سوژه جدید
برای یک مشت گالیون 
مدرسه هاگوارتز به مناسبت نوروز جادوآموزا رو به دهکده هاگزمید فرستاده بود، اما به اصرار پروفسور بینز، روحی که در هاگوارتز تاریخ جادوگری درس میداد، همه مجبور بودن قبل از شروع گشت و گذارشون تو دهکده همراه اون به بازدید از موزه جادو و تاریخ جادوگری برن.
همه از هر چهار گروه پشت سر پروفسور در فضای تمام چوبی موزه قدم برمیداشتن. روی دیوارها پر بود از پرترههای متحرک. همچنین سکههای قدیمی، ابزارهای جادویی از هر دوره، نامههای کهنه و... توی قفسهها به نمایش گذاشته شده بودن.
پروفسور بینز شناور در هوا با صدای یکنواخت و خستهکنندهش توضیح میداد:
- و این هم نامهای هست که لرد نورث، نخست وزیر ماگلها در ۱۷۸۲ برای وزیر سحر و جادو...
جادوآموزا که از جملههای دراز پروفسور خسته شده بودن مثل مرده متحرک، توصیفی که فرق چندانی با وضعیت خود پروفسور نمیکرد، پاهاشونو جلو میکشیدن و به مسیر ادامه میدادن.
ریموس شکلاتش رو میمکید تا قندش نیوفته، آستریکس کوین رو در بغل گرفته بود و توی ذهنش به ترکیب قهوهای که قرار بود بنوشه فکر میکرد. پنهلوپه کنار گوش کاساندرا پچ پچ میکرد و هر چند دقیقه جیغ ریزی میکشید.
دراکو و آستوریا دستاشونو تو دستای هم قفل کرده بودن و لوسیوس، پدر دراکو که عینک آفتابی زده بود و کلاهی بر سر داشت، از پشت دیوار اونها رو میپایید. آکی سامورایی هم به تمام سالپایینیها نگاهی به تیزی کاتاناش میانداخت که اونها رو از قبول کردن دعوتنامه هاگوارتز پشیمون میکرد. آخر صف گروگان و زاخاریاس راجع به اينکه سانتورها بیشتر اسب هستن یا انسان بحث میکردن.
پروفسور به سمت راهرویی پیچید که روی دیوار کناریش نوشته شده بود "تاریخ جادوگری آمریکای شمالی". راهرو با بخشهای مربوط به بومیان آمریکا آغاز میشد درحالی که در انتها پرترههای نمایندگان "ماکوزا"، کنگره جادویی ایالات متحده، به چشم میخوردن. پروفسور در کنار هر بخش توضیح مفصلی میداد.
گروه به مرکز راهرو رسید، روی دیوار نقاشی بزرگی از شهری کوچک با ساختمانهای چوبی و شهروندانی با کلاههای لبهدار گاوچرونی دیده میشد، دقیقا از همون شهرهایی که در جیلم های وسترن میبینید، شهر بی آب و علف در وسط دشت خشکی قرار داشت.
پروفسور رو به نقاشی گفت:
- دشتهای "نیفلِرز گُلد"، نیفلرها طلاهای خودشونو توی این دشتها قایم میکردن، بعدها جادوگرای مهاجر تصمیم گرفتن همینجا کنار موجودات جادویی ساکن بشن و یه شهر کوچیک تمام جادوگری ساختن.
آخرین نشونهها از این شهر در زمان جنگ داخلی ماگلهای آمریکا ثبت شده و بعد از اون کاملا ناپدید شده، ما نمیدونیم چه بلایی به سرش اومده.
کنار نقاشی، پرتره یک گاوچرون خوشقیافه آویزون بود که دستکش و کلاه لبهدارش سفید رنگ بودن و پيرهن آبی و دستمال گردن سرخی داشت، لبخند دلبرانهای به سوی رهگذران زده بود، نوشتههای توضیحی زیر قابش کمرنگ شده بودن و قابل خوندن نبودن. پروفسور اومد که شخص درون قاب رو معرفی کنه که ناگهان از آخر راهرو صدایی اومد.
رؤسای قبایل بومی از قابهای نقاشی خودشون در ابتدای راهرو به قابهای نمایندههای سفیدپوست ماکوزا رفته بودن و با اونها گلاویز شده بودن. پروفسور جادوآموزا رو رها کرد و به آخر راهرو رفت.
- سرخپوست مظلوم گیر آوردی؟ تمامتان را پرپر بَکردیم! باوطنای ما را بیزمین کردید!

- ای مفلوک بدوی! یقه همایونی من نماینده را چسبیدی؟ مرا مادرم نام مرگ تو داد!

حواس همه به جدل ته راهرو جلب شده بود و جادوآموزا مشغول داد و بیداد و تشویق طرفین دعوا بودن که گاوچرون با چهره موذیانه و لحن لوتیگونه آروم به کوین گفت:
- عای فسقلی، اوشکولات میخوای؟

- اگر میحواستم هم اژ عمو ریموش میگرفتم، نه تو.

- عه جدی؟ ولی خب حتما یچیزی میخوای دیگه، خوب گوش کن عمویی. اون سکه رو میبینی اونجا؟
گاوچرون به سکه بزرگی که عکس یک نیفلر وسطش بود و زیر قاب پرترهش توی محفظه شیشهای نگهداری میشد اشاره کرد و ادامه داد:
- واس منه عمویی، ولی میدمش به تو، میدونی چقد میارزه؟ میتونی باهاش هر چی میخوای بخری.

- مال حود حودم؟

- آره، به روح ننجونم قسم واس تو. فقط باس خودت ورش داری، رواله؟
همین که حرفهای گاوچرون تموم شد محفظه شیشهای ذوب شد و سکه داخل اون روی زمین افتاد. کوین از بغل آستریکس پایین اومد و رفت تا سکه رو برداره.
آستریکس که تا اون زمان چشمش به "اولین قهوهساز جادویی تمامخودکار بیست نفره" بود که در قفسه "ابداعات آمریکایی" گذاشته شده بود بعد از چند لحظه متوجه نبود کوین شد، سرش رو پایین اورد و کوین رو دید که پنگوئنوار به طرف سکه روی زمین حرکت میکرد پس گفت:
- کوین، داری چیکار میکنی؟
- این شکه رو ژمین مال منه.
- مطمعنی؟ فکر کنم مال موزه باشه.
آستریکس به سمت سکه گام برداشت، خم شد و دستش رو جلو اورد تا سکه رو بلند کنه. گاوچرون نفس عمیقی کشید، دوباره لبخند زد و زیر لب گفت:
- نقشهم گرفت.

آستریکس سکه رو در دست گرفت، ناگهان سکه از دستش جدا شد و بالا رفت و بزرگ و بزرگتر شد. جادوآموزا ترسیده بودن و هوار میکردن و جیغ میکشیدن. نور کورکنندهای از سکه بیرون میزد و در یک آن تمام جادوآموزا به داخل سکه کشیده شدن!
پروفسور بینز که میخواست بین رؤسای سرخپوست و نمایندهها پادرمیونی کنه به اونها میگفت:
- آروم باشید آقایون، از این جادوآموزا یاد بگیرید، هر کدومشون از یه گروهن، هر کدومشون با هم کلی تفاوت دارن،

با این حال انقدر آروم و ساکت و مرتب اونجا ایستا... چی! کجا رفتن؟

تنها چیزی که پروفسور دید راهرو خالی از جادوگر بود و یک سکه کوچک که روی زمین رها شده بود...
در کویری پر از بوته خار و لاشخور:آستریکس روی زمین گرم بیدار شد. آفتاب داغ صورتش رو می سوزوند. کنارش روی یک تخته چوبی نوشته شده بود "به دشتهای نیفلرز گلد خوش آمدید". نسیم خشکی به پیشونی خیس عرقش میخورد.
آوای موسیقی به گوشش رسید، سه جن خونگی آفتابسوخته که ساز میزدن، با لباسهای سبز و زرد مکزیکی، نیمه واضح در آسمون کنار ابرها دیده میشدن. آستریکس نمیتونست چیزهایی که میدید رو باور کنه.
چشمان آستریکس به طرف جلو قفل شد، شهر نیفلرز گلد بیشتر از اینکه شهر باشه دو ردیف تمامنشدنی از ساختمانهای چوبی بود.
چند چهره آشنا دید؛ مثل گروگان با کلاه گرد مشکی و کت بلند که به دیوار "مهمانخانه استامپ" تکیه داده بود. یا آلبوس دامبلدور با نشون ستاره طلایی کلانتر به سینه که زیر سایبان چوبی دفتر کلانتر روی صندلی تابی چرت میزد، جلیقه قهوهای و پيرهن آبیش هیچ شباهتی به لباسی که اغلب میپوشید نداشت.
توجه آستریکس به جن خونگیای جلب شد که رنگ پوستش نسبت به جن خونگیهایی که تا قبل دیده بود خیلی تیرهتر بود و لباسی رسمی اما کثیف شبیه به خدمتکارها تنش بود، همزمان که از دست مردی فرار میکرد فریاد میزد:
- دابی دیگه برده نبود! دابی آزاد بود! ارباب مالفوی باید گم شد!

لوسیوس مالفوی با کلاه لبهدار دراز و دستمالگردن رنگی، پشت سر اون شلاق به دست میدوید:
- برگرد اینجا! تو یکی رو خیلی گرون خریدم.
دابی و لوسیوس به آستریکس نزدیک میشدن. آستریکس با قیافه گیجشده داد زد:
- دابی اینجا چه خبره؟ آقای مالفوی چرا همچین میکنی!
لوسیوس و دابی حالا به آستریکس رسیده بودن و مثل موش و گربه دور آستریکس بندهمرلین میچرخیدن، در همین حین دابی که نفس نفس میزد گفت:
- دابی غریبه رو نشناخت. غریبه اسم دابی رو از کجا دونست؟ غریبه باید از سر راه دابی کنار رفت!

لوسیوس ادامه داد:
- راست میگه! تو دیگه کی هستی؟ با این لباسای جلفت.
- آستریکسم، مگه یادتون نیست؟
- غریبه چه اسم عجیب غریبی داشت، دابی خندش اومد.
دابی و لوسیوس در افق محو میشدن، آستریکس گیج شده بود و به حرفهای اونا فکر میکرد:
- چطور منو یادشون نیست؟ لباس جلف، منظورش چی بود؟
نگاهی به سر و وضع خودش انداخت، دستکشهای سفید؟ دستمال گردن قرمز؟ چه آشنا. حالا صدای موسیقی اجنه خونگی اوج گرفته بود، آستریکس باید مطمعن میشد پس به طرف چاه آب ورودی شهر رفت. انعکاس خودش توی آب رو زیر نگاه برد، چشمهای کهربایی و صورت رنگ پریدهاش همون همیشگی بود، اما لباسش لباس گاوچرون داخل موزه بود!
-------
آستریکس قراره چیکار کنه؟ اون گاوچرون کی بود؟ دیگه چه کسایی توی شهر هستن؟ چرا کسی آستریکس رو نشناخت؟ چطوری قراره به موزه برگردن؟ همش بستگی داره به شما!