هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۳:۲۲:۴۵ سه شنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۲:۳۱:۲۵ یکشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۱
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 264
آفلاین
واقعا نمیشد. یا میشد؟ میشد؟

کتی دوباره در توهم غوطه ور شد.
-واااای ارباب چقد چوبدستیتون باشکوهه!

لینی از جا پرید.
-چی؟ چوبدستی؟
-چقد بلند و مقاوم و قشنگه ارباب!

ذهن لینی جرقه زد؛ چنان جرقه ای که یک هو او را از جا پراند و اتصالی کرد.
-توی توهمای کتی هم ارباب چوبدستی داره! اگه بتونیم از توی توهماتش یه چوبدستی توهمی گیر بیاریم چی؟

ایوا فقط گفت:
-هان؟

جرقه های فکر بکر ناپدید شدند. لینی سر جایش نشست.
-فقط نمیدونم چجوری. ولش کن بابا. فکر بیخودی بود. ذهن حشره ایم گاهی بهم غالب میشه.

ایوا تنها راهی که بلد بود را پیشنهاد کرد:
-بخورمش؟
-چیو؟
-کتی و تو رو تا توی معده م با هم ترکیب بشین و توهماش... اوووممم.... خوشمزه به نظر میاد...

جرقه ها برگشتند.
-ایوا واقعا میتونی این کارو بکنی؟
-خوردن که تخصصمه!

لینی شک کرد.
-اگه کار نکرد چی؟

بعد با چوبدستی اش یک کاغذ ظاهر کرد و رویش نوشت:
-من رفتم تو معده ایوا تا از توهم کتی چوبدستی اربابو گیر بیارم. اگر برنگشتم، یا میان تو معده ایوا دنبالم یا ایوا میخوردتون! لینی.

به ایوا گفت:
-تا وقتی من اینو می چسبونم رو دیوار تو کتیو بخور!
-من وزیرم... واقعا بخورم؟
-به عنوان یه وزیر متعهد، بخورش!

ایوا کتی را درسته بلعید. لینی حشره شد، و اجازه داد ایوا او را هم ببلعد.

یک ساعت بعد

ایوا خیلی خسته شده بود. بقیه در راه بودند تا بیایند و یادداشت لینی را ببینند؛ اما خوردن خوراکی های جدید اشتهای ایوا را باز کرده بود.
-فکر نکنم یه ذره غذا بد باشه!

بلند شد، در را باز کرد، و راست شکمش را گرفت و رفت.


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۲:۳۰:۱۹ سه شنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰

امیلی اورگاردن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۷ دوشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۴۳:۲۱ یکشنبه ۲۲ اسفند ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
کتی که هنوز در اثر معجون توهم گیج بود، به لینی خیره شد.

-چی؟

لینی موهای خود را کنده و روی زمین ریخت.

- لیست! لیست!

کتی که اصلا توی باغ نبود، به باغ برگشت و لیست را از دراورد.
- یک تار موی بلاتریکس،تهیه شد،
یکی از اعضای بدن تام،کبدش رو تهیه کردیم،
یک مژه نجینی، که اونم به لطف مورچه ها تهیه شد،
ملاقه هکتور، که اونم تهیه شد،
یکی از بال های لی...اهم اهم..اونم تهیه شد
و در اخر...چوبدستی لرد ولد..!

چشمان هر سه نفر گرد شد!

-چوبدستی ارباب؟!!

ایوا که از تعجب ماجرای موها را فراموش کرده بود با حالتی افسرده به کتی و لینی نگاه کرد.

-این دیگه نمیشه.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۹:۵۵:۳۹ سه شنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۱:۴۵:۳۷ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۱
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
خلق انقلابی جادوگر
پیام: 245
آفلاین
ناگهان ردای سیاه تر از سیاه لرد سیاه صورتی شد و گیسوانی طلایی زیبا و بلندی بر روی سرش شروع به رشد کردند و دماغش...
ایوا سیلی محکمی به کتی زد و کتی دوباره به این دنیا بازگشت.
- خسته شدم پس که غرق در توهماتت شدی! الان 10 پست هست که تو توهمی! الان وقت تو توهم بودنه؟

و احساس کرد که برای اولین بار، او دارد نقش آدم های عاقل را بازی می کند، البته هرچه نباشد وزیر سحر جادو بود و مجبور بود همیشه عاقل به نظر برسد.
بگذریم...

لینی که چشمانش مثل تانجیرو قرمز به خون شده و بود و حتی خودش هم از پیکسی آبی به پیکسی قرمز تغییر کرده بود برای بار نمی دانم چندم جمله اش را برای کتی، تکرار کرد.
- گفتم همشونو برات از ریشه در میارم!

اما انگار دو هزاری کتی هنوز نیفتاده بود.
-همه ی چی رو از ریشه در میاری؟
-همه ی موهای بلاتریکس رو!

کتی لحظه ای هنگ کرد و بعد دست در جیبش کرد و شانه ای پر از مو را از جیبش بیرون کشید.
-مگه اینو توی پست شماره 200 به دست نیاوردیم؟

رنگ لینی به حالت عادی بازگشت و پوکر فیس به ایوا خیره شد.
- تو مگه نگفتی بعدش موی بلاتریکسو باید به دست بیاریم؟

انگار ایوا در ادای آدم های عاقل را درآوردن، شکست خورده بود.

لینی به طرف کتی بازگشت.
-خب لیستت رو بیار ببینم چی توش نوشته دیگه؟


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۱:۳۵:۳۱ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۰

نورین کرکبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۵:۰۲ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۰:۳۷:۴۲ شنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
کتی از پشت در صدای جیغی شنید. سریع چشمش را به دریچه کلیدی که چند دقیقه پیش لینی از ان وارد اتاق شده بود چسباند و در حالی که تک چشمش داشت از کاسه در می امد پرسید:
_ چی شدهههه؟؟؟
لینی جیغ خفه دیگری کشید
_ چشمااااممم!!چشمااااممممم!!!
_ چشمات چی شده؟
_ همین حالا از دستشون دادم.
_ ببینم تو اصلا کجایی...
ناگهان چند اتفاق همزمان افتاد:
۱: کتی متوجه کپه ای مو روی فرش قدیمی شد که در حال تکان خوردن بودند
۲: کله ی کوچک لینی از بین طره های کلاه گیس در امد و رو کرد به مبل در نتیجه نگاه کتی هم برگشت سمت مبل
۳: کتی دید ارباب روی مبل خفته و.. دماغ در اورده...؟ و لباس های بلاتریکس را کش رفته؟
۴ : کتی متوجه شد موجود درازکش روی مبل نه لرد سیاه بلکه بلاست که کله کچلش زیر نور افتاب برق می زند.
۵: کتی جیغ کشید.
_ ساکتتت شوووو احمق!!! الان بیدار میشه!
کتی فورا دیوار جنبی چهارچوب در را گاز گرفت تا صدای جیغش را خفه کند. لینی که روحش از دیدن این صحنه اسیب دیده بود سعی کرد ارامشش را حفظ کند. کتی در تلاش بود بفهمد هنوز تحث تاثیر توهمات معجون است یا نه...
_ هی! حالا چیکار کنم؟... این که مو نداره.
کتی نفس نفس زد
_ میریم سراغ پلن بی.
_ پلن بی چیه؟
_ بریم ببینیم کجا قبر منو بکنیم.
_ خیلی موافقم.
صدای لینی خیلی رضایتمند به نظر می رسید.
کتی به این فکر می کرد که بلا همیشه موی دماغ او می شود که ناگهان ایده ای به ذهنش رسید!
_ لینی؟!! صدای منو میشنوی؟
_چیه؟
_ درسته که کله ش مو نداره ...ولی دماغش که...
_ اییییییی!!!حرفشم نزن...



پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۳:۴۱:۰۱ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۰

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۰۵:۴۲ یکشنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۱
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 924
آفلاین
خلاصه:

کتی اشتباهی پاشو روی یکی از گیاه های مورد علاقه لرد می ذاره و لهش می کنه. گیاه از کتی مواد لازم برای درست کردن یه کود مقوی رو می خواد.
یک تار موی بلاتریکس، یکی از اعضای بدن تام(کبد تام تهیه شد)،یک مژه نجینی(تهیه شد)، ملاقه هکتور(تهیه شد)، یکی از بال های لینی(تهیه شد)، و در آخر... چوب دستی لرد ولدمورت!

کتی و لینی با بلا سر به دست آوردن تار موی بلا دعوا میکنن و کتی تو درگیری دخترعموی لینی رو با خودش اشتباه میگیره و میزنه تو گوشش و بیهوشش میکنه که لینی میرسه.

*****

کتی نگاهی به لینی جلو در و بعد لینی روی زمین کرد.
- لینی... لینی...
لینی نگاهی بغض آلود به لینی کرد.
- دختر عموی نازنینم. چه بلایی سرت اومده؟
- اخه... چطوری... دو تا لینی...
کتی چشم هاشو چند بار مالید. نمیتونست وجود دو تا لینی رو درک کنه. حسی توی وجودش میگفت یه چیزی این وسط اشتباهه. اما چون خودش نمیتونست متوجه بشه چی، به سمت بلا چرخید تا از اون کمک بگیره. اما چیزی که دید نه تنها کمکی بهش نکرد بلکه ظاهرا همه چیز رو براش پیچیده تر هم کرد.
بلا در حالی که دستشو دور گردن بلای دیگه ای حلقه کرده بود با چشم هایی قلبی قلبی و عاشقانه نگاهش میکرد.
- دختر عمو!

سیم های مغز کتی کاملا اتصالی کردن. قطعا چیزهای زیادی این وسط غلط بود. در واقع به نظر میومد هر چیزی که کتی در حال دیدنشه غلط بود!
باید فکر میکرد. تلاش کرد تا کمی از مغز دود گرفته اش کمک بگیره و متوجه بشه اوضاع از چه قراره.

-کتی!

اما هر چی فکر میکرد کمتر به نتیجه میرسید!

-کتی!

اما هر طور شده باید راهی پیدا میکرد.

-کتی!

بعد از این صدا سیلی محکمی زیر گوش کتی خورد و اون رو حسابی به دنیای واقعی برگردوند!

نگاهی به اطرافش کرد و دید هنوز توی اتاق لینیه. و البته که از لینی فقط یکی وجود داشت! به نظر میومد اثرات معجون هایی که هکتور به خورد کتی داده بود کم نبود!
داشت به خودش میومد که لینی دوباره جمله خودشو تکرار کرد.

- میگم منم میام باهاتون!اصلا خودم براتون موهای بلاتریکس رو از ریشه در میارم!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۰:۱۱:۵۹ سه شنبه ۳ اسفند ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۰۷:۳۵ چهارشنبه ۱ تیر ۱۴۰۱
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 361
آفلاین
کتی، با سردرگمی به لینی که با دو بال سالم جلوی صورتش در حال پرواز بود، خیره شد.

- چته؟ چرا زل زدی؟

لینی، همیشه اینقدر خشن بود؟
کتی، قبل از اینکه بتواند درباره ی این موضوع تفکر کند، با صدای فریاد بلاتریکس، خودش را به در چسباند. آب دهانش را قورت داد. قطعا پس از باز شدن بلاتریکس، سلاخی شدن او، چیز بسیار ملایمی به نظر میرسید.
لینی خشمگین، قهقه ای سر داد.
- میکشمت!

قبل از اینکه پیکسی بتواند چشمان کتی را از کاسه دربیاورد، با علامت دست کتی، در فاصله چند میلی متری، متوقف شد.

- لینی، بگو ببینم... حیوون خونگی من چه موجودیه و اسمش چیه؟

خنده ی شوم لینی قطع نشد.
- هر کوفتی میخواد باشه!

صورت کتی سفید شد و دستش را جلوی دهانش گرفت.
- خیلی حرف زشتی بود.

دستش، بسیار ناخودآگاه و به سرعت حرکت کرد و سیلی ای بر گوش لینی خواباند که باعث بیهوش شدن او شد. پیکسی بخت برگشته، روی زمین سقوط کرد و بال هایش مچاله شد.
در همین حین، در اتاق باز شد و لینی بال چیده شده، با وحشت داخل پرید.
- دختر عمو!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰:۵۸ یکشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶:۲۲ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۱:۳۹
از جایی که کوه بوسه می زند بر ماه
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 53
آفلاین

چون قبل از اینکه شعله خشم شان خاموش شود کسی را می سوزاند که سعی کرده بود آرامشان کند و این همان اتفاقی بود که قرار بود برای کتی رخ دهد .
کتی دست از تلاش برای رو به راه کردن اوضاع بر نداشت ، گفت :
- لینی بالت دوباره در میاد پس چرا اینقدر بال بال می زنی ؟ ، مو های تو هم همین طور بلا ؛ ارباب ، قول می دن دیگه تو گلخونه شما دعوا نکنن ، مگه نه ؟
تازه خودشونم همه چیز رو مثل روز اولش می کنن.
حرف های کتی داشت اثر می کرد که جمله آخر کار رو خراب کرد ،البته باید به کتی حق داد ، چطور می توان هم‌زمان سه نفر را که به خون هم تشنه اند راضی نگه داشت ؟
لرد که حوصله نداشت وقت با ارزش خود را برای آنها هدر دهد گفت :
- به نفعتونه تا وقتی بر گردیم اینجا بی نقص باشد و گرنه وای به حالتان ، و از جایی که قبلا دری وجود داشت بیرون رفت .
از سر لینی دود بلند می شد و بلا از عصبانیت جرقه می زد ، الان بود که دود ها آتش بگیرند و بقیه ی مو های بلا را هم بسوزانند ، لینی به سمت کتی هجوم برد ؛ بلا گفت : که ما اینجا رو مثل روز اولش می کنیم ، ها ؟؟
بعد سعی کرد به طرف کتی بیاید که به خاطر آورد دست و بالش بسته است و فریادی از سر خشم کشید . کتی مرلین را شکر کرد ، نه فقط بخاطر اینکه دست و بالِ بلا بسته بود ، بیشتر بخاطر اینکه یادش آمد چوب دستی اش در دسترس است زیرا لینی همان طور به او نزدیک و نزدیک تر می شد ، کتی چوب دستی را به طرف لینی گرفت و گفت : لینی ، ن نزدیک تر نیا .
لینی همان طور که به طرف کتی می آمد گفت : هه فک کردی ، بالمو بریدین ، نیشم که هنوز سر جاشه .
یکدفعه کتی سر جایش میخ کوب شد ، و به لینی که معلق در هوا جلویش ایستاده بود چشم دوخت ، آنها بالش را کنده بودند ، پس چطور داشت رو به روی صورتش پرواز می کرد ؟
- به چی زل زدی ؟


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۲ ۰:۰۹:۴۲

˹.🦅💙˼
𝓼𝔀𝓼𝓪𝓷𝓷𝓪 𝓱𝓮𝓼𝓵𝓮𝓭𝓮𝓷

تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۹:۱۸:۴۷ یکشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۰

نورین کرکبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۵:۰۲ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۰:۳۷:۴۲ شنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
لینی لگدی به قواره در زد سپس با مشت های گره خورده وارد شد و غرید:
_بلااا!!! بیا اینجا باهات کاری نداررم!
و چون با عزمی خوفناک به بلا نزدیک می شد او نیز به طور غریزی پا به فرار گذاشت. لینی در حالی که دور اتاق به دنبال ان توده موی عظیم متحرک گذاشته بود،به کتی اشاره ای کرد و کتی با چهره ای بی گناه قیچی باغبانی را به سمتش پرتاب کرد. لینی عربده کشید:
_ من عصبانی امممممم!!!!!
بلا در حالی که روی مبل های پوسیده می پرید و با چوب دستی اش به طرف لینی صاعقه پرتاب می کرد فریاد زد:
_ هیچکس حق نداره به موهای من نزدیک بشه..مگرنه..
در این هنگام دامنش به دسته مبل گیر کرد و نقش بر زمین شد. لینی فرصت را غنیمت شمرد و پرید روی او.
_کتیییی!!! دستا!!
کتی وردی خواند و دست های بلاتریکس میان طنابی به هم چفت شدند. در این زمان لینی با خنده ای مخوف...
_یاحح یاح یاححح!!
که البته از پسش بر نیامد ، دسته ای بزرگ از موهای بلاتریکس را قیچی کرد. برای لحظه ای تمام اتاق در سکوت سنگینی فرو رفت. نفس همه در سینه حبس شده بود که بلاتریکس دندان سایید و فریاد کشید:
_ می کشمتووونننن!
حالا نه تنها از عصبانیت لینی کاسته نشده بود بلکه از کله بلا هم دود بلند می شد . انگاه پشت سر کتی در شکسته شد و لرد پس از ورود تانکری غضبناکش فریاد زد:
_ چه کسی به گلخانه ما دستبرد زده؟
وقتی کتی نگون بخت خود را در میان نگاه ها و داد و بیداد تهدید امیز سه قربانی خطرناکش یافت ناگهان حس کرد باید خودش را به شیوه ای نجات دهد. بلند تر از همه شان جیغ زد:
_ اروم باشیدددد!!!!...
همه به او خیره شدند
_ نفس عمیق بکشید‌. چشماتونو ببندید و به چیزای مثبت فکر کنید...دم.. بازدم..دم ..بازدم.
لبخند ملیحی زد:
_ به این فکر کنید که از نقطه ای در کهکشان به کره زمین نگاه می کنید، که..که چقددددررر بی اهمیت و ریز به نظر می رسه..
_ ما همین گونه هم همه را ریز می بینیم.
کتی زورکی خندید و پیش خودش فکر کرد چرا کسی زود تر به فکر برگذاری کلاس های کنترل خشم برای مرگ خواران نیافتاده؟



پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۰:۳۸:۳۷ یکشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۰

اسلیترین

مورگانا لی فای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵:۵۹ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۸:۲۶ یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۰
از مرکزیت ابیس
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 43
آفلاین
همانطور که لینی با نگرانی مگس را معاینه میکرد،ناگهان حس کرد پشتش سبک تر شده.درحالی که آن اتفاق شوم را حدس میزد،به پشتش نگاه کرد.
و‌ جای یکی از بالهایش را خالی دید.متاسفانه این تسترالی بود که دم در هر مرگخواری مینشست،جلوی در خانه ی تام،حتی جلوی در خانه ی نجینی!اما اینبار تسترال مذکور،گویی ماموریت داشت روی لینی بنشیند،نه جلوی در خانه اش.

لینی به صورتش خنج می انداخت و زجه میزد:ای داد بیداد.ای اماااان!آخرش کار خودتون رو کردید؟بال خوشگلم رو ازم گرفتید؟

ایوا درحالی که بال چیده شده را در کیفش میگذاشت گفت:دیگه ببخشید.مجبور بودیم.

و رو به کتی کرد:خب کتی؟بریم که یه تار مو از بلاتریکس بگیریم.

آن موقع از آن موقع هایی بود که پیکسی درون لینی توسط اژدهای درونش خورده میشد و خون جلوی چشمش را میگرفت.پس از ارباب،بالهایش عشقش بودند،زندگیش بودند،ناموسش بودند!لینی قادر بود تا به تنهایی تک تک خال موهای بلاتریکس را بکند.

- منم میام باهاتون!اصلا خودم براتون موهای بلاتریکس رو از ریشه در میارم!

هیچ چیز جلودار لینی نبود،لینی با چشمانی خونین و شیطانی،با سرعت در پی یافتن بلاتریکس میدوید و دور میشد.



در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲:۵۳:۰۷ جمعه ۱۵ بهمن ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

نارلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۶ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۳:۵۲
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 67
آفلاین
- اما لینی، فقط یه بال؛ فقط یکی!

لینی به چهره کج و معوج ایوانوا نگاهی انداخت. کمی به نظر معصوم می آمد... اما تاج وزارتی را که بر روی سرش بود و در حال میک زدن آن بود، همان کمی معصومیت را هم از بین می برد. و دلسوزی لینی را بر نمی انگیخت و نکته مهم‌تر! مرگخواری که معصوم است، قائدتا جای کاریش می لنگد. این صد و پنجاه و شش بند اول کتاب "چگونه مرگخوار شویم و مرگخوار بمانیم؟" بود. کتابی که هر هفته بلاتریکس از آنها امتحانش را می گرفت.

- نه، بال نمی دم! من نمی خوام!
- حتی ا‌گه بهت غذا بدم... ببین این پوست موز، از خاطره دار ترین پوست موز هامه؛ چون تنها پوست موزیه که نخوردمش! ببـ... ببین... اگه یه بال به من بدی، منم کـ... کل اینو بهت میدم!


وزیر ایوانوا، در حالی که بغض در چشمانش حلقه زده بود، موز را در جلوی صورت لینی گرفت.
لینی با دیدن پوست موز چندشش شد. عوقی نمایشی درآورد و بر خود لرزید. برایش عجیب بود که چگونه کسی می تواند چندین سال پوست موز را نگه دارد؟ حتی برای تجزیه شدن در طبیعت هم انقدر طول نمی کشید.
لینی، پس از افکار تجزیه موز و نگهداری موز و اینکه موز زودتر تجزیه می شود یا پوست موز، خرمگسی را دید که با ویزی طولانی به سمتش می آید.
- ویـــــــز!

خرمگس مکان فرود خود را دیوار پشت لینی انتخاب کرده بود و با سر هم در آنجا فرود آمد.
از سر و گوش خرمگس خون می آمد. آن هم از آن سبز رنگ هایش!
لینی به سمت خرمگس که ظاهر چندش و نچسبی داشت، دوید و سعی کرد نبض خرمگس را بگیرد، اما به این دلیل که نمی دانست قلب خرمگس کجا است، چشمانش را بزرگ کرد و به سمت ایوانوا دوید و با جیغ و فریاد گفت:
- پـــرســــتــار ایـــوا! بیست گرم ایزوپوتورولیول بزن! ضــربــان نــداره!

ایوانوا با چهره ای مات و مبهوت به لینی خیره ماند. او نه می دانست که کِی پرستار شده است و نه می دانست که لینی چه چیز را گفته است. البته به احتمال زیاد، لینی نیز نمی دانست چه می گوید و چه می کند.


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۱۵ ۱۰:۱۷:۱۰

لک لک ارباب!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.