جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

43 کاربر(ها) آنلاین هستند (31 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
43 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آبان 1404 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
به مناسبت تولد گابریلا پرنتیس


پست اول


در نخستین روزهای اقامت گابریلا در جهنم، هنوز آتش آن سرزمین برایش شکل نگرفته بود. هوا گرمی ساکن و بی‌انتها داشت، شبیه بخار خفه‌ای که از اعماق وجود زمین بالا می‌آمد. زمین زنده بود، نفس می‌کشید، می‌لرزید و با هر نفسش، سنگ‌ها در زیر پای دختر یازده‌ساله‌ای که هنوز نامش گابریل بود، نرم می‌شدند. صدای گدازه‌ها از دور می‌آمد؛ مثل قلبی عظیم که زیر زمین می‌تپید. در آن مکان، هیچ چیز آشنا نبود. نه آسمانی، نه نور خورشیدی، نه بوی زندگی. فقط دودی که در تاریکی شناور بود و سایه‌ای که در میانش راه می‌رفت، سایه‌ای که بعدها برایش معنای همه چیز را تغییر می‌داد.

سالازار همیشه بی‌صدا ظاهر می‌شد، گویی خودِ تاریکی بود. در نخستین روزِ آموزش، فقط نگاهش کرد، بی‌هیچ کلمه‌ای. او با نگاهی، جهان را در گابریل فرو می‌ریخت؛ سنگینی سال‌ها دانش، گناه، قدرت، و خاموشی. آن نگاه، مثل جادو بود، اما نه از نوعی که در کتاب‌های هاگوارتز تدریس می‌کردند.

برخیز.

گابریل ایستاد. پاهایش در خاک داغ فرو می‌رفت، گویی زمین می‌خواست او را پس بگیرد. سالازار چوب‌دستی‌اش را بالا آورد. نوری سبز میان دودها پیچید، و قبل از آنکه گابریل بتواند حتی نفس بکشد، فریادی از اعماق وجودش برخاست. درد، بی‌پایان بود؛ نه از جسم، بلکه از عمق روحش. چشمانش را بست اما تصویر سالازار همچنان در ذهنش واضح بود، در همان فاصله‌ای که میان تسلیم و بیداری وجود داشت.وقتی طلسم تمام شد، زمین زیر پایش از اشک‌هایش بخار بلند می‌کرد. دست‌های کوچکش می‌لرزید و میان هر نفس، فقط صداهای نامفهومی از دهانش خارج می‌شد. با صدایی که بیشتر شبیه نجوا بود گفت:

- بدم میاد ازت ... چرا... چرا باید درد بکشم؟

سالازار نزدیک‌تر آمد، در حالی که چهره‌اش هنوز میان دود و سایه پنهان بود.

چون هنوز فکر می‌کنی درد واقعیه.

صدایش آرام بود، اما در آن آرامش نیرویی سنگین جاری بود، مثل وزن سال‌ها خردِ بی‌احساس.

وقتی درد داری، ازش نمی‌گذری، می‌پرسی چرا. وقتی می‌پرسی چرا، یعنی هنوز درگیر مفاهیمی هستی که به کار جادوگر بزرگ نمی‌آیند. درد، خشم، عشق، نفرت... همه ابزارند، نه قفس.

گابریل چشمان اشک‌آلودش را بالا گرفت. نمی‌فهمید. یا شاید می‌فهمید، اما نمی‌خواست بپذیرد. احساسش میان خشم و شوق و ترس و میل در نوسان بود. می‌خواست فریاد بزند، بخندد، بگرید اما هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد. فقط تماشایش کرد؛ مردی که با گام‌هایی آرام از کنارش گذشت، گویی درد او بخشی از طراحی دقیق آموزش بود.

اگر از من متنفری، نشان از ضعف است. چون نفرت، تو را کوچک می‌کند. اگر دوستم داری، باز هم ضعف است. چون عشق، تو را اسیر می‌کند. هیچ‌کدام را نپذیر. فقط خودت را بشناس، چون تنها حقیقت، در وجود خودت پنهان شده است.

طلسم بعدی در هوا پیچید. بدنش دوباره لرزید، اما این بار اشکش نریخت. درونش چیزی بیدار شده بود؛ مقاومت؟، نه، درکی خام و تازه از بی‌معنایی احساسات. دیگر دردی نداشت، فقط صدایی که در ذهنش تکرار می‌شد:

خودت باش!

ساعت‌ها گذشت یا شاید روزها، در جهنم زمان مفهومی نداشت. گابریل یاد گرفت که میان درد و بی‌دردی مرز بگذارد. یاد گرفت که فریاد نزند، حتی وقتی گوشت تنش از حرارت طلسم می‌سوخت. یاد گرفت نگاه کند، بی‌قضاوت، بی‌احساس، بی‌نام.در یکی از شب‌های بی‌پایان جهنم، میان رقص شعله‌های کبود، گابریلا بر زمین نشسته بود و به دستانش نگاه می‌کرد. نور آتش روی پوستش می‌لغزید، رگه‌های قرمز و طلایی زیر پوستش می‌تپیدند، و جادو مثل خون داغ در رگ‌هایش جریان داشت. درد در اندامش زنده بود، تیز و آشنا، اما این بار معنای دیگری داشت؛ هر سوزش، هر لرزش، هر خراش، نشانه‌ای بود از رشد. در عمق جانش چیزی می‌رویید. میان شعله‌ها، سکوتی تازه در او شکل می‌گرفت، سکوتی که وزن داشت، حضوری که از درون می‌درخشید و او را با خود یکی می‌کرد. جسمش می‌سوخت، اما روحش می‌تراشید؛ و در آن تراش، آرام آرام، گابریلا داشت به شکلی تازه از خود تبدیل می‌شد.

در ذهنش صدای سالازار پیچید:

احساساتی که به دیگران مربوط می‌شود تو را شکننده می‌کنند. وقتی از آنها بگذری، هرچیزی که بخواهی در دستانت خواهد بود.
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 آبان 1404 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاخره،از هاگوارتز در آمده‌ایم.و به هاگزمید می رفتیم توی مسیر هاگزمید برگ های زرد،نارنجی و قرمز ریخته بودند زیبا بود.

چو گفت:لونا،یک لحظه ویستا.
من ایستادم چو سریع به سمت بوته ای رفت.داد زدم:چو کجا می روی؟
اما چو صدای مرا نشنید،ناچار شدم دنبال چو برم.چو خیلی سریع می رفت و من گم اش کردم،ناگهان کسی از پشت ظاهر شد و دست اش را روی شانه من گذاشت.ترسیدم و ارام سرم را برگرداندم چو بود.گفتم:از دست تو چو،سکته زدم.
چو گفت:ببخشید لونا.
مشکلی نیست،حالا واسه چی آمده ایم اینجا؟
خب،دلیلش این است که من همیشه برای کلاس های معجون سازی مواد اولیه را از اینجا پیدا می کنم،و گفتم شاید بدرد تو هم بخوره.
ممنون چو،هی اون گیاه دیتنی است؟
آره.
عالی خیلی وقت است دنبال این گیاهم.
اینجا گیاه های پیدا می شه که مغازه معجون سازی و مواد اولیه جی.پی.پی ندارد.
باز هم ممنون چو.
خواهش می کنم،حالا بر گردیم به مسیر اصلی.
اولین باری بود که وارد هاگزمید می شوم،اسم اش کمی شکل هاگوارتز است.
خیلی بزرگ و زیبا بود،دلم می خواست کل روز را اینجا در حال خرید کردن بگذارنم،عالی بود.
مغازه های مختلف کنار هم منظم چیده شده بودند،مغازه معجون سازی و مواد اولیه جی.پی.پی،مغازه چوب دستی فروشی اولیواندر و.....
وارد میدان اصلی دهکده هاگزمید شدیم،درو تا دور میدان پر بود از مغازه های مختلف،میدان اصلی خیلی شلوغ و در این حال زیبا و رنگارنگ بود عاشق این دهکده شدم.
هی چو نظرت چیه بریم یک چند تا لباس بگریم؟
موافقم.
و به سمت لباس فروشی رفتیم انواع رادا های هر چهار گروه بود،ریونکلا،اسلیترین،گریفندور و هافلپاف.
این رادا ها که فرقی با ردای خودمان ندارند.
فروشنده گفت:نه این ردا ها فرق دارند.
چه فرقی؟
هر کدام از این ردا ها نوع خودشان را دارند برای مثال این یکی ضد اتش است و این یکی،کمی حالت دفاعی دارد.
واقا؟
واقا.
خب پس اگه می شه ردای ریونکلا با حالت دفاعی را لطف کنید.
باشه.
چند گالیون است؟
3 گالیون.
باشه ممنون.
و از مغازه خارج شدیم،خیلی گشنم بود برای همین به چو گفتم:نظرت چیه،بریم یک چیزی بخوریم؟
عالی است،مسافرخانه سه دسته جارو چطور است؟
تا حال اونجا نرفتم، ولی بد نمی شه اگر برویم.
باشه از این طرف.
خب، مسافرخانه سه دسته جارو با ان چیزی که فکر می کردم خیلی فرق داشت،خیلی قدیمی بود،مال صد ساله پیش بود همه جا با شمع روشن بود،و از روی سقف خاک می ریخت،با اینکه بزرگ بود،ولی خیلی چنگی به دل نمی زد،به چو گفتم:چو درست امده ایم.
چو به نشانه رضایت سرش را تکان داد،و گفت:اره درسته.
اما ،اینجا فقط نوشیدنی سرو می کنه من بیشتر گشنمه تا تشنه باشم.
اینجا نوشیدنی های کره ای درست می کنه،که انقدر خوشمزه و پر ملات است،که تا ساعت ها سیر می شوی.
باشه چو بهت اعتماد می کنم.
سلام دو تا نوشیدنی کره ای لطفاً.
باشه.
خب لونا تا اینجا،از هاگزمید خوشت امده؟
اره عالی است،فقط فکر نکنم از اینجا خوشم بیاد.
اما تا چو خواست حرف بزنه گارسون گفت:این هم سفارشتون.
فعلا بخور بعدا حرف می زنیم.
چو خیلی با لذت می خورد،اما من کمی شک داشتم،ولی خوردم.
عالی است.
چی فکر کردی؟
بعد از خوردن نوشیدنی در میدان،من دوباره تسترال ها را در میدان دیدم.
هی چو نگاه کن تسترال ها.
چی چی ها؟
اه،یادم رفته بود که شما ها نمی توانید انها را ببینید.
چرا انقدر عصبانی و ترسیده است؟
ارام ارام جلو رفتم.
هی دختر،دیوانه میوانه ای چیزی هستی؟
محل نگذاشتم و به کارم ادامه دادم.
هی،چیزی نیست،چیزی نیست،من دوستم کاری باهات ندارم،نگران نباش.
اما فایده ای نداشت اون ترسیده بود و هر لحظه اشفته تر می شد.دستم را جلو بردم.
ارام،ارام،نگران نباش خب من اینجام.
تسترال چشمان اش را بست و سرش را جلو اورد.
افرین،ممنون عزیزم.
ناگهان تسترال دست مرا کشید،و مرا روی کول خود انداخت.
عزیزم من را بزار پایین.
ناگهان تسترال،پرواز کرد و مرا به اسمان برد.
لونا؟!!!!؟؟

افرادی که لایک کردند

بازنده کسی است که در انتظار معجزه می ماند

تا کسی از راه برسد و آرزوهایش را برآورده سازد

باور کن همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشان هستند

خودت معجزه زندگی خودت باش

محدودیت های ذهنی ات را کنار بگذار

باورهای صحیح خود را تقویت کن

و به سوی موفقیت گام بردار
پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: پنجشنبه 3 مهر 1404 17:03
نمایش جزئیات
آفلاین
هدیه‌ی نفرین شده!


اون شب، شبِ عجیبی بود. البته اگه صحبت از آقای تال باشه، همه‌ی شب ها عجیبه. اما خب، این‌بار فقط صحبت از آقای تال نیست. این بار صحبت از یه جن خونگیه. و نه هر جن خونگی! جنی که برخلاف باقی جن ها، واسه خودش کسیه و همش به بلک ها نچسبیده. جنی که آزاده و در عین حال می‌خواد در بند باشه تا احساس آزادی بیشتری بکنه! بله، شاید در ظاهر طوری به نظر بیاد که انگار یه تخته‌ی مغزش کمه اما درواقع از هوش زیادشه که انقدر به جایگاهش افتخار می‌کنه. انقدری که در بند بودن رو، آزادی مطلق می‌بینه.

درسته، همه‌ی آدما که نباید رئیس و وزیر باشن... اما وقتی هم که وزیر و رئیس نیستن، باید قبطه بخورن و جایگاه پایینشون رو مخفی کنن. واسه همینه که وقتی یه جن خونگی از وزیر و رئیس نبودنش ناخشنود نیست و بلکه از اسارت خودش خوشش هم میاد، عجیب پنداشته میشه. و تا اینجا هم که حتما اینو فهمیدین؛ آقای تال از آدمای عجیب خوشش میاد! شاید طوری به نظر برسه که آقای تال آدمای به ظاهر عجیب رو دوست داره اما همینطوری که همه‌ی آدما نمی‌تونن رئیس و وزیر باشن، همه‌ی آدمای عجیب هم نباید حتما یه ویژگی ظاهری عجیب داشته باشن. دابی جزوِ استثناهایی بود که از عمق وجودش عجیب پنداشته می‌شد. و این شگفت انگیز بود! این دلیلی بود که آقای تال رو وادار می‌کرد که با دابی شرط ببنده... که فقط بتونه اونو توی سیرک خودش داشته باشه.

بله، مشخصا خیلی جذاب به نظر می‌رسه. اما مشکلی که به چشم آقای تال میومد، از چشم خیلی های دیگه پنهان مونده بود. اگه اون دابی رو به چالش می‌کشید و باهاش شرط می‌بست که اگر توی اون چالش ببره، دابی باید عضوی از سیرک عجایب بشه، اون وقت یعنی دابی رو به اجبار واردِ سیرکش کرده بود. توی مرام و معرفت آقای تال که از این حرفا نبود! زور؟ اجبار؟ اقای تال از صد فرسخی این کلمات هم رد نمی‌شه! چون می‌دونه که زور، فاجعه و ویرانی رو به همراه داره. و باز هم برای چندمین بار (البته توی پست های مختلف) باید بگم که شاید آقای تال فاجعه رو دوست داشته باشه، اما نه توی سیرک عجایبِ خودش!

و اینگونه بود که آقای تال ساعت ها به یه گوشه زل زده بود و فکر می‌کرد. اون دابی رو می‌خواست. اما نمی‌تونست بگه که ″مهم نیست چطور!″ چون مهم بود. خیلیم مهم بود. اون دلش می‌خواست دابی با اراده‌ی خودش به سیرک خدمت کنه. پس در نتیجه بعد از کلی فکر و تفکر، به این نتیجه رسید که باید دابی رو آزاد کنه. مگه اینطوری نیست که همه‌ی جن های خونگی از همون بدو تولد، متعلق به شخصی هستن؟ و مگه اینطوری نیست که اگه یه هدیه بگیرن، از دستِ اون فرد آزاد می‌شن؟ پس کار سختی نبود اگه آقای تال یه طلسم اجرا می‌کرد که نتیجه رو برعکس کنه. یعنی به جای اینکه دابی رو آزاد کنه، در بندِ آقای تال بکنه!

شاید با خودتون بگین این روش که زور و اجبار بیشتری نسبت به روش قبل داره! مگه آقای تال نبود که از زور و اجبار خوشش نمیومد؟ اما اشتباه نکنین خواننده های عزیز! درسته که در ظاهر این روش یه نوع زور و اجبار به نظر می‌رسه، اما درواقع دابی از در بند بودن خوشش میاد و اصلا بخاطر همینه که آقای تال هم دنبالشه. پس الآنم قرار نیست زوری پیش بیاد اگه یه ارباب پیدا کنه! و در نهایت چی میشه؟ دابی یکی از عجایبِ سیرک میشه.

آقای تال به محض اینکه این ایده‌ی ناب به ذهنش رسید، دست به کار شد. اول از همه باید به شکلِ اربابِ دابی تغییر چهره می‌داد تا می‌تونست به عنوانِ ارباب دابی، بهش هدیه بده. اما آقای تال که نمی‌دونست ارباب دابی کیه! این اولین مشکلی بود که باهاش مواجه شد... اما همونطوری که میگن آدم توی سختی ها و مشکلات بیشتر رشد می‌کنه، آقای تال هم با وجود مشکلات، پر و بال بیشتری به ایده‌ی خودش داد. و برای تحقق همین ایده بود که آقای تال شال و کلاه کرد و یه جعبه شیرینی هم خرید و به دیدن دابی رفت.

- دابی خیلی از جعبه شیرینی خوشحال شد ارباب تال. اما دابی نتونست قبولش کرد! دابی لیاقتش رو نداشت. دابی جن بد.
- ای بابا دابی. کی گفته این حرفا رو؟ معلومه که لیاقتش رو داری. تازه می‌دونستی اگه بیای توی سیرک من، می‌تونی هرروز از این شکلاتا بخوری و هرروز هم لیاقتشونو داری دابی؟
- دابی اینو نمی‌دونست! اما دابی نتونست بیاد توی سیرک.
- چرا؟ خیلی قشنگه اونجا، شهر فرنگه اونجا!
- دابی اونجا باید کار کنه؟ هی ظرف تلمبار کنه؟ رخت بشوره پهن کنه، رو سرش آوار کنه؟
- نه! حالا میای می‌بینی. چه جای نازنینی. برات غذا میارن، گل به سرت می‌کارن. از صبح تا شب بخوابی، باهات کاری ندارن.
- نه، دابی نیومد ارباب تال. دابی از صبح تا شب نتونست خوابید.
- آره می‌دونم! حالا شما نخواب خب. شما کار کن... اصلا بی‌خیال این حرفا.

دابی با شک و تردید به آقای تال نگاه می‌کرد. یه کاسه‌ای زیر نیم کاسه بود! دابی می‌تونست اینو به وضوح ببینه اما نمی‌تونست بفهمه که اون کاسه‌ی زیر نیم کاسه چیه.

- دابی نفهمید. ارباب تال چرا می‌خواست دابی رو ببینه؟
- می‌خواستم به یه چالش دعوتت کنم! نظرت راجع به شطرنج چیه؟ می‌تونیم باهم شطرنج بازی کنیم و سرش هم شرط ببندیم.
- چه شرطی؟
- خب... اگه من بردم، باید برای یک ماه توی سیرک عجایب کار کنی. اگه تو بردی، من یه هدیه بهت میدم.
- دابی هدیه می‌خواست چیکار؟
- مگه برای جن خونگی ها این هدیه نشانه‌ای از آزادی‌شون نیست؟ مثلا اگه از اربابشون هدیه بگیرن، آزاد میشن. البته درسته که من اربابت نیستم، اما همینطوری هدیه دادن هم بد نیست که.

بله، این بود نقشه‌ی آقای تال! فقط کافی بود از عمد ببازه و هدیه‌ای که روش طلسم زده رو به دابی بده. و بعدش دابی می‌شد جن خونگیِ آقای تال.

- اما دابی که شطرنج بلد نیست!
- کاری نداره که. بیا، بیا بشین تا هم بازی کنیم هم یادت بدم.

به محض اینکه هردوشون پشت میز شطرنج نشستن، آقای تال مهره های هردو طرف رو چید و از اونجایی که خودش مهره های سفید رو برداشته بود، بدترین حرکت ممکن رو زد. بعدشم به دابی یاد داد تا بهترین حرکت ممکن رو بره، و بعد بازم خودش بدترین حرکت رو زد! تا جایی که بازی بعد از فقط دو دقیقه و چند حرکت کوتاه، تموم شد. دابی برنده شد! نقشه‌ی بکرِ آقای تال اثر کرده بود.

- تبریک میگم دابی! برنده شدی!

دابی با اینکه هم از هیجان آقای تال و هم از سرعت بردش تعجب کرده بود، اما بازم طبق عادتش از روی صندلیش بلند شد و شروع کرد به کوبیدن سرش به دیوار.

- دابی بد!‌ دابی‌ ارباب تال رو شکست داد. دابی جن بد! دابی باید مرد!
- نه نه. ای بابا این کارا چیه. بیا فعلا هدیه‌ت رو بهت بدم.

و اونجا بود که باز هم آقای تال با همون اشتیاق سابق، یه پر از روی کلاهش چید و سمت دابی گرفت. پر به رنگ های مختلفی می‌درخشید. مشخص نبود که پرِ چه موجودیه، اصلا رنگهای روش طبیعیه یا نه! اون پر، دقیقا مثلِ خودِ آقای تال عجیب بود.

- اینو بزن به لباست. میشه هدیه‌ی من به تو.
- دابی واقعا لایقشه؟
- آره!‌ دابی‌ واقعا لایقشه.
- پس ارباب تال می‌تونه اینو به لباس دابی وصل کنه تا اون لیاقت بیشتر به چشم بیاد؟
- البته که می‌تونه.

آقای تال جلو رفت. لحظه‌ی حساسی بود، لحظه‌ی سرنوشت سازی بود!‌ فقط چند دقیقه مونده بود تا وقتی که اون پرِ طلسم شده به لباس دابی بچسبه و دابی برای همیشه اسیرِ آقای تال بشه... اما دقیقا در همون لحظه‌ی آخر بود که همه جا گرم شد. و به طور کاملا ناگهانی، شعله های آتش جلوی چشم های آقای تال سبز شد. دابی جیغ زد و عقب رفت، اما آقای تال عقب نرفت. بلکه ایستاد و سوختنِ پرِ نازنینِ طلسم شده‌ش رو تماشا کرد. بله، آقای تال انقدر هیجان داشت... انقدر مشتاق و خوشحال بود که انرژی جادوییش بیشتر از حد معمول توی دستاش جمع شده بودن. و این انرژی به پر هم منتقل شده بود و پر رو سوزونده بود! همه‌ی نقشه هاش نقش بر آب شد. اما آقای تال همچنان با لبخند به دابی زل زده بود... هرچند که دیگه چیزی نمی‌گفت و لبخندش هم بیشتر مثلِ ″خنده می‌زنم بر لب، کس نداند درد من!″ بود.

- عیب نداره ارباب تال... دابی ندونست که چرا این اتفاق افتاد، اما ارباب تال هنوزم پر های زیادی روی کلاهش داره.

و بعد دابی به سمت کلاهِ آقای تال که روی دستاش بود خم شد و یه پر دیگه ازش درآورد. اینبار دیگه از آقای تال نخواست که پر رو روی لباسش بذاره... بلکه خودش اونو به لباسش چسبوند و سریع فرار کرد. چون قیافه‌ی لبخندزنِ آقای تال کم کم داشت ترسناک می‌شد. خیلی ترسناک!

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1404 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- درک ثورن به اشد مجازات محکوم می‌گردد!

درک با خوشحالی کف زد. درواقع کف که نه، نزدیک ترین حرکتی که یک زاغی می‌توانست به کف زدن بکند را انجام داد. بال‌های پر کلاغی‌اش را با صدای تِپ تِپ تِپ به هم دیگر کوبید و از جا بلند شد. انگار دادگاه، مراسم اعطای جوایز بود و او برنده اسکار. دو دیوانه‌ساز سه متری اطرافش به زور بال‌هایش را نگه داشتند تا بالای سن نرود و از قاضی و هیئت منصفه تشکر جانانه‌ای نکند.

یکی از حضار که جسنپش (سرویس کرایه جارو مخصوص جادوگران) دیر رسیده بود، خودش را تِلِپی روی صندلی انداخت جو سنگین و نفس گیر دادگاه را برای لحظه‌ای به هم زد. سپس نفس‌نفس زنان رو به بغل دستی‌اش کرد.
- پیس، پیس، داداش. این یارو جرمش جارو سواری در حالت مستیه؟ چون انگار همین الانشم بالاست.
- نه بابا، برو بالاتر. از وزیر سحر و جادو پرسیده راز موفقیتشون چیه که کل خانواده و دوست و آشناهاش تونستن همه‌ی مقام و منصب های مهم وزارتخونه رو درو کنن.
- راست میگی به مرلین؟
- بعدش رسیدن فرزندان وزیر و بقیه دولت به درجه پروفسورا توی هاوایی رو تبریک گفته، چون سی سالی شده که برای تحصیل رفتن اونجا. بعد از رئیس بخش اجرای قوانین جادویی پرسیده چجوری انقدر تو ذهن‌خوانی استاد شده که تونسته حدود صد نفر مرگخوار رو از آدمای عادی تشخیص بده و بدون محاکمه بفرستتشون آزکابان یا حکم مرگشون رو صادر کنه.
- واقعا؟
- بعدشم از وزیر پرسیده پول‌هاش توی گرینگوتز جا نمی‌شده که بقیشو برده سوییس؟ اینجا بود که اوردنش دادگاه و گفتن این جاسوس مرگخواراست و اومده چهره دولت رو بدنام کنه.

دمنتور پس از صدور حکم خم شد تا آن را اجرا کند اما مشکل این بود که زاغی به جای دهان، نوک داشت. مشکل دیگر این بود که درک با لبخندی معنی‌دار و نگاهی عاشقانه و پر از احساس به او خیره شده و یک تای ابرو‌هایش را بالا برده بود.
- به به چه سعادتی نصیبم شده، خانومی.

دیوانه‌ساز لرزه‌ای به جانش افتاد و تقریبا عق زد. سپس بلافاصله با جیغی خودش را عقب کشید و سرش را به چپ و راست تکان داد. با دیدن این صحنه، دیوانه‌ساز دیگر هم معذبانه از درک فاصله گرفت.

- یه ماچه دیگه. چقدر شما حساسی، راست می‌گفتن که خوشگلا خیلی احساساتین. اشکالی نداره، اگه راحت نیستی ‌می‌ذاریمش برای بعدا عزیزم.

قاضی که در تمام این مدت با دهانی نیمه‌باز و چشمانی به درشتی نعلبکی، صحنه‌ رومانتیک را تماشا می‌کرد، با حیرت چکش نازنینش را چند بار روی میز کوبید.
- به جهنم اصلا! حکمش رو به حبس ابد تو آزکابان تغییر می‌دیم. ببرینش!
- یه دقیقه وایسین! آقا وایسین یه چیزی می‌خواستم بگم.

قاضی نیشخندی زد. می‌خواست ننه من غریبم بازی های مجرم وقتی می‌فهمد به آخر خط رسیده را ببیند. التماس کردن و زجه‌هایشان برای رحم و بخشش به گوشش هیپ‌هاپ بود، پس به دیوانه‌ساز‌ها اشاره کرد صبر کنند.

درک در آستانه‌‌ی درب ایستاد و با حالتی نمایشی نیم چرخی زد. بعد به وزیر نگاه کرد و چشمک زد.
- آخرش راز موفقیتتو به ما نگفتیا، شیطون بلا. پنهون کاری می‌کنی جیگر؟

قاضی خواست فریاد بزند اما از شدت فشار صدایش به شکل جیغ های نازکی بیرون آمد.
- ازینجا ببرینش! ببرین!

مجنون‌گرها با شدت او را به بیرون هل دادند و آخرین چیزی که که حضار در دادگاه شنیدند صدای درک بود که به دیوانه‌ساز‌ها می‌گفت‌:
- چه شیطون! خودت سر شوخی دستیو باز کردیا، ای کلک.

چند ماه بعد


سرزندانبان بدون در زدن جهید داخل دفتر مدیریت و با دو دستش به میز چنگ زد.
- آقا این وضع دیگه نمیشه!
- چه مرگته؟ چی شده؟
- موضوع این زندانی جدیدست! گند زده به کل اینجا! حتی یه دقیقه هم دست از چرت و پرت گفتن به بقیه بر نمی‌داره. از سلول درش آوردیم، انداختیمش تو قفس یاکریم، بازم دست برنداشت. تا الان مخ چهارتا از دیوانه‌سازا رو زده. کار دوتای دیگه رو کشونده به بخش اعصاب و روان سنت مانگو. هرچی بهش می‌گیم مجنون‌گر‌ها جنسیت ندارن، میگه فقط اخلاق براش مهمه.
- یه مدت دیگه اینجا آب‌خنک بخوره، حساب کار دستش میاد.
- فقط این نیست که! به هر کی از بغل قفسش رد میشه یه تیکه می‌ندازه. دیگه ما اینجا امنیت نداریم! تعداد دیوانه‌ساز‌ها رو زیاد کردیم، یه جوری لم داده انگار جلوی کولر گازی نشسته. تازه به خاطر تهویه‌ی خوب کلی هم ازمون تشکر کرد. بعدشم گفت باید چندتا دیوانه‌ساز بفرستیم اهواز و آبادان. اصلا اهواز و آبادان کجا هست؟

دست های مدیر زندان کمی مشت شد و صورتش به رنگ گوجه‌‌ تازه‌ای که وقت چیدنش رسیده بود درآمد. سرش را با ناباوری و حیرت تکان داد.
- امکان نداره. هیچکس در مقابل جادوی اونا مقاوم نیست.
- این یارو هست! هی میگه فضای زندانتون چقدر نوستالژیکه، آدم همش یاد خاطرات کودکیش می‌افته.
- شاید از افسردگی زده به سرش.
- نه قربان. انگار نه انگار دیوانه‌ساز کنارش هست. میگه « ولک، ما خاطرات بد و غم‌هام یه لحظه از جلو چشام کنار نمی‌ره که با حضور اینا بخواد بیاد. باهاشون جوک درست می‌کنم دور هم شاد شیم.»

مدیر کمی با خودش دودوتا چهارتا کرد. چنین بی‌نظمی‌ای قطعا برایش دردسر می‌شد. اگر حال و هوای افسرده‌ زندانش از بین می‌رفت دیگر سنگ روی سنگ بند نمی‌‌شد. بالاخره بعد از کمی کشتی گرفتن با وجدانش، با بی‌میلی تصمیمش را گرفت.
- ولش کنین بره.
- اما وزارت‌خونه چی قربان؟
- یه کلاغیه قاطی بقیه کلاغا. از کجا می‌خوان بفهمن؟ بهش بگین حبس ابدش تموم شده. به علاوه دیوانه‌سازا دارن استعفا می‌دن. نمیشه اینطوری ادامه داد. شرش کم.

و این گونه بود که درک را دو دیوانه‌ساز از پنجره به بیرون پرتاب کردند(خب زاغی بود و بال داشت. درضمن پله های آزکابان هم برای رفتن تا در ورودی خیلی زیاد بود.) و دست که نه، بال تکان دادنش برای خداحافظی را هم نادیده گرفتند و پنجره را محکم بستند و چهار قفل کردند.

برگرفته از کتاب «صد و یک راه برای خلاص شدن از زندان»، نوشتۀ درک ثورن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: یکشنبه 2 شهریور 1404 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
آشپزی با هلگا!



قضیه ازونجایی شروع می‌شه که گابریلا فقط برای خوردن یه بستنی یخی به آشپزخونه هاگوارتز اومده بود، اما از قضا هلگا دقیقا همون زمان تصمیم گرفته بود تا برای پخت و پز به همونجا بیاد. به جا اسپویل زود هنگام بریم بخونیم چی شد.

گابریلا روی یکی از میزهای مشابه گروه‌های چهارگانه هاگوارتز در سرسرای بزرگ، اما تو آشپزخونه نشسته بود و ملچ و مولوچ‌کنان بستنیشو می‌خورد و پاهاشو تو هوا تکون می‌داد. جنای خونگی هر از گاهی از تو دست و پا بودن گابریلا کمی شاکی می‌شن، ولی چون مهربون بودن چیزی نمی‌گن.

تا این که هلگا سر می‌رسه و توجهش به گابریلا جمع می‌شه.
- ببین کی قراره امروز تو آشپزی بهم کمک کنه!

گابریلا می‌دونست منظور هلگا خودشه، ولی ترجیح می‌ده خودشو به نفهمی بزنه. برای همین دستشو به سمت یکی از جنای خونگی دراز می‌کنه.
- اون یکی؟

هلگا با قدم‌هایی بلند خودشو به گابریلا می‌رسونه و درست جلوش وایمیسه.
- خیر. منظورم خودت بودی.
- ولی من الان دارم بستنی می‌خـ...
- دیگه نه!

همزمان با این دیالوگ، بستنی یخی گابریلا از تو دستش محو می‌شه و حتی تیکه‌ای که آخرین بار لیس زده بود و باید طعم خوشمزه‌ش رو زبونش می‌بود، ناگهان نیست می‌شه.
- هی! داشتم می‌خوردما!
- شاید وقتش رسیده خودت یاد بگیری یه دونه‌شو بسازی.

هلگا انتظار داشت گابریلا ذوق کنه و برق شادی تو چشماش ظاهر بشه. ولی این اتفاق رخ نمی‌ده. به جاش تعجب چهره‌شو پر می‌کنه.
- ولی چرا وقتی می‌تونم بیام اینجا و هر طعمی می‌خوام بردارم، یا از فروشگاه هر وقت می‌خوام برم، باید یاد بگیرم که خودم بسازم؟
- اوه گابریلا. نگو که دوست نداری بدونی چطور جادویی که از چوبدستیت خارج می‌شه می‌تونه طعم خاص خودشو به غذا بده؟

این‌بار توجه گابریلا جلب می‌شه. اون جادوهای زیادی از سالازار و جهنمیان یاد گرفته بود. ولی برای پخت و پز؟ تقریبا هیچ‌چیز نمی‌دونست.
- می‌تونم امتحان کنم.

هلگا لبخندی می‌زنه و به سمت جایی که مخصوص خودش برای آشپزی بود می‌ره. گابریلا هم از رو میز سُر می‌خوره و دنبالش حرکت می‌کنه. هلگا پیش‌بند زرد رنگی با نقش گورکن به تن می‌کنