پرسی و ایگور همانطور غرق در شگفتی آنجا ایستادند.
و ایستادند.
و حتی باز هم ایستادند!
ایگور و پرسی آنقدر آنجا ایستادند که حتی سال ها گذشت. بر اثر گذشت سال ها، زیر پایشان علف سبز شد. علف های سبز شده نیز رشد کردند و تبدیل به درخت شدند. مدیریت هاگوارتز هم که دچار فساد مالی شده بود، آنها را قطع کرد و چوبشان را فروخت. اما ایگور و پرسی همچنان ایستادند!
آنها آنقدر ایستادند که حتی خود کلمه "ایستادن" به سراغشان آمد.
- تکون نمیخورید شماها، نه؟

- نه!

- نه!

و "ایستادن" که نمیتوانست جلوی آنها کم بیاورد، گفت:
- پس منم وایمیسم و وایخواهمساد!

و او هم ایستاد.
و آن سه سالها ایستادند، تا اینکه بالاخره ایگور بر اثر کهولت سن، تبدیل شد به شناسه های بسته شده.
حتی خود "ایستادن" هم بالاخره خسته شد و از صحنه محو شد.
اما پرسی ایستاد و تبدیل شد به مجسمه و حتی شروع کرد به پخ کردن دانش آموزان و پیشت کردن گربه فیلچ تا شاید رستگاری را پیدا کند.
پایان
پایان
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

ای بابا، زود باشین دیگه، اوهوی تو، یکمی کار کن، یا میخوای بری تو لیست توجیهی ها؟
باشه برو!
