هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۸:۱۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
#8

گمنام


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۵ دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۰۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از جنگل ممنوع
گروه:
کاربران عضو
پیام: 429
آفلاین
در این هنگام گمنام که معلوم نیست کی اومده بود تو این صحنه رو می بینه! میگه:نامردا چند به چند و یقه ی استیو رو می گیره می کوبدش به دیوار!

ملت:

لارا:داری چی کار می کنی!

گمنام: دارم به اژدهاها کمک می کنم!

شون:هی گمنام ولش کن این استیوه!

گمنام: ((چی؟استیو!)) و ولش می کنه!

===========
=چند ساعت بعد =
===========

همه چیز به حالت عادی برگشته بود !

گمنام: راستی یادم رفت سلام کنم!شون سلام!لارا سلام!دبی سلام!استیو سلام!بقیه سلام!ملت سلام!

ملت:سلام!؟

شون:چی شد اینطرفا اومدی!

گمنام:خوب دیدم اینجا جمع همه دوستان جمعه فقط من کمم! راستی اینجا که ورودی نداره!

شون:فعلا بی خیال این چیزا!

در این هنگام!شترق!

ملت:


ادامه دارد!


رخنه ای نیست در این تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی ست ز بندی بسته.



1.618


Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۸:۰۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
#7

Ali


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ شنبه ۴ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۳۶ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۴
از کافه هاگزهد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 48
آفلاین
استیو که وسط دو تا مجاری و یه چینی بود داد میزنه
استاریکوم.....
چشم استیو بسته بود و اشتباهی شون و بیهوش کرد......
دبی:
لارا:اه ه ه ه ه ه.....این شون هم شورش و در آورده....چقد می غشی......
استیو اون وسط داد میزد و میگفت
کــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک!!!!!
لارا:انا لله و انا الیه راجعون

آلبرفورث از اون ته میگه:ریش خودم!!! ....موزه س یا سلاخ خونه.....!!!!
بعد با دو تا "کروباتسی" اژدهاها ناپدید شدن.....
سام که به خاطر سنگ دوم از سقف بیهوش بود تازه بیدار شد..... : شی شده؟؟؟؟(می خواست بگه چی شده؟)
دبی که هنوز شوکه بود گفت:عزیزام و چیکار کردی آلبی؟؟؟
آلبی :کردمشون تو قوطی......
استیو که به خاطر چسب مومیایی هنوز گیر بود با کله رفت تو دیفال و افتاد......
دبی:استیــــــــــــــــــــــــــــــــــو!!!!!! :bigkiss: :bigkiss:
آلبی:
شون تازه داشت به هوش میومد که با دیدن استیو و دبی دوباره غشید......


اونجا هم با آلبرفورث باشین...
ww


Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
#6

دبی هملاک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۶ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۳۸ سه شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 19
آفلاین
در همین موقع دبی همراه کوچولو هاش از راه می رسه

دبی:چی شده؟

استیو:دبی کمک....

دبی شروع می کنه به جیغ زدن

دبی: کوچو لوها کمک کـــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــک!

و اژدهاها می یفتن به جون استیو

استیو:کمـــــــــــــــــــــــــک

دبی:وای اون هیولا رو بکشینش

لارا: چی کار می کنی دبی؟



((ادامه بدین دوستان))


دنیا دبی هملاک!
با وارد شدن به تاپیک رقص جادوگران از لحظات خود لذت ببرید


Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۴:۱۴ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
#5

لارا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۲۵ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲
از خانه ريدلها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 203
آفلاین
لارا:شون..ميگم اين موزه ما خيلي قشنگه....ولي به نظرم يه چيزي كم داره....
شون:مثلا چي؟؟
لارا:خوب.يه چيز جالب....مثلا يه موميايي.. .......
شون:خوب آره موزه ما بايد موميايي هم داشته باشه...ولي از كجا ميتونيم پيداش كنيم؟؟؟؟
لارا:نمي دونم....بايد فكر كنم... .
شون(با خودش):وااي نه...هر وقت اين فكر ميكنه يه بلايي سر ما مياد. ...
2 ساعت بعد.....
لارا:شون.شون....پيداش كردم........موميايي رو پيدا كردم...
شون:كو؟كجا.....لارا.اينو از كجا آوردي؟ چه موميايي جالبي..چقدر هم سالمه...انگار همين ديروز مومايي شده...
لارا:ديروز نه...1 ساعت پيش....خوب راستش ديدم ما نميتونيم يه موميايي واقعي پيدا كنيم...منم از دوست عزيزمون استيو كك گرفتم... .
شون:يعني اين استيوه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مرده؟؟؟؟؟؟؟؟
لارا:نه.فقط بيهوشه.كافيه روزي 5-6 ساعت برامون نقش موميايي رو بازي كنه....تا 7 ساعت ديگه به هوش نمياد...يعني فروشنده معجون بيهوشي كه اينو گفت.الان ميذارش اين گوشه...
6 ساعت بعد.........
.اهم...اهم.ببخشيد كسي اينجا نيست؟؟؟؟؟؟
شون:بله.بفرماييد...من شون پن هس.......
قبل از اينكه شون پن جمله شو تموم كنه جادوگر تازه وارد بطرف لارا ميره:سلام خانوم....ميتونين كمكم كنين؟
شون.. .....
لارا:بله..البته....بفرماييد
جادوگر:ن مامور ماليات هستم...اومدم ببينم بالاخره خيال دارين ماليات بدين يا...............
آهاي ي ي ي... يكي كمكم كنه ه ه ه ...
مامور با وحشت به موميايي كه بهش نزديك ميشد وبا صداي ترسناكي كمك ميخواست نگاه كرد....
لارا:هي.آقا.حالتون خوبه؟نترسين...اون..
شون:هيس...لارا ساكت باش.. ..
مامور به سرعت روي جاروش پريدو از پنجره موزه پرواز كرد....... .....
لارا و شون خوشحال بودن كه اون به اين زوديا برنميگرده.. ..
آهاي...بالاخره كسي منو از اين تو در مياره يا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


تصویر کوچک شده


Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۲۱:۰۶ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
#4

استيو هالف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۰:۰۷ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 132
آفلاین
استیو وارد موزه میشه
استیو: دوستان سلام
لارا:سلام
شون:سلام
بقیه :سلام
استیو :به به اجب موزه ای آدم کیف میکنه راستی این انگه کفش چیه گذاشتین اینجا
استیو به طرف لنگه کفش میره و میخواد اونو برداره اما همین که دست به لمگ کفش میزنه یه هو بیست متر میره هوا با پوز میاد زمین
ملت:
استیو: آخه چرا کسی هیچی نگفت مگه من مسخره شما م
شون:مگه تو فرصت دادی همینجوری به دون سوال میری به همه چی دست میزنی
استیو: بسه دیگه
زاخی میاد داخل
زاخی: به به استیو خودمون اوه اوه پوزت چی شده انگار با بیل زدن توش(منظور بیل ماگلیست)
استیو:همین مونده بود تو مسخره ام کنی
لارا: دبی این پوز استیو رو درست کن خودت گفتی تخصص داری
دبی با یه حرکت پوز استیو رو درست میکنه
استیو: ممنون دبی
زاخی: منم ممنونم دبی هیف که تو منو درک نمیکنی که من چققدددرررر تو ( استیو در همین حال یک دانه پس گردنی را به سوی زاخی حواله میکنه))
زاخی: استیو چرا میزنی مگه درد داری
استیو: شوخی کردم
زاخی:شوخیات هم مثه آدم نیست
استیو: دبی خوشحال میشم برای نوشیدن یه قهوه با هم بریم کافه سیاه
دبی: راستش من نمیتونم
زاخی به آرومی به استیو میگه ::ای ناقلا پس خبرهایی و ما خبر نداریم
استیو :زاخی خفه شو و گر نه خودم خفت میکنم



Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
#3

لارا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۲۵ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲
از خانه ريدلها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 203
آفلاین
لارا:حالا كه خودت اين دسته گلو به آب دادي خودتم به هوشش بيار...
دبي:خوب اگه موافقي كوچولوهارو بيارم اينجا....هم يه گشتي توي موزه بزنن هم شايد با شنيدن صداي زيباي اونا شون به هوش بياد؟
لارا..... ...
دبي:شايد اون كفش سالازار به درد بخوره؟؟؟؟؟؟؟
لارا: آخه با يه لنگه كفش چيكار ميتونيم بكنيم؟برو بگرد ببين چيز به درد بخوري پيدا ميكني يا نه...
دبي:لارا نگاه كن...انگار يه نفر برا ديدن موزه اومده؟اون سام وايز نيست؟؟؟؟؟؟؟
لارا:او...باشه تو برو من حلش ميكنم... .
سام:سلام خانم...ببخشيد من از دوستان آقاي شون پن هستم..شنيدم اين موزه مال ايشونه...اومدم هم دوست قديميمو ببينم هم موزه رو...
لارادرحاليكه با پاش شون پنو هل ميده زير ميز(معذرت ميخوام شون):راستش امروز آقاي پن تشريف نياوردن به جاش من ميتونم كمكتون كنم...من لارا متخصص موزه شناسي از دانشگاه هاگوارتز هستم... .
سام زير لب ميگه:هاگوارتز مگه دانشگاه هم داشت؟حيف شد...من چرا نرفتم... .
لارا:خوب از اين طرف بفرمايين...اينجا اشياءخيلي جالب و قديمي وجود داره.. .
سام و لارا جلوي يه اسكلت متوقف ميشن...
سام:ببخشيد اين اسكلت كيه؟
لارا(در حاليكه سعي ميكنه به اسكلت نگاه نكنه):ام...راستش تا جاييكه يادمه آقاي پن گفتن اين اسكلت متعلق به گودريك گريفيندوره.. .
سام:عجب....اون لنگه كفش مال كيه؟
لارا:آهان اينو ميدونم...مال عاليجناب لرد سالازار اسلايترينه بزرگه.. .
سام:اين يكي چيه؟
در حاليكه سام به سوالاش ادامه ميده لارا با خودش فكر ميكنه:نميدونم اين دبي كجا رفت...اميدوارم بتونه شونو به هوش بياره...شون كجايي بيا منو از دست اين سام نجات بده..
سام درحاليكه به يك تكه سنگ اشاره ميكنه: ببخشيد اين سنگ........
لارا: بله بله اون..آخرين سنگ باقيمونده از قصر لرد ولدمورته...خيلي باارزشه..ما خيلي تلاش كرديم تا تونستيم اونو به دست بياريم.اون يكي از با ارزشترين چيزاي اين موزه س...
سام:ولي من ميخواستم بگم اين سنگ همين الان از سقف كنده شد...نزديك بود بيفته روي سر من...
لارا:او....ام...خوب... .
صدايي از پشت سرشون:سام...سلام.بالاخره اومدي؟منتظرت بودم..
سام: شون..از ديدنت خوشحالم
لارا:او.....شون من از ديدنت خوشحالترم...حالت خوبه؟دبي كجاس؟


تصویر کوچک شده


Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۱۶:۱۰ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
#2

دبی هملاک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۶ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۳۸ سه شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 19
آفلاین
در همون لحظه دبی از راه می رسه.

دبی: اینجا چه خبره؟وای سلام بچه ها انگار جمعتون جمععه.

لارا:یکی بیاد کمک شون غش کرده.

دبی: وای چقدر به من توجه می کنید!

زاخی: فکر کنم مرده.

لارا:نه نه شون نمیر

یارو: من رفتم خلاص مالیات یادتون نره!

دبی: باشه یادمون هست!

شون تازه داشت به هوش می یومد که دبی بهش می گه: راستی شون اگه بخوای می تونم کوچولوهام (اژدهاها) رو بیارم اینجا اخه دلشون برات تنگ شده!

شون میگه: (واااااااااااااااااااای) و دوباره غش می کنه!

لارا: تو اخرش اینو می کشی!

دبی: مگه من چی گفتم!

زاخی : خیلی چیزا!


((ادامه دارد!!))


دنیا دبی هملاک!
با وارد شدن به تاپیک رقص جادوگران از لحظات خود لذت ببرید


موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۵:۱۴ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
#1

شون پن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۱ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۳ سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
از آمریکا،سانفرانسیسکو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
شون:کارگر دیوانه مواظب باش.این مجسمه هفت قرن قدمتشه!
کارگر:به من چه چند قرن قدمت داره؟4 گالیون بهم پول دادی میخواهی برات باله برقصم؟!!!
لارا:شون....بیا اینجا...توی این جعبه چیه؟
شون:وای...به اون دست نزنین
ملت:؟؟؟
شون:کفش های سالازار اسلایترین توی این جعبه است!!نمیدونم چرا کفش هاش رو طلسم کرده.احتمالاً خوشش نمیومئه کسی به اونها دست بزنه.این جعبه برای کشف طلسم باید بره طبقه پایین.
همین موقع سام وایز میاد کنار شون و میگه:سلام شون..سلام لارا. اینجا چه خبره؟این خرت و پرت ها چیه؟!!
شون:خرت و پرت؟؟؟ به اشیای موزه من میگی چرت و پرت؟؟
سام:موزه؟ کدوم موزه؟؟
لارا:ای کیو...اینجایی که الان توشی موزس دیگه
سام:وا...شما کی موزه زدین؟
شون محکم میکوبه توی سرش و میگه:امروز باز کردیم دیگه.
سام:اهان..چه جالب تبریک میگم.
لارا یه کپه کاغذ رو میندازه توی بغل سام و میگه:به جای تشکر بیا این پرونده ها رو ببر تو دفتر موزه.توی همین راهرو سمت چپ.
سام تلو تلو خوران میره طرف دفتر و زیر لب یه چیزایی در باره تعارف کردن میگه!!!!
شون دوباره برگشته پیش کارگرها و داره غر میزنه:ای بابا.چرا این تابلو رو زدی اینجا..من گفتم بزن جلوی در ورودی نه توی سالن.
یکی از کارگرها میگه:اه...من اینجوری کار نمی کنم.تمام مدت وایسادی غر میزنی؟ بس کن دیگه سرمون رفت!!!!!!
زاخی که یه دسته کاغذ پوستی زده زیر بغلش میگه:چیه مشکلی پیش اومده شون؟
شون میره طرف زاخی و میگه:آره این کارگرهایی که آوردی خیلی بد کار میکنن.یکیشون نزدیک بود گوی سحر امیز مرلین رو بشکنه.تازه خیلی پر رو تشریف دارن.
و به کارگر ها چشم غره میره.
زاخی:خودت گفتی کارگر ارزون بیارم. کارگر ارزون بدیش همینه دیگه. اگه یه کم بیش تر پول خرج می کردی...
شون قاطی میکنه:واقعاً که...من پولم کجا بود؟من بیشتر پول هام رو خرج این موزه کردم. تازه بقیش رو هم برای عروسیم پس انداز کردم.
زاخی:حالا اگه یه کم بیشتر....
شون: ای بابا....انا لا مایه دار!!! ، گرفتی چی میگم؟
شون داشت با زاخی جر و بحث میکرد که لارا میاد پیشش و میگه: شون اون یارو دم در موزه کارت داره.شون:ای بابا. این دیگه چی میگه ای وسط؟هوی تو اون تابلوی بخش جادوی سیاه رو چرا گذاشتی اینجا؟ بردار ببرش.
این رو میگه و میره پیش همونی که لارا گفته بود.
طرف یه مرد با سیبیل گنده و سر کچل بود.
شون:سلام بفرمایین با من کار داشتین؟
طرف:بله شما آقای شون پن هستید؟
شون:بله خودمم. اگه میشه زودتر کارتون رو بگین که خیلی عجله دارم. این جا خیلی به هم ریختس.
طرف:به ما گزارش دادن که این جا دارین موزه باز میکنین. درسته.
شون:بله.امرتون؟
لارا هم میاد پیش شون.
یارو:خوب شما مجوز این جا رو گرفتیدو نا این جا درست. ولی یه چیز رو فراموش کردین.
لارا و شون با سوءظن:چی رو فراموش کردیم.
طرف:مالیات
شون:مالیات....من که تازه این جا رو باز کردم. مالیات برای چی.
طرف:قانون جدیده وزارت خونس در مورد موزه ها!
شون جمله آخر رو نمیشنوه چون همون لحظه ....
لارا:زاخی...بدو...شون غش کرد!!!!!!!


ویرایش شده توسط اسکاور در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۲۵ ۲۲:۲۹:۳۷

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.