اما دابزold
از تالار هافلپاف
- تولد نقش
- 1396/09/06
- آخرین ورود
- سهشنبه 9 دی 1393 16:22
- عضویت
- 1385/06/05
- پستها
- 457
با توجه به اينکه حدود سه ساعت از رزرو آرتور ويزلي عزيز ميگذره من پستمو ميزنم!
------------------------------------------------------------------------
همه ميدانستند که ديگری به چه چيز ميانديشد ولی به زبان آوردن آنچه در افکارشان ميگذشت دشوار بود. سرانجام يکي از ساحرهها با صدايي لرزان سکوت را در هم شکست.
- حالا بايد چکار کنيم؟! بريم جلو و باهاشون بجنگيم؟!!
اما قبل از اينکه کسی دهان باز کند همهچيز در برابر ديدگانشان تيره و تار شد و لحظهای بعد آنها دوباره در کتابسراي جادويي ايستاده بودند.
- چ... چه اتفاقی افتاد؟!!
اين بار نيز سوال ساحره بیپاسخ ماند زيرا توجه همگان به چند کتابي که بسيار وحشيانه به سمت هم هجوم برده و جلد و کاغذهاي يکديگر را پاره ميکردند جلب شده بود.
جادوگر يشميپوش عناوين کتابها را از نظر گذراند و آثار دريافت ناگهاني در چهرهاش مشهود گشت.
- ما بايد وارد کتابهاي مختلفي بشيم... کتابهايي که مطالب موافق با شورش اجنه رو دارند و اونهايي که دلايل مخالفت با اين کارو در بر گرفتن! ما ميتونيم با بدست آوردن دليل و مدرک و کمک گرفتن از جادوگرهاي مناسب مانع اين شورش بشيم! و در آخر هم مطالبی رو از کتابها حذف و يه چيزايي به اونا اضافه کنيم!
هر چند جادوگر جوان اين جملات را با هيجان اظهار داشت ولی تنها چيزي که در چشمان همراهانش قابل تشخيص مينمود هراس و وحشت بود.
درنهايت پسرک کتابی که مربوط به ياردلی پلات بود را از چنگ ساير کتابها جدا کرد و پس از اينکه ديگران با چشمهاي گشاد شده از ترس اما مصمم سرشان را به نشانهی موافقت تکان دادند، اولين صفحهی آن را باز نمود... باری ديگر آنها در قلمرو تاريکي فرو ميرفتند!
------------------------------------------------------------------------
همه ميدانستند که ديگری به چه چيز ميانديشد ولی به زبان آوردن آنچه در افکارشان ميگذشت دشوار بود. سرانجام يکي از ساحرهها با صدايي لرزان سکوت را در هم شکست.
- حالا بايد چکار کنيم؟! بريم جلو و باهاشون بجنگيم؟!!
اما قبل از اينکه کسی دهان باز کند همهچيز در برابر ديدگانشان تيره و تار شد و لحظهای بعد آنها دوباره در کتابسراي جادويي ايستاده بودند.
- چ... چه اتفاقی افتاد؟!!
اين بار نيز سوال ساحره بیپاسخ ماند زيرا توجه همگان به چند کتابي که بسيار وحشيانه به سمت هم هجوم برده و جلد و کاغذهاي يکديگر را پاره ميکردند جلب شده بود.
جادوگر يشميپوش عناوين کتابها را از نظر گذراند و آثار دريافت ناگهاني در چهرهاش مشهود گشت.
- ما بايد وارد کتابهاي مختلفي بشيم... کتابهايي که مطالب موافق با شورش اجنه رو دارند و اونهايي که دلايل مخالفت با اين کارو در بر گرفتن! ما ميتونيم با بدست آوردن دليل و مدرک و کمک گرفتن از جادوگرهاي مناسب مانع اين شورش بشيم! و در آخر هم مطالبی رو از کتابها حذف و يه چيزايي به اونا اضافه کنيم!
هر چند جادوگر جوان اين جملات را با هيجان اظهار داشت ولی تنها چيزي که در چشمان همراهانش قابل تشخيص مينمود هراس و وحشت بود.
درنهايت پسرک کتابی که مربوط به ياردلی پلات بود را از چنگ ساير کتابها جدا کرد و پس از اينکه ديگران با چشمهاي گشاد شده از ترس اما مصمم سرشان را به نشانهی موافقت تکان دادند، اولين صفحهی آن را باز نمود... باری ديگر آنها در قلمرو تاريکي فرو ميرفتند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!



(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم
)

بعد میگه:برو ولی سریع برگرد

ولدی : این کار رو می کنی . اگه نری پیش سفیدها و اونها رو کلک نزنی و ... خودم می کشمت.