هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۵:۴۳ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۴
#21

شون پن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۱ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۳ سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
از آمریکا،سانفرانسیسکو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
زمان: شب!
مکان:ساختمان موزه تاریخ جادوری/تالار ورودی.
==============================
کفش سالازار میگه:نگهبان چیه بابا. دو تا جادوی سیاه اینجا بزنی مشکل حل میشه. هر چی میگم تو کلت که نمیره.
ساعت 1 نصفه شبه و شون داره با کفش سالازار سر اوردن نگهبان برای موزه بحث میکنه.
شون:چرا نمیفهمی. من خودم با جادوی سیاه مبارزه میکنم اون وقت تو....گر چه من چرا دارم برای تو توضیح میدم؟ تو که کفشی! نمیفهمی!
کفش تکونی به خودش میده و با اکراه میگه:هر چی باشم از تو بهترم!!!
شون میاد جواب کفش رو بده که ناگهان...
تق ...تق...تق.
شون با تعجب میگه:یعنی چی؟ این نصفه شبی کی اومده اینجا؟
کفش با خوشحالی میگه:شاید دوباره اومدن حسابت رو برسند!!! آخ جون. خیلی حال میده!!
شون یکی میزنه توی سر کفش و میره طرف در.با چوب جادوش پشت در رو کنترل میکنه و مطمئن میشه که جادوگر سیاهی پشت در نیست. بعد در رو باز میکنه.
پشت در دو نفر توی تاریکی ایستادن و یه جعبه بلند رو گذاشتن روی پله ها.
شون با سوءظن میپرسه:شما با کسی کاری دارید؟ میتونم کمکی بکنم؟
دو نفر از توی تاریکی میان بیرون و شون وحشت زده از جا میپره.
صورت رنگ پریده و لاغر آن دو زیر تابش نور کم چراغ دم در موزه وحشت ناک تر به نظر میرسید. یکی از اون دو تا که دندون های نیشش کمی از بقیه بلند تر بود با صدای گرفته و شمرده ای میگه:شما آقای پن هستید؟ شون پن.
شون به خودش میاد و میگه:بل..بله.من شون پن هستم شما؟
این رو میگه و دستش رو روی چوب جادوش فشار میده. آماده بود هر لحظه اون دو بهش حمله کنند.
اون یکی جواب میده:ما از شرکت C.D اومدیم. شما در تاریخ 14 ژوئیه پیش از ما درخواست یک شئی ارزشمند رو برای موزه داده بودید.
شون به امضای نامه ای که در دست او بود نگاه میکنه و میگه:بله..بله.. البته.درسته.
بعد رو به جعبه دراز میکنه و میپرسه:خوب این جعبه چی هست؟ قدیمیه؟
اون مردی که دندان هاش کمی بلند بود با تعجب میگه:جعبه؟ یعنی کسی به شما نگفته که قرار بوده چه چیزی برای شما فرستاده بشه؟
شون که جا خورده بود میگه:نه. کسی برای من چیزی ننوشته.
اون یکی نگاهی به رفیقش میکنه و میگه:خوب ما تابوت کنت دراکولا رو کجا بزاریم؟
شون:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شون احساس میکنه زمین دور سرش میچرخه. در حالی که تلاشی برای مخفی کردن احساسش نداره با ترس میپرسه:.....تا...تابوت.....کنت ..داراکولا؟؟؟؟
:بله. ما به درخواست شما رسیدگی کردیم و به این نتیجه رسیدیم که موزه شما مکان مناسبی برای جسد کنت دراکولاست.
شون دیگه نزدیک بود غش کنه:چی؟ ج..جسد کن..دراکولا؟ مگه جسدش هم اون تو...!
اون ها بدون توجه به شون تابوت رو میگیرین و بعد از کنار زدن شون اون رو وارد موزه میکنن.
شون:هی..صبر کنین..الان که نمیشه...من دست تنهام.
اون دوتا تابوت رو سر جاش که یکی از قسمت های موزه بود میبرن و اون رو عمودی به دیوار تکیه میدن.
کفش:هی..این دیگه چیه؟ جدیده؟
شون:این تابوت ...دراکولاست.
کفش تا اسم دراکولا رو میشنوه جیم میشه میره توی جیب ردای شون سنگر میگیره!!!!!!!!
شون:احمق تو چرا میترسی؟ تو که کفشی. کاری به تو نداره.
کفش از توی جیب شون میگه:من از زمانی که پیش سالازار کبیر بودم از خون آشام ها میترسیدم.
اون دوتا میان طرف شون . شون یه قدم میره عقب!
یکی از اونها میگه:خوب. ما این رو رسوندیم به جایی که باید میبردیمش. با ما کاری ندارین آقای پن؟
شون با ترس و لرز میگه:چرا ولی اول می خواستم ببینم قبلاً شما رو جایی ندیدم؟ صورت هاتون خیلی آشناست.
یکیشون لبخند وحشتناکی میزنه و میگه:شاید عکس جد ما رو دیده باشید.
بعد اشاره ای به تابوت میکنه و میگه: ما نواده های کنت دراکولا هستیم!!!!
شون:م...مااااااااااااااااااااااااااااااا.....ن....نه...........!!!!!!!!!....
اون دوتا بدون توجه به شون میرن طرف در و از موزه خارج میشن!
کفش:پس بقیه سوال ها چی؟
تابوت در قسمتی که سر دراکولا قرار داشت شیشه ای بود و صورت وحشتناکش مشخص بود.
شون داشت به این مصیبت جدید فکر میکرد که کفش با فریاد میگه:شون...شون....تابوت..تابوت تکون خورد!!
شون احساس کرد پا هاش علاقه ی شدیدی به دویدن دارند!
...
=====================================
دوستان عزیز لطفاً همین داستان رو ادامه بدن و بگزارید که جسد، جسد واقعی دراکولا باشه و لطف کنید اون رو به کس دیگه ای تغییر ندهید.


تصویر کوچک شده


"موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۷:۵۳ شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۴
#20

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 837
آفلاین
زاخی بعد از یه مدت حالش خوب میشه**
زاخی:اوه من چه شکلی به هوش اومدم؟؟
لارا:شون به هوشت آورد و با هم دست انداختین دور گردن هم و اومدین طرف ما.
زاخی:ای شون نامرد.اشکال نداره حسابشو میرسم.
استیو:مگه چی شده بود؟؟
زاخی:فکر کنم منو تحت سلطه خودش قرار داده بود.آخه من اون موقع خیلی ضعیف شده بودم.
لارا:شون مثل خودم سیاهه.اینو از اولم میدونستم
زاخی:حالا حساب هر دوتونو میرسم.نه یعنی حساب شون رو میرسم.
لارا:مثلا میخوای با شوهر من چی کار کنی؟؟
زاخی:با صحبتهای مسالمت آمیز مشکلات رو حل میکنیم.
لارا:خوبه.
زاخی:به شون بگو بیاد یه جلسه بزاریم مشکلات رو حل بکنیم.
**زاخی با یه حرکت چوب دستی یه دونه کارت پستال درست میکنه**
شون پن عزیز....فردا...ساعت 5 بعد از ظهر در قصر من باش برای یک جلسه فوری برای رفع مشکلات...
زاخی:اینو بهش بده.
لارا:باشه.
زاخی:راستی خودتم بیا و در ضمن قصرو قاطی نکنین یه موقع.زنگو که زدی وایستا من بیام دم در.میاین تو گم میشین.
لارا:باشه.وای من چقدر قصر دوست دارم.



Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۰:۲۹ شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۴
#19

ایواناold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۰ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۶:۲۴ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
از تالار خصوصی گریفیندور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 246
آفلاین
ایوانا که چوبدستیشو گذاشته بود پشت گوشش گفت:

ــ حالا چرا داد میزنی!

دبی:ایوانا؟!

ایوانا:بله؟!

دبی:تو اینجا چیکار میکنی؟!اصلا از کجا میدونی شون بیهوشه؟!

ایوانا: اومده بودم کشیک بدم!چون به ایمانگو مشکوک بودم ! این اواخر خیلی....

دبی:ایمانگو؟!

ایوانا: همون اینیگو ایمانگو ی خائن!

دبی:آهان!نگفتی چه جوری....؟!

ایوانا جمله ش رو کامل کرد:فهمیدم شون پن بیهوشه؟

دبی:آره....

ایوانا: من ایمانگو و سام وایز ــ سفیدا ی دیروز ، سیاهای امروز ! ـــ رو دیدم که شب اومدن سراغ شون!وایز خائن شون رو شکنجه کرد بعد ایمانگو هم بیهوشش کرد!بعدشم در رفتن!

دبی: پس تو چرا نرفتی وسط کمک شون؟!

ایوانا:چون تا اومدم طلسم بیهوشی رو به طرفشون بفرستم بلاتریکس لسترنج با طناب جادویی دست و پامو بست!

دبی:پس معلومه قبلا نقشه کشیده بودن که به اینجا حمله کنن!حالا هدفشون چی بوده؟

ایوانا در حالی که چوبدستیشو به طرف شون گرفته بود گفت:

ــ نمیدونم ولی فکر کنم وایز میخواست از شون انتقام بگیره... بسست!

شون ناگهان به هوش میاد و....


!!Let's rock 'n' ROLE



Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۲۲:۴۸ جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۸۴
#18

دبی هملاک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۶ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ سه شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 19
آفلاین
فردای اون روز در نمایشگاه
*****************

دبی:سلام بچه ها

هیچ صدایی به گوش نمی رسه!

دبی:کسی اینجا نیست؟بابامنم دبی.

بازم صدایی نمیاد!

دبی خیلی اروم چوبدستیشو رو به روی صورتش می گیره و به سوی جلو پیش می ره.

ناگهان یه نفر رو روی زمین می بینه بله اون شونه

دبی:شون شون خوابی بیدار شو صبح شده. عجب خوابش سنگینه

ناگهان صدایی از پشت سر به گوش می رسه

-واقعا نمی فهمی بیهوش شده. از تو دیگه انتظار نداشتم!؟

ناگهان دبی صورتش رو به سمت صدا بر می گردونه

دبی:اوه نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه


دنیا دبی هملاک!
با وارد شدن به تاپیک رقص جادوگران از لحظات خود لذت ببرید


Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۲۰:۰۳ جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۸۴
#17

اینیگو ایماگو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۰ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۶
از کجایی؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 334
آفلاین
شون به تالار نشان ها نزديك ميشه....در رو به آرومي باز ميكنه! در حالي كه چوب دستيشو دستش گرفته آروم ميره جلو! يكي ازكوزه هاي سلطنتي شكسته بود! ميره جلوتر تا از اوضاع سر در بياره...يه دستش توي جيبش بود و كيف پولشو ميفشرد! انگار خيلي ترسيده بود!همين طور كه داره جلو ميره يك هو يه صدايي از پشت سرش ميشنوه! با يك حركت سريع بر ميگرده! ول هيچ چيزي نميبينه! دوبار ميخواد روشو برگردونه به طرف كوزه كه يه نفر از همون طرف بهش ميگه چوبتو بار زمين! اون برميگرده به طرف كوزه و دو نفر سياه پوشو ميبينه! ميخواد يه طلسم بگه! اما اونقدر شكه شده بوده كه چيزي به ذهنش نميرسه! فقط چوب دستيشو به طرف يكي از مرگ خوارا ميگيره:
ايني: اكپليارموس....
چوب دستي شون به هوا ميره و بعد در دست سام جا ميگيره!
سام: حالا..آروم آروم برو كنار ديوار....برو....
شون به آرومي ميره كنار ديوار....
ايني: شما بايد شون باشي! درسته؟!
شون: بله! درسته!
سام: و رييس گروه ضربت؟
شون: بله! درسته
سام: لعنتي خودشه....كراشيو....
شون جيغ بلندي ميزنه!
ايني: نه....چرا اينكارو كردي؟!
سام: ازش متنفرم!
ايني: الان همه ميريزن! بايد بريم..... بيهوشيوس
شون بيهوش روي زمين ميوفته!
سام: بهتر نيست كله حافظشو پاك كنيم؟
ايني: وقت نداريم...بيا...بيا بريم....
سپس دو تايي نا پديد ميشن
----------------------------------------------------------------------


ویرایش شده توسط اينيگو ايماگو در تاریخ ۱۳۸۴/۵/۲۸ ۲۰:۴۶:۲۳

تصویر کوچک شده

آوادا کداورا! طلسمی با دو چهره!


Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۱:۳۷ جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۸۴
#16

شون پن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۱ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۳ سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
از آمریکا،سانفرانسیسکو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
یک شب در موزه:
شون داره زیر لب غر میزنه:از بچه ها متنفرم...متنفر..نگاه کن چند روز پیش اینجا بودن انگار همین الان بوده.حیف اون همه عتیقه که داغون شد.(البته همشون بیمه بوده!!! ).
روی پاشنه کفشش میچرخه و میگه:این جوری که نمیشه. یه دونه نگهبان هم نداریم!! خودم باید شب ها وایسم. واقعاً که.
یه صدا از پشت سرش میگه:از بس که بی عرضه ای.
شون یکی از بروشور های موزه رو پرت میکنه روی یکی از بلوک های نمایش اشیا و میگه:خفه شو کفش مسخره. فقط مونده تو من رو مسخره کنی.
کفش سالازار یه تکونی به خودش میده و میگه:دروغ نگو...تو دلت می خواهد من باهات حرف بزنم. تو از تنهایی و سکوت بدت میاد. مگه نه؟
شون میره طرف کفش و میگه:ببینم تو میتونی اون شکاف مسخرت رو ببندی؟ بهتره زودتر بگم بیان دهنت رو ازت بگیرن.
این رو میگه و میره روی یکی از صندلی های کنار دیوار میشینه.
کفش میگه:نه..دوباره شروع نکن. من حوصله ندارم.
شون داد میزنه :گفتم خفه شو.
این رو میگه و دستش رو میکنه توی جیبش و کیف پولش رو میکشه بیرون.
کفش میگه:تا حالا صد بار این کار رو کردی. خسته نمیشی؟ ول کن دیگه
شون به حرف کفش گوش نمیکنه و به عکس توی کیف پولش نگاه میکنه. خودش و لارا روی نرده پارک جادوگران نشته بودن. شون توی عکس برای شون واقعی دست تکون میده ولارا توی عکس میخنده.
شون واقعی روی صندلی موزه خالی سرش رو میگیره پایین و احساس میکنه چشم هاش میسوزه.
کفش پوزخند میزنه و میگه:من آخر معنی این کامه عشق رو نفهمیدم. آخه آدم ها چرا اینقدر احمقند؟
شون بدون اینکه سرش رو بالا بیاره با صدای لرزان و خسته ای میگه:معلومه که نمی فهمی. تو یه کفشی. از چرم و بند. تو نمیدونی عشق چیه.
کفش از روی کوسنی که روش قرار داشت جا به جا میشه و میگه:وقتی میگم احمقی میگی نه!
شون از روی صندلی پا میشه و بروشور رو که کفش انداخته بود زمین بر میداره و میکنه توی شکافی که کفش به عنوان دهن ازش استفتده می کرد و میگه:هی. لطف کن دهنت رو ببند.تا بلایی سرت نیاوردم.
کفش بروشور رو تف میکنه و میگه:شانس اوردی که من امشب حال ندارم. و گرنه ...
تق..
شون:هیس...حرف نزن.
اروم دستش رو میکنه توی جیب رداش و چوب جادوش رو در میاره و میگه:جادوی محافظ به پیش.
حروف طلایی رنگی از نوک چوب دستی خارج میشن و روی هوا نقش میبندن. بعد صدایی عجیب و اروم میگه:مهاجم....مهاجم در بخش نشان ها...
شون رو به کفش میکنه و میگه:سر و صدا نکن. کارم در اومد.
کفش میگه:آخ جون دزد!
شون کیف پولش رو میزاره توی جیبش و اشک هاش رو پاک میکنه ومیگه:من رفتم ببینم چه خبره... کاش لارا الان اینجا بود...تنهایی خیلی سخته.
این رو میگه و میره به طرف تالار نشان ها و مدال ها....


تصویر کوچک شده


Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۴:۱۳ چهارشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۴
#15

لارا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۲۸ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹
از خانه ريدلها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 203
آفلاین
لارا با عجله وارد نمايشگاه ميشه:شووووووون...شووووووووون....كجايي؟؟
شون:من اينجام لارا چي شده؟؟
لارا:او...شون اين واقعا وحشتناكه
شون:چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟چي وحشتناكه؟؟
لارا:بچه ها...الان يه نفر زنگ زد گفت حدود 120 تا بچه رو براي بازديد مياره موزه....... شون...اونا همه جاروهم ميزنن....همه چي رو خراب ميكنن..
شون:آروم باش لارا....اين اونقدرا هم بد نيست.من بچه ها رو خيلي دوست دارم....خودم باهاشون كنار ميام...
1 ساعت بعد.........
شون در حاليكه چهار دست و پا راه ميره و 3 تا بچه سوارش شدن:هي....بچه به اون دست نزن...من 1500 گاليون خريدمش.....
صدايي از پشت سرش مياد....واي نه.....كي به تو گفت به اون مجسمه نزديك بشي؟حالا بايد 567 بار ازش خواهش كني تا ولت كنه....
لارا:خداي من.نه بچه ها...باهم دعوا نكنين........يا لااقل كنار اون ظرفاي عتيقه دعوانكنين....
4 ساعت بعد.............
شون:چي شد لارا؟چقدر خسارت بهمون زدن؟؟؟؟؟؟؟
لارا:خوب 3تا ظرف شكسته شده كه درست هم نميشه....2 تا مجسمه طلسم شدن و جاي سرو پاشون عوض شده...اون دو تا چراغ جادوهم ادعا ميكنن لوستر هستن و جاشون تو قصره. نه اينجا....آخريشم اينكه لنگه كفش سالازار اسلايترين رفته تو دهن اسكلت گريفيندور...
شون:خوب اون مهم نيست...درش مياريم...
لارا:نه...به اين راحتيا نيست...خيلي عصبانيه....ميگه تا ازش رسما عذرخواهي نكني نمياد بيرون....
شون:مگه اون حرف ميزد؟
لارا:خوب تا ديروز نه....ولي امروز بچه ها لطف كردن براش دهن گذاشتن....
شون:واااااااااي...ديگه نميخوام اين دور و برا بچه ببينم....لارا يه تابلو بزن دم در روش بنويس:ورود افراد زير 50 سال ممنوع


تصویر کوچک شده


Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۶:۴۵ سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۴
#14

Ali


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ شنبه ۴ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۳۶ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۴
از کافه هاگزهد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 48
آفلاین
پیرمرد:آره بابا....دیگه نمی خواد بگیم استیو بیاد.....
شون:حیف شد..... می خواستم یه ذره حالش و بگیرم....
پیرمرد:حالا شبو چیکار کنیم.....نگهبان داری؟؟؟؟
شون: مععععععععععععععععععععععع... بگو همه جلسه فوری....
نیم ساعت بعد.....
شون:خوب....کی می نگهبانه؟؟؟؟؟؟
همه:
شون:هر کی وایسه 50 گالیون می گیره....
همه میرن جلو داوطلب بشن....
زاخی(تو گوش شون):حالا پول داری؟؟
شون:نه بابا.....
آلبی:من اولیم.....
دبی:منم هستم.....
استیو هم می خواد بیاد ولی دو نفر بس بود.......
استیو:
لارا:افتخار نمی دادم که وایستم(حالا خوبه زاخی بهش گفته بود....)

