هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵ جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۸۴
#12

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۸ سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۴:۲۵ یکشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۶
از برزخ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 380
آفلاین
پهنه آسمان رنگ سیاه عجیبی به خود داشت و باد سردی می وزید.
جو ، جو مهیجی بود و در سطح شهر نا آرامی های بسیاری به وجود آمده بود. چند روزی می شد که قتل های عجیبی روی ماگل ها انجام می گرفت و کسی متوجه چگونگی آن نمی شد.حال کارآگاهان جادوگر دست به کار شده بودند زیرا احتمال می رفت کار کار عده ای جادوگر باشد … شاید هم مرگخواران …
آن شب بر خلاف شب های گذشته سوروس اسنیپ از پناهگاه خود بیرون آمده بود. چهره اش رنگ پریده تر از همیشه به نظر می رسید و سراسیمه از بین بوته های اقونیطون راهی به سمت رودخانه که کمی آن طرف تر بود باز کرد و خود را به رود خانه رساند! قرص ماه کامل بود و شکلش کاملا در آب رودخانه نمایان بود. سوروس نگاهی به اطرافش کرد . مطمئن بود که کسی آن دور و بر نیست ولی احتیاط لازم را پیشه کرد . وقتی کاملا خیالش راحت شد آستین ردایش را بالا زد و دستش را در آب سرد رودخانه فرو برد . نشان مرگخواری که روی دستش هک شده بود به طور واضح در زیر آب دیده می شد که قرمز شده است و احتمال می رفت حرکت سوروس از روی حرارت علامت روی دستش باشد.سوروس دستش را از رودخانه بیرون آورد و با نفرت به آن نگاه کرد سپس آن را با لبه ردایش خشک کرد و سر جایش ایستاد و زیر لب گفت : چاره ای نیست !
و با سرعت به سمت پل پوسیده ای رفت که کمی آن طرف تر روی رودخانه قرار داشت ، با احتیاط از روی پل رد شد و به سمت جاده دوید و لب جاده ایستاد.
چشم هایش را بست خواست که تمرکز کند تا بتواند خود را غیب و به سطح شهر ظاهر کند ! اما بی فایده بود ، او در این مدت خیلی ضعیف شده بود و توان غیب و ظاهر شدن را نداشت. با نا امیدی راه جاده را پیش گرفت و کمی جلو تر به دژی قدیمی رسید که در گذشته مورد استفاده ماگل ها قرار می گرفت و آن طرفش به گوشه ای از شهر لندن می رسید. خیلی وقت بود که مورد استفاده قرار نمی گرفت ! شاید ماگل ها آن جا را به کلی فراموش کرده بودند.
سوروس پا به دژ بزرگ نهاد و وارد راهرویی شد که سقف آن را تاغ هایی پوسیده تشکیل داده بودند . سوروس به انتهای راهرو رسیده بود و وارد حیاطی خاک گرفته شد که بسیار کثیف و نا مرتب بود ! همین که خواست وارد راهرو دیگری شود که به حیاط اصلی مرتبط بود و آن طرف حیاط هم شهر لندن واقع بود بشود صدای پچ پچ دو سه نفره ای را شنید و سر جایش میخکوب شد و به دیوار تکیه داد. قلب سوروس به تندی می زد و پیشانیش خیس عرق شده بود سوروس دستی به پیشانیش زد تا عرق هایش را پاک کند که احساس کرد چیزی بزرگ بالای سرش، کمی آن طرف تر است ! به آسمان نگاه کرد و در کمال تعجب علامت شوم ارباب تاریکی ها لرد ولدمورت را دید که حاکی بازگشت دوباره او بود و به سرعت فهمید که مکان گردهمایی مرگخواران همیجاست ! در حالی که او می خواست خود را به وسط شهر غیب و ظاهر کند و به دنبالش بگردد . سوروس با کمی ترس وارد سالن اصلی شد و پیتر ، سدریک و لردسیاه را دید که در زیر علامت شوم انتظار باقی مرگخواران را می کشیدند.
سدریک :
- ارباب از نظر من اومدن گری بک به اینجا درست نیست من هنوز می ترسم ... قرص ماه کامله و می تونه خطرنــ ا کـ ... اوه ... سوروس !!!
سدریک متوجه حضور سوروس در آنجا و باعث توجه لردسیاه و پیتر نیز به سوروس شده بود .

---------------------------------------------------
سوروس عزيز!
سرورمان لرد سياه از تلاش شما راضي بودند. اين بدين معناست كه شما را براي خدمت به خودش در جمع مرگخواران پذيرفته. گرچه پس از اين است كه شما بايد به درستي تواناييتان را نشان دهيد و سنجيده گرديد. سرورمان انتظار كارهاي بيشتري را از سوي شما دارد تا وفاداريتان را به طور كامل به اثبات برسانيد. باشد تا همگي ما تحت فرمان او و زير نشان سياه پيروز گرديم!!
سپاس گذار لرد باشيد كه تمامي اين سخنان از سوي اوست!


ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۷ ۹:۴۶:۱۳

شک نکن!


Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۲۰:۵۳ پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۴
#11

رودولف لسترنجس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۴ سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۴۰ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۸۷
از یک مکان مخوف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 352
آفلاین
من ارواح خاک استادمون یک پست زده بودم گویاپاک شد
******************************************
بادبه شدت به پنجره میکوبید وباران سیل آسا میبارید...آسمان تیره وتاربود وزوزه باد فضای وحشتناکی رابوجود آورده بود...رودولف روی بازویش دست کشید ولبخندی روی لبش نقش بست...یادروزی افتاد که نشان بربازویش نقش بست...
<---فلاش بک--->
لردروی صندلی باشکوهی تکیه زده بود وباآرامش به شخصی که جلویش زانوزده بود نگاه میکرد:
-گفتی نامت چیست؟
-شارزاس ایبلوسا ایزاس...ارباب عالی قدر...
-شارزاس؟نامت به انسانها نمیخورد توچی هستی؟
شارزاس سرش رابلندکرد وکلاه ردایش رابالازد...چشمانش سرخ وبراق بود وموهای سفیدبلندی داشت که روی شانه اش ریخته بود:
-من یک شیطان واره هستم...ارباب برای یاری شما آمده ام وامیدوارم افتخارخدمت درارتش شماراداشته باشم...
شارزاس دوباره سرش راپائین انداخت وبه انتظار نشست...تمام مرگخواران دوروبر لردسیاه ایستاده بودند وسکوت کرده بودند تااینکه دراکو جلوآمد ونقابش رابرداشت:
-ارباب اجازه صحبت دارم؟
-بگو دراکو...
-ارباب تصورمیکنم حضورشارزاس در گروه اتحاد میتواند مفیدباشد...اوجادوگر خوبی است وطبق چیزهایی که گفته فکرکنم بتوانیم به او اعتماد کنیم...
لردسیاه به شارزاس نگاه کرد:
-شارزاس امشب ما حمله کوچکی به بیمارستان سنت مانگو داریم...میخواهم لیاقت خودت راثابت کنی!!!
شارزاس پائین ردای لردرابوسید:
-افتخارمن است لردسیاه...
آنشب شارزاس ثابت کرده بود که مرگخوار لایقی است ولردسیاه همان شب نشان راروی بازویش زده بود...نشانی که باعث افتخارش بود...بعدها شارزاس بشدت لیاقت خودرابرای بربازو داشتن این نشان مقدس اثبات کرده بود وکم کم درمیان مرگخواران عضوی خشن ودرمیان سفیدها مرگخواری خوفناک جلوه کرده بود...تااینکه بعلت مسائل امنیتی مجبوربه تغییرشناسه شد وروزی فرارسید که لردباردیگر غیبت فرمود ...شارزاس که حالا رودولف شده بود توانست درزمان غیبت شکوهمند لردسیاه همچنان درگروه اتحاد اسلایترین بماند وتوانایی خودرااثبات کند....
<---پایان فلاش بک--->
دربصدادرآمد ولارا خیس وخالی وارد خانه رودولف شد:
-شب بخیرلارای عزیز...
-توازدنیاعقبی رودولف؟اصلا دردی در بازویت احساس نکردی؟
-چرا...ولی میدانستم تودرراهی درست نبود تنهایی میرفتم!
-
رودولف ولارا به همراه هم به خانه لردمیروند...تمام راهرو با شمعهای جادویی روشن شده ومرگخواران درحال رفت وآمد هستند،چهره عده ای شادوعده ای غمگین هستند وبعضی آثارشکنجه درچهره شان نمایان است...رودولف راهش رابازمیکند ووارد اتاقی میشود که ازهمه جای خانه نورانی تروشلوغتراست...لردسیاه روی صندلی همیشگی خودتکیه داده وبه مریدانش نگاه میکند که ناگهان چشمش به رودولف ولارا میفتد:
-هردو لسترنجس باهم آمدید...جلوتربیاید...
لارا ورودولف روی زمین جلوی لردزانو میزنند:
-اخبارفعالیتهای شماراداشتم...برای چه آمدید؟
-تاافتخارداشته باشیم باردیگر در رکاب شما بجنگیم...
-لردسیاه بودن در ارتش شمابرای ما افتخار بزرگی است سرورم...
-من فراموش نمیکنم که مرا تنها گذاردید...تمام مدتی که نبودم کجا بودید؟
رودولف بلندمیشود وجلوی لردتعظیم میکند:
-لردسیاه ما خائنیم وتقاضا میکنیم مارا مجازات کنید حتی اگر لیاقت ما مرگ باشد...
لردچوبدستی اش رابیرون میاورد وروبروی رودولف میگیرد:
-کروشیو...

لردسیاه امیدوارم مارا ببخشید ودوباره به مرگخواری قبول بفرمائید

-------------------------------------------
رودولف عزيز!
لرد از نوشته ي طنز آلود شما راضي است. اما براي پيوستن به ارتش و يارانش بايد جدي بود! سرورمان منتظر يك نوشته ي جدي و خشانت بار از شماست. باشد تا در صورت رضايتش شما نيز پذيرفته شويد.
سپاس گذار لرد باشيد كه اين سخنان از سوي اوست!


ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۶ ۱۳:۲۵:۴۵

بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!


Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۱۷:۰۶ پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۴
#10

بلاتریس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۱ دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۴۱ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 124
آفلاین
هوا بس ناجوانمردانه سرد بود باد زوزه کشان در میان درختان میپیچید و شاخه های درختان را به بازی میگرفت . هر کس به این منظره نگاه میکرد، حتما با خود فکر میکرد درختان رقص مرگ میکنند و شاهد مرگ یک انسان هستند . ولی اتفاقی بس وحشتناکتر از مرگ یک انسان در حال وقوع بود .
ریگولوس در انتهای غار کوچکی در میان جنگل به خود میپیچید . از هفته قبل متوجه پر رنگ شدن نشان شده بود . به خاطر همین خود را در اعماق جنگل پنهان کرده بود درست در غاری که 15 سال پیش رو به روی لرد سیاه ایستاد و از دستور او سر پیچی کرد . این نافرمانی به لرد سخت گران آمد و دستور قتل او را صادر کرد . ولی مامور لرد فردی نالایق بود و ریگولوس توانست از دست او بگریزد و فرد نالایق از ترس لرد به دروغ گفته بود که ماموریت به پایان رسیده است و این یک خود یک موهبتی بود برای ریگولوس .
اما حال که پیرتر شده بود و مانند سالهای جوانی خام نبود فکر میکرد که نباید از دستور لرد سر پیچی میکرد . در کنار لرد قدرت و عزت منتظرش بود و در این غار تاریک ترس و بزدلی او تصمیم خود را گرفته بود با اولین اشاره از سوی لرد باز میگشت و اظهار ندامت میکرد و حتی حاضر بود جانش گرفته شود تا اینکه مانند یک خرگوش درسوراخی به خود بپیچد .
انتظار زیاد به طول نیانجامید . لختی از نیمه شب نگذشته بود که نشان شروع به درخشیدن کرد . ریگولوس تمام این سالها از جادوی باستانی استفاده کرده بود که لرد از طریق این نشان نمیتوانست از مکان او با خبر شود ولی اکنون زمان از میان برداشتن این سد میان او و لرد بود . باید میشتافت به سوی تنها حامی اصیلان و بزرگان، به سوی سر چشمه قدرت و به سوی شیطان ثانی .
ریگولوس شتافت و میشد گفت که جزو اولین نفراتی بود که به قبرستان سرد و خاموش رسید .
باد امشب بسیار سرد و نامهربان بود اما در مقابل چهره لرد بسیار گرم و دلنشین .
لرد به سری رو به ریگولوس گفت :
- چه میخواهی ای خائن . ( مطمئنا لرد میدانست ولی پرسید که شما هم بدونین )
ریگولوس تمام شجاعتش را جمع کرد ابتدا تعظیمی کرد و سپس مثل یک مرگخوار اصیل بدون کوچکترین لرزشی در صدا گفت :
- من باز گشته ام تا از شما طلب بخشش کنم و یا به دستور شما به قتل برسم . کاری که سال ها پیش باید صورت میگرفت . هیچگاه نباید دستورات به تاخیر بیافتند ، این اولین درسی بود که به یک مرگخوار داده میشد . پس من هم آمده ام تا از فرمان شما پیروی کنم . آمده ام تا بمانم یا بمیرم .
------------------------------------
ريگولس عزيز!
لرد شادمان شدند!! ظاهرا شما معني درخواست براي پيوستن به سرورمان را به خوبي درك كرديد. گام اول را با موفقيت برداشتيد. با اين حال جاي بسي پيشرفت باقي است. شما براي عضويت در ارتش پر افتخار تاريكي پذيرفته شديد. براي پيوستن به گروه مرگخواران هنوز بايد تلاش كنيد. ارباب منتظر يك نوشته ي قدرتمند تر از شماست.
سپاس گذار لرد باشيد كه اين سخنان همه از سوي اوست!


ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۶ ۱۳:۰۹:۱۳

من کی هستم


Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۱۲:۱۸ پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۴
#9

آناکین مونتاگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۹:۲۵ یکشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۳
از 127.0.0.1
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1402
آفلاین
بادسردی به صورتم میخورد
خودم رو محکم توی شنل پیچیده بودم
داشتم از یه تپه بال میرفتم
نگاه چشمان نامرعی رو برخودم احساس میکردم
به نظر میرسید که اون منو تحت نظر داره
پس نباید کار احمقانه ای انجام میدادم
حالا که فکر میکردم اون منو نگاه میکنه بالا رفتن از تپه مشکل تر شده بود
درست بالای تپه یه خونه بزرگ قرار داشت
متروک به نظر میرسید
قبلا بهم گفته بودن چیکار کنم
برای همین بدون اینکه در بزنم در خونه رو باز کردم وداخل شد جلوم یه سر سرای بزرگ بود انتها اون سر سرا یه سری پله قرار داشت که به طبقه ی بالا میرفت
به من گفته بودن که از پله ها بالا برم من هم همین کار رو کردم
بعد به سمت چپ پیچیدم
خیلی حول شوده بودم همش نگران بودم که اگه اون منو قبول نکنه چی جلوی در بسته ای متوقف شدم
خواستم در بزنم که صدای گفت
داخل شو
من هم فورا اطاعت کردم
در رو خیلی آروم باز کردم وبه داخل اتاق رفتم
چشمم به مرد قد بلندی افتاد گه پشتش به من بود و داشت از پنجره برون رو نگاه میکرد
فورا تعظیم کردم و در همون حالت باقی موندم تا اون دستور بعدی رو بده
اون مرد گفت : بلند شو و به ایست
فورا اطاعت کردم
به صورتش نگاه کردم ولی فورا سرم رو پاین انداختم
اون هیچ توجهی به این کار من نکرد
از من پرسید : اسم تو مونتاگ
-بله ارباب
-تو توی وزارت خونه کار میکنی
- بله ارباب
-کارت چیه
- من خبر نگارم یعنی سردبیر پیام امروز ببخشید دیلی پراف
خیلی حول شده بودم
اون پرسید فقط همین
گفتم : نه ارباب من عضو ارتش وزارت خونه هم هستم
- چرا اومدی اینجا
-من میخوام به شما خدمت کنم
-تو چیکار میتونی بکنی
-من میتونم خبر های وزارت خونه رو انتقال بدم
دیگه
- میتونم اطلاعات ارتش رو هم به شما بدم
- خوب تو میگی که برای من جاسوسی میکنی خوب بگو ببینم الان چی برای من داری در باره ارتش یه مقدار اطلاعات به من بده تا بتونم در باره کیفیت کارت نظر بدم
-ارباب ارتش وزارت خونه از تعداد زیادی کفتر استفاده میکنه که احتمالا همشون آلوده هستن
- خوب برای شروع کار خوبه ولی توکه انتظار نداری فقط با جاسوسی برای من قبولت کنم
- ارباب من آماده ی هر نوع خدمتی هستم هر دستوری که شما بدین من انجام میدم
- خوب باید یه مقدار صبر کنی تا من دربارت تصمیم بگیرم
-چشم ارباب
ناگهان اون به طرف من اومد خیلی ترسیده بودم
ولدمورت چوب دستیشو در آورد
من داشتم از وحشت سکته میکردم
درست جلوی من قرار گرفت
من دیگه توان اسیتادن رو نداشتم
اون به من گفت
دست چپ رو بیار جلو
فورا اطاعت کردم
اون دستم رو گرفت آستین ردام رو زد بالا چوب دستیشو درت روی ساعد دستم گذاشت
ناگهان سوزش عجیبی رو احساس کردم
درد نداشت ولی خیلی تاثیر گذار بود
به دستم نگاه کردم یه علامت شوم روی دستم حک شده بود
ولدمورت گفت: فعلا به کارت ادامه بده هر وقت که باهات کار داشتم خودم احظارت میکنم
با هیچ کس هم در این باره صحبت نکن
-چشم ارباب
-خوب میتونی بری منتظر باش تا خبرت کنم
-چشم ارباب
بعد اون برگشت ودوباره به پنجره خیره شد
من هم خیلی آروم خارج شدم ودر رو پشت سرم بستم
حالا دوباره باید برمیگشتم سرکارم
ولی باید خوب حواسم رو جمع میکردم تا بتونم اطلاعات مناسب رو جمع آوری کنم

----------------------------------------------
مونتاگ عزيز!
لرد از كار شما راضي نيست!! گويا شما بازگشت او را جدي تلقي نكرديد! بدانيد كه اين بار قدرتمند تر از پيش حضور دارد و هرگونه نافرمانه و خطايي را نخواهد بخشيد. براي دستيابي به پيروزي ها و افتخارات بعدي بايد تلاش كنيد! به علت علاقه اي كه داريد سرورمان شما را براي عضويت در ارتش تاريكي مي پذبرند. اما براي ورود به گروه مرگخوارن كار بيشتر الزامي است! قدرت مطلق تاريكي- سرورمان- در انتظار يك درخواست بهتر است تا بتوانيد توانايي هاي خود ، شايستگي و لياقتتان را براي ورود به جمع يارانش به اثبات برسانيد پس اين بايد بهترين كار شما و با حداكثر قدرتتان باشد.
سپاس گذار لرد باشيد كه اين سخنان همه از سوي اوست!


ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۶ ۱۲:۳۹:۳۹


Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۹:۴۶ پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۴
#8

پيتر پتي گرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۵ جمعه ۲ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۴۵ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵
از بالاي ديوار آخري!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 305
آفلاین
هوا سرد بود. مدت زمان زيادي بود كه كسي خورشيد را نديده بود. خورشيد هم انسان ها را فراموش كرده بود. شب نبود..روز هم نبود. آسمان صاف بود. با اين حال همه جا به طرز غريبي تاريكي بود. خوفناك بود. سرد بود.
مرد كوچك اندامي در خيابان ها به پيش مي رفت. اطرفش پر از بي كسي بود. اجزاي چهره اش براي نشان دادن اراده اي سخت جمع شده بودن. به جايي نگاه نمي كرد. به نظر مي رسيد كه اين سكوت و تنهايي او را نمي آزرد...شايد شادش نيز مي ساخت. راه را مي شناخت. اين را مي شد از چشمان سرد و بي روحش فهميد كه به جايي نمي نگريستند.
وارد يكي از خيابان هاي سمت چپش شد. همچنان حركت مي كرد. مقابلش چند حيوان كوچك اندام در حال بو كشيد پسماندهاي انسان ها بودند.با ورودش چشمانشلن بي اراده بر رويش ثابت ماندند. گويا سردي حضور مرد بر آنها نيز اثر نهاد. چند لحظه بعد باز هم كوچه خلوت بود.
كنار يك ساختمان دو طبقه ايستاد. نماي ساختمان را سنگ هاي مشكي رنگي پوشانده بودند. مرد دستش را بلند كرد. فقط دو ضربه ي كوتاه. در خودبخود باز شد.
در مقابلش باز هم تاريكي بود. باز هم جايي را نمي ديد. اما اينبار از سكوت خبري نبود. يك جادوگر خودش را به او رساند. چوبش در دستانش بود.
- پتي گرو!! ارباب زودتر از اينها منتظرت بود..كجا بودي؟ حتما باز هم داشتي با موشها مي گشتي!
صداي خنده هاي صورتهاي ناپيدايي شنيده شد. اما لحظه اي بعد خاموش شدند. پيتر اينبار در تالار دگري بود. يك اتاق با شكوه...از شومينه ي مستقر در مركز اتاق شعله هاي زيادي سر مي كشيدند و شكلك هاي لرزاني را بر روي ديوار ها پديد مي آوردند. مردي در كنار شومينه ايستاد بود. قد بلندي داشت. چهره اش سخت بود. بي روح بود. به چشمانش نمي شد نگاه كرد...حتي سايه اش هم حركتي نداشت...با اراده و گويي به قصد مبارزه طلبي ايستاده بود و به تازه وارد نگاه مي كرد.
كاري را كه مي دانست انجام داد. جلو رفت و سرش را خم كرد. سپس بار دگر در مقابل مرد ايستاد. اينبار صورتش شادمان بود. لبخندش مرموز بود. چشمانش هنوز سرد بودند.
- ارباب...من براي اوامر شما آماده ام...فكر كنم به زودي مي تونم اون رو براي شما بيارم!
مرد از كنار شومينه فاصله گرفت و در طول اتاق قدم زد. شروع به صحبت كرد. صدايش گويي براي نخستين بار بود كه بعد از سالها شنيده مي شد. لحنش بي اعتنا بود.
- تا حالا كارتو خوب انجام دادي. در حقيقت كسي نتونسته به اين موجود بدبخت شك كنه. امشب اون رو بهت خواهند داد. من خيلي وقته منتظرم..تو كه نمي خواي منو نااميد كني؟
چيزي در آخرين كلماتش وجود داشت كه بدن پيتر را به لرزه انداخت. صورتش لحظه اي آشفته شد. اما باز با همان صداي بي روح جواب داد.
- ارباب مطمئن باشيد . من براي شما مي آرمش. امكان شكست وجود نداره. اونها در دستان شمان.
چشمان مرد برقي زدند. اما كسي نديد. چوبش رو در آورد. بيرون باران مي باريد. صداي رعد و برق پنجره هاي خانه را به لرزه در آورد. اتاق دوباره پر از سايه هاي مختلفي بود. همگي ساكت بودند. ناگهان برقي فضا را روشنتر كرد.
پيتر ايستاده بود. دورش را سايه ها احاطه كرده بودند. سايه اي كه نمي لرزيد نزديكش شد. چوبي در انگشتان باريكش قرار داشت. دست پيتر ناخود آگاه جلو آمد. بار دگر اتاق روشن شد.
- مورس موردر!
صدا در اتاق طنين انداخت. صداي غرش آسمان هم شنيده شد. آسمان مخالف بود.
هوا سرد بود. پيتر باز هم در خيابان بود. نگاهي به دست ملتهبش انداخت.اينبار شادي به سرعت از رگهاي خونيش گذشت و صورتش را روشن كرد. قبل از اينكه دوباره حركت كند تنها يك صداي آهسته اي شنيده شد.
- موفق شدم.
هوا از قبل سردرتر بود. آسمان غريد . تاريكي فضا را پر كرده بود.

---------------------------------------------------------------
تاييد شد!


ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۶ ۱۲:۲۱:۴۹
ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۶ ۱۲:۲۲:۲۶
ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۶ ۱۲:۲۳:۱۹

[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ


Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۶:۲۸ پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۴
#7

مارکوس فلینتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ جمعه ۱۵ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۵ دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 327
آفلاین
روز ها و شب ها در گذر بود و هیچ نشانی از خوشی قدرت طلبان در ان وجود نداشت...
اما در یکی از شب ها به دلیل این که پنج دانش آموز هاگوارتز حظور نداشتند و این دانش آموزان بر روی تخت خود نشان مرگخواری را گذاشته بودند همه در ترس و لرز بازگشت لرد سیاه بودند....
در بین ایم پنج دانش آموز یک دانش آموز وجود دارد که علاقه ی بیش از اندازه به جادو سیاه و قدرت و افتخار همکاری با لرد و ادامه ی راه جدش را داشت... او که نامش مارکوس بود در ان شب که آن چهار مرگخوار قدیمی به استقبال لرد سیاه رفتند او نیز به عشق و علاقه ی فراوان با انان رفت...

