جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
15 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
5
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- محفل ققنوس
- [[single]] پیام پاترونوس (دیدار مخفی اول)
جزئیات کاربر
شغل
نگهبان دروازههای هاگوارتز

لیسا به تازگی متوجه شده بود اتفاقات عجیبی در جنگ بین انسان ها و خون اشام ها، جنگی که باعث مرگ والدینش شده بود، افتاده. این جنگ خانواده اش رو ازش گرفت. اون مجبور شد سالها خواهر و برادر کوچیکترش رو پیش عمهی پدرش، عمه مارتی بزاره و خودش به هاگوارتز بره. اون سالها فکر میکرد والدینش توی جنگ کشته شدند اما حالا متوجه شد یک توطئه در کاره. تنها کسی که از این ماجرا خبردار بود مردی به نام سانتوس مارسلو بود. نیمه جادوگری که حالا در زندان آزکابان به دلیل استفاده جادو روی یک انسان و مرگ اون، زندانی بود. لیسا به دوستانش، دیزی و مایک، این اطلاعات رو گفته بود و انها دور شومینه گریفندور جمع شده بودند تا نقشه ای برای ورود به آزکابان بریزند.
مایک کمی موهایش را خاراند و فکر کرد.
-اخه حتما باید بری اونجا؟ اونجا خطرناکه
-خودم تنها میرم. نیازی نیست شما دوتا بیاید.
-این رسم رفاقت نیست لیسا. اگر قراره یکیمون بمیره، همه همراهش میمیریم
لیسا پوکر فیس به دیزی که این حرفو زده بود نگاه کرد گفت:
-دیزی، خودت میدونی اگر بریم آزکابان نمیمیریم. فقط تنبیه میشیم.
دیزی و لیسا داشتن بحث میکردن که ناگهان مایک روی میز کوبید. دیزی جیغ زد و لیسا زد تو سر مایک.
-ابله، ترسیدم.
-اخ، ببخشید. بهمرلین قسم فقط یه فکر خوب اومد تو ذهنم
بار دیگه دیزی زد تو سرش.
-اااای. ایندفعه چرا میزنی
-خب زودتر بگو نقشه ات چیه.
مایک دستی به ریش نداشته اش کشید و گفت:
-برای ورود بهتره یه سنگ بزنیم به سر نگهبان اولی که دم دره. طرف حواسش پرت میشه. بعد پشت سر هم چندتا سنگ پرت میکنیم طرفش و نگهبان زهر ترک میشه و فرار میکنه. چرا؟ چون قراره لیسا یه صدای ترسناک دربیاره و بهش بگه روح زمین از دستش عصبانیه. بعد واردش میشیم. لباسای سیاه میپوشیم تا توی سایه ها مخفی بشیم. طبق تحقیقاتمون هم اقای مارسلو توی سلول ۱۶۸۳ زندانیه. میشه طبقه پنجم. میتونیم از دیوار بریم بالا و....
صحبت مایک با تو سری لیسا قطع شد.
-احمق. فقط من میتونم از دیوار برم بالا. شما دوتا چجوری میخواین بیاین؟
با پوزخند مایک تازه فهمید چه خبره.
-نه، نه نه نه. من اصلا شما دوتارو بغل نمیکنم.
لیسا درحالی که پوکر فیس بود و داشت با استفاده از قدرت های خون اشامی اش از دیوار ازکابان بالا میرفت درحالی که دیزی یک بازو و مایک بازوی دیگه اش رو گرفته بود. بالاخره به طبقه پنج رسیدند و روی پنجره راهروی طبقه پنج فرود اومد. لیسا داشت بازوهاش رو که وزن دیزی و مایک رو تحمل کرده بودند ماساژ میداد.
-ل....لیسا؟
بله دیزی؟
-بیا...بیا برگردیم
-من که بهتون گفتم نیاید. چیشد جا زد.... دیزی؟ چرا رنگت مثل میت شده؟ مایک؟ چرا داری میلرزی؟
لیسا به رو به رویش نگاه کرد، یک دمنتور بزرگ و سیاه رو به رویش ایستاده بود. لیسا از ترس خشک شد اما تسلیم نشد. سعی کرد تدریس های کلاس دفاع در برابر جادو سیاه رو به یاد بیاره.
(وقتی یه دمنتور دیدید بهترین راه فعال کردن پاترونوستونه. حتما میپرسید پاترونوس چیه؟ اون چیزیه که از انرژی های مثبت ساخته شده. یادتونه تو قصه های شب که ماماناتون براتون میخوندن همیشه خوبی برنده میشد؟ الان این پاترونوس همون خوبیه. راه انداختنش خیلی اسونه. شاد ترین خاطره زندگیتون رو به یاد بیارید. سعی کنید انرژی مثبت اون خاطره رو جذب کنید. و بعد ورد رو بگید. "اکسپکتو پاترونوم")
لیسا به خاطراتش در هاگوارتز فکر کرد، "نه این انچنان شاد نیست" به خاطراتش در کودکی "نه، خیلی مبهمه" به خاطراتش با مایک و دیزی "شاد هست ولی نه اونقدر که بشه پاترونوس رو فعال کرد." بعد چراغی تو سرش روشن شد. خاطره دیدار با عمه پدرش، عمه مارتی و خواهر و برادر کوچکترش بعد از چندین سال در روز عید پاک.
لیسا وارد خونه کوچیک شد. عمه مارتی با خواهر و برادر کوچیکتر لیسا داشتند خونه رو برای عید پاک اماده میکردن. برادر لیسا، آرون، با دیدن لیسا دوید و پرید تو بغلش. پشت سرش هم ماریا اومد. لیسا هردوشون رو بغل کرد. بوسه ای روی گونه عمه مارتی گذاشت. عمه مارتی نشوندش پشت میز. بوقلمون بزرگی روی میز گذاشت. میز پر بود از خوراکی های رنگ وارنگ؛ بوقلمون پخته، شیشه های خون، سالاد، انواع ژله و کیک برای دسرو همینطور شکلات های تخم مرغی. بوی گوشت توی خونه پیچیده بود. آرون همونطور که داشت یه تیکه گوشت بزرگ رو تیکه میکرد از خاطرات سال اولش توی هاگوارتز میگفت. ماریا روی پای لیسا نشسته بود و داشت اروم گوشتش رو میخورد. عمه مارتی برای لیسا یک لیوان خون ریخت.
-عمه این...
-میدونم دختر جون. اره خون گوزنه. همونطور که دوست داری. بخور نوش جونت.
لیسا باز هم خاطره دیگه ای از اون شب یادش اومد. اونشب، با عمه و آرون و ماریا کنار شومینه نشسته بودن و عمه براشون داستان میخوند. ماریا و آرون تو بغل لیسا خوابشون برده بود. بعد از خوابوندن آرون و ماریا و گذاشتنشون توی تخت، لیسا تا صبح با عمه حرف زدن. لیسا لمس های دست چروک عمه مارتی روی موهاش رو به یاد اورد. ارامش و حس خوشی اون لحظه باعث مورمورش شد.
لیسا نفس عمیقی کشید. دم......بازدم.
-اکسپکتو پاترونوم
چوب دستی اش رو چرخوند و ورد رو با قدرت گفت. یه روباه ظریف و خوشگل درحالی که با نرمی میدوید، به سمت دمنتور رفت. دمنتور جیغی کشید و محو شد.
دیزی و مایک با دهانی باز نگاهش میکردند.
-واااای دختر. موهای سرم ریخت. تو پاترونوست رو فعال کردی.
لیسا به حرف مایک خندید. بعد با جدیت گفت:
-بریم تا اقای مارسلو رو پیدا کنیم. ببینم کی جرات کرده به این جوجه خون اشام ظلم کنه؟
مایک کمی موهایش را خاراند و فکر کرد.
-اخه حتما باید بری اونجا؟ اونجا خطرناکه
-خودم تنها میرم. نیازی نیست شما دوتا بیاید.
-این رسم رفاقت نیست لیسا. اگر قراره یکیمون بمیره، همه همراهش میمیریم
لیسا پوکر فیس به دیزی که این حرفو زده بود نگاه کرد گفت:
-دیزی، خودت میدونی اگر بریم آزکابان نمیمیریم. فقط تنبیه میشیم.
دیزی و لیسا داشتن بحث میکردن که ناگهان مایک روی میز کوبید. دیزی جیغ زد و لیسا زد تو سر مایک.
-ابله، ترسیدم.
-اخ، ببخشید. بهمرلین قسم فقط یه فکر خوب اومد تو ذهنم
بار دیگه دیزی زد تو سرش.
-اااای. ایندفعه چرا میزنی
-خب زودتر بگو نقشه ات چیه.
مایک دستی به ریش نداشته اش کشید و گفت:
-برای ورود بهتره یه سنگ بزنیم به سر نگهبان اولی که دم دره. طرف حواسش پرت میشه. بعد پشت سر هم چندتا سنگ پرت میکنیم طرفش و نگهبان زهر ترک میشه و فرار میکنه. چرا؟ چون قراره لیسا یه صدای ترسناک دربیاره و بهش بگه روح زمین از دستش عصبانیه. بعد واردش میشیم. لباسای سیاه میپوشیم تا توی سایه ها مخفی بشیم. طبق تحقیقاتمون هم اقای مارسلو توی سلول ۱۶۸۳ زندانیه. میشه طبقه پنجم. میتونیم از دیوار بریم بالا و....
صحبت مایک با تو سری لیسا قطع شد.
-احمق. فقط من میتونم از دیوار برم بالا. شما دوتا چجوری میخواین بیاین؟
با پوزخند مایک تازه فهمید چه خبره.
-نه، نه نه نه. من اصلا شما دوتارو بغل نمیکنم.
نصفه شب، زندان ازکابان.
لیسا درحالی که پوکر فیس بود و داشت با استفاده از قدرت های خون اشامی اش از دیوار ازکابان بالا میرفت درحالی که دیزی یک بازو و مایک بازوی دیگه اش رو گرفته بود. بالاخره به طبقه پنج رسیدند و روی پنجره راهروی طبقه پنج فرود اومد. لیسا داشت بازوهاش رو که وزن دیزی و مایک رو تحمل کرده بودند ماساژ میداد.
-ل....لیسا؟
بله دیزی؟
-بیا...بیا برگردیم
-من که بهتون گفتم نیاید. چیشد جا زد.... دیزی؟ چرا رنگت مثل میت شده؟ مایک؟ چرا داری میلرزی؟
لیسا به رو به رویش نگاه کرد، یک دمنتور بزرگ و سیاه رو به رویش ایستاده بود. لیسا از ترس خشک شد اما تسلیم نشد. سعی کرد تدریس های کلاس دفاع در برابر جادو سیاه رو به یاد بیاره.
(وقتی یه دمنتور دیدید بهترین راه فعال کردن پاترونوستونه. حتما میپرسید پاترونوس چیه؟ اون چیزیه که از انرژی های مثبت ساخته شده. یادتونه تو قصه های شب که ماماناتون براتون میخوندن همیشه خوبی برنده میشد؟ الان این پاترونوس همون خوبیه. راه انداختنش خیلی اسونه. شاد ترین خاطره زندگیتون رو به یاد بیارید. سعی کنید انرژی مثبت اون خاطره رو جذب کنید. و بعد ورد رو بگید. "اکسپکتو پاترونوم")
لیسا به خاطراتش در هاگوارتز فکر کرد، "نه این انچنان شاد نیست" به خاطراتش در کودکی "نه، خیلی مبهمه" به خاطراتش با مایک و دیزی "شاد هست ولی نه اونقدر که بشه پاترونوس رو فعال کرد." بعد چراغی تو سرش روشن شد. خاطره دیدار با عمه پدرش، عمه مارتی و خواهر و برادر کوچکترش بعد از چندین سال در روز عید پاک.
لیسا وارد خونه کوچیک شد. عمه مارتی با خواهر و برادر کوچیکتر لیسا داشتند خونه رو برای عید پاک اماده میکردن. برادر لیسا، آرون، با دیدن لیسا دوید و پرید تو بغلش. پشت سرش هم ماریا اومد. لیسا هردوشون رو بغل کرد. بوسه ای روی گونه عمه مارتی گذاشت. عمه مارتی نشوندش پشت میز. بوقلمون بزرگی روی میز گذاشت. میز پر بود از خوراکی های رنگ وارنگ؛ بوقلمون پخته، شیشه های خون، سالاد، انواع ژله و کیک برای دسرو همینطور شکلات های تخم مرغی. بوی گوشت توی خونه پیچیده بود. آرون همونطور که داشت یه تیکه گوشت بزرگ رو تیکه میکرد از خاطرات سال اولش توی هاگوارتز میگفت. ماریا روی پای لیسا نشسته بود و داشت اروم گوشتش رو میخورد. عمه مارتی برای لیسا یک لیوان خون ریخت.
-عمه این...
-میدونم دختر جون. اره خون گوزنه. همونطور که دوست داری. بخور نوش جونت.
لیسا باز هم خاطره دیگه ای از اون شب یادش اومد. اونشب، با عمه و آرون و ماریا کنار شومینه نشسته بودن و عمه براشون داستان میخوند. ماریا و آرون تو بغل لیسا خوابشون برده بود. بعد از خوابوندن آرون و ماریا و گذاشتنشون توی تخت، لیسا تا صبح با عمه حرف زدن. لیسا لمس های دست چروک عمه مارتی روی موهاش رو به یاد اورد. ارامش و حس خوشی اون لحظه باعث مورمورش شد.
لیسا نفس عمیقی کشید. دم......بازدم.
-اکسپکتو پاترونوم
چوب دستی اش رو چرخوند و ورد رو با قدرت گفت. یه روباه ظریف و خوشگل درحالی که با نرمی میدوید، به سمت دمنتور رفت. دمنتور جیغی کشید و محو شد.
دیزی و مایک با دهانی باز نگاهش میکردند.
-واااای دختر. موهای سرم ریخت. تو پاترونوست رو فعال کردی.
لیسا به حرف مایک خندید. بعد با جدیت گفت:
-بریم تا اقای مارسلو رو پیدا کنیم. ببینم کی جرات کرده به این جوجه خون اشام ظلم کنه؟
افرادی که لایک کردند
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه
جزئیات کاربر
شغل
نگهبان دروازههای هاگوارتز

لیسا و دیزی توی راهرو های آزکابان راه میرفتند. همینجور که لیسا داشت دنبال سلول شماره ۱۶۸۳ میگشت دیزی با ترس بازوی لیسا رو فشار میداد. قرار بود دنبال مجرمی به نام سانتوس مارسلو بگردن. مارسلو اطلاعاتی درمورد جنگ انسان ها و خون آشام ها داشت و لیسا به دنبال اون اطلاعات مهم برای پیدا کردن کسی که والدینش رو کشته بود میگشت.
-ل...لیسا. من خیلی میت...میترسم. اینجا پر...پر از مجرم های خطرناک و....و دمنتور ها هست.
دیزی از سرما و ترس میلرزید. لیسا دست از نگاه کردن به شماره سلول ها برداشت و به دیزی نگاه کرد.
-دیزی، من بهت گفتم نیا، خودت اصرار کردی. الان هم ترس نداره. من کنارتم
لیسا و دیزی همینطور راه میرفتن.
-اوناهاش سلول شماره۱۶۸۳
-ل...لیسا؟
-دیزی بسه دیگه. الان میریم اونجا.
لیسا میخواست بره سمت سلول اما دیزی بازوش رو گرفت و مجبورش کرد سرجاش بایسته.
-نرو.
-اه دیزی چرا انقدر....دیزی؟ چت شده؟ جنی شدی؟
دیزی به ته راهرو تاریک زندان خیره شده بود. با ترس و لرز انگشتش رو دراز کرد. لیسا با بیحوصلگی به نقطه ای که دیزی اشاره کرده بود نگاه کرد. با دیدن چیز سیاهی که داشت سمتشون میومد لیسا هم از ترس چشماش گشاد شد. یه دمنتور. اومد و اومد. دقیقا جلوشون ایستاد.
لیسا و دیزی همینطور نگاش میکردن. لیسا نمیدونست چیکار کنه، دیزی بیشتر میلرزید. دمنتور به چشم های لیسا خیره شد. لیسا تدریس های دفاع در برابر جادو سیاه رو به یاد اورد.
-(سعی کنید در لحظه ای که میخواید پاترونوستون رو فعال کنید به یه خاطره خوش فکر کنید. خاطره ای که باعث میشه لبخند رو لبتون بیاد. باید این کار رو در ارامش انجام بدین پس با دیدن یه دمنتور یا موجود جادویی اصلا استرس نگیرید. هووووف. دم...بازدم. بعد به خاطره فکر کنید...
اکسپکتو پاترونوم.
و بعد دیگه موجود جادویی وجود نداره)
لیسا نفس عمیق کشید. دم و بعد بازدم. چشم هاش رو بست. خاطرات روز عید پاک که پیش خواهر و برادر کوچکترش بود.
.
.
.
لیسا وارد خونه کوچیک شد. عمه مارتی با خواهر و برادر کوچیکتر لیسا داشتند خونه رو برای عید پاک اماده میکردن. برادر لیسا، آرون، با دیدن لیسا دوید و پرید تو بغلش. پشت سرش هم ماریا اومد. لیسا هردوشون رو بغل کرد. بوسه ای روی گونه عمه مارتی گذاشت. عمه مارتی نشوندش پشت میز. بوقلمون بزرگی روی میز گذاشت. میز پر بود از خوراکی های رنگ وارنگ؛ بوقلمون پخته، شیشه های خون، سالاد، انواع ژله و کیک برای دسر، ششکلات های تخم مرغی. بوی گوشت توی خونه پیچیده بود. آرون همونطور که داشت یه تیکه گوشت بزرگ رو تیکه میکرد از خاطرات سال اولش توی هاگوارتز میگفت. ماریا روی پای لیسا نشسته بود و داشت اروم گوشتش رو میخورد. عمه مارتی برای لیسا یک لیوان خون ریخت.
-عمه این...
-میدونم دختر جون. اره خون گوزنه. همونطور که دوست داری. بخور نوش جونت.
لیسا باز هم خاطره دیگه ای از اون شب یادش اومد. اونشب، با عمه و آرون و ماریا کنار شومینه نشسته بودن و عمه براشون داستان میخوند. ماریا و آرون تو بغل لیسا خوابشون برد. بعد از خوابیدن آرون و ماریا و گذاشتنشون توی تخت، لیسا تا صبح با عمه حرف زدن. لیسا لمس های دست چروک عمه مارتی روی موهاش رو به یاد اورد. ارامش و حس خوشی اون لحظه باعث مورمورش شد.
-اکسپکتو پاترونوم
یه روباه خوشگل در حالی که به نرمی میدوید اومد و و به سمت دمنتور حمله کرد. دمنتور با جیغ دور شد و از اونجا رفت. روباه از دور ایستاد و با لیسا چشم تو چشم شد. لیسا با لبخند نگاش میکرد.
-واااای. برگای درختا ریخت. دختر تو بالاخره پاترونوست رو فعال کردی
لیسا به دیزی که با تعجب باهاش حرف میزد نگاه کرد. لبخند زد.
-بریم تا دیر نشده با اقای مارسلو صحبت کنیم
و هردو ایندفعه با خیال راحت به سمت سلول ۱۶۸۳ رفتن.
لیسا...
پستت منو به دردسر انداخت! خیلی برای تأیید یا رد کردنش مردد بودم. چرا؟
چون یه سری نقاط قوت خیلی خوب داشت. اولیش این که خیلی قلم خوبی داری و خوب مینویسی. گرمای نوشتهت رو حس کاملاً حس میکنم. شروع و پایان داستانت خوبه. شخصیت لیسا هم برام جالب به نظر میاد.
اما نقاط ضعفی هم داشت. مثل اینکه هیچ توضیحی در مورد دیزی و اینکه اصلاً کی هست داده نشده. یا اینکه یه کم منطق داستان زیر سوال میره که دو تا ساحره کم سن و سال وارد آزکابان شدن و هیچ توضیح منطقی هم داده نمیشه که چجوری این کار رو انجام دادن. از طرفی اشکال نگارشی و املایی هم زیاد داشتی. (مثل این که بین علائم نگارشی و کلمه بعدشون فاصله نذاشتی و بعضی جاها نقطه رو فراموش کردی.)
نقاط ضعف پستت بیشتر این حس رو توی من ایجاد کرد که این پست رو خیلی سریع نوشتی و یه مقداری عجله توش میبینم.
پس من یه کاری میکنم. این پستت رو تأیید نمیکنم، ولی رد هم نمیکنم. بهت یه فرصت دیگه میدم که همین پست رو دوباره با حوصله بازنویسی کنی. چیزایی که لازمه رو اصلاح و چیزایی که نیازه رو اضافه کن و دوباره بفرست. امیدوارم این دفعه بهتر بشه و بتونی به مرحله بعدی بری.
یه نکته خیلی خیلی مهم هم که سعی کن روش کار بکنی، اینه که تو قراره توی این مأموریتها، شخصیتت رو بیشتر به ما بشناسونی. پس سعی کن تمرکزت روی شخصیت پردازی لیسا باشه. الان مثلاً خاطرهای که تعریف کردی قشنگ بود. ولی ما نفهمیدیم که چرا این خاطره برای لیسا اینقدر جذاب و قدرتمنده که میتونه چنین نیروی عظیمی برای ایجاد یه پاترونوس مادی ایجاد کنه.
من آینده روشنی برات میبینم دختر. سعی کن با انرژی ادامه بدی و مطمئناً زود توی محفل همدیگه رو خواهیم دید.
-ل...لیسا. من خیلی میت...میترسم. اینجا پر...پر از مجرم های خطرناک و....و دمنتور ها هست.
دیزی از سرما و ترس میلرزید. لیسا دست از نگاه کردن به شماره سلول ها برداشت و به دیزی نگاه کرد.
-دیزی، من بهت گفتم نیا، خودت اصرار کردی. الان هم ترس نداره. من کنارتم
لیسا و دیزی همینطور راه میرفتن.
-اوناهاش سلول شماره۱۶۸۳
-ل...لیسا؟
-دیزی بسه دیگه. الان میریم اونجا.
لیسا میخواست بره سمت سلول اما دیزی بازوش رو گرفت و مجبورش کرد سرجاش بایسته.
-نرو.
-اه دیزی چرا انقدر....دیزی؟ چت شده؟ جنی شدی؟
دیزی به ته راهرو تاریک زندان خیره شده بود. با ترس و لرز انگشتش رو دراز کرد. لیسا با بیحوصلگی به نقطه ای که دیزی اشاره کرده بود نگاه کرد. با دیدن چیز سیاهی که داشت سمتشون میومد لیسا هم از ترس چشماش گشاد شد. یه دمنتور. اومد و اومد. دقیقا جلوشون ایستاد.
لیسا و دیزی همینطور نگاش میکردن. لیسا نمیدونست چیکار کنه، دیزی بیشتر میلرزید. دمنتور به چشم های لیسا خیره شد. لیسا تدریس های دفاع در برابر جادو سیاه رو به یاد اورد.
-(سعی کنید در لحظه ای که میخواید پاترونوستون رو فعال کنید به یه خاطره خوش فکر کنید. خاطره ای که باعث میشه لبخند رو لبتون بیاد. باید این کار رو در ارامش انجام بدین پس با دیدن یه دمنتور یا موجود جادویی اصلا استرس نگیرید. هووووف. دم...بازدم. بعد به خاطره فکر کنید...
اکسپکتو پاترونوم.
و بعد دیگه موجود جادویی وجود نداره)
لیسا نفس عمیق کشید. دم و بعد بازدم. چشم هاش رو بست. خاطرات روز عید پاک که پیش خواهر و برادر کوچکترش بود.
.
.
.
لیسا وارد خونه کوچیک شد. عمه مارتی با خواهر و برادر کوچیکتر لیسا داشتند خونه رو برای عید پاک اماده میکردن. برادر لیسا، آرون، با دیدن لیسا دوید و پرید تو بغلش. پشت سرش هم ماریا اومد. لیسا هردوشون رو بغل کرد. بوسه ای روی گونه عمه مارتی گذاشت. عمه مارتی نشوندش پشت میز. بوقلمون بزرگی روی میز گذاشت. میز پر بود از خوراکی های رنگ وارنگ؛ بوقلمون پخته، شیشه های خون، سالاد، انواع ژله و کیک برای دسر، ششکلات های تخم مرغی. بوی گوشت توی خونه پیچیده بود. آرون همونطور که داشت یه تیکه گوشت بزرگ رو تیکه میکرد از خاطرات سال اولش توی هاگوارتز میگفت. ماریا روی پای لیسا نشسته بود و داشت اروم گوشتش رو میخورد. عمه مارتی برای لیسا یک لیوان خون ریخت.
-عمه این...
-میدونم دختر جون. اره خون گوزنه. همونطور که دوست داری. بخور نوش جونت.
لیسا باز هم خاطره دیگه ای از اون شب یادش اومد. اونشب، با عمه و آرون و ماریا کنار شومینه نشسته بودن و عمه براشون داستان میخوند. ماریا و آرون تو بغل لیسا خوابشون برد. بعد از خوابیدن آرون و ماریا و گذاشتنشون توی تخت، لیسا تا صبح با عمه حرف زدن. لیسا لمس های دست چروک عمه مارتی روی موهاش رو به یاد اورد. ارامش و حس خوشی اون لحظه باعث مورمورش شد.
-اکسپکتو پاترونوم
یه روباه خوشگل در حالی که به نرمی میدوید اومد و و به سمت دمنتور حمله کرد. دمنتور با جیغ دور شد و از اونجا رفت. روباه از دور ایستاد و با لیسا چشم تو چشم شد. لیسا با لبخند نگاش میکرد.
-واااای. برگای درختا ریخت. دختر تو بالاخره پاترونوست رو فعال کردی
لیسا به دیزی که با تعجب باهاش حرف میزد نگاه کرد. لبخند زد.
-بریم تا دیر نشده با اقای مارسلو صحبت کنیم
و هردو ایندفعه با خیال راحت به سمت سلول ۱۶۸۳ رفتن.
لیسا...
پستت منو به دردسر انداخت! خیلی برای تأیید یا رد کردنش مردد بودم. چرا؟
چون یه سری نقاط قوت خیلی خوب داشت. اولیش این که خیلی قلم خوبی داری و خوب مینویسی. گرمای نوشتهت رو حس کاملاً حس میکنم. شروع و پایان داستانت خوبه. شخصیت لیسا هم برام جالب به نظر میاد.
اما نقاط ضعفی هم داشت. مثل اینکه هیچ توضیحی در مورد دیزی و اینکه اصلاً کی هست داده نشده. یا اینکه یه کم منطق داستان زیر سوال میره که دو تا ساحره کم سن و سال وارد آزکابان شدن و هیچ توضیح منطقی هم داده نمیشه که چجوری این کار رو انجام دادن. از طرفی اشکال نگارشی و املایی هم زیاد داشتی. (مثل این که بین علائم نگارشی و کلمه بعدشون فاصله نذاشتی و بعضی جاها نقطه رو فراموش کردی.)
نقاط ضعف پستت بیشتر این حس رو توی من ایجاد کرد که این پست رو خیلی سریع نوشتی و یه مقداری عجله توش میبینم.
پس من یه کاری میکنم. این پستت رو تأیید نمیکنم، ولی رد هم نمیکنم. بهت یه فرصت دیگه میدم که همین پست رو دوباره با حوصله بازنویسی کنی. چیزایی که لازمه رو اصلاح و چیزایی که نیازه رو اضافه کن و دوباره بفرست. امیدوارم این دفعه بهتر بشه و بتونی به مرحله بعدی بری.
یه نکته خیلی خیلی مهم هم که سعی کن روش کار بکنی، اینه که تو قراره توی این مأموریتها، شخصیتت رو بیشتر به ما بشناسونی. پس سعی کن تمرکزت روی شخصیت پردازی لیسا باشه. الان مثلاً خاطرهای که تعریف کردی قشنگ بود. ولی ما نفهمیدیم که چرا این خاطره برای لیسا اینقدر جذاب و قدرتمنده که میتونه چنین نیروی عظیمی برای ایجاد یه پاترونوس مادی ایجاد کنه.
من آینده روشنی برات میبینم دختر. سعی کن با انرژی ادامه بدی و مطمئناً زود توی محفل همدیگه رو خواهیم دید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/6/24 13:44:37
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/31
تولد نقش: 1403/02/08
آخرین ورود: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 23:39
از: مرز بین نور و تاریکی
پستها:
327

تکرر صدای قدم گذاشتن روی برف های یخ زده کوهستان، هر بار بیشتر از قبل گوش های زاخاریاس را آزرده میکرد. صدای خشک و تیزی داشت که شاید شندیدن آن به مدت یک یا دو ساعت به این اندازه آزار دهنده نبود اما شنیدن آن به انداره ای که زمانش در این پیمایش از دست زاخاریاس در رفته بود روح را میخراشید. ساعت ها حرکت در سوز بادهای وحشی کوه های هالتی میتواند رنج جان کاهی را به همراه داشته باشد، ولی پیمودن این مسیر طولانی با دو تن از دوستان یعنی جعفر و امیلیا سختی سفر را نصف و دو چندان میکرد. حرف زدن بایکدیگر گذر زمان را آسان و قدم گذاشتن روی انبوهی از برف های یخ زده که صدای خرد شدنشان در زیر پا تا استخوان نفوذ میکرد را سخت تر مینمود.
هر سه سرکردان در جست و جوی معبدی زیرزمینی در دل کوهستان بودند که مکان آن را در بلند ترین قله ی کشور فنلاند تخمین زدند. درواقع امیلی و جعفر فقط برای حمایت از زاخاریاس آنجا حضور داشتند. البته احتمالا هدف اصلی جعفر گشت و گذار بود ولی به هر حال اونجا حضور داشت. از قرار معلوم وجدان امیلی نگذاشته بود که به عنوان یک پری زاد این دو کله خراب بزرگ را در این سفر تنها بگذارد. او که خود متصل به موجودات روحانی بود کاملا از خطر ارتباط با یک مخلوق باستانی آگاهی داشت. حضور او به عنوان کسی که در موارد بسیار کمیابی میتوانست حتی مرده را زنده کند احتمال شکست این ماموریت را کمتر میکرد. هرچند که معجزات او وابسته به لطف و خلق و خوی ارواح روحانی بود.
بالاخره این دوستان قدیمی پس از چند روز جست و جو در هوای مه آلود و زمستانی منطقه، ورودی غار مانند معبد را پیدا کردند. ورودی معبد مثل گودالی شیب دار در زمین فرو رفته بود. ابتدای آن دیوار هایی خاکی و زمین زیر پایشان کاملا با برگ پوشیده شده داشت. عجیب بود چون در آن ارتفاعات چیزی تحت عنوان درخت پیدا نمیشد. دشت مطلق بود. جلو تر رفتند. جعفر چوب دستی خود را روشن کرد و به داخل غار رفت تا از هوای سرد بیرون دور باشد. شعله ی کوچکی با جادو در نوک انگشتش ایجاد کرد و نزدیک صورتش گرفت تا پوستش را از یخزدگی نجات دهد. گاهی انقدر نزدیک میبرد به بخشی از سیبیلش کز میخورد.
- چرا باید وسط زمستون میومدیم بِرار؟
- چون فقط وسط زمستون میشه این معبدو پیدا کرد.
