جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  57 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  182 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 خرداد 1405 01:01
نمایش جزئیات
آفلاین
× با توجه به مراحل جدید برای ورود به ایفای نقش جادوگران و جایگزینی کلاه گروهبندی جدید با گروهبندی فعلی، تا اطلاع ثانوی این تاپیک قفل و دیگه برای گروهبندی استفاده نمی‌شه. ×

افرادی که لایک کردند

بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 خرداد 1405 00:59
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

لیلی اوانز نوشت:
برای لیلی اوانز ، ساعت ها ماندن در قطار نه تنها حوصله سربر نبود، بلکه آنقدر جذابیت داشت که او تا به هنگام رسیدن حتی با یک نفر هم سخن نگفت و تمام حواسش به دشت ها،درخت ها، گل ها و حتی آسمان آبی ای بود که با رسیدنشان رو به تاریکی می رفت. لیلی ردای مشکی اش را که مشابه بقیه بود به تن کرد و همراه تمامی سال اولی ها از قطار پیاده شد. آنها از جنگل رد شدند، با قایق از دریاچه گذشتند و به قلعه رسیدند.
سال اولی ها همگی تمامی جزئیات کوچکی که میدیدند را با انگشت به هم نشان میدادند و پچ پچ هایی شنیده میشد که از سر ذوق و خوشحالی بود. شاید اندکی از آنها ترسیده بودند یا بسیاری مثل لیلی آنقدر مدهوش شده بودند که از دهانشان حتی کلمه ای بیرون نمی آمد.
سقف سالن بزرگ هاگوارتز پر از ستاره و آسمانی تیره و تاریک بود.
با وارد شدن گروه بسیار زیاد سال اولی ها که جلوی آنها پروفسور مکگوناگل قرار داشت و آنها را راهنمایی میکرد، سالنی که پر از صدای همهمه ی جادوآموزان بزرگ تر بود حالا با ورود جادوآموزان جدید به سکوت سنگینی فرو رفت.
لیلی از دور کلاه قدیمی ای را دید که روی یک سکوی نه چندان بلند قرار داشت.
از نظر بقیه حتما آن کلاه کلاهی بود قدیمی،زشت و بد رنگ و شاید هم پاره پوره.
اما از نظر لیلی آن کلاه بسیار هم زیبا بود. کلاهی که چندین دقیقه بعد بر سر تک تک سال اولی ها قرار گرفت. کلاه برای خیلی هایشان در عرض یک ثانیه تصمیم گیری میکرد و آنها را به گروهشان می فرستاد. برای خیلی از آنها هم بین دوراهی گیر میکرد و حداقل یک تا دودقیقه طول میکشید.
مثلا کلاه همین که بر سر مری مک دانلد قرار گرفت بلند فریاد زد:گریفیندور! اما درمورد بارتی کراوچ اینگونه صدق نمیکرد.
نوبت به پسرکی رسید که چهره ای آشنا داشت. او آنقدر شیفته ی این دنیا شده بود که قطعا حتی کوچک ترین جزئیات را هم فراموش نکرده بود. او همان پسرک در کتاب فروشی فلوریش و بلاتز بود. به نظر می آمد او بسیار مضطرب است. وقتی روی صندلی مینشست و کلاه روی سرش قرار میگرفت لیلی به وضوح لرزش دست هایش را از فاصله ی تقریبا دور میتوانست ببیند.
کلاه کمی مکث کرد و فریاد زد: گریفیندور!
اما لیلی به جای اینکه لبخند بر لبان او ببیند متوجه شد که اضطرابش حتی از قبل هم بیشتر شده است.
نفر بعدی سوروس اسنیپ دوست بسیار صمیمی خودش بود و وقتی کلاه اورا در اسلیترین انداخت لیلی برای او دست زد. فکر میکرد شاید بهتر است اوهم به اسلیترین برود درست مثل سوروس. اما سرنوشت قطعا چیز دیگری رقم زده بود. پروفسور چند اسم دیگر از جمله : پاندورا رزیر، ریموس لوپین و جیمز پاتر را صدا زد که هرسه ی آنها به سمت میز بسیار طویل گریفیندور رفتند. نوبت او درست بعد از جیمز پاتر بود.
با صدا زده شدن اسمش روی صندلی نشست و پروفسور کلاه را بر سر او گذاشت.
چشمانش را بست و روی هم فشار داد. منتظر ماند، منتظر ماند تا کلاه فریاد آشنایش را بزند و اورا در اسلیترین بندازد و از این بابت مطمئن نبود اما کلاه حالا کلمه ی گ..از دهانش خارج شده بود.
_کلاه عزیز! لطفا صبر کن!
با تمام توانش این کلمات را به زبان آورد حتی وقتی میدانست افراد زیادی درون سالن چشمشان به اوست اما اثری از رنگ پریدگی در چهره اش مشاهده نمیشد. حتی مانند آن پسرکی که دستانش مثل بید میلرزید هم نبود.
با غروری که اصلا ساختگی نبود گفت:
_من فکر میکنم تو بسیار زیبا هستی و لیاقتت فقط این نیست که روی سر بقیه بنشینی و براشون تصمیم بگیری.
از نظر من تو میتونی خارق العاده تر باشی! نمیدونم بر چه اساسی تصمیمت رو میگیری اما لطفا من رو توی گروهی بنداز که لایقش باشم..آه کلاه عزیز از تو خواهش میکنم..اگه فکر میکنی من گریفیندوری خوب و با وقار و..مهربونی میشم..پس باشه! اما..اما اگه فقط..همینطوری این انتخاب رو کردی..
آهی کشید و بعد دوباره چشمانش را بست و منتظر جوابی از سوی کلاه ماند.


گریفیندور!

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی. (لینک تالار خصوصی گریفیندور)
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: چهارشنبه 6 خرداد 1405 16:05
نمایش جزئیات
آفلاین
برای لیلی اوانز ، ساعت ها ماندن در قطار نه تنها حوصله سربر نبود، بلکه آنقدر جذابیت داشت که او تا به هنگام رسیدن حتی با یک نفر هم سخن نگفت و تمام حواسش به دشت ها،درخت ها، گل ها و حتی آسمان آبی ای بود که با رسیدنشان رو به تاریکی می رفت. لیلی ردای مشکی اش را که مشابه بقیه بود به تن کرد و همراه تمامی سال اولی ها از قطار پیاده شد. آنها از جنگل رد شدند، با قایق از دریاچه گذشتند و به قلعه رسیدند.
سال اولی ها همگی تمامی جزئیات کوچکی که میدیدند را با انگشت به هم نشان میدادند و پچ پچ هایی شنیده میشد که از سر ذوق و خوشحالی بود. شاید اندکی از آنها ترسیده بودند یا بسیاری مثل لیلی آنقدر مدهوش شده بودند که از دهانشان حتی کلمه ای بیرون نمی آمد.
سقف سالن بزرگ هاگوارتز پر از ستاره و آسمانی تیره و تاریک بود.
با وارد شدن گروه بسیار زیاد سال اولی ها که جلوی آنها پروفسور مکگوناگل قرار داشت و آنها را راهنمایی میکرد، سالنی که پر از صدای همهمه ی جادوآموزان بزرگ تر بود حالا با ورود جادوآموزان جدید به سکوت سنگینی فرو رفت.
لیلی از دور کلاه قدیمی ای را دید که روی یک سکوی نه چندان بلند قرار داشت.
از نظر بقیه حتما آن کلاه کلاهی بود قدیمی،زشت و بد رنگ و شاید هم پاره پوره.
اما از نظر لیلی آن کلاه بسیار هم زیبا بود. کلاهی که چندین دقیقه بعد بر سر تک تک سال اولی ها قرار گرفت. کلاه برای خیلی هایشان در عرض یک ثانیه تصمیم گیری میکرد و آنها را به گروهشان می فرستاد. برای خیلی از آنها هم بین دوراهی گیر میکرد و حداقل یک تا دودقیقه طول میکشید.
مثلا کلاه همین که بر سر مری مک دانلد قرار گرفت بلند فریاد زد:گریفیندور! اما درمورد بارتی کراوچ اینگونه صدق نمیکرد.
نوبت به پسرکی رسید که چهره ای آشنا داشت. او آنقدر شیفته ی این دنیا شده بود که قطعا حتی کوچک ترین جزئیات را هم فراموش نکرده بود. او همان پسرک در کتاب فروشی فلوریش و بلاتز بود. به نظر می آمد او بسیار مضطرب است. وقتی روی صندلی مینشست و کلاه روی سرش قرار میگرفت لیلی به وضوح لرزش دست هایش را از فاصله ی تقریبا دور میتوانست ببیند.
کلاه کمی مکث کرد و فریاد زد: گریفیندور!
اما لیلی به جای اینکه لبخند بر لبان او ببیند متوجه شد که اضطرابش حتی از قبل هم بیشتر شده است.
نفر بعدی سوروس اسنیپ دوست بسیار صمیمی خودش بود و وقتی کلاه اورا در اسلیترین انداخت لیلی برای او دست زد. فکر میکرد شاید بهتر است اوهم به اسلیترین برود درست مثل سوروس. اما سرنوشت قطعا چیز دیگری رقم زده بود. پروفسور چند اسم دیگر از جمله : پاندورا رزیر، ریموس لوپین و جیمز پاتر را صدا زد که هرسه ی آنها به سمت میز بسیار طویل گریفیندور رفتند. نوبت او درست بعد از جیمز پاتر بود.
با صدا زده شدن اسمش روی صندلی نشست و پروفسور کلاه را بر سر او گذاشت.
چشمانش را بست و روی هم فشار داد. منتظر ماند، منتظر ماند تا کلاه فریاد آشنایش را بزند و اورا در اسلیترین بندازد و از این بابت مطمئن نبود اما کلاه حالا کلمه ی گ..از دهانش خارج شده بود.
_کلاه عزیز! لطفا صبر کن!
با تمام توانش این کلمات را به زبان آورد حتی وقتی میدانست افراد زیادی درون سالن چشمشان به اوست اما اثری از رنگ پریدگی در چهره اش مشاهده نمیشد. حتی مانند آن پسرکی که دستانش مثل بید میلرزید هم نبود.
با غروری که اصلا ساختگی نبود گفت:
_من فکر میکنم تو بسیار زیبا هستی و لیاقتت فقط این نیست که روی سر بقیه بنشینی و براشون تصمیم بگیری.
از نظر من تو میتونی خارق العاده تر باشی! نمیدونم بر چه اساسی تصمیمت رو میگیری اما لطفا من رو توی گروهی بنداز که لایقش باشم..آه کلاه عزیز از تو خواهش میکنم..اگه فکر میکنی من گریفیندوری خوب و با وقار و..مهربونی میشم..پس باشه! اما..اما اگه فقط..همینطوری این انتخاب رو کردی..
آهی کشید و بعد دوباره چشمانش را بست و منتظر جوابی از سوی کلاه ماند.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 11:35
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

دملزا رابینز نوشت:
سالن بزرگ هاگوارتز غرق در سکوتی سنگین بود؛ سکوتی از آن جنس که حتی صدای نفس کشیدن هم در آن پررنگ به گوش می‌رسید. شمع‌های شناور بالای سر دانش‌آموزان تازه‌وارد، نور طلایی و لرزانی روی میزهای بلند می‌پاشیدند و نگاه صدها جفت چشم، بی‌صبرانه به انتهای سالن دوخته شده بود. دملزا رابینز، در صف سال‌اولی‌ها ایستاده بود؛ بی‌حرکت، آرام، با صورتی که مثل همیشه هیچ احساسی را لو نمی‌داد. اما پشت این چهره‌ی آرام، ذهنی هوشیار و محاسبه‌گر پنهان بود که حتی کلاه گروه‌بندی هم نمی‌توانست به سادگی از آن عبور کند.

صدای پروفسور مک‌گونگال در سالن پیچید:

«وقتی اسم هر کدام از شما را صدا زدم، جلو بیایید، کلاه را روی سرتان بگذارید، و ببینید هاگوارتز شما را به کدام گروه می‌سپارد.»

نام‌ها یکی‌یکی خوانده می‌شدند. بعضی‌ها با هیجان جلو می‌رفتند، بعضی با ترس، و بعضی با آن‌قدر اضطراب که تقریباً می‌شد لرزش زانوهایشان را دید. دملزا اما فقط منتظر بود. دست‌هایش را آرام در کنار خود نگه داشته بود و نگاهش را روی کلاه کهنه و وصله‌دارِ گروه‌بندی ثابت کرده بود؛ کلاهی که با تمام ظاهر ساده‌اش، قدرتی عجیب و نگران‌کننده داشت.

بالاخره، پروفسور مک‌گونگال گفت:

«دملزا رابینز.»

سالن برای یک لحظه محو شد. دملزا قدمی جلو رفت. صدای برخورد کفش‌هایش با سنگفرش سالن، در گوش خودش بلندتر از آن چیزی بود که باید می‌بود. روی چهارپایه نشست. کلاه گروه‌بندی را برداشتند و روی سرش گذاشتند...
کلاه هنوز کاملاً بر سرش جا نیفتاده بود که صدایی آرام، کنترل‌شده و بی‌لرزش از زیر لبه‌ی آن برخاست:

«قبل از این‌که چیزی بگویی، بهتر است من حرف بزنم.»

در سالن هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. حتی زمزمه‌ی خیلی آرامی هم از بین رفته بود. دملزا نگاهش را پایین نگه داشت، اما لحنش چیزی میان احترام و سردیِ حساب‌شده بود؛ نه گستاخانه، نه التماس‌گر.

«نمی‌خواهم درباره‌ی شجاعت، وفاداری یا جاه‌طلبی‌ام برایت نمایش اجرا کنم. اگر قرار باشد مرا از روی چند واژه‌ی کلی قضاوت کنی، ترجیح می‌دهم همین حالا کار را تمام کنیم. من از آن آدم‌هایی نیستم که خودشان را با شعارهای گروه‌ها تعریف کنند. آدم‌ها معمولاً به نامِ فضیلت‌هایی که ادعا می‌کنند، خیلی زودتر از آن‌چه فکر می‌کنند خیانت می‌کنند.»

کمی مکث کرد. انگشتانش روی لبه‌ی چهارپایه بی‌حرکت مانده بودند، اما در ذهنش، هر کلمه دقیق، وزن‌دار و انتخاب‌شده بود.

«من از آن دسته‌ای نیستم که با احساساتِ ناگهانی حرکت کند. اگر لازم باشد، می‌توانم صبر کنم، مشاهده کنم، و بعد دقیقاً در لحظه‌ی درست عمل کنم. مردم فکر می‌کنند سکوت یعنی بی‌تفاوتی؛ اشتباه می‌کنند. سکوت گاهی فقط یعنی آدم دارد بیشتر از بقیه فکر می‌کند.»

کلاه هنوز چیزی نگفته بود. دملزا لبش را خیلی خفیف فشرد و بعد، با همان خونسردی همیشگی، ادامه داد:

«اگر بخواهی مرا در گروهی بگذاری که فقط براساس ظاهرِ آدم‌ها تصمیم می‌گیرد، اشتباه خواهی کرد. من دنبال فضا نیستم که در آن مدام مجبور باشم نقش بازی کنم. به‌درد جمع‌های پر سروصدا هم نمی‌خورم. ولی اگر جایی باشد که منزلگه شیردلان است ، خوشحال می شوم که به آنجا بپیوندم.»

لحظه‌ای سرش را کمی بالا آورد؛ نه برای نگاه کردن به جمع، بلکه انگار می‌خواست مطمئن شود خودش هم دارد دقیق و بی‌نقص حرف می‌زند.

«و یک چیز دیگر. من از این‌که دیگران برایم تصمیم بگیرند خوشم نمی‌آید. پس اگر قرار است تو مرا قضاوت کنی، خیلی خوب. اما این را یادت باشد: من هم دارم تو را قضاوت می‌کنم. ببینم واقعاً می‌توانی چیزی را در من ببینی که بقیه از دیدنش عاجزند یا نه ،حتما متوجه شده ای که من ذهن پوش ماهری هستم ، ولی از این توانایی در برابر تو استفاده نمی کنم تا بتوانی درست قضاوت کنی کلاه عزیز! موفق باشی!»

دملزا ساکت شد.

در آن سکوت، سالن بزرگ هاگوارتز چنان ساکن بود که گویی خودِ دیوارها هم گوش تیز کرده بودند. کلاه گروه‌بندی، برای نخستین‌بار، کمی خم شد؛ نه به نشانه‌ی تأیید، نه رد، بلکه چیزی شبیه تأمل.


من کسی را قضاوت نمی‌کنم! من فقط خواسته های درونی آنها را می‌بینم و بهترین تصمیم را برایشان می‌گیرم. و حالا بهترین تصمیم برای دملزا؛

گریفیندور!

فراموش نکن طبق این اطلاعیه دیگه مرحله‌ی بعدی وجود نداره و دسترسی کل ایفای نقش برات باز شده.
بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 11:03
نمایش جزئیات
آفلاین
سالن بزرگ هاگوارتز غرق در سکوتی سنگین بود؛ سکوتی از آن جنس که حتی صدای نفس کشیدن هم در آن پررنگ به گوش می‌رسید. شمع‌های شناور بالای سر دانش‌آموزان تازه‌وارد، نور طلایی و لرزانی روی میزهای بلند می‌پاشیدند و نگاه صدها جفت چشم، بی‌صبرانه به انتهای سالن دوخته شده بود. دملزا رابینز، در صف سال‌اولی‌ها ایستاده بود؛ بی‌حرکت، آرام، با صورتی که مثل همیشه هیچ احساسی را لو نمی‌داد. اما پشت این چهره‌ی آرام، ذهنی هوشیار و محاسبه‌گر پنهان بود که حتی کلاه گروه‌بندی هم نمی‌توانست به سادگی از آن عبور کند.

صدای پروفسور مک‌گونگال در سالن پیچید:

«وقتی اسم هر کدام از شما را صدا زدم، جلو بیایید، کلاه را روی سرتان بگذارید، و ببینید هاگوارتز شما را به کدام گروه می‌سپارد.»

نام‌ها یکی‌یکی خوانده می‌شدند. بعضی‌ها با هیجان جلو می‌رفتند، بعضی با ترس، و بعضی با آن‌قدر اضطراب که تقریباً می‌شد لرزش زانوهایشان را دید. دملزا اما فقط منتظر بود. دست‌هایش را آرام در کنار خود نگه داشته بود و نگاهش را روی کلاه کهنه و وصله‌دارِ گروه‌بندی ثابت کرده بود؛ کلاهی که با تمام ظاهر ساده‌اش، قدرتی عجیب و نگران‌کننده داشت.

بالاخره، پروفسور مک‌گونگال گفت:

«دملزا رابینز.»

سالن برای یک لحظه محو شد. دملزا قدمی جلو رفت. صدای برخورد کفش‌هایش با سنگفرش سالن، در گوش خودش بلندتر از آن چیزی بود که باید می‌بود. روی چهارپایه نشست. کلاه گروه‌بندی را برداشتند و روی سرش گذاشتند...
کلاه هنوز کاملاً بر سرش جا نیفتاده بود که صدایی آرام، کنترل‌شده و بی‌لرزش از زیر لبه‌ی آن برخاست:

«قبل از این‌که چیزی بگویی، بهتر است من حرف بزنم.»

در سالن هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. حتی زمزمه‌ی خیلی آرامی هم از بین رفته بود. دملزا نگاهش را پایین نگه داشت، اما لحنش چیزی میان احترام و سردیِ حساب‌شده بود؛ نه گستاخانه، نه التماس‌گر.

«نمی‌خواهم درباره‌ی شجاعت، وفاداری یا جاه‌طلبی‌ام برایت نمایش اجرا کنم. اگر قرار باشد مرا از روی چند واژه‌ی کلی قضاوت کنی، ترجیح می‌دهم همین حالا کار را تمام کنیم. من از آن آدم‌هایی نیستم که خودشان را با شعارهای گروه‌ها تعریف کنند. آدم‌ها معمولاً به نامِ فضیلت‌هایی که ادعا می‌کنند، خیلی زودتر از آن‌چه فکر می‌کنند خیانت می‌کنند.»

کمی مکث کرد. انگشتانش روی لبه‌ی چهارپایه بی‌حرکت مانده بودند، اما در ذهنش، هر کلمه دقیق، وزن‌دار و انتخاب‌شده بود.

«من از آن دسته‌ای نیستم که با احساساتِ ناگهانی حرکت کند. اگر لازم باشد، می‌توانم صبر کنم، مشاهده کنم، و بعد دقیقاً در لحظه‌ی درست عمل کنم. مردم فکر می‌کنند سکوت یعنی بی‌تفاوتی؛ اشتباه می‌کنند. سکوت گاهی فقط یعنی آدم دارد بیشتر از بقیه فکر می‌کند.»

کلاه هنوز چیزی نگفته بود. دملزا لبش را خیلی خفیف فشرد و بعد، با همان خونسردی همیشگی، ادامه داد:

«اگر بخواهی مرا در گروهی بگذاری که فقط براساس ظاهرِ آدم‌ها تصمیم می‌گیرد، اشتباه خواهی کرد. من دنبال فضا نیستم که در آن مدام مجبور باشم نقش بازی کنم. به‌درد جمع‌های پر سروصدا هم نمی‌خورم. ولی اگر جایی باشد که منزلگه شیردلان است ، خوشحال می شوم که به آنجا بپیوندم.»

لحظه‌ای سرش را کمی بالا آورد؛ نه برای نگاه کردن به جمع، بلکه انگار می‌خواست مطمئن شود خودش هم دارد دقیق و بی‌نقص حرف می‌زند.

«و یک چیز دیگر. من از این‌که دیگران برایم تصمیم بگیرند خوشم نمی‌آید. پس اگر قرار است تو مرا قضاوت کنی، خیلی خوب. اما این را یادت باشد: من هم دارم تو را قضاوت می‌کنم. ببینم واقعاً می‌توانی چیزی را در من ببینی که بقیه از دیدنش عاجزند یا نه ،حتما متوجه شده ای که من ذهن پوش ماهری هستم ، ولی از این توانایی در برابر تو استفاده نمی کنم تا بتوانی درست قضاوت کنی کلاه عزیز! موفق باشی!»

دملزا ساکت شد.

در آن سکوت، سالن بزرگ هاگوارتز چنان ساکن بود که گویی خودِ دیوارها هم گوش تیز کرده بودند. کلاه گروه‌بندی، برای نخستین‌بار، کمی خم شد؛ نه به نشانه‌ی تأیید، نه رد، بلکه چیزی شبیه تأمل.
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت 1405 17:36
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

لیزا کالن نوشت:
کلاه گروهبندی از دور شبیه نوعی اسباب‌بازی منزجر کننده به نظر میرسه که بی‌توجه به آداب پاکیزگی، روی سر همه‌ی دانش آموزا قرار می‌گیره، با این وجود، وقتی که بهش نزدیک میشم، می‌تونم احساس کنم که هاله‌ی جادویی قدرتمندی داره و شبیه یک پدیده‌ی جادویی بسیار تکامل یافته است.
قبل از اینکه کلاه روی سرم قرار بگیره، عاجزانه به کفش‌های براق بنفش روشنم نگاه می‌کنم و انتظار دارم که این منتظره، میزان اضطرابی که دارم رو تعدیل کنه. وقتی ارتباط ذهنیم با کلاه برقرار میشه، خاطرات حضور در کلیسا و ایده‌ی اعتراف رو به یاد میارم.

«شما من رو یاد اعتراف در کلیسا میندازید، و ترجیح میدم قبل از پیدا کردن اونچه که بهش نیاز داری، درموردشون اعتراف کنم. اینجا باری از اشتباه و بی مسئولیتی وجود داره. در اون زمان نسبت به قدرت‌های جادوییم آگاه نبودم و شاید دوستانم و بعضی از آدم‌ها، این قدرت‌ها رو بیشتر از خودم میدیدن.

با نوعی بی ایمانی، جادویی آلوده رو به کار گرفتم و انتظار نداشتم که تاثیری فاجعه‌بار ایجاد بشه. خیلی‌ها متوجه نشدن که تراژدی‌های به وجود اومده، تا حدی تقصیر منه اما حالا که نسبت به ماهیت جادو ایمان پیدا کردم، بیش از پیش متوجه میزان تاثیرم شدم.

در برابر یک قاضی با شفقت، کسی بابت اشتباه ناخواسته‌اش سرزنش نمیشه، حتی اگر مجبور به پذیرش مسئولیت و بها دادن بشه؛ چیزی که نمی‌تونم از تو پنهانش کنم اینه که نه تنها از کارهایی که انجام دادم چندان پشیمون نیستم بلکه از شاهکاری که به جا گذاشتم لذت میبرم.

در اون زمان، اعتماد به نفس داشتم و مورد احترام قرار میگرفتم و کسی دیگه زیاد علاقه‌ای به تحقیر یا سواستفاده از من نشون نمیداد. من فقط یه بچه بودم و مجبور شدم بهای کارامو پرداخت کنم! شاید به همین دلیل هم دیگه سراغ اون ایده‌های دیوانه‌وار نرفتم اما اینطور نیست که دلسوزی بیشتری در من ایجاد شده یا از دیدن رنج کشیدن دیگران لذت نمیبرم، صرفا صحبت درمورد اینه که سعی میکنم به شکل توجیه شده، افرادی رو به عنوان قربانی انتخاب کنم که حقشونه تاوان پس بدن و کاری کنم که انتقام جویی من، نوعی عمل قهرمانانه جلوه کنه.

این داستان کسالت‌باری از یک دگرآزار کسل کننده‌ است و وجهی از زندگی من که قرار نیست درموردش با اهالی این مدرسه صحبت کنم. اگر هم درموردش با تو صحبت کردم بابت اینه که می‌تونستی سریعا ببینیش، درست شبیه مجسمه‌ی بزرگی که در میدان شهر قرار گرفته.

به دلیل همین زیست ریاکارانه، میدونم اگر به اسلیترین برم مورد استقبال قرار نمیگیرم چراکه نه تنها یه دورگه هستم بلکه ظاهر و رفتار من قراره بسیار ملایم و دوستانه باشه و در اونجا شبیه یک بیگانه جلوه خواهم کرد. اگر به هافلپاف برم، در مهربانی ورزیدن به مشقت میوفتم چون واقعا دلسوز نیستم و فقط باید وانمود کنم؛ من هرگز نمیتونم یه گریفندوری واقعی باشم چون فقط برای حفظ جان خودم میتونم بی حد و اندازه شجاعت به خرج بدم و در کنار ریونکلاو، به شکل عذاب آوری فقط وانمود میکنم که خردمند هستم درحالیکه خیلی وقتا هیچ توضیحی درمورد منطق تصمیماتم ندارم و صرفا به غریزه‌ام عمل میکنم.

به همین دلیل برام فرقی نداره چه انتخابی انجام بدی و باور دارم که من فقط صاحب میراث ذهنیم هستم و جایگاه اجتماعی، دوستان و عشق، جلوه‌ای از وقایع غیر این جهانیه. تسلیم شدن دربرابرش میتونه تراژیک جلوه کنه اما درنظرم مبارزه‌ی طاقت‌فرسا با چنین پدیده‌هایی، به مراتب تراژیک‌تر و دردناک‌تره.»


لیزا... افکارت رو درک میکنم. اما برای ورود به هرکدوم از گروه های چهارگانه، نیازی نیست که قطعا فقط یکی از همین ویژگی ها رو داشته باشی. ویژگی های بسیار بیشتری هستن که من توی انتخابم به کار میگیرم. تا بتونم بهترین انتخاب رو داشته باشم... و اینبار، انتخاب من چیززی نیست جز؛

اسلیترین!

افرادی که لایک کردند

بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت 1405 11:58
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاه گروهبندی از دور شبیه نوعی اسباب‌بازی منزجر کننده به نظر میرسه که بی‌توجه به آداب پاکیزگی، روی سر همه‌ی دانش آموزا قرار می‌گیره، با این وجود، وقتی که بهش نزدیک میشم، می‌تونم احساس کنم که هاله‌ی جادویی قدرتمندی داره و شبیه یک پدیده‌ی جادویی بسیار تکامل یافته است.
قبل از اینکه کلاه روی سرم قرار بگیره، عاجزانه به کفش‌های براق بنفش روشنم نگاه می‌کنم و انتظار دارم که این منتظره، میزان اضطرابی که دارم رو تعدیل کنه. وقتی ارتباط ذهنیم با کلاه برقرار میشه، خاطرات حضور در کلیسا و ایده‌ی اعتراف رو به یاد میارم.

«شما من رو یاد اعتراف در کلیسا میندازید، و ترجیح میدم قبل از پیدا کردن اونچه که بهش نیاز داری، درموردشون اعتراف کنم. اینجا باری از اشتباه و بی مسئولیتی وجود داره. در اون زمان نسبت به قدرت‌های جادوییم آگاه نبودم و شاید دوستانم و بعضی از آدم‌ها، این قدرت‌ها رو بیشتر از خودم میدیدن.

با نوعی بی ایمانی، جادویی آلوده رو به کار گرفتم و انتظار نداشتم که تاثیری فاجعه‌بار ایجاد بشه. خیلی‌ها متوجه نشدن که تراژدی‌های به وجود اومده، تا حدی تقصیر منه اما حالا که نسبت به ماهیت جادو ایمان پیدا کردم، بیش از پیش متوجه میزان تاثیرم شدم.

در برابر یک قاضی با شفقت، کسی بابت اشتباه ناخواسته‌اش سرزنش نمیشه، حتی اگر مجبور به پذیرش مسئولیت و بها دادن بشه؛ چیزی که نمی‌تونم از تو پنهانش کنم اینه که نه تنها از کارهایی که انجام دادم چندان پشیمون نیستم بلکه از شاهکاری که به جا گذاشتم لذت میبرم.

در اون زمان، اعتماد به نفس داشتم و مورد احترام قرار میگرفتم و کسی دیگه زیاد علاقه‌ای به تحقیر یا سواستفاده از من نشون نمیداد. من فقط یه بچه بودم و مجبور شدم بهای کارامو پرداخت کنم! شاید به همین دلیل هم دیگه سراغ اون ایده‌های دیوانه‌وار نرفتم اما اینطور نیست که دلسوزی بیشتری در من ایجاد شده یا از دیدن رنج کشیدن دیگران لذت نمیبرم، صرفا صحبت درمورد اینه که سعی میکنم به شکل توجیه شده، افرادی رو به عنوان قربانی انتخاب کنم که حقشونه تاوان پس بدن و کاری کنم که انتقام جویی من، نوعی عمل قهرمانانه جلوه کنه.

این داستان کسالت‌باری از یک دگرآزار کسل کننده‌ است و وجهی از زندگی من که قرار نیست درموردش با اهالی این مدرسه صحبت کنم. اگر هم درموردش با تو صحبت کردم بابت اینه که می‌تونستی سریعا ببینیش، درست شبیه مجسمه‌ی بزرگی که در میدان شهر قرار گرفته.

به دلیل همین زیست ریاکارانه، میدونم اگر به اسلیترین برم مورد استقبال قرار نمیگیرم چراکه نه تنها یه دورگه هستم بلکه ظاهر و رفتار من قراره بسیار ملایم و دوستانه باشه و در اونجا شبیه یک بیگانه جلوه خواهم کرد. اگر به هافلپاف برم، در مهربانی ورزیدن به مشقت میوفتم چون واقعا دلسوز نیستم و فقط باید وانمود کنم؛ من هرگز نمیتونم یه گریفندوری واقعی باشم چون فقط برای حفظ جان خودم میتونم بی حد و اندازه شجاعت به خرج بدم و در کنار ریونکلاو، به شکل عذاب آوری فقط وانمود میکنم که خردمند هستم درحالیکه خیلی وقتا هیچ توضیحی درمورد منطق تصمیماتم ندارم و صرفا به غریزه‌ام عمل میکنم.

به همین دلیل برام فرقی نداره چه انتخابی انجام بدی و باور دارم که من فقط صاحب میراث ذهنیم هستم و جایگاه اجتماعی، دوستان و عشق، جلوه‌ای از وقایع غیر این جهانیه. تسلیم شدن دربرابرش میتونه تراژیک جلوه کنه اما درنظرم مبارزه‌ی طاقت‌فرسا با چنین پدیده‌هایی، به مراتب تراژیک‌تر و دردناک‌تره.»
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اردیبهشت 1405 15:00
نمایش جزئیات
آفلاین
با غرور روی صندلی نشستم . پروفسور مک گوناگال اسمم را خواند. شروع کردم :
سلام کلاه رویام بود روی این صندلی بشینم. من یک گروه میخوام خیلی خودمونی و دوستانه. پناهگاهی امن در این قلعه پررمز و راز.
کسی با کسی بد نباشه . همه با هم دوست باشن و پشت آدم باشن . همین ، نمیخوام زیاد وقتتو بگیرم.

----

به پیام شخصی‌ای که برات فرستادم توجه کن.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/23 21:07:06
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اردیبهشت 1405 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

نیمفادورا تانکس نوشت:
نیمفادورا با نیشخندی روی لب روی صندلی نشست و پروفسور مک گوناگل کلاه گروه بندی را روی سرش گذاشت:
-...ها
-کلاه عزیز خیلی وقت بود می خواستم باهات صحبت کنم. به نظرم اصولا یه گروه مناسب توی هاگوارتز باید شرایط خاصی داشته باشه، اجتماعی مثل گروه در یه مدرسه ی شبانه روزی مثل خانواده ی یک فرد می مونه و اگر یه جادوآموز در خانواده ی تحصیلیش نتونه حس راحتی کنه امکان داره خیلی زود از از درس و تحصیل زده بشه، معتاد بشه و توی یه جوب بمیره.
-هاف...
-اما هر کس نیازمند خانواده ی مخصوص به خودشه. عنکبوت ماده ممکنه عنکبوت نر رو بخوره، کفشدوزک ها برای ادامه ی بقا مادر خودشون رو می خورن. ولی هیچ کس ناراحت نمیشه یا بهشون حس ناکافی بودن نمی ده. من به این می گم عشق بی قید و شرط!
-هاف...
-اما ببینم کلاه به نظرت من شبیه حشره هام؟ درسته که مادرم اسم منو نیمفادورا گذاشته ولی با اینکه مادرمه و تو خانوادشون اسم های عجیب و غریب مد بوده من ناراحت شدم. اینه که شک دارم اگر کسی برام قلدری کنه یا بخواد رئیس بازی در بیاره بتونم همونطور که هست بپذیرمش و بازم بهش محبت کنم. من به اندازه ی یه حشره از خود گذشته نیستم.
-هاف...
-حالا که حرف مامانم شد برات تعریف کنم اومدنی توصیه کرد مدرسه جای درس خوندنه. من باهاش صد درصد مخالفم.فقط کلاس و کتابخونه جای درس خوندنه. واقعا یعنی ازم انتظار داره بهترین سال های عمرم رو همش سرم تو کتاب درسی باشه؟
-هاف...
-البته کتاب درسی خیلی هم خوبه. کلا آدم باید کاری داشته که هر روز برای انجام دادنش از خواب بیدار شه وگرنه زندگی خیلی بی هدف میشه. مخصوصا شبا باید انقدری خسته باشی که راحت خوابت ببره، من عاشق خوابیدن روی کتابم. بهترین بالش های دنیان. البته ورزش هم خوبه، اون لحظه ای که بعد از کلی فعالیت قلبت بوم بوم تو سینه ت می کوبه و بدنت سبکتر از همیشه ست خیلی حال خوبی داره. اینطور فکر نمی کنی؟
-هاف...
-البته تو ورزش و درس همیشه بحث رقابت پیش میاد. نه که رقیب دوست نداشته باشم ، مرلین شاهده که من روی هر کی باهام رقابت کنه کراش دارم‌ اما جنگ که نیست ، بالاخره برای هر کس یه نون و ماستی پیدا میشه ، دوشواری نداریم.
-هاف...
-بعدش هم اصلا دنبال چی هستن؟ مگه بچه گول می زنن می گن فلان چی افتخاره بهمان چی قدرته؟ کی تعیین می کنه؟ من به این مدل تربیتی می گم برده داری نوین. هر کسی که درگیرش بشه هم احمقه. حالا جلو روشون نمی گم ولی جدا فازشون چیه مثلا می گن شجاعت و دلاوری! الان یه اتفاقی برای این اصطلاحا قهرمانا بیفته لوح تقدیر و مدال براشون نون و آب میشه؟
-هاف...
-دیدگاه ابزار گونه به آدما از بیخ اشتباهه. آدمیم، آجر که نیستیم! می دونی یه انسان برای اینکه بتونه درست عملکرد داشته باشه هر روز به بغل نیاز داره؟ اینهمه سال تمدن و تجربه چنین مدرسه ای رو ساختن. قلعه به این عظمت بنا کردن ،غذا به این رنگارنگی در اختیار جادوآموزا می ذارن...اما اگر یه نفر حتی یه روز بوجی موجی نشه ، ممکنه معتاد شه و تو جوب بمیره. کی مسئولیتش رو قبول می کنه؟
-هاف...
-ای بابا کلاه! دو دقیقه اومدم باهات اختلاط کنم انقدر گوش کردن سختته؟ اگر نفس کم میاری می خوای بریم پیش مادام پامفری نشونت بدم؟ اینقدر هاف و پوف کردی کلا رشته ی افکار از دستم در رفت.

دِ دو دقیقه ساکت شو دختر تا حرفمو کامل کنم.

هافلپاف!

فراموش نکن طبق این اطلاعیه دیگه مرحله‌ی بعدی وجود نداره و دسترسی کل ایفای نقش برات باز شده.
بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
پاسخ: سال‌اولی‌ها از این طرف: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 23:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نیمفادورا با نیشخندی روی لب روی صندلی نشست و پروفسور مک گوناگل کلاه گروه بندی را روی سرش گذاشت:
-...ها
-کلاه عزیز خیلی وقت بود می خواستم باهات صحبت کنم. به نظرم اصولا یه گروه مناسب توی هاگوارتز باید شرایط خاصی داشته باشه، اجتماعی مثل گروه در یه مدرسه ی شبانه روزی مثل خانواده ی یک فرد می مونه و اگر یه جادوآموز در خانواده ی تحصیلیش نتونه حس راحتی کنه امکان داره خیلی زود از از درس و تحصیل زده بشه، معتاد بشه و توی یه جوب بمیره.
-هاف...
-اما هر کس نیازمند خانواده ی مخصوص به خودشه. عنکبوت ماده ممکنه عنکبوت نر رو بخوره، کفشدوزک ها برای ادامه ی بقا مادر خودشون رو می خورن. ولی هیچ کس ناراحت نمیشه یا بهشون حس ناکافی بودن نمی ده. من به این می گم عشق بی قید و شرط!
-هاف...
-اما ببینم کلاه به نظرت من شبیه حشره هام؟ درسته که مادرم اسم منو نیمفادورا گذاشته ولی با اینکه مادرمه و تو خانوادشون اسم های عجیب و غریب مد بوده من ناراحت شدم. اینه که شک دارم اگر کسی برام قلدری کنه یا بخواد رئیس بازی در بیاره بتونم همونطور که هست بپذیرمش و بازم بهش محبت کنم. من به اندازه ی یه حشره از خود گذشته نیستم.
-هاف...
-حالا که حرف مامانم شد برات تعریف کنم اومدنی توصیه کرد مدرسه جای درس خوندنه. من باهاش صد درصد مخالفم.فقط کلاس و کتابخونه جای درس خوندنه. واقعا یعنی ازم انتظار داره بهترین سال های عمرم رو همش سرم تو کتاب درسی باشه؟
-هاف...
-البته کتاب درسی خیلی هم خوبه. کلا آدم باید کاری داشته که هر روز برای انجام دادنش از خواب بیدار شه وگرنه زندگی خیلی بی هدف میشه. مخصوصا شبا باید انقدری خسته باشی که راحت خوابت ببره، من عاشق خوابیدن روی کتابم. بهترین بالش های دنیان. البته ورزش هم خوبه، اون لحظه ای که بعد از کلی فعالیت قلبت بوم بوم تو سینه ت می کوبه و بدنت سبکتر از همیشه ست خیلی حال خوبی داره. اینطور فکر نمی کنی؟
-هاف...
-البته تو ورزش و درس همیشه بحث رقابت پیش میاد. نه که رقیب دوست نداشته باشم ، مرلین شاهده که من روی هر کی باهام رقابت کنه کراش دارم‌ اما جنگ که نیست ، بالاخره برای هر کس یه نون و ماستی پیدا میشه ، دوشواری نداریم.
-هاف...
-بعدش هم اصلا دنبال چی هستن؟ مگه بچه گول می زنن می گن فلان چی افتخاره بهمان چی قدرته؟ کی تعیین می کنه؟ من به این مدل تربیتی می گم برده داری نوین. هر کسی که درگیرش بشه هم احمقه. حالا جلو روشون نمی گم ولی جدا فازشون چیه مثلا می گن شجاعت و دلاوری! الان یه اتفاقی برای این اصطلاحا قهرمانا بیفته لوح تقدیر و مدال براشون نون و آب میشه؟
-هاف...
-دیدگاه ابزار گونه به آدما از بیخ اشتباهه. آدمیم، آجر که نیستیم! می دونی یه انسان برای اینکه بتونه درست عملکرد داشته باشه هر روز به بغل نیاز داره؟ اینهمه سال تمدن و تجربه چنین مدرسه ای رو ساختن. قلعه به این عظمت بنا کردن ،غذا به این رنگارنگی در اختیار جادوآموزا می ذارن...اما اگر یه نفر حتی یه روز بوجی موجی نشه ، ممکنه معتاد شه و تو جوب بمیره. کی مسئولیتش رو قبول می کنه؟
-هاف...
-ای بابا کلاه! دو دقیقه اومدم باهات اختلاط کنم انقدر گوش کردن سختته؟ اگر نفس کم میاری می خوای بریم پیش مادام پامفری نشونت بدم؟ اینقدر هاف و پوف کردی کلا رشته ی افکار از دستم در رفت.
شجاعانه زندگی کن
ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن