جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
8
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  98 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  241 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  156 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: شنبه 15 فروردین 1405 09:36
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی صدای گنگ بلک تو صالن اصلی می خونه پیچید، لحظه ای از سکوت بجای سر و صدای مردم گرم مزاج میخونه حاکم شد. همه به جایی نگاه میکردن که بتونن توش پناه بگیرن. در همین حین مادام لسترنج پایین ترین کشوی میز بارش رو بیرون کشید. برق شاتگان وینچستر نقره کاری شدش نمایان شد. از اونایی که با پایین و بالا دادن اهرم زیر دسته تفنگ مسلح میشن. تفنگو برداشت، از روی میز بار سر خورد و پایین پرید. سکوت حاکم به فضا جاشو به صدای قدم های بوت پاشنه دار بلاتریکس داد. در حالی که به سمت در میرفت سعی کرد با لوله ی تفنگ آستریکس رو به سمت دیوار چوبی کنار در هل بده. در تلاش اول هیچ اتفاقی نیوفتاد. آستریکس پس از دیدن اخم های درهم کشده ی بلاتریکس چند قدمی به سمت دیوار عقب رفت.

در دو تیکه می‌خونه رو باز کرد و روی سکو ایستاد.
- آهای اراذل! اینجا چی میخواین؟
- خودت میدونی چی میخوایم سلیطه!

بام! بلاتریکس یه تیر هوایی شروع کرد.

- حرف دهنتو بفهم زپرتی! با آبجیت که صحبت نمیکنی!
- مزخرف نگو زن! برو بساط دوئلو آماده کن.
- چرند نگو، دوئل بزرگ هر دو هفته یه بار انجام میشه. قرار نی هر روز خدا این ورا پیداتون بشه!
- اینجارو بچه ها؛ بلا کفتر از باختن میترسه؛

در همین لحظه سیریوس دستشو داخل جلیغه چرمیش میبره و یه دسته پول بیرون میاره.
- نگران نباشین مادام. ما هزینه های لازمو پرداخت میکنیم.

بلاتریک لوله ی تفنگشو پایین آورد و دستشو روی صورتش گذاشت.
- آه! باورم نمیشه ... تا خانواده ی مالفوی نیومدن کسی داخل نمیاد شیر فهمین؟ از نوشیدنی و هر چیز مجانی دیگه ای هم خبری نیست گرفتین چی شد؟
- بله خانوم مطمئنا.

بلاتریکس چند قدم جلو تر رفت و رو به زاخاریاس چهارده ساله سوت بلندی سر داد. زاخاریاس که چندین متر دور تر در حال بازی و تاب دادن شمیشر گونه ی روزنامه هایش بود متوقف شد. بلاتریکس چند سوت بلند و کوتاه رمزی دیگر سر داد. زاخاریاس عصبی شد و با به زمین کوبیدن لوله ی روزنامه هایش فریاد زد:
- دوباره؟ بابا بیخیال!

پسر روزنامه فروش به سمت مقصد نامعلومی قدم برداشت و بین خانه های چوبی ناپدید شد.

بلاتریکس تفگشو کمی چرخوند و کج نگه داشت. بعد از حرکت دادن اهرم تفنگ، تیری که از توی مخزن فشنگش بیرون پرید رو روی هوا گرفت؛ لای کرست مشکیش گذاشت و به سمت در بار چرخید... پسران بلک چند نگاهی بین هم رد و بلد کردند که لاکارتیا بلک مکالمه ی کد گزاری شده ی شان را شکست.
- جمع کنین خودتونو؛


چند دقیقه بعد همه درون اتاق پشتی بار، دور میز چوبی بزرگی گرد هم اومده بودن. اتاق متشکل از یک میز بزرگ و چند میز گرد کوچک تر در اطراف آن بود. بقیه اتاق خالی و تنها چند چراغ با نور زرد رنگ دور میز ها وجود داشت.
زاخاریاس جوان با لباس تازه ای داخل شد. کلاه روزنامه فروشی همیشگی اش را به سر داشت. دو بند مشکی از روی شانه هایش رد شده و شلوارش را نگه میداشتند. جعبه ای در دست داشت و به سمت بالای مجلس رفت. جعبه رو روی میز گذاشت و محتویات داخلش رو بیرون آورد.

چند دسته کارت بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس جعبه را روی زمین گذاشت و روی آن ایستاد تا قامت جمع و جورش را جبران کند.
کمی با پاپیون قرمزش ور رفت تا روی پیراهن سفیدش درست بایستد. دستانش را روی میز گذاشت و بلاخره گلویش را صاف کرد:

- عزیزان؛ این دروغ محضه ولی خوشحالم دوباره شما رو اینجا ملاقات میکنم. بعد از اینکه خانواده ی بلک در دوئل بزرگ قبلی شکست خوردند دوباره اینجا جمع شدیم تا به اصطلاح شاهد تصویه حسابشون باشیم. قوانین همونیه که خودتون میدونین. میتونین شکل تورنومنت و خود بازی رو خودتون انتخاب کنین.
بازی ها مثل همیشه شامل: یازده و نیم(یازده)، هفت شرور (هفت خبیث)، قطع نامه یا فتفا(حکم)، دلقک یا مزه پران(جوکر)، دپرس(پوکر)، ریم(نمیدونم چیکارش کنم) و یاوه(بلوف) میشه. البته پک تخته نرد و دبرنا هم داریم که انتخابش با خودتونه.
حالا لطفا کسایی که میخوان در سری بازی های وحشیانه و خطرناک دوئل بزرگ شرکت کنن اعلام حضور کنن.
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1405/1/15 10:01:46
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 14 فروردین 1405 12:53
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
آستریکس دو دستش رو روی دو طرف صورتش گذاشته بود و عربده کشی میکرد... بازم عربده کشی کرد... همچنان به عربده کشیش ادامه داد...

تگ!

- غریبه باید دونست عربده کشی در حوالی ما ممنوع بود. غریبه بد.

آستریکس که با باتوم چوبی دابی مورد عنایت قرار گرفته بود دست ملاج ایستاد و عربده کشی ور متوقف کرد و بلاخره به خودش اومد. با خودش شروع به فکر کرد. بیشتر فکر کرد... خیلی بیشتر و بلند فکر کرد... فکر کرده که...
- من تو این خراب شده چیکار میکنم؟ چجوری اومدم؟ چجوری حالا خارج شم؟ اصلا آمدنم بهره چه بود. به کجا میروم، رفتنم مگر بهره چه است...
- هی مرد، تو واقعا نیاز به یه نوشیدنی سنگین و مشتی داریا... گرما بهت زیادی فشار اورده. حال و روزت رو فقط مِی‌خونه لسترنج هالو (Lestrange Hollow Tavern) میتونه سرجاش بیاره. اونور خیابونه. چند خیابون پایین تر. فقط سعی کن با کسی اونجا درگیر نشی. حوصله لسترنج و فکوفامیلش رو ندارم. ترجیح میدم به کارام موقع خوابیدن برسم. عزت زیاد...

آستریکس بلاخره خودش رو جمع و جور میکنه. جفت کمربندش که یکی برای نگه داشتن خشتکش و دیگری برای نگه داشتن هفت تیرش بود رو با دستش میگیره و بالا میکشه. نگاهی به بوت های کابویی و بلندش که پشتشون هم از این ستاره زنگوله ای داشتن میندازه. و با فیگور کابوی وارانه شروع به حرکت میکنه. چیز‌های پشت بوتش با هربار قدم برداشتنش صدا صدا میدن که برای آستریکس خوش میاد و فاز کابوی های توی فیلمارو برمیداره. از جیبش خلال دندونی که از دو ماه پیش مونده بود رو کنار لبش میذاره. کت چرمیش رو مرتب میکنه. دستمال گردنی سرخ و سیاهی که حالا بجای ماسک روی صورتش بود رو مرتب میکنه. صدای اهنگ وسترن هم تو پس زمینه پلی میشه که...

- هوشهه! آرووووم حیوون... عوووی. مرتیکه حواست کجاست! دفه بعد مطمعن میشم که با اسبم زیرت گرفته باشم.

چیزی به رسیدن به پیاده رو اونور خیابون و می‌خونه لسترنج ها نمونده بود که آستریکس کم مونده بود با اسب یه سوارکاری برخورد کنه! سوارکار اسبش رو دم گاراژ پارک میکنه و پمپ بنزین رو توی دهن اسبش میفرسته، تا وقتی که خودش تو می‌خونه یه نوشیدنی میزنه و شارژ میشه، باک اسبشم پر شه.
آستریکس نگاهی به سرتاپای سوارکار میندازه. بهش میخورد جایزه بگیر باشه. کت چرم مشکی، بوت های مشکی، پیراهن مشکی، کلا همچی مشکلی... البته نه، موهای سفید. دو طرف کمرش هم دوتا هفت تیر قرار داشت که رو یکی وایولت و روی اون یکی، لیندا هک شده بود.
آستریکس اخمی میکنه ولی قصد درگیر شدن با طرف مقابلش رو نداشت. اگه دنیای عادی بود که تیکه بزرگ مرتیکه تسترال اسب سوار گوشش بود. ولی اینجا دنیای خودش نبود. معلوم نبود کدوم خراب شده ای بود. پس بهتر بود فعلا دنیارو بشناسه و بعد. پس، مثل بچه آدم به سمت می‌خونه رفت. در هاش که عین فیلما با ورود ملت صدا میداد و پشت سرشون باز و بسته میشدن، با ورود سوارکار نگاه ملت توی می‌‌خونه بهش جلب شد. چند ثانیه‌ای سکوت کردن و بعد به ادامه حرفو کارشون پرداختن. آستریکس هم خودش رو مقابل در قرار داد. نفس عمیقی کشید و عین توی فیلما، کابوی وارانه چکمه هاش رو صدا داد و وارد شد. چند ثانیه ای جلوی در ورودی ایستاد... چند ثانیه بیشتر هم ایستاد... خیلی ثانیه بیشتر هم ایستاد... هر چقدر ثانیه که آستریکس اونجا می‌ایستاد اما ملت به چرم بوتشون هم حساب نکردن. نه کسی نگاهی انداخت نه کسی دست از حرف و کارش کشید. و همین باعث شد استریکس برای لحظه‌ای شکست عشقی و چندین ترومای زمان بچگیش رو یجا تجربه کنه...

آستریکس به سمت بار رفت، سمتی که نوشیدنی ها در ویترین بزرگی قرار داشتن و مقابل ویترین، یک زن رنگ پریده، با موهای بهم ریخته، صورتی لاغر و کرستی تنگ و دامنی که هردو به رنگ مشکی بودند قرار داشت. آستریکس به بار نزدیک شد و روی یکی از صندلی چارپایه های مقابلش نشست...
- یه نوشیدنی لطفا...

زن نگاهی با اخم به خون‌آشام میندازه، سرتاپاش رو برنداز میکنه، انگار اصلا از غریبه ها، مخصوصا غریبه هایی که خون‌آشام بودن خوشش نمیومد. نگاهش روی سنجاق سینه گریفیندوری که حالا با استایل وسترن باز طراحی شده بود میره و حتی بیشتر هم اخماش درهم میشه؛ با لحن غیر صمیمی بدنیال حرف آستریکس میگه...
- چی میخوری؟
- قهوه دارین؟

زنه که انگار بهش توهینی شده باشه صورتش رو فشرده کرد و از زیر میز یه بطری همراه یه شات برداشت و مقابل آستریکس کوبید...
- اینجا فقط نوشیدنی زهرماری و نوشیدنی خیلی زهرماری داریم. همینه که هس... یا میخوری یاهم هری!

آستریکس دلیل رفتار بد زن رو نمیفهمید. اصلا هم خوشش نیومده بود. اما همچنان نمیخواست شلوغی کنه. پس یه شات از نوشیدنیش رو برمیداره و بیشتر سعی میکنه به حرف‌های ملت گوش بده.

- واااا روونا مرگم بده... گفتی سعی کرد سر نیک رو ازش جدا کنه ولی نتونست؟ میدونستم جربزه اینکارارو نداره.

- اول بقیه رو از زندون فراری میدیم. بعدش هم میریم سراغ دستبرد زدن به بانک پاسارگاد توی پاسارگاد تاون. دینامیت هارو هم اماده کردم. وینکی دزدکاربلد خوب؟

- هی... مادام لسترنج، خبر دادن که خانواده بلک‌ها دارن به این سمت میان. یکم دیگه میرسن!
- خوب شد گفتی راب. سریع برو به مالفوی‌ها خبر بده خودشون برسونن...

آستریکس توجهش به سمت دیالوگ‌های آخر نویسنده جلب میشه. مالفوی‌ها! بلک‌ها! درست شنیده بود. میشناختشون، اما هنوز هم نمیدونست که جریان چیه و قراره چه اتفاقی بیوفته... برای همین فکر کرد بهتره که قبل از اینکه اتفاق غیر منتظره‌ای بیوفته از می‌خونه خارج بشه...
حالا قدم های استریکس به سمت در خروجی می‌خونه بود. اینبار منتظر نگاه بقیه ملت نمیشه و سریع از در خروجی خارج میشه که، همونجا مقابل در خروجی متوقف میشه. صحنه‌ عجیبی مقابلش بود.
یک گروه چند نفره مرد و زن مقابلش حضور داشتند. یکی که ریش و موهای بلند مشکی داشت، با جلیقه و پیراهن راه‌راه مشکی سوار بر اسب سیاهی ایستاده بود. بقیه افراد کنارش هم هرکدوم لباس های تیره و دستمان گردن به صورت داشتند. آستریکس اسم‌های روی چکمه های اون افراد رو تونست بخونه.
سیریوس بلک، لاکرتیا بلک، آرسینا بلک، رگولوس بلک، آلفارد بلک و...

مردی که سیریوس بلک نامی بود دستی و ترمز اسبش رو کشید، دنده رو روی حالت پارک گذاشت و ازش پیاده شد. پیپی که رو دهنش داشت رو با دست نگه داشت و با صدای بلند و رسا عربده زد...
- عوووووی. لسترنج! عووووووووی مالفوی... عووویییییی تر، ریدلز، وقت تسویه حسابه.
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 12 فروردین 1405 18:36
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
حتما خیال می‌کنین آستریکس از شدت شوک وارده چنان فریادی سر می‌ده که باعث می‌شه تمام پرندگان تا چند کیلومتری اون منطقه از ترس بال به فرار بذارن. ولی خب نه، این واکنشی نیست که از آستریکس سر می‌زنه. بلکه در کمال آرامش پشتشو به چاه می‌کنه و لبخندزنان می‌گه:
- واهو! چه اردوی واقع‌گرایانه‌ای!

بله، آستریکس خیال می‌کرد وارد بخشی از موزه شده که همه باید وانمود کنن وارد دورانی از تاریخ شدن که به تازگی بینز داشت در موردش توضیح می‌داد. به راستی که دنیای جادویی همیشه برگ جدیدی برای سورپرایز کردن داشت نه؟

آستریکس با همین خیال شروع به حرکت در شهر نیفلرز گلد می‌کنه و خیلی زود دوباره به آلبوس دامبلدور می‌رسه که حالا از چرت ظهرگاهی بیدار شده بود و با دقت زیادی سرگرم برق انداختن ستاره‌ی نشان کلانتریش بود. آستریکس به سمت آلبوس می‌ره تا از این اردوی شگفت‌انگیز تقدیر کنه.
- حقا که کلانتر بودن بهت میاد!

دامبلدور دست از برق انداختن ستاره‌ش برمی‌داره و نگاه مشکوکشو از سر تا نوک پای آستریکس حرکت می‌ده.
- غریبه، تا حالا این اطراف ندیدمت. به نظر نمیاد برای تحویل دادن خودت اومده باشی. پس حتما جایزه‌بگیر هستی نه؟

حالا نوبت آستریکس بود تا مجددا نگاهی به سرتاپای خودش بندازه.
- والا بیشتر به نظر میاد گاوچرون باشم. گاوچرونا می‌تونن جایزه‌بگیر هم باشن؟

دامبلدور که انگار کم با افراد عجیب مواجه نشده بود، با بیخیالی اشاره‌ای به پشت سرش می‌کنه.
- برو داخل پوستر افراد تحت تعقیب رو روی اولین دیوار سمت راست پیدا می‌کنی.

آستریکس نمی‌دونست چرا باید بخواد پوستر افراد تحت تعقیب رو ببینه، اما شونه‌ای بالا می‌ندازه و چون کنجکاویش قلقلک داده شده بود وارد کلانتری می‌شه. تعجبی نمی‌کنه که بلافاصله پوستر با عکس لرد ولدمورت می‌بینه که بالاش بزرگ نوشته بود "تحت تعقیب - لرد ولدمورت: رهبر گنگِ خوره‌های مرگ - زنده یا مرده - 100 گالیون"

آستریکس با دیدن نام خوره‌های مرگ ناخودآگاه پوزخندی می‌زنه و بعد از برداشتن یک نسخه از پوستر بیرون میاد تا از دامبلدور بپرسه نام تغییریافته‌ی محفل ققنوس چی ممکنه باشه. اما پیش از این که بخواد چیزی بگه، مکالمه‌ی دامبلدور با پسرک روزنامه‌فروش که کسی نبود جز زاخاریاس اسمیت رو استراق سمع می‌کنه.

- خیلی قیافه‌ش به جایزه‌بگیرا نمی‌مونه. مشکوک می‌زنه. ولی عقلانی نیست آدم مشکوک اولین جایی که بهش سر می‌زنه کلانتری باشه نه؟
- اوه پسر. تو همیشه دوست داشتی مرد قانون باشی نه؟ من اینقد از این غریبه‌ها اینجا دیدم که بعید می‌دونم ریگی به کفشش باشه.
- والا این غریبه از هر تازه‌وارد دیگه‌ای که تا حالا تو این شهر دیدیم عجیب‌تره! نباید اول می‌رفت یه نوشیدنی می‌زد تو رگ؟ می‌خواین حواسم بهش باشه و اگه کار مشکوکی کرد بهتون خبر بدم؟

دامبلدور دوباره خنده‌ای می‌کنه و ناگهان توجهش به آستریکس جلب می‌شه که گوش وایساده بود. رو بهش می‌پرسه:
- خبرای امروزو خوندی؟ به نظر میاد لرد آخرین بار تو دره‌ی نزدیک شهر...

آستریکس دیگه باقی حرفای کلانتر دامبلدور رو نمی‌شنوه. چون به جای تیتر خبر، توجهش به تاریخ روی روزنامه جلب می‌شه و از طرفی، امکان نداشت این مکالمات همگی ساختگی باشن. مغز آستریکس به سرعت شروع به تجزیه تحلیل می‌کنه. تاریخی که اشاره به دو قرن پیش داشت، افرادی که اونو نمی‌شناختن و لباس عجیبی که هم خودش و هم بقیه به تن کرده بودن همه باعث می‌شه ناگهان پازلا کنار هم قرار بگیرن و آستریکس تازه دو گالیونیش بیفته که دیگه تو موزه نیست و واقعا در دل تاریخ پرتاب شده!

همین باعث می‌شه آستریکس از شدت شوک وارده چنان فریادی سر بده که باعث بشه تمام پرندگان تا چند کیلومتری اون منطقه از ترس بال به فرار بذارن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 12 فروردین 1405 12:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید



برای یک مشت گالیون




مدرسه هاگوارتز به مناسبت نوروز جادوآموزا رو به دهکده هاگزمید فرستاده بود، اما به اصرار پروفسور بینز، روحی که در هاگوارتز تاریخ جادوگری درس می‌داد، همه مجبور بودن قبل از شروع گشت و گذارشون تو دهکده همراه اون به بازدید از موزه جادو و تاریخ جادوگری برن.

همه از هر چهار گروه پشت سر پروفسور در فضای تمام چوبی موزه قدم برمی‌داشتن. روی دیوارها پر بود از پرتره‌های متحرک. همچنین سکه‌های قدیمی، ابزارهای جادویی از هر دوره، نامه‌های کهنه و... توی قفسه‌ها به نمایش گذاشته شده بودن.

پروفسور بینز شناور در هوا با صدای یکنواخت و خسته‌کننده‌ش توضیح می‌داد:
- و این هم نامه‌ای هست که لرد نورث، نخست وزیر ماگل‌ها در ۱۷۸۲ برای وزیر سحر و جادو...

جادوآموزا که از جمله‌های دراز پروفسور خسته شده بودن مثل مرده متحرک، توصیفی که فرق چندانی با وضعیت خود پروفسور نمی‌کرد، پاهاشونو جلو می‌کشیدن و به مسیر ادامه می‌دادن.

ریموس شکلاتش رو می‌مکید تا قندش نیوفته، آستریکس کوین رو در بغل گرفته بود و توی ذهنش به ترکیب قهوه‌ای که قرار بود بنوشه فکر می‌کرد. پنه‌لوپه کنار گوش کاساندرا پچ‌ پچ می‌کرد و هر چند دقیقه جیغ ریزی می‌کشید.

دراکو و آستوریا دستاشونو تو دستای هم قفل کرده بودن و لوسیوس، پدر دراکو که عینک آفتابی زده بود و کلاهی بر سر داشت، از پشت دیوار اون‌ها رو می‌پایید. آکی سامورایی هم به تمام سال‌پایینی‌ها نگاهی به تیزی کاتاناش می‌انداخت که اون‌ها رو از قبول کردن دعوت‌نامه هاگوارتز پشیمون می‌کرد. آخر صف گروگان و زاخاریاس راجع به اين‌که سانتور‌ها بیشتر اسب هستن یا انسان بحث می‌کردن.

پروفسور به سمت راهرویی پیچید که روی دیوار کناریش نوشته شده بود "تاریخ جادوگری آمریکای شمالی". راهرو با بخش‌های مربوط به بومیان آمریکا آغاز می‌شد درحالی که در انتها پرتره‌های نمایندگان "ماکوزا"، کنگره جادویی ایالات متحده، به چشم می‌خوردن. پروفسور در کنار هر بخش توضیح مفصلی می‌داد.

گروه به مرکز راهرو رسید، روی دیوار نقاشی بزرگی از شهری کوچک با ساختمان‌های چوبی و شهروندانی با کلاه‌های لبه‌دار گاوچرونی دیده می‌شد، دقیقا از همون‌ شهرهایی که در جیلم های وسترن می‌بینید، شهر بی‌ آب و علف در وسط دشت خشکی قرار داشت.

پروفسور رو به نقاشی گفت:
- دشت‌های "نیفلِرز گُلد"، نیفلر‌ها طلاهای خودشونو توی این دشت‌ها قایم می‌کردن، بعدها جادوگرای مهاجر تصمیم گرفتن همین‌جا کنار موجودات جادویی ساکن بشن و یه شهر کوچیک تمام جادوگری ساختن. آخرین نشونه‌ها از این شهر در زمان جنگ داخلی ماگل‌های آمریکا ثبت شده و بعد از اون کاملا ناپدید شده، ما نمیدونیم چه بلایی به سرش اومده.

کنار نقاشی، پرتره یک گاوچرون خوش‌قیافه آویزون بود که دستکش و کلاه لبه‌دارش سفید رنگ بودن و پيرهن آبی و دستمال گردن سرخی داشت، لبخند دلبرانه‌ای به سوی رهگذران زده بود، نوشته‌های توضیحی زیر قابش کم‌رنگ شده بودن و قابل‌ خوندن نبودن. پروفسور اومد که شخص درون قاب رو معرفی کنه که ناگهان از آخر راهرو صدایی اومد.

رؤسای قبایل بومی از قاب‌های نقاشی خودشون در ابتدای راهرو به قاب‌های نماینده‌های سفیدپوست ماکوزا رفته بودن و با اون‌ها گلاویز شده بودن. پروفسور جادوآموزا رو رها کرد و به آخر راهرو رفت.
- سرخ‌پوست مظلوم گیر آوردی؟ تمامتان را پرپر بَکردیم! باوطنای ما را بی‌زمین کردید!
- ای مفلوک بدوی! یقه همایونی من نماینده را چسبیدی؟ مرا مادرم نام مرگ تو داد!

حواس همه به جدل ته راهرو جلب شده بود و جادوآموزا مشغول داد و بیداد و تشویق طرفین دعوا بودن که گاوچرون با چهره موذیانه و لحن لوتی‌گونه آروم به کوین گفت:
- عای فسقلی، اوشکولات می‌خوای؟
- اگر می‌حواستم هم اژ عمو ریموش می‌گرفتم، نه تو.
- عه جدی؟ ولی خب حتما یچیزی میخوای دیگه، خوب گوش کن عمویی. اون سکه رو می‌بینی اونجا؟

گاوچرون به سکه‌ بزرگی که عکس یک نیفلر وسطش بود و زیر قاب پرتره‌ش توی محفظه‌ شیشه‌ای نگه‌داری می‌شد اشاره کرد و ادامه داد:
- واس منه عمویی، ولی میدمش به تو، می‌دونی چقد می‌ارزه؟ می‌تونی باهاش هر چی می‌خوای بخری.
- مال حود حودم؟
- آره، به روح نن‌جونم قسم واس تو. فقط باس خودت ورش داری، رواله؟

همین که حرف‌های گاوچرون تموم شد محفظه شیشه‌ای ذوب شد و سکه داخل اون روی زمین افتاد. کوین از بغل آستریکس پایین اومد و رفت تا سکه رو برداره.

آستریکس که تا اون زمان چشمش به "اولین قهوه‌ساز جادویی تمام‌خودکار بیست نفره" بود که در قفسه "ابداعات آمریکایی" گذاشته شده بود بعد از چند لحظه متوجه نبود کوین شد، سرش رو پایین اورد و کوین رو دید که پنگوئن‌وار به طرف سکه روی زمین حرکت می‌کرد پس گفت:
- کوین، داری چیکار میکنی؟
- این شکه رو ژمین مال منه.
- مطمعنی؟ فکر کنم مال موزه باشه.

آستریکس به سمت سکه گام برداشت، خم شد و دستش رو جلو اورد تا سکه رو بلند کنه. گاوچرون نفس عمیقی کشید، دوباره لبخند زد و زیر لب گفت:
- نقشه‌م گرفت.

آستریکس سکه رو در دست گرفت، ناگهان سکه از دستش جدا شد و بالا رفت و بزرگ و بزرگ‌تر شد. جادوآموزا ترسیده بودن و هوار می‌کردن و جیغ می‌کشیدن. نور کورکننده‌ای از سکه بیرون می‌زد و در یک آن تمام جادوآموزا به داخل سکه کشیده شدن!

پروفسور بینز که می‌خواست بین رؤسای سرخ‌پوست و نماینده‌ها پادرمیونی کنه به اون‌ها می‌گفت:
- آروم باشید آقایون، از این جادوآموزا یاد بگیرید، هر کدومشون از یه گروهن، هر کدومشون با هم کلی تفاوت دارن، با این حال انقدر آروم و ساکت و مرتب اونجا ایستا... چی! کجا رفتن؟

تنها چیزی که پروفسور دید راهرو خالی‌ از جادوگر بود و یک سکه کوچک که روی زمین رها شده بود...


در کویری پر از بوته خار و لاشخور:

آستریکس روی زمین گرم بیدار شد. آفتاب داغ صورتش رو می سوزوند. کنارش روی یک تخته چوبی نوشته شده بود "به دشت‌های نیفلرز گلد خوش آمدید". نسیم خشکی به پیشونی خیس عرقش می‌‌خورد.

آوای موسیقی به گوشش رسید، سه جن خونگی آفتاب‌سوخته که ساز می‌زدن، با لباس‌های سبز و زرد مکزیکی، نیمه واضح در آسمون کنار ابر‌ها دیده می‌شدن. آستریکس نمی‌تونست چیزهایی که می‌دید رو باور کنه.

چشمان آستریکس به طرف جلو قفل شد، شهر نیفلرز گلد بیشتر از این‌که شهر باشه دو ردیف تمام‌نشدنی از ساختمان‌های چوبی بود.

چند چهره آشنا دید؛ مثل گروگان با کلاه گرد مشکی و کت بلند که به دیوار "مهمان‌خانه استامپ" تکیه داده بود. یا آلبوس دامبلدور با نشون ستاره طلایی کلانتر به سینه که زیر سایبان چوبی دفتر کلانتر روی صندلی تابی چرت می‌زد، جلیقه قهوه‌ای و پيرهن آبیش هیچ شباهتی به لباسی که اغلب می‌پوشید نداشت.

توجه آستریکس به جن خونگی‌ای جلب شد که رنگ پوستش نسبت به جن خونگی‌هایی که تا قبل دیده بود خیلی تیره‌تر بود و لباسی رسمی اما کثیف شبیه به خدمتکارها تنش بود، هم‌زمان که از دست مردی فرار می‌کرد فریاد می‌زد:
- دابی دیگه برده نبود! دابی آزاد بود! ارباب مالفوی باید گم شد!

لوسیوس مالفوی با کلاه لبه‌دار دراز و دستمال‌گردن رنگی، پشت سر اون شلاق به دست می‌دوید:
- برگرد اینجا! تو یکی رو خیلی گرون خریدم.

دابی و لوسیوس به آستریکس نزدیک می‌شدن. آستریکس با قیافه گیج‌شده داد زد:
- دابی اینجا چه خبره؟ آقای مالفوی چرا همچین می‌کنی!

لوسیوس و دابی حالا به آستریکس رسیده بودن و مثل موش و گربه دور آستریکس بنده‌مرلین می‌چرخیدن، در همین حین دابی که نفس نفس می‌زد گفت:
- دابی غریبه رو نشناخت. غریبه اسم دابی رو از کجا دونست؟ غریبه باید از سر راه دابی کنار رفت!

لوسیوس ادامه داد:
- راست میگه! تو دیگه کی هستی؟ با این لباسای جلفت.
- آستریکسم، مگه یادتون نیست؟
- غریبه چه اسم عجیب غریبی داشت، دابی خندش اومد.

دابی و لوسیوس در افق محو می‌شدن، آستریکس گیج شده بود و به حرف‌های اونا فکر می‌کرد:
- چطور منو یادشون نیست؟ لباس جلف، منظورش چی بود؟

نگاهی به سر و وضع خودش انداخت، دستکش‌های سفید؟ دستمال گردن قرمز؟ چه آشنا. حالا صدای موسیقی اجنه خونگی‌ اوج گرفته بود، آستریکس باید مطمعن می‌شد پس به طرف چاه آب ورودی شهر رفت. انعکاس خودش توی آب رو زیر نگاه برد، چشم‌های کهربایی و صورت رنگ پریده‌اش همون همیشگی بود، اما لباسش لباس گاوچرون داخل موزه بود!

-------

آستریکس قراره چیکار کنه؟ اون گاوچرون کی بود؟ دیگه چه کسایی توی شهر هستن؟ چرا کسی آستریکس رو نشناخت؟ چطوری قراره به موزه برگردن؟ همش بستگی داره به شما!
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/12 12:52:43
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1405 19:57
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
× پست پایانی سوژه ×

مدیر نگاهی به اطراف می‌ندازه و در کسری از ثانیه یه بچه که با بازیگوشی در حال عبور از کنارش بود رو می‌قاپه.
- بیا اینم بچه!

نارلک که انتظار نداشت مدیر اینقد سریع بتونه یه بچه پیدا کنه، با خوش‌حالی به سمتش برمی‌گرده که با دیدن بچه‌ی سه ساله و نیمه‌ای که کوین نام داشت، کل ذوقش به همون سرعت از بین می‌ره.
- فکر نمی‌کنی این یکم سنش زیادی زیاده؟
- خب اون جوجه لک‌لکت هم سنش زیادی کمه! همو خنثی می‌کنن.

نارلک لک‌لک بود. از لک‌لک‌ها چقد انتظار هوش و تفکر دارین؟ قاعدتا همونقدری که با همین جمله قانع می‌شه و هر دو کوین به دست به سمت جوجه لک‌لک حرکت می‌کنن.

- جوجوی مامان، ببین برات چی هدیه آوردم.

مدیر کوینو زمین می‌ذاره و هر دو کنجکاوانه منتظر واکنش جوجه لک‌لک می‌مونن. جوجه لک‌لک تنها کاری که ازش برمیاد اینه که هاج و واج نگاهش رو بین کوین، مدیر و نارلک بگردونه. به هر حال این که توجه جوجه به جای حضار به این دو... سه جلب شده بود هم خودش یه پیشرفت بود نه؟

به نظر میومد از نظر مدیر و نارلک چندان هم اینطور نبود. چون کم‌کم حس نگرانیشون شروع به ریشه زدن می‌کنه.
- خیلی امیدوارکننده به نظر نمی‌رسه... نظرت چیه نقشه رو برعکس کنیم؟ به جای این که جوجه لک‌لکت بخواد کوینو به خانواده‌ش بده، شاید باید کوین جوجه‌تو بهت تحویل بده؟

نارلک که دلیلی برای مخالفت نمی‌دید رو به کوین می‌پرسه:
- کوین، نظرت چیه جوجه رو به مامانش برسونی؟ درست مثل داستانا که لک‌لکا نوزادا رو به مامان باباشون تحویل می‌دن. جالبه نه؟
- لک‌لک!

کوین که حسابی از لک‌لک شدنش ذوق کرده بود، دستشو دراز می‌کنه و گردن ظریف جوجه لک‌لک رو با دستای کوچیکش می‌گیره. در یک حرکت جوجه رو بلند می‌کنه و جلوی نارلک رها می‌کنه.

مدیر که کلک‌تر از این حرفا بود و از اولم قصد نداشت جوجه رو به این راحتی به نارلک بده، زودتر دست می‌جنبونه و جوجه رو قبل از این که نارلک با نوکش بلندش کنه، می‌گیردش.

قبل از این که نارلک بخواد فریادِ اعتراضِ لک‌لکی سر بده، مدیر سایه‌ای رو روی خودش حس می‌کنه. بابا اردک هیکلی داستان ما که چند پست پیش بادیگارد جوجه لک‌لک و پسرش لقب گرفته بود، حالا داشت آستینای نداشته‌شو بالا می‌زد تا به حساب مدیر برسه. دستای مدیر ناخودآگاه شل می‌شه و جوجه از دستش میفته. اما نارلک زودتر جلو میاد و بچه‌شو به نوک می‌گیره و بی‌معطلی پروازکنان راه خروج رو پیش می‌گیره. اونم در حالی که مدیر هی داشت از بابا اردک نوک می‌خورد و کوین هم که خیال می‌کرد داره یه نمایش هیجان‌انگیز رو تماشا می‌کنه، در کنارشون دست جیغ هورا می‌زد.

و این‌چنین شد که نارلک به جوجه‌ش رسید، اما مدیر هم کتک خورد و هم نتونست از مردم چیزی بچاپه و موزه ورشکست و تعطیل شد!

× پایان سوژه ×
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 21 تیر 1402 21:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- چی کارکنیم؟
- بریم قورباغه شکار کنیم! دو دقیقه ساکت شو فکر کنم.

مدیر موزه خیلی از توهین نارلک ناراحت شده بود ولی حرفی نزد تا بیشتر از این اعصابش را خورد نکند.
نارلک بالش را زیر نوکش گذاشته و درحال تفکر بود. یک بچه لک لک به چه چیزهایی علاقه داشت؟
یاد خاطرات کودکی اش افتاد.

فلش بک- گذشته نارلک

ساعت های زیادی از تولد نارلک کوچولو می گذشت ولی او تنهای تنها داخل لانه نشسته بود. نه مادری، نه پدری، هیچکس دور و برش نبود.
هوا کم کم رو به تاریکی می رفت.
لک لک کوچک زانوی غم بغل کرده و آرام آرام اشک می ریخت که از دور متوجه چیز سفید رنگی شد که به سمتش می آید. وقتی چیز سفید رنگ نزدیکش شد; او متوجه گشت که مادرش است.

- ماما؟
- عه عزیزم کی به دنیا اومدی؟

مادر نارلک خیلی آرام داخل لانه فرود آمد و پارچه سفید رنگ و بسته بندی شده ای را وسط لانه گذاشت.

-غذا؟
- نه قشنگم، غذا نیست. این کار مامانیه.
- چیه؟

نارلک در همین چند ساعتی که به دنیا آمده حرف زدن را بطور ناقص آموخته و این نشان از هوش ریونکلاوی اش بود.
اصلا او از همان بچگی می خواست در آینده به هاگوارتز مشرف شود و خانواده اش را خوشحال کند. حتی می خواست لک لک برگزیده شود و با ولدمورت بجنگد. البته اگر مادرش به او توجه می کردو خب... از آنجایی که مادرش هیچ اهمیتی به بچه اش نمیداد و بیشتر حواسش به بسته بود; نارلک هیچ وقت قدرت عشق را درک نکرد و تصمیم گرفت مرگخوار شود.

- پسر گلم بابت اینکه نتونستم موقع تولد پیشت باشم باید عذرخواهی کنم. زیاد از این روزا پیش میاد که کنارت نباشم ولی اصلا نگران نشیا! مرلین لک لک ها را دوست دارد! تو رو به امون مرلین رها می کنم مرلین می سپارم که از حالم خبر داره. که حتی از تو چشماشو، یه لحظه بر نمیداره.

نارلک احتیاج به شنیدن این حرف ها نداشت. حداقل نه الان.
او گرسنه بود. تشنه بود. آغوش مادری می خواست. مهر پدری می خواست. محبت و مهربانی می خواست. اما تنها چیزی که مادرش به آن اهمیت میداد کار بود و یک بسته ی پارچه ای سفید مرموز.

- بسته بد!
- نه مامانی این بد نیست که! بیا ببین.

مادرش بعد از گفتن این حرف ها آرام بسته را باز کرد و نشان نارلک داد. موجودی عجیب که به نظر ضعیف می رسید و هیچ پر یا پشمی نداشت درون آن قرار داشت و ناخود آگاه دلبری می کرد.

- این بچه ی آدمیزاده. ببین چه خوشگله. کار ماها هم تحویل بچه هاست.

قاعدتا نارلک باید بخاطر بی توجهی که بهش می شد از بچه بدش می آمد ولی نمی دانست چرا عاشق بچه و تحویل دادن بسته شده است. آنجا بود که مسیر زندگی نارلک به کل تغییر کرد.

پایان فلش بک

- تغییر کرد؟ یعنی الان بسته حاوی بچه میرسونی؟
- نه بابا. الان بسته ببینم جیغ میزنم حتی اگه توش یه بچه ی خوشگل باشه.
- |خب حالا باید چی کار کنیم؟
- ساده ست! کافیه یه بچه بیاریم تا توجه لک لک کوچولو رو جلب کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 00:42
نمایش جزئیات
آفلاین
مدیر و نارلک نگاهی به هم می‌ندازن. نگاهی طولانی و تمام نشدنی که فقط نشونگر یک چیز بود... بخت بدشون که حالا یک بابا اردکی هم به سد کسانی که برای رسیدن به جوجه بود اضافه شده بود!

- نظرت چیه ناامید شیم؟
- هرگز!
- خوش‌حالم که هم‌نظریم.

بله! اگه فکر کردین این سد جدید موجب این می‌شه که نارلک، لک‌لک مادر دلسوز داستان، برای رسیدن به پسرش تسلیم شه، خیر نمی‌شه!

مدیر هم همینطور. البته نه به این خاطر که مدیر، مادر دلسوزی بود، خیر. بلکه چون مدیر پول‌دوستی بود. بالاخره دلسوزی و پول‌دوستی به نظر هم آوا میان و می‌تونن موجب شراکت دوباره‌ای بین نارلک و مدیر بشن.

- نقشه‌ی جدید چیه؟
- نقشه‌ی قبلی چی بود که حالا جدیدش چی باشه؟
- چرا وقتی نقشه جدید می‌خوایم دنبال نقشه قدیم هستی؟
- چرا بدون بررسی شکست یا پیروزی نقشه قبلی، نقشه جدید می‌خوایم بکشیم؟

نارلک و مدیر از صمیم قلب دوست داشتن این گفتگوی مزخرف رو ادامه بدن، اما با صدای شادی و هیجانی که از سمت دو جوجه بلند می‌شه و بابا اردکی که بازوهاشو به نمایش می‌ذاشت و فریادِ "من بادیگارد جدیدشونم" سر می‌داد، تصمیم می‌گیرن صلح کنن و نقشه رو بکشن... یا حداقل نقشه قدیمو رو کنن.

- چی کار کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 17 بهمن 1400 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت یافتن چیزی که جوجه به ان علاقه نشان دهد آغاز شد. نارلک از یک طرف رفت و مدیر از طرف دیگر تا وسایلی جمع کنند که به نظر جوجه جالب میامد.
نارلک که یک لک لک بی شعور بود. البته نویسنده ای داستان از بدآموزی نوشته اش از شما عذرخواهی میکند اما از بچگی به ایشان گفته اند که تنها انسان ها شعور دارند و بس. البته مطمئنن تا الان فهمیده اید که همه ی انسان ها هم شعور ندارند. خلاصه نارلک به پشت موزه جایی که بیرون یک دریاچه ی تقریبا بزرگ بود رفت و سعی کرد تا گِل و لای و ماهی و جلبک جمع کند. وقتی داشت برمیگشت؛ چند بچه اردک هم دید و یکی را قاپید تا با ان نارلک را یاد دوستان و خاطرات خوش نداشته اش که در دریاچه و مرداب شکل گرفته بود بندازد.
با عجله به موزه بازگشت و چیزهایی که آورده بود را کمی انطرف تر در جایی خلوت گذاشت و جوجه اش را صدا زد.

-بابایی بیا ببین چی برات اوردم.
-چی آوردی نس ناس؟
-این تو بودی بابایی؟
-نه من بودم.

صدا از پشت نارلک امد وقتی برگشت پدرجوجه اردک را دید که حداقل دو سه دوره ی فشرده ی بدنسازی با ارنولد و راک گذرانده بود چون به زور از در رد میشد و خالکوبی یک لنگر روی شانه ی راستش بود.

-بچه ام کجاس؟
-ب..ب...بچه تون ا..اینج..جاست.

نارلک با بالش جایی را ناز کرد که چند ثانیه قبل سر بچه اردک انجا بود ولی حالا نبود. یکدفعه برق گرفتش و برگشت تا ببیند چه خبر است که جوجه اردک را پیش جوجه خودش دید که مثل دو دوست قدیمی پیش هم نشسته بودند و بازی میکردند.

بابااردک پسی محکمی به نارلک زد و گفت:
-شانس اوردی.

بعد هم پیش جمعیت رفت و مثل بقیه به حفاظت از جوجه ها پرداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 17 بهمن 1400 23:42
نمایش جزئیات
آنلاین
خلاصه:
اوضاع اقتصادی موزه خرابه و مدیر موزه قصد داره وسایل قدیمی و با ارزش مردم رو بخره. هر کسی چیزی برای فروش میاره. نارلک تخم طلایی رو تحویل داده بود که الان پشیمون شده و قصد پس گرفتنش رو داره اما مدیر موزه حاضر به پس دادنش نیست. این وسط تخم می‌شکنه و جوجه به دنیا میاد و به مدیر می‌گه مامان. نارلک و مدیر سر اینکه کدومشون مامان جوجه ست اختلاف پیدا میکنن.
اما درست همین لحظه، مردم میریزن داخل موزه و وقتی جوجه رو میبینن، براش خوراکی میارن و تمیز و قشنگش میکنن و جوجه میخواد پیش مردم بمونه و مدیر و نارلک رو فراموش کرده.
مدیر و نارلک هم تصمیم میگیرن جوجه رو بدزدن و مدیر با گرفتن تخم های طلای نارلک، جوجه رو بهش پس بده. و البته که نارلک نمیدونه مدیر به چه قیمتی میخواد جوجه ش رو بهش پس بده!
***

ایده ی بدی به نظر نمی آمد. نارلک چشم های لک لکی اش که در حالت عادی هم ریز بودند، ریز تر کرد و چند ثانیه به مدیر چشم دوخت. مدیر هم به او چشم دوخت و چون خب زیادی بهم خیره مانده بودند چشم هایشان شروع به سوزش کرد.
بالاخره نارلک تصمیم گرفت صحبت کند:
-تو... داری کمک میکنی بهم؟

مدیر سر تکان داد:
-آره... گفتم که. توی این سن دیگه حوصله ای برای نگهداری از بچه ها برام نمونده. خب نظرت چیه روی نقشه ی بازپس‌گیری جوجه تمرکز کنیم؟

نارلک سرش را کج کرد و به میز باشکوهی که مردم برای جوجه لک‌لک چیده بودند اشاره کرد.
-چطوری باید گولش بزنیم؟ ما هیچ کدوم از چیزایی که اونا دارن رو نداریم که.
-جوجه لک لکت همیشه چی رو خیلی دوست داشت؟

نارلک شانه بالا انداخت.

-یعنی حتی جوجه ی خودت رو هم نمیشناسی؟
-همین نیم ساعت پیش، همین جا پیش تو به دنیا اومد.

مدیر چشم گرداند تا شاید چیزی که برای جوجه وسوسه انگیز باشد را آن اطراف پیدا کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 17 بهمن 1400 23:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- سرمایه‌ی...موزه‌م!

مدیر دو دستی بر سرش می‌کوفت و با چشمانی اشک‌آلود، از دست رفتن تنها امیدی که برایش باقی مانده بود را نظاره می‌کرد.

نارلک نیز همانند مدیر اشک می‌ریخت و اندوهگین بود؛ اما به دلایلی محبت‌آمیزتر.
- جوجه‌ی کوچولو و نحیفم! اون همش نیم ساعتش بود!

اندکی آن طرف‌تر، جوجه که مادران جدیدی یافته بود بسیار خوشحال و راضی به نظر می‌رسید. موقعیت خوبی پیدا کرده بود و هر چه می‌خواست، سریع برایش فراهم میشد.

مدیر که چیزی به متلاشی شدن روح و روانش نمانده بود، ثانیه‌ای قبل از آغاز دوران افسردگی و تعطیل شدن موزه در اثر ورشکستگی، فکری به ذهنش رسید.
- میگم، لک‌لک...من و تو الان همدردیم. درسته؟ هیچکس نمی‌تونه به خوبی من تو رو درک کنه. می‌فهمم چقدر ناراحتی.

نارلک با شک و تردید به مدیر نگاه کرد.

- می‌تونم کمکت کنم جوجه‌تو پس بگیری! باید طوری بهش نزدیک بشیم که کسی ما رو نبینه، و بعد سریع جوجه رو برداریم و فرار کنیم! منم دیگه نمی‌خوامش، حوصله‌ی جوجه‌داری ندارم...قبوله؟

مدیر دروغ نمی‌گفت. فقط همه‌ی حقیقت را هم نگفت. او واقعا قصد نداشت جوجه را بگیرد، نگهداری از یک جوجه‌ی زنده برای موزه خیلی سخت بود...اما می‌توانست تعدادی از تخم‌های طلایی‌اش را بعنوان حق‌الزحمه‌ی کمک به نارلک برای پس گرفتن جوجه‌اش، بردارد و موزه را از ورشکستگی نجات دهد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده