هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴:۵۴ جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸

Ravenna_-_Rivenclaw


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۳:۴۰ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۵:۲۸:۴۵ شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
تصویر شماره 8
صدای تق تق در زدن درحال بلند تر شدن بود اما دامبلدور روی میز خوابش برده بود.
که ناگهان دامبلدور از خواب پرید و خیلی ترسید.
با صدای لرزان به هاگرید گفت:
-بیا تو هاگرید.

در باز شد. او هاگرید نبود بلکه یکی از دانش آموزان به نام جیکب اراتستن بود.

جیکب گفت:
-هاگرید نیست منم جیکب اراتستن!

دامبلدور که ترسش کاملا رفت با کمی عصبانیت گفت:
-چرا اینطوری در می زنی بچه نمیگی من پیر مرد سکته می کنم.

جیکب که تا حالا دامبلدور رو اینقدر عصبانی ندیده بود ترسید و گفت:
-ببخشید من ترسیده بودم فکر کردم اتفاقی براتون افتاده.

دامبلدور کمی آرام شد و گفت:
-حالا چی کارم داری؟؟؟

جیکب با دیدن آرام شدن دامبلدور آرام شد و گفت:
-این نامه رو براتون آوردم

دامبلدور تعجب کرد و گفت:
-هاگرید چی شد حاش خوبه؟؟؟ مسئول نامه ها اونه.

جیکب گفت:
-نگران نباشین اون حالش خوبه ولی فقط گفت که بهتون بگم اون کاری که بهش داده بودین تموم نشده و برای همین نتونست بیاد و گفت وزیر اون نامه رو ننوشته

دامبلدور فهمید که نامه را وزیر سحر و جادو نوشته بعد گفت:
-اون نامه رو بده ببینم.

بعد هم دنبال نامه باز کن می گشتند. گشتند و گشتند و گشتند تا دو ساعت گشتند وقتی آن را پیدا نکردند دنبال کلاه گروه بندی گشتند ولی آن هم در به هم ریختگی دفتر دامبلدور گم بود سر انجام آن کلاه پیدا شد و دامبلدور دستش را تا جایی که فقط سرش بیرون بود برد داخلش و بعد شمشیری که روی آن نام گودریک گریفیندور نوشته شده بود را در آورد و بعد با آن نمه را باز کرد و خواند. پس از خواندن نامه سریع غیب شد.


احیانا از اعضای قدیمی نیستی؟ آخه اینترها رو رعایت کرده بودی.
اگر هستی، فقط کافیه بلیت بزنی یا به یکی از مدیرا پیام بدی تا مستقیم به معرفی شخصیت بری.

البته بعضی از نکات رو لازمه بگم؛ هم شکلک و هم علائم نگارشی، نیازی به بیشتر از یدونه ندارن. یه علامت سوال تاثیرش به اندازه سه تا علامت هست و بیشتر از اون غلطه. انتهای جمله ها رو هم بدون نقطه رها نکن، حتی اگر شکلک گذاشتی.
بخش آخر یکم سریع شده بود. بهتر بود با حوصله بیشتر می نوشتیش.
با اینحال، میدونم که مشکلاتت با ورود به ایفا برطرف میشن.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۳ ۲۱:۴۶:۲۲


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶:۳۱ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور

الکس پیترسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۲:۰۹ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۴۹ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 5
آفلاین
url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=332064]؟[/url]
تصویر شماره 12
هری ک ترسیده بود مسیر هاگوارتز رو گم کنن ، رو به رون کرد و گفت : میدونی داریم کجا میریم؟


تو همین لحظه صدای بوووق قطار هاگوارتز شنیده شد...
رون سرشو رو به پایین کرد و نگاهی به قطار انداخت


- رون به چی نگاه میکنی دنبالش برو
- چی؟ اها ، باشه


مدتی گذشت هر چه جلوتر میرفتن هوا مه آلود میشد و هردو خواب آلود تر ...



- رون؟ ، هی رون با تو ام
- هان ؟ چیه ؟ چیشده؟ ما کجاییم؟
- خودمم نمیدونم انگار قطار رو گم کردیم...

رون نگاهی به پایین انداخت و با قیافه ای ترسیده گفت : - حالا چیکار کنیم ؟


همین که رون حرفش تموم شد محکم به ی سنگ بزرگ برخورد کردن و هر دو از ماشین افتادن بیرون



رون در حالی داشت بینی خونی شو تمیز میکرد گفت : - هری داری دنبال چی میگردی؟
هری در حالی داشت از رو زمین عینکشو بر میداشت گفت : دنبال ی دستبندم.
- دستبند؟ چجور دستبندی؟
- همین تابستون هرمیون برام فرستاد ، اگه ی کار اشتباه انجام بدی یا مسیر اشتباه رو بری رنگش بنفش میشه.
- خب چرا موقعی تو ماشین بودیم بهش نگاه نکردی ؟
هری کمی مکث کرد و سرشو خاروند و بعد گفت : چون بهت اعتماد داشتم فک میکردم مسیرو بلدی بهش نگاه نکردم گرفتم خوابیدم.



همین ک هری دستبند رو پیدا کرد و رو دستش بست ،روبروش مادرشو دید ، هری بدون اینکه به رون چیزی بگه به سمت مادرش رفت ، هر چی هری نزدیک تر میشد مادرش دورتر میرفت ...
هری سریع شرو کرد به دویدن به دنبال مادرش ، بعد مدتی مادرش کنار ی درخت وایساد ، هری سریع خودشو رسوند کنار مادرش...

همین ک رسید به مادرش تا مدتی فقط به مادرش نگاه میکرد و بعد شروع کرد به صحبت کردن با مادرش اما مادرش هیچ حرفی نمیزد فقط رو به هری لبخند میزد همه اینا برای هری اهمیت نداشت چون تنها چیزی ک براش مهم بود این بود ک الان کنار مادرشه ...
اما هر چی میگذشت هری احساس میکرد ک جاش راحت نیست...همین ک هری به زیر پاش نگا کرد دید ک شاخه هایی دارن دورتا دور بدنش پیچ میخورن و اونو به داخل زمین میکشونن و وقتی ک روشو به مادرش کرد دید ک مادرش اصلا اونجا نبوده و روبروش ی پری جنگلیه(این پری ها با تغییر قیافه و ایجاد حالتی سرخوشی طرف مقابلو تو ی حالت گیجی قرار میدن و کاری ک میخوان رو باهاش میکنن) هری تازه به خودش اومده و فهمیده بود همش ی چیز خیالی بوده و دستبند هرمیون تمام مدت بنفش بوده و اون توجهی نکرده... هری با ی ورد قوی شاخه ها رو نابود کرد و تا خواست چوب دستیشو ببره طرف پری جنگلی ، پری ناپدید شد... هری خیلی خستش بود با ناراحتی روی ی صخره نشست...



- هری کجایییییی؟؟؟؟
- رون من اینجام ... رون ، هی این طرفم نمیتونم راه برم بیا این سمت...
-سلام... پاهات چیشده؟ شلوارت چرا پارس؟ چیشده؟ اصلا به کدوم سمت رفتی ؟
- داستانش مفصله بعدا برات میگم.
- همه اینا بخاطر او دستبند لعنتیه ک هرمیون بهت داده ، اونو دربیار دور بنداز ، بعد میتونی بهش بگی گم شد.


چیزی ک ذهن هری رو مشغول کرد این بود ک واقعا شاید گم شدنش یا توهم زدنش مربوط به دستبند هرمیون بوده یا شایدم رون از سر حسودی اینو میگه...

- هری با توام ؟ به چی فکر میکنی؟ اون لعنتیو دوربنداز ، پاشو بریم من مسیر مدرسه رو بلدم.
- باشه درش میارم ...


هری برای اینکه رون ناراحت نشه دستبند رو درآورد ولی اونو دور ننداخت بلکه بدون اینکه رون بفهمه دستبندو تو جیبش گذاشت.


- رون تو مطمعمنی مسیر رو بلدی ؟
- اره مطمعنم، دنبالم بیا،ی دختر ارشد هافلپافی رو دیدم ک برای جمع کردن قاتل الذعب اومده بود با اجازه ی دامبلدور،گفت ک راه رو بلده ، میریم پیش اون و بعدش باهم سه نفره میریم مدرسه ،فقط سریع دنبالم بیا.


هری بدون اینکه چیزی بگه دنبال رون حرکت کرد ... هر چه جلوتر میرفتن هری احساس میکرد شاخه های درختا دارن دنبالش حرکت میکنن اما همین ک به عقب نگاه میکرد انگار اونا به جای خودشون برمیگشتن...کم کم از دور ی دختر پیدا بود...


- هری زود بیا خودشه...
- باشه دارم میام ... رون این دختره چه شکلیه؟
- یعنی چی ؟
-قیافش چه شکلیه؟
- چشاش عسلیه و موهای مشکی مشکی داره و پوستش سفیده...



حدود چند متری مونده ک هری و رون به اون دختر برسن ک چیزی به ذهن هری خطور کرد...بله درست بود ویژگی های این دختر کاملا شبیه دختری بود ک رون همیشه تو خیالش داشت ، هری درست فهمیده بود اون ی پری جنگلی بود ک رون رو گول زده بود...



- رون وایسا - چیه؟زود راه بیا...مگه نمیبینی اونجا وایساده ،خوب نیست ی دختر نجیبو اینقد معتل کنیم - چرا اینقد زود باور کردی همه چیو؟تو واقعا شک نکردی که چرا همه چی اون طوره ک تو میخوای ؟ من مطمعنم اون ی پری جنگلیه.
-رون سرشو خاروند و چیزی نگفت...
- هری سریع چوبدستشو به سمت پری گرفت و با ی ورد اون پری تبدیل به ی پر کرد.


رون در حالی ک هنوز گیج بود و داشت سرشو میخاروند اون پر رو برداشت و با بغض گفت : _تموم چیزی که من میخواستمو تبدیل به ی پر کردی...
- پاشو ... بچه نشو باید راه رو پیدا کنیم.


همین که هری خواست حرکت کنه متوجه جیبش شد ک دستبند توش بود ، عجیب این بود ک با از بین بردن او پری جنگلی ن تنها نور بنفش از بین نرفته بود بلکه شدید هم شده بود... همین که هری به خودش اومد شاخه های پیچنده نه تنها دستاشو بسته بودن بلکه پاهاشو هم بسته بودن و در حینی ک هری بیهوش میشد
چیزی که فهمید این بود ک اون واقعا رون نبوده که بلکه ی پری جنگلی بوده...در همین حین چیزی ک هری رو به بیهوشی بود بین شاخه ها ، به این فک کرد ک چرا پری ک شکل مادرش بود اونو گول نزد ولی پری که شکل رون بود اونو گول زد ؟ آیا رون از مادرش براش مهمتر بود؟ آیا اگه قرار باشه بین رون و مادرش کسیش رو انتخاب کنه رون رو انتخاب میکنه؟ در حالی ک این چیزا تو سرش بود بیهوش شد...


خلاقیت زیادی خرج کرده بودی! خوب بود. فقط چند تا نکته. با اینتر بیش از حد رفیقی، اگه خواستی به پاراگراف بعدی بری نهایتا دو تا اینتر بزنی کافیه، سه چهارتا لازم نیست. و اینکه اصلا و به هیچ‌وجه موقع داستان‌نویسی کلماتو خلاصه نکن. "که، نه، یه" کامل بنویس!

