جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  95 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  204 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  306 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: یکشنبه 5 آذر 1391 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
سدریک گفت : پاپا تا حالا دیدی یا شنیدی که یه دیوانه ساز با سرما مبارزه کنه ؟ یا لبخندش گرما داشته باشه ؟

آموس دیگوری با تعجب سکوت کرد .کمی به حرف پسرش اندیشید و سرانجام گفت :

- رفتار این دیوانه ساز برای من خیلی عجیبه . من که ازش سردرنمیارم . بهتره فعلا پیش ما بمونه . همین الان با آلبوس صحبت می کنم ببینم چه نظری درمورد این ماجرا داره .

شومینه را روشن کرد و کمی پودر فلو در آن ریخت . سرش را در میان شعله ها فرو برد تا با آلبوس دامبلدور که در دفتر کارش سرگرم بررسی یک کتاب عجیب بود صحبت کند .

************************************
سلام آلبوس،حالت چطوره؟
- آ...آموس،خوبم تو چطوري؟اتفاقي افتاده؟يادم نمياد قبلا اينطوري با هم صحبت كرده باشيم
- ببخشيد آلبوس،يه مورد عجيب و تا حدي اضطراري پيش اومده،يه ديوانه ساز اينجاس كه رفتار عجيبي داره.اون مرتب مي خنده!

و بعد ماجرايي را كه پيش آمده بود از ابتدا براي آلبوس تعريف كرد.

- هوم بهتره بيام اونجا،مواظبش باش.ممكنه خطر ناك باشه.حواستو جمع كن و فاصلتو در حدي نگه دار كه بتوني به موقع عكس العمل نشون بدي

دقايقي بعد آلبوس به منزل ديگوري رسيد.

************************************
-سلام.این دیوانه سازه؟
-آره.
آلبوس نزدیک دیوانه ساز شد.میدانست که باید سرمای غم و ترس را تحمل کند ولی گرمایی از شادی را احساس کرد.نزدیک تر شد.دیوانه ساز به میل خود ترس و غم را عقب میراند و با لبخندی گرمای شادی را به ارمغان می اورد.
-آ...آلبوس،این واقعا" یه دیوانه سازه؟
-فکر کنم...فکر کنم بله...ولی رفتارش...
وبه فکر فرو رفت.سدریک با صدایی لرزان گفت:
-پدر دیدی...دیدی گفتم.
آلبوس ناگهان گفت:باید مراقب باشید.هنوز از هویتش مطمئن نیستم ولی احساس میکنم که یک دیوانه ساز واقعیه.فعلا" ازش دوری کنید.
ناگهان فضای اتاق دوباره سرد شد ودیوانه ساز عقب رفت.

************************************
همه جا دوباره تاریک شد، اتاق انقدر تاریک بود که دامبلدور چوبش را روشن کرد، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد از لحظاتی دوباره همه چیز مثل قبل شد و دیوانه ساز همان لبخند زیبایش را زد.
دامبلدور بعد از کمی تامل رو به آموس گفت: به نظرم این دیوانه ساز با بقیه فرق میکنه، چون زمانی که گفتم ممکنه خطرناک باشه و ازش دوری کنید، عصبانی شد.
***********************************
آموس: خوب پس خوب می فهمه در مورد چی صحبت می کنیم.
سدریک: چطوره ازش سئوال کنین خوب ببینین چی هست و کی و هست و چیکاره هست.
هر سه توجهشون رو به سمت دیوانه ساز جلب کردن و آلبوس زیرچشمی به دیوانه ساز نگاه می کرد.
هیچ کدام نمی توانستند لب به سئوال کردن بگشایند.
آلبوس با همان نگاه زیرچشمی از دیوانه ساز پرسید: خوب شنیدی که چی گفتیم، کی هستی و چی هستی و جواب بده؟
دیوانه ساز با لبخند ملیحی جواب داد:
***********************************
من دیوانه سازی هستم که با جادو تعقیر شکل داده . من انسان ها دوست دارم و با بوسه ام به انها قدرت می دم بقیه دیوانه ساز ها منو مسخره می کردن بنا بر این فرار کردم .
البوس گفت : این یک قلم رو دیگه ندیده بودیم که دیدیم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 آذر 1391 17:08
نمایش جزئیات
آفلاین
سدریک گفت : پاپا تا حالا دیدی یا شنیدی که یه دیوانه ساز با سرما مبارزه کنه ؟ یا لبخندش گرما داشته باشه ؟

آموس دیگوری با تعجب سکوت کرد .کمی به حرف پسرش اندیشید و سرانجام گفت :

- رفتار این دیوانه ساز برای من خیلی عجیبه . من که ازش سردرنمیارم . بهتره فعلا پیش ما بمونه . همین الان با آلبوس صحبت می کنم ببینم چه نظری درمورد این ماجرا داره .

شومینه را روشن کرد و کمی پودر فلو در آن ریخت . سرش را در میان شعله ها فرو برد تا با آلبوس دامبلدور که در دفتر کارش سرگرم بررسی یک کتاب عجیب بود صحبت کند .

************************************
سلام آلبوس،حالت چطوره؟
- آ...آموس،خوبم تو چطوري؟اتفاقي افتاده؟يادم نمياد قبلا اينطوري با هم صحبت كرده باشيم
- ببخشيد آلبوس،يه مورد عجيب و تا حدي اضطراري پيش اومده،يه ديوانه ساز اينجاس كه رفتار عجيبي داره.اون مرتب مي خنده!

و بعد ماجرايي را كه پيش آمده بود از ابتدا براي آلبوس تعريف كرد.

- هوم بهتره بيام اونجا،مواظبش باش.ممكنه خطر ناك باشه.حواستو جمع كن و فاصلتو در حدي نگه دار كه بتوني به موقع عكس العمل نشون بدي

دقايقي بعد آلبوس به منزل ديگوري رسيد.

************************************
-سلام.این دیوانه سازه؟
-آره.
آلبوس نزدیک دیوانه ساز شد.میدانست که باید سرمای غم و ترس را تحمل کند ولی گرمایی از شادی را احساس کرد.نزدیک تر شد.دیوانه ساز به میل خود ترس و غم را عقب میراند و با لبخندی گرمای شادی را به ارمغان می اورد.
-آ...آلبوس،این واقعا" یه دیوانه سازه؟
-فکر کنم...فکر کنم بله...ولی رفتارش...
وبه فکر فرو رفت.سدریک با صدایی لرزان گفت:
-پدر دیدی...دیدی گفتم.
آلبوس ناگهان گفت:باید مراقب باشید.هنوز از هویتش مطمئن نیستم ولی احساس میکنم که یک دیوانه ساز واقعیه.فعلا" ازش دوری کنید.
ناگهان فضای اتاق دوباره سرد شد ودیوانه ساز عقب رفت.

************************************
همه جا دوباره تاریک شد، اتاق انقدر تاریک بود که دامبلدور چوبش را روشن کرد، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد از لحظاتی دوباره همه چیز مثل قبل شد و دیوانه ساز همان لبخند زیبایش را زد.
دامبلدور بعد از کمی تامل رو به آموس گفت: به نظرم این دیوانه ساز با بقیه فرق میکنه، چون زمانی که گفتم ممکنه خطرناک باشه و ازش دوری کنید، عصبانی شد.
***********************************
آموس: خوب پس خوب می فهمه در مورد چی صحبت می کنیم.
سدریک: چطوره ازش سئوال کنین خوب ببینین چی هست و کی و هست و چیکاره هست.
هر سه توجهشون رو به سمت دیوانه ساز جلب کردن و آلبوس زیرچشمی به دیوانه ساز نگاه می کرد.
هیچ کدام نمی توانستند لب به سئوال کردن بگشایند.
آلبوس با همان نگاه زیرچشمی از دیوانه ساز پرسید: خوب شنیدی که چی گفتیم، کی هستی و چی هستی و جواب بده؟
دیوانه ساز با لبخند ملیحی جواب داد:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
پاسخ به: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 آبان 1391 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سدریک گفت : پاپا تا حالا دیدی یا شنیدی که یه دیوانه ساز با سرما مبارزه کنه ؟ یا لبخندش گرما داشته باشه ؟

آموس دیگوری با تعجب سکوت کرد .کمی به حرف پسرش اندیشید و سرانجام گفت :

- رفتار این دیوانه ساز برای من خیلی عجیبه . من که ازش سردرنمیارم . بهتره فعلا پیش ما بمونه . همین الان با آلبوس صحبت می کنم ببینم چه نظری درمورد این ماجرا داره .

شومینه را روشن کرد و کمی پودر فلو در آن ریخت . سرش را در میان شعله ها فرو برد تا با آلبوس دامبلدور که در دفتر کارش سرگرم بررسی یک کتاب عجیب بود صحبت کند .

