جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
23 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] کتابخانه‌ی پروفسور اسلینکرد

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 14 تیر 1386 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین
با توجه به اينکه حدود سه ساعت از رزرو آرتور ويزلي عزيز ميگذره من پستمو ميزنم!
------------------------------------------------------------------------
همه مي­دانستند که ديگری به چه چيز مي­انديشد ولی به زبان آوردن آنچه در افکارشان مي­گذشت دشوار بود. سرانجام يکي از ساحره­ها با صدايي لرزان سکوت را در هم شکست.
- حالا بايد چکار کنيم؟! بريم جلو و باهاشون بجنگيم؟!!
اما قبل از اينکه کسی دهان باز کند همه­چيز در برابر ديدگانشان تيره و تار شد و لحظه­ای بعد آن­ها دوباره در کتابسراي جادويي ايستاده بودند.
- چ... چه اتفاقی افتاد؟!!
اين بار نيز سوال ساحره بی­پاسخ ماند زيرا توجه همگان به چند کتابي که بسيار وحشيانه به سمت هم هجوم برده و جلد و کاغذهاي يکديگر را پاره مي­کردند جلب شده بود.
جادوگر يشمي­پوش عناوين کتاب­ها را از نظر گذراند و آثار دريافت ناگهاني در چهره­اش مشهود گشت.
- ما بايد وارد کتاب­هاي مختلفي بشيم... کتاب­هايي که مطالب موافق با شورش اجنه رو دارند و اونهايي که دلايل مخالفت با اين کارو در بر گرفتن! ما مي­تونيم با بدست آوردن دليل و مدرک و کمک گرفتن از جادوگرهاي مناسب مانع اين شورش بشيم! و در آخر هم مطالبی رو از کتاب­ها حذف و يه چيزايي به اونا اضافه کنيم!
هر چند جادوگر جوان اين جملات را با هيجان اظهار داشت ولی تنها چيزي که در چشمان همراهانش قابل تشخيص مي­نمود هراس و وحشت بود.
درنهايت پسرک کتابی که مربوط به ياردلی پلات بود را از چنگ ساير کتاب­ها جدا کرد و پس از اينکه ديگران با چشم­هاي گشاد شده از ترس اما مصمم سرشان را به نشانه­ی موافقت تکان دادند، اولين صفحه­ی آن را باز نمود... باری ديگر آن­ها در قلمرو تاريکي فرو مي­رفتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 14 تیر 1386 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
نسیمی که میوزید، گرده گلها را پخش می کرد.
ساحره که به گرده گل حساسیت داشت، چنان عطسه ای کرد که تمام بوته ها از جایشان کنده شدند.
افراد ارگ کثیف که آنها را دیدند به طرفشان حمله کردند.
جادوگری که شنل یشمی رنگی به تن داشت فریاد زد: آپارات کنید.
و همه با هم غیب شدند.
-اینجا کجاست؟ ساحره ای با موهای بلوند این را می پرسید.
آنها در جایی شبیه به یک کوچه ایستاده بودند.
جادوگری که موهای قرمز داشت گفت: اونجا رو نگاه کنید.روش نوشته گرینگوتز. این یعنی ما در کوچه دیاگون هستیم.
جادوگری که کچل بود گفت: این جا که شبیه گرینگوتز نیست. این سبزه ولی گرینگوتز سفیده.
جادگر مو قرمز گفت: خوب این یعنی هنوز جنها شورش نکردن.
به نظرتون باید جلوشونو بگیریم؟
جادوگری که شنل یشمی رنگی به تن داشت گغت: نه ه ه ه. من تو یه کتاب خوندم ارگ کثیف وقتی گرینگوتزو گرفت، همه کسانی رو که اونجا بودند رو زنده زنده کباب کرد و خورد!!
ساحره مو بلوند گفت: ما باید جلوشونو بگیریم. اونوقت مجبور نیستیم پولامونو از یه جن بگیریم.
جادوگر کچل گفت: منم موافقم. باید جلوشونو بگیریم.
جادوگر مو قرمز گفت: اما چجوری؟ اونا 200 نفر و مسلحن.
ساحره مو بلوند گفت. من یه فکری دارم.
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتور ویزلی در 1386/4/14 17:56:33
عاقلان دانند...
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 14 تیر 1386 10:16
نمایش جزئیات
آفلاین
سیاهی مطلق... هیچ جا را نمی شد دید و سپس با یک تلنگری آهسته به یک زمین خاکی پرت شدند.
یکی از آن جادوگر های جوان در حالی از روی زمین بلند شده و خاک ردایش را می تکاند گفت : اینجا کجاست؟ هیچ شباهتی به دنیایی که ما توش زندگی می کنیم نداره!
یکی دیگر که ساحره بود و از شدت گرد و خاک سرفه میکرد گفت : گوش کنین... یک صدایی میشنوم!
صدا از پشت بوته هایی بود که بچه ها در آنجاقرار داشتند.
صدا زیر و بم نا مشخصی داشت.
_ خب فکر کنم که دیگه قدرت کافی رو داریم تا به گرینگوتز حمله کنیم.
ناگهان جادوگران و ساحره های جوان که در پشت بوته ها فالگوش ایستاده بودند آهی از سر تعجب سر دادند.
یکی دیگر از ساحره ها که نفس های عمیقی میکشید گفت : پس ما الان در سال 1560 میلادی هستیم!زمانی که گابلین های شورشی به گرینگوتز حمله کردن!
صدای پشت بوته ها دوباره ادامه داد : تعداد ما چیزی حدود 200 نفر با سلاح هست که فکر میکنم کفایت کنه برای دزدی.
یک صدای دیگر که لحن اندوهناکی داشت گفت : اما رئیس ، ماموران وزارت رو میخواهید چه کار کنید؟اونها هم وقتی بفهمن ما داریم گرینگوتز رو میزنیم بی درنگ خودشون رو به اونجا می رسن.
رئیس در جواب او قهقه ای شیطانی زد و گفت : هیچ ماموری نمی فهمه که ما به گرینگوتز حمله کردیم!
بچه ها جرات نداشتند سر بلند کنند و از پشت بوته ها دید بزنند ولی یک چیزی در میان ذهنشان مانند تله پارت میگشت...اینکه باید دستی در تاریخ بکنند و حمله ی گابلین ها را سرکوب بنمایند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
شناسه قدیم من : بورگین
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 14 تیر 1386 08:20
نمایش جزئیات
آفلاین
یا لطیف

جادوگر جوان که شنل یشمی رنگی به تن داشت آرام دستش را به طرف کتاب قرمز رنگ توی قفسه برد ! انگشتانش بر روی گرد و خاک روی کتاب فشار آوردند . آرام کتاب را برداشت ، حس بدی به او دست داد ! صفحه ی اول کتاب را باز کرد :

شورش اجنه تحولی شگرف در جامعه ی جادوگری بود ! تحولی که هیچ گاه خواموش نخواهد شد ! زیرا بر سر این موضوع سالهاست که در بین موافقان و مخالفان بحث و درگیری وجود دارد !

جادوگر جوان به سمت دوستانش برگشت و گفت : اینجا یه چیز عجیب نوشتن ! بقیه ی افراد حاظر به دور کتاب حلقه زدند !
- بهتر نیست از اینجا بریم بیرون ؟ شاید کتاب ها طلسم شده باشه !
- شجاع باش پسر ! اتفاقی نمی افته !

جادوگران جوان دوباره با هیجان به کتاب نگاه کردند.جادوگر یشمی پوش صفحه ای از کتاب را باز کرد . بالای صفحه با خط درشت نوشته بود : ارگ کثیف و جرقه های آغاز شورش
ناگهان همه جا در تاریکی فرو رفت ، یکی از جادوگران جوان جیغ کوتاهی کشید ! تاریکی چند ثانیه بیشتر طول نکشید . آنها در محیطی دیگر بودند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 14 تیر 1386 00:20
نمایش جزئیات
آفلاین
عده ای جادوگر کنجکاو در حال عبور از دیاگون بودند که ناگهان کتابسرای دیاگون را دیدند!از شیشه چیزی معلوم نبود!این یک ورد قدیمی بود که بیشتر مغازه های دیاگون با آن ورد مجهز شده بود تا مرگخواران نتوانند از بیرون مغازه دار را ببینند!خیلی ها این طرح را بی فایده میدانستند ولی وزیر جدید،اسکریمجیور هر قانونی تصویب میکرد دیگر آن را فسخ نمیکرد!

آنها با هیجان وارد مغازه شدند!زمانی که وارد مغازه شدند با تعجب به آن نگاه کردند!مغازه ای بسیار بزرگ و پر از قفسه و کتاب در جلوی آنها قرار داشت!قبلا ساحره ای پیر آنجا را اداره میکرد.آنها این را از عکس های بر روی دیوار فهمیده بودند!معلوم بود بیشتر از یک ماه است کسی به آنجا سر نزده و به همین دلیل خاک همه جا را فرا گرفته بود!حتی عنکبوت هم جرات تار بستن در آنجا را نکرده بود!مرگخواران خیلی وحشتناک افراد مهم و موثر را میکشتند!

جادوگران جوان به یکدیگر نگاهی انداختند..نگاهی پر از دلهره و هیجان!عرق سرد بر روی پیشانی آنها نشان میداد که ترسیده اند!ولی آنها افراد عادی نبودند!آنها گروهی بودند که همیشه با هم بودند و به مکان های ترسناک رو میرفتند بدون هیچ ترسی ولی امروز خیلی ترسیده بودند!نمیدونستند چرا!ولی میدانستند که آنجا دردسر های فراوانی است!

فردی که قد بلند تری نسبت به بقیه داشت و به نظر میرسید سنش بیشتر است جلو رفت و به قفسه اول خیره شد!او باید این کار را میکرد!نمیدانست چرا میترسد!یک کتابخانه معمولی ترس نداشت و یا حداقل آنها خیال میکردند معمولی است!کتابها بر رویشان خاک نشسته بود و همین باعث آرامش آنها میشد!به هر حال یا باید کتاب ها رو بردارند و ببینند و یا از مغازه بیرون بروند و به دنبال سوژه دیگری بروند!تصمیم سختی بود!ولی آنها شجاع تر از اینها بودند!پس تصمیم گرفتند که بمانند ولی اگر میدانستند قرار هست چه اتفاقی برای آنها بیفتد هرگز این تصمیم را نمیگرفتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]Igor[/en] در 1386/4/14 0:45:21
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 3 تیر 1386 15:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدی وقتی آدرس خونه مادربزرگ رو میشنوه راه میفته که بره خونه مادربزرگ و مادر بزرگ رو بخوره.درهمین حال پرنده و سارا هم در حال رفتن خونه مادربزرگ بودن و از جنگل زیبا عبور میکردن و به طرف خونه مادر بزرگ میرفتن در همین لحظه یک گرگ جلو شون ظاهر میشه
گرگ رو به سارا:من میخوام تو رو بخوروم
سارا:نه منو نخور بزار برم خونه مادربزرگ این شیرینی ها رو بهش بدم بعد چاق بشم ،چله بشم.......بعد برمیگردم تو بیا منو بخور
گرگه:مگه این شیریی ها رو برسونی چاق میشی
سارا:ها..نه مامان بزرگ از این قرص های افزایش وزن داره میرم اونا رو بخورم
گرگه یکم فکر میکنه بعد میگه:برو ولی سریع برگرد
پرنده و سارا به راهشون ادامه میدن تا به خونه مادر بزرگ میرسن.و پرنده به خونه مادربزرگش میره وسارا هم میره طرف خونه مادر بزرگش.دم در خونه که میرسه در میزنه و یک صدای ضایع که همانا ولدی بوده میگه :بیا تو
سارا میره داخل و میبینه یک جادوگر رنگ پریده زشت کچل که دماغش معلوم نبوده کجاست رو تخت وابیده بوده و یک پیرزنه هم رو زمین افتاده بوده و یک مرد هم کنار تخت وایساده بوده
ولدی:بیا مادر اون بیسکویت ها رو بده من بخورم گشنمه
سارا:هاااا...بله اوردمش
و به کنار تخت ولدی میره و اونا رو به ولدی میده.ولدی هم بیسکویت ها رو میگیره ویخوره.
ولدی در حال خوردن:من از اینا زیاد دوست ندارم مامانت از این بیسکویت کرمدارا بلد نیست درست کنه
سارا:نمیدونم...راستی این کیه؟
لرد:این ایگوره منم،منم ولدی هستم ،اینم که افتاده رو زمین مامان بزرگته که بد مزه بود نتونستم بخورمش کشتمش.ایگور بیا اینو ببند به اوون ستونه تا ن شکنجش کنم بعد با آواکداورا پدرشو در بیارم
ایگور:بله سرورم
ایگور سارا رو به ستون میبنده و ولدی در حالی که خنده های شیطانی سر میداده به طرف سارا میره بدون اینکه بدون فرشته مهربون که همون دامبلی بوده در تموم این مدت تعقیبش میکرده
-----------------------------
خیلی بد شد.البته داستان هم از اول زیاد جالب نبود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مالسیبر در 1386/4/3 16:01:32
سلطان طلسم فرمان lord of imperius curse
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 3 تیر 1386 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
جهت خاگیری وگرد گیری(جلوگیری از خاک خوردن) تکان میدهیییییم
--------------------------------------------------
اونز : ببینم چه داستانیه انقدر گرانه.
اونز کاملا کنجکاو داستان را باز می کنه و به داخل داستان می رود.
سارا:اینجا دیگه کجااست؟؟؟من کجام؟من چرا تو تختم؟

__ شتل قرمزی...شنل قرمزی پا شو باید بری پیش مادر بزرگ.
سارا:شنل قرمزی؟؟؟
صداد دویارهصدا میکنه:
پتشو دیگه.تنبل...پاشو تا با جارو کبودت نکردم...زودباش...نفسسسکششش
سارا با خودش:من که خونده بودم مامان شنل قرمزی مهربونه!!

سارا به مامان شنل قرمزی:ببخشید کسی که اینجا نیست شما با کی هستین؟
__ من با توهم بچه..زودباش این شیرنیا رو بده به مامان بزرگت ببینم زود یاش.
__ ولی من که شنل قرمزی نیستم.
__ خب چیه...پول نداشتم شنل قرمز بخرمبا این سبزه برو.
__ ولی آخه..
__ بروووووو-اینم صبدت
سارا: سبد رو با س سینا مینویسن!!
__ خوبه خوبخ...برو بینم.
سارا سبد رو گرفت و با ناراحتی رفت بیرون.همین طور که میرفت تو را ه یک پرنده رو دید.
پرنده:تو کی هستی؟؟ من تا الان تو رو ندیده بودم.
سارا:هدی تویی؟؟
پرنده:هدی چیه؟؟من بال طلام.
سارا:ااا...تو خودهدی هستی.
__ نیستم.
__ خب باشه بابا.کجا میری حالا؟
__ میرم خونه مامان بزرگم.
__ منم همین طور.خونه مامان بزرگت کجاست؟
__ میدون کاج
__ ماله منم همون جاست.
در همون زمان.ولدی(در نقش گرگ) از پشت بوته ها داره اونارو میبینه.
ولدی با خودش:ههه من همتو نو میخوم!!یوهاا
--------------
میدونم بد شد ولی موضوع اصلی زیاد جالب نبود و من کلا کمدی نویسیم خوب نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1386/4/3 14:47:43
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1386/4/3 16:51:19
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 23 آذر 1385 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب می خواهم یه داستان جدید رو شروع کنم . اگه به اولین پستی که من در صفحه قبلی اینجا زدم مراجعه کنید . می فهمین اینجا چه کا می کنیم.
می خواهم این دفعه داستان شنل قرمزی رو بنویسیم.
شنل قرمزی همان سارا اونز هست.
_______________
جاگسن تو مغازه اش نشسته و داره مسابقات آسیایی رو از تلویزیون نگاه می کنه.
جاگسن : زود باش دیگه بزنش. با یه آواداکداور کار این چینی تمومه ها. اه . این ساعی چرا انقدر بد ورد می زنه.(جاگسن در حال نگاه کردن مسابقه دوئل بین هادی ساعی و چینگ چانگ چونگ از چین هست)
صدا جرینگ جرینگ در میاد .
جاگسن : بفرمایید.
خانم محترمه(سارا اونز) : سلام آقای جاگسن . من یه کتاب داستان می خوام که آخرش رو سفیدها پیروز شده باشن.
جاگسن : آهان . فهمیدم چی می خواین . فکر کنم کتاب شنل قرمزی مناسبتون باشه.
در ذهن جاگسن افکار خبیثانه ای بود : اگه بره اون تو و نتونه گرگ رو شکست بده تا ابد تو کتاب می مونه. هاهاهاها.
اونز : ببخشید آقای جاگسن . ببخشید چیزی شده؟
جاگسن : هان . نه هیچی نشده.
سارا اونز : چقدر بدم؟
جاگسن : نا قابله . میشه 70 گالیون .
اونز : چی ؟ چرا انقدر گران؟
جاگسن : قیمت پشت جلدشه.
چهره اونز در هم رفت : قیمت پشت جلد رو که خیلی راحت میشه تغییر داد.
جاگسن با تمسخر گفت : اصلا کتاب رو بدین شما خریدار نیستید.
اونز که می بینه که جاگسن کتاب رو ازش می گیره میگه : باشه قبوله . بیا اینم 100 گالیون . خدا کنه که کوفتت بشه.
جاگسن : از خریدتون متشکرم .
وجدان جاگسن : هی جاگسن چرا انقدر گران فروشی می کنی؟
جاگسن که خیلی ترسید و از ترس داشت می لرزید : تو کی هستی؟ کجا هستی؟
وجدان جاگسن : من وجدانت هستم.
جاگسن : بابا بگو چقدر ترسیدم . حالا چی میگی؟
وجدان جاگسن : تو چرا انقدر گران فروشی می کنی؟
جاگسن : برو بابا. الان همه اینجوری می فروشند . خدا روزی رو جای دیگه بده .
جاگسن هوا را چنگ می زنه و وجدانش فرار می کنه.
جاگسن : آخیش راحت شدم.
_--
در خیابان...
اونز : ببینم چه داستانیه انقدر گرانه.
اونز کاملا کنجکاو داستان را باز می کنه و به داخل داستان می رود.
---
ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من یه شبح و�
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 آبان 1385 19:15
نمایش جزئیات
آفلاین
گربچر : بابا من اومدم گنج پیدا کنم و نه از این کارها . ولدی : این کار رو می کنی . اگه نری پیش سفیدها و اونها رو کلک نزنی و ... خودم می کشمت.
گربچ : خیلی خوب بابا.
در همین لحظه گربچ میره و تو رخت خوابش می خوابه و ساعت رو کوک می کنه.
دیییییییییییییییییییینگ
گربچ : مرگت مثلا می خواستیم هیشکی بیدار نشه . فکر کنم این صدای ساعت همه رو از خواب بیدار کرده باشه.
گربچر میاد و تو شهر ورای چکشها نگاهی می اندازه و هیشکی رو نمی بینه و به سمت گنجنهای سرزمین راه می افته .
به در تالار گنجهای چکشی می رسه.
انواع گنجهای چکشی :
دریایی از چکشها.
چکش آب پاش طلا . چکش بوق طلا و ...
گربچ به این صورت در آمده بود:
گربچ : چقدر چکش طلا.
گربچ : فکر کنم اینها رو باسه سایت ببرم دیگه سایت بدون پول نمونه.
گربچ شروع می کنه به جمع کردن وسایل ارزشمند.
بعد از اینکه کیسه اش را پر از انواع چکشها کرد آمد به سمت چکش بزرگ .
تا می خواست از چکش بزرگ پایین بره دید که زمین داره می لرزه.
بله ارباب ولدی داشت به سمت گربچ می دوید.
گربچ که وعظ رو خوب نمی بینه شروع می کنه از چکش پایین رفتن.
گربچ بدو -ولدی بدو-گربچ بدو- ولدی بدو و ...
بالاخره گربچ به پایین چکش می رسه .
می ره یه چکش میاره و شروع می کنه به چکش زدن به بدنه چکش سحر آمیز.
بالاخره گربچ چکش سحر آمیز را نصف می کنه و ولدومورد که روی چکش بود به زمین می افته و می میره .
گربچر : مامان بیا گنج پیدا کردم .
مادام : آفرین پسرم.
درهیمن لحظه گربچر از کتاب پرط میشه بیرون(به پستهای قبلی مراجعه کنید)
گربچ : این چه کتابی بود جاگسن به ما داده بود . شیطونه میگه بلاکش کنم.

نقد پست:
جاگسن جان،من میخوام بدون تعارف پستتو نقد کنم.
ببین عزیزم،پستت زیاد قشنگ نبود،پستی کاملا ارزشی هست.مشکلاتت از این قبیل بودند:
1-غلط املایی،عزیزم سعی کن بعد از نوشتن رول یک دور بخونی که از این لحاظ مشکل نداشته باشه.
2-شکلک خیلی زیاد استفاده کرده بودی و بعضی ها را هم به جا استفاده نکرده بودی.سعی کن این نکته ها را رعایت کنی.
3-گربچ همون کریچر هست؟عزیزم،کسی که بیاد از اینجا رول رو بخونه و یک سری چیز ها را ندونه چی فکر میکنه؟
4-سعی کن سوژه داستان را پرورش بدی.
5-توصیف صحنت کوو؟هر پستی حداقل باید یکذره توصیف صحنه داشته باشد.
نمره:14 از 20
ایگور کارکاروف

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/8/24 17:29:16
من یه شبح و�
Re: کتابسرای جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 22 آبان 1385 02:07
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب ولدمورت کبیر، دستش را بدرون ردایش میبرد.
کریچ: ببااا بببیاا و ممماا روو بیخخخیال شششووو
ولدمورت: چی چی رو بیخیال شم؟ ببین من مسئول اعدام کساییم که بیان به سرزمین ورای چکش ها، الانم صدساله کسی نیومده! اونوقت من چیکاره بیدم؟ اول تورو میشکم بعد ورانسکی رو بلاک میکنم بعدشم مالدبرو گیر اوردم اونم بلاکش میکنم... گیوتینوشن!
طلسم به پس کله ی گریچ میخورد، اما آب از آب تکان نمیخود.
ارباب: چی؟ گیوتینوشن! گیوتینوشن! بنداز کله تو دیگه! گیوتینو شن!
ناگهان چشمان ولدی برقی میزند.
کریچ: چچچیییه؟ مممنننوو دیگگگه نننمیککشششینن؟
ارباب: چی؟ باورم نمیشه! نگهبان بزرگ؟ بیا بغلم!
و کریچ را در بغل میگیرد.
کریچ: چیه بابا؟ اینجا سرزمین ورای خنگولاست یا ورای چک...
اما ولدی او را بلند میکند و بر سر شانه اش میگذارد.
کریچ: بابا چیکارم دارین؟ بکشینم دیگه!
ارباب ولدمورت و کریچر به شهر میرسند.
جاگسن: چی شده ارباب؟ این کیه دیگه؟
ارباب: نگهبانه! باید ببرمش پیش حاکم!
کریچ آب دهانش را غورت میدهد.
ناگهان تمام مردم مهربان !سرزمین ورای چکشها، دور ولدی و کریچ حلقه میزنند.
ارباب: آره این نگبانه...
ارباب او را به قصر حاکم میبرد.
نگهبان: هووو پسوورد؟
ولدی: سگهای لاس وگاس
نگهبان: اوکی بپر تو.
ولدی بدرون میپرد.
حاکم روی تختی تمام طلا نشسته است.
حاکم: جون دداش؟
ولدی: این نگهبانه! گیوتینوشن کلشو نکند!
حاکم: چی؟ نگهبان بلاخره رسید! بهش غذا بدین! بلاخره نگهبان دژ رسید!
کریچ: چیه؟ سورپریزه؟ بابا من قرار بود برم خونه ی غوله چنگ و مرغ بیارم.
ولدی: این پست مدرنه. شما اینبار باس بری دختر پادشاهو از شر دزدا نجات بدی. فهمیدی؟
کریچ: آهان. خوب حالا؟
ارباب: برو یکم بخواب تا بفرستیمت سفر با دزدا.
کریچ: دزدا کی هستن؟
ارباب: جبه ی سفیدالراون!
_______
ببخشید لوس شد لوس نمیشد ارزشی میشد ارزشی نمیشد جدی میشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose