شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
مروپ روی لبه لانه ایستاد و تمرکز کرد و به شانه ها و کتفش فشار آورد. بیشتر سعی کرد! بیشتر و بیشتر...
ناگهان احساس کرد چیزی از کتفش بیرون زده. با خوشحالی به داخل لانه پرید. -در آوردم... بال در آوردم. بالاخره! می دونستم خواستن توانستنه. اینو یادم باشه که ازش برای خوروندن کنگر فرنگی به لوبیا سبز مامان استفاده کنم. چه بال هایی هم در آوردم. لمسشون کنم.
لمس کرد.
بال هایش فاقد پر بودند. بسیار سفت و نامرغوب به نظر می رسیدند. ولی مروپ ناامید نشد. -خب اول استخوناش باید در بیاد و محکم بشه. پرا رو هم در میارم. قسمت سختش انجام شد.
ولی با اولین حرکت، ناگهان بالهایش داخل لانه، روی زمین افتاد... و قرمز بود! -بالام! چی شد؟ چرا قرمزه؟ چرا این شکلیه؟ پلاستیکی؟ چرا شبیه چوب لباسییه که صبح ردام بهش آویزون بود؟
برای مروپ سخت بود که باور کند که از شدت عجله، ردایش را با چوب لباسی پوشیده و بالی در نیاورده... ولی او مادر لرد سیاه بود. زن روز های سخت! -باید پر پیدا کنم... همین جا می شینم. هر پرنده ای که رد شد گولش می زنم و می کشونم توی لونه و هر طور شده پراشو ازش می گیرم!
هکتور دچار افسردگی شده. برای بهبود افسردگیش معجون درست می کنه و به خورد ملت میده. حالا معجونشو به بچه رابستن داده و باعث شده بچه رابستن پرواز کنه و قاب آویز لرد رو برداره ببره تو لونه ش. مروپ خودشو بجای جوجه پرنده جا زده تا به لونه بچه نفوذ کنه و هورکراکس لرد رو نجات بده. بچه هم که باور کرده مثل جوجه ش داره از مروپ مراقبت می کنه!
* * *
بچه در منقارش مقدار بیشتری کرم تازه و بسیار لذیذ (!) برای تغذیه جوجه اش آورده بود.
مروپ چندان علاقه ای به خوردن دوباره کرم در دلش احساس نمی کرد. شاید با کمی مذاکرات می توانست بچه را قانع کند از خیر تغذیه اش بگذرد! -آمم...بچه رابستن مامان؟ حس نمی کنی کلسترول این کرم ها زیاده ممکنه مامان چاق بشه؟
ظاهرا بچه حس نمی کرد زیرا کرم هارا به دهان مروپ نزدیک تر کرد.
-ولی مامان حس می کنه به رشد کافی برای مستقل شدن رسیده بچه رابستن مامان.
چهره بچه تغییر کرد. مروپ را به سمت حاشیه لانه هول داد. -جوجه باید پرواز کردن شد تا مستقل شدن شد!
نگاهی به ارتفاع لانه تا زمین انداخت. یا باید آنجا می ماند و تا ابد کرم های لذید میل می کرد و یا باید بال می گشود و پیش عزیز مامانش بر می گشت.
مروپ راه دوم را انتخاب کرد اما مشکل اصلی این بود که بالی نداشت تا بگشاید! -مامان باید تلاش کنه تا بال در بیاره.
در معده مروپ جنگی عظیم در حال وقوع بود از طرفی لشکریان میوه از طرفی کرم بیچاره ای که از نگون بختی اش از حلقوم بد کسی پایین رفته بود. در نتیجه این جنگ نابرابر و همچنین به دلیل اینکه معده او تا کنون به خود چنین موجود ناشناسی ندیده بود دچار تحولاتی شد و مروپی که همچنان در حال مقاومت بود که کرم بعدی به خوردش نرود، بر زمین افتاد. درد عجیبی به سراغش آمده بود. بچه که متحیر به مروپ نگاه میکرد با فکر اینکه کرم در گلویش گیر کرده از لانه بیرون رفت تا برایش آب بیاورد. این موقعیت شانس خوبی برای مروپ ایجاد میکرد که هورکراس های لرد را بر دارد و تا فرصت هست فرار کند. اما با شرایط به وجود آمده، مروپ به سختی میتوانست حرکت کند و در نهایت فرارش با مشکل رو به رو شده بود، ولی با اینحال کشان کشان خود را به لبه ی لانه رساند تا اوضاع را برای فالوده مامان و سایر اسلیترینی ها توضیح دهد تا بلکه زودتر چاره ای بیندیشند.
_عزیز مامان من تمام تلاشمو کردم که ماموریت شفتالوی مامان رو طبق نقشه انجام بدم اما گرفتار حرکت ناگهانی بچه شدم و در نهایت مامان با این وضع نمیتونه فرار کنه.
هرچند مروپ خیلی خلاصه ماجرا را تعریف کرده بود اما از آنجایی که لرد سالها فرزند او بود متوجه گفته هایش شد و به سرعت معنای آن را به بقیه ابلاغ کرد. لحظاتی بعد هر یک از اعضا با نقشه ای پیش لرد آمد اما فرصت برای بررسی همه ی آنها سخت بود. در کل طبق بررسی 2 الی 3 پیشنهاد تصمیم بر آن شد که مادر لرد هورکراس ها را از همانجا بر روی پارچه بزرگی که اعضا در دست گرفته اند، پرت کند تا بعدا چاره ای برای نجات خود او بیابند. اما خب نقشه ها قرار نیست همیشه بر طبق پیش بینی ها، پیش بروند. سایه ای از دور نمایان شد گویا بچه داشت بر میگشت. اما هنوز فرصتی برای پس گرفتن هورکراس ها باقی بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
He deals the cards as a meditation And those he plays never suspect He doesn't play for the money he wins He don't play for respect
این انتقام طبیعت از مروپ بود. اما این انتقام طبیعت "فقط" از مروپ نبود!
فلش بک
-منو نخور! -نه...من باید تو رو بخورم. -کلی زحمت کشیدم. بهار از خواب بیدار شدم و شکوفه دادم. حالا که بعد ماه ها یه سیب قرمز و آبدار شدم داری منو می خوری. دلت میاد؟
دل کرم کاملا می آمد! یک گاز بزرگ از سیب زد و وارد آن شد، سپس از طرف دیگرش بیرون آمد و با سیب کرم خورده ای که دیگر هیچکس با کیفیت نمی دانستش و علاقه ای به خوردنش نداشت بای بای کرد.
پایان فلش بک
کرم سُر خوران از مری مروپ پایین رفت و به معده اش رسید.
-اونجارو نگاه...ببین کی به جمع مون پیوسته. یه کرم! -چرا همه شما میوه ها اینجا جمعین؟!
جواب سوال کرم واضح بود. خوراک بد کسی شده بود...خوراک میوه خوار اعظم...مروپ!
کرم وارد مجلس ویتامین شدن میوه ها و هضم شدن خودش شده بود. میوه ها که کینه ای عظیم از کرم مذکور در دل داشتند تصمیم گرفتند انتقام خود را از او بستانند، بنابراین با "تفنگ های اسید معده پاش" خود به سمتش روانه شدند.
-آم...خب دیگه خوشحال شدم از دیدنتون میوه های عزیز. امیدوارم تبدیل به ویتامین های مفیدی برای سلامتی بشین. کبد یار و نگهدارتون. -صبر کن بینیم. کجا؟ تشریف داشتی حالا...کلی کار باهات داریم!
طولی نکشید که مروپ، سالم و به سلامت در لانه فرود آمد. -آخییییش. همش می ترسیدم منو وسط راه ول کنه بیفتم رو سر هویج بستنی مامان.خب...بذار ببینم این جا چه خبره. مقداری چوب خشک...کمی خرابکاری پرنده...یک قاب آویز(اینو بر می دارم! ) و یه چیزی که داره به پس کله من می خوره.
مروپ برگشت و به محض برگشتن چیزی در دهانش چپانده شد.
-این...چی بود؟...بچه...
بچه گوش نمی کرد و در حال تلاش برای تغذیه مروپ بود. صحنه هایی که مروپ قبلا در برنامه های حیات وحش دیده بود، جلوی چشمانش نمایان شد. -پناه بر پسرم...بگو که کرم نبود!
چه می گفت و چه نمی گفت، کرم بود! به نظر بچه، همه جوجه ها حق داشتند از کرم کافی و گرم و تازه بهره مند شوند. مروپ هم اولی را قورت داده بود و دهانش را برای نبلعیدن دومی سفت بسته بود. -مممم...مم...ممممممممم!
بچه با جدیت در تلاش بود که کرم را به خورد مروپ بدهد.
این انتقام طبیعت از مروپ بود. سالها تلاش مروپ برای خوراندن آن همه خوراکی بی ربط و بدمزه به ملت، داشت به سوی خودش باز می گشت.
_هرگونه که خودتان صلاح میدونید مادر جان. فقط چشمک رو بیخیال شید لطفا.
مروپ درحالیکه عمیقا به فکر فرو رفته بود زیر چشمی به گربه ای فلک زده که از شانس بدش درست در همان زمان و مکان باید از آنجا رد میشد انداخت و ایده ای که دنبالش بود را کشف کرد. به آرامی نزدیکش شد و در یک لحظه خود را روی گربه پرت کرد. موجود بخت برگشته چنان جیغی از خود سرداد که هرگز اجدادش هم در جنگ میان گربه ای در هنگام دفاع از قلمرو شان از خود سر نداده بودند.
_مادر! خوشحال میشویم بدانیم الان دقیقا شما چیکار میکنید! هرچند خودمان میدانیم اما میخواهیم مطمئن شویم. _عزیز مامان خودت گفتی جلب توجه کنم دیگه! منم دارم از روش خودم برای اینکار استفاده میکنم.
در همین حال که لرد و سایر اسلیترینی ها از رفتار عجیب مروپ سردرگم شده بودند خوشبختانه نقشه مروپ داشت به وقوع می پیوست. صدای فریاد گربه ی بی نوا باعث شد بچه از لانه اش بیرون بیاید و با تعجب دنبال مرکز صدا می گشت. پس از جست و جوی دقیق، در زیر لانه اش زنی با موهای سفید که در حال انجام حرکات آکروبات با موجودی که گویا زمانی گربه بوده اما زیر بار فشار مشکلات روحی دچار پشم ریزان شده بود، دید. ظاهرا این صحنه برای بچه جالب به نظر می رسید چون بعد از لبخندی عجیب از لانه اش خم شد و شیرجه ای به سمت مروپ زد.
_بانو. بچه آمدن شد. _مادر آماده ی پرواز شوید. جان شما و جان هورکراسمان. سالم برش گردانید. _باشه عزیز مامان تو غصه نخور من زو...
متاسفانه زمان برای مراسم وداع کافی نبود. حال مروپ در چنگال بچه داشت به سوی لانه اش پیش می رفت. راه سختی در پیش بود و خب آنقدر ها هم که مروپ و لرد فکر میکردند پس گرفتن هورکراس و خارج شدن از لانه ی بچه کار آسانی نبود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
He deals the cards as a meditation And those he plays never suspect He doesn't play for the money he wins He don't play for respect
-چرا اینطوری شد؟ این قرار ما نبود عزیز مامان! موقع ای که این ایده رو دادم فکر نمی کردم آخرش پای خودم وسط کشیده بشه وگرنه یکم واقع گرایانه تر روش کار می کردم! -هر چه سریع تر به سوی نجات هورکراکس ما رهسپار شود!
مروپ در حالی که زیر لب به جو گیر شدن آنی اش لعنت می فرستاد کلاه گیس مذکور را بر روی سرش گذاشت. با بی حوصلگی به نزدیک لانه بچه رفت. -حالا چیکار کنم آناناس مامان؟ -جلب توجه نمایید! -چشمک بزنم کافیه؟
لرد نگاهی مشکوک به مادرش انداخت. -مادر جان چرا باید چشمک شما از این فاصله توجه بچه را جلب کند؟ -آخه توجه تام ریدل گور به گور شده هم اینطوری جلب کردم و بهش معجون عشق دادم. -نه مادر لازم نکرده اینگونه توجه یک بچه را جلب کنید!
با بی توجه ای سرش را خاراند. -پس چطوری جلب توجه کنم بادوم زمینی مامان؟
-فکر بسیار خوبیست مادر. کلاه گیس سفید ما را بیاورید!
اگر مروپ جوگیر بود، پسرش از او جوگیر تر بود.
مروپ اصلا دلش نمی خواست با موهای سفید در انظار عمومی ظاهر بشود؛ برای همین امیدوار شد که کلاه گیس سفیدی وجود نداشته باشد.
-بفرمایید!
تام جاگسن دوان دوان از تالار ریونکلاو خودش را رساند و کلاه گیسی که مشخص نبود به چه دردش می خورد به لرد سیاه داد و به تالار تسترال خوان خودش برگشت که همگی با هم درس های سال آینده را مرور کنند.
-کلاه گیس آماده است مادر. این را بر سر می گذارید. توجه بچه را جلب می کنید که شما را به منقار گرفته و پرواز کند. بعد هورکراکس ما را نجات داده و بر می گردید. نقشه ایست بی نقص!
مروپ در ذهنش به نقشه و پیشنهاد دهنده اش لعنت می فرستاد.
-بفرمایید مادر. سعی کنید ورجه و وورجه های فراوان انجام دهید که بچه ببیند.
هکتور دچار افسردگی شده. برای بهبود افسردگیش معجون درست می کنه و به خورد ملت میده. حالا معجونشو به بچه رابستن داده و باعث شده بچه رابستن پرواز کنه. اسلیترینی ها برای پایین آوردنش به عنوان طعمه، غذا روی سر لرد گذاشتن اما بچه با چنگال های تیزش لرد و غذا رو باهم برداشت و برد بالای بید کتک زن. بلاخره لرد با تحمل کتک های بسیار تونست خودشو از شاخه های بید نجات بده.
* * *
-آم...ارباب؟ شدن میشه قبل اینکه از مرکب شاخه ای خودتون با بانو لذت بردن بشین فکری به حال بچه کردن بشین؟ -راب؟ مسئولیت بچه شما با ماست؟
رابستن با نگرانی به پشت سر لرد و لانه بچه نگاهی انداخت. -آ... -نکنه ما رو هنگام تولد بچه به عنوان پدرخوانده ش انتخاب کردید؟ -آخ... -یا شایدم ما بهزیستی باز کردیم و حامی کودکان بد سرپرست و بی سرپرست هستیم و خبر نداریم؟
رابستن تصمیم گرفت به مکالماتش سرعت بیشتری دهد. -ارباب، آخه بچه قاب آویز جدتونو برداشتن شده و بردن شده توی لانه اش و با چنگال هاش باهاش بازی کردن میشه.
لحظاتی بعد
ملت اسلیترینی به همراه لرد که از عصبانیت سرخ شده بود پایین لانه بچه ایستاده بودند. -نکن بچه. نکش اون زنجیر رو! خوبه یک نفر بیاید و زنجیر هورکراکس باباتو بکشد؟ مادر جان چقدر گفتیم وقتی رداهایمان را می شویید و اتو می کنید، هورکراکسمان را دوباره در جورابمان گذاشته و جوراب را در دستکشمان گذاشته و دستکشمان را در جیب ردایمان جاساز کنید که جلوی چشم ملت نباشد؟! -پوره سیب زمینی مامان...عصبانیت که چاره کار نیست. ما باید دنبال یک راه حل عملی باشیم.
مروپ نگاهی به لانه مرتفع بچه انداخت. -ما باید رو سر یه نفر کلاه گیس سفید بذاریم و اونو زال بنامیم و بگیم که شوم و بد یمن هست. بعد بریم توی دشت و بیابون ولش کنیم. اونوقت بچه میاد اونو بر میداره و میبره توی لانه ش و ازش مراقبت می کنه. بعدش اون شخص که پاش به لانه سیمرغ...چیز...یعنی بچه میرسه فرصت داره قاب آویز رو پس بگیره.
مروپ اخیرا شاهنامه خوانده بود و نتیجتا جو گیر شده بود!
در آن سر و صدای جنب و جوش بید کتک زن صدای لرد حتی به مادرش هم درست و حسابی نمیرسید چه برسد به اینکه بخواهد کسی را صدا بزند که مادرش را آرام کند.
لرد از این وضعیت کلافه شده بود. همانگونه که از زیر شاخه های وحشی کوچک و بزرگ رقصان که به قصد کتک به سمتش روانه میشدند جا خالی میداد با خود می اندیشید تا به حال دست کسی روی سر مبارکش دراز نشده بود چه برسد به اینکه بخواهد از چیزی یا کسی کتک بخورد.وضعیت وحشتناکی بود.اباهت همایونی در خطر بود و کنترل اوضاع سخت و سخت تر میشد... کنترل! چرا تا حالا به ذهنش نرسیده بود؟فقط یک طلسم سیاه ساده کافی بود تا...اما نه...دستش به چوبدستی نمیرسید.نگاهی به خود انداخت،شاخه های سمج درخت بید کتک زن تمام بدنش را احاطه کرده بودند...مادر هم که آرام شدنی نبود.هی غر میزد و بید اعصاب خوردی اش را با سفت تر کردن شاخه ها دور بدن لرد خالی میکرد
با خود گفت:باید ذهنمان را به کار بیندازیم.باید به این بید بیتربیت یک درس حسابی بدهیم..میدانیم که میتوانیم...
ناگهان فکری مانند یک چراغ ال ای دی پر قدرت داخل مغز لرد روشن شد و ناگهان فکرش را برد به سال ۲۰۱۱، یکی از آخرین سکانس های یادگاران مرگ و این آپشن را به یاد آورد که میتواند شنلش را مانند ضحاک ماردوش مارشنل کند!
- حالا چنان بلایی سرت میاوریم که آرزو کنی درخت عرعر متولد شده بودی ای بید کتک زن!
و ثانیه ای بعد رشته های سیاه شنل لرد همچون مارهایی دراز،پیچ و تاب خوران از میان نقاط آزاد بدن لرد در هوا به پرواز در آمدند و با شکوهتر از آن سکانس که بر گردن پاتر کله زخمی فشار می آوردند،شاخه های بید را محکم گرفتند.و یک عده ی دیگر هم شاخه های دور بدن لرد را گرفتند و آنها را با فشار زیادی از هم باز کردند و بدین ترتیب دست لرد بلاخره به چوبدستی رسید...
- و حالا ضربه فنی باشکوهمان...ایمپریو!
ناگهان درخت بید متوقف شد.برای اولین بار در عمرش به عنوان یک درخت هنگ کرد و ارور داد و تا به خود بیاید که بفهمد چه بلایی سرش آمده،پیش چشمان سردرگم مروپ که از توقف ناگهانی اش تعجب کرده بود،به فرمان لرد شروع به لرزش کرد.
مروپ از آن پایین ریشه های درخت را میدید که همچون اسکلت مردگان زنده شده زمین را میشکافد و بیرون میزند.
و از طرفی دیگر شاخه ای که همچون یک صندلی پیچ خورده بود و شکل گرفته بود از آن بالا به فرمان لرد پایین آمد و روبه روی مروپ متوقف شد.
- بپرید بالا مادر جان!میخواهیم با شما از مرکب جدیدمان لذت ببریم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکسیا والکین بلک در 1398/9/11 0:59:11 ویرایش شده توسط الکسیا والکین بلک در 1398/9/11 1:02:32