هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
#11

استيو هالف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۰:۰۷ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 132
آفلاین
ساعت 10
نیم ساعت بیشتر به پایان انتخابات نمونده استیو وارد سالن میشه حالش خیلی گرفته است مرلین 9 رای بیشتر از استیو داره
شون: سلا م استیو چیه حالت گرفته اس؟
استیو: چی بگم تو رو خدا دیدی به مرلین رای دادن به من رای ندادن
شون: آخه مرلین بهتر از تو هستش دیگه
استیو: اصلا بی خیال هر چه باد بادا باد
لارا: یعنی چی؟من میدونم اینها از اثرات دوستان نابابه تو از وقتی با این زاخی رفیق شدی این طور شدی زدی تو جاده خاکی
استیو: بابا لارا بیخیال راستی آیدی یاهو دبی رو داری؟(آیدی کلا چیز خوبیست حالا ماگلی باشه یا نباشه فرقی نمیکنه)
لارا:


شون:خوب حالا اگه انتخاب نشدی چی کار میکنی؟
استیو:اگه نداره انتخاب نشدم میرم دنبال زندگی شخصی ام دیگه بی خیال هر چی ارتشه میشم و یه مغازه ای چیزی هم میزنم.
استیو جون من لارا آیدی دبی رو بگو کار دارم
شون:

لارا عصبانی میشه از اونجا دور میشه
شون:خاطر خواه شدی ها اول نامزد شین بعد
استیو:چی بگم والا روم نمیشه بهش بگم
شون: میخوای من بهش بگم
استیو:این کارو میکنی؟
شون:آره



Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
#10

سدريك ديگوري


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۴ شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۲ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۸۵
از لبه ي پرتگاه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 530
آفلاین
سیبل سریع در پشتی رو پیدا میکنه و
شون پن که حسابی سیم میماش قاطیکرده بود گفت:صف شین ببینم ملت.
ملتم صف میشن.
شون پن:عجب حرف گوش کن شدنا خب ملت لطف کنن 10 گالیون بسلفن بالا.
ملت:10 گالیون
شون:بزار ببینم اینجا کجاست؟
دبی دستشو میبره بالا میگه:شون من بگم به جون کوچولوهام بلدما.باور کن.
ملت:
شون:حالا که اصرار داری بگو.
دبی:اینجا پارک جادوگرانه.
ملت:
دبی:آهان نه ببخشید اشتباه لپی بود اینجا بنگاه همسریابیه.
ملت:
شون:نه دبی جان شما بهتره بری به کوچولاهات برسی.
دبی هم با کفشای لنگه به لنگه به سمت ازدهاهاش میلنگه.
شون:برای اطلاعتون باید بگم اینجا موزس و ورودیه داره.
سام شروع میکنه به بلبلی زدن.
ملت:
شون:ا ملت دارن کجا میرن تا دو دقیقه پیش اینجا شلوغ بود حالا فقط ما چند نفریم.
سام:پس به افتخار جمع دوستانه خودمون ورودیه رو بیخیال.
شون:نه خیر به افتخار جمع دوستانه خودمون شما باید پول ورودیه بقیه رو هم حساب کنید.
لارا:تو که اینقدر سنگدل نبودی شون.
و راهشو میکشه میره.
شون:وایستا لارا از اون قهوه ایا خوردم(شکلات )
و بهدنبال لارا حرکت میکنه.
سام میپره بالای میز شخصی گودریک گریفندور و فریاد میزنه:
ملت موزه مجانیه بیریزید تو.
ملتم دوباره میریزن توی موزه...
____________________________
جو طنز گرفته بود.میدونم خیلی چرت و پرته ببخشید


[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده Ø


Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
#9

سيبل تريلاني


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۷ شنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۴۸ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۵
از از برج شمالي
گروه:
کاربران عضو
پیام: 45
آفلاین
ديوار ميشكنه و سيبل تريلاني وارد ميشه
ملت:
شون: چرا ديوارو خراب ميكني...از در بيا تو خوب...
سيبل:در؟!!!...كدوم در؟؟!!!من در ورودي نديدم
استيو:خوب حالا چرا اينقدر شلوغش ميكني شون
و وندشو ميگيره طرف ديوار
استيو:تعميريوس....
و ديوار تعمير ميشه....
شون: مرسي استيو گلم
استيو:قابل شون عزيزم رو نداره
ملت:
سيبل:اهم..اهم....
لارا:چيه سيبل؟اصلا برا چي اينجا اومدي تو؟؟؟؟
سيبل:مطمعنا نيومدم با تو چايي بنوشم لارا...اومدم مطلب مهمي رو به شون بگم....راستش من يه گوي پيشگويي دارم كه خيلي قديمي و با ارزشه و از طريق جدم كه خودش پيشگوي ماهري بود به ارث بردمش...گفتم اگه دلت خواست ميتونم به موزه بفروشمش....
شون: عاليه...
در همين لحظه دبي كه تازه به كوچولوهاش غذا داده بود و برگشته بود گوي سيبلو ميبينه
دبي:هي...سيبل....اين از اون گوي هايي نيست كه كنار خيابون ماگلها ريخته بودن رو زمين ميفروختن؟...منم برا دكوراسيون خونه ام خريده ام.....
سيبل:
شون:
لارا:



Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۸:۱۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
#8

گمنام


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۵ دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۰۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از جنگل ممنوع
گروه:
کاربران عضو
پیام: 429
آفلاین
در این هنگام گمنام که معلوم نیست کی اومده بود تو این صحنه رو می بینه! میگه:نامردا چند به چند و یقه ی استیو رو می گیره می کوبدش به دیوار!

ملت:

لارا:داری چی کار می کنی!

گمنام: دارم به اژدهاها کمک می کنم!

شون:هی گمنام ولش کن این استیوه!

گمنام: ((چی؟استیو!)) و ولش می کنه!

===========
=چند ساعت بعد =
===========

همه چیز به حالت عادی برگشته بود !

گمنام: راستی یادم رفت سلام کنم!شون سلام!لارا سلام!دبی سلام!استیو سلام!بقیه سلام!ملت سلام!

ملت:سلام!؟

شون:چی شد اینطرفا اومدی!

گمنام:خوب دیدم اینجا جمع همه دوستان جمعه فقط من کمم! راستی اینجا که ورودی نداره!

شون:فعلا بی خیال این چیزا!

در این هنگام!شترق!

ملت:


ادامه دارد!


رخنه ای نیست در این تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی ست ز بندی بسته.



1.618


Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۸:۰۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
#7

Ali


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ شنبه ۴ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۳۶ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۴
از کافه هاگزهد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 48
آفلاین
استیو که وسط دو تا مجاری و یه چینی بود داد میزنه
استاریکوم.....
چشم استیو بسته بود و اشتباهی شون و بیهوش کرد......
دبی:
لارا:اه ه ه ه ه ه.....این شون هم شورش و در آورده....چقد می غشی......
استیو اون وسط داد میزد و میگفت
کــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک!!!!!
لارا:انا لله و انا الیه راجعون

آلبرفورث از اون ته میگه:ریش خودم!!! ....موزه س یا سلاخ خونه.....!!!!
بعد با دو تا "کروباتسی" اژدهاها ناپدید شدن.....
سام که به خاطر سنگ دوم از سقف بیهوش بود تازه بیدار شد..... : شی شده؟؟؟؟(می خواست بگه چی شده؟)
دبی که هنوز شوکه بود گفت:عزیزام و چیکار کردی آلبی؟؟؟
آلبی :کردمشون تو قوطی......
استیو که به خاطر چسب مومیایی هنوز گیر بود با کله رفت تو دیفال و افتاد......
دبی:استیــــــــــــــــــــــــــــــــــو!!!!!! :bigkiss: :bigkiss:
آلبی:
شون تازه داشت به هوش میومد که با دیدن استیو و دبی دوباره غشید......


اونجا هم با آلبرفورث باشین...
ww


Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
#6

دبی هملاک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۶ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۳۸ سه شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 19
آفلاین
در همین موقع دبی همراه کوچولو هاش از راه می رسه

دبی:چی شده؟

استیو:دبی کمک....

دبی شروع می کنه به جیغ زدن

دبی: کوچو لوها کمک کـــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــک!

و اژدهاها می یفتن به جون استیو

استیو:کمـــــــــــــــــــــــــک

دبی:وای اون هیولا رو بکشینش

لارا: چی کار می کنی دبی؟



((ادامه بدین دوستان))


دنیا دبی هملاک!
با وارد شدن به تاپیک رقص جادوگران از لحظات خود لذت ببرید


Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۴:۱۴ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
#5

لارا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۲۵ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲
از خانه ريدلها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 203
آفلاین
لارا:شون..ميگم اين موزه ما خيلي قشنگه....ولي به نظرم يه چيزي كم داره....
شون:مثلا چي؟؟
لارا:خوب.يه چيز جالب....مثلا يه موميايي.. .......
شون:خوب آره موزه ما بايد موميايي هم داشته باشه...ولي از كجا ميتونيم پيداش كنيم؟؟؟؟
لارا:نمي دونم....بايد فكر كنم... .
شون(با خودش):وااي نه...هر وقت اين فكر ميكنه يه بلايي سر ما مياد. ...
2 ساعت بعد.....
لارا:شون.شون....پيداش كردم........موميايي رو پيدا كردم...
شون:كو؟كجا.....لارا.اينو از كجا آوردي؟ چه موميايي جالبي..چقدر هم سالمه...انگار همين ديروز مومايي شده...
لارا:ديروز نه...1 ساعت پيش....خوب راستش ديدم ما نميتونيم يه موميايي واقعي پيدا كنيم...منم از دوست عزيزمون استيو كك گرفتم... .
شون:يعني اين استيوه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مرده؟؟؟؟؟؟؟؟
لارا:نه.فقط بيهوشه.كافيه روزي 5-6 ساعت برامون نقش موميايي رو بازي كنه....تا 7 ساعت ديگه به هوش نمياد...يعني فروشنده معجون بيهوشي كه اينو گفت.الان ميذارش اين گوشه...
6 ساعت بعد.........
.اهم...اهم.ببخشيد كسي اينجا نيست؟؟؟؟؟؟
شون:بله.بفرماييد...من شون پن هس.......
قبل از اينكه شون پن جمله شو تموم كنه جادوگر تازه وارد بطرف لارا ميره:سلام خانوم....ميتونين كمكم كنين؟
شون.. .....
لارا:بله..البته....بفرماييد
جادوگر:ن مامور ماليات هستم...اومدم ببينم بالاخره خيال دارين ماليات بدين يا...............
آهاي ي ي ي... يكي كمكم كنه ه ه ه ...
مامور با وحشت به موميايي كه بهش نزديك ميشد وبا صداي ترسناكي كمك ميخواست نگاه كرد....
لارا:هي.آقا.حالتون خوبه؟نترسين...اون..
شون:هيس...لارا ساكت باش.. ..
مامور به سرعت روي جاروش پريدو از پنجره موزه پرواز كرد....... .....
لارا و شون خوشحال بودن كه اون به اين زوديا برنميگرده.. ..
آهاي...بالاخره كسي منو از اين تو در مياره يا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


تصویر کوچک شده


Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۲۱:۰۶ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
#4

استيو هالف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۰:۰۷ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 132
آفلاین
استیو وارد موزه میشه
استیو: دوستان سلام
لارا:سلام
شون:سلام
بقیه :سلام
استیو :به به اجب موزه ای آدم کیف میکنه راستی این انگه کفش چیه گذاشتین اینجا
استیو به طرف لنگه کفش میره و میخواد اونو برداره اما همین که دست به لمگ کفش میزنه یه هو بیست متر میره هوا با پوز میاد زمین
ملت:
استیو: آخه چرا کسی هیچی نگفت مگه من مسخره شما م
شون:مگه تو فرصت دادی همینجوری به دون سوال میری به همه چی دست میزنی
استیو: بسه دیگه
زاخی میاد داخل
زاخی: به به استیو خودمون اوه اوه پوزت چی شده انگار با بیل زدن توش(منظور بیل ماگلیست)
استیو:همین مونده بود تو مسخره ام کنی
لارا: دبی این پوز استیو رو درست کن خودت گفتی تخصص داری
دبی با یه حرکت پوز استیو رو درست میکنه
استیو: ممنون دبی
زاخی: منم ممنونم دبی هیف که تو منو درک نمیکنی که من چققدددرررر تو ( استیو در همین حال یک دانه پس گردنی را به سوی زاخی حواله میکنه))
زاخی: استیو چرا میزنی مگه درد داری
استیو: شوخی کردم
زاخی:شوخیات هم مثه آدم نیست
استیو: دبی خوشحال میشم برای نوشیدن یه قهوه با هم بریم کافه سیاه
دبی: راستش من نمیتونم
زاخی به آرومی به استیو میگه ::ای ناقلا پس خبرهایی و ما خبر نداریم
استیو :زاخی خفه شو و گر نه خودم خفت میکنم



Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
#3

لارا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۲۵ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲
از خانه ريدلها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 203
آفلاین
لارا:حالا كه خودت اين دسته گلو به آب دادي خودتم به هوشش بيار...
دبي:خوب اگه موافقي كوچولوهارو بيارم اينجا....هم يه گشتي توي موزه بزنن هم شايد با شنيدن صداي زيباي اونا شون به هوش بياد؟
لارا..... ...
دبي:شايد اون كفش سالازار به درد بخوره؟؟؟؟؟؟؟
لارا: آخه با يه لنگه كفش چيكار ميتونيم بكنيم؟برو بگرد ببين چيز به درد بخوري پيدا ميكني يا نه...
دبي:لارا نگاه كن...انگار يه نفر برا ديدن موزه اومده؟اون سام وايز نيست؟؟؟؟؟؟؟
لارا:او...باشه تو برو من حلش ميكنم... .
سام:سلام خانم...ببخشيد من از دوستان آقاي شون پن هستم..شنيدم اين موزه مال ايشونه...اومدم هم دوست قديميمو ببينم هم موزه رو...
لارادرحاليكه با پاش شون پنو هل ميده زير ميز(معذرت ميخوام شون):راستش امروز آقاي پن تشريف نياوردن به جاش من ميتونم كمكتون كنم...من لارا متخصص موزه شناسي از دانشگاه هاگوارتز هستم... .
سام زير لب ميگه:هاگوارتز مگه دانشگاه هم داشت؟حيف شد...من چرا نرفتم... .
لارا:خوب از اين طرف بفرمايين...اينجا اشياءخيلي جالب و قديمي وجود داره.. .
سام و لارا جلوي يه اسكلت متوقف ميشن...
سام:ببخشيد اين اسكلت كيه؟
لارا(در حاليكه سعي ميكنه به اسكلت نگاه نكنه):ام...راستش تا جاييكه يادمه آقاي پن گفتن اين اسكلت متعلق به گودريك گريفيندوره.. .
سام:عجب....اون لنگه كفش مال كيه؟
لارا:آهان اينو ميدونم...مال عاليجناب لرد سالازار اسلايترينه بزرگه.. .
سام:اين يكي چيه؟
در حاليكه سام به سوالاش ادامه ميده لارا با خودش فكر ميكنه:نميدونم اين دبي كجا رفت...اميدوارم بتونه شونو به هوش بياره...شون كجايي بيا منو از دست اين سام نجات بده..
سام درحاليكه به يك تكه سنگ اشاره ميكنه: ببخشيد اين سنگ........
لارا: بله بله اون..آخرين سنگ باقيمونده از قصر لرد ولدمورته...خيلي باارزشه..ما خيلي تلاش كرديم تا تونستيم اونو به دست بياريم.اون يكي از با ارزشترين چيزاي اين موزه س...
سام:ولي من ميخواستم بگم اين سنگ همين الان از سقف كنده شد...نزديك بود بيفته روي سر من...
لارا:او....ام...خوب... .
صدايي از پشت سرشون:سام...سلام.بالاخره اومدي؟منتظرت بودم..
سام: شون..از ديدنت خوشحالم
لارا:او.....شون من از ديدنت خوشحالترم...حالت خوبه؟دبي كجاس؟


تصویر کوچک شده


Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۶:۱۰ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
#2

دبی هملاک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۶ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۳۸ سه شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 19
آفلاین
در همون لحظه دبی از راه می رسه.

دبی: اینجا چه خبره؟وای سلام بچه ها انگار جمعتون جمععه.

لارا:یکی بیاد کمک شون غش کرده.

دبی: وای چقدر به من توجه می کنید!

زاخی: فکر کنم مرده.

لارا:نه نه شون نمیر

یارو: من رفتم خلاص مالیات یادتون نره!

دبی: باشه یادمون هست!

شون تازه داشت به هوش می یومد که دبی بهش می گه: راستی شون اگه بخوای می تونم کوچولوهام (اژدهاها) رو بیارم اینجا اخه دلشون برات تنگ شده!

شون میگه: (واااااااااااااااااااای) و دوباره غش می کنه!

لارا: تو اخرش اینو می کشی!

دبی: مگه من چی گفتم!

زاخی : خیلی چیزا!


((ادامه دارد!!))


دنیا دبی هملاک!
با وارد شدن به تاپیک رقص جادوگران از لحظات خود لذت ببرید







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.