- جان من برار؟
- آره جان تو... برار.
- برار هر کاری میخوای بکنی بکن؛ ادای من یکی رِ تو این سرما درنیار.
امیلیا با دست های باریکش ضربه ای محکم به هردویشان زد و هر کدام را حد اقل یک متر به جلو هل داد.
- انقد وقت تلف نکنین. هر کاری لازمه بکن زاخار. بهتره هرچه زود تر از اینجا بریم. حس خوبی به اینجا ندارم.
- برای چی؟
- چون همه ی موجوداتی که ما بهشون پسوند باستانی میدیم خوب نیستن. بعضیا شون خیلی بدن... و ترسناک...
- باشه، بزن بریم.
در غار جلوتر رفتند. رفته رفته تونل تنگ و ترشی که در آن قدم میزدند بزرگ تر میشد. حتی دیوار ها دیگر گلی نبودند. سنگی بودند. جلو تر حتی زمین غار سنگ فرش شده بود. هرچه در غار جلو تر میرفتند هوا سنگین تر میشد. افزایش تراکم حضور جادو کاملا قابل احساس بود. حتی شاید برای جادوگرانی که در این زمینه متخصص نبودند هم امکانپذیر میبود. بعد از چند دقیقه ی کوتاه خطوط نمادینی روی دیوار ها ظاهر شدند. حروفی باستانی.
و درخت. چندین درخت با فاصله ای یکسان روبروی یکدیگر صف کشیده بودند و به تالار کوچکی منتهی میشدند. سکوی گردی در وسط آن قرار داده شده بود و فضای تالار را درخشش میوه های آبی رنگ کوچکی که از درختان دور سکو آویزان بودند روشن کرده بود. زاخاریاس کوله پشتی و شنل پوستی سنگینش را در آورد و به زمین گذاشت. هوای داخل تالار به نسبت یخبندان بیرون ملایم بود.
زاخاریاس جلو رفت و دقیقا وسط سکو نشست. امیلیا برای جلب توجه دو دستش را به هم کوبید.
- یادت نره، عمر روح موجودات باستانی محدوده. درسته چند هزار سال طول میکشه تا حضورشون کاملا از فضا پاک بشه ولی ما نمیدونیم این موجود چند سال پیش زندگی میکرده.
- میدونم ولی مطمئن باش وقتی هنوز کسی از بومیای لاپلند فنلاند هنوز به این معبد اعتقاد دارن یعنی خیلی قدیمی نیست.
- فقط گوش کن باشه؟! بسته به عمرش چهره ی متفاوتی داره. امیدوارم با یه مرد خوش چهره ی قد بلند روبرو بشی. در این صورت احتمالا فقط چند قرنه که مرده. اگه حالت انسانی نداشت خیلی مراقب باش چون خیلی وقته کسی به دیدنش نیومده. اگه بدنش پوسیده و خراب بود باید سریع از خلسه بیای بیرون. این موجودات وقتی به اواخر عمر روحانی شون میرسن دیگه چیزی از فضیلت های باستانی شون به خاطر ندارن. به هر چیزی که فک کنن ممکنه بیشتر زنده نگهشون داره چنگ میزنن.
- من کل زندگیم درگیر این چیزا بودم امیلی. بلدم باید چجوری رامش کنم.
- بیخیال بچه مگه چند سال زندگی کردی؟!
- دقیقا؛ به خاطر عمر انسانیم تو عمق زندگی شنا کردم:))
- هر غلطی میخوای بکن؛ فقط نمیر.
- باشه.
زاخاریاس چشماشو بست و تلاش کرد وارد خلسه بشه؛ سکوت فضا برای رسیدن به آرامشی که بهش نیاز داشت عالی بود. بعد از گذشت چند دقیقه ی طولانی موفق شد و خود را در جنگلی بسسسیار بزرگ پیدا کرد. سرد، با رنگ های بی روح. مه نا منظمی در پرواز میکرد. تاریکی محیط واقعا اذیت کننده بود. حتی با نور چوب دستی اش نمیتوانست بیشتر از چند متری اش را واضح ببیند. در جنگل شروع به گشتن کرد ولی خبری نبود. کلافه شده بود و شروع به دویدن کرد. زاخاریاس غالبا آدم صبوری نبود و جو خسته ی فضا گذر زمان را برایش کند تر میکرد.
- آبجی یکم دیر نکرده این پیسر؟
- چرا جعفر. همینطوره. دیر کرده.
جعفر در حالی که با دوست جدیدش یعنی یکی از درختان سمت راست امیلی شطرنج بازی میکرد ادامه داد:
- من که بدم نمیاد وقت بیشتری برا بردن این درخت داشته باشم ولی نگران نباش. زاخار کارشه بلده.
درخت با امتداد یکی از ریشه های سرگردانش مهره ی دیگری را حرکت داد. بر خلاف حرف جعفر درخت کاملا دست بالا تر را داشت.
زاخار که از دویدن خسته شده بود به قدم زدان ادامه میداد.
*تق*
صدایی از پشت سرش آمد؛ از چندین متر دور تر. برگشت. به دلیل تاریکی هوا تنها سایه ای از آن موجود را میدید. فردی بلندقد و کشیده، با موهایی بسیار بلند بود... دو چشم آبی پر رنگ داشت. گویی شعله ای در چشمانش آبی میسوخت. و شاخ های گوزن؟
زاخاریاس با شک فریاد زد:
- من زاخاریاس اسمیت هستم. یه آدمیزاد. اومدم تا اگه صلاح بدونی جادویی ازت یاد بگیرم.
فرد با سرعت سرسام آوری به سمت زاخاریاس دوید. زاخاریاس به سرعت تا کمر خم شد و تعظیم کرد.
- دیدن شما باعث افتخاره قربان.
فرد دقیقا جلوی زاخاریاس ایستاد. حالت حمله نداشت. ولی انقدر نزدیک بود که زاخاریاس پوست سبز و پوسیده و ناخن های یکی درمیان شکسته ی پا های لاغرش را تشخیص دهد. سرش را بالاتر آورد. شکمش کاملا به کمرش چسپیده بود. از میان دنده های سوراخ و پاره پاره اش فضای خالی پشت سینه اش پیدا بود. درش را بالا تر آورد. چشم های آبی درخشانش را در نگاه زاخاریاس فرو میکرد. بی حرکت به او زل زده بود. لب هایش تجزیه شده بودند و گودی عجیب غریب چشمانش درون آن صورت شدیدا استخوانی اش فقط یک پیام داشت. زاخاریاس نباید آنجا میبود.
در یک لحظه... حتی بودن آنکه زاخاریاس فرصتی برای پلک زدن داشته باشد دستش را تا آرنج در شکم او فرو کرد. آن هیولا زاده ی تاریکی مطلق بود.
امیلیا که تمام مدت به زاخاریاس خیره شده بود زمانی که جسم زاخاریاس روی سکوی سنگی بیهوش شد به سرعت خودش را بالای سرش رساند. دستش را دراز کرد تا روی پیشانی او قرار بدهد که ناگهان دست پوسیده ی سبزرنگی از شکم زاخاریاس بیرون زد. خون تمام لباس امیلی را رنگ کرد. دست سبزرنگ تغییر شکل داد و به شکل درختچه ای در آمد که شاخه هایش را به اطراف رشد میداد.
جعفر کنار امیلی ظاهر شد و تعداد زیادی از شاخه ها را با یک حرکت چوبدستی از بین برد ولی هر شاخه جای خود را به شاخه ی دیگردی میداد. زاخاریاس نفس نمیکشید. چشمانش بسته بود. قابل تشخیص نبود که مرده یا هنوز در خلصه به سر میبرد.
سرعت رشد شاخه ها بیشتر شده بود. تکان میخوردند، از خود دفاع میرکردند و حتی با هجومی ناگهانی به جعفر و امیلیا حمله میکردند. نبرد سختی بود ولی سخت تر سرنوشت زاخاریاس بود.
زاخاریاس در خلسه قفل شده بود. نمیتوانس تکان بخورد. دست هیولای باستانی بیشتر در شکمش فرو میرفت. تاقریبا تا شانه. دستان زاخاریاس به سمت جاقو های دور کمرش رفت ولی رمقی برای بیرون آوردن آنها نداشت. پلک هایش سنگین شدند. چشمانش تار شد. و مرد...
بله. به همین سادگی، و مرد...
به راحتی یک خواب بود. راحت تر از هر خوابی. لذت بخش. آزاد. به هیچی فکر نمیکرد. بی وزن بود. بی درک بود. از همه مهمتر ، بی درد بود. موجی از زندگی وارد وجودش شد. موجی از خاطرات... . دوستان؛ خانواده.
مادری که با بی پدری بزرگش کرده بود؛ پدر بزرگی که برایش نقش پدر را بازی کرده بود؛ دوستانی در کنار هم میمردند؛ دختری با مو های مشکی و...
خوب زندگی کرده بود بهتر از خیلیا. شاید این بهترین زندگی ای بود که میتونست داشته باشه. شیرین بود. پایان شیرینی بود. برای آدمی تلخی مثل اون... شاید حتی بیش از اندازه شیرین بود.
- زاخااااریاااااسسس
امیلی خودش را از راهی که جعفر باز کرده بود به جسد زاخاریاس رسانده بود؛ به شکم دراز کشیده بود و سر او را در دست نگه داشته بود و اسم او را فریاد میزد. تمام تلاشش را برای برگرداندن زاخاریاس انجام میداد ولی بازگشتن او به اراده ی ارواح باستانی ای بود که امیلیا بارها از نیروی آنها کمک گرفته بود.
زاخاریاس معلق در پوچی زمزمه هایی را میشنوید. کسی اسمش را صدا میکرد. مثل تمام آن صبح هایی که مادرش او را از طبقه ی پایین خانه صدا میزد... مادرش بود؟ صبح شده بود؟ صدای زمزمه ها بلند تر میشدند و زاخاریاس هر بار بالشتش را محکم تر بغل میکرد. نمیخواست چشمانش را باز کند.
تالار سنگی معبد پر از گوسفند های رزمی کاری بود جعفر برای پر کردن جای خالی امیلیا احضار کرده بود(summon). سرعت حرکت شاخه ها بیشتر شده بود؛ حتی دیگر دفاع نمیکردند؛ فقط حجوم میبردند. جادوی امیلیا قوی تر شد. نور و حاله ی درخشانی تمام بدنش را فرا گرفته بود و تلاش میکرد آن را به زاخاریاس منطقل کند. انجام اینکار با وجود آگاهی درخت که میخواست وجود زاخاریاس را ببلعد و از جسم و روحش خود را دوباره متولد کند غیر ممکن به نظر میرسید اما امیلیا تسلیم نمیشد.
صدای زمزمه ها دیگر برای زاخاریاس قابل نادیده گرفتن نبودند. گرمایی را پشت سرش احساس کرد. به سمت پنجره ی اتاقش قلت زد. نور وحشتناک پنجره مجبورش کرد چشمانش را باز کند...
یک جفت چشم آبی سوزان جلوی چشمتنش... به خلسه بازگشته بود.دست به کمر برد. یک خنجر در گلوی هیولا فرو کرد و دوتای دیگر را در شانه هایش چپاند.
با تمام نیرو هیولا را به عقب هل میداد. توانست دستش را تا آرنج بیرون بکشد، تامچ...
در دنیای واقعی آن درخت دیوانه کوچک تر شده بود، قابل مهار شده بود. بلاخره کورسوی امیدی در دل امیلیا شکل گرفت.
زاخاریاس تمام تلاشش را میکرد؛ به یک انگشت رسیده بود ولی نمیتوانست آن را از بدنش خارج کند. همزمان که در خلسه خنجر چهارم را از کمربندش بیرون میاورد در دنیای واقعی نیز به زندگی برگشته بود. در خلسه خنجر را بیرون کشید و در واقعیت چوبدستی اش را بالا برد. با خنجر انگشت هیولا را برید و در واقعیت چوبدستی از را در تنه ی لاغر درخت هیولا فرو برد... به یاد شیرینی مرگ زمزمه کرد: <اکسپکترو، پاترونوم>
نور کور کننده ای تمام تالار را فرا گرفت. همزمان نور طلایی رنگی که از معجزه ی امیلی منتشر میشد با نور سفید طلسم زاخاریاس ترکیب شد.
تالار خالی بود. حتی درختی که جعفر با آن شطرنج بازی میکرد نیز بسیار خشک و پوسیده شده بود. روی شکمش زخمی نبود. زاخاریاس به همراه لکهی کوچک سبز و سیاهی روی شکمش به زندگی برگشته بود...
زاخاریاس پسر!
اول باید یه عذرخواهی از طرف دامبلدور ازت بکنم که قبل از رفتنش به این پستت رسیدگی نکرد و رفت. یه عذرخواهی هم از طرف خودم باید بکنم که نیومدم اینجا رو چک کنم و مطمئن بشم که جوابت رو گرفتی!
اما هرچند دیر، اما بریم سراغ پست تو.
خب ما باید با تو چیکار کنیم؟
از یه طرف تعداد غلطهای املایی- نگارشی پستت واقعاً زیاده و اصلاً نرمال نیست. از طرف مقابل اما کل پستت خیلی خوب و جون داره. دوباره از یه طرف اول پستت یه کم ریتمش کنده و یه جاهایی افت میکنه، اما تکه دوم پستت خیلی بهتر بود و هیجان خوبی داشت.
بعد اصلاً یه مشکل دیگه که داشتی این بود که اصل داستان قرار بود در مورد خاطرهای بنویسی که برای اجرای پاترونوس به ذهنت میاومد، ولی در اون مورد خیلی کم نوشتی.
ولی نهایتاً با توجه به این که پست جون داری بود و مشخصاً روش زمان گذاشته بودی، من در کل نمره قبولی رو بهت میدم.
میتونی بری سراغ دیدار مخفی دوم. این شما و این ققنوس معما!
هر سه سرکردان در جست و جوی معبدی زیرزمینی در دل کوهستان بودند که مکان آن را در بلند ترین قله ی کشور فنلاند تخمین زدند. درواقع امیلی و جعفر فقط برای حمایت از زاخاریاس آنجا حضور داشتند. البته احتمالا هدف اصلی جعفر گشت و گذار بود ولی به هر حال اونجا حضور داشت. از قرار معلوم وجدان امیلی نگذاشته بود که به عنوان یک پری زاد این دو کله خراب بزرگ را در این سفر تنها بگذارد. او که خود متصل به موجودات روحانی بود کاملا از خطر ارتباط با یک مخلوق باستانی آگاهی داشت. حضور او به عنوان کسی که در موارد بسیار کمیابی میتوانست حتی مرده را زنده کند احتمال شکست این ماموریت را کمتر میکرد. هرچند که معجزات او وابسته به لطف و خلق و خوی ارواح روحانی بود.
بالاخره این دوستان قدیمی پس از چند روز جست و جو در هوای مه آلود و زمستانی منطقه، ورودی غار مانند معبد را پیدا کردند. ورودی معبد مثل گودالی شیب دار در زمین فرو رفته بود. ابتدای آن دیوار هایی خاکی و زمین زیر پایشان کاملا با برگ پوشیده شده داشت. عجیب بود چون در آن ارتفاعات چیزی تحت عنوان درخت پیدا نمیشد. دشت مطلق بود. جلو تر رفتند. جعفر چوب دستی خود را روشن کرد و به داخل غار رفت تا از هوای سرد بیرون دور باشد. شعله ی کوچکی با جادو در نوک انگشتش ایجاد کرد و نزدیک صورتش گرفت تا پوستش را از یخزدگی نجات دهد. گاهی انقدر نزدیک میبرد به بخشی از سیبیلش کز میخورد.
- چرا باید وسط زمستون میومدیم بِرار؟
- چون فقط وسط زمستون میشه این معبدو پیدا کرد.
- جان من برار؟
- آره جان تو... برار.
- برار هر کاری میخوای بکنی بکن؛ ادای من یکی رِ تو این سرما درنیار.
امیلیا با دست های باریکش ضربه ای محکم به هردویشان زد و هر کدام را حد اقل یک متر به جلو هل داد.
- انقد وقت تلف نکنین. هر کاری لازمه بکن زاخار. بهتره هرچه زود تر از اینجا بریم. حس خوبی به اینجا ندارم.
- برای چی؟
- چون همه ی موجوداتی که ما بهشون پسوند باستانی میدیم خوب نیستن. بعضیا شون خیلی بدن... و ترسناک...
- باشه، بزن بریم.
در غار جلوتر رفتند. رفته رفته تونل تنگ و ترشی که در آن قدم میزدند بزرگ تر میشد. حتی دیوار ها دیگر گلی نبودند. سنگی بودند. جلو تر حتی زمین غار سنگ فرش شده بود. هرچه در غار جلو تر میرفتند هوا سنگین تر میشد. افزایش تراکم حضور جادو کاملا قابل احساس بود. حتی شاید برای جادوگرانی که در این زمینه متخصص نبودند هم امکانپذیر میبود. بعد از چند دقیقه ی کوتاه خطوط نمادینی روی دیوار ها ظاهر شدند. حروفی باستانی.
و درخت. چندین درخت با فاصله ای یکسان روبروی یکدیگر صف کشیده بودند و به تالار کوچکی منتهی میشدند. سکوی گردی در وسط آن قرار داده شده بود و فضای تالار را درخشش میوه های آبی رنگ کوچکی که از درختان دور سکو آویزان بودند روشن کرده بود. زاخاریاس کوله پشتی و شنل پوستی سنگینش را در آورد و به زمین گذاشت. هوای داخل تالار به نسبت یخبندان بیرون ملایم بود.
زاخاریاس جلو رفت و دقیقا وسط سکو نشست. امیلیا برای جلب توجه دو دستش را به هم کوبید.
- یادت نره، عمر روح موجودات باستانی محدوده. درسته چند هزار سال طول میکشه تا حضورشون کاملا از فضا پاک بشه ولی ما نمیدونیم این موجود چند سال پیش زندگی میکرده.
- میدونم ولی مطمئن باش وقتی هنوز کسی از بومیای لاپلند فنلاند هنوز به این معبد اعتقاد دارن یعنی خیلی قدیمی نیست.
- فقط گوش کن باشه؟! بسته به عمرش چهره ی متفاوتی داره. امیدوارم با یه مرد خوش چهره ی قد بلند روبرو بشی. در این صورت احتمالا فقط چند قرنه که مرده. اگه حالت انسانی نداشت خیلی مراقب باش چون خیلی وقته کسی به دیدنش نیومده. اگه بدنش پوسیده و خراب بود باید سریع از خلسه بیای بیرون. این موجودات وقتی به اواخر عمر روحانی شون میرسن دیگه چیزی از فضیلت های باستانی شون به خاطر ندارن. به هر چیزی که فک کنن ممکنه بیشتر زنده نگهشون داره چنگ میزنن.
- من کل زندگیم درگیر این چیزا بودم امیلی. بلدم باید چجوری رامش کنم.
- بیخیال بچه مگه چند سال زندگی کردی؟!
- دقیقا؛ به خاطر عمر انسانیم تو عمق زندگی شنا کردم:))
- هر غلطی میخوای بکن؛ فقط نمیر.
- باشه.
زاخاریاس چشماشو بست و تلاش کرد وارد خلسه بشه؛ سکوت فضا برای رسیدن به آرامشی که بهش نیاز داشت عالی بود. بعد از گذشت چند دقیقه ی طولانی موفق شد و خود را در جنگلی بسسسیار بزرگ پیدا کرد. سرد، با رنگ های بی روح. مه نا منظمی در پرواز میکرد. تاریکی محیط واقعا اذیت کننده بود. حتی با نور چوب دستی اش نمیتوانست بیشتر از چند متری اش را واضح ببیند. در جنگل شروع به گشتن کرد ولی خبری نبود. کلافه شده بود و شروع به دویدن کرد. زاخاریاس غالبا آدم صبوری نبود و جو خسته ی فضا گذر زمان را برایش کند تر میکرد.
- آبجی یکم دیر نکرده این پیسر؟
- چرا جعفر. همینطوره. دیر کرده.
جعفر در حالی که با دوست جدیدش یعنی یکی از درختان سمت راست امیلی شطرنج بازی میکرد ادامه داد:
- من که بدم نمیاد وقت بیشتری برا بردن این درخت داشته باشم ولی نگران نباش. زاخار کارشه بلده.
درخت با امتداد یکی از ریشه های سرگردانش مهره ی دیگری را حرکت داد. بر خلاف حرف جعفر درخت کاملا دست بالا تر را داشت.
زاخار که از دویدن خسته شده بود به قدم زدان ادامه میداد.
*تق*
صدایی از پشت سرش آمد؛ از چندین متر دور تر. برگشت. به دلیل تاریکی هوا تنها سایه ای از آن موجود را میدید. فردی بلندقد و کشیده، با موهایی بسیار بلند بود... دو چشم آبی پر رنگ داشت. گویی شعله ای در چشمانش آبی میسوخت. و شاخ های گوزن؟
زاخاریاس با شک فریاد زد:
- من زاخاریاس اسمیت هستم. یه آدمیزاد. اومدم تا اگه صلاح بدونی جادویی ازت یاد بگیرم.
فرد با سرعت سرسام آوری به سمت زاخاریاس دوید. زاخاریاس به سرعت تا کمر خم شد و تعظیم کرد.
- دیدن شما باعث افتخاره قربان.
فرد دقیقا جلوی زاخاریاس ایستاد. حالت حمله نداشت. ولی انقدر نزدیک بود که زاخاریاس پوست سبز و پوسیده و ناخن های یکی درمیان شکسته ی پا های لاغرش را تشخیص دهد. سرش را بالاتر آورد. شکمش کاملا به کمرش چسپیده بود. از میان دنده های سوراخ و پاره پاره اش فضای خالی پشت سینه اش پیدا بود. درش را بالا تر آورد. چشم های آبی درخشانش را در نگاه زاخاریاس فرو میکرد. بی حرکت به او زل زده بود. لب هایش تجزیه شده بودند و گودی عجیب غریب چشمانش درون آن صورت شدیدا استخوانی اش فقط یک پیام داشت. زاخاریاس نباید آنجا میبود.
در یک لحظه... حتی بودن آنکه زاخاریاس فرصتی برای پلک زدن داشته باشد دستش را تا آرنج در شکم او فرو کرد. آن هیولا زاده ی تاریکی مطلق بود.
امیلیا که تمام مدت به زاخاریاس خیره شده بود زمانی که جسم زاخاریاس روی سکوی سنگی بیهوش شد به سرعت خودش را بالای سرش رساند. دستش را دراز کرد تا روی پیشانی او قرار بدهد که ناگهان دست پوسیده ی سبزرنگی از شکم زاخاریاس بیرون زد. خون تمام لباس امیلی را رنگ کرد. دست سبزرنگ تغییر شکل داد و به شکل درختچه ای در آمد که شاخه هایش را به اطراف رشد میداد.
جعفر کنار امیلی ظاهر شد و تعداد زیادی از شاخه ها را با یک حرکت چوبدستی از بین برد ولی هر شاخه جای خود را به شاخه ی دیگردی میداد. زاخاریاس نفس نمیکشید. چشمانش بسته بود. قابل تشخیص نبود که مرده یا هنوز در خلصه به سر میبرد.
سرعت رشد شاخه ها بیشتر شده بود. تکان میخوردند، از خود دفاع میرکردند و حتی با هجومی ناگهانی به جعفر و امیلیا حمله میکردند. نبرد سختی بود ولی سخت تر سرنوشت زاخاریاس بود.
زاخاریاس در خلسه قفل شده بود. نمیتوانس تکان بخورد. دست هیولای باستانی بیشتر در شکمش فرو میرفت. تاقریبا تا شانه. دستان زاخاریاس به سمت جاقو های دور کمرش رفت ولی رمقی برای بیرون آوردن آنها نداشت. پلک هایش سنگین شدند. چشمانش تار شد. و مرد...
بله. به همین سادگی، و مرد...
به راحتی یک خواب بود. راحت تر از هر خوابی. لذت بخش. آزاد. به هیچی فکر نمیکرد. بی وزن بود. بی درک بود. از همه مهمتر ، بی درد بود. موجی از زندگی وارد وجودش شد. موجی از خاطرات... . دوستان؛ خانواده.
مادری که با بی پدری بزرگش کرده بود؛ پدر بزرگی که برایش نقش پدر را بازی کرده بود؛ دوستانی در کنار هم میمردند؛ دختری با مو های مشکی و...
خوب زندگی کرده بود بهتر از خیلیا. شاید این بهترین زندگی ای بود که میتونست داشته باشه. شیرین بود. پایان شیرینی بود. برای آدمی تلخی مثل اون... شاید حتی بیش از اندازه شیرین بود.
- زاخااااریاااااسسس
امیلی خودش را از راهی که جعفر باز کرده بود به جسد زاخاریاس رسانده بود؛ به شکم دراز کشیده بود و سر او را در دست نگه داشته بود و اسم او را فریاد میزد. تمام تلاشش را برای برگرداندن زاخاریاس انجام میداد ولی بازگشتن او به اراده ی ارواح باستانی ای بود که امیلیا بارها از نیروی آنها کمک گرفته بود.
زاخاریاس معلق در پوچی زمزمه هایی را میشنوید. کسی اسمش را صدا میکرد. مثل تمام آن صبح هایی که مادرش او را از طبقه ی پایین خانه صدا میزد... مادرش بود؟ صبح شده بود؟ صدای زمزمه ها بلند تر میشدند و زاخاریاس هر بار بالشتش را محکم تر بغل میکرد. نمیخواست چشمانش را باز کند.
تالار سنگی معبد پر از گوسفند های رزمی کاری بود جعفر برای پر کردن جای خالی امیلیا احضار کرده بود(summon). سرعت حرکت شاخه ها بیشتر شده بود؛ حتی دیگر دفاع نمیکردند؛ فقط حجوم میبردند. جادوی امیلیا قوی تر شد. نور و حاله ی درخشانی تمام بدنش را فرا گرفته بود و تلاش میکرد آن را به زاخاریاس منطقل کند. انجام اینکار با وجود آگاهی درخت که میخواست وجود زاخاریاس را ببلعد و از جسم و روحش خود را دوباره متولد کند غیر ممکن به نظر میرسید اما امیلیا تسلیم نمیشد.
صدای زمزمه ها دیگر برای زاخاریاس قابل نادیده گرفتن نبودند. گرمایی را پشت سرش احساس کرد. به سمت پنجره ی اتاقش قلت زد. نور وحشتناک پنجره مجبورش کرد چشمانش را باز کند...
یک جفت چشم آبی سوزان جلوی چشمتنش... به خلسه بازگشته بود.دست به کمر برد. یک خنجر در گلوی هیولا فرو کرد و دوتای دیگر را در شانه هایش چپاند.
با تمام نیرو هیولا را به عقب هل میداد. توانست دستش را تا آرنج بیرون بکشد، تامچ...
در دنیای واقعی آن درخت دیوانه کوچک تر شده بود، قابل مهار شده بود. بلاخره کورسوی امیدی در دل امیلیا شکل گرفت.
زاخاریاس تمام تلاشش را میکرد؛ به یک انگشت رسیده بود ولی نمیتوانست آن را از بدنش خارج کند. همزمان که در خلسه خنجر چهارم را از کمربندش بیرون میاورد در دنیای واقعی نیز به زندگی برگشته بود. در خلسه خنجر را بیرون کشید و در واقعیت چوبدستی اش را بالا برد. با خنجر انگشت هیولا را برید و در واقعیت چوبدستی از را در تنه ی لاغر درخت هیولا فرو برد... به یاد شیرینی مرگ زمزمه کرد: <اکسپکترو، پاترونوم>
نور کور کننده ای تمام تالار را فرا گرفت. همزمان نور طلایی رنگی که از معجزه ی امیلی منتشر میشد با نور سفید طلسم زاخاریاس ترکیب شد.
تالار خالی بود. حتی درختی که جعفر با آن شطرنج بازی میکرد نیز بسیار خشک و پوسیده شده بود. روی شکمش زخمی نبود. زاخاریاس به همراه لکهی کوچک سبز و سیاهی روی شکمش به زندگی برگشته بود...
زاخاریاس پسر!
اول باید یه عذرخواهی از طرف دامبلدور ازت بکنم که قبل از رفتنش به این پستت رسیدگی نکرد و رفت. یه عذرخواهی هم از طرف خودم باید بکنم که نیومدم اینجا رو چک کنم و مطمئن بشم که جوابت رو گرفتی!
اما هرچند دیر، اما بریم سراغ پست تو.
خب ما باید با تو چیکار کنیم؟
از یه طرف تعداد غلطهای املایی- نگارشی پستت واقعاً زیاده و اصلاً نرمال نیست. از طرف مقابل اما کل پستت خیلی خوب و جون داره. دوباره از یه طرف اول پستت یه کم ریتمش کنده و یه جاهایی افت میکنه، اما تکه دوم پستت خیلی بهتر بود و هیجان خوبی داشت.
بعد اصلاً یه مشکل دیگه که داشتی این بود که اصل داستان قرار بود در مورد خاطرهای بنویسی که برای اجرای پاترونوس به ذهنت میاومد، ولی در اون مورد خیلی کم نوشتی.
ولی نهایتاً با توجه به این که پست جون داری بود و مشخصاً روش زمان گذاشته بودی، من در کل نمره قبولی رو بهت میدم.
میتونی بری سراغ دیدار مخفی دوم. این شما و این ققنوس معما!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/6/21 21:19:48
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/6/21 21:20:26
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/6/21 21:20:26

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/20
تولد نقش: 1404/04/20
آخرین ورود: امروز ساعت 00:28
از: جایی میان خیال و واقعیت
پستها:
351
شغل
ارشد ریونکلاو، ساحره سرشمار
افتخارات

باد سردی لای درخت های جنگل ممنوعه میپیچید. رد دخترک سال اولی رو تا اونجا دنبال کرده بودم،وقتی دیدمش نفس راحتی کشیدم ولی...خشکش زده بود و به نقطهای خیره شده بود.
چوب جادوم از ردام دراوردم و جلو رفتم ولی قبل از اینکه ببینم اون پشت چیه، سرمای عجیبی تنم رو به لرزه دراورد انگار دنیا یکدفعه از شادی خالی شد.
مجنونگر!
خاطره هایم از جلوی چشمانم گذشت. شبی که مادرم در مسابقه از روی جارو افتاد. خیلی کوچک بودم...
چیزی نمانده بود که مادرم اسنیچ را بگیرد، ولی تیم حریف شر طلسم سرگیجه زد و از روی جارو افتاد. صدای خوردن یکدفعه نفس ها، صدای اعتراض تماشاچی ها و سوت داور به وضوح در دهنم پیچید.
سرم را تکان دادم و ان خاطره را از ذهنم بیرون کردم. الان وقت این ها نبود وقت پاتروناسی قوی بود!سعی کردم خاطره ای خوب به یاد میاوردم
پلک بستم.روزی که ریونکلاو قهرمان کوییدیچ شد!
نه... اون حس رو نمیخواستم.
باید چیزی قویتر میآوردم.
باید از تاریکی رد میشدم.
فهمیدم!
به اون شب فکر کردم...نه شبی پر از خطر و تاریکی؛شبی که خونهی مادربزرگ، یعنی "آشیانه"، با اون دیوارهای پر از قاب عکسهای قدیمی و نور گرم چراغهای جادویی، برام مثل یه پناهگاه بود.
بارون نرم و ریز به پنجرهی شیشهای میزد. صدای چکچکش مثل لالایی توی گوشم بود. بوی چای دارچین با کمی شیر و عسل، از آشپزخونهی کوچیک و جمعوجور مادربزرگ میومد و تمام خونه رو پر کرده بود.
کایا کنارم نشسته بود، موهاش باز بود و با یه روبان آبی بسته بودشون پشت سرش. داشت ورد جدیدی تمرین میکرد که بخار چای رو رنگی میکرد.
فنجونش نورهای رنگینکمانی میداد، انگار توش کهکشان ریخته بودن.
هوگو که همیشه عاشق شیرینی بود، بیسر و صدا یه شیرینی گردویی از روی میز برداشت و با شیطنت خاص خودش تند تند میجوید، در حالی که لپهاش از شیرینی باد کرده بود و خردههاش پاشیده بود روی بلوز راهراهش.
هر دومون زدیم زیر خنده. کایا با اخم الکیای گفت:
ـ "هوگو! اون شیرینیها برای بعد از شام بودن!"
ولی خودش هم میخندید.
ان لحظه... همه چیز آروم بود.
نه خبر از جنگ بود، نه مجنونگر، نه غصه.
فقط ما سه نفر بودیم، توی یه خونهی امن، با نور، گرما، و خنده.
همهچی کامل بود.
لبخند محوی رو لبم نشست. جلو رفتم و چوبدستم رو بالا گرفتم.
ـ اِکسپکتو پاترونوم!
سمور ابی زیبایی از نوک چوبدستی بیرون رفت و مجنونگر رو فراری داد . چوبم رو با احتیاط پایین اوردم. نفس عمیقی کشیدم.
-خوبی؟
سری تکان داد. همینطور که به سمت خوابگاه میرفتیم، ادامه دادم به حرف زدن.
-میدونی چی بود؟
-نه
-مجنونگر بودن دربارشون شنیدی؟
-یه چیزایی...
-بعدا بیشتر باهاشون اشنا میشی ولی بهتره بدونی تنها چیزی که روشون تاثیر داره پاتروناسه. فعلا چیزی نمیپرسم چون میدونم خسته ای ولی به پروفسور مکگانگال اطلاع میدم وبهتره فردا بهشون بگی تو جنگل ممنوعه چیکار میکردی حالا هم بهتره بریم تو راستی رمز عبور میدونی؟
-اره.
-پس بریم تو.
خیلی خیلی بهتر شده بود. الان به سطح قابل قبولی رسیدی و میتونم بوی شیرینی خاطرهت رو از پاترونوس قویای که ساختی حس کنم.
تایید شد!
به دیدار بعدی برو و ققنوس معما رو حل کن!
چوب جادوم از ردام دراوردم و جلو رفتم ولی قبل از اینکه ببینم اون پشت چیه، سرمای عجیبی تنم رو به لرزه دراورد انگار دنیا یکدفعه از شادی خالی شد.
مجنونگر!
خاطره هایم از جلوی چشمانم گذشت. شبی که مادرم در مسابقه از روی جارو افتاد. خیلی کوچک بودم...
چیزی نمانده بود که مادرم اسنیچ را بگیرد، ولی تیم حریف شر طلسم سرگیجه زد و از روی جارو افتاد. صدای خوردن یکدفعه نفس ها، صدای اعتراض تماشاچی ها و سوت داور به وضوح در دهنم پیچید.
سرم را تکان دادم و ان خاطره را از ذهنم بیرون کردم. الان وقت این ها نبود وقت پاتروناسی قوی بود!سعی کردم خاطره ای خوب به یاد میاوردم
پلک بستم.روزی که ریونکلاو قهرمان کوییدیچ شد!
نه... اون حس رو نمیخواستم.
باید چیزی قویتر میآوردم.
باید از تاریکی رد میشدم.
فهمیدم!
به اون شب فکر کردم...نه شبی پر از خطر و تاریکی؛شبی که خونهی مادربزرگ، یعنی "آشیانه"، با اون دیوارهای پر از قاب عکسهای قدیمی و نور گرم چراغهای جادویی، برام مثل یه پناهگاه بود.
بارون نرم و ریز به پنجرهی شیشهای میزد. صدای چکچکش مثل لالایی توی گوشم بود. بوی چای دارچین با کمی شیر و عسل، از آشپزخونهی کوچیک و جمعوجور مادربزرگ میومد و تمام خونه رو پر کرده بود.
کایا کنارم نشسته بود، موهاش باز بود و با یه روبان آبی بسته بودشون پشت سرش. داشت ورد جدیدی تمرین میکرد که بخار چای رو رنگی میکرد.
فنجونش نورهای رنگینکمانی میداد، انگار توش کهکشان ریخته بودن.
هوگو که همیشه عاشق شیرینی بود، بیسر و صدا یه شیرینی گردویی از روی میز برداشت و با شیطنت خاص خودش تند تند میجوید، در حالی که لپهاش از شیرینی باد کرده بود و خردههاش پاشیده بود روی بلوز راهراهش.
هر دومون زدیم زیر خنده. کایا با اخم الکیای گفت:
ـ "هوگو! اون شیرینیها برای بعد از شام بودن!"
ولی خودش هم میخندید.
ان لحظه... همه چیز آروم بود.
نه خبر از جنگ بود، نه مجنونگر، نه غصه.
فقط ما سه نفر بودیم، توی یه خونهی امن، با نور، گرما، و خنده.
همهچی کامل بود.
لبخند محوی رو لبم نشست. جلو رفتم و چوبدستم رو بالا گرفتم.
ـ اِکسپکتو پاترونوم!
سمور ابی زیبایی از نوک چوبدستی بیرون رفت و مجنونگر رو فراری داد . چوبم رو با احتیاط پایین اوردم. نفس عمیقی کشیدم.
-خوبی؟
سری تکان داد. همینطور که به سمت خوابگاه میرفتیم، ادامه دادم به حرف زدن.
-میدونی چی بود؟
-نه
-مجنونگر بودن دربارشون شنیدی؟
-یه چیزایی...
-بعدا بیشتر باهاشون اشنا میشی ولی بهتره بدونی تنها چیزی که روشون تاثیر داره پاتروناسه. فعلا چیزی نمیپرسم چون میدونم خسته ای ولی به پروفسور مکگانگال اطلاع میدم وبهتره فردا بهشون بگی تو جنگل ممنوعه چیکار میکردی حالا هم بهتره بریم تو راستی رمز عبور میدونی؟
-اره.
-پس بریم تو.
خیلی خیلی بهتر شده بود. الان به سطح قابل قبولی رسیدی و میتونم بوی شیرینی خاطرهت رو از پاترونوس قویای که ساختی حس کنم.
تایید شد!
به دیدار بعدی برو و ققنوس معما رو حل کن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/5/8 20:54:23

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/20
تولد نقش: 1404/04/20
آخرین ورود: امروز ساعت 00:28
از: جایی میان خیال و واقعیت
پستها:
351
شغل
ارشد ریونکلاو، ساحره سرشمار
افتخارات

جنگل ممنوعه هاگوارتز پر از سکوتی سنگین بود.
صدای نفسهای خودم رو واضح میشنیدم؛ قلبم تند میزد و پاهایم انگار وزنشان را از دست داده بودند.
مه غلیظ و خاکستری رنگی از کف زمین بالا میآمد و همه چیز را در تاریکی غرق میکرد.
ناگهان صدای همهمهای مبهم و لرزان در فضا پیچید؛
صدایی شبیه زمزمهای سرد و تهدیدآمیز که از دل مه میآمد.
مجنونگرها آمده بودند.
سه موجود سایهمانند، با حرکت آرام اما بیوقفه نزدیک میشدند.
سایهها دور و برم میچرخیدند، و من حس میکردم که چیزی از درونم کنده میشود؛
نه فقط ترس، بلکه تکههایی از خاطراتم، تکههایی از امیدم، انگار داشت محو میشد.
دستم را به طرف چوبدستم بردم اما صدای حنجرهام شکست.
هیچ طلسمی جواب نمیداد؛
صدای مبهم مجنونگرها توی سرم پیچید و همه چیز سیاه شد.تنها راه نجات...پاتروناس بود!
ناگهان به آن شب فکر کردم؛
شبی که من، هوگو و کایا کنار شومینه بودیم.
هوگو با لبخند بچهگانهاش داشت شیرینی کرهای که یواشکی از اشپزخانه برداشته بود میخورد و پاهایش را روی قالیچه تکان میداد.
کایا داشت با چوبدستیاش وردی میخواند و بخار چای را به رنگهای رنگینکمانی تبدیل میکرد.
صدای خندههایشان، صدای گرم و زندهی دوستی، همه جا را پر کرده
آن خاطره مثل شعلهای درونم زبانه کشید.
نور آن شب گرم و پر از زندگی، راه را برایم روشن کرد.
چشمانم را بستم و زمزمه کردم:
-اکسپکتو پاترونوم!
ناگهان، نوری سفید و قدرتمند از چوبدستم فوران زد.
سموری آبی رنگ و درخشان، نرم و سریع، از دل نور بیرون پرید.
او با دور مجنونگرها چرخید، و با نورش انها را به عقب راند.
مجنونگرها با نالهای خفه در هوا محو شدند.
نفس عمیقی کشیدم و احساس کردم نه فقط با یک طلسم، بلکه با قدرت یک خاطرهی واقعی و پرانرژی، نجات پیدا کردم!
هیچی مثل گرمای یه دوستی، نمیتونه زندگی آدم رو سرشار از لذت کنه. خاطرهی شیرینی بود و مطمئنا پاترونوسی که ساختی، خیلی قدرتمند بوده و تونسته به راحتی همهی مجنونگرها رو فراری بده. اما ما میخواستیم چیزهای بیشتری از لیلی ببینیم! لیلی میتونست ابتدا بخواد از دست مجنونگرا به داخل جنگل ممنوعه فرار کنه و بعد بین دستهای از مجنونگرا گیر بیفته. توی قسمت خاطره میتونستی بیشتر از لیلی بنویسی. حس و حالش بین هوگو و کایا... اینکه اون شب چیکار میکردن... چرا دور هم جمع شده بودن...
خلاصه که خیلی کوتاه بود و چیزهای بیشتری ازت میخوام لیلی. درواقع چیزهای بیشتری از لیلی میخوام! و میدونم که از پسش برمیای! فعلا تایید نشد! برو و با یه پست طولانیتر برگرد و بیشتر از لیلی برامون بنویس!
صدای نفسهای خودم رو واضح میشنیدم؛ قلبم تند میزد و پاهایم انگار وزنشان را از دست داده بودند.
مه غلیظ و خاکستری رنگی از کف زمین بالا میآمد و همه چیز را در تاریکی غرق میکرد.
ناگهان صدای همهمهای مبهم و لرزان در فضا پیچید؛
صدایی شبیه زمزمهای سرد و تهدیدآمیز که از دل مه میآمد.
مجنونگرها آمده بودند.
سه موجود سایهمانند، با حرکت آرام اما بیوقفه نزدیک میشدند.
سایهها دور و برم میچرخیدند، و من حس میکردم که چیزی از درونم کنده میشود؛
نه فقط ترس، بلکه تکههایی از خاطراتم، تکههایی از امیدم، انگار داشت محو میشد.
دستم را به طرف چوبدستم بردم اما صدای حنجرهام شکست.
هیچ طلسمی جواب نمیداد؛
صدای مبهم مجنونگرها توی سرم پیچید و همه چیز سیاه شد.تنها راه نجات...پاتروناس بود!
ناگهان به آن شب فکر کردم؛
شبی که من، هوگو و کایا کنار شومینه بودیم.
هوگو با لبخند بچهگانهاش داشت شیرینی کرهای که یواشکی از اشپزخانه برداشته بود میخورد و پاهایش را روی قالیچه تکان میداد.
کایا داشت با چوبدستیاش وردی میخواند و بخار چای را به رنگهای رنگینکمانی تبدیل میکرد.
صدای خندههایشان، صدای گرم و زندهی دوستی، همه جا را پر کرده
آن خاطره مثل شعلهای درونم زبانه کشید.
نور آن شب گرم و پر از زندگی، راه را برایم روشن کرد.
چشمانم را بستم و زمزمه کردم:
-اکسپکتو پاترونوم!
ناگهان، نوری سفید و قدرتمند از چوبدستم فوران زد.
سموری آبی رنگ و درخشان، نرم و سریع، از دل نور بیرون پرید.
او با دور مجنونگرها چرخید، و با نورش انها را به عقب راند.
مجنونگرها با نالهای خفه در هوا محو شدند.
نفس عمیقی کشیدم و احساس کردم نه فقط با یک طلسم، بلکه با قدرت یک خاطرهی واقعی و پرانرژی، نجات پیدا کردم!
هیچی مثل گرمای یه دوستی، نمیتونه زندگی آدم رو سرشار از لذت کنه. خاطرهی شیرینی بود و مطمئنا پاترونوسی که ساختی، خیلی قدرتمند بوده و تونسته به راحتی همهی مجنونگرها رو فراری بده. اما ما میخواستیم چیزهای بیشتری از لیلی ببینیم! لیلی میتونست ابتدا بخواد از دست مجنونگرا به داخل جنگل ممنوعه فرار کنه و بعد بین دستهای از مجنونگرا گیر بیفته. توی قسمت خاطره میتونستی بیشتر از لیلی بنویسی. حس و حالش بین هوگو و کایا... اینکه اون شب چیکار میکردن... چرا دور هم جمع شده بودن...
خلاصه که خیلی کوتاه بود و چیزهای بیشتری ازت میخوام لیلی. درواقع چیزهای بیشتری از لیلی میخوام! و میدونم که از پسش برمیای! فعلا تایید نشد! برو و با یه پست طولانیتر برگرد و بیشتر از لیلی برامون بنویس!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/5/8 10:20:31
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/5/8 10:25:10
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/5/8 10:25:10
جزئیات کاربر
شغل
رئیس فدراسیون کوییدیچ، چوبدستیساز

درود.
به محل زندگی خاطرات شیرین خوش آمدید. در اینجا زیباترین خاطرات افراد گذشته، حال و آینده منتظر شما هستند.
آموزش اول:
سرباز روشنایی!
وقتی تو اینجایی، یعنی مسیرت رو برای رسیدن به ارتش سپیدی آغاز کردی و این اولین قدم سفر نه چندان دور و دراز تو خواهد بود. برای اولین قدم تنها کاری که باید بکنی اینه که یه طلسم محافظتی پاترونوس برای خودت ایجاد کنی. فکر میکنی کار سختی نیست؟ اتفاقا برعکس تو، همه برای بار اول فکر میکنن که کار سختیه. ولی همیشه با وجود یک راهنما کارهای سخت هم قابل انجامدهی هستن.
اینجا ما به همراه تو به یه مسافرت خیلی کوتاه میریم. سفر در زمان و در خاطرات تو. قراره تو خودت رو به ما بهتر بشناسونی و ما قراره بفهمیم که تو در خوش ترین خاطره زندگیت، چه اتفاقی برات افتاده.
ابتدا ما در زمان حال هستیم. زمانی که اتفاقات درونش به صورت تر و تازه در حال رقم خوردن به دست ما هستن. در این زمان یه اتفاق خطرناک برای تو افتاده و تو قراره برای مقابله با اون اتفاق یه طلسم محافظتی برای خودت درست کنی. در زمان حال اون اتفاق رو کامل برای ما توضیح بده. چی شد که توی خطر افتادی؟ این اتفاق چهقدر ممکنه تورو توی خطر بندازه؟ آیا راه نجاتی غیر از طلسم محافظتی هست؟ زمان حال و اتفاقات خطرناکش رو کامل توضیح بده.
و اما بعد، ما به گذشته میریم. با یه فلش بک! به زمانی میریم که خوشترین خاطرهی عمرت برات اتفاق افتاده. تو قرار کل تمرکزت رو روی اون خاطره شیرین بذاری، اجازه بدی کل وجودت رو لبریز کنه و بعد با تمام جزئیات اون رو برای ما تعریف کنی. چی باعث شده که اون خاطره شیرینترین خاطره زندگی تو بشه؟ چقدر اون خاطره در ادامهی زندگی تو تاثیر داشته؟ از به یاد آوردن اون خاطره چه احساسی رو تجربه میکنی؟ خاطرهی شیرین گذشتهت رو کامل توضیح بده.
بازگشت به زمان حال. حالا که اون خاطره ذهن تورو لبریز کرده، باید هرچه زودتر ازش استفاده کنی و یه پاترونوس درست کنی و خودت رو نجات بدی. پاترونوست چیه؟ چهجوری تورو نجات میده؟ نوع پاترونوس و نحوه نجاتبخشی اون برای خودت رو کامل توضیح بده.
پس تو باید ابتدا در زمان حال باشی و بنویسی که یه اتفاق بد برات افتاده و توضیح بدی که چرا و چگونه برات اتفاق افتاده. بعد به گذشته برگردی و یه خاطرهی خوش و شیرین برای ما تعریف کنی و با اون خاطرهی شیرین، یه پاترونوس درست کنی و خطر اتفاق بد رو از خودت دور کنی.
همین!
موفق باشی و یادت باشه که پاترونوس تنها راه محافظتی نیست. اون خاطرهی شیرین مهم تره! خاطرات شیرینت رو آماده گوشهی ذهنت نگهدار!
به محل زندگی خاطرات شیرین خوش آمدید. در اینجا زیباترین خاطرات افراد گذشته، حال و آینده منتظر شما هستند.
آموزش اول:
سرباز روشنایی!
وقتی تو اینجایی، یعنی مسیرت رو برای رسیدن به ارتش سپیدی آغاز کردی و این اولین قدم سفر نه چندان دور و دراز تو خواهد بود. برای اولین قدم تنها کاری که باید بکنی اینه که یه طلسم محافظتی پاترونوس برای خودت ایجاد کنی. فکر میکنی کار سختی نیست؟ اتفاقا برعکس تو، همه برای بار اول فکر میکنن که کار سختیه. ولی همیشه با وجود یک راهنما کارهای سخت هم قابل انجامدهی هستن.
اینجا ما به همراه تو به یه مسافرت خیلی کوتاه میریم. سفر در زمان و در خاطرات تو. قراره تو خودت رو به ما بهتر بشناسونی و ما قراره بفهمیم که تو در خوش ترین خاطره زندگیت، چه اتفاقی برات افتاده.
ابتدا ما در زمان حال هستیم. زمانی که اتفاقات درونش به صورت تر و تازه در حال رقم خوردن به دست ما هستن. در این زمان یه اتفاق خطرناک برای تو افتاده و تو قراره برای مقابله با اون اتفاق یه طلسم محافظتی برای خودت درست کنی. در زمان حال اون اتفاق رو کامل برای ما توضیح بده. چی شد که توی خطر افتادی؟ این اتفاق چهقدر ممکنه تورو توی خطر بندازه؟ آیا راه نجاتی غیر از طلسم محافظتی هست؟ زمان حال و اتفاقات خطرناکش رو کامل توضیح بده.
و اما بعد، ما به گذشته میریم. با یه فلش بک! به زمانی میریم که خوشترین خاطرهی عمرت برات اتفاق افتاده. تو قرار کل تمرکزت رو روی اون خاطره شیرین بذاری، اجازه بدی کل وجودت رو لبریز کنه و بعد با تمام جزئیات اون رو برای ما تعریف کنی. چی باعث شده که اون خاطره شیرینترین خاطره زندگی تو بشه؟ چقدر اون خاطره در ادامهی زندگی تو تاثیر داشته؟ از به یاد آوردن اون خاطره چه احساسی رو تجربه میکنی؟ خاطرهی شیرین گذشتهت رو کامل توضیح بده.
بازگشت به زمان حال. حالا که اون خاطره ذهن تورو لبریز کرده، باید هرچه زودتر ازش استفاده کنی و یه پاترونوس درست کنی و خودت رو نجات بدی. پاترونوست چیه؟ چهجوری تورو نجات میده؟ نوع پاترونوس و نحوه نجاتبخشی اون برای خودت رو کامل توضیح بده.
پس تو باید ابتدا در زمان حال باشی و بنویسی که یه اتفاق بد برات افتاده و توضیح بدی که چرا و چگونه برات اتفاق افتاده. بعد به گذشته برگردی و یه خاطرهی خوش و شیرین برای ما تعریف کنی و با اون خاطرهی شیرین، یه پاترونوس درست کنی و خطر اتفاق بد رو از خودت دور کنی.
همین!
موفق باشی و یادت باشه که پاترونوس تنها راه محافظتی نیست. اون خاطرهی شیرین مهم تره! خاطرات شیرینت رو آماده گوشهی ذهنت نگهدار!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/5/2 17:28:46
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/5/3 12:38:42
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1405/2/20 19:09:50
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/5/3 12:38:42
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1405/2/20 19:09:50
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج