طلسم مکانیابی به خوبی کار میکرد و همه چیز طبق نقشه پیش میرفت. نیم ساعت بعد، کامیون جلوی کلینیک متوقف شد و گروه جادوگران نیز یک ربع بعد، به همان محل رسیدند. حالا وقتِ اجرای نقشه بود.
سیگنس، دوریا و ریگولوس یک تیم تشکیل داده و الستور، سالازار و گابریل تیمی دیگر. البته در کنار هم قدرت بیشتری داشتند اما کلینیک بزرگ بود و در مقابل وقت زیادی نداشتند. اگر در دو گروه جداگانه به کلینیک هجوم میآوردند، همه چیز سریع تر پیش میرفت.
- تاجای ممکن بی سر و صدا برین داخل. اگه توجه زیادی سمت خودمون جلب کنیم، کارمون سختتر میشه.
- درسته. شما از سمت شرق شروع کنین و ما از سمت غرب. همگی نقشه رو میدونین دیگه؟ سربازا رو بیهوش کنین یا بکشین، اگر شرایطش پیش اومد میتونین به نفع خودتون ذهنشونو کنترل کنین.
- در آخر جادوگرا رو آزاد میکنیم و از کلینیک میاریم بیرون، همینجا دوباره همدیگه رو میبینیم.
بعد از مرور نقشه، هردو گروه آماده حرکت شدند. سیگنس، دوریا و ریگولوس زودتر از تیم دوم راه افتادند. آنها مصمم و قاطع به نظر میرسیدند. اما تیم دوم... به طور حتم قویتر بودند. بدون وجود آنها، شکستشان حتمی بود. الستور چوبدستیاش را چندبار در دستش میچرخاند و با لبخند، به ساختمان نگاه میکند.
- وقتشه بریم داخل. گابریل تو تا حد ممکن عقب بمون، من و سالازار حلش میکنیم. مگه نه؟
الستور مکث کرد، منتظر جواب سالازار بود اما پاسخی به گوشش نرسید. حتی تکان سر یا لبخندی برای تایید کلماتش نیز وجود نداشت. سالازار با اخم و جدیت به چهرهی الستور خیره شده بود.
- متاسفم الستور.
ناگهان صدای برخورد طلسم ها به هوا برخواست، دود بلندی سه جادوگر را احاطه کرد. و همان لحظه سرباز و فرماندهی ماگل ها سر رسیدند. آنها بی صدا منتظر ماندند. دود کم کم از بین رفت و چهرهی منفور خیانت را آشکار کرد. جسم گابریل روی زمین افتاده بود و الستور با چشمان گرد و متعجب به جسم بی حرکتِ مقابلش نگاه میکرد. چند دقیقه پیش سالازار چوبدستیاش را سمت الستور نشانه گرفته بود، اگر قرار بود خیانتی رخ دهد یا شخصی کشته شود، الستور بود! اما گابریل که در لحظات آخر خودش را به عنوان سپر جلوی الستور رسانده بود، نتیجه را به طور کلی تغییر داده بود. وقت درنگ نبود، سالازار هنوز گاردش را حفظ کرده و به قصد اجرای طلسمی دیگر، به الستور نزدیک میشد. ماگل ها نیز از پشت به آنها نزدیک میشدند. الستور فرصتِ فکر کردن نداشت، به سرعت بدن بیهوشِ گابریل را در آغوش کشید و با تلپورت، خودش را از مخمصه نجات داد.
سمت دیگرِ داستان، تیمِ متشکل از سه جادوگر باقی مانده هنوز درحال پیشروی و جنگ با ماگل ها بودند. بی خبر از خیانتی که بینشان رخ داده! و ترزا، هنوز منتظر همرزمانش بود. چه اتفاقی میافتاد؟ چه سرنوشت شومی به جز شکست میتوانست در انتظارشان باشد؟
آنلاینها
27 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] مغازه اليواندر
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه اليواندر
پاسخ به: مغازه اليواندر
پاسخ به: مغازه اليواندر
پاسخ به: مغازه اليواندر
پاسخ به: مغازه اليواندر
پاسخ به: مغازه اليواندر
پاسخ به: مغازه اليواندر
پاسخ به: مغازه اليواندر
پاسخ به: مغازه اليواندر
پاسخ به: مغازه اليواندر
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