2 نصفه شب....
آلبی:اهههههههههه حوصلم سرید بابا.......
دبی:عیب نداره.....با هم 100 گالیون می گیریم و میریم.....
آلبی:ایول...حالا.....(چون صدا اومد ادامه نداد)
دبی:صدای چی بود؟؟؟؟
آلبی:بریم ببینیم.....
وقتی میرن تو موزه رو می گردن می بینن سه نفر دارن ول می گردن و میخوان بدزدین.....
آلبی و دبی باهم:طناف پیچیفوتوس....
سه نفر:معععععععععععععععععع
آلبی به دبی: :
دبی: :bigkiss:
بعد که میخوان نقابشون رو بزنن کنار:
با هم(دبی و آلبی):


..................


اونجا هم با آلبرفورث باشین...
ww


Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۲:۱۴ سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۴
#13

شون پن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۱ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۳ سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
از آمریکا،سانفرانسیسکو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
فلاش بک:
شون منتظر نمیمونه زاخی بهوش بیاد، یقش رو میگیره میکوبتش به دیوار!!!
استیو: این مدل جدید بهوش اوردن رو از کی یاد گرفتی؟!!!
شون :توی وزارت خونه یادمون دادن!! لطفاً چند لحظه من رو با زاخی تنها بزارید!!!
استیو: خوب. روح زاخی مرحوم شاد!!!!!
زاخی بهوش میاد میبینه توی دستای شون گیر افتاده!
زاخی:چرا همچین میکنی؟
شون:ساکت یه چیزی بهت میگم خوب گوش کن.
شون:...........
زاخی:..........
چند لحظه بعد زاخی و شون دست انداختن گردن هم میان توی سالن موزه!!
لارا: این دوتا یه چیزیشون میشه!!
شون: خوب مشکل حل شد رفقا. من رو ببخشید باید با لارا برم . چون الان بازدید کننده ها میان اینجا. چون فعلاً راهنما ندارین خودم باید بهشون برسم.
این رو میگه و با لارا میره طرف در اصلی.
اسیو:شون بهت چی گفت زاخی؟
زاخی:چیز مهمی نبود. بیا بریم کمکشون.
استیو: اینا جداً دیوونن!!!
=====================================
فلاش بک تموم شد!!!!:
شون:جادوگر ها و ساحره های عزیز این مجسمه رو که میبینید مجسمه سالازار اسلیتیرین. و قدمتش به اندازه قدمت ساختمان هاگواتز هستش.
اینجا هم میتونید اولین گوی بلورین ساخته شده در قرن اول میلادی رو ببینید...
شون داشت حرف میزد که لارا یه چیزی در گوش شون میگه.
شون: دوستان معذرت میخواهم من الان برمیگردم. تا اون موقع همسرم ادامه میده.
لارا:خوب ما اینجا یک....
شون با عجله میره طرف آسانسور های جادویی و میگه:طبقه منفی چهار.
آسانسور قژ صدا میده و با عجله درش بسته میشه.
در آسانسور:
شون:ای بابا. این کفش هم برام دردسر شده ها. چه غلطی کردم این رو گرفتم.
در باز میشه و شون با عجله میره به انتهای راهرو و یه در بزرگ رو باز میکنه و میره تو.
یه جادوگر پیر با موهای سفید از طرف میز داد میزنه:شون بیا اینجا یه مشکل داریم.
شون تا میاد حرکتی بکنه یه چیز مشکی رنگ به طرف صرتش پرتاب میشه. شون سرش رو میدزده و میگه:وایسادسوس!!!
میره طرف اون چیزی ومیبینه کفش سالازاره!
شون:این چرا اینجوریه؟ مگه نگفتی طلسمش رو باطل کردی؟
پیرمرد:چرا ولی مثل اینکه این لنگه کفش این مومیایی رو که از مصر برامون آوردن میشناسه! میخواهد خودش رو آزاد کنه بیوفته به جون اون!
شون:مومیایی رو آوردن؟
پیرمرد:...


تصویر کوچک شده


"موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
#12

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 837
آفلاین
این پست نشات گرفته شده از پست اول استیو جان در این تاپیک*************ببخشید اینو دیر زدم...اون موقع یه دفعه رفتم نتونستم بزارمش الان میزارم***
================================
استیو:خفه شو زاخی.....
زاخي:
استيو:حالا چرا عصباني ميشي...من فقط گفتم لطفا چيزي نگو..
زاخي:آره...دقيقا همين شکلي گفتي..
استيو: دقيقا
زاخي:
زاخي:ببينين اگر اين شکليه پس من هم بايد بزنم تو گوش شون..
شون:وا حالاچرا گوش من؟؟؟
زاخي:خب نگاه کنين استيو ميزنه تو گوش من به خاطر دبي...
استيو:بابا من پس گردني زدم...
زاخي:همون....
شون:به خاطر دبي؟؟
زاخي:بله..
استيو:اي خاک بر سرت....لو دادي..
زاخي
لارا:حالا چرا ميخواي شون رو بزني؟؟
زاخي:خب ديگه استيو به خاطر فرد مورد علاقش ميخواد منو بزنه منم به خاطر فرد مورد علاقم شون رو بزنم....مگه چيه؟؟؟
شون:من که حرفي ندارم ولي اين فرد مورد علاقه حالا کي هست؟؟؟....بگو برات آستين بالا بزنيم
زاخي:من احتياجي به آستين بالا زدن کسي ندارم....من خودم ميتونم کارامو درست کنم....وقتي طرف مقابل از آدم خوشش بياد و آدم هم از طرف مقابل خوشش بياد ديگه حرفي نيست..
استيو:البته به شرط اينکه آدم باشي...
زاخي:
شون:حالا نگفتي از کي خوشت مياد...
زاخي: ..آشناست..
شون:وا...اين چه طرز نشوني دادنه؟؟
زاخي:اصلا کي از شما نظر خواست..
لارا:با شوهر من درست صحبت کن..
زاخي:واي مگه عروسي کردين؟؟؟.....نهههههههههههههههههههه...........

*و زاخي غش ميکنه....
شون:وا اين چرا اين شکلي کرد....مگه عروسي کردن ما دوتا مشکلي داره.....بابا بهش بگين ما هنوز عروسي نکرديم شايد بلند شد....من که نفهميدم چي شد..
لارا:ولي من ميدونم....
شون:خب به ما هم بگو ديگه....
لارا:نه....اين فقط بين من و زاخي ميمونه...ما دوتا به هم قول داديم....
شون:بله بله....نفهميدم....شما از کي تا حالا با هم قرار مدار ميگذاشتين و ما نميدونستيم....
لارا:خب ميخواستي بيشتر مواظب من باشي....هي بلند ميشي ميري ماموريت....خستم کردي....نگاه کن اين زاخي رو...... همه جا هست و هيچ وقت نميره ماموريت....
شون:خب مثل اينکه حرفامون با هم يادت رفته ها....مگه خودت نگفتي:شون جان برو ماموريت به سلامت....چه ميدونم هي ميگفتي من به ماموريت رفتن تو افتخار ميکنم و از اين حرفا..
لارا:من گفتم؟؟
دبي:حالا بس کنيد بياين زاخي به هوش اومد...
=======================================








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.