شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
گاهی در کتابخونهها میشه دفترهایی رو پیدا کرد که داستانی تک نسخه و دستنویس دارن. نوجوونها یا آدمای بالغی که در تنهایی خودشون رمانی مینویسن و برای اینکه ردی از خودشون در حافظهی جمعی به جا بذارن، دفتر رو به کتابخونه هدیه میدن. یکی از این داستانها درمورد مرد جوانی به اسم سوروس اسنیپه.
جادوگر جوان و خوشآتیه، هرچند در ارتباط با جامعه مشکل داره اما سفر علمی منحصربهفردی رو طی میکنه که عوایدش، تاثیر چشمگیری بر طرز فکر افراد تاثیرپذیرش میذاره.
در یک روز بهاری، هنوز چند سالی از شروع به کار اسنیپ در هاگوارتز نمیگذره و پوست صاف و روشنش، قادر به پنهان کردن اضطراب و بیقراریش نیست. هاگوارتز درظاهر زیباست، چمنهای سبز و تازه و عطر فوقالعادهی انواع گیاهان رو میشه در محوطه احساس کرد. جو عمومی هاگوارتز بسیار سرزنده یا میشه گفت عادی بهنظر میرسه اما جامعهی جادویی، در مقدمهی یکی از فاجعهبارترین دورههای خودشه.
دونفر از شاگردهای مدرسه، بههمراه تعدادی جادوگر دیگه، به جرم بهکار بستن جادو و داشتن ادوات جادویی، توسط ماگلها اعدام میشن. این توطئه از طرف جادوگرهای نژادستیز حاضر در وزارتخونه رقم خورد تا زهرچشمی از تمام جادوگرهایی بگیره که از خانوادههای غیر جادوگر سرچشمه گرفتن و در جامعهی جادویی، حرفی برای گفتن دارن.
وقتی دو دانشآموز با ریشههای خانوادگی غیرجادویی کشته بشن، دیگه هیچ خانوادهی غیر جادوییای جرات نمیکنه فرزند جادوگرش رو به چنین مدارسی بفرسته و عملا استعدادشون در نطفه خاموش میشه.
سوروس در این زمان، حتی اگر بخواد هم قدرتی برای مداخله نداره. البته که اگر قدرت داشت، تلاش خودش رو به کار میبست.
هیچ موجودی بیدارتر از فردی نیست که بتونه رنج و درد انسانها رو دقیقا بهشکلی که هست، مورد مطالعه و ادراک قرار بده. فرقههای اسراری در طول هزارههای مختلف، تعاریف متفاوتی درمورد بیداری ایجاد کردن و به روشهای مختلف، به آسمان و نیروهای مرموز چنگ زدن تا احساس کنن به بیداری رسیدن اما فقط افرادی که عشق رو ستودن، به بیداری واقعی رسیدن.
غذای ظهر هاگوارتز، با پیش غذایی که بوی آبگوشت میده شروع میشه و این در حالیه که روح دو دانش آموز به قتل رسیده، در فضای هاگوارتز شناوره. اونها هنوز متوجه نشدن که مردن و طبق عادت، خودشون رو برای ناهار رسوندن. اونها قرار نیست تبدیل به روح سرگردان بشن و به زودی محو میشن و برای همین هم صرفا افرادی که قدرت جادویی بالایی دارن میتونن این دو بچه رو ببینن.
اونها از خودشون نمیپرسن که چرا بالای قلعه شناوریم اما به محض دیدن یکی از افراد وزارت خونه که وارد مدرسه میشه، به دفتر استاد محبوبشون فرار میکنن. این استاد، همون نیکلاس تسلای محبوب دنیای ماگلهاست که بهرغم دستآورد و استعداد بسیار کم در زمینهی جادو، همیشه میدونست که چطور جلب توجه کنه و به نفع جامعهی جادویی و خودخواهی خودش، به جامعهی ماگلها نزدیک شد.
اون کت و شلوار قهوهای مایل به نارنجی پوشیده و با این کارش، سعی داره ثابت کنه که متفاوته اما در اصل این کارو انجام میده تا مجبور نشه در پی رفت و آمدهای مداوم به جامعهی ماگلها، لباسهاشو عوض کنه.
روح بچهها، به تسلایی پناه میبرن که واقعا برای نجاتشون اونقدرا هم تلاش نکرد. یکی از بچهها، دختری به اسم کلودیا هست که از فرط تنهایی، بارها برای تسلا نامه نوشت. کلودیا از خانوادهی ماگلی بسیار متشنجی به هاگوارتز اومد و در این جامعه، به دنبال خانوادهی جدیدی میگشت.
تسلا با دیدن روح بچهها کمی شوکه میشه و بعد با افسوس میگه: «ما سعی کردیم جلوی این اتفاق رو بگیریم.» بچهها اصلا متوجه منظور تسلا نمیشن و فقط با ترس، توی کمد اتاقش قایم میشن. اونها نمیدونن که مردن. . . .