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط RON_WEASLY در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲ ۲۲:۴۱:۰۷
دلیل ویرایش: شماره تصویر
ویرایش شده توسط RON_WEASLY در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۳ ۹:۱۴:۰۷
دلیل ویرایش: نیاز به ویرایش
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۳ ۱۳:۰۰:۳۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۳:۵۹:۳۸ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸

اسلیترین

ریگولوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۱۵:۱۸ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۴۰:۲۰ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 4
آفلاین
تصویر شماره 7
هری احساس درد شدیدی در تمام بدنش می کرد . مثل اینکه دست و پاهایش بسته بود . چشمانش را باز کرد . دید در یک اتاق نسبتا کوچک روی یک صندلی چوبی نشسته او به دست و پاهایش نگاه کرد چیزی به آنها وصل نبود بعد از کلی تلاش برای بلند شدن تازه فهمید که با طلسم طناب نامرئی بسته شده، جلویش یک میز چوبی بود که روی آن یک فانوس روشن بود و تنها منبع نور اتاق بود . یک در آهنی در اتاق وجود داشت. ناگهان یک فرد با یک ردای سیاه که با ابریشم خالص دوخته شده بود و صورتش را با یک پارچه پوشانده بود وارد اتاق شد.پشت میز و روبه روی هری ایستاد.

هری گفت :
- تو کی هستی ؟ اینجا کجاست ؟ برای چی منو به اینجا آورده اید ؟

آن فرد گفت :
-اینجا زندان مخفی مورتیاناکوییچ است .

هری که کمی ترسیده بود پرسید:
- من چرا اینجام ؟

فرد با آرامی و صدایی کلفت گفت:
- واقعا هیچی یادت نیست ؟ چیزی از شب گذشته یادت نیست ؟

هری هم بیشتر ترسید و گفت:
- چرا یادمه . دیشب کار خواستی نکردم . شب بعد از خوردن شام رفتم خوابیدم چون ظهرش با تیم ریونکلاو بازی داشتیم، بازی سختی بود ولی پس از تلاش های زیاد تونستیم برنده بشیم.

آن فرد که در عرض اتاق قدم می زد گفت : بعدش چی ؟

هری آرام شد و با خونسردی گفت :
من چیزی یادم نیست .

صدای آن فرد به نظر آشنا می رسید. هری کمی فکر کرد. بعد گفت:
من تو رو می شناسم . تو اسنیپ هستی . درسته خودتی .

آن فرد که اسنیپ بود پوشش را از روی صورتش برداشت و گفت:
درسته .

در حالی که دستانش را روی میز گذاشته بود به سمت هری خم شد و گفت :
فکر کردی خیلی زرنگی پاتر . زود بگو دیشب توی تالار اشباح سیاه چه کار می کردی ؟

هری گفت :
من هیچی نمی دونم و از اون تالار هم خبری ندارم و تو هاگوارتز کسی رو به خاطر ورود به یک تالار زندانی نمی کنند.

اسنیپ کمی اصبانیت گفت:
- باشه من برات تعریف می کنم .

اسنیپ چیزی را که شبیه یک جام بود و رویش یک مروارید سیاه بزرگ بود را از زیر ردایش در آورد و روی میز گذاشت و با خشم گفت :
چیزی از این نمی دونی ؟

هری گفت :
نه من تا حالا چنین چیزی ندیدم .

اسنیپ با عصبانیت بیشتر گفت:
- باشه من برات تعریف می کنم . این اسمش جام زمانه که با این میشه در زمان و مکان سفر کرد. تو دیشب مثل بعضی از شب ها تو خوابگاه نبودی و داشتی تو هاگوارتز می گشتی و اتفاقی تونستی راه تالار اشباح سیاه را پیدا کنی. و به ته تالار رفتی و این جامو برداشتی و پس از خوندن راهنماش سعی کردی امتحانش کنی . اما ما سر رسیدیم و جلوتو گرفتیم . ورود افرادی که جواز ورود را ندارن ممنوعه و جادوگر یا بهتر بگم دانش آموزی که تو هاگوارتز درس می خونه باعث میشه که چوبدستیش نابود بشه و تمام قدرت های جادوگری اش غیر فعال بشه چون این یک میراث گرانبهاست . و کسی بلد نباشه با اون کار کنه می تونه جون خیلی از آدم ها رو به خطر بندازه چون در مکان های مختلف دریچه های ناپایدار ایجاد می شه . حالا تو مجرم هستی ومجازاتت هم فردا اعمال میشه و تا آخر عمرت حق دست زدن به هیچ چوبدستی را نداری .
هری که مهبوت مانده بود گفت :
ولی من چیزی یادم نیست .

اسنیپ گفت :
نبایدم باشه چون کسی که دستور العمل این جام زمان را که پدر اشباح سیاه ساخته رو بلد نباشه حافظه اشپاک میشه ، خیلی شانس آوردی که کل حافظه ات پاک نشد.

بعد در حالی که جام را زیر ردایش مخفی کرد بلند گفت :
بیایید ببرینش .
ناگهان در باز شد و افرادی که ردا های خاصی به تن داشتند وارد شدند و پس از باز کردن هری از صندلی او را به بیرون بردند. ناگهان هری از خواب بلند شد و دید که سر شب است .


داستان جالب و متفاوتی بود. فقط یادت باشه همیشه قبل از شروع دیالوگ "-" رو بذاری قبلش.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۳ ۱۲:۵۳:۵۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۳:۰۵:۳۷ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸

هلگاهافلپاف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۸:۴۹ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۴۶:۲۲ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸
از هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره 6
قیافه اش را نمی دید سرش را پایین گرفته بود اما گروهش را از روی شنلش تشخیص داد، شنلی که با آن صورتش را پوشانده بود، البته تعجبی هم نداشت اعضای اسلیترین گریان دیده نمی شدند. میرتل معمولا به استقبال افرادی که وارد دستشویی می شدند می رفت به خصوص گریان ها! اما از اعضای اسلیترین خوشش نمی آمد، شاید چون بیشتر سالازار اسلیترین و تام ریدل را مسئول مرگش میدانست تا مار باسیلیسک . با این حال موهای شخص گریان نظرش را جلب کرد ...سفید...
دراکو مالفوی، پسرکی بی احساس ، زورگو و مغرور که پدرش با کوچکترین اشاره، هرچه می خواست در اختیارش قرار می داد ، بنظر نمی آمد توانایی گریه کردن داشته باشد!
اما او آنجا بود، بدون اینکه به میرتل توجهی داشته باشد ... و میرتل مبهوت تماشای این صحنه بود...

میرتل هرچه را که از ذهنش می گذشت بلند اعلام کرد:
-دراکو مالفوی! فکر میکردم اونقدر بی احساسی که توانایی گریه کردنتو از دست دادی واقعا داری گریه میکنی؟واقعا؟

دراکو خشکش زده بود به هیچ وجه انتظار یک روح سرگردان را نداشت به علاوه اصلا دلش نمی خواست کسی یا روحی او را در این شرایط ببیند اما می دانست کار از کار گذشته است.

اشکهایش را پاک کرد و گفت:
-گاهی گریه کردن لازمه

میرتل موافق بود و به نشانه ی موافقت چند لحظه سکوت کرد اما بیشتر از آن نتوانست و گفت:
-چرا داری گریه میکنی؟

مالفوی واکنشی نشان نداد. میرتل نزدیک تر رفت و گفت:
-میدونم مشکلاتتو با کسی به اشتراک نمیذاری؛ میدونم از اون دسته ای هستی که باید همه چیزو خودشون حل کنن. نگران نباش قرار نیست من برم خبر هر کسی که میاد اینجا رو همه جا پخش کنم.

مالفوی اصلا حوصله ی یک روح سمج را نداشت با این حال از درد و دل کردن بدش نمی آمد، میرتل این بار جلوی مالفوی ظاهر میشود، دوباره سوالش را تکرار می کند همین کافی است که مالفوی به صحبت کردن ترغیب شود.
دراکو گفت:
-خودت چرا همیشه گریه می کنی؟

میرتل به او گفت:
-به خاطر مرگم، تو چرا گریه می کنی؟

دراکو سرش را پایین انداخت و گفت:
-به خاطر زندگییم.

میرتل که باز گریه اش گرفته بود پرسید:
-چرا زندگی یک اشراف زاده گریه داره؟

دراکو به او گفت:
-یه پسربچه می تونه مدرس معجون سازی بشه، رئیس وزارت خونه ی سحر و جادو و...
اما یه شاهزاده باید شاه بشه.

میرتل تاسف خورد و گفت:
-اووووو مالفوی بیچاره، کیه که همه ی تصمیماتو واست گرفته؟

مالفوی کمی گریه کرد و بعد گفت:
-پدرم معلومه...

میرتل گفت:
-همممم یعنی پدرت یه جورایی اربابته؟

میرتل متوجه دستان مشت شده ی مالفوی می شود لحنش هم عصبی تر بنظر می رسد و می گوید:
-من اینجوری صداش نمی کنم.

میرتل گفت:
-ولی ... هست.

دراکو با صدایی خسته می گوید:
-حالا اون مهم نیست.

میرتل تایید کرد و گفت:
-آره درست میگی چرا بعد این همه سال یادت افتاده گریه کنی؟

مالفوی سکوت می کند، خوشش نمی آمد میرتل جزئیات زندگی اش را بداند ولی دوست داشت این موضوع را با یکی از هم سن و سال های خودش درمیان بگذارد هرچند که او یک روح صد ساله باشد؛ نمی گذارد سکوت طولانی شود... آستینش را بالا می زند تا میرتل خالکوبی روی دستش را ببیند و می گوید:
-می دونی این علامت چیه؟

میرتل با کمی تعجب می گوید:
-یعنی تو یه مرگ خواری؟

و دراکو می گوید
-نه یعنی من یه ارباب جدید دارم.


خیلی خوب نوشته بودی، حرفی برا گفتن نمی‌مونه!

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۳ ۱۲:۴۹:۰۴
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۳ ۱۲:۴۹:۴۹

من معتقد بودم و هستم که ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسی است ! »


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱:۱۶:۱۶ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸

Ravenna_-_Rivenclaw


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۳:۴۰ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۵:۲۸:۴۵ شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
تصویر شماره 6 کارگاه داستان نویسی
پسر مو نقره ای روی زمین نشسته بود و در حالیکه پاهاش رو توی شکمش جمع کرده بود، عمیقا اشک میریخت.
میرتل همیشه گریان اروم از پشت بهش نزدیک شد و با صدای روح مانندش پرسید:
-چیزی شده؟ چرا گریه میکنی؟

اون هیچوقت دراکو مالفوی مغرور و متکبر (البته بجز دراکوی خودمون) رو توی چنین وضعیتی ندیده بود و دیدن اشک هاش باعث شده بود گریه خودش بند بیاد و کنجکاو شه.
هر چند دراکو مالفوی یا صداش رو نشنیده بود یا اهمیت نداد چون به گریش ادامه داد و به اون حتی نگاه هم نکرد.
میرتل دوباره پرسید و از پشت کمی روی دراکو خم شد.
-چرا داری گریه میکنی؟

دراکو سرمای اون رو از پشت سرش احساس کرد و سریع به سمتش چرخید و داد زد:
-به تو ربطی نداره. دست از سرم بردار و از اینجا گمشو و برو توی همون توالتی که ازش اومدی.

پرخاش کرد و بعد از چند ثانیه وقتی مطمعن شد میرتل ازش فاصله گرفته دوباره سرش رو روی پاهاش گذاشت و به ادامه گریه کردنش رسید.
میرتل:
-چرا بهم نمیگی؟ فکر میکنی این خوب نیست که یه نفر دلیل گریت رو ازت بپرسه؟

این بار دراکو بدون اینکه به سمتش بچرخه، بین گریه هاش کلمات رو با خشونت پرتاب کرد و گفت:
-نه. ازش متنفرم. ازم فاصله بگیر

میرتل آهی کشید و چند قدم دور تر روی زمین نشست. زمین خیس بود و اون احساس سرما میکرد. البته اون واقعا قادر نبود سرماش رو احساس کنه ولی دوست داشت فکر کنه میتونه.
میرتل با حالتی گریان گفت:
-ولی من خیلی دوست دارم یه نفر ازم بپرسه چرا همیشه گریه میکنم.
و بعد سکوت کرد. دراکو توجهی به حرفش نشون نداد.

خودش ادامه داد:
ولی همیشه بقیه ازم فرارین و هیچکدوم اهمیت نمیدن چرا من ناراحتم و این موضوع هم ناراحتم می کنه.
اینبار توجه دراکو جلب شد. هق هقش اروم گرفت و اب دماغش رو بالا کشید و پرسید
-خب چرا ناراحتی؟

میرتل سرش رو کج کرد و با یه لحن اماده به گریه گفت:
-یه روز قبل از اینکه بمیرم، یه پسر بهم اعتراف کرد.

دراکو سرش رو از روی پاهاش برداشت و به سمتش چرخید. در حالی که دوباره مثل همیشه اخم داشت و طلبکار به نظر میرسید گفت:
-این کجاش اونقدر بده که باعث میشه این همه گریه کنی؟

میرتل با لحنی که انگار چیز واضحیه گفت:
-منم اون پسرو دوست داشتم

و وقتی اخم های دراکو بیشتر از قبل در هم شد توضیح داد:
-ولی وقتی فهمید من مردم اهمیت نداد و بعد یه هفته رفت با یه نفر دیگه.

کم کم اشک هاش شروع به ریختن کردن.
دراکو سکوت کرده بود. به نظر میومد یا نمیدونه چی باید بگه و یا حرفی نداره.
کم کم گریه اش صدا دار شد و وسطش تیکه تیکه ادامه داد؛ اون دختر..دوستم بود..من همیشه..جلوش میگفتم که..چقدر جانو دوست دارم..و اون..همیشه بهم میگفت..که جان پسر بدیه..ولی به محض اینکه..مطمعن شد من یه جسم محکم ندارم..که جان لمسم کنه..خودش رو انداخت تو بغلش.

و بعد از تموم شدن حرفاش بلند تر از قبل زیر گریه زد. بغضش تازه شکسته بود.
دراکو چرخی به چشم هاش داد و گفت: در واقع تو جسم غیر محکمم نداری.
اروم این رو گفت و با شدت گرفتن گریه میرتل فقط اه کشید و سرش رو روی چونش گذاشت. داستان میرتل با اینکه خیلی براش تاثیر گذار نبود ولی باعث شده بود حواسش پرت بشه
پنج دقیقه بعد میرتل که کامل گریه هاش رو کرده بود، اشک هاش رو پاک کرد و رو به دراکو که دیگه گریه نمیکرد، پرسید؛ خب حالا تو بگو چرا گریه میکردی؟
سر دراکو به سمتش چرخید. چند ثانیه نگاهش کرد و فقط پلک زد و بعد اروم صورتش در هم شد و اولین قطره اشک از گوشه چشم چکید.
چند دقیقه بعد میرتل دوباره دور دراکو میگشت و ازش میپرسید چی شده و دراکو هم سرش رو روی زانو هاش گذاشته بود و در حالیکه گریه میکرد، بهش میگفت بره گمشه. و در آخر هم میرتل موفق شد تا علت گریه هاش رو از زیر زبونش بکشه بیرون.

دراکو با ناراحتی بسیار گفت:
من یه طلسم پنتاگوس رو روی یک گردنبند اجرا کردم ولی بعد از چند روز گم شد یکی از بچه ها که دوست خوبم بود تو راه هاگزمید بهش دست زد و تقریبا داشت می مرد من از خانم پامفری خیلی متشکرم که اون رو نجات داد.

و بعد ادامه داد:
خیلی ممنونم که پیله شدی تا بهت بگم الان خیلی حالم بهتر شده.

و میرتل برای اولین بار لبخند زد و گفت:
خوشحالم که سبکت کردم.


درسته که انتهای متن رو تغییر داده بودی، ولی اصلا حرکت خوبی نیست حتی شده بخشی از پستمون رو از جای دیگه کپی کنیم. متاسفم ولی تا وقتی یه داستان ننویسی که کاملا کار خودت باشه نمی‌تونم تاییدت کنم.

تایید نشد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۳ ۱۲:۴۴:۳۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۳:۰۷:۴۲ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف

هلگا هافلپاف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۷:۱۶ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۲۲ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 9
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img5367c58367363.jpg
تصویرشماره 10
در روزی آفتابی، هاگرید، هری را که برای اولین بار بود که به دنیای جادوگران پا می گذاشت را به طرف بانک گرینگاتز واقع در خیابان دیاگون برد. هری در راه بسیار خوشحال بود و دنیای جادوگران برایش بسیار زیبا بود. هاگرید هری را برای برداشت مقداری پول از ارثیه اش برای خرید وسایل ترم اولش به گرینگاتز می برد بعد از رسیدن به داخل بانک رفتند مقداری پول برداشتند و از بانک بیرون آمدند.
آفتاب داغ، چشم هری را به درد آورده بود. بعد از چند خرید،
هاگرید گفت:
_خب هری، دیگه الان وقتشه که بریم برات یه جغد بگیریم.

هری گفت:
_هاگرید من نمیام ، من از جغد ها بدم میاد اون ها خیلی کثیف کاری می کنن.

هاگرید در جوابش گفت
_: هری باید بگم که توی هاگوارتز جای مخصوصی براشون داریم و تو که هنوز یک جغد نداشتی می دونم که ازشون خوشت میاد و البته تو توی هاگوارتز خیلی به جغد نیاز داری و باید یه جغد بگیری.

وقتی به آن مغازه رسیدند، بوی بدی دماغ هری را به سوزش در آورد. هری تا مغازه دار را دید، به قدری ترسید که نزدیک بود جیغ بزند و فرار کند. او خانمی قد بلند بود با لباسی سفید و موهایش جلوی صورتش را گرفته بود. هری فکر کرد او یک جن است. هاگرید متوجه ترس هری شد و او را آرام کرد و بعد کمی با هم خندیدند. همانطور که هاگرید با مغازه دار حرف می زد، هری جغد هارا نگاه میکرد که هاگرید گفت: خانم ببخشید! ما یک جغد می خواهیم.

خانم فروشنده چند جغد را به آنها نشان داد. هری چشمش به یکی از جغد ها افتاد و دید شبیه پسر عمویش دادلی است.
هری:
_هاگرید! واقعاً لازمه؟

هاگرید:
_بله! وقتی برسی هاگوارتز می فهمی چقدر لازمه.

هری پس از گشت و گزاری یک جغد سفید برفی را انتخاب کرد. بعد هاگرید چند گالیون در آورد و به فروشنده داد.

هاگرید:
_حالا می خوای اسمشو چی بزاری؟

هری:
_هدویگ.

هاگرید:
_واقعاً! اسم قشنگیه.

هاگرید با تعجب گفت: وای هری! ساعت رو ببین. بیا این بلیطت برو به ایستگاه کینگزکراس اگه گم شدی از چند نفر راه رو بپرس. هری بلیطت رو گم نکنی ها! دامبلدور، میدونی اون می خواد که منو منو ببینه.

هری:
_باشه هاگرید من رفتم.


خیلی سریع ماجرا رو پیش بردی و تقریبا هیچ اتفاق خاصی رخ نداد که توجه خواننده رو جلب کنه. با این وجود اینجا متوقفت نمی‌کنم چون اشکالاتت توی ایفای نقش بهتر رفع می‌شن.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۳۰ ۳:۳۱:۰۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶:۱۷ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸

AMIR.X.LORD


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۲:۱۰ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
تصویر شماره۷

اسنیپ به هری نزدیک شد. هری به صندلی چسبید. اسنیپ باز هم به هری نزدیک شد. هری باز هم به صندلی بیشتر چسبید.


قاعدتا اگر به جای اسنیپ یک عدد دامبلدور در صحنه حاضر بود باز هم نزدیک تر می‌شد.

اما به هر حال اسنیپ، اسنیپ بود و رل سابق مادر هری محسوب میشد و بعد از اینکه مادر هری رفته بود با آن جیمز گوربه‌گور شده رل زده بود، اسنیپ سینگل فول اور بودن را برگزیده بود و کلا در فاز دپ به سر می‌برد و آهنگ های دیس لاو گوش میداد و عکس های غمگین در اینستا می‌گذاشت و خلاصه مادر بگرید به حال اسنیپ.


از طرفی از آن بیشتر نزدیک شدن اسنیپ به هری و هری به صندلی برای هر سه قباحت داشت دیگر هیچ کس به هیچ کس نزدیک نشد.


_مرتیکه بوقی رفتی توی روغن موی من چسب چوب ریختی؟! توی روغن موی من؟! حقت بود میزاشتم از رو دسته‌ی جاروت بیفتی کلت این دفعه جای زخم، بترکه؟ حقت بود میزاشتم لوپین بخورتت هم از دست تو راحت شیم، هم لوپین بر اثر مسمومیت بمیره؟! حقت بود فداکارانه جون خودمو به باد نمی‌دادم تا...

_پروفسور داری اشتباه میزنیا. عکس مال کتاب سومه! این آخری که فرمودی مال هفت بودا!


اسنیپ خواست که گلدان را توی سر هری خورد کند تا دیگر پرو بازی در نیاورد اما از آنجایی که در تصویر به جز او و هری و صندلی کس دیگری نبود نتوانست که گلدان را توی سر هری خورد کند!

_ازت متنفرم پاتر

_بعد از این همه مدت؟!

_همیشه!

هری خنده‌ی باب اسفنجی طوری کرد و گفت:
_دیدی بازم اشتباه زدی پرفسور. اینم مال کتاب هفت بود!


اسنیپ با این حرف هری به چنان درجه ای از عرفان دست یافت که دستش را از تصویر شماره۷ به تصویر همسایه فرو کرده و شمشیر دامبلدور را که هنوز راز باز شدن نامه با آن کشف نشده بود قرض گرفت و هری را به دو نیم تقریبا مساوی تقسیم کرد.

در همین حین که دامبلدور به دنبال شمشیر گریفیندور به تصویر شماره ۷ آمد بود، ناگهان نخ و سوزنی از غیب ظاهر شده و هری را دوباره بهم دوخت. دامبلدور در حالی که شمشیر را از اسنیپ می‌گرفت روی شانه‌های او زد و گفت:

_نیروی عشق، سوروس. لی‌لی پاتر با فدا کردن جانش برای....

اسنیپ بار دیگر شمشیر را گرفت و این‌بار دامبلدور را به دو نیم تقسیم کرد. از آنجا که کسی خودش را فدای دامبلدور نکرده بود و کلا عشق دامبلدور چندان با فرجام نبود دامبلدور دوباره دوخته نشد. هری هم که شاهد این صحنه دلخراش بود با عصبانیت گفت:

_ترسو...تو کشتیش. اون بهت اعتماد کرده بودو...

_پاتر این دفعه تو داری اشتباه میزنی.

_


از آن جا که پاتر هرگز اشتباه نمی‌زد و حتی اگر واقعا هم اشتباه زده بود باز هم کارش درست بود و چشم و چراغ جامعه جادوگری بود و دمش گرم بود بر اثر شک وارده سکته کرد و مرد و گند زد به قانون پایستگی پاتر وسایر کتاب های باقی مانده را به فنا داد و نهایتا داستان تمام شد|:



طنز جالبی داشتی و تا یه جایی خوشم اومد، ولی حواست باشه که زیاده‌روی نکنی. تا یه چارچوبی برای خواننده قابل هضم و جذابه. آخرای پستت خیلی داشتی سعی می‌کردی به بهانه‌ی طنز هر اتفاقی رو ممکن کنی، اما به نظر من از جاده زدی بیرون.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۹ ۲۱:۵۶:۱۲
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۹ ۲۱:۵۶:۴۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵:۳۰ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸

Apollo


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۲:۳۵ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۴۳:۵۰ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
دارکو و میرتل گریان

پسر مو نقره ای روی زمین نشسته بود و در حالیکه پاهاش رو توی شکمش جمع کرده بود، عمیقا اشک میریخت.
-چیزی شده؟ چرا گریه میکنی؟
میرتل همیشه گریان اروم از پشت بهش نزدیک شد و با صدای روح مانندش پرسید. اون هیچوقت دراکو مالفوی مغرور رو توی چنین وضعیتی ندیده بود و دیدن اشک هاش باعث شده بود گریه خودش بند بیاد و کنجکاو شه.
هر چند دراکو مالفوی یا صداش رو نشنیده بود یا اهمیت نداد چون به گریش ادامه داد و به اون حتی نگاه هم نکرد.
-چرا داری گریه میکنی؟
میرتل دوباره پرسید و از پشت کمی روی دراکو خم شد.
دراکو سرماش رو از پشت سرش احساس کرد و سریع به سمتش چرخید.
-به تو ربطی نداره. دست از سرم بردار و از اینجا گمشو.
پرخاش کرد و بعد از چند ثانیه وقتی مطمعن شد میرتل ازش فاصله گرفته دوباره سرش رو روی پاهاش گذاشت و به ادامه گریه کردنش رسید.
-چرا بهم نمیگی؟ فکر میکنی این خوب نیست که یه نفر دلیل گریت رو ازت بپرسه؟
این بار دراکو بدون اینکه به سمتش بچرخه، بین گریه هاش کلمات رو با خشونت پرتاب کرد
-نه. ازش متنفرم. ازم فاصله بگیر
میرتل اهی کشید و چند قدم دور تر روی زمین نشست. زمین خیس بود و اون احساس سرما میکرد. البته اون واقعا قادر نبود سرماش رو احساس کنه ولی دوست داشت فکر کنه میتونه.
-ولی من خیلی دوست دارم یه نفر ازم بپرسه چرا همیشه گریه میکنم.
و بعد سکوت کرد. دراکو توجهی به حرفش نشون نداد.
خودش ادامه داد: ولی همیشه بقیه ازم فرارین و هیچکدوم اهمیت نمیدن چرا من ناراحتم.
اینبار توجه دراکو جلب شد. هق هقش اروم گرفت و اب دماغش رو بالا کشید
-خب چرا ناراحتی؟
میرتل سرش رو کج کرد و با یه لحن اماده به گریه گفت
-یه روز قبل از اینکه بمیرم، یه پسر بهم اعتراف کرد
دراکو سرش رو از روی پاهاش برداشت و به سمتش چرخید. دوباره مثل همیشه اخم داشت و طلبکار به نظر میرسید
-این کجاش اونقدر بده که باعث میشه این همه گریه کنی؟
-منم اون پسرو دوست داشتم
میرتل با لحنی که انگار چیز واضحیه گفت و وقتی اخم های دراکو بیشتر از قبل در هم شد توضیح داد
-ولی وقتی فهمید من مردم اهمیت نداد و بعد یه هفته رفت با یه نفر دیگه
کم کم اشک هاش شروع به ریختن کردن.
دراکو سکوت کرده بود. به نظر میومد یا نمیدونه چی باید بگه و یا حرفی نداره.
کم کم گریش صدا دار شد و وسطش تیکه تیکه ادامه داد؛ اون دختر..دوستم بود..من همیشه..جلوش میگفتم که..چقدر جانو دوست دارم..و اون..همیشه بهم میگفت..که جان پسر بدیه..ولی به محض اینکه..مطمعن شد من یه جسم محکم ندارم..که جان لمسم کنه..خودش رو انداخت تو بغلش.
و بعد از تموم شدن حرفاش بلند تر از قبل زیر گریه زد. بغضش تازه شکسته بود.
دراکو چرخی به چشم هاش داد و گفت: در واقع تو جسم غیر محکمم نداری.
اروم این رو گفت و با شدت گرفتن گریه میرتل فقط اه کشید و سرش رو روی چونش گذاشت. داستان میرتل با اینکه خیلی براش تاثیر گذار نبود ولی باعث شده بود حواسش پرت بشه
پنج دقیقه بعد میرتل که کامل گریه هاش رو کرده بود، اشک هاش رو پاک کرد و رو به دراکو که دیگه گریه نمیکرد، پرسید؛ خب حالا تو بگو چرا گریه میکردی؟
سر دراکو به سمتش چرخید. چند ثانیه نگاهش کرد و فقط پلک زد و بعد اروم صورتش در هم شد و اولین قطره اشک از گوشه چشم چکید.
چند دقیقه بعد میرتل دوباره دور دراکو میگشت و ازش میپرسید چی شده و دراکو هم سرش رو روی زانو هاش گذاشته بود و در حالیکه گریه میکرد، بهش میگفت بره گمشه.



فک می‌کردم تهش دراکو قراره اعتراف کنه ولی نکرد.
خوب نوشته بودی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط Apollo در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۳ ۲۰:۱۹:۵۶
ویرایش شده توسط Apollo در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۳ ۲۰:۲۱:۵۰
ویرایش شده توسط Apollo در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۳ ۲۰:۲۲:۵۲
دلیل ویرایش: تغییر فونت و مشکلات بعد از اون
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۳ ۲۰:۵۶:۳۴
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۳ ۲۱:۵۱:۵۱


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲:۱۴ دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸

PorpentinaGoldstien


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۸:۳۰ دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۱۶:۰۸ پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر شماره 3

به سمت پنجره اتاقم رفتم یه شب اروم دیگه.به ماه و روشناییش نگاه کردم. آهی از ته دل کشیدم و زیر لب گفتم:
-افسوس که این روشنایی هیچوقت روی زندگی من نبوده.
نفس عمیقی کشیدمو هوای تازه رو فرو دادم.به ماه خیره شدم تصویر صورت لیلی از جلوی چشمم کنار نمیرفت.چشمامو چند بار باز و بسته کردم تا از ریزش اشک جلوگیری کنم.دلم براش تنگ شده بود...با اینکه ازم دور بود ولی بود...فکری به سرم زد.چوب دستیم رو برداشتمو از اتاقم رفتم بیرون.با نوک چوب دستی اطرافمو روشن کردم.به در اتاق که رسیدم دورمو نگاه کردم که کسی نباشه.
-اَلوهومورا !
در رو به ارومی هل دادمو وارد اتاق شدم.به سمت ته اتاق رفتم پارچه ی سیاهی که روی ایینه بود رو کنار زدم.میدونستم کارم اشتباهه ولی برای دیدن دوباره لیلی راه دیگه ای نداشتم.نگاهم پایین بود.نفس عمیقی کشیدمو توی ایینه نگاه کردم.بعد از چند ثانیه تصویر لیلی رو دیدم که به ارومی دستمو گرفت.لبخند غمگینی زدم.به چشمای ابیش خیره شدم.
-دلم برات تنگ شده بود..
تصویر بهم لبخند زد.دستشو گرفتم توی دستم بغلش کردم سرشو روی سینم گذاشتمو
-آه لیلی...
تصویر جلوی چشمم تار شد.چشمای سیاهم توی ایینه میدرخشید. گوشه ی چشمامو با نوک ردا پاک کردم.نگاهمو به پایین دوختم.میدونستم قبل از انتقال ایینه اخرین فرصتی بود که میتونستم ببینمش.
-خداحافظ عشق زندگی من...



سرعت داستانت یکم زیاد بود. برای پست های جدی، این سرعت زیاد، از تاثیر متن کم می کنه. مثل اینجا:
نقل قول:
چوب دستیم رو برداشتمو از اتاقم رفتم بیرون.با نوک چوب دستی اطرافمو روشن کردم.به در اتاق که رسیدم دورمو نگاه کردم که کسی نباشه.
بهتر بود درباره مسیرش می نوشتی. تلاشش برای اینکه کسی نبیندش. افکاری که به ذهنش می رسه.

با اینحال، می دونم که این مشکلات بعد از ورود به ایفا حل میشن. پس...

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط PorpentinaGoldstien در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۸ ۱۷:۴۵:۰۱
ویرایش شده توسط PorpentinaGoldstien در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۸ ۲۱:۳۲:۳۹
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۱ ۱۴:۰۴:۵۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۲۳:۵۵ شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸

arrtemisfowl


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶:۳۵ پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۱۶:۲۲ شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر شماره هشت

***


تق تق تق !
تق تق تق !
-پروفسور!
قژژژ!
این صدای باز شدن در دفتر مدیرت بود
-پروفسور!
-خر و پف !
-پروفسور؟
-خررررررررر و پپف !
-پروفسور خوابیدن ؟
بله پروفسور خواب بود.
-چی ؟ کی ؟ تو اینجا؟ چیکار می کنی ؟ مگه الان نباید سر کلاس باشی ؟
-الان همه کلاس ها تموم شدن !
-چطور در رو باز کردی ؟
-باز بود !
- واقعا ؟ ... اه ... حالا اینجا چیکار می کنی ؟
-راستش نامه براتون اوردم.
- چرا تو ؟ مگه هاگرید مسئول نامه های من نیست ؟
- چرا ولی دیدم خوابه ، گفتم بیدارش نکنم.
- آها ! ... خب حالا نامه رو بده من درباره اینکه من خواب بودم به هیچکس نمیگیا !
-به ریش مرلین ،قسم یاد می کنم که نگم .
- خوبه ... اه ... این نامه بازکن پس کجاست ؟ ... کجا میری وایسا بیا ببینم !
-بله پروفسور ؟
-فرزندم ، تو که خوب می بینی بیا ببین این نامه بازکن من کجاست .
پسر گریفی برگشت و همراه دامبلدور دنبال نامه بازکن گشت .
- مثه اینکه نیست
-پس اینو کجا گذاشته هاگرید ؟ ... بیخیالش شو .برو دنبال کلاه گروهبندی !
...
- بفرمایین .
دامبلدور کلاه رو گرفت و دست خود را درون کلاه کرد و هی سعی می کرد چیزی از آن بیرون بیاورد .
-اه ... اه !... جوانک بیا تو بکش ،من میگریم .
جوان گریفی همان کاری رو کرد که پروفسور ، به او گفته بود . دستش را درون کلاه کرد و اولین چیزی را که به دستش خورد بیرون کشید
- بگیر اون ور اون شمشیر رو نورش کروم کرد !
- ببخشید پروفسور .
مواظب باش نزنی نصفمون کنی !
- باشه مراقبم ! ... حالا می خواین با این چی کار کنین ؟
- معلومه می خوام نامه باز کنم .
- بفرمایید ... با شمشیری به این زیبایی و تیزی می خواین نامه باز کنین ؟
- هی ! این هر شمشیری نیست . شمشیر گودریکه . گودریکه همسایه بغلمون رو نمی گما، گودریک گریفیندور رو می گم
- با شمشیر گودریک گریفیندور می خواین نامه باز کنین ؟
پسر گریفی تا جایی که می تونست دهن خود را باز کرد .
- مگه چیه ؟
- ...
بعد از چند دیقه
- حالا پروفسور تو نامه چی نوشته بودن ؟
- هیچی ! فقط مثه اینکه می خوان مساقبات سه جادوگر رو تو هاگوارتز برگذار کنن !
- واقعا ؟!
- آره ولی خیلی خوشحال نباش سال اولییا نمی تونن شرکت کنن .
- چه بد
- آره خیلی بده ! حلا اگه می خوای از دفترم برو بیرون می خوام یه چرت بزنم . میدونی که ما
مدیرا ام نیاز به استراحت دارم .
البته کل این جملات رو با لحن مهربونی گفت
- خدافظ پروفسور .
خدافظ ... برای کمکی که کردی سی امتیاز به گریف می دم . البته به کسی هم درباره مسابقات سه جادوگر نگو ! فعلا .


اگه می واین مثه نفر قبل ردم کنین بگم میخواستم یکم حالت طنزگونه داشته باشه (درضمن دامبلدورم تو دفتر می خوابه . اصن همه می خوابن)

طنزش مشکلی نیست راستش. توصیفاتت ولی جای کار خیلی بیشتری داشت. داستان یه حالت ابهام دار و خیلی سریعی داشت. وقتی دیالوگ هاتم تموم میشن، دوتا اینتر بزن، بعد توصیفاتتو بنویس. توصیفاتتو بیشتر کن. خواننده رو با حال و هوای اون محل و شخصیتا مرتبط کن. عجله نکن موقع نوشتن.

فعلا تایید نشد، ولی منتظر خوندن یه داستان بهتر ازت هستم.


ویرایش شده توسط arrtemisfowl در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۳ ۱۷:۱۶:۲۲
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۵ ۰:۲۸:۰۳







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.