_ هنوز آرتور و پرسی نیومدن. داره دیر میشه استرجس.
استر که با چشمانش اطراف مغازه هوکی را زیر نظر داشت ، بدون نگاه کردن به کینگزلی جواب داد :
لازم نیست نگران باشی. تا اومدن مرگخوارا هنوز 5 دقیقه وقت داریم. فقط نمیدونم آرتور قراره کیو با خودش بیاره که مورد اعتماد هم باشه.
کینگزلی و استر با دقت اطراف را زیر نظر داشتند و طوری به مغازه هوکی نگاه میکردند که گویی داخل مغازه را هم میبینند.
پاق...پاق...پاق..
آرتور ویزلی ، پرسی ویزلی و هری پاتر با فاصله چند ثانیه ظاهر شدند.
_ هری؟!!! اصلا فکر نمیکردم هری رو بیاری آرتور. این ماموریت خیلی خطرناکه.
آرتور دستی به پشت هری زد و گفت :
بس کن استرجس. هری بهترین کسیه که میتونه کمکمون کنه. هم تو کوییدیچ بهترینه و هم قابل اعتماده. به سن قانونی هم رسیده. تازه لازم نیست هری با مرگخوارا درگیر بشه. یه کار کوچیک با نیمبوسش باید انجام بده که خب خیلی خطرناکه.
کینگزلی که از دیدن هری خوشحال شده بود گفت : هممون میدونیم که هری میتونه. فقط من هنوز از این نقشه خنده داری که واسه چنین ماموریت خطرناکی کشیدی ، میترسم آرتور.
پرسی که تمام این مدت ساکت بود و مغازه هوکی را زیر نظر داشت ، فرصت نداد تا پدرش پاسخ کینگزلی را بدهد و گفت :
هی ... اونجا رو نگاه کنید. دو تا مرگخوار اومدن.
همه به جایی که پرسی اشاره میکرد نگاه کردند. دو مرد با ردای سیاه که یکی از آنها را هری به خوبی میشناخت در نزدیکی مغازه هوکی ظاهر شدند.
آرتور گفت: خب همه آماده بشن. هری تو با جارو برو بالا و جایی که گفتم منتظر بمون. پرسی بهتره که تو پشت در مغازه باشی. من و استر و کینگزلی هم میریم تو مغازه. طبق گزارشات رسیده قرار بوده فقط دو مرگخوار برای گرفتن افسون های پریکانت بیان.
*** در مغازه هوکی ***
صدای زنگ بالای در ورود مرگخواران را به هوکی خبر داد.
هوکی تعظیم کرد و گفت : به موقع اومدید.
دالاهوف نگاهی به اطراف مغازه انداخت و با صدای خشنی گفت:
خب! کجاست؟ چرا هیچ بویی نمیاد. لرد سیاه گفته بود بوی تندی داره.
هوکی لبخندی زد و گفت :
ارباب. اون 150 متر زیر زمینه. برای همین بوشو نمی فهمید.
دالاهوف رو به مالفوی کرد و گفت :
تو همینجا بمون. من میرم.
و مالفوی سرش را به نشانه موافقت تکان داد.
هوکی و دالاهوف به انتهای مغازه رفتند. هوکی جعبه ای را برداشت و دریچه ای را که زیر جعبه بود باز کرد و دالاهوف به همراه هوکی از پله ها پایین رفتند.
چند دقیقه بعد دالاهوف با جعبه ای سیاه که در دست داشت به همراه هوکی بالا آمد.
_ توی این جعبه است؟
_ آره خودم دیدمش. 12 سانتیمتر به رنگ آتش. همونطوری که لرد سیاه گفته بود.
مالفوی دو کیسه بزرگ را به هوکی داد.
_ ممنونم ار...
که ناگهان سه مرد چوب به دست وارد مغازه شدند. دالاهوف و مالفوی به سرعت چوبهایشان را درآوردند و چند ورد به سمت آنها فرستادند. اما هر سه آنها جا خالی دادند و شیشه ها پشت سر آنها خورد شد. آرتور ، استر و کینگزلی بدون هیچ درگیری از مغازه خارج شدند. دالاهوف و مالفوی که تعجب کرده بودند به سرعت به
دنبال آنها از مغازه خارج شدند. دالاهوف که افسونهای پریکانت را در دست داشت اول از مغازه خارج شد اما پای پرسی که جلوی در بود را ندید و به شکل مضحکی روی زمین افتاد و جعبه سیاه و چوب جادویش به هوا پرتاب شد. در همین لحظه هری که انگار توپ اسنیچ را دیده بود به سرعت به طرف جعبه سیاه رفت و آن را گرفت. هری سوار بر جاروی نیمبوسش ایستاد و فریاد زد : گرفتمش. مالفوی هم که پشت سر دالاهوف از مغازه خارج شده بود به پای دالاهوف گیر کرد و او هم به زمین افتاد و چوبش از دستانش رها شد. چهار مامور وزارت که از این وضعیت خنده شان گرفته بود به سرعت دو مرگخوار را بیهوش و با جادو آنها را طناب
پیچ کردند.
آرتور با خنده گفت :
فردا که تو روزنامه بنویسن دو تا از بهترین مرگخوارهای لرد سیاه به این مضحکی دستگیر شدند ، آبروی مرگخوارا بدجوری میره. حالا فهمیدی کینگزلی که نقشه خنده دار من به چه دردی میخوره.
و همه با هم خندیدند.


نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


