هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳ پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۱
#51

چوچانگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۱ شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۵۳ سه شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۵
از برج ریون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
چو: دامبلدور بابا پرسی رو چی کار کنیم؟
البوس: اون با استرجس
چو پیش دو سوژه اصلی میره و میارتشون و البته میزان احتمال.....(به علت خشن بودن نوشته نمی شود) توسط البوس عزیز را شرح میدهد
وقتی ان دو به دامبلدور میرسن قیافه هایشان به این شکل در میاید
دامبلدور:چه مرگتوته؟
و اما استرجس :
بابا پرسی: من البوس کوچولوم رو می خوام
استرجس : بابا البوس دوباره برزگ شد تو رو مرلین بیا بریم



ویرایش شده توسط چوچانگ در تاریخ ۱۳۹۱/۱/۱۰ ۱۷:۴۱:۰۲


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۸:۱۵ شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۱
#52

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۶ چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۰:۱۶ یکشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۱
از سر خط...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 311
آفلاین

دامبلدور که آروم شده بود رو به جینی : دخترم ، جینی باید تنهایی باهات حرف بزنم ..
جینی که احساس کرده بود دارد اتفاقایی می افتد با تکان دادن سر موافقت خودش را اعلام کرد .
دامبلدور یکی از اتاقها رو نشون داد وهمراه جینی به راه افتاد...


یک ساعت بعد....

محفلی ها دیگه آثار خستگی در چهرشان نمایان شده بود . پرسیوال با خمیازه گفت : اینا چرا دیر کردن؟ الاناست که سروکله بقیه مرگ خوارا پیدا بشه ...
..........گییییژژژژژژژژژ..........
جینی و دامبلدور با چهره ای متفکر از اتاق خارج شدند . دامبلدور همچنان که یک شپش را در داخل ریشش شکار کرده بود با لبخند پیروز مندانه ای زد . و رو محفلیون : گلاب به روتون ، من یه سر برم مرلینگاه وبیام. جینی ادامه نقشه رو بهتون توضیح میده ...
دامبلدور دست به کمر در طول سالن به راه افتاد...
جینی با نگاهش رفتن دامبل را تعقیب کرد و سپس رو به افراد حاضر :
اهههممم....
لیدیر اند جنتلمنز ، ای محفلیون و اعضای شجاع محفل ، ای شجاع ترین شجاعان ، ای قهرمان قهرمانان ... ای همه چیز تمامان ...
طی صحبت هایی که با دامبل بزرگ داشتم تصمیم بر این شد که ...


ادامه در تاپیک بحبوحه سیاهی


در اندرون دل خسته من ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...

در زندگی مثل زودپز باش...هر وقت جوش آوردی در کمال آرامش سوت بزن!


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۰:۵۷ یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۱
#53

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۶ چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۰:۱۶ یکشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۱
از سر خط...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 311
آفلاین
‏"کمیته احیاگران ایفای نقش‏"‏

سوژه جدید


... گگگگییژژژ... (افکت صدای ترمز ماشین‏)‏

- هووی بوقی.. مگه داری تسترال میرونی... پیرمرد سکته کرد... یواشتر...

البوس بایه حرکت از ماشین پیاده میشه و دستشوبه طرف داخل ماشین دراز میکنه:
- بیا پدر جان؛ دست منو بگیرو پیاده شو. ببین چه جای خوشگیل موشگیلی اوردمت...

صدا از تو ماشین:
...پ - پ- پسرم-م-م... اینجا ک-ک-کجاست که آوردیم؟..
آلبو س دست پیرمردو میگیره تا پیاده شه
..پدرجان؛ اینجا همونجایه که همیشه آرزوشو داشتی‏!‏
پیرمرد درحالیکه پشتش به دوربینه با زحمت بسیار از ماشین پیاده میشه و هنوز مجهول الهویه است !!

... گروووپ...
آلبوس درماشین رو میکوبه و کل شیشه هاش میان پایین‏!‏

-بیا پدرجان.. بیا..

... گگگییژژ... (افکت ترمز ماشین دوم‏)‏
ماشین دیگه ای درست جلوی آلبوس و پیرمرد متوقف میشه.
پیرمرد که دچار شوک شدیدی شده بود پخش زمین میشه..

دوربین میره جلو تا پیرمردو شناسایی کنه..


دوربین: جییغ
ملت : جییغ




ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۱/۱/۱۳ ۱۱:۳۱:۳۸

در اندرون دل خسته من ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...

در زندگی مثل زودپز باش...هر وقت جوش آوردی در کمال آرامش سوت بزن!


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۳:۳۶ یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۱
#54

اگبرت انگشت نما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۵۲ دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۷:۵۹ دوشنبه ۳ تیر ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 48
آفلاین
دوربین میره جلو تا پیرمردو شناسایی کنه..


دوربین: جییغ
ملت : جییغ

و ناگهان همه میبینن اون پیرمرد کسی نیست جز اگبرت انگشت نما. :evilsmile:

صدایی از پشت صحنه: نه نه نه .. این چیه نوشتی الان میان بهت فحش بی ناموسی میدن.
اگبرت:اِکــــــــــــــــــی ... من چمه مگه ؟! مگه من حق ندارم اسمم تو رول باشه..
صدای پشت صحنه: برو عمو ... برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه ... هر چی فحش بیناموسیه برای ما میخری .. برو بابا جان برو یه چیز دیگه بنویس.
اگبرت:

______

خو از اول ...

دوربین میره جلو تا پیرمردو شناسایی کنه..


دوربین: جییغ
ملت : جییغ

دوربین جلو میره و همه میبینن اون پیرمرد کسی نیست جز جینی ویزلی.

صدای پشت صحنه: !!!!!! *&**&^$#%^$#%#%#^^$&^*%*@#@$@%@#%^*&*&))&&( اینا الان مصداق فحش بیناموسیه) ای بابا جینی ویزلی که دختره ..
اگبرت: ای بابا .. اومدیم اول صبحی یه رول بزنیما ...
صدای پشت صحنه: خیر سرت ... این سوژه رو تازه احیاش کردند برو اقا یه جا دیگه رو نابود کن .. برو عمو ...
اگبرت: بابا به هر چی میگی قسم این جینی خودشم نمیدونه این پیرمرده کیه !!!!
پیرمرد مورد بحث: به مولا من خودمم نمیدونم کیم، چیم، از کجا اومدم، بابا من اشتباهیم، یکی به دادم برسه، بابا من از بچگی سختی کشیدم، بابا چرا سر پیری با من اینجوری میکنین، بابا من خیلی اشتباهیم، بابا من حاضر این اگبرت اکپیری باشم اما تو مدرسه به بچه ام نگن بابات بی هویته بابا من حاضرم همین جینی باشم، به مولا حاضرم، تا کی تمسخر تا کی توهین ...
صدای پشته صحنه: خوبه خوبه ... نمیخواد مونولوگ تاثیر گذار بگی .. اقا شما بیا این رولو ادامه بده وقت نداریم ...
اگبرت:برو بابا ، من اصن قهرم از پست قبلی ادامه بدید ...


ویرایش شده توسط اگبرت انگشت نما در تاریخ ۱۳۹۱/۱/۱۳ ۱۳:۳۹:۳۱


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۰:۰۵ شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۱
#55

هرماینی گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۱۸ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۵
از گربه های ایرانی :دی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 342
آفلاین
و اون پیر مرد کسی نبود جزء پرسیوال دامبلدور.
پرسیوال با عصبانیت به کمک دامبل بلند شد و فریاد زد-اینجا چه خبره ؟این برج زهره مار دیگه چیه؟آخه ای)×÷^٪#@)(((×÷.
من چی بگم .تو نمیگی من دق میکنم.
دامبل با ناراحتی گفت-باشه پدر جان شما به بزرگی خودتان ببخشید. اصلا بیا بریم.
-کجا پسر من تازه میخوام برم یه دور بزنم.
-وا بابا جان شما که می خوایی بمونی باید بشینی و از منظره لذت ببری.
-نه پسر درسته که پیرم ولی هنوز یکم نیرو دارم که.
-باشه بریم.
حالا میرن یه دور میزنن و بعد میشینن رو یه نیمکت که هی تکون میخورد.
پرسیوال که اعصابش خورد شده بود با عصبانیت ولی آرام به دامبل گفت-پاشو یه دور دیگه بزنیم.
دامبل که از نفس افتاده بود گفت-آخــــــه..پدر من ـــــباشه بریم.

بلند میشن و دوباره شروع می کنن به قدم زدن.دامبل با ناراحتی و خستگی گفت-پدر من موندم تو چطوری پیر شدی.



قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶ یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۳
#56

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
سوژه ی جدید:

- اَه، بازم این دامبلدور همه جا رو به گند کشید! هرمیون، برو بالا و رو تختی شو بیار که بازم بشورم! تو دو روز گذشته، بار پنجمشه! :vay:

- چرا من؟ هر بار به من میگی که اینکار رو بکنم! دختر خودت مگه چشه؟ به جینی بگو بره!

- اون دختر منه، نباید به کثافت کاریای دامبلدور دست بزنه! فهمیدی؟

هرمیون در حالیکه در دل آرزو میکرد که حداقل این بار دامبلدور قبل از کار خرابی بر روی تشکش، حداقل کمی از لگنی که برای کادو تولدش برای او گرفته بودند، استفاده کرده باشد، راهی اتاق دامبلدور شد.
قبل از بسته شدن در پشت هرمیون، ریموس در حالیکه روزنامه ای در دست داشت، با ذوق و اشتیاق وارد آشپزخانه شد. بعد از براندازی مالی و سوپ پیاز همیشگی ای که در حال پختن بر روی اجاق بود، گفت:
- ببین چی پیدا کردم مالی! خانه ی سالمندان سایه روشن! میتونیم باهاشون در مورد دامبلدور حرف بزنیم.

- من نمیذارم آلبوس رو ببرین، نـــــــــــه!

آرتور از صندلی آخر میز چند کیلومتری آشپزخانه گیرمولد که مخصوص تغذیه ی بچه های خودشون درست شده بود، گفت:
- منم همچین اجازه ای رو نمیدم! نه تا وقتی که جانشین دامبلدور معلوم بشه!

- جانشین دامبلدور معلومه! کسی که مدت هاست توی سوژه هایی که به جنگ مربوط میشه نقش دست راست دامبل رو ایفا میکنه، جانشین اون میشه!

- نخیر مودی، کسی جانشین میشه که همه ی n تا بچه هاش در خدمت محفل هستند!

- بس کنید، هر دو تون! کسی جانشین دامبلدوره که قبل از همه درس دفاع در برابر جادوی سیاه رو توی هاگوارتز درس داده!

مالی که به شدت از مخالفت اولیه اش با ریموس پشیمان شده بود و آرزو میکرد که ای کاش همان لحظه دامبلدور را راهی خانه ی سالمندان میکرد، به بیرون آشپزخانه رفت و درست در جلوی در با صحنه ی عجیبی رو به رو شد:
- مـــــــــــــامـــــــــان! من دندونام افتاده، سوپ میخوااااام!

- پروفسور!



پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۸:۴۹ جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۹۳
#57

سیبل  تریلانیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۷ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۷ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
از برج شمالی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 150
آفلاین
مودی که احساس می کنه الان وقتشو دوباره بحث رو باز میکنه.
-دیدین؟پروفسور واقعا دیگه نمیتونه ارتشو اداره کنه.مگه تو همین جنگ آخر هممونو به صف نکرد که گرگم به هوا بازی کنیم؟بعدم ریششو گره زد دور گردن تد و سه دور چرخوند و پرتش کرد بالا.تدی هنوز برنگشته پایین.من نگرانشم.ولی بیشتر از اون نگران محفلم.باید اجازه بدیم پروفسور آخرین روزای عمرشو در آرامش سپری کنه.

آرتور میپره جلو که از آب گل آلود ماهی بگیره.شاید اینجوری شکم بچه هاش سیر بشه.
-بله.برای همین من جانشین خوبی براش محسوب میشم و اگه قبول نکنین زن و بچه هامو ور میدارم و از اینجا میرم.

تهدید موثریه.اگه ویزلیا از محفل میرفتن عملا چیزی از محفل باقی نمیموند.ولی مودی خیال نداشت بی خیال ریاست بشه.به روزایی فکر کرد که همه پروفسور خطابش میکنن.البته الانم پروفسور بود.ولی همه بهش میگفتن مودی.مودی خالی!اینم زیاد جالب نبود.اون سالها درس خونده بود تا پروفسور بشه.
ذهن مودی بهش یاد آوری میکنه که دو کلاس بیشتر سواد نداره و پروفسور دامبلدور برای استخدام اساتید هاگوارتز به تنها چیزی که فکر نمیکنه تجربه و تحصیلات اوناست.از وقتی مدیر شده بود فقط دوست و آشناها شو استخدام میکرد.برای همین لرد ولدمورت سالها پشت درهای بسته هاگوارتز مونده بود بعدم دست به اختشاش زده بود.
مودی سعی میکنه افکار آزار دهنده شو کنار بذاره.ولی بعد از اون صدای سیریوس رو میشنوه و ترجیح میده برگرده سراغ افکار آزار دهندش.
سیریوس:دارین جانشین انتخاب میکنین؟حتما فراموش نکردین که مقر محفل متعلق به کیه؟

پروفسور دامبلدور که چیزی از حرفای دور و بریاش نمیفهمه چهار دست و پا بطرف یخچال میره و سعی میکنه درشو باز کنه.وقتی موفق نمیشه بغض میکنه و با چشمای پر از اشک از مالی کمک میخواد.
مالی شیشه شیر رو به دست دامبلدور میده و میگه:اول تکلیف این طفل معصومو روشن کنین.بعد به فکر ارث و میراثش بیفتین.البته از اینجایی که من نگاه میکنم آرتور گزینه مناسبی به نظر میرسه.


ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۱۶ ۱۹:۰۹:۵۰

آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۱:۳۵ شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۳
#58

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
سیریوس با بی اعتنایی به وضعیت اسفناک دامبلدور در حالیکه شیشه شیر به دهان خودش و ریشش را روی زمین می کشید گفت:
- وضعیت مشخصه مالی...اینجا خونه مه و از صدق سر من دامبلدور تونست محفلو راه بندازه. فراموش نکن اگر خونه من نبود در بهترین حالت محفل باید جلساتشو تو خیابون برقرار می کرد.
مودی با خشم دستش را روی میز کوبید.
- تو هم فراموش نکن کی دست راست دامبلدور بوده این همه مدت.
- اگر منو و مالی وظیفه خطیر تولید نسل محفلو به عهده نگرفته بودیم خونه تو و دست راست بودن تو به چه دردی می خورد؟
- اگر من استاد دفاع در برابر جادوی سیاه نمیشدم هری انقدر تو کارش پیشرفت نمی کرد و به دفاع در برابر جادوی سیاه علاقه مند نمیشد تا بتونه با اکسپلیارموس لردو از وسط نصف کنه. پس من باید جانشینش باشم.
محفلیون به دنبال هضم این استدلال منطقی ریموس فک هایشان روی زمین افتاد.
مالی که تلاش می کرد دامبلدور را برای پوشیدن پوشک قانع کند مداخله کرد.
- بس کنید دیگه. مگه وضع و حال این طفل معصومو نمی بینید.اول فکر اینو بکنید بعد گیس و ریش همو بکشین.
به دنبال این حرف سکوت حاکم شد. چند لحظه بعد ریموس با بی میلی نسخه روزنامه ای را که در دست داشت به طرف مالی انداخت.
- بیا...این آگهی خانه سالمندانه. گزینه خوبیه به نظرم.حداقل برای نگه داری از دامبلدور با این وضعیت.

همان لحظه- خانه ریدل

- گفتیم که نمی خوریم...دستت را بکش ای دختریه ناخلفیه من. اصلا حالا که اینطوریه هستیه من فقط با ژوزفینینه غذا می خوریم....ژوزفین!کیه؟کــــــیه؟ :hyp:
بلاتریکس با عصبانیت قاشق را به طرف لینی که با نیش باز به تلاش و تقلای او چشم دوخته بود پرت کرد.
- مرگ!عوض اینکه کمکم کنی وایسادی زبون کوچیکتو نشون میدی؟شانس آوردی چوبدستیم دم دستم نیست.
لینی از مقابل قاشق جا خالی داد.
- هین؟بلا فکر کنم چشمات ضعیف شده ها... خنده من فرمتش این بود. چه طور ممکنه تو زبون کوچیک منو دیده باشی؟
در همان لحظه که بلاتریکس شخصا بر می خاست تا به حساب لینی برسد لرد وارد آشپزخانه شد.
- پس این قهوه ما چی شد بلا؟کارت به جایی رسیده که به دستور اربابت بی اعتنایی می کنی؟اگر مرگخوار وفادار ما نبودی با یه آوادا به ایفای نقشت خاتمه می دادیم.
بلا با وحشت از جا جست.
- سرورم...عفو کنید تقصیر من نیست.در حقیقت مشکل از جده بزرگوارتونه. :worry: عملا همه مرگخوارارو اسیر خودشون کردن. تو طول روز چند مرتبه باید بهشون غذا بدیم و پوشکشون کنیم. تازه اونم به هزار زور و زحمت. همین امروز صبح پیش پاتون شش بار غذاشونو به عمد بالا آوردن و سه بار پاشیدن به در و دیوار...دیروزم سوار تسترال محبوبتون شده بودن. هر وقتم حوصله شون سر میره دم نجینی رو میکشن و باهاش طناب بازی میکنن یا گرش می زنن. سر هم کردن ایوان هم که شده کار هر روزمون. تمام وسایل شکنجه گاهو تبدیل کردن به شهربازیشون و نمی ذارن ما کسی رو شکنجه بدیم. تمام مدت با زندانیا دارن با وسایل بازی می کنن. در کل تمام وقتمون صرف مراقبت از ایشون و جلوگیری از خرابکاریشون میشه.
لرد با دقت به صورت سالازار که در آن لحظه به وسیله شیربرنجش روی دیوار نقاشی می کرد خیره شد. بعد از دقایقی لینی و یلاتریکس متوجه شدن لرد آه کشید.
- خیلی خب بلا...بهت وقت میدیم یه مکان مناسب برای نگه داری از جدمون پیدا کنی. به نفعته حساب جیب ارباب رو هم داشته باشی.



بدون نام
خلاصه:

دامبلدر كه ديگه پير از كار افتاده شده رو مخ محفلى ها رفته و اونا به دنبال جانشين و محلى براى نگهدارى دامبلدر مى گردن و خانه ى سالمندان هاگزميد رو پيدا مى كنن.

از اون ور تو خانه ى ريدل مرگخوار ها مشكل مثل مشكل دامبلدر رو با جد لرد سياه دارن و لرد به بلا دستور ميده كه جايى براى نگهدارى جدش پيدا كنه و ...

___________________________________________________________________________

بلا كه سرش رو از توى كپه ى روزنامه در مياره داد ميزنه :يافتم.
لينى كه از غذا دادن به سالازار اسلاترين خسته شده بود گفت : چى رو پيدا كردى؟
بلا موهاى وزيش رو از صورتش كنار ميزنه و ميگه:خانه ى سالمندان هاگزميد جايى براى مردان و زنان از كار افتاده ، با قيمتى استسنائى ،...
لينى پرسيد:تو از كى تا حالا اصلا مى خونى؟
بلا با عشوه گفت :هر چيزى ارباب به خواد.
-اول بايد ببينيم كه شرايط اون جا چطوره و بعد از ارباب سوال كنيم و بهد ببينبم چى ميشه.چند تا از مرگخوار ها رو ببر و ببين او جا چطوريه.
بلا تقريبا جيغ زد:تو از كى تا حالا به من دستور مى دى؟
لينى گفت:اين دستور نيست به اين مى گن هوش ريونى كه تو ازش بى بهره اى.
بلا:
لينى:

محفل ققنوس:
-جيمز ، تدى ،مودى و اسنيپ برين ببينين اين خانه ى سالمندان چجوريه.



پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۰:۰۳ دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۳
#60

دافنه گرینگراسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین
بلاتریکس ناخن هایش را جوید و گفت: منظورتون خانه سالمندان است عایا ارباب؟ جد بزرگوارتون، موسس گروه بزرگ اصیل ها، اسلایترین رو به جای پستی مثل خانه سالمندان می خواید ببرید؟ جایی که هزار پیر مفنگی دیگر...

مورفین هووو کرد. بلاتریکس چشم غره ای رفت و ادامه داد: هزار پیر تیتیش مامانی دیگه هم هستن و هیچ امکاناتی نداره؟

لرد چشم در چشم به بلاتریکس نگاه کرد.
- بلاتریکس ابله! شخصیت پردازی، شخصیت پردازی یادت رفت. حواست کجاست؟ یک بلاتریکس خشن هیچ وقت فیگور داونی ( ) نمی گیره. تازه، یک ارباب هم به مرگخوار دسته گل ـش ابله نمی گه. دافنه، حواست کجاست؟

_______________

- یکی باید بهش بگه!
- باید بگیم که آخرین باره که داره ما رو می بینه.
- آخـــــی! نیگاش کنین. ریشش رو شکلاتی کرده. هزار بار به مالی گفتم دستش شیر موز نده وگرنه همه جای خودش رو توت فرنگی می کنه. آخر گوش نکرد بهش خیارشور جادویی داد.

جمع میزلی ( محفل + ویزلی) به دامبلدور خیره شدند. مالی با چهره اشک ریزان گفت: آلبی توچولو؟ :sad:

دامبلدور به خودش اشاره کرد. صورتش یک لحظه صورتی شد و در هم پیچید و بعد این شکلی شد:

تصویر کوچک شده


لبخند مرموزی زد و گفت: آلبی توچولو خرابکاری کرد.


تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.