************************************
سلام آلبوس،حالت چطوره؟
- آ...آموس،خوبم تو چطوري؟اتفاقي افتاده؟يادم نمياد قبلا اينطوري با هم صحبت كرده باشيم
- ببخشيد آلبوس،يه مورد عجيب و تا حدي اضطراري پيش اومده،يه ديوانه ساز اينجاس كه رفتار عجيبي داره.اون مرتب مي خنده!

و بعد ماجرايي را كه پيش آمده بود از ابتدا براي آلبوس تعريف كرد.

- هوم بهتره بيام اونجا،مواظبش باش.ممكنه خطر ناك باشه.حواستو جمع كن و فاصلتو در حدي نگه دار كه بتوني به موقع عكس العمل نشون بدي

دقايقي بعد آلبوس به منزل ديگوري رسيد.

************************************
-سلام.این دیوانه سازه؟
-آره.
آلبوس نزدیک دیوانه ساز شد.میدانست که باید سرمای غم و ترس را تحمل کند ولی گرمایی از شادی را احساس کرد.نزدیک تر شد.دیوانه ساز به میل خود ترس و غم را عقب میراند و با لبخندی گرمای شادی را به ارمغان می اورد.
-آ...آلبوس،این واقعا" یه دیوانه سازه؟
-فکر کنم...فکر کنم بله...ولی رفتارش...
وبه فکر فرو رفت.سدریک با صدایی لرزان گفت:
-پدر دیدی...دیدی گفتم.
آلبوس ناگهان گفت:باید مراقب باشید.هنوز از هویتش مطمئن نیستم ولی احساس میکنم که یک دیوانه ساز واقعیه.فعلا" ازش دوری کنید.
ناگهان فضای اتاق دوباره سرد شد ودیوانه ساز عقب رفت.

************************************
همه جا دوباره تاریک شد، اتاق انقدر تاریک بود که دامبلدور چوبش را روشن کرد، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد از لحظاتی دوباره همه چیز مثل قبل شد و دیوانه ساز همان لبخند زیبایش را زد.
دامبلدور بعد از کمی تامل رو به آموس گفت: به نظرم این دیوانه ساز با بقیه فرق میکنه، چون زمانی که گفتم ممکنه خطرناک باشه و ازش دوری کنید، عصبانی شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما تشنگان قدرتیم نه شیفتگان خدمت
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 تیر 1389 21:09
نمایش جزئیات
آفلاین
پاپا گفت: سدریک به نظر من خیلی ضعیف شده و شاید از آزکابان فرار کرده باشه. یکم استراحت کنه حالش خوب میشه.

سدریک گفت: ولی پاپا اون به من لبخند زد دیوانه ساز که لبخند نمی زنه به همین خاطر اینجا آوردمش.

پاپا با تعجب به سدریک نگاه می کرد که دیوانه ساز یه تکانی به خود داد و فضای اطراف سرد شد و چراغها خاموش شدند
_____________________________
_اه

اقای دیگوری با ناراحتی به سدریک نگاه کرد که کت زرد رنگی را به خود می پیچید.سپس در حالی که سعی می کرد نسبت به دیوانه ساز بی توجه باشد زیر لب غرید :
_ هرکسی که یک گوشه ای می افته باید بیاری خونه؟ سدریک می فهمی چی کار کردی؟اگه این یک توطئه باشه اون وقت هممون..

سدریک با نگرانی به دیوانه ساز خیره شد و زیر لب زمزمه کرد :
_نه پدر، می دونم که اشتباه نکردم..قلبم اینو به من میگه
____________________________

دیوانه ساز به چهره سدریک خیره شده بود و انگار می دانست که سدریک زیر لب چه می گوید، سدریک به چشمان دیوانه ساز نگاه می کرد و در اعماق چشمان دیوانه ساز تاریکی بیش دیده نمی شد. دیوانه ساز نیز به چشمان زیبای سدریک خیره شده بود، سدریک که با دقت به دیوانه ساز نگاه کرد دید که لبخند کوچکی در چهره دیوانه ساز نقش بسته است. گویی دیوانه ساز با فضای سرد و تاریک اتاق مبارزه می کرد و می خواست با لبخندش گرمی و شادی را به خانه برگرداند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سدریک گفت : پاپا تا حالا دیدی یا شنیدی که یه دیوانه ساز با سرما مبارزه کنه ؟ یا لبخندش گرما داشته باشه ؟

آموس دیگوری با تعجب سکوت کرد .کمی به حرف پسرش اندیشید و سرانجام گفت :

- رفتار این دیوانه ساز برای من خیلی عجیبه . من که ازش سردرنمیارم . بهتره فعلا پیش ما بمونه . همین الان با آلبوس صحبت می کنم ببینم چه نظری درمورد این ماجرا داره .

شومینه را روشن کرد و کمی پودر فلو در آن ریخت . سرش را در میان شعله ها فرو برد تا با آلبوس دامبلدور که در دفتر کارش سرگرم بررسی یک کتاب عجیب بود صحبت کند .
______________________________
- سلام آلبوس،حالت چطوره؟
- آ...آموس،خوبم تو چطوري؟اتفاقي افتاده؟يادم نمياد قبلا اينطوري با هم صحبت كرده باشيم
- ببخشيد آلبوس،يه مورد عجيب و تا حدي اضطراري پيش اومده،يه ديوانه ساز اينجاس كه رفتار عجيبي داره.اون مرتب مي خنده!

و بعد ماجرايي را كه پيش آمده بود از ابتدا براي آلبوس تعريف كرد.

- هوم بهتره بيام اونجا،مواظبش باش.ممكنه خطر ناك باشه.حواستو جمع كن و فاصلتو در حدي نگه دار كه بتوني به موقع عكس العمل نشون بدي

دقايقي بعد آلبوس به منزل ديگوري رسيد.
______________________________
-سلام.این دیوانه سازه؟
-آره.
آلبوس نزدیک دیوانه ساز شد.میدانست که باید سرمای غم و ترس را تحمل کند ولی گرمایی از شادی را احساس کرد.نزدیک تر شد.دیوانه ساز به میل خود ترس و غم را عقب میراند و با لبخندی گرمای شادی را به ارمغان می اورد.
-آ...آلبوس،این واقعا" یه دیوانه سازه؟
-فکر کنم...فکر کنم بله...ولی رفتارش...
وبه فکر فرو رفت.سدریک با صدایی لرزان گفت:
-پدر دیدی...دیدی گفتم.
آلبوس ناگهان گفت:باید مراقب باشید.هنوز از هویتش مطمئن نیستم ولی احساس میکنم که یک دیوانه ساز واقعیه.فعلا" ازش دوری کنید.
ناگهان فضای اتاق دوباره سرد شد ودیوانه ساز عقب رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیندا ویلسون در 1389/4/8 21:10:25
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 مرداد 1388 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
پاپا گفت: سدریک به نظر من خیلی ضعیف شده و شاید از آزکابان فرار کرده باشه. یکم استراحت کنه حالش خوب میشه.

سدریک گفت: ولی پاپا اون به من لبخند زد دیوانه ساز که لبخند نمی زنه به همین خاطر اینجا آوردمش.

پاپا با تعجب به سدریک نگاه می کرد که دیوانه ساز یه تکانی به خود داد و فضای اطراف سرد شد و چراغها خاموش شدند
_____________________________
_اه

اقای دیگوری با ناراحتی به سدریک نگاه کرد که کت زرد رنگی را به خود می پیچید.سپس در حالی که سعی می کرد نسبت به دیوانه ساز بی توجه باشد زیر لب غرید :
_ هرکسی که یک گوشه ای می افته باید بیاری خونه؟ سدریک می فهمی چی کار کردی؟اگه این یک توطئه باشه اون وقت هممون..

سدریک با نگرانی به دیوانه ساز خیره شد و زیر لب زمزمه کرد :
_نه پدر، می دونم که اشتباه نکردم..قلبم اینو به من میگه
____________________________

دیوانه ساز به چهره سدریک خیره شده بود و انگار می دانست که سدریک زیر لب چه می گوید، سدریک به چشمان دیوانه ساز نگاه می کرد و در اعماق چشمان دیوانه ساز تاریکی بیش دیده نمی شد. دیوانه ساز نیز به چشمان زیبای سدریک خیره شده بود، سدریک که با دقت به دیوانه ساز نگاه کرد دید که لبخند کوچکی در چهره دیوانه ساز نقش بسته است. گویی دیوانه ساز با فضای سرد و تاریک اتاق مبارزه می کرد و می خواست با لبخندش گرمی و شادی را به خانه برگرداند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سدریک گفت : پاپا تا حالا دیدی یا شنیدی که یه دیوانه ساز با سرما مبارزه کنه ؟ یا لبخندش گرما داشته باشه ؟

آموس دیگوری با تعجب سکوت کرد .کمی به حرف پسرش اندیشید و سرانجام گفت :

- رفتار این دیوانه ساز برای من خیلی عجیبه . من که ازش سردرنمیارم . بهتره فعلا پیش ما بمونه . همین الان با آلبوس صحبت می کنم ببینم چه نظری درمورد این ماجرا داره .

شومینه را روشن کرد و کمی پودر فلو در آن ریخت . سرش را در میان شعله ها فرو برد تا با آلبوس دامبلدور که در دفتر کارش سرگرم بررسی یک کتاب عجیب بود صحبت کند .
______________________________
- سلام آلبوس،حالت چطوره؟
- آ...آموس،خوبم تو چطوري؟اتفاقي افتاده؟يادم نمياد قبلا اينطوري با هم صحبت كرده باشيم
- ببخشيد آلبوس،يه مورد عجيب و تا حدي اضطراري پيش اومده،يه ديوانه ساز اينجاس كه رفتار عجيبي داره.اون مرتب مي خنده!

و بعد ماجرايي را كه پيش آمده بود از ابتدا براي آلبوس تعريف كرد.

- هوم بهتره بيام اونجا،مواظبش باش.ممكنه خطر ناك باشه.حواستو جمع كن و فاصلتو در حدي نگه دار كه بتوني به موقع عكس العمل نشون بدي

دقايقي بعد آلبوس به منزل ديگوري رسيد.
_________________________________
*ناظر محترم لطفا هر پنج پست يه خلاصه بزنن كه حجم پستا بيخود زياد نشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1388/5/8 14:32:31
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1388/5/8 14:34:01
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: شنبه 9 آذر 1387 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
پاپا گفت: سدریک به نظر من خیلی ضعیف شده و شاید از آزکابان فرار کرده باشه. یکم استراحت کنه حالش خوب میشه.

سدریک گفت: ولی پاپا اون به من لبخند زد دیوانه ساز که لبخند نمی زنه به همین خاطر اینجا آوردمش.

پاپا با تعجب به سدریک نگاه می کرد که دیوانه ساز یه تکانی به خود داد و فضای اطراف سرد شد و چراغها خاموش شدند
_____________________________
_اه

اقای دیگوری با ناراحتی به سدریک نگاه کرد که کت زرد رنگی را به خود می پیچید.سپس در حالی که سعی می کرد نسبت به دیوانه ساز بی توجه باشد زیر لب غرید :
_ هرکسی که یک گوشه ای می افته باید بیاری خونه؟ سدریک می فهمی چی کار کردی؟اگه این یک توطئه باشه اون وقت هممون..

سدریک با نگرانی به دیوانه ساز خیره شد و زیر لب زمزمه کرد :
_نه پدر، می دونم که اشتباه نکردم..قلبم اینو به من میگه
____________________________

دیوانه ساز به چهره سدریک خیره شده بود و انگار می دانست که سدریک زیر لب چه می گوید، سدریک به چشمان دیوانه ساز نگاه می کرد و در اعماق چشمان دیوانه ساز تاریکی بیش دیده نمی شد. دیوانه ساز نیز به چشمان زیبای سدریک خیره شده بود، سدریک که با دقت به دیوانه ساز نگاه کرد دید که لبخند کوچکی در چهره دیوانه ساز نقش بسته است. گویی دیوانه ساز با فضای سرد و تاریک اتاق مبارزه می کرد و می خواست با لبخندش گرمی و شادی را به خانه برگرداند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سدریک گفت : پاپا تا حالا دیدی یا شنیدی که یه دیوانه ساز با سرما مبارزه کنه ؟ یا لبخندش گرما داشته باشه ؟

آموس دیگوری با تعجب سکوت کرد .کمی به حرف پسرش اندیشید و سرانجام گفت :

- رفتار این دیوانه ساز برای من خیلی عجیبه . من که ازش سردرنمیارم . بهتره فعلا پیش ما بمونه . همین الان با آلبوس صحبت می کنم ببینم چه نظری درمورد این ماجرا داره .

شومینه را روشن کرد و کمی پودر فلو در آن ریخت . سرش را در میان شعله ها فرو برد تا با آلبوس دامبلدور که در دفتر کارش سرگرم بررسی یک کتاب عجیب بود صحبت کند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: شنبه 9 آذر 1387 07:53
نمایش جزئیات
آفلاین
هری پاتر با سرمای غیرعادی که احساس می کرد از خواب بیدار شد و دیوانه سازی را در اتاقش دید . پاترونوس وی در برابر دیوانه ساز اثر چندانی نداشت ولی دیوانه ساز او را ترک کرد و به منزل ویزلی ها رفت .

رون و جینی ویزلی متوجه رفتار غیرطبیعی دیوانه ساز که نشان دهنده وجود احساسات انسانی در او بود شدند ولی قبل از هر عملی ، پاترونوس آرتور ویزلی دیوانه ساز را فراری داد .

دیوانه ساز با سدریک دیگوری مواجه شد و در برابر پاهای وی از هوش رفت . سدریک او را به منزلشان منتقل کرد تا از پدرش راهنمایی بگیرد و نظر او را درمورد نوع رفتار با دیوانه ساز ، جویا شود .

پاپا گفت: سدریک به نظر من خیلی ضعیف شده و شاید از آزکابان فرار کرده باشه. یکم استراحت کنه حالش خوب میشه.

سدریک گفت: ولی پاپا اون به من لبخند زد دیوانه ساز که لبخند نمی زنه به همین خاطر اینجا آوردمش.

پاپا با تعجب به سدریک نگاه می کرد که دیوانه ساز یه تکانی به خود داد و فضای اطراف سرد شد و چراغها خاموش شدند
_____________________________
_اه

اقای دیگوری با ناراحتی به سدریک نگاه کرد که کت زرد رنگی را به خود می پیچید.سپس در حالی که سعی می کرد نسبت به دیوانه ساز بی توجه باشد زیر لب غرید :
_ هرکسی که یک گوشه ای می افته باید بیاری خونه؟ سدریک می فهمی چی کار کردی؟اگه این یک توطئه باشه اون وقت هممون..

سدریک با نگرانی به دیوانه ساز خیره شد و زیر لب زمزمه کرد :
_نه پدر، می دونم که اشتباه نکردم..قلبم اینو به من میگه
____________________________

دیوانه ساز به چهره سدریک خیره شده بود و انگار می دانست که سدریک زیر لب چه می گوید، سدریک به چشمان دیوانه ساز نگاه می کرد و در اعماق چشمان دیوانه ساز تاریکی بیش دیده نمی شد. دیوانه ساز نیز به چشمان زیبای سدریک خیره شده بود، سدریک که با دقت به دیوانه ساز نگاه کرد دید که لبخند کوچکی در چهره دیوانه ساز نقش بسته است. گویی دیوانه ساز با فضای سرد و تاریک اتاق مبارزه می کرد و می خواست با لبخندش گرمی و شادی را به خانه برگرداند.

سدریک گفت پاپا:...................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: جمعه 8 آذر 1387 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
هری پاتر با سرمای غیرعادی که احساس می کرد از خواب بیدار شد و دیوانه سازی را در اتاقش دید . پاترونوس وی در برابر دیوانه ساز اثر چندانی نداشت ولی دیوانه ساز او را ترک کرد و به منزل ویزلی ها رفت .

رون و جینی ویزلی متوجه رفتار غیرطبیعی دیوانه ساز که نشان دهنده وجود احساسات انسانی در او بود شدند ولی قبل از هر عملی ، پاترونوس آرتور ویزلی دیوانه ساز را فراری داد .

دیوانه ساز با سدریک دیگوری مواجه شد و در برابر پاهای وی از هوش رفت . سدریک او را به منزلشان منتقل کرد تا از پدرش راهنمایی بگیرد و نظر او را درمورد نوع رفتار با دیوانه ساز ، جویا شود .

پاپا گفت: سدریک به نظر من خیلی ضعیف شده و شاید از آزکابان فرار کرده باشه. یکم استراحت کنه حالش خوب میشه.

سدریک گفت: ولی پاپا اون به من لبخند زد دیوانه ساز که لبخند نمی زنه به همین خاطر اینجا آوردمش.

پاپا با تعجب به سدریک نگاه می کرد که دیوانه ساز یه تکانی به خود داد و فضای اطراف سرد شد و چراغها خاموش شدند
_____________________________
_اه

اقای دیگوری با ناراحتی به سدریک نگاه کرد که کت زرد رنگی را به خود می پیچید.سپس در حالی که سعی می کرد نسبت به دیوانه ساز بی توجه باشد زیر لب غرید :
_ هرکسی که یک گوشه ای می افته باید بیاری خونه؟ سدریک می فهمی چی کار کردی؟اگه این یک توطئه باشه اون وقت هممون..

سدریک با نگرانی به دیوانه ساز خیره شد و زیر لب زمزمه کرد :
_نه پدر، می دونم که اشتباه نکردم..قلبم اینو به من میگه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: جمعه 8 آذر 1387 14:04
نمایش جزئیات
آفلاین
هری پاتر با سرمای غیرعادی که احساس می کرد از خواب بیدار شد و دیوانه سازی را در اتاقش دید . پاترونوس وی در برابر دیوانه ساز اثر چندانی نداشت ولی دیوانه ساز او را ترک کرد و به منزل ویزلی ها رفت .

رون و جینی ویزلی متوجه رفتار غیرطبیعی دیوانه ساز که نشان دهنده وجود احساسات انسانی در او بود شدند ولی قبل از هر عملی ، پاترونوس آرتور ویزلی دیوانه ساز را فراری داد .

دیوانه ساز با سدریک دیگوری مواجه شد و در برابر پاهای وی از هوش رفت . سدریک او را به منزلشان منتقل کرد تا از پدرش راهنمایی بگیرد و نظر او را درمورد نوع رفتار با دیوانه ساز ، جویا شود .

پاپا گفت: سدریک به نظر من خیلی ضعیف شده و شاید از آزکابان فرار کرده باشه. یکم استراحت کنه حالش خوب میشه.

سدریک گفت: ولی پاپا اون به من لبخند زد دیوانه ساز که لبخند نمی زنه به همین خاطر اینجا آوردمش.

پاپا با تعجب به سدریک نگاه می کرد که دیوانه ساز یه تکانی به خود داد و فضای اطراف سرد شد و چراغها خاموش شدند

======================================

سدریک: بابا چرا برق‌ها رفت؟ نکنه باز قبض برق رو ندادی؟ الآن که دیگه راحت شده! با موبایل هم می‌شه قبض‌ها رو داد.

آقای دیگوری: نه پسرم. من همین دیروز قبض رو پرداخت کردم. تازه‌ مهلتش هم تا یه هفته دیگه‌است. نمی‌دونم چی شده. بریم یه سر و گوش‌ای آب بدیم.

آقای دیگوری و سدریک به حیاط خانه رفتند. در آن جا شخص معلوم‌الحال‌ای داشت با سر به کنتور برق می‌کوبید.سدریک گفت: اِه! این که عله‌است

ویرایش ناظر :

دوست عزیز ، موضوع این داستان طنز نیست . لطفا پست های قبلی رو با دقت بیشتری بخونید .

نفر بعد میتونه این پست رو نادیده بگیره و داستان رو از پست لوسیوس ادامه بده .

متشکرم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/9/8 23:49:08
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/9/9 0:16:06
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: داستانهای سه خطی
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 آذر 1387 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
هری پاتر با سرمای غیرعادی که احساس می کرد از خواب بیدار شد و دیوانه سازی را در اتاقش دید . پاترونوس وی در برابر دیوانه ساز اثر چندانی نداشت ولی دیوانه ساز او را ترک کرد و به منزل ویزلی ها رفت .

رون و جینی ویزلی متوجه رفتار غیرطبیعی دیوانه ساز که نشان دهنده وجود احساسات انسانی در او بود شدند ولی قبل از هر عملی ، پاترونوس آرتور ویزلی دیوانه ساز را فراری داد .

دیوانه ساز با سدریک دیگوری مواجه شد و در برابر پاهای وی از هوش رفت . سدریک او را به منزلشان منتقل کرد تا از پدرش راهنمایی بگیرد و نظر او را درمورد نوع رفتار با دیوانه ساز ، جویا شود .

____________________
پاپا گفت: سدریک به نظر من خیلی ضعیف شده و شاید از آزکابان فرار کرده باشه. یکم استراحت کنه حالش خوب میشه.

سدریک گفت: ولی پاپا اون به من لبخند زد دیوانه ساز که لبخند نمی زنه به همین خاطر اینجا آوردمش.

پاپا با تعجب به سدریک نگاه می کرد که دیوانه ساز یه تکانی به خود داد و فضای اطراف سرد شد و چراغها خاموش شدند......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم