شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
شعری درمورد داستان زندگی لیسا تورپین. شعری پر از غم و خشم و انتقام. شعر مرگ
در شب تاریک و سرد، شعله جنگ برپا شد زمین از خون و دود، پر از فریادها شد
پدر و مادر فرمانده، در دل میدان جنگ با شمشیر و عصا، روبرو با انسان شدند سنگ
اما تیغ انسان، بیرحم و تیز و کشنده آنها را از پای انداخت، دنیا شد تلخ و خنده
دخترک کوچک، با برادر و خواهر در سایهها گریست و زمزمه کرد: «قسم به انتقام، نخواهد بود رها!»
شبها گذشت و دل او پر شد از تاریکی چشمانش سوخت از درد، اما پر از استواری و دلیری
در دل جنگلهای سیاه، او نقشه کشید که روزی انتقام بگیرد، هر که بر خانوادهاش دست کشید
با هر قدمش، برگها میلرزیدند از وحشت پرندگان شبانه، از هراس فرو میپریدند به پشت
سالها گذشت، و او بزرگ شد و توانا با خون و تیزبینی، مثل یک سایهی بیرحم و دنا
او قسم خورد که هیچ انسانی رها نخواهد شد هر دشمنی که قدم بگذارد، در خونش خواهد شد غرق و خسته باد
و جهان تاریک شد، از هیاهوی انتقام صدای گریه و فریاد، پیچید در هر مکان
اما دخترک کوچک، با دل محکم و آهنین میدانست که عدالتش تنها در خون و قهرانگی نهفته و بیسیرین خواهر و برادر کوچکش، در خانهای امن جا شد دخترک خونآشام، تنها به راه تاریک پا شد
وارد شد به قلعهای پر از جادو و نور هاگوارتز شد محل بازی، اما دلش پر از زور
روحیهاش شاد و مهربان، لبخند بر لب داشت اما درون تاریکش، انتقام به شکل نقشه جا داشت
در کلاسها میخندید، با دوستانش خوش بود اما در خلوت شبها، با گذشته و خون دشمن روبهرو بود
هیچکس ندید سایهی انتقام در دل او هیچ کس ندانست که دلش پر از نقشه و قتل و هو
در کتابخانه، در زیر نور چراغ کم او اسرار و رموز دشمنان را میخواند بیصدا و کم
سحرها میآموخت، طلسم و جادو را اما ذهنش در جنگ تاریک، با دشمنان بود سراپا
هر شب ماه، شاهد عهد و قسم او شد که روز انتقام برسد، و خون دشمنان ریخته شود بر زمین سرد و خشک
و او با لبخند، در میان دوستان و استادان چون فرشتهای شاد و بیگناه، در میان آنها میدرخشید همچنان
اما قلبش پر از شعله، پر از خشم و انتقام و هیچکس ندانست که این دختر، در خفا چگونه نقشه میکشد آرام
عشق هیولای عجیبیست؛ با پروراندن شوق و میل غیر قابل کنترلی به قلبت زخم ها میزند و نمکی از ترس به روی آن می پاشد. ترس از دست دادن. ترس نبودن. ترس نخواستن. هرچه این احساس در تو عمیق تر باشد زخم ها و سوزش وسیع تری نصیبت میشوند. هر قدمت را در این راه با ترس و لرز برمیداری، مبادا که او برنجد؛ هر پیام را چند بار ویرایش میکنی مبادا که بد به نظر برسد. هر پیامش را به چشم میکشی حتی اگر تنها یک استیکر باشد. عشق جنونی زیباست. تنشی غیر قابل کنترل در بند بند وجود است که گاه آرزو میکنی کاش نبود اما بی درنگ زبانت را گاز میگیری.
جگرت خون میشود اما او نمیبیند. برای او زندگی میکنی اما او نمیداند. عاشق معمولا پایان تلخی نصیبش میشود اما چندان برایش مهم نیست. زیرا به تلخی مسیر عادت کرده است...
باورم کن عشق یک طرفه از شکست عشقی بد تر است. عشق یک طرفه مسیری بی پایان و دردناک دارد. در بیابان سوزانی قدم میگذاری که هر قدم پایت را میسوزاند ولی مقصدی نمیبینی. میسوزی ولی نمیرسی؛ میسازی ولی کسی وارد خانه ی تو نمیشود. تحملش کار هرکسی نیست. میترسی از خودت خرج کنی چون معلوم نیست بازگشتی دارد یا نه. ترس، ترس ترس. اما شکست خوردن در این راه شیرین است. خاطراتی را از دختری حمل میکنی که زیبایی و مهربانی اش بی انتها بود. به بختت آفرین میگویی که چندی توانستی با او هم کلام شوی. احساست را به خاطر میآوری و به خود میبالی. باورم کن؛ عشق یک طرفه از شکست عشقی بد تر است
همانطور که ابرهای سیاه اندوه دورم را گرفته بودند، همانطور که آسمان آبی خودش را از ما پنهان میکرد، نمیدانستم باید چهکار کنم، قدرت کافی نداشتم! اما یک روز صبح از خواب بیدار شدم، آسمان آبی بود، خورشید درخشان و تو در کنارم. ابرهای سیاه را از من دور کرده بودی، اندوه را از من گرفته بودی و خوشحالم کرده بودی! هیچ تشکری برای تو به اندازهی کافی نبود، اما حالا نوبت من است که به تو کمک کنم.
آن لحظه که اولین بار دیدمت را یادت هست؟ درخشش چشمان دریایی ات را یادت هست؟ زندگی آن زمان چه زیبا بود! لحظه های خوشی امان چه کوتاه بود! ما بودیم و سرمستی جوانی؛ بدون حضور همان که می دانی. اکنون آن پرده تو را می برد به جایی که نمی دانم؛ برنخواهی گشت؛ می دانم، می دانم! کاش می توانستم نگذارم بروی؛ مگر قول ندادی بی من جایی نروی؟ چرا سر قولت نماندی؟ مگر نباید با من می ماندی؟ زمان با هم بودنمان در شیون آواراگان پرسه زدنمان در میان درختان هرگز تکرار نمی شوند؛ هرگز بر نمی گردند؛ آن چشمان دریایی، دگر مرا نمی نگرند؛ آن لبهای لعل گون، دیگر نمی خندند... آیا آن زمان که من هم پرواز می کنم و دگر بار به سویت می آیم؛ منتظرم می مانی؟ می فهمی کجایم؟ نبودنت تنهایی را دگر بار به من هدیه می کند و مطمئنم این هدیه را دوست نخواهم داشت.
در درگهی که از دربش به تا قبرش بزرگ ترین برد های من بردگی برده ای بالا تر از قبلیست به دنبال برق چشمانم نگرد.
زیرا در روزی که مرگ را نیاز آزادی خود دید بر زیر آسمان غروب، در حال تماشای زردی آفتاب رز نما زندگی اش را به زندگان بخشید
بخش اول: در سرایی که از ابتدا تا انتهای آن بزرگ ترین پیشرفت من خدمت به خادمیست که از خادم قبلی مقامی رفیع تر دارد، به دنبال شوق در چشمانم نگرد. (تمرکز روی واج آرایی ب & ر هست به اضافه ی مصوت -ّ)
بخش دوم: چون نگاه زندهی چشمانم، در زمانی که مرگ را تنها راه آزادی خود دید؛ در برابر غوب نور زرد خورشید که مانند گل رز، به رنگ سرخ در آمده بود به جمع مردگان پیوست. (تمرکز روی واج آرایی ر، ز ، ی هست)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1403/4/15 0:21:26