>>> در راه <<<
پنج دانش آموز که هر کدام به نام های دراکو مالفوی , کراب ,گویل,مارکوس و یک دانش آموز دیگر که فقط برای نشان دادن مخفیگاه جدید با ان ها امده بود.... در راه همه به دلیل شوق و اشتیاق رو به رو شدن با لرد سیاه هیچ حرفی نزدند.... در نصفه های راه که رسیدند مارکوس دیگر نتوانست صبر کند و گفت:
بیایید تا ظاهر شویم تا از اشتیاق تماشا و گفت و گو با لرد کاسته نشود....
ناگهان پسری که باید راه را نشان می داد عکسی را از جیب خود در اورد و بعد گفت :
پس اگر می خواهید غیب و ظاهر شوید به این جا باید بروید...
سپس عکس را نشان داد تا همه به ان جا فکر کنند تا در ان جا ظاهر شوند....
بعد از چند دقیقه همه انجا را ترک کرده بودند و حال در مکانی تاریک و بی سر و صدا ظاهر شده بودند....
شکوت ان جا آزار دهنده بود.... در مقابل انها فقط یک در که پشتش پیدا بود و یک دریچه به اندازه ی سر انگشت و یک چاقوی قدیمی بود ...
ان پسرک دیگر ان جا را ترک کرده بود و حال سه مرگخوار قدیمی یعنی درکو و کراب و گویل با شادمانی به اشیائهای مقابلشان نگاه می کردند و همین طور به ان ها نزدیک می شدند...
اول از همه کراب و گریل به سراغ چاقو رفتند...در میان دراکو در حال توضیح دادن دلایل وجود این اشیا ها در این جا بود... او می گفت:
این ها برای این در این جا قرار دارند تا ما مرگخوار ها با چاقو یکی از دست ها را خطر بکشیم تا از ان خون بیرون بیاید و وقتی این کار انجام شد این خون را به داخل ان دریچه می ریزیم.... و در ان موقع است که پست در نمایان می شود و فقط نمایانی برای چند دقیقه بین خودمان است...
مارکوس در هنگام گوش دادن به حرف های دراکو بدون این که خودش بداند دهانش را باز کرده بود و با تعجب به چاقو نگاه می کرد...
شپش مارکوس از دراکو پرسید:
من که مرگخوار نیستم تازه می خوام بشم باید چی کار کنم؟
دراکو خنده ی ریزی کرد و بعد گفت: اگر خون یک مرگخوار و خون یک اصیل زاده ای مثل تو را با هم قاطی کنیم و سپس در دریچه بریزیم اجازه ورود هردو نفر صادر می شود...
به همین دلیل ان ها خیلی سریع به شمت چاقو و دریچه رفتند و هر کدام شروع به خون دادن کردند و در اخر نیز دراکو و مارکوس خونهایشان را قاطی کرده و به داخل دریچه فرستادند...
پشت در قصری سیاه و با چراغ های روشن و سقفی صاف و در نیز به دری بزرگ تر از در هاگوارتز تبدیل شده بود.... این قصر تقریبا به انداره ی دو تا ساختمان هاگوارتز بود...
ان چهار نفر به سوی در رفتند وان را باز کردند...
در داخل قصر چهار نفر دیگر قرار داشتند که یکی پیترپتیگرو و یکی لرد سیاه و یکی لوسیوس مالفوی و دیگری مونالیزا بود...
دراکو و کراب و گویل به سمت لرد سیاه رفتند و مارکوس را تنها گذاشتند سپس لرد سیاه رو به دراکو کرد و گفت:
این کیه ؟... تازه وارده؟....
دراکو سریعا گفت: بله قربان
بعد از این جواب لرد سیاه بک طلسم به سوی مارکوس پرتاب کرد و مارکوس سریعا جاخالی داد....
مرگخوار ها همه هووووو کردند سپس لرد سیاه گفت: نه... خوبه... باید ازمایش بشی... عکس العملت خوبه...
لرد سیاه مارکوس را به اتاقی فرستاد سپس به او فرمان داد تا کارهایش را شروع کند...
بعد از ی ساعت مارکوس از در دیگری خارج شد ولی لباسش پاره و صورتش چنگ انداخته شده بود...
لرد رو به مارکوس کرد و گفت: ضد طلسمات ضعیفه... طلسم هایی هم که بلدی کمه.... دفات کمی قویه.... پرشت ضعیفه...
بعد رو به لوسیوس کرد و گفت: می تونیم بسازیمش ... پس برو اون نشان رو بیار....
مارکوس با این که در راه رسیدن به هدفش خطراتی را تحمل کرده بود ولی این لحظه خستگی را از تن او بر می داشت...
لرد خودش شروع به هک کردن نشان کرد...
او یک دستگاه کوچکی اورد و در داخل ان چوب دستیش را قرار داد و بعد یک طلسمی را زیر لب گفت و سپس ان دستگاه را بر روی دست مارکوس که استینش را بالا زده بود گذاشت سپس شروع به فشار دادن ان کرد....
مارکوس از ته دل داد می زد...آآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه... لرد توجهی به مارکوس نمی کرد.... در این زمان با این که مارکوس علاقیه زیادی به مرگخوار شدن داشت ولی در این هنگام زمان خیلی دیر می گذشت...
تا این که بالاخره کار تمام شد....لرد دستگاه را به ان طرف در دست لوسیوس پرتاب کرد و سپس رو به مارکوس کرد و گفت:
به آغوش مرگخواران خوش اومدی!!!!



در سفیدی نور یک شمع به اندازه ی یک ابر در زمین است ولی در تاریکی نور شمع آزار دهنده ی چشمان ساهی خواه مرگخواران همیشه حاضر است...
با امدن لرد در تاریکی ,شب به تاریکی خود شک می کند وخود را منبع نور می بیند...

لرد عزیز امیدوارم که بنده ی حقیر را در آغوش تاریکی خودت نگه داری و کاری کنی که اولین روز سال را نیز با تاریکی شروع کنیم تا ان سال را با تاریکی تمام کنیم....

در نبود لرد من برای جاسوسی به محفل سری زدم و برای گروه آینده اطلاعاتی خواستم به دست آورم که گروه تشکیل شد و من کاری از پیش نبردمووو از این کوتاهی عذر می خواهم ولی امیدوارم که در آینده بتوانم جبران کنم!!!!!!

هر یک قدم سیاه برابر خاموشی یک طرف دنیای جادوگری!!!!

دل شود چو مکر و تباه

اگر بشنود نام لرد سیاه

---------------------------------------------------------------
ماركوس عزيز!
لطف سرورمان شامل حال شما نيز گشته. به دليل علاقه اي كه از خود براي خدمت به او ارائه كرديد وارد ارتش تاريكي مي شويد. اما شما نيز براي اينكه از ياران نزديك او- مرگخواران- شويد بايد تلاش كنيد. لرد منتظر در خواست دگري از سوي شماست.باشد تا باز هم همگي زير نشان سياه گرد هم آييم.
سپاس گذار لرد باشيد كه اين سخنان همه از سوي اوست.


ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۶ ۱۲:۱۶:۱۸

عضو اتحاد اسلایترین


Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۴:۳۰ پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۴
#6

بلرویچ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۰ شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۴۷ پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۵
از گاراژ ابی تیزی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 267
آفلاین
- هی بچه ها شنیدین اسمشونبر دوباره برگشته !
- آره آره ، منم شنیدم ... میگن چند نفرم کشته !
- شماها چقدر ساده این ، اینا همش شایعست .

شایعه بازگشت لرد سیاه دربین دانش آموزان هاگوارتز پیچیده بود . تعدادی از دانش آموزان که شجاعتشون از بقیه بیشتر بود ، راجع به این موضوع بحث می کردند .
در این بین بلرویچ ، یکی از دانش آموزان گروه اسلیترین علاقه شدیدی داشت تا به حقیقت این موضوع پی ببرد . او برعکس بقیه در انتظار قدرت نمایی لرد سیاه بود و بی صبرانه انتظار خدمت به لرد را می کشید . بلرویچ تمام تلاشش را می کرد تا اطلاعی از محل مخفیگاه لرد سیاه بدست آورد ولی همیشه ناکام می ماند .
بلرویچ عاشق تنهایی بود و رابطه خوبی با سایر دانش آموزان نداشت . او عادت داشت بعد از ظهرها لابه لای بوته های کنار دریاچه دراز بکشد و وبه رویاهایش در رابطه با بازگشت لرد سیاه و خدمت به او فکر کند . یکی از این بعد از ظهرها که مثل همیشه ، لابه لای بوته ها دراز کشیده بود ، صدای گفتگوی مرموز دو نفر را از پشت بوته ها شنید .
- ببین دراکو ، حتی اگه حقیقتم داشته باشه ، نباید با من بیای . تو تازه مرگخوار شدی و احتیاجی نیست که فعلا خودتـ...
- شما اشتباه می کنین پروفسور اسنیپ ، من باید با شما بیام .
- ولی آخه دراکو ، من به مادرت قول دادم که مواظبت باشم .
دراکو با دیدن مخالفت اسنیپ ، آستینش را بالا زد و داغ مرگخواریش را که بشدت سیاه و برجسته شده بود ، به اسنیپ نشان داد .
- اینجا رو ببینین پروفسور ، لرد سیاه تمام مرگخوارهارو احظار کرده ، من هم باید با شما بیام .
- ولی آخه ... باشه توهم با من بیا . ظاهرا چاره دیگه ای ندارم . پس سریع حرکت کن ، نمی خوام لرد سیاه رو منتظر بذاریم .
اسنیپ این جمله رو گفت و همراه دراکو به سرعت به سمت جنگل ممنوع حرکت کرد .
هیچ اتفاقی به اندازه این نمی توانست بلرویچ را خوشحال کند . این خبر که لرد ولدمورت بازگشته است و مرگخواران به استقبال او می روند ، بلرویچ را مانند رویایی به حقیقت پیوسته خوشحال کرد .
او از این فرصت استفاده کرد و به دنبال اسنیپ و دراکو رفت . اسنیپ به سرعت حرکت می کرد و دراکو نیز به دنبالش می رفت . تا اینکه ناگهان آن دو از دید بلرویچ خارج شدند . بلرویچ باور نمی کرد آنها را گم کرده است . چطور ممکن بود موقعیتی به این خوبی را از دست داده باشد .
بعد از چند دقیقه او همچنان غمزده و ناراحت به دنبال اثری از اسنیپ و دراکو می گشت . بلرویچ در این فکر بود ، شاید آنها خود را غیب کرده باشند ، که ناگهان چیز عجیبی دید .
چهار لیوان در یک خط و در کنار هم روی زمین قرار داشتند . بدون شک آنها رمزتاز بودند . بلرویچ دست خود را دراز کرد و یکی از لیوانها را گرفت . یکدفعه احساس کرد طنابی نامریی او را از زمین جدا می کند . تصاویر اطراف به دورش می چرخیدند و تنها لکه های مبهمی از درختان جنگل دیده میشد . سرانجام احساس کرد محیط اطرافش تغییر کرده است و روی زمین ایستاده است .
باورش نمیشد ، او در بین صدها مرگخوار که ناباورانه به اونگاه می کردند ایستاده بود . ظاهرا تمام مرگخواران منتظر دستور حمله به او بودنند . مرگخواری که از احترام دیگران به او معلوم بود فرد مهمی است به بلرویچ نزدیک شد . چهره او مانند بقییه به طور کامل در زیر کلاه ردایش مخفی بود . آن مرگخوار با صدایی ترسناک ولی آرام از بلرویچ پرسید :
- تو می دونی الان کجایی پسر جوان .
بلرویچ بدون اینکه ترسی به خود راه دهد در جواب گفت :
- اگه اشتباه نکنم در محل تجمع مرگخوارهام .
- حق با تویه ، اینجا محل تجمع مرگخوارهاست ، ولی تو اینجا چیکار می کنی ؟!
بلرویچ با جدیت گفت :
- منم اومدم تا مرگخوار بشم و تا آخرین نفس ، برای خدمت به لرد سیاه بجنگم .
- ولی اگه لرد سیاه نخواد تورو قبول کنه چی ؟
- مطمئنم لرد سیاه با دیدن قدرت من ، منو به عنوان یکی از یاران باوفاش انتخاب می کنه .
با این جمله بلرویچ تمام مرگخوارها خندیدند .
- چطوره با هم دوئل کنیم پسرجون .
- ولی آخه لرد سیاه که اینجا نیست .
- نگران نباش لرد ولدمورت همیشه یاران باوفاش رو می بینه .
بلرویچ نگاهی به دور و برش کرد تا شاید لرد سیاه رو ببیند ولی چیز خاصی ندید . سپس گفت :
- قبوله دوئل می کنیم .
- خب پس آماده ای ، با شماره سه شروع می کنیم . یک... دو... سه

این دوئل خیلی کوتاه تر از چیزی بود که بلرویچ حتی تصورش رو می کرد . بلرویچ حتی فرصت تکان دادن چوب دستی اش را نیز نداشت . و تنها چیزی که فهمیده بود ، این بود که نوری زرد رنگ به او برخورد کرد و قدرت حرکت را از او گرفت . مرگخوارها بشدت می خندیدند و آن مرگخوار پیروز را تشویق می کردند .
مرگخوار با حرکت چوب دستی اش بلرویچ را به حالت اولش برگرداند و به او گفت :
- پسر جون خودتو برامون معرفی می کنی .
بلرویچ با حالتی متعجب و در هم ریخته جواب داد :
- اسمم بلرویچه ، پدرم یکی از مرگخوارهای لرد سیاه بود ولی حالا توی آزکابان زندانیه . حالا میشه لرد ولدمورت رو ببینم ؟
بعد از این درخواست ، مرگخوار ناشناس کلاه ردایش را برداشت و چهره ترسناکش را برای بلرویچ به نمایش گذاشت . بلرویچ شوکه شده بود . باور نمی کرد چنین جسارتی کرده باشد و با لرد سیاه دوئل کرده باشد . بلرویچ بعد از زانو زدن در مقابل لرد سیاه با صدایی عاجزانه گفت :
- سرورم جسارت من رو ببخشید . من نمی دونستـ...
لرد سیاه به میان حرف بلرویچ پرید و گفت :
- پاشو بلرویچ . دستتو بده من .
بلرویچ بدون درنگ دستش را برای گذاشتن داغ مرگخواری ، در دستان لرد سیاه گذاشت .
این زیباترین لحظه زندگی او بود . به حدی زیبا بود که سوزش داغ را احساس نکرد . او دیگر مرگخوار شده بود و به آرزویش رسیده بود . لرد سیاه گفت :
- امیدوارم مثل پدرت ، همیشه به من وفادار باشی .

-----------------------------------------------------------------

سلام و درود من حقير ، نثار لرد سیاه .
سالهاست در انتظار ظهورتونم .
من بلرويچ ، نواده لرد بلرويچ ،( يکي از خادمان سالازار اسليترين کبير ) هستم . پدرم نيز يکي از ياران وفادار شما بود ، و حالا در آزکابان زندانيه .
آماده ام هر گونه جانفشاني را در راه شما انجام دهم .
خدمت در راه شما آرزوی هر اسلیترینی است و من نیز به عنوان یک اسلیترینی آماده همکاریم ، تا با رهبری شما ، قدرت اصیل زاده ها رو بهشون برگردونیم و مانع از حاکمیت جهان توسط خون فاسدها و ماگلها شویم .

اميدوارم يگانه جاودانه جهان ، بنده حقير را به عنوان يک مرگخوار بپذيرد .

-------------------------------------------------------------

با عرض پوزش از لرد سیاه بخاطر پست قبلیم . اینو جای اون نوشتم .

بلرويچ عزيز!
باشد تا لطف لرد سياه هميشه شامل حال شما شود! لرد عزيزمان به نسبت از كار شما راضيست..شما براي ورود به ارتش پر افتخار تاريكي پذيرفته شديد. اما براي اينكه از مرگخواران لرد گرديد بايد تلاش بيشتري به خرج دهيد.سرورمان منتظر يك نوشته ي دگر از شماست كه در آن تواناتر ظاهر گرديد!
سپاس گذار لرد باشيد كه اين سخنان همه از سوي اوست!


ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۶ ۱۲:۰۴:۰۴

دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color


Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۳:۵۸ پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۴
#5

مونالیزا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۸ پنجشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۰۸ پنجشنبه ۲ تیر ۱۳۹۰
از گودریک هالو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 823
آفلاین
در آن شب تاریک , ابرهای اسمان نیز با اشکالی که هر لحظه ایجاد میکردند تاریکی را بیشتر القا میدادند , شکلهای ایجاد شده واقعی به نظر میرسیدند و نوید حادثه ای شگفت انگیز را میدادند , حتی ماه نیز روشنای اش را از زمین دریغ میکرد و در پشت این شکلهای که واقعی به نظر میرسیدند پنهان میشد . لرد کماکان منتظر بازگشت یاران قدیمی اش بود , لرد با دقت و قدرتی که داشت میتوانست حدث بزند که چه کسی جرات ندارد به سمت او بیاید , اما ایا به راستی کسانی پیدا میشدند که نسبت به این نشانه شگفت انگیز که ساعاتی پیش رخ داده بود واکنشی نشان ندهند و در برابر بزرگترین جادوگر قرن ؛ لرد سیاه زانوی خم فرود نیاورند . لرد با خود فکر میکرد و از پنجره اتاقی که در آن حضور داشت به آسمان بالای سر خود نگاه میکرد , ابرهای که سریع میگذشتند و اشکال عجیب و غریبی را درست میکردند در چشمان قرمز و بی روح او منعکس میشدند , گویی ابرها از چیزی فرار میکردند ؛ صدای پایی از راهرو میامد و هر لحظه نزدیکتر میشد , صدای پا برای چند لحظه خاموش شد و سپس صدای در زدن آمد
لرد خطاب به فرد پشت در , فرمان وارد شدن را داد , سدریک بود که با صورتی گشاده با حالتی تعظیم مانند در مقابل او خم شد , سپس خبر داد که بلاخره خادم وافادار جدیدی به سمت او میاید ؛ قرار بود دختر رابستن به جمع یاران لرد بپیوندد
سدریک که با صورتی خنده رو در مقابل لرد ایستاده بود با حالتی سراسیمه گفت : سرورم , مرا ببخشید ولی او آمد , منالیزا , دختر رابستن آمد , همین پایین است میخواهد هر چه زودتر شما را ببیند
درخشش عجیبی در چشمان لرد وجود داشت ؛ او از پنجره فاصله گرفت و گفت : او را نزد من بیاور !
لرد سیاه , سدریک را مرخص کرد و سدریک نیز در را پشت سر خود بست . صدا قدمهای شتاب زده را بلافاصله بعد از بسته شدن در شنید که اهسته اهسته محو میشد , رابستن را چندین بار دیده بود آن هم هنگامی که رابستن قرار بود اطلاعاتی را در اختیارشان بگذارد ؛ رابستن فردی اصیل و باستانی از خانواده بزرگ اصیل زادگان بود . باز هم صدای قدمهای که عرض راهرو را طی میکرد تا به مقصدش برسد به گوش میرسید , صدای در شنید شد
لرد سیاه با اهستگی خاصی اجازه وارد شدن داد , در کنار سدریک دختر جوانی دیده میشد که وضع ظاهری زیبایی نداشت , موهای او اشفته و بلند بود و در حالی که بسیار جوان بود در زیر چشمانش خطوطی به رنگ قهوه ای تیره دیده میشد , در حالی که فکش با صورتش هیچ هماهنگی خاصی نداشت به سمت لرد نگاه کرد ؛ موج شادی رو میشد در چشمان ابی رنگش احساس کرد
منالیزا : لرد سیاه ... باورم نمیشود ؛ ارباب من این شمایید ؟ چه افتخاری ! هرگز فکرش را هم نمیکردم که حتی در خواب نیز شما را ببینم و به نزد شما بیایم
لرد سیاه نگاهش را به صورت متعادل منالیزا انداخت و گفت :
دیر کردی ! وفاداریت باید بیش از این باشد !
منالیزا در حالی که تعطیم کوتاهی میکرد , صورتش را پایین گرفت و گفت : ببخشید از اینکه دیر کرده ام , ولی باید مطمئن میشدم که کسی دنبالم نمیایید
- چه شد که فهمیدی من بازگشته ام !؟ اصلا برای چی پیش من امدی ؟
- سرورم یافتن شما کار سختی بود ولی من موفق شدم ؛ من معتقدم اگر دنبال چیزی باشم او را به دست میاورم , از پدرم شنیده بودم که شما از دهکده ای به نام هنگلتون برای انجام کارتان استفاده میکنید , مطمئن نبودم که شما را بیابم ولی از شانسم شما در همین جا یافتم ؛ بازگشتتان را هم از رفتار مرگخوارن فهمیدم , در آن لحظه که انها را احضار کردید , من در دهکده هاگزمید در کنار شون پن و سدریک دیگوری بودم . هر دوی انها یکدفعه غیبشان زد و من توانستم با اطلاعاتی که بدست اوردم بفهمم که در اون موقع چندین مرگخوار یکدفعه غیبشان زده است , پدرم گفته بود که وقتی شما از طریق داغی آنها را احضار کنید انها پیش شما حضور خواهند یافت و من از غیب شدن یک دفعه شون و سدریک توانستم حدث بزنم حتما شما آنها را احضار کرده اید ؛ من مدتها دنبال قدرتی بودم که بتواند حاکمیت مطلق را ورق بزند , قدرتی که ترس را به وجود اورد و قدرتی که بتواند جهانمان را از شر دشمانان و نژادهای خون فاسد نجات دهد و این قدرت را فقط در وجود شما دیدم ؛ نزد شما امده ام تا مرا در صفوف طولانی ارتش مرگخوارن به عنوان خدمت گذار بپذیرید
لرد در حالی که به چشمان منالیزا نگاه میکرد گفت : میدانی لرد کسانی را میپذیرد که وفادار , فرمانبردار و خدمتگذار باشند ؟
- بله سرورم , من به شما قول میدهم که در اختیار شما باشم و فقط برای شما خدمت کنم ؛ من وفاداریم را ثابت میکنم ؛ هر چه باشد میپذیرم , دستورات را بی چون چرا میپذیرم
- خوب است , همه مرگخوار ها یک زمانی سوگند یاد کردند !
- من هم سوگند یاد میکنم فقط در راه شما قدم بگذارم و سوگند یاد میکنم همراه با ارتش به ریشه کنی خونهای فاسد بپردازم ...

-------------------------------------------------------
مناليزاي عزيز!
با توجه به اينكه شما تازه مي خواهيد به جمع مرگخواران بپيونديت سوژه ي مناسبي داشتيد. لرد از دليل شما رضايت دارد. گرچه اميدست تا در آينده بر روي تكنيك هاي نوشتاري خود بيشتر كار كنيد.
شما در اين جمع پذيرفته شديد. باشد تا بكوشيد لرد را خرسند سازيد.
سپاس گذار لرد باشيد كه اين سخنان از سوي اوست!


ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۵ ۲۱:۰۰:۰۵

How can you escape...if they can see everything? V.M

وقتی اونها میتونند همه چیز رو ببینند ... چطوری میتونی فرار کنی؟ وی ام


Re: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۰:۱۴ پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۴
#4

تام ریدلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۲ پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۵۳ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۸۶
از آنگباند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
شرم آوره که می بینم کسانی که قراره در صف مرگ خواران باشن هنوز مفهوم دستور ارباب رو درنیافتند!
چنین کسانی هرگز لایق "خادم سایه بودن" نیستند!
برای آخرین بار تکرار می کنم:
برای درخواست باید همین جا ، در حضور لرد سیاه از پیوستن دوباره تان به جبهه ی سیاهی بگویید!
اگر پیش از این در خدمت تاریکی نبوده اید ، چیزی که باید نقل کنید ، چگونگی داغ زدن علامت شوم روی دستتان است!

نمونه هایی برای اجرای دستور وجود داره: سدریک دیگوری و شون پن! که در مورد عضویت و رتبه شون در میان مرگ خواران به زودی تصمیم گیری خواهدشد!

خشم لرد سیاه این بار فرو می نشیند و همچنان فرصت خواهید داشت تا به خدمت او برسید! اما شرایط سخت تر خواهد بود!

داستان هایی که نقل می کنید باید از کیفیت خیلی بالایی بر خوردار باشه! به مراتب بالاتر از شرایط عادی برای مرگ خوار شدن!

و این تنها استثنا ست! بی شک پس از این مهربانی لرد ولدمورت را نخواهید دید!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۵ ۳:۴۸:۴۳
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۵ ۳:۵۰:۴۲
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۰/۷/۱۳ ۳:۰۰:۲۰


Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۴
#3

شون پن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۰۳ سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
از آمریکا،سانفرانسیسکو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
باور نمیکرد.واقعاً بازویش می سوخت. با عجله راهش را در میان درختان جنگل باز میکرد و پیش میرفت.باید زودتر خودش را میرساند. لرد واقعاً برگشته بود. اندکی صبر کرد.کمی جلوتر شبح محوی از چند نفر را دید که روی زمین زانو زده بودند.
بالاخره رسید.قلبش تند تند میزد.نمیدانست چه خواهد شد،فقط میخواست خودش را به لرد برساند و بگوید که برای پیوستن دوباره به ارتش آماده است.
به حلقه جادوگران نزدیک شد.همان که نگاهش به سایه لرد افتاد بر روی زمین زانو زد و آرام به طرف لرد رفت و بوسه ای بر دستان لرد زد و دوباره اندکی به عقب بازگشت.
لرد با صدای سردش گفت:پن...شون پن،منتظرت بودم.میدونستم امشب حتماً میای.تو تازه به ارتش ملحق شدی ولی هنوز هیچ کار مثبتی نکردی پن.
شون که جرات نداشت به چشمان اربابش نگاه کند با لحن عذرخواهانه ای گفت:ببخشید ارباب...من...
لرد پوزخندی زد و گفت:بخشش؟تو هنوز نفهمیدی که لرد نمی بخشه؟کریشیو....
شون به روی زمین افتاد و از شدت درد به خود میپیچید.سایر مرگ خواران اندکی در جای خود جا به جا شدند.نمیدانستند لرد چه تصمیمی خواهد گرفت.ولی همه آنها خوشحال بودند که در آن لحظه جای شون نبودند. لرد پس از مدتی دست از شکنجه شون برداشت و گفت:تو برای چی به ارتش من ملحق شدی پن؟
شون به زحمت سعی کرد از روی زمین بلند شود اما نتوانست.اینبار با سرعت بیشتری به خودش تکانی داد و روی زانوهایش نشست.نمیتوانست به چشمان لرد نگاه کند.همان گونه که به زمین چشم دوخته بود با صدای لرزان گفت:برای خدمت به سیاهی....برای...برای نابود کردن سفیدی.برای اینکه دنیا رو از شر گند زاده ها و مشنگ ها پاک کنم...برای خدمت به شما ارباب.
لرد با صدای بلند تری خندید و گفت:پن...به چشمان من نگاه کن.میدونی که من همه چیز رو میدونم.من از درونت خبر دارم.میدونم توی فکرت و قلبت چی میگذره.تو که این ها رو میدونی پن،مگه نه؟
شون با همان صدای لرزان گفت:بله ارباب.
لرد چوب جادویش را زیر گلوی شون گذاشت و گفت:بهت گفتم به چشمام من نگاه کن.
قلب شون دیوانه وار میتپید.باید به چشمان لرد نگاه میکرد اما میترسید.به هر حال نمیتوانست از دستور سرپیچی کند. سرش را آرام بلند کرد و به چشمان قرمز و بی روح لرد نگاه کرد.
همین که نگاهش با نگاه لرد درآمیخت احساس کرد شعاعی از آتش از درون چشمان لرد به مغزش سرازیر شد.تمام وجودش داغ شده بود.اطمینان داشت اگر چند لحظه بیشتر طول میکشید مغزش منفجر میشد.
درست در لحظه ای که اطمینان داشت دیگر همه چیز تمام شد لرد چشمانش را بست.شون احساس کرد نیروی عظیمی که او را فرا گرفته بود یک باره ناپدید شد.شون بی حال به روی زمین افتاد.
لرد از شون فاصله گرفت و به وسط حلقه برگشت و گفت:پن...برو کنار بقیه مرگ خوارها بشین. چند لحظه دیگه میفهمی چه کاری باید بکنی.
شون هیچ چیز نمیدانست.سرشنزدیک بود از شدت درد منفجر شود.ولی برایش فرقی نمیکرد.به زور خودش را بلند کرد و کنار مرگ خواران دیگر نشست.نمیدانست لرد چه تصمیمی درباره اش خواهد گرفت.هیچ چیز نمیدانست.فقط میخواست در خدمت اربابش باشد.
لرد شروع به قدم زدن در میان حلقه کرد.قلب شون هنوز دیوانه وار میتپید...

----------------------------------------------------
شون عزيز!
كارتون براي شروع مناسب بود. لرد فعلا راضيست! اما براي ابقا و همچنين پيشرفت مسلما به كار و تلاش بيشتري نياز داريد. باشد تا در صورت تلاش بيشتر لطف لرد شامل حال شما نيز بگردد. زيرا كه پذيرفته شدن در اين جمع تنها ملاك نيست. اگر كم كاري اي انجام گيرد بي شك باعث سقوط خواهد شد.
سپاس گذار لرد باشيد كه اين سخنان از سوي اوست!


ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۵ ۲۰:۴۹:۱۶

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.