آنها این را میدانستند.
آرسینوس، نقاب و لایتینا هم این را میدانستند.
در نتیجه نقابِ دانا، خمیازه ای کشید. آرسینوس که خودش هم خسته بود، به سرعت خمیازه ای در جهت تکمیل کردن خمیازه نقاب کشید و رو به لایتینا گفت:
- به حربه نهایی متوسل شو. ما هم بریم بخوابیم. اساتید هم تا چند دقیقه دیگه میرسن همونطور که میدونی.

لایتینا آب دهانش را قورت داد و به آرسینوس و نقاب که از صحنه خارج میشدند، نگاه کرد. سپس رویش را چرخاند به سمت دانش آموزان که از شدت اضطراب خیس عرق شده بودند. سپس با لحنی ملایم گفت:
- خب دانش آموزان عزیز... از اینجا به بعد گروهبندی با من هستش. همه تون در گروه های دو نفری رو به روی همدیگه بشینید. یه آزمون خیلی ملایم و گوگولی رو باید انجام بدید.
دانش آموزان آب دهانشان را دوباره قورت دادند، جملات لایتینا اصلا آرامشان نکرده بود.
- خب... حالا با هم دیگه سنگ کاغذ قیچی کنید... فقط یک بار. کسانی که مساوی بیارن، میرن تو دسته دستشویی شورا، اونایی که ببرن میشن دستمال پیچ، اونایی که ببازن هم میشن طی کش.
پس از دقایقی وحشت و قورت دادن آب دهان و خیس کردن شلوار، دانش آموزان همگی با هم سنگ کاغذ قیچی بازی کردند و دستانشان را هم در همان حالت نگه داشتند تا لایتینا کاملا روی نتایج نظارت داشته باشد.
و درست در میان نظارت دقیق و یادداشت کردن های لایتینا بود که سرمای عجیب و شومی کارخانه را در بر گرفت.
و سپس، چند عدد دمنتور، که رداهایی صورتی همچون پرستاران کودکان پوشیده بودند، وارد کارخانه شدند.
استرس و وحشت موجود در چهره دانش آموزان، جای خود را به نگاهی عاقل اندر سفیه داد.
- اوه... خیلی خب... اساتیدتون هم اومدن. منم برم پیش اعلی حضرت توی وزارت دیگه، بگم بهشون کارگراش... یعنی دانش آموزانشون مستقر شدن بالاخره. و آها، هیچ کدومتون هم حق ارتباط داشتن با خارج از مدرسه رو ندارید و در صورت ارتباط برقرار کردن، اساتید باهاتون برخورد بوس وارانه میکنن.

لایتینا این را گفت و به سرعت به سمت وزارت آپارات کرد و کودکانی که توسط دمنتورها به بخش های مختلف کارخانه هدایت میشدند را تنها گذاشت...
پایان سوژه
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
















