هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۰:۰۹ جمعه ۱۶ دی ۱۳۸۴
#17

اوکهارت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۲ یکشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۰۴ شنبه ۶ آذر ۱۳۸۹
از ازكابان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 78
آفلاین
ادوارد كه عينه ميخ خشكش زده بود ديمنتر به اون خشني داش ميخوند:
گل.......گل....گل ....... اله ..........اله.....اله
در همين حال به مادام رزمرتا گفت يه نسكافه به من بده وقتي كه كارناوال ديمنتر از انجا عبور كرد همه چشمها به ادوارد افتاد يكي از جادوگران گفت : تازه واردي
ادي گفت بله اما قراره كه ديگه اينجا بمونم و حنده ي بلندي كرد اما هيچ كس نخنديد
ادي هم خودشو جمع و جور كرد ديد سره يه ميز خيلي شلوغه و بلافاصله دليل اين خشك بودنو فهميد
لوسيس مالفوي و چند نفر ديگه در گوشه اي نشسته بودن و داشتم ادي رو نگاه ميكردند سكوت كشندهاي بود كه دوباره صداي اواز ديمنترها اومد ادوار نفص راحتي كشيد اومد نسكافه اش رو بخوره كه ليوان تو دستش تركيد........
----------------------------------------------------------------
تازه واردم به دادم برسين
----------------------------------------------------------------



Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶ پنجشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۴
#16

پنه لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۱۰ دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۹
از پشت دریاها!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 239
آفلاین
ادامه ی پست دکتر...
دکتر و ولدمورت با هم وارد پاتیل درز دار شدن و سر یکی از میزا نشستن.
دکتر سر ولدمورت رو بو کرد و با دوتا انگشتش جلو دماغشو گرفت:میگم تو چه شامپویی استفاده میکنی؟ کله ت بو قرمه سبزی میده!
ولدمورت:...چیزه...
سرشو جلو میاره و میگه:بزمجه الان آبروی منو نبر جلو مرگخوارام تو چرا هیچی نوفهمی!
دکتر:آها...خیله خب،ببین عزیز اول از همه تو روزی دوبار باید بری حموم هر بار بعد از حموم یه کم بناول...
در همین موقع پنه لوپه پرید وسط:ببخشید شما این گراوپو ندیدید؟!
دکتر:آخه پارازیت تو نمیفهمی من حافظه م کوتاه مدته؟الان یادم رفت چی داشتم میگفتم!
پنه لوپه:البته همیشه حق با مشتریه ولی شما خجالت نمیکشین بامن اینطوری صحبت میکنین؟هاهاها؟اصلا پاشید بیاید تصفیه حساب کنید برید بیرون ببینم!الان سه روزه اینجا پلاسید و هیچ پولی پرداخت نکردید!
دکتر:راستی من یه چیزی میخواستم بگم یادم رفت!این گراوپ برگشت جنگل!
پنه لوپه:واااااااااااااااااااااااای!
بعد به طرف در دوید تا به جنگل بره و به گراوپ بگه که یادش رفته پول بده!
دکتر:خب حالا راحت شدیم...داشتم میگفتم،ببین اول یه قاشق بناول تو نصف استکان آب جوش حل میکنی...
بعد از دوساعت
دکتر:بعد محلول رو میزنی به سرت تا دو روز سه تا مو درمیاری...هووووی باتوام
ولدمورت از خواب میپره:...ها چی...اها...فهمیدم مرسی
در همین موقع صدای یکی از دیوانه سازها همه رو سرجا میخکوب کرد.هیچکس باورش نمیشد که لارا تونسته باشه بهشون آواز یاد بده.ولی اونا شروع کرده بودن به دراوردن ادای شون و به نظر میرسید خیلی هم بهتر از اون!انگار قرار بود به زودی اونجا محل اجتماع سیاها بشه!
ادامه بدید...



Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۳:۰۵ جمعه ۹ دی ۱۳۸۴
#15

شون پن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۱ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۳ سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
از آمریکا،سانفرانسیسکو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 197
آفلاین
احتمالاً فلاش بک!!!!!:
دو گروه در حال دعوا بودن و سرژ هم اون وسط معلوم نبود کجا رفته بود!
همه افتاده بودن به جان هم دیگه و عقده هاشون رو سر همدیگه خالی میکردن! دکی محکم میکوبه توی صورت یکی از مشتری ها و میگه:یادته اون روز اومدی ویزیتت کردم پول ندادی؟ اینم بگیر پس!!بومب!
شون هم پریده بود وسط و به همه مشت میزد!!:هوی ....این مال تو!!...دومب!...برای اینکه برای لارا جفت پا گرفتی.....هی تو بیا اینجا ببینم.....بومـــــــب!!! یادته سال پیش 30 گالیون از من پول گرفتی بهم پس ندادی؟ این یکی رو هم بگیر!
همه داشتن همدیگر رو میزدن و حسابی کیف!! میکردن که بالاخره حوصله لارا سر رفت و با صدای خشمناکش فریاد زد:بــــــسه! تمومش کنید بابا.
پنه هم با لارا فریاد زد:هوی،بسه دیگه گنده بک ها!!میخواهن دعوا کنین برین بیرون..اینجا جاش نیست. این رو میگه و یکی از مشتری ها رو از توی دهن گراپ کوچولو در میاره!!
همه خسته و سرخوش از یه دعوای جانانه میشینن روی صندلی و سفارش خون گلاسه خنک میدن،غیر از شون که توی ترک بود!!!!!
شون یه نگاهی به دور و اطراف میندازه و میگه:پس لرد.....نه چیزه....سرژ کجا رفت؟ نیستش.
لارا:نمیدونم الان اینجا بود ها...فکر کنم حوصلش سر رفت!
غیر از شون و لارا کسی به غیبت سرژ توجه نکرد چون همه در حال خوردن خون گلاسه خودشون بودن!
شون دوباره میپره روی پیشخوان مغازه که آواز بخونه ولی سر و صدای بقیه درمیاد:بس کن دیگه بابا!!!همون یکی هم بس بود....ببر صدات رو!!... با اون چشاش!
شون با صدایی بلند تر از فریاد سرژ داد میزنه:حالا که اینقدر مشتاقین براتون پدر خوانده میزنم!!!
لارا: کی گفت مشتاقه؟!!!!!!
و شون دوباره شروع میکنه به نواختن آهنگ پدرخوانده با شعری که خودش سروده بود. لارا هم یه لیوان معجون عسلی سفارش میده با دوتا تکه پنبه برای اینکه بذاره توی گوشش و صدای شون رو نشنوه!!!
آهنگ که تمام میشه شون یه چیزی یادش می افته...میپره پایین و میگه:خوب یه چیزی...سرژ که گیتار بلده...میگم اونم بیاد توی کافه بخونه.
لارا که پنبه ها رو دراورده بوده میگه:نه با اون ریش هاش همه رو فراری میده!
شون میگه:خب اشکال نداره ریش هاش رو Hidden میکنیم!!!
ملت:
لارا: اینم یه فکریه خب...آره راست میگی...حالا اصلاً سرژ کجا هست؟
سرژ از در پشت کافه میاد تو و میگه:اه...لارا موهام رو خراب کردی..
لارا نگاهی به سرژ (که دیگه لرد نیست) میکنه و میگه:موهات؟ ولی موهای تو که از اول همین جوری بود!!!
__________________________________________________
از اینجا به بعد رو میتونین ادامه پست دکتر حسن مصطفی عزیز بدونید.....دیگه فلاش بک نیست...برگشتیم زمان حال... برو پست قبلی رو بخون دیگه!!!!!!!


تصویر کوچک شده


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۰:۰۳ جمعه ۹ دی ۱۳۸۴
#14

حسن مصطفیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۶ یکشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۲۰ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷
از القزوین- مصر- قلعه‌ی الفرانکشتاین
گروه:
کاربران عضو
پیام: 38
آفلاین
ولدمورت: اه .... لارا، موهام رو خراب کردی
لارا: موهاتون سرورم ولی شما که مو ندارین؟
دکتر: ها بیمار عزیزم پس از مصطفی سیدیل! استفاده کردی؟
ولدمورت: اره دکتر جون! عالی جواب میده
ولدمورت یه شونه در میاره و 5 تا مو رو که روی سرش دراومده شونه می زنه.
ولدمورت: خیلی هم خوشگلن . من چقدره جیگرم!
در همین موقع گراپی یدونه وزنه پشت ولدمورت. و 5 تا تار موی ولدمورت کنده میشه!
ولدمورت: ای خاک بر چو! همش کنده وشد
دکتر: گراپی مواظب ب ب ب ب...
صدای دکتر کلفت میشه ... زمان از حرکت می ایسته همه خشک می شن. یه نور سفید از لای دیر دیده می شه و یکی از توی نور پرت میشه تو!
دامبل: اخ کمرم! دیگه مثل جوونیا نیستش!
دوباره یه نوری از لای در ایجاد میشه
کرام: بگیر منو که اومدم!
دامبل: ها سفیدی کیستی؟! هوووو کرام نیا! این پست ماله خودمه!
کرام: عمرننننننننن!
کرام هم پرت میشه تو
دامبل: اخه خوره چن نفر باید پست رو ویرایش کنن؟
کرام: نه پست خودمه! کیف میده!
دامبل: خب؟
کرام: خب چی؟
دامبل: خب هالا چی کارش کنیم؟!
کرام: ها! بذا ببینم هیییین هااااان هوووون... به نظر من حزفش کنیم! موهاهاهاهاها! چقدر من خفنم!
دامبل: اخه هوشمند الان حزف کنیم که خودمون به دیار سیریوس می پیوندیم
کرام: خب پس ویرایشش می کنیم! صب کن من به ولدمورت می رسم تو هم به بقیه
دامبل: اوکی قبوله
چند لحظه بعد نور سفیدی دوباره زده میشه و کرام و دامبل از پست خارج میشن!
دکتر: ب ب ب ب اش!
ولدمورت: وای گیسوانم را جدا نمود! اه دکتر گراپ من چه کنم!؟
گراپی: ولدمورتا! من تورا نزد خانه موی ببرم تا در انجا گیسوانی چون رودابه برات چسب بزنند
دیوانه ساز ممد: وگوئم این لحجش خیلی ضایع بید جیگر!
دکتر: پنه لوپه هاگر کجاست! من رفت جنگل گشت دنبالش! کرد خداحافظی!

====
در خارج
کرام: میگم دامبل من فکر می کنم دیالوگ ها رو اشتباهی کپی پیست کردیم نه؟
دامبل: دامبلدور؟! چطور جرات می کنی اسم اون رو جلوی ما لرد ولدمورت بزرگترین جادوگر تاریخ بیاری؟! هااااااااا؟! اواداکداورا!!!


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۹ ۱۰:۲۰:۰۴

Prof.Dr Hasan Mostafa ::: Professional Master Alchemist

[size=medium][co


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۸:۱۱ پنجشنبه ۸ دی ۱۳۸۴
#13

لارا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۲۸ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹
از خانه ريدلها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 202
آفلاین
در كافه درباره باز ميشه و باز كسي نمياد تو...
همه ديگه عصباني شده بودن.....لارا يه نگاه چپ چپ وحشتناك نثارجادوگران حاضر در رستوران ميكنه كه ترجمه اون نگاه اينه:خجالت هم خوب چيزيه..10 تا جادوگر به اين بزرگي اينجا وايسادن و انتظار دارن ما ساحره هاي ظريف و محترم بريم ببينيم پشت در كيه؟
.جادوگرا بعد از نگاه مرگخوارانه لاراحساب كار دستشون مياد...دكتر يهو احساس شجاعت بيش از حدي ميكنه و ميپره درو باز ميكنه....از پشت در صداي داد و فرياد مياد ولي افراد حاضر در كافه در اون لحظه هر كدومشون به شدت مشغول انجام كاري ميشن كه خدايي نكرده يه وقت مجبور نشن برن كمك دكي!!
چند لحظه بعد دكترحاليكه يقه يه جادوگر لاغر مردني رو گرفته برميگرده...همينكه چشم لارا به جادوگر ميفته چشماش برقي ميزنه و كنترل خودشو از دست ميده..با شور و شوق به طرف تازه وارد ميدوه...وااااي..لرد...لرد عزيزم...سرورم..شما؟اينجا؟؟
.....ولي دوقدم مونده بود به لرد سياه برسه كه يه نفر (كه لارا هيچوقت نفهميد كي بود )پا ميندازه و لارا پس از برخورد شديد با لرد نقش زمين ميشه و لرد هم كه فوتش ميكردي ميپريد هوا بعد از سه چهار بالانس و معلق توي هوا ميفته تو بغل يكي از ديوانه سازا و ديوانه ساز مذكور با اشتياق شروع به بلعيدن شادي هاي لرد ميكنه ....ولي بعد از سه دقيقه سرچ هيچ نوع شادي يافت نميشه و ديوانه ساز طفلكي درحاليكه اشك تو چشاش جمع شده بود به گوشه اي ميره و كز ميكنه..
لارا دست و پاشو گم ميكنه...سرورم منو ببخشيد من نميخواستم.....
پنه لوپه حرف لارا رو قطع ميكنه...بابا سرورم كيه ديگه؟؟؟از كي تا حالا سر‍‍‍ژ شده سرور تو؟؟؟
لارا:سرژ؟؟؟ اين كه تا همين دو روز پيش لرد بو.....
سرژ:اهم اهم....چيزه...بهتره اين بحثو تمومش كنيم....من فقط داشتم رد ميشدم..صداي گيتار شنيدم و بي اختيار به طرفش كشيده شدم....و در همين لحظه چشمش به تانكس ميفته كه به شدت سعي ميكنه سه تا گل رز روي سر ديوانه سازا وصل كنه كه جذابيتشون به اوجش برسه...
سرژ:خب..من ديگه برم..بايد كار پيدا كنم....
.پنه لوپه؟چي؟؟؟كار؟؟؟تو بيكاري؟؟؟ما اينجا به كسي مثل تو احتياج داريم..تو ميتوني اينجا...
لارا :نه..نميتونه....ديوانه سازاي من چه اشكالي داشتن مگه؟اين با اين ريش مسخره اش همه مشتريا رو فراري ميده....
پنه لوپه با جيغ و داد با لارا مخالفت ميكنه....مرگخوارا(ي سابق) از لارا طرفداري ميكنن ... در عرض چند دقيقه درگيري شديدي بين دو گروه اتفاق افتاد و هيچ كس متوجه نشد در اون گير و دار سرژ تنهاي غمگين بيكار فقير كي از رستوران خارج شد و به كجا رفت؟؟؟


تصویر کوچک شده


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۲:۰۹ دوشنبه ۵ دی ۱۳۸۴
#12

شون پن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۱ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۳ سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
از آمریکا،سانفرانسیسکو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 197
آفلاین
لارا داشت با یه افسون استخوان های خرد شده پنه لوپه رو درست میکرد که در دوباره باز میشه و همراه کلی باد و برف یه نفر میاد توی مغازه!!!
گراوپ یه نگاهی به تازه وارد میکنه و میگه:آخ جون...من دوست داشت بستنی کاکائویی!!!!!!!!
دکتر میگه:نه گراوپ عزیزم...ایشون بستنی نیست، این فرق میکنه!!! تازه وارد بدون توجه به زمزمه ها میره و روی صندلی جلوی پیشخوان میشینه. پنه که تازه استخوان هاش توسط لارا درست شده از لارا تشکر میکنه و به تازه وارد نگاه میکنه و چند لحظه بعد با تعجب میگه: وا !! خدا عقلت بده!! توی این برف عینک آفتابی زدی؟!!!
تازه وارد سرش رو میچرخونه و به پنه لوپه نگاه میکنه و میگه:خوب فکر کردم شاید دیگران دوست نداشته باشن قیافه من رو ببینن.
این رو میگه و عینکش رو برمیداره و چشم های بدون مردمکش معلوم میشه.
دو سه نفر از مشتری ها حالشون به هم میخوره و احتمالاً به هوای تازه نیاز پیدا میکنن چون از کافه میرن بیرون!!
لارا لیوانش رو میکوبه روی میز و میگه:وای...خدا بازم تویی؟ چه گیری کردم از دست تو....برو گمشو دیگه!!!!
پنه دیگه قاط زده:ای بابا چه خبره...چرا اینجا امروز اینجوریه؟ چه گیری کردیم ها...هرچی مرگ خواره ریخته تو کافه....!
البته بعد با دیدن قیافه های لارا و شون از ادامه حرفش منصرف میشه!
لارا میگه:میشه بپرسم اینجا چی کار میکنی؟
شون لیوانش رو از روی میز برمیداره و میگه:خوب من دیدم لرد که نداریم امروزم که کریسمسه، برای همین اومدم اینجا یه کم کار کنم پول دربیارم!!!این نامردا که به ما حقوق نمیدن!
لارا با سوءظن میپرسه:مثلاً چیکار کنی؟ اگه اومدی جای دیوانه ساز های قشنگ من رو بگیری کور خوندی...اونا استخدام شدن!!!!
پنه لوپه:ای بابا کی استخدام....!!!
و باز صداش خاموش میشه!
شون میگه:خوب من نیومدم که کار این کوچولو های مامانی رو ازشون بگیرم....اومدم یه کم گیتار بزنم این دیوانه ساز ها هم برامون باله برقصن!!!!
ملت:
شون:
لارا: خوب...نظر بدی هم نیست...این کوچولو ها چند وقته تحرک نداشتن خسته شدن! یه کم برقصن حالشون بهتره میشه!!!!!!!!!
پنه لوپه اینبار خودش حرفی نمیزنه چون دیگه زبونش بند اومده!! فقط میگه:خدایا.....کافه من......!
شون گیتار معلوم نیست از کجاش درمیاره!!!!و میپره روی پیشخون. لارا هم مرگ خوارها رو صدا میکنه. اونها هم با حرکات موزون!! میان وسط کافه!
شون میگه:خوب به افتخار کریسمس و صلح و صفا بین سیاه و سفید اول یه آهنگ میزنم که حال بیاین.....و بعد از چند لحظه سکوت میگه:دسپرادو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و شروع میکنه به زدن!
دیوانه سازها هم شروع میکنن به رقصیدن و مکیدن شادی های دور اطراف محل!!!
لارا پیش خودش میگه کاش مثل دسپرادو دعوا هم بشه!!!
دکی گراوپ رو میشونه روی یه صندلی و میگه این نامردیه...چرا دیوانه سازها برقصن ولی گراوپ کوچولوی من نرقصه؟!! تو هم برو وسط!!!!!!!!!!!!!!
همه توی حال خودشون بودن که در کافه دوباره باز میشه ولی اینبار همراه باد و برف کسی نمیاد تو!!!!!!!!!
ملت:
تانکس:چی شد؟!!........پنه فکر کنم این دره خرابه ها!!
دکی:....


ویرایش شده توسط شون پن در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۵ ۱۸:۲۵:۲۶

تصویر کوچک شده


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ یکشنبه ۴ دی ۱۳۸۴
#11

مايك


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ یکشنبه ۴ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۰۹ دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸۵
از magic world
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
گوم گوم گوم گوم

لارا:اين صداي چيه?پناه ميبرم به ريش مرلين.
پنه لوپه:حتما بهمن اومده.
دكي:نترسيد اين گراوپ كوچولويه منه.من ميشناسم به گروه اسليترين خيلي خدمت كرده.
گراوپ در رو ميشكونه و سينه خيز مياد تو:سلام.دكي هست خوب.ولي هست ايكبيري.فقط هرمي هست خوشگل.
لارا و پني با تعجب به گراوپ نگاه ميكنن:بببييينننممم حالا مگه هرميون اينجاست.
گراوپ:هرمي از من خواست كرد كار خوب.منم شنيدم اينجا داشت درز.اومدم تا بگيرم درز.
دكي:احسنت به اين دوست نيكوكار.
گراوپ:مرسي دكي ولي پاچه خواري نكن.هنوز هستي ايكبيري.حالا بهتره شروع كرد كار.
گراوپ با يه دست مهمانخانه رو بلند ميكنه.
گراوپ:پس چرا سوراخ نيست.سوراخ هميشه بوذ زير.
لارا:بابا يكي جلوي اينو بگيره داره همه جارو نابود ميكنه.
دكي:صبر كنيد يك آمپول دارم راس كار خودشه.
و آمپول رو در ماتحت گراوپ فرو يبره.
گراوپ سرخ ميشه:گراوپ خواست هرمي.گراوپ خواست محبت.گراوپ داشت كمبود عاطفه.
پنه لوپه تحت تاثير قرار ميگيره:بيا يغل من.
گراوپ پنه رو بغل ميكنه و صداي شكستن استخونهاي پنه به گوش ميرسه.
دكي:فكر كنم تاريخ انقضاش گذشته بود



Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱ یکشنبه ۴ دی ۱۳۸۴
#10

حسن مصطفیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۶ یکشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۲۰ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷
از القزوین- مصر- قلعه‌ی الفرانکشتاین
گروه:
کاربران عضو
پیام: 38
آفلاین
لارا: باشه گرفتم... ممد... تقی... مصی یه دیقه بیایین
تانکس: اینا کین؟
سه تا دیوانه ساز میان!
تانکس: اینان؟!
لارا: اره خوشگلن؟ گیلی گیلی گیلی! این ممدشون خیلی پسر گلیه! ممد جون به خاله تانکس یه شیرین کاری نشون بده!
دیوانه ساز ممد: یوهاهاهاهاهاهها! موااااااااااااااااااااااااااااااااا! یه ابرپیاده رو قورت میده!
تانکس: خاک عالم!‌
لارا: گفتم خیلی نمکین! البته ارومترینشون همین ممدشونه... تقی یه کم ادات رژیمی خاصی داره به ساحره ها خیلی علاقه مند هستش... البته خب تا وقتی مواظبش باشی مشکلی نداره!
تانکس: هالا چطور؟
لارا: ممد ... تقی... مصی بیا ول کن لازم نیست همه رو ماچ کنی! بسه دیگه پسر خوبی باش... بچه ها این خاله تانکسه بهش سلام کنید!
ممد: مواهاهاهاهاها!
تقی: ژواهاهاهاهاها!
مصی: یوهاهاهاهاها!
خاله تانکس نذاشت اینجا کار کنین... نه بچه ها لازم نیستش بخوردیش! نه صب کنین... خاله تانکس از این به بعد مسئول شماهاست براتون کار و خونه و زندگی پیدا می کنه به سرو سامون برسید!
تانکس:‌نهههههههههههههههههههه
لارا:

تانکس فرار می کنه و دیوانه سازها هم دنبالش می کنن.
لارا: دیوانه سازهای عزیزم امیدوارم عاقبت به خیر بشن برم کافه ببینم چه خبره عجب برفی میاد ادم یه ساعت بیرون بمونه تبدیل به ادم برفی میشه
لارا به سمت پاتیل درزدار میاد و هی در میزنه صدای ارتیکوس و پنه لوپه از پشت در میاد.
ارتیکوس: ای کریچر! بازم در گیر کرد. اگه دستم بهت نرسه
پنه لوپه: سلام رئیس... بازم در گیر کرده ؟ بذارین کمکتون کنم
ارتیکوس:‌نه نه! نمی خاد خودم بازش می کنم.
پنه لوپه: نه بابا تعارف چرا اونقده راحت باز میشه! اواداکدروا!
در یه صدای غژ غزی می کنه و تالاپ می یوفته روی زمین
پتیگرو: خدا رحمتش کنه در خوبی بود
لارا: سلام ا پیتر تو هم اینجایی؟ دو دست کامل کله پاچه مهمون پیتر!
پیتر: عمرن!
لارا: ایپریم.(طلسم فرمون خودمون)
پیتر مدل رباتی: بله بله! دو دست کامل کله پاچه می خوریم! مهمون من!
در همین موقع یدونه ادم برفی میاد تو
ارتیکوس: یا ریش مرلین! این دیگه چیه؟
پنلوپه: اخ جون! عجب برفی داره با شیره میشه خوردش!
پتیگرو: این کیه دیگه؟ وایت لرده؟ بکشیدش!
لارا: نه بابا بیگ فوته
ادم برفی: ها این بیگ فوت که گفتی یعنی چه؟
ارتیکوس: موجود اهریمنی دور شو! پنه لوپه اون پارو رو بده من
ادم برفی: نه متشکرم خودم می تکونمشون
ارتیکوس: بگیر که اومد
دنگ دیش بونگ!
برفا میریزه و معلوم میشه دکتر حسن بوده
دکتر: اخ ملاجم فک کنم مغزم انحراف به چپ پیدا کرده باشه
لارا:‌ این کیه دیگه
دکتر: ها سلام شما همون خانمی هستین که دم در بودین و داشتین با مصی و ممد و یکی دیگه صحبت می کردین؟
لارا: اره بچه های بیچاره امیدوارم با تانکس خوشبخت بشن!
دکتر:‌ اها... من دقیقا یه ادمی هستم که یه ساعت توی برف مونده بودم! کجا بودم؟ اها ببین ارتیکوس جان من رفتم حذب هزب حزب یا همچین چیزی لیبرات یه چیزی اونجا بهم جا ندادن. من بچه شهرستانم . ماله خود قاهره نیستم... دهات اطرافم. اگه میشه بزامن فعلا این جا بمونم تا این مجوز مطب من جور بشه اینجا یه سرویسی هم به مهمانت میدم مایه کوبیشون می کنم! ها نظرت چی ؟ ]


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۵ ۱:۰۹:۲۴

Prof.Dr Hasan Mostafa ::: Professional Master Alchemist

[size=medium][co


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۹:۴۴ یکشنبه ۴ دی ۱۳۸۴
#9

نیمفادورا تانکس old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۸ سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۳:۲۴ سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۵
از دره گودریک
گروه:
کاربران عضو
پیام: 93
آفلاین
پنه لوپه همونطور که در فکر بود و فکر میکرد از خود میپرسید که چطور ممکنه ۳ دیوانه ساز در آنجا کارکنن و به او در شب کریسمس کمک کنند
پنه لوپه:نه امکان نداره اونا اینجا کار کنن
لارا:چرا امکان نداره؟
پنه لوپه:چون اونا دیوانه سازن و کارشون بلعیدن روح انسانهاس
لارا:نه در مورد اینا اینگونه نگو ...دیگه اون کارو انجام نمیدن
پنه لوپه:نه اونا نمی تونن این کارشون رو ترک کنن و در ضمن وقتی سه دیوانه ساز در مغازه باشن امکان نداره مشتری به مغازه من بیاد
لارا:انقدر منفی گرا نباش پنه اینا هم گناه دارن .باید کار کنن
پنه و لارا مشغول بگو مگوی خود بودن که ناگهان یکی از دیوانه سازان به طرف پنه هجوم برد و میخواست روح او را ببلعد که پنه به موقع چوبدستی خود را بیرون کشید و با استفاده از سپرمدافع او را مهار کرد...
پنه لوپه:دیدی بهت گفتم اونا این کارو نمی تونن ترک کنن و تو گفتی نه ترک کردن
لارا:واقعا متاسفم
ودر این هنگام در مغازه باز شد و ساحره ای زیبا وارد مغازه شدو او کسی نبود جز تانکس که همیشه به موقع در هر کجا ظاهر میشود
تانکس:سلام دوستان...کریسمس مبارک..اینجا چه خبره ..این سه دیوانه ساز اینجا چیکار میکنن؟
پنه لوپه:اونارو لارا اینجا اورده که شب کریسمسی به من کمک کنن
تانکس:یعنی چی شما میخوایین در مغازه ازدیوانه سازها به عنوان دستیار کمک بگیرین..این غیر ممکنه...این برخلاف قانون وزارت خونه است
پنه لوپه:اوهوم منم میدونم تانکس عزیزم و نمیخواستم از اونا کمک بگیرم ولی لارا خیلی اسرار میکرد
تانکس:لارا؟.....اون یه زمانی مرگخوار نبوده و طرف لردسیاه نبوده؟
لارا:چرا ولی الان دیگه نه لردسیاهی است و نه من دیگه مرگخوارم ..من از کرده خودم پشیمونم منو ببخشین لطفا
تانکس:لارا عزیز چرا تو اسرار داشتی که این دیوانه سازها در اینجا کار کنن ..انگیزت از این کار چیه؟
به مرلین قسم من قصدی نداشتم فقط این طفلکی ها بیکار بودن گفتم یه کاری براشون پیدا کنم سر لارا هم که خیلی شلوغه شب کریسمسی اونارو اینجا اوردم
تانکس:این کار تو غیرقانونیه و اگه وزارتخونه بفهمه تورو به آزکابان میندازه
لارا:نه تو رو به مرلین اینکارو نکن شب کریسمسی ..خانواده من چشم به راه هستند
تانکس:تنها یک راه داره و اون هم برگردوندن اونها به مکان اولیه توسط خودته
لارا :باشه همین الان می برمشون ...پنه فعلا خداحافظ کریسمس مبارک
پنه لوپه:کریسمس تو هم مبارک
تانکس:سال خوبی داشته باشی لارا
پنه لوپه:ازت ممنونم تانکس خیلی لطف کردی
تانکس:خواهش میکنم..وظیفه ام بود....راستی من برای چی اومده بودم؟
پنه لوپه:نمی دونم ...
تانکس: اه خدایا یادم نمیاد مهم نیست من میرم یادم اومد برمیگردم کاری نداری پنه؟
پنه لوپه:باشه برو..نه ..بازم ممنون
تانکس:خواهش میکنم..کریسمسم مبارک..بای
پنه لوپه:کریسمس تو هم مبارک تانکس عزیز...بای بای


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۷:۴۳ یکشنبه ۴ دی ۱۳۸۴
#8

لارا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۲۸ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹
از خانه ريدلها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 202
آفلاین
پنه لوپه درحاليكه گوشهاشو گرفته بود تا صداي خنده غريبه رو نشنوه از پله ها پايين اومد.....
ناگهان در به شدت باز شد و ساحره اي درحاليكه آدامس توي دهنش بود وارد شد...
پنه لوپه: واقعا كه....جووناي اين دوره زمونه....
ولي ظاهرا ساحره تازه وارد به حرفاي اون گوش نميكرد و مشغول آدامس جويدن بود....
پنه لوپه در حاليكه چيزايي درباره احترام به بزرگترا و زندگي اجتماعي ميگفت سيني رو برداشت كه فنجوناي خالي رو از روي ميزا جمع كنه و تازه متوجه شد كه از پنج دقيقه پيش دستش روي گوشاش بوده و ساحره تازه وارد با صداي خشمگيني داره با اون حرف ميزنه....
پنه لوپه :بله خانوم...بفرمايين؟
ساحره خيلي عصباني:همونطور كه 5 دقيقه اس دارم سعي ميكنم حاليتون كنم من لارا هستم...اومدم ببينم شما احتياج به كمك ندارين؟
ناگهان چشم پنه لوپه به امضاي لارا ميفته... مرگخوار؟؟؟مرگخوار؟اينجا؟زوووود از اينجا بروووو بيرووون...
لارا:ام...چيز...بابا بيخيال..حالا كه لرد نداريم...صلح...صفا..دوستي...محبت.... ..امروز كريسمسه..بايد به همديگه كمك كنيم...راستش من فكركردم امروز كه سرتون شلوغه چن تا موجود بيچاره رو براي كمك به شما بيارم...
پنه لوپه با نگاه خيالي مشكوكانه: خب...حالا كجا هستن اين بيچاره ها؟
لارا:الان ميگم بيان...آخه كمي خجالتين...بهشون گفتم بيرون منتظر بمونن....
و دستاشو به هم زد....
در باز شد و ناگهان هواي رستوران به شدت سرد شد....پنه لوپه درحاليكه ميلرزيد به سه موجود زشتي كه پرواز كنان وارد شدن و كنار ديوار صف كشيدن زل زد....
لارا:خب بچه ها...به خاله پني سلام كنين....
پنه لوپه؟اينان؟ديوانه سازا؟اينا ميخوان اينجا كار كنن؟؟
لارا:خب آره ...مگه چشونه؟ از وقتي لرد رفته بيكار شدن...تو آزكابان هم ميترسن برن....ظاهرشون كمي بي ريخته ولي اگه كمي به سر و وضعشون برسي خوش تيپ ميشن ها....
ديوانه سازا در حاليكه سعي ميكردن خوش تيپ ترين ژست ممكنو بگيرن ملتمسانه به پنه لوپه خيره شدن و هو هوي ملايمي كردن...
پنه لوپه توي فكر رفت....يعني ميشه؟؟؟؟


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.