جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

123 کاربر(ها) آنلاین هستند (80 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
119 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: جمعه 25 اردیبهشت 1405 02:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

در حمایت از گشنه در نت

~ بخش اول ~


دنیای نت رو دست کم نگیرین!

هزاران حروف، شکلک، تصویر، کد و... در تلاشند تا تو صفحه‌ای باز کنی و از گشتن دَرِش لذت ببری.

داستان امروز ما اما از بین این همه المان، متمرکز بر شکلک‌های این دنیاست. شکلک‌هایی که به جملات ما روح می‌بخشن، در بسیاری از مواقع می‌تونن مشخص‌کننده‌ی لحن حرفامون باشن و یا تنها برای یک واکنش سریع استفاده بشن. تصور دنیای نت بدون این شکلک‌های دوست‌داشتنی ممکن نیست.

روزی روزگاری در دنیای کاملا نظام‌مند شکلک‌ها در نت، سازمانی وجود داشت که وظیفه‌ش حمایت از گشنه‌ها در نت بود. همونطور که از اسمش هم پیداست، کارمندان این سازمان از گشنه‌ها در نت با غذارسانی بهشون حمایت می‌کردن. شاید بپرسین مگه شکلک هم گشنه‌ش می‌شه؟ جواب اینه که بله! اونا هم نیاز به تغذیه دارن و سیر نگه داشتنشون بسیار مهمه.

اما سوال مهم اینه که چرا مهمه؟

هردفعه که شما در نت با صفحات ناقص مواجه می‌شین، هردفعه که شما قسم می‌خورین چیزی رو درست نوشتین اما به ناگاه در زمان ارسال می‌بینین نقطه‌ای حرفی چیزی جا مونده ازش، هردفعه که عکسی در حالی که قبلا نمایش داده می‌شد اما دیگه نمایش داده نمیشه، اینا همه‌ش زیر سر گشنگان در نته که چون غذایی برای خوردن پیدا نکردن، به تغذیه از جاهایی که نباید رو آوردن، یعنی المان‌های سازنده‌ی هر صفحه در نت!

و همینه که اهمیت سیر نگه‌داشتن گشنگان در نت رو بالا می‌بره. چون اگه گشنگان این‌گونه در نت رها بشن، روزی می‌رسه که دیگه باید فقط به یک صفحه‌ی سفید عاری از هرگونه المان نگاه کنین. دردناکه نه؟

اگه تا الان هم راضی نشدین که چرا سیر کردن گشنگان در نت اهمیت داره بذارین ضربه‌ی آخر رو بزنم... اگه خیال می‌کنین این شکلک‌ها برای اون مقاصدی که اول پست ذکر کردم ساخته شدن، باید بگم کاملا در اشتباهین... تمام حرکاتی که شما در هر شکلکی می‌بینین، حرکت مخصوص اون شکلک در زمانیه که گشنگی بهش فشار میاره و به خوردن غذا از راه‌های غیر قانونی رو میاره.

باور ندارین؟ چند نمونه رو خودتون مشاهده بفرمایید!

» ایشون تخصصش در گول زدنه. به المان‌های نت می‌گه اونجا رو! و وقتی همه سرشون رو برمی‌گردونن تا اونجا رو نگاه کنن... خب... یا خودشون خورده می‌شن یا اطرافشون المان‌زدایی می‌شه (توسط این گشنه خورده می‌شه) و برهوت سفیدرنگ می‌مونه.
» این یکی با خنده‌های شیطانیش باعث می‌شه بچه‌المان‌ها از ترس بگرخن و شکار کردنشون یا صفحه‌ای که رها کردن راحت بشه.
» این شکلک خطرناک با چکشش هرچی جلو راهش ببینه می‌کوبه تو سرش تا صاف برو تو گلو بشه.
» این یکی اینقد به یه المان نگاه می‌کنه تا خودش از خجالت آب بشه و وقتی آب شد، شروع به نوشیدنش می‌کنه.
» ایشون با وانمود کردن به این که چه چیز خوشمزه‌ای رو می‌لیسه، المان‌ها رو به سمت خودش جذب می‌کنه و بعد یکی با کفش می‌زنه تو سرشون تا آبگوشت بشن و بعد میلشون می‌کنه.

همین‌جا از تمام علاقمندان دعوت به عمل میارم که نحوه‌ی شکار و سیراب شدن باقی شکلک‌ها رو در طی رول‌های تک‌پستی در همین تاپیک ارائه بدن. به ازای شرح هر 5 شکلک 1 گالیون نوش جونتون می‌شه.

پس همه چیز اون ظاهر گوگولی مگولی‌ای که ما از شکلک‌ها می‌بینیم نیست. همونطور که دیدین داستان پشت شکلک‌ها ترسناک‌تر از چیزیه که تصورشو می‌کنین. اونا براساس نیازهای ما بوجود نیومدن تا ما ازشون استفاده ابزاری کنیم... بلکه اونا از ابتدا وجود داشتن و ما متناسب با هر موقعیت ازشون کار کشیدیم.

اما ترسناک‌ترین شکلک کدومه؟ قدرتمندترینشون قادر به انجام چه کاریه؟

در افسانه‌های شکلک‌ها که مامان‌شکلک‌ها قبل از خواب برای بچه‌شکلک‌هاشون تعریف می‌کنن تا بچه‌شکلک‌های حرف‌گوش‌کنی باشن و قدر سیر بودنشون رو بدونن اومده که روزگار تاریکی در تاریخ شکلک‌ها وجود داشته که گشنگی شدیدا بیداد می‌کرده. شکلک‌های خاطی که به خاطر گشنگی به خوردن المان‌ها رو میاوردن و نظم صفحات رو در نت به طرز قابل توجهی به هم می‌زدن، یکی یکی دستگیر شده و برای همیشه از صحنه نت حذف می‌شدن. تا این که شکلکی شجاع از دل گشنگان برای دفاع از هم‌شکلکی‌هاش برمی‌خیزه و حرکتی تاریخی رو انجام می‌ده که هیچ شکلکی هرگز متصور نبود انجام چنین کاری ممکن باشه. تا به امروز هم شکلکی مشابهش نیومده که بتونه حرکتش رو تکرار کنه. اون شکلک کسی نیست جز...

گشنه در نت


اون از المان‌های تشکیل‌دهنده‌ی نت عبور کرد و کاری رو کرد که از نظر همه ناممکن بود. اون نشان موس رو خورد... و با خوردن نشان موس دیگه کنترل کامل از دست اون سیستم خارج می‌شد و قادر به متوقف کردن شکلک‌های گرسنه‌ای که به نت حمله کرده بودن نبود. اینطوری بود که قهرمان شکلک‌ها، یعنی گشنه در نت، راه رو برای هم‌شکلکی‌هاش باز کرد تا بتونن تا زمان بازیابی نشان موس دلی از عزا در بیارن و از گشنگی تلف نشن.

اون تنها به یک نشان موس اکتفا نکرد، بلکه بعنوان فرمانده‌ی گشنگان در نت، در صف مقدم حرکت می‌کرد و سیستم به سیستم نشان موس‌ها رو می‌خورد تا لشگر گشنه در نت بتونن با خوردن المان‌ها از تلف شدن بر اثر گشنگی نجات پیدا کنن.

هیچ‌کس نمی‌دونه توطئه‌هایی از طرف تمام المان‌های نت شکل گرفت تا گشنه در نت رو نابود کنه یا خودش بعد از دیدن بازگشت عظمت به مردمش کنار کشید تا در سکوت باقی عمرش طی بشه و به تاریخ بپیونده. ولی هرچی که بود، یاد، خاطره و افسانه‌ی گشنه در نت برای همیشه در داستان‌های بچه‌شکلک‌ها باقی موند و حتی راه خودش رو به شکلک‌های صفحه‌ای در جادوگران هم باز کرد.

یکی از این بچه‌شکلک‌ها همونی بود که سازمان حمایت از گشنگان در نت رو تاسیس کرده بود. اون به خوبی درک کرده بود که گشنه در نت چه کمک بزرگی به دنیاشون کرده و اگه اون نبود، شاید تمام شکلک‌ها در همون زمان از گشنگی تلف می‌شدن و به نیستی می‌پیوستن و دیگه خبری از شکلک‌ها در دنیای امروزی نت نمی‌بود. اون این سازمان رو تاسیس می‌کنه تا بتونه به شیوه‌ی خودش قهرمان خاموشی در جامعه‌ی شکلک‌ها باشه و اونا رو سیر نگه داره.

بچه‌شکلک که حالا دیگه رئیس‌شکلک بود می‌دونست گشنه در نت هرجا که هست، چقد به وجودش افتخار می‌کنه. سال‌های سال این سازمان با موفقیت از گشنگان در نت حمایت می‌کنه، اما فاجعه از اون روزی آغاز می‌شه که رئیس‌شکلک داستان ما خبری رو تو پیام امروز شکلک‌ها می‌خونه که نباید...
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: چهارشنبه 28 آبان 1404 22:07
نمایش جزئیات
آفلاین
برای تشکر از دوستای هم‌گروهی عزیزم در ریونکلاو


گابریلا بعد از مدت‌ها مطمئن از این که هم‌گروهی‌هایش به قدری پیشرفت کرده‌اند و با یکدیگر به صمیمت رسیده‌اند که خودشان می‌توانند مسیر پیش رویشان را هرجور که می‌خواهند بسازند، با خیال راحت روی تختش در خوابگاه دختران ریونکلاو دراز می‌کشد. از این که لیلی و لاکرتیا قبول کرده بودند که مسئولیت‌ها را برعهده بگیرند بسیار خوش‌حال بود.

او همین حالا هم بیش از اندازه و خوش‌حال و مفتخر به هم‌گروهی‌هایش بود. آن‌ها نشان داده بودند که اگر بخواهند، قدیمی و تازه‌وارد در کنار یکدیگر می‌توانند قوی‌تر از هر گروه دیگری در هاگوارتز ظاهر شوند. آن‌ها نشان داده بودند قلبشان به روی تمام گروه‌های دیگر باز است تا آن‌ها را در آغوش بگیرند و در کنار یکدیگر برای نزدیک‌تر شدن دل‌هایشان فعالیت کنند. آن‌ها نشان داده بودند چقدر بی‌نظیر هستند.

علاوه بر آن، گادفری بعد از وقفه‌ای کوتاه و ایزابل بعد از ماه‌ها دوباره به جمع صمیمیشان بازگشته بودند. حتی جوزفین نیز تلاشش را کرده بود تا در ریونکلاو باقی بماند. دیگر چه چیز بیشتری می‌توانی از گروهت انتظار داشته باشی؟

براستی که هیچ‌چیز!

با تمامی این افکار خوش، چشم‌های گابریلا خواب را در آغوش می‌کشد. خوابی که در کمال آرامش و لبخند به لب به سراغش آمده بود. او خیال می‌کرد دیگر خوش‌حالی‌ای فراتر از این از جانب گروهش وجود ندارد. اما گابریلا اشتباه کرده بود. ریونکلاو هنوز سورپرایزهای خودش را داشت. چیزی که هرگز تصورش را نمی‌کرد...

ابتدا آلنیس به خوابش می‌آید. همکاری که همواره آماده بود تا هر آن‌چه لازم است برای سرگرم کردن اعضای ریونکلاو پیاده‌سازی کند. با آن نظم بی‌سابقه‌اش که اگر نداشت، گابریلا در میان وظایف ارشد بودن گم می‌شد. چقدر خوب بود که آلنیس را در کنارش داشت. آن‌قدر خوب که وقتی آلنیس دیگر نتوانست به وظایف ارشدی ادامه دهد، خودش نیز نتوانست. او با همکارش کامل می‌شد و بدون او نمی‌توانست.

سپس سو ظاهر می‌شود. به یاد می‌آورد که چطور سو همیشه در کنارش بود. حتی زمان‌هایی که دانسته اشتباه کرده بود، او همیشه هوایش را داشت. چطور حتی زمان‌هایی همکارش در مدیریت بود اما با وجود تمام سختی‌هایی که کشیده بود چیزی نگفته بود. او فراتر از شخصی بود که مسئولیت‌پذیر می‌نامیم. چرا که آن شرایط سخت را هیچ‌کس به تنهایی نمی‌تواند تحمل کند و دم نزند. چقدر افسوس می‌خورد که نمی‌دانست تا کمکش کند. تا کسی که روزی یکی از بهترین دوستانش می‌شود را از ابتدا در آغوش بگیرد و دست یاری به سویش دراز کند. اما دیر کرده بود. با این حال قلب سو بزرگ‌تر از این حرف‌ها بود که گله‌ای داشته باشد. او حتی برایش پرتره‌ای از پیکسی کشیده بود که در دیوار زرد رنگ اتاقش می‌درخشید.

صحنه عوض می‌شود و سیبل را می‌بیند. او که یار قدیمی‌اش بود و خوشی‌ها و سختی‌های زیادی را در کنار یکدیگر گذرانده بودند. چقدر از بازگشت دوباره‌ی او خوش‌حال بود. هرگز حتی در بهترین رویاهایش هم نمی‌توانست حضور سیبل را آن‌چنان قوی و فعال ببیند. او تا جایی که توانسته بود برای گروهش تلاش کرده بود و کم نگذاشته بود. نه فقط برای ریونکلاو، بلکه حتی برای گابریلا. اگر او نبود، پای گابریلا هرگز به میتینگ‌های جادوگران باز نمی‌شد.

ناگهان اسنیچی پروازکنان میان او و سیبل قرار می‌گیرد. گابریلا رد اسنیچ را دنبال می‌کند تا جایی که به بردلی می‌رسد. مثل همیشه لبخند به لب داشت و هندوانه‌های زیادی را روی جاروی پرنده‌اش حمل می‌کرد تا به محض دیدن گابریلا آن‌ها را به او تحویل دهد. کار همیشگی‌اش بود، اما هرگز برای گابریلا تکراری نمی‌شد. او در هر شرایطی تمام سعیش را کرده بود تا هر آن‌چه می‌تواند برای گروهش انجام دهد. نمی‌دانست اگر او نبود، آتش شومینه به چه سرعتی ممکن بود خاموش شود.

حالا برف سنگینی شروع به باریدن می‌کند. گابریلا ابتدا خیال می‌کند برف شادی است، اما سرمای گرمابخشی که به دنبال دارد نشان می‌دهد چه کسی حضور یافته است. بم. آدم‌برفی‌ای که در روزهای سکوت جادوگران، با فعالیت بی‌نظیرش بلاک‌های ایفای نقش جادوگران را همواره فعال نگه می‌داشت. او اولین کسی بود که در کنار بردلی، گروه تنها چهار نفره‌ی ریونکلاو را به فعالیت واداشته بود. اگر او نبود، شاید هرگز نمی‌دانستند که چطور می‌توانند از آن گروه جهت دوستی و نزدیکی بیشتر به یکدیگر استفاده کنند.

با پایان یافتن بارش برف، مردی که همراه کل‌کل با همسرش بود توجه گابریلا را به خود جلب می‌کند. آکی و دیزی بودند. باورش نمی‌شد جادوگران هنوز هم می‌تواند با شخصیت‌های این‌چنین خلاق سورپرایزت کند. هنوز به یاد داشت در حالی که نمی‌دانست نماینده‌ی ریونکلاو در هاگوارتز چه کسی باشد، دیزی قدم به جلو برداشت و با مسئولیت‌پذیری عالی‌ای که نشان داده بود حتی در سخت‌ترین شرایط نیز آن را تا انتها به درستی به پایان رسانده بود. چقدر دوست داشت او را در سختی‌هایش در آغوش بگیرد و به او دلداری دهد. نتوانسته بود، اما امیدوار بود حداقل باعث ناامیدی‌اش نشده باشد. حتی اگر شده بود، آکی مهربان‌تر از آن بود که چیزی بگوید.

گابریلا در این فکر و خیال بود که دختری در کمال متانت با پرشی جلویش ظاهر می‌شود. لاکرتیا بود که به زبانی سخن می‌گفت که گابریلا قادر به درکش نبود، اما از ظاهرش پیدا بود چقدر محبت درون آن نهفته است. لاکرتیا پیش‌تر نیز محبت فراوانش به گابریلا را نشان داده بود. نمی‌دانست دقیقا چه کرده است که لایق چنین افتخاری شده است، اما همیشه شنیدن حرف‌هایش برایش خوش‌حال کننده بود و باعث می‌شد او احساس کند به چیزی که در ریونکلاو برای اعضای گروهش می‌خواسته است، رسیده است.

این‌بار دختری مو قرمز جلو می‌آید و به آرامی لاکرتیا را از صحنه بیرون می‌کند. لیلی که از همان لحظه‌ی حضورش چنان فعال ظاهر شده بود که کل جادوگران را به تسخیر خود در آورده بود. او حتی به این هم بسنده نکرده بود و همراه مادرش جینی، قدم دیگری به جلو برداشته بود تا نشان دهد جادوگران برایش مهم‌تر از آن است که تنها بیننده باشند و می‌خواهند نقشی در هدایت آن داشته باشند. و هر دو با موفقیت کامل از آن بیرون آمده بودند. چقدر حس خوبی است که با آرامش تنها به تماشا بنشینی که چطور همه چیز به بهترین شکل ممکن اجرا می‌شود.

جن‌خونگی‌ای که در حال تنبیه خود با دیوار بود، باعث می‌شود گابریلا سرش را به آن سمت بچرخاند. دابی بود. قدیمی‌ترین و بهترین دوستش که از زمانی که هر دو نوجوانی بیش نبودند یکدیگر را می‌شناختند. چقدر با او راحت و صمیمی بود. چه پستی‌ها و بلندی‌هایی که در دوستیشان رخ داده بود. اما در نهایت تمامی آن‌ها باعث شده بود که شناخت و اعتمادشان به یکدیگر بیشتر شود. باورش نمی‌شد که دوباره روزی بتواند او را این‌چنین فعال ببیند، اما حتی دورترین آرزوها نیز می‌توانند به حقیقت بپیوندند.

نوبت وینکی بود که با مسلسلش فرا برسد. وینکی سواد نداشت، اما بیش از آن که تصورش را بکند گابریلا را خوشنود کرده بود. با رول‌های زیبا و متفاوتش که همیشه خنده به لبان خوانندگانش می‌آورد. او هرگز انتظاری فراتر از حضورهای گاه و بی‌گاهش در جادوگران نداشت. با خود عهد بسته بود تا زمانی که ارشد باشد و وینکی بخواهد، جایگاهش در ریونکلاو برای همیشه محفوظ بماند. فراموش نمی‌کند حتی زمانی که یار شفیقش آن‌ها را ترک کرد، او هم‌چنان به عشق جادوگران ماند.

سپس ایزابل را می‌بیند. رول‌های جدی‌ای که در ایونت‌های مختلف زده بود را به یاد داشت. چقدر سوژه‌ها را زیبا و احساسی جلو می‌برد که دل خواننده را به درد می‌آورد تا محتوایش را با جان دل احساس کنند. درست هم‌چون گادفری که همیشه در جای‌جای سایت ردپای رول‌های زیبای جدی‌اش برای تحت‌تاثیر قرار دادن همگان دیده می‌شود. باورش نمی‌شد که ممکن بود او را از دست دهد، اما خوش‌حال بود که این اتفاق رخ نداده بود.

کریدنس و مارکوس در صف بعدی ایستاده بودند. حضور کوتاه اما پر ثمری داشتند. گابریلا همیشه افسوس می‌خورد که ماگل‌ها مانع حضور بیشتر آن‌ها شده بودند. چقدر شخصیت‌پردازی کریدنس و تعاملش با ققنوسش را دوست داشت. چقدر حضورهای قهرمانانه‌ی مارکوس در سوژه‌ها جالب بودند.

در قدم بعدی هلن و جوزفین جلو می‌آیند. شاید حضورشان کمرنگ بود، اما تمام تلاششان را کرده بودند. هرگز از یاد نمی‌برد که چطور به خاطر حضور هلن بود که ریونکلاو بعد از مدت‌ها سر پایش ایستاد و سپس، خودش و آلنیس دقیقا پا در ردپای برجای گذاشته از زمان ارشد بودن او قدم گذاشتند.

در نهایت، مگر می‌شود انرژی حضور پر از هیجان لونا را نادیده گرفت؟ او که همواره با عجله سعی می‌کند خواسته‌ات را پیاده کند و هرگاه حضور پیدا می‌کند، اشتیاق از وجودش می‌بارد. با کثیف شدن زمینی که از حضور پر شور همگان در خواب گابریلا بر جای مانده بود، ارگ چشمک‌زنان موسیقی می‌نوازد تا پایانی بر خواب رویایی گابریلا باشد.

اما پیش از آن که گابریلا غلتی بزند، پسری کوچک به نام کوین مطمئن می‌شود که بتواند برای او دست تکان دهد. او همیشه به گابریلا لطف داشت و یکی از خاطره‌انگیزترین پست‌های جادوگران برای گابریلا را با گرد هم آوردن افراد مختلف تهیه کرده بود. پشت سر او سدریکِ مهربونِ کاردرست مشاهده می‌شود و نیکلاسی که همیشه به فکرش بود.

بالاخره گابریلا غلت می‌زند و لبخندی که گشادتر از قبل شده بود، به ماهی که از پشت پنجره می‌درخشید سلام می‌دهد.


ممنون از تمامی دست‌اندرکاران تولد و باقی ریونکلاوی‌ها.
ویرایش شده توسط گابریلا پرنتیس در 1404/8/29 17:52:38
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آبان 1404 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
جهت تشکر از سالازار اسلیترین


پست دوم


و او گذشته بود...

با گذر زمان، آموزه‌ها و گفته‌های سالازار انگار که وحی الهی باشند در تار و پود بدن گابریلا تنیده بودند. نه به اجبار، بلکه با پذیرفتنی که با تبدیل شدن به خواستن، رنگ و روی تازه‌ای یافته بود. مقاومتی که گابریل اولین‌بار به خرج داده بود، با سخنان سالازار که همیشه درست به نظر می‌رسیدند در هم شکسته بود و به مرور زمان جای خود را به اشتیاق داده بود. اشتیاق برای بیشتر به چالش کشیده شدن، بیشتر شنیدن، بیشتر آموختن و قوی‌تر از همیشه از آن بیرون آمدن.

او مدت‌ها پیش به این باور رسیده بود که هر آن‌چه سالازار به او می‌آموزد، قدمی برای رشد روز افزونش است.

حالا گابریلا به آخرین روزهای آموزشش در جهنم رسیده بود. وقتی به گذشته نگاه می‌کرد، شاید هرگز تصورش را نمی‌کرد روزی به کسی تبدیل شود که سالازار از او ساخته بود. اگر سالازار نبود، او هم‌چنان همان دخترک رنگارنگی می‌بود که غرق در دنیایی بود که دیگران برایش در اولویت اول قرار داشتند و هر کاری برایشان می‌کرد. دختر ساده‌ای با این تصور که همه همیشه راستش را می‌گفتند و قابل اعتماد بودند. بدون آن‌که متوجه باشد دنیای بیرون چقدر خطرناک می‌تواند باشد و چطور آسیب‌پذیر رها شده است.

براستی اگر هم‌چنان گابریل می‌بود، عاقبتش چه می‌شد؟

اگر از گابریلا بپرسی، پاسخ برایش ساده بود. تا آن لحظه هزاران بار نابود شده بود. با اعتمادهای بی‌جایش. با سادگی بیش از حدش. چقدر خوش‌حال بود که سالازار او را تبدیل به ساحره‌ای قوی کرده است.

همه چیز با یک جنگ آغاز شده بود. جنگی دهشناک بین جادوگرانی که روشنایی را برگزیده بودند و جادوگرانی که به دنبال به ارمغان آوردن تاریکی بودند. همان‌جا جایی بود که با او برخورد کرده بود. برخوردی که زندگی‌اش را به طور کلی تغییر داده بود. گابریل در زمان درست، در مکان درست قرار گرفته بود و با سالازار اسلیترین کبیری رو به رو شده بود که حاضر نشده بود روی کودک یازده‌ساله‌ای که جلویش ایستاده بود چوبدستی بکشد. سالازار در چشمان او چیزی را دیده بود که همیشه به دنبالش بود.

بار اول سرنخ‌هایی را برای دخترک برجا گذاشت تا انتخابش را ببیند. او می‌خواست شاگردش خودش او را انتخاب کند. گابریل آن‌ نخ‌های نامرئی را گرفته بود و با دنبال کردنشان، دیدارهای بعدی‌اش با سالازار به گونه‌ای رقم خورد که سالازار را به یقین رساند که انتخاب درستی کرده است.

حالا دیگر جهنم برایش آن مکان غریبه‌ی هفت سال پیش نبود. آن‌جا را مثل کف دستش می‌شناخت و خودش از همان جنس بود. آتش جهنم درون او ریشه دوانده بود و او را با خود یکی کرده بود. او نیمه‌پریزاد-ساحره‌ای بود که زندگی را در لذت خودش یافته بود. خوب، بد، درد و احساسات برایش معنای دوری داشتند. چرا که او هر آن‌چه را لازم بود بیاموزد، از قدرتمندترین جادوگر حال حاضر آموخته بود.

از سالازار اسلیترین.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آبان 1404 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
به مناسبت تولد گابریلا پرنتیس


پست اول


در نخستین روزهای اقامت گابریلا در جهنم، هنوز آتش آن سرزمین برایش شکل نگرفته بود. هوا گرمی ساکن و بی‌انتها داشت، شبیه بخار خفه‌ای که از اعماق وجود زمین بالا می‌آمد. زمین زنده بود، نفس می‌کشید، می‌لرزید و با هر نفسش، سنگ‌ها در زیر پای دختر یازده‌ساله‌ای که هنوز نامش گابریل بود، نرم می‌شدند. صدای گدازه‌ها از دور می‌آمد؛ مثل قلبی عظیم که زیر زمین می‌تپید. در آن مکان، هیچ چیز آشنا نبود. نه آسمانی، نه نور خورشیدی، نه بوی زندگی. فقط دودی که در تاریکی شناور بود و سایه‌ای که در میانش راه می‌رفت، سایه‌ای که بعدها برایش معنای همه چیز را تغییر می‌داد.

سالازار همیشه بی‌صدا ظاهر می‌شد، گویی خودِ تاریکی بود. در نخستین روزِ آموزش، فقط نگاهش کرد، بی‌هیچ کلمه‌ای. او با نگاهی، جهان را در گابریل فرو می‌ریخت؛ سنگینی سال‌ها دانش، گناه، قدرت، و خاموشی. آن نگاه، مثل جادو بود، اما نه از نوعی که در کتاب‌های هاگوارتز تدریس می‌کردند.

برخیز.

گابریل ایستاد. پاهایش در خاک داغ فرو می‌رفت، گویی زمین می‌خواست او را پس بگیرد. سالازار چوب‌دستی‌اش را بالا آورد. نوری سبز میان دودها پیچید، و قبل از آنکه گابریل بتواند حتی نفس بکشد، فریادی از اعماق وجودش برخاست. درد، بی‌پایان بود؛ نه از جسم، بلکه از عمق روحش. چشمانش را بست اما تصویر سالازار همچنان در ذهنش واضح بود، در همان فاصله‌ای که میان تسلیم و بیداری وجود داشت.وقتی طلسم تمام شد، زمین زیر پایش از اشک‌هایش بخار بلند می‌کرد. دست‌های کوچکش می‌لرزید و میان هر نفس، فقط صداهای نامفهومی از دهانش خارج می‌شد. با صدایی که بیشتر شبیه نجوا بود گفت:

- بدم میاد ازت ... چرا... چرا باید درد بکشم؟

سالازار نزدیک‌تر آمد، در حالی که چهره‌اش هنوز میان دود و سایه پنهان بود.

چون هنوز فکر می‌کنی درد واقعیه.

صدایش آرام بود، اما در آن آرامش نیرویی سنگین جاری بود، مثل وزن سال‌ها خردِ بی‌احساس.

وقتی درد داری، ازش نمی‌گذری، می‌پرسی چرا. وقتی می‌پرسی چرا، یعنی هنوز درگیر مفاهیمی هستی که به کار جادوگر بزرگ نمی‌آیند. درد، خشم، عشق، نفرت... همه ابزارند، نه قفس.

گابریل چشمان اشک‌آلودش را بالا گرفت. نمی‌فهمید. یا شاید می‌فهمید، اما نمی‌خواست بپذیرد. احساسش میان خشم و شوق و ترس و میل در نوسان بود. می‌خواست فریاد بزند، بخندد، بگرید اما هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد. فقط تماشایش کرد؛ مردی که با گام‌هایی آرام از کنارش گذشت، گویی درد او بخشی از طراحی دقیق آموزش بود.

اگر از من متنفری، نشان از ضعف است. چون نفرت، تو را کوچک می‌کند. اگر دوستم داری، باز هم ضعف است. چون عشق، تو را اسیر می‌کند. هیچ‌کدام را نپذیر. فقط خودت را بشناس، چون تنها حقیقت، در وجود خودت پنهان شده است.

طلسم بعدی در هوا پیچید. بدنش دوباره لرزید، اما این بار اشکش نریخت. درونش چیزی بیدار شده بود؛ مقاومت؟، نه، درکی خام و تازه از بی‌معنایی احساسات. دیگر دردی نداشت، فقط صدایی که در ذهنش تکرار می‌شد:

خودت باش!

ساعت‌ها گذشت یا شاید روزها، در جهنم زمان مفهومی نداشت. گابریل یاد گرفت که میان درد و بی‌دردی مرز بگذارد. یاد گرفت که فریاد نزند، حتی وقتی گوشت تنش از حرارت طلسم می‌سوخت. یاد گرفت نگاه کند، بی‌قضاوت، بی‌احساس، بی‌نام.در یکی از شب‌های بی‌پایان جهنم، میان رقص شعله‌های کبود، گابریلا بر زمین نشسته بود و به دستانش نگاه می‌کرد. نور آتش روی پوستش می‌لغزید، رگه‌های قرمز و طلایی زیر پوستش می‌تپیدند، و جادو مثل خون داغ در رگ‌هایش جریان داشت. درد در اندامش زنده بود، تیز و آشنا، اما این بار معنای دیگری داشت؛ هر سوزش، هر لرزش، هر خراش، نشانه‌ای بود از رشد. در عمق جانش چیزی می‌رویید. میان شعله‌ها، سکوتی تازه در او شکل می‌گرفت، سکوتی که وزن داشت، حضوری که از درون می‌درخشید و او را با خود یکی می‌کرد. جسمش می‌سوخت، اما روحش می‌تراشید؛ و در آن تراش، آرام آرام، گابریلا داشت به شکلی تازه از خود تبدیل می‌شد.

در ذهنش صدای سالازار پیچید:

احساساتی که به دیگران مربوط می‌شود تو را شکننده می‌کنند. وقتی از آنها بگذری، هرچیزی که بخواهی در دستانت خواهد بود.
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 آبان 1404 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاخره،از هاگوارتز در آمده‌ایم.و به هاگزمید می رفتیم توی مسیر هاگزمید برگ های زرد،نارنجی و قرمز ریخته بودند زیبا بود.

چو گفت:لونا،یک لحظه ویستا.
من ایستادم چو سریع به سمت بوته ای رفت.داد زدم:چو کجا می روی؟
اما چو صدای مرا نشنید،ناچار شدم دنبال چو برم.چو خیلی سریع می رفت و من گم اش کردم،ناگهان کسی از پشت ظاهر شد و دست اش را روی شانه من گذاشت.ترسیدم و ارام سرم را برگرداندم چو بود.گفتم:از دست تو چو،سکته زدم.
چو گفت:ببخشید لونا.
مشکلی نیست،حالا واسه چی آمده ایم اینجا؟
خب،دلیلش این است که من همیشه برای کلاس های معجون سازی مواد اولیه را از اینجا پیدا می کنم،و گفتم شاید بدرد تو هم بخوره.
ممنون چو،هی اون گیاه دیتنی است؟
آره.
عالی خیلی وقت است دنبال این گیاهم.
اینجا گیاه های پیدا می شه که مغازه معجون سازی و مواد اولیه جی.پی.پی ندارد.
باز هم ممنون چو.
خواهش می کنم،حالا بر گردیم به مسیر اصلی.
اولین باری بود که وارد هاگزمید می شوم،اسم اش کمی شکل هاگوارتز است.
خیلی بزرگ و زیبا بود،دلم می خواست کل روز را اینجا در حال خرید کردن بگذارنم،عالی بود.
مغازه های مختلف کنار هم منظم چیده شده بودند،مغازه معجون سازی و مواد اولیه جی.پی.پی،مغازه چوب دستی فروشی اولیواندر و.....
وارد میدان اصلی دهکده هاگزمید شدیم،درو تا دور میدان پر بود از مغازه های مختلف،میدان اصلی خیلی شلوغ و در این حال زیبا و رنگارنگ بود عاشق این دهکده شدم.
هی چو نظرت چیه بریم یک چند تا لباس بگریم؟
موافقم.
و به سمت لباس فروشی رفتیم انواع رادا های هر چهار گروه بود،ریونکلا،اسلیترین،گریفندور و هافلپاف.
این رادا ها که فرقی با ردای خودمان ندارند.
فروشنده گفت:نه این ردا ها فرق دارند.
چه فرقی؟
هر کدام از این ردا ها نوع خودشان را دارند برای مثال این یکی ضد اتش است و این یکی،کمی حالت دفاعی دارد.
واقا؟
واقا.
خب پس اگه می شه ردای ریونکلا با حالت دفاعی را لطف کنید.
باشه.
چند گالیون است؟
3 گالیون.
باشه ممنون.
و از مغازه خارج شدیم،خیلی گشنم بود برای همین به چو گفتم:نظرت چیه،بریم یک چیزی بخوریم؟
عالی است،مسافرخانه سه دسته جارو چطور است؟
تا حال اونجا نرفتم، ولی بد نمی شه اگر برویم.
باشه از این طرف.
خب، مسافرخانه سه دسته جارو با ان چیزی که فکر می کردم خیلی فرق داشت،خیلی قدیمی بود،مال صد ساله پیش بود همه جا با شمع روشن بود،و از روی سقف خاک می ریخت،با اینکه بزرگ بود،ولی خیلی چنگی به دل نمی زد،به چو گفتم:چو درست امده ایم.
چو به نشانه رضایت سرش را تکان داد،و گفت:اره درسته.
اما ،اینجا فقط نوشیدنی سرو می کنه من بیشتر گشنمه تا تشنه باشم.
اینجا نوشیدنی های کره ای درست می کنه،که انقدر خوشمزه و پر ملات است،که تا ساعت ها سیر می شوی.
باشه چو بهت اعتماد می کنم.
سلام دو تا نوشیدنی کره ای لطفاً.
باشه.
خب لونا تا اینجا،از هاگزمید خوشت امده؟
اره عالی است،فقط فکر نکنم از اینجا خوشم بیاد.
اما تا چو خواست حرف بزنه گارسون گفت:این هم سفارشتون.
فعلا بخور بعدا حرف می زنیم.
چو خیلی با لذت می خورد،اما من کمی شک داشتم،ولی خوردم.
عالی است.
چی فکر کردی؟
بعد از خوردن نوشیدنی در میدان،من دوباره تسترال ها را در میدان دیدم.
هی چو نگاه کن تسترال ها.
چی چی ها؟
اه،یادم رفته بود که شما ها نمی توانید انها را ببینید.
چرا انقدر عصبانی و ترسیده است؟
ارام ارام جلو رفتم.
هی دختر،دیوانه میوانه ای چیزی هستی؟
محل نگذاشتم و به کارم ادامه دادم.
هی،چیزی نیست،چیزی نیست،من دوستم کاری باهات ندارم،نگران نباش.
اما فایده ای نداشت اون ترسیده بود و هر لحظه اشفته تر می شد.دستم را جلو بردم.
ارام،ارام،نگران نباش خب من اینجام.
تسترال چشمان اش را بست و سرش را جلو اورد.
افرین،ممنون عزیزم.
ناگهان تسترال دست مرا کشید،و مرا روی کول خود انداخت.
عزیزم من را بزار پایین.
ناگهان تسترال،پرواز کرد و مرا به اسمان برد.
لونا؟!!!!؟؟

افرادی که لایک کردند

بازنده کسی است که در انتظار معجزه می ماند

تا کسی از راه برسد و آرزوهایش را برآورده سازد

باور کن همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشان هستند

خودت معجزه زندگی خودت باش

محدودیت های ذهنی ات را کنار بگذار

باورهای صحیح خود را تقویت کن

و به سوی موفقیت گام بردار
پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: پنجشنبه 3 مهر 1404 17:03
نمایش جزئیات
آفلاین
هدیه‌ی نفرین شده!


اون شب، شبِ عجیبی بود. البته اگه صحبت از آقای تال باشه، همه‌ی شب ها عجیبه. اما خب، این‌بار فقط صحبت از آقای تال نیست. این بار صحبت از یه جن خونگیه. و نه هر جن خونگی! جنی که برخلاف باقی جن ها، واسه خودش کسیه و همش به بلک ها نچسبیده. جنی که آزاده و در عین حال می‌خواد در بند باشه تا احساس آزادی بیشتری بکنه! بله، شاید در ظاهر طوری به نظر بیاد که انگار یه تخته‌ی مغزش کمه اما درواقع از هوش زیادشه که انقدر به جایگاهش افتخار می‌کنه. انقدری که در بند بودن رو، آزادی مطلق می‌بینه.

درسته، همه‌ی آدما که نباید رئیس و وزیر باشن... اما وقتی هم که وزیر و رئیس نیستن، باید قبطه بخورن و جایگاه پایینشون رو مخفی کنن. واسه همینه که وقتی یه جن خونگی از وزیر و رئیس نبودنش ناخشنود نیست و بلکه از اسارت خودش خوشش هم میاد، عجیب پنداشته میشه. و تا اینجا هم که حتما اینو فهمیدین؛ آقای تال از آدمای عجیب خوشش میاد! شاید طوری به نظر برسه که آقای تال آدمای به ظاهر عجیب رو دوست داره اما همینطوری که همه‌ی آدما نمی‌تونن رئیس و وزیر باشن، همه‌ی آدمای عجیب هم نباید حتما یه ویژگی ظاهری عجیب داشته باشن. دابی جزوِ استثناهایی بود که از عمق وجودش عجیب پنداشته می‌شد. و این شگفت انگیز بود! این دلیلی بود که آقای تال رو وادار می‌کرد که با دابی شرط ببنده... که فقط بتونه اونو توی سیرک خودش داشته باشه.

بله، مشخصا خیلی جذاب به نظر می‌رسه. اما مشکلی که به چشم آقای تال میومد، از چشم خیلی های دیگه پنهان مونده بود. اگه اون دابی رو به چالش می‌کشید و باهاش شرط می‌بست که اگر توی اون چالش ببره، دابی باید عضوی از سیرک عجایب بشه، اون وقت یعنی دابی رو به اجبار واردِ سیرکش کرده بود. توی مرام و معرفت آقای تال که از این حرفا نبود! زور؟ اجبار؟ اقای تال از صد فرسخی این کلمات هم رد نمی‌شه! چون می‌دونه که زور، فاجعه و ویرانی رو به همراه داره. و باز هم برای چندمین بار (البته توی پست های مختلف) باید بگم که شاید آقای تال فاجعه رو دوست داشته باشه، اما نه توی سیرک عجایبِ خودش!

و اینگونه بود که آقای تال ساعت ها به یه گوشه زل زده بود و فکر می‌کرد. اون دابی رو می‌خواست. اما نمی‌تونست بگه که ″مهم نیست چطور!″ چون مهم بود. خیلیم مهم بود. اون دلش می‌خواست دابی با اراده‌ی خودش به سیرک خدمت کنه. پس در نتیجه بعد از کلی فکر و تفکر، به این نتیجه رسید که باید دابی رو آزاد کنه. مگه اینطوری نیست که همه‌ی جن های خونگی از همون بدو تولد، متعلق به شخصی هستن؟ و مگه اینطوری نیست که اگه یه هدیه بگیرن، از دستِ اون فرد آزاد می‌شن؟ پس کار سختی نبود اگه آقای تال یه طلسم اجرا می‌کرد که نتیجه رو برعکس کنه. یعنی به جای اینکه دابی رو آزاد کنه، در بندِ آقای تال بکنه!

شاید با خودتون بگین این روش که زور و اجبار بیشتری نسبت به روش قبل داره! مگه آقای تال نبود که از زور و اجبار خوشش نمیومد؟ اما اشتباه نکنین خواننده های عزیز! درسته که در ظاهر این روش یه نوع زور و اجبار به نظر می‌رسه، اما درواقع دابی از در بند بودن خوشش میاد و اصلا بخاطر همینه که آقای تال هم دنبالشه. پس الآنم قرار نیست زوری پیش بیاد اگه یه ارباب پیدا کنه! و در نهایت چی میشه؟ دابی یکی از عجایبِ سیرک میشه.

آقای تال به محض اینکه این ایده‌ی ناب به ذهنش رسید، دست به کار شد. اول از همه باید به شکلِ اربابِ دابی تغییر چهره می‌داد تا می‌تونست به عنوانِ ارباب دابی، بهش هدیه بده. اما آقای تال که نمی‌دونست ارباب دابی کیه! این اولین مشکلی بود که باهاش مواجه شد... اما همونطوری که میگن آدم توی سختی ها و مشکلات بیشتر رشد می‌کنه، آقای تال هم با وجود مشکلات، پر و بال بیشتری به ایده‌ی خودش داد. و برای تحقق همین ایده بود که آقای تال شال و کلاه کرد و یه جعبه شیرینی هم خرید و به دیدن دابی رفت.

- دابی خیلی از جعبه شیرینی خوشحال شد ارباب تال. اما دابی نتونست قبولش کرد! دابی لیاقتش رو نداشت. دابی جن بد.
- ای بابا دابی. کی گفته این حرفا رو؟ معلومه که لیاقتش رو داری. تازه می‌دونستی اگه بیای توی سیرک من، می‌تونی هرروز از این شکلاتا بخوری و هرروز هم لیاقتشونو داری دابی؟
- دابی اینو نمی‌دونست! اما دابی نتونست بیاد توی سیرک.
- چرا؟ خیلی قشنگه اونجا، شهر فرنگه اونجا!
- دابی اونجا باید کار کنه؟ هی ظرف تلمبار کنه؟ رخت بشوره پهن کنه، رو سرش آوار کنه؟
- نه! حالا میای می‌بینی. چه جای نازنینی. برات غذا میارن، گل به سرت می‌کارن. از صبح تا شب بخوابی، باهات کاری ندارن.
- نه، دابی نیومد ارباب تال. دابی از صبح تا شب نتونست خوابید.
- آره می‌دونم! حالا شما نخواب خب. شما کار کن... اصلا بی‌خیال این حرفا.

دابی با شک و تردید به آقای تال نگاه می‌کرد. یه کاسه‌ای زیر نیم کاسه بود! دابی می‌تونست اینو به وضوح ببینه اما نمی‌تونست بفهمه که اون کاسه‌ی زیر نیم کاسه چیه.

- دابی نفهمید. ارباب تال چرا می‌خواست دابی رو ببینه؟
- می‌خواستم به یه چالش دعوتت کنم! نظرت راجع به شطرنج چیه؟ می‌تونیم باهم شطرنج بازی کنیم و سرش هم شرط ببندیم.
- چه شرطی؟
- خب... اگه من بردم، باید برای یک ماه توی سیرک عجایب کار کنی. اگه تو بردی، من یه هدیه بهت میدم.
- دابی هدیه می‌خواست چیکار؟
- مگه برای جن خونگی ها این هدیه نشانه‌ای از آزادی‌شون نیست؟ مثلا اگه از اربابشون هدیه بگیرن، آزاد میشن. البته درسته که من اربابت نیستم، اما همینطوری هدیه دادن هم بد نیست که.

بله، این بود نقشه‌ی آقای تال! فقط کافی بود از عمد ببازه و هدیه‌ای که روش طلسم زده رو به دابی بده. و بعدش دابی می‌شد جن خونگیِ آقای تال.

- اما دابی که شطرنج بلد نیست!
- کاری نداره که. بیا، بیا بشین تا هم بازی کنیم هم یادت بدم.

به محض اینکه هردوشون پشت میز شطرنج نشستن، آقای تال مهره های هردو طرف رو چید و از اونجایی که خودش مهره های سفید رو برداشته بود، بدترین حرکت ممکن رو زد. بعدشم به دابی یاد داد تا بهترین حرکت ممکن رو بره، و بعد بازم خودش بدترین حرکت رو زد! تا جایی که بازی بعد از فقط دو دقیقه و چند حرکت کوتاه، تموم شد. دابی برنده شد! نقشه‌ی بکرِ آقای تال اثر کرده بود.

- تبریک میگم دابی! برنده شدی!

دابی با اینکه هم از هیجان آقای تال و هم از سرعت بردش تعجب کرده بود، اما بازم طبق عادتش از روی صندلیش بلند شد و شروع کرد به کوبیدن سرش به دیوار.

- دابی بد!‌ دابی‌ ارباب تال رو شکست داد. دابی جن بد! دابی باید مرد!
- نه نه. ای بابا این کارا چیه. بیا فعلا هدیه‌ت رو بهت بدم.

و اونجا بود که باز هم آقای تال با همون اشتیاق سابق، یه پر از روی کلاهش چید و سمت دابی گرفت. پر به رنگ های مختلفی می‌درخشید. مشخص نبود که پرِ چه موجودیه، اصلا رنگهای روش طبیعیه یا نه! اون پر، دقیقا مثلِ خودِ آقای تال عجیب بود.

- اینو بزن به لباست. میشه هدیه‌ی من به تو.
- دابی واقعا لایقشه؟
- آره!‌ دابی‌ واقعا لایقشه.
- پس ارباب تال می‌تونه اینو به لباس دابی وصل کنه تا اون لیاقت بیشتر به چشم بیاد؟
- البته که می‌تونه.

آقای تال جلو رفت. لحظه‌ی حساسی بود، لحظه‌ی سرنوشت سازی بود!‌ فقط چند دقیقه مونده بود تا وقتی که اون پرِ طلسم شده به لباس دابی بچسبه و دابی برای همیشه اسیرِ آقای تال بشه... اما دقیقا در همون لحظه‌ی آخر بود که همه جا گرم شد. و به طور کاملا ناگهانی، شعله های آتش جلوی چشم های آقای تال سبز شد. دابی جیغ زد و عقب رفت، اما آقای تال عقب نرفت. بلکه ایستاد و سوختنِ پرِ نازنینِ طلسم شده‌ش رو تماشا کرد. بله، آقای تال انقدر هیجان داشت... انقدر مشتاق و خوشحال بود که انرژی جادوییش بیشتر از حد معمول توی دستاش جمع شده بودن. و این انرژی به پر هم منتقل شده بود و پر رو سوزونده بود! همه‌ی نقشه هاش نقش بر آب شد. اما آقای تال همچنان با لبخند به دابی زل زده بود... هرچند که دیگه چیزی نمی‌گفت و لبخندش هم بیشتر مثلِ ″خنده می‌زنم بر لب، کس نداند درد من!″ بود.

- عیب نداره ارباب تال... دابی ندونست که چرا این اتفاق افتاد، اما ارباب تال هنوزم پر های زیادی روی کلاهش داره.

و بعد دابی به سمت کلاهِ آقای تال که روی دستاش بود خم شد و یه پر دیگه ازش درآورد. اینبار دیگه از آقای تال نخواست که پر رو روی لباسش بذاره... بلکه خودش اونو به لباسش چسبوند و سریع فرار کرد. چون قیافه‌ی لبخندزنِ آقای تال کم کم داشت ترسناک می‌شد. خیلی ترسناک!

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1404 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- درک ثورن به اشد مجازات محکوم می‌گردد!

درک با خوشحالی کف زد. درواقع کف که نه، نزدیک ترین حرکتی که یک زاغی می‌توانست به کف زدن بکند را انجام داد. بال‌های پر کلاغی‌اش را با صدای تِپ تِپ تِپ به هم دیگر کوبید و از جا بلند شد. انگار دادگاه، مراسم اعطای جوایز بود و او برنده اسکار. دو دیوانه‌ساز سه متری اطرافش به زور بال‌هایش را نگه داشتند تا بالای سن نرود و از قاضی و هیئت منصفه تشکر جانانه‌ای نکند.

یکی از حضار که جسنپش (سرویس کرایه جارو مخصوص جادوگران) دیر رسیده بود، خودش را تِلِپی روی صندلی انداخت جو سنگین و نفس گیر دادگاه را برای لحظه‌ای به هم زد. سپس نفس‌نفس زنان رو به بغل دستی‌اش کرد.
- پیس، پیس، داداش. این یارو جرمش جارو سواری در حالت مستیه؟ چون انگار همین الانشم بالاست.
- نه بابا، برو بالاتر. از وزیر سحر و جادو پرسیده راز موفقیتشون چیه که کل خانواده و دوست و آشناهاش تونستن همه‌ی مقام و منصب های مهم وزارتخونه رو درو کنن.
- راست میگی به مرلین؟
- بعدش رسیدن فرزندان وزیر و بقیه دولت به درجه پروفسورا توی هاوایی رو تبریک گفته، چون سی سالی شده که برای تحصیل رفتن اونجا. بعد از رئیس بخش اجرای قوانین جادویی پرسیده چجوری انقدر تو ذهن‌خوانی استاد شده که تونسته حدود صد نفر مرگخوار رو از آدمای عادی تشخیص بده و بدون محاکمه بفرستتشون آزکابان یا حکم مرگشون رو صادر کنه.
- واقعا؟
- بعدشم از وزیر پرسیده پول‌هاش توی گرینگوتز جا نمی‌شده که بقیشو برده سوییس؟ اینجا بود که اوردنش دادگاه و گفتن این جاسوس مرگخواراست و اومده چهره دولت رو بدنام کنه.

دمنتور پس از صدور حکم خم شد تا آن را اجرا کند اما مشکل این بود که زاغی به جای دهان، نوک داشت. مشکل دیگر این بود که درک با لبخندی معنی‌دار و نگاهی عاشقانه و پر از احساس به او خیره شده و یک تای ابرو‌هایش را بالا برده بود.
- به به چه سعادتی نصیبم شده، خانومی.

دیوانه‌ساز لرزه‌ای به جانش افتاد و تقریبا عق زد. سپس بلافاصله با جیغی خودش را عقب کشید و سرش را به چپ و راست تکان داد. با دیدن این صحنه، دیوانه‌ساز دیگر هم معذبانه از درک فاصله گرفت.

- یه ماچه دیگه. چقدر شما حساسی، راست می‌گفتن که خوشگلا خیلی احساساتین. اشکالی نداره، اگه راحت نیستی ‌می‌ذاریمش برای بعدا عزیزم.

قاضی که در تمام این مدت با دهانی نیمه‌باز و چشمانی به درشتی نعلبکی، صحنه‌ رومانتیک را تماشا می‌کرد، با حیرت چکش نازنینش را چند بار روی میز کوبید.
- به جهنم اصلا! حکمش رو به حبس ابد تو آزکابان تغییر می‌دیم. ببرینش!
- یه دقیقه وایسین! آقا وایسین یه چیزی می‌خواستم بگم.

قاضی نیشخندی زد. می‌خواست ننه من غریبم بازی های مجرم وقتی می‌فهمد به آخر خط رسیده را ببیند. التماس کردن و زجه‌هایشان برای رحم و بخشش به گوشش هیپ‌هاپ بود، پس به دیوانه‌ساز‌ها اشاره کرد صبر کنند.

درک در آستانه‌‌ی درب ایستاد و با حالتی نمایشی نیم چرخی زد. بعد به وزیر نگاه کرد و چشمک زد.
- آخرش راز موفقیتتو به ما نگفتیا، شیطون بلا. پنهون کاری می‌کنی جیگر؟

قاضی خواست فریاد بزند اما از شدت فشار صدایش به شکل جیغ های نازکی بیرون آمد.
- ازینجا ببرینش! ببرین!

مجنون‌گرها با شدت او را به بیرون هل دادند و آخرین چیزی که که حضار در دادگاه شنیدند صدای درک بود که به دیوانه‌ساز‌ها می‌گفت‌:
- چه شیطون! خودت سر شوخی دستیو باز کردیا، ای کلک.

چند ماه بعد


سرزندانبان بدون در زدن جهید داخل دفتر مدیریت و با دو دستش به میز چنگ زد.
- آقا این وضع دیگه نمیشه!
- چه مرگته؟ چی شده؟
- موضوع این زندانی جدیدست! گند زده به کل اینجا! حتی یه دقیقه هم دست از چرت و پرت گفتن به بقیه بر نمی‌داره. از سلول درش آوردیم، انداختیمش تو قفس یاکریم، بازم دست برنداشت. تا الان مخ چهارتا از دیوانه‌سازا رو زده. کار دوتای دیگه رو کشونده به بخش اعصاب و روان سنت مانگو. هرچی بهش می‌گیم مجنون‌گر‌ها جنسیت ندارن، میگه فقط اخلاق براش مهمه.
- یه مدت دیگه اینجا آب‌خنک بخوره، حساب کار دستش میاد.
- فقط این نیست که! به هر کی از بغل قفسش رد میشه یه تیکه می‌ندازه. دیگه ما اینجا امنیت نداریم! تعداد دیوانه‌ساز‌ها رو زیاد کردیم، یه جوری لم داده انگار جلوی کولر گازی نشسته. تازه به خاطر تهویه‌ی خوب کلی هم ازمون تشکر کرد. بعدشم گفت باید چندتا دیوانه‌ساز بفرستیم اهواز و آبادان. اصلا اهواز و آبادان کجا هست؟

دست های مدیر زندان کمی مشت شد و صورتش به رنگ گوجه‌‌ تازه‌ای که وقت چیدنش رسیده بود درآمد. سرش را با ناباوری و حیرت تکان داد.
- امکان نداره. هیچکس در مقابل جادوی اونا مقاوم نیست.
- این یارو هست! هی میگه فضای زندانتون چقدر نوستالژیکه، آدم همش یاد خاطرات کودکیش می‌افته.
- شاید از افسردگی زده به سرش.
- نه قربان. انگار نه انگار دیوانه‌ساز کنارش هست. میگه « ولک، ما خاطرات بد و غم‌هام یه لحظه از جلو چشام کنار نمی‌ره که با حضور اینا بخواد بیاد. باهاشون جوک درست می‌کنم دور هم شاد شیم.»

مدیر کمی با خودش دودوتا چهارتا کرد. چنین بی‌نظمی‌ای قطعا برایش دردسر می‌شد. اگر حال و هوای افسرده‌ زندانش از بین می‌رفت دیگر سنگ روی سنگ بند نمی‌‌شد. بالاخره بعد از کمی کشتی گرفتن با وجدانش، با بی‌میلی تصمیمش را گرفت.
- ولش کنین بره.
- اما وزارت‌خونه چی قربان؟
- یه کلاغیه قاطی بقیه کلاغا. از کجا می‌خوان بفهمن؟ بهش بگین حبس ابدش تموم شده. به علاوه دیوانه‌سازا دارن استعفا می‌دن. نمیشه اینطوری ادامه داد. شرش کم.

و این گونه بود که درک را دو دیوانه‌ساز از پنجره به بیرون پرتاب کردند(خب زاغی بود و بال داشت. درضمن پله های آزکابان هم برای رفتن تا در ورودی خیلی زیاد بود.) و دست که نه، بال تکان دادنش برای خداحافظی را هم نادیده گرفتند و پنجره را محکم بستند و چهار قفل کردند.

برگرفته از کتاب «صد و یک راه برای خلاص شدن از زندان»، نوشتۀ درک ثورن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: یکشنبه 2 شهریور 1404 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
آشپزی با هلگا!



قضیه ازونجایی شروع می‌شه که گابریلا فقط برای خوردن یه بستنی یخی به آشپزخونه هاگوارتز اومده بود، اما از قضا هلگا دقیقا همون زمان تصمیم گرفته بود تا برای پخت و پز به همونجا بیاد. به جا اسپویل زود هنگام بریم بخونیم چی شد.

گابریلا روی یکی از میزهای مشابه گروه‌های چهارگانه هاگوارتز در سرسرای بزرگ، اما تو آشپزخونه نشسته بود و ملچ و مولوچ‌کنان بستنیشو می‌خورد و پاهاشو تو هوا تکون می‌داد. جنای خونگی هر از گاهی از تو دست و پا بودن گابریلا کمی شاکی می‌شن، ولی چون مهربون بودن چیزی نمی‌گن.

تا این که هلگا سر می‌رسه و توجهش به گابریلا جمع می‌شه.
- ببین کی قراره امروز تو آشپزی بهم کمک کنه!

گابریلا می‌دونست منظور هلگا خودشه، ولی ترجیح می‌ده خودشو به نفهمی بزنه. برای همین دستشو به سمت یکی از جنای خونگی دراز می‌کنه.
- اون یکی؟

هلگا با قدم‌هایی بلند خودشو به گابریلا می‌رسونه و درست جلوش وایمیسه.
- خیر. منظورم خودت بودی.
- ولی من الان دارم بستنی می‌خـ...
- دیگه نه!

همزمان با این دیالوگ، بستنی یخی گابریلا از تو دستش محو می‌شه و حتی تیکه‌ای که آخرین بار لیس زده بود و باید طعم خوشمزه‌ش رو زبونش می‌بود، ناگهان نیست می‌شه.
- هی! داشتم می‌خوردما!
- شاید وقتش رسیده خودت یاد بگیری یه دونه‌شو بسازی.

هلگا انتظار داشت گابریلا ذوق کنه و برق شادی تو چشماش ظاهر بشه. ولی این اتفاق رخ نمی‌ده. به جاش تعجب چهره‌شو پر می‌کنه.
- ولی چرا وقتی می‌تونم بیام اینجا و هر طعمی می‌خوام بردارم، یا از فروشگاه هر وقت می‌خوام برم، باید یاد بگیرم که خودم بسازم؟
- اوه گابریلا. نگو که دوست نداری بدونی چطور جادویی که از چوبدستیت خارج می‌شه می‌تونه طعم خاص خودشو به غذا بده؟

این‌بار توجه گابریلا جلب می‌شه. اون جادوهای زیادی از سالازار و جهنمیان یاد گرفته بود. ولی برای پخت و پز؟ تقریبا هیچ‌چیز نمی‌دونست.
- می‌تونم امتحان کنم.

هلگا لبخندی می‌زنه و به سمت جایی که مخصوص خودش برای آشپزی بود می‌ره. گابریلا هم از رو میز سُر می‌خوره و دنبالش حرکت می‌کنه. هلگا پیش‌بند زرد رنگی با نقش گورکن به تن می‌کنه و شروع به بلند فریاد زدن اسم مواد اولیه می‌کنه.
- گوجه... مرغ... سس سودا... چی کار داری می‌کنی گابریلا؟

در واقع گابریلا به جای گوجه، مرغ و سس سودا، مواد دیگه‌ای یعنی توت‌فرنگی، بلدرچین و سس گوجه‌فرنگی آورده بود.
- چیه؟ بذار مرزها رو در نوردیم و طعم‌های جدید خلق کنیم.

هلگا اول کمی مکث می‌کنه. ولی بعد انگار که خوشش اومده باشه، موادی که گابریلا آورده بود رو می‌گیره. چند تا چیز دیگه هم مخلوط می‌کنه و در نهایت، می‌رسه به جایی که گابریلا منتظرش بود.
- خوب نگاه کن دختر. این طلسم هیچ قانون خاصی برای نحوه‌ی حرکت دادن چوبدستی نداره. کافیه طلسم رو درست به زبون بیاری، بعدش دیگه این که چطور چوبدستیت رو حرکت می‌دی، از چه موادی استفاده کردی و چی تو ذهنت می‌گذره، طعم جدید و خاصی که می‌خوای رو تولید می‌کنه.

هلگا همزمان با گفتن این حرف، طلسم رو شمرده شمرده به زبون میاره تا گابریلا یادش بگیره و حرکات نرم و لطیفی که در نگاه گابریلا همچون آشپزهای حرفه‌ای که سرگرم خلق تزئین سرآشپز باشن، حرفه‌ای تکون می‌ده و اشعه‌ی نارنجی رنگی که هاله‌های سرخ‌رنگی داشت از چوبدستیش خارج می‌شه و به ساندویچی که هلگا تهیه کرده بود برخورد می‌کنه.

گابریلا با اشتیاق نگاهشو از ساندویچ به هلگا می‌دوزه و نگاهی که هلگا در پاسخ می‌ده، به گابریلا می‌فهمونه که می‌تونه ساندویچو برداره و بخوره. همین کارم می‌کنه، جز این که...

- هی! نگفتم همه‌شو بخوری که! می‌خواستم خودمم تست کنم.

گابریلا بدون ذره‌ای شرمندگی، ساندویچی که به سرعت یه لقمه‌ی چپ کرده بودو قورت می‌ده و شروع به لیس زدن انگشتاش می‌ده.
- وای خاله هلگا عالی بود، هیچ‌وقت همچین طعمی رو نچشیده بودم! حالا باید بستنی خاص خودمو بسازم!

گابریلا اینو می‌گه و با ذوق و شوق می‌ره به مواد اولیه نگاه می‌کنه. باید با احتیاط انتخاب می‌کرد تا بتونه بستنی خاص خودشو بسازه.

هلگا با دیدن گابریلا که واقعا به آشپزی علاقه نشون داده بود و حالا خودش سرگرم ساخت خوراکی خودش بود، با خودش فکر می‌کنه شاید بتونه از این طریق گابریلا رو دستیار آشپزی خودش کنه. البته که حرف گوش‌کن نبودن گابریلا مشکل بزرگی بود، ولی هلگا عادت داشت که مشکل‌ها رو به چشم فرصت ببینه. فرصتی که با مواد جدیدی که گابریلا بهش می‌ده، مرزهای آشپزی خودش رو بیش از پیش جا به جا کنه.

ولی خب خاله هلگا کور خونده!

گابریلا خیلی هم حوصله‌ش زیاد نیست که هر روز رو به یک کار تکراری مشغول شه. اما مطمئنا از هر از گاهی آشپزی کردن با هلگا استقبال می‌کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1404 12:51
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی کلاه روی سرم گذاشته شد، سکوت سنگینی افتاد.اول گفت:
-شجاعی… درست مثل پدرت!

همون لحظه یاد همه‌ی داستان‌هایی افتادم که درباره شجاعت پدرم شنیده بودم. اما ذهنم کمی بی‌قرار بود.
کلاه ادامه داد:
–اما تو فقط شجاع نیستی. قبل از هر کاری، بارها فکر می‌کنی. دنبال جواب‌هایی که دیگران نمی‌بینن هستی...

یه کمی مکث کرد، انگار بین دو انتخاب بزرگ تردید داشت:
–گریفندور، جایی که شجاعتت رو پرورش میده، یا ریونکلاو که هوش و ذکاوتت رو نمایان میکنه؟

این‌جا بود که درونم شروع به نجوا کرد. گریفندور برایم مثل خانواده بود؛ جایی که شجاعت و دوستی معنی می‌گرفت. اما همیشه یک حس دیگر هم بود، من هیچوقت بدون فکر کردن وارد ان میدان نمیشدم!همیشه باید فهمید چه چیزی در حال رخ دادن است، نه اینکه بی درنگ فقط مبارزه کنی.
کلاه دوباره حرف زد، این بار با لحنی آرام و مطمئن:
–تو جسور هستی، اما نه بی‌پروا. ذهنی کنجکاو داری که دنبال کشف رازهاست.تو قبل از حرکت، فکر می‌کنی. همیشه.و این باعث می‌شه ریونکلاو بهترین خونه برای تو باشه.

کلاه مکث کرد و بعد با صدایی بلند گفت:
-ریووونکلااااو!

وقتی روی میز ریونکلاو مینشستم، حس کردم جایی پیدا کردم که روح و ذهنم در کنار هم آرام می‌گیرن.
گریفندور خونمه، ولی ریونکلاو انتخاب ذهن و قلب منه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven

پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 تیر 1404 01:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بوی نم باران و خاک، سرمایی ملایم. همه چیز مانند یک روز پاییزی طبیعیست جز... ویرانی‌هایی که من مقصرشان بودم. خانه‌هایی که به طرز فجیعی خرد شده بود. مرگ‌هایی که به‌دست من رخ داده بود. بیشتر از هوا، خاک در آسمان بود و چشم چشم را نمی دید. نیمی از خیابان در خود بلعید شده بود! در میان مردمی که به دور ویرانی‌ها جمع شده بودند ایستاده‌ام و به پچ‌پچ‌هایشان گوش می‌دهم:
ـ زلزله‌ست...
ـ نه انفجار بود! یهو همه‌جا ترکید‌...
ـ من یه چیز سیاه دیدم... مثل روح بود!

----------------


پیش‌تر


تنها در میان مردم، هیچ کس حتی نگاهم نمی‌کرد. با این بی‌توجهی‌ها آشنا بودم، تمام عمرم همین‌گونه بود. هیچ‌کس قرار نیست به پسری که در اعماق تاریکی زجر می‌کشد توجه کند؛ مانند کسی که رها شده تا بمیرد. تنها، فقط خودم و شیطانی که هستم! شیطانی که گاه خودم را هم می‌ترساند... هوا آرام به‌سوی تاریکی می‌رفت و نم‌نم باران آهسته کاهش می‌یافت. مردمی بی‌خیال از کنارم عبور می‌کردند، مردمی که چند دقیقه بعد از کنار اجسادشان عبور خواهم کرد...

مانند جسدی زنده در پیاده‌رو قدم می‌زدم و برگه‌هایی که بر علیه جادوگران و ساحرگان شعار می‌داد را در دست داشتم. باید آنها را به مردم می‌دادم ولی علاقه‌ای به این کار نداشتم، هیچ‌وقت هم نداشتم. هیچ‌گاه به آن زندانی که درش زندگی می‌کردم حس تعلق نداشتم، ولی دیر فهمیدم دلیلش چیست. وقتی که جادوی در خونم به هیولایی تبدیل شده بود... هیولایی وحشی و غیرقابل کنترل.

طعنه مردی مرا از تفکراتم بیرون کشید. برگه‌ها به سوی زمین نیمه‌خیس پیاده‌رو پرواز کردند و پخش و پلا شدند. مرد بدون عذرخواهی با لحنی عصبی گفت:
ـ هی! کوری!؟

چشمش که به برگه‌ها خورد پوزخند زند.
ـ نه، مثل اینکه دیوونه‌ای!

رفت. آری دیوانه‌ام. انتظار داشتن از این مردم خودش نوعی دیوانگی محسوب می‌شود. نمی‌دانم با خود چه فکر می‌کردم که خم شدم تا آن چرندیات را جمع کنم! همچنان کسی توجه نمی‌کرد، نباید هم بکند، همه فکر می‌کنند با نگاه کردن به چشمانم شروع می‌کنم به گفتن خزعبلاتی در مورد جادوگرا‌ن و ساحرگانی که می‌خواهند دنیا را تسخیر کنند، بی‌آنکه بدانند من هم یکی از آنانم!

چند نفر با رد شدن از برگه‌ها دلم را خنک کردند. زنی میان‌سال پس از خواندن تیتر برگه‌ها نگاهی سرشار از تأسف به من انداخت و راهش را کج کرد. شنیدم زیر لب گفت:
ـ مردم خل و چل شدن!

زیاد از این حرف‌ها و طعنه‌ها می‌شنیدم اما نمی‌دانم چرا آن جمله اینقدر مرا برانگیخت. تا زمانی که آخرین برگه را جمع کردم همین حرف‌ها را شنیدم. خشمی در وجودم غرید که از من بعید بود، منتظر انتقام. ویرانی اجتناب ناپذیر بود... می‌دانستم ولی نمی‌توانستم کاری کنم. هیولایی کنترل تمام افکارم را در دست داشت. چرا؟ چه باعث شده بود برای حرف یک نفر، چندین نفر قربانی شوند؟

به‌یاد می‌آورم که... دنیا به دور سرم می‌چرخید... همه چیز تاریک شد... صدای جیغ... طعم خاک را در دهانم احساس می‌کردم... صدای انفجار... چرا... چرا از اینکار لذت می‌بردم؟ وقتی کنترل نهانه را هم به دست گرفتم به این قتل عام پایان ندادم... چرا...

------------

حال


نگاهی به مردم می‌کنم، این بار تلاششان برای هم کلام نشدن با من بیشتر است، چون فکر می‌کنند قرار است موضوع را به جادوگران و ساحرگان ربط بدهم! ترجیح می‌دهم قبل از اینکه دوباره تبدیل به هیولایی سیاه شوم از جمعیت فاصله بگیرم؛ باید بروم. برگه‌ها را به سمتی پرت می‌کنم و خودم از سمت دیگر می‌دوم، به امید آنکه فراموش کنم از آن ویرانی شادمانم... اما مگر می‌شد؟
ویرایش شده توسط کریدنس بربون در 1404/4/31 2:01:00

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.