجره فریادی سر داد:
- اکسپکتو پاترونوم!

به جای شیر سفیدش پرنده ای عظیم بیرون زد و همه را در حیرت فرو برد! یک مارش هری از نوک چوب کتی بیرون زده بود.
پرنده دیوانه ساز ها را نابود و به طرف کتی حرکت کرد.
- چرا داره اینطرفی میاد؟

پلاکس با فریاد این را به کتی گفت:
- فرار کن!

توصیه خوبی بود ولی کتی خشکش زده بود.
مثل این بود که میخواهد به کتی حمله کند. تنها کاری که کتی کرد این بود که دست هایش را روی سرش گذاشت و روی زمین نشست. لحظه ای که پرنده عظیم روی زمین آمد، مانند دوستی در سینه کتی فرو رفت، انگار به جای چوب از وجود کتی بیرون آمده بود. کتی متعجب بلند شد و به دستانش نگاه کرد، در آن لحظه چه اتفاقی افتاده بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 19 آبان 1399 00:50
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان سکوت اطراف با فریاد سهمگین پلاکس شکسته شد:
_ آقا! آقا! هی آقا! تکون نخورین! آقا همونجا بی‌حرکت وایسین.

مرد جوان که روی صندلی پارک نشسته و می‌خواست به سمت چپ بچرخد، در حالیکه زبانش نرسیده به بستنی متوقف شده بود بی حرکت ایستاد.
پلاکس دوان دوان خودش را به او رساند و بستنی را به آرامی از دستانش خارج کرد.
_ میتونی زبونتو ببری تو و صحبت کنی! ولی اصلاً حرکت نکن.
_ چرا فریاد می‌زنی؟

پلاکس بستنی قیفی مرد را درون سطل زباله انداخت.
_ محشره! حالتت رو میگم... فوق العاده است!

مرد جوان سعی داشت با تکان دادن بینی اش آن را بخاراند. اما مسلما موفق نبود.
_ خب تو کی هستی؟
_ من پلاکسم دیگه!

سپس صندلی کوچکی روی زمین ظاهر کرد و روبروی مرد نشست.

_ تو پلاکسِ دیگه هستی؟
_ نه من پلاکس بلک هستم.
_ خب «دیگه» کیه؟

پلاکس با کلافگی موهایش را عقب داد و به سمتی اشاره کرد:
: دیگه! تو فکر کن «دیگه» اونه!

مرد جوان به سختی چشمانش را چرخاند تا «دیگه» را ببیند.
_اون که دیگه نیست! اون کتیه، کتی بل!

صدای پلاکس بلندتر شد:
_ تو منو نمیشناسی اونوقت کتی که هنوز نیومده تو رو میشناسی! اصلا ولش کن خودت کی هستی؟

مرد جوان چشمانش را در کاسه چرخاند و همان طور که سعی می کرد خیلی بی حرکت ژست مغروری بگیرد گفت:
_ من رهگذر هستم!
_ رهگذر هستی؟ اسمی چیزی نداری یعنی؟

رهگذر به چند برگی که در دستش بود نگاه کرد:
_ تو نمایشنامه نوشته رهگذر!
_ خوب هر کی هستی، حالتت رو نگه دار و حرف نزن، تمرکزش به هم میریزه!

بله، رهگذر هم مثل شما فکر کرد که «تمرکزش» باید اشتباه تایپی باشد؛ اما نبود!

_ تو میخوای چیکار کنی؟
_ می خوام بکشمت!

بلافاصله رنگ صورت رهگذر پرید و بدنش به لرزه افتاد.

_ هی داری چیکار می کنی؟ تو که صدای منو میشنوی! من که نمیتونم با حرکت صحبت کنم! میکِشَمِت!

رهگذر دیگر نلرزید. ژست قبلی اش را دوباره گرفت:
_ خودم میدونستم! اما نمیشه، من خیلی کار دارم باید برم.

پلاکس بلند شد و قلمش را از پشت گوشش بیرون کشید؛ در حالی که تهدید وار قلم را به سمت رهگذر می‌برد زمزمه کرد:
_ ساکت باش! من که میدونم تو نیوتی که تغییر کاربری دادی، و بعد از باخت سنگینت اومدی پست منو محاوره‌ای کنی که نقدش پر از اشکال باشه! اما کور خوندی!

سپس قلمش را چرخاند و نیوت رهگذر را سرجایش خشک‌ کرد (قلمو چوبدستی اش بود).
پلاکس برگشت و روی صندلی اش نشست. از داخل موهایش سه پایه و بوم را بیرون کشید. (چیه فک کردین فقط بلاتریکس مو‌داره؟ نخیر ایده موهای بلاتریکس رو رولینگ از روی من گرفت! )
زبانش را برای تمرکز بیشتر لای دندان هایش گذاشت و مشغول شد.

آفتابِ در حال تابیدن به خواب رفت، ماه به آسمان آمد، ستاره ها چشمک زدند، ماه رفت و خورشید آمد و دوباره آسمان روشن شد.
ابرها حرکت کردند، پاییز تمام شد و شاخه های خشک درختان زیر سنگینی برف خموده گشتند.
برفها آب شدند و شاخه‌های خشک شکوفه زدند؛ و زیبایی دنیا را فرا گرفت.

ریش های نیوت رهگذر نما به زمین نزدیک شده بود و گرد پیری روی صورتش نشسته بود.
پلاکس بالاخره از روی بوم نقاشی بلند شد و زبانش را درون دهانش برد.
کش و قوسی به خودش داد و از زاویه های مختلف اثر هنری زیبایش را بررسی کرد.
_ خوبه! دیگه تموم شد.

رهگذر چشمانش را تکان داد و «اهم اهم» ـی کرد.
پلاکس که انگار تازه متوجه حضور او شده بود طلسمش را باطل کرد.
رهگذر روی زمین افتاد، چند دقیقه بعد به سختی بلند شد و گرد و خاک و برگ و برف ریخته روی بدنش را تکاند.

_ حالا ببینم چی کشیدی؟

قدم قدم به تابلو پلاکس نزدیک شد، بالاخره کنار پلاکس ایستاد و تابلو را از نظر گذرانید.
_ یعنی واقعا من این شکلی ام؟

پلاکس چانه اش را خاراند و نگاهش را از نیوت به تابلو و از تابلو به نیوت منتقل نمود:
_ نه بابا! حیفه این شکل تو باشه. خیلی مگس خوشگلیه!
_ خب پس چرا منو چرا این همههه وقت نگه داشتی؟
_ آخه روی سرت نشسته بود! اگه تکون میخوردی میپرید. :yap:

رهگذر که دیگر عمرش را کرده بود و مدیران هم داشتند متوجه نیوت بودنش می‌شدند، همانجا جان به جان آفرین تسلیم کرد و old شد.

_ عجب تابلویی شد! بلاتریکس حتماً باید اینو ببینه!

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 17 آبان 1399 10:25
نمایش جزئیات
آفلاین
مغزش داشت منفجر میشد، داشت دیوانه میشد، سرش پر بود از اعداد و ارقام، فرمول و حاصل و... چند شب بود خواب درست نداشت. مغزش عین دیوانه ها داشت کار میکرد اعداد جلویش جمع میشدند بعد ضرب بعد تقسیم، اعداد همچنان در ذهنش تجزیه میشدند. بلند شد. حالتی عجیب داشت میخواست اینقدر فریاد بزند تا گلویش پاره شود.
- ولم کنین! من نمیخوام هیچی تو مغزم باشه! اصلا ولم کنین چرا نمیتونم یک خواب راحت داشته باشم؟

53 ساعت بود داشت روی عبارتی کار میکرد. نمیدانست چرا؟ ولی حسی به او میگفت باید حلش کند. وقتی بلند شد کمی استراحت کند انگار داشت دیوانه میشد میدانست تا حلش نکند مغزش او را راحتش نخواهد گذاشت. زیر چشمانش گود افتاده بود و موهای سیاهش درخشندگی همیشه را نداشت. فقط میخواست کمی بخوابد، مگر خواسته زیادی بود؟
بلاجبار دوباره سر میزش نشست. مغزش آرام گرفت.آن سر درد وحشت ناک تمام شد. خوب بود ولی چقدر دیگر میتوانست ادامه دهد؟ دوباره راه را رفت. حل یک عبارت ریاضی چه دردی از او دوا میکند؟ چه سودی به بقیه میرسد؟ میخواست کاغذ را پاره کند و برود و بخوابد. کاغذ را بالاگرفت و سعی کرد پاره اش کند. پاره نمیشد! محکم تر کشید و با چوب جادو به او سیخونک زد. نگهان پاهایی سیاه از کاغذ درآمدند و کاغذ را روی دامن کتی انداختند.
میخواست جیغ بکشد و فرار کند. جادو بود ولی حس میکرد دیوانه شده. پس حالا سعی کرد حداقل حلش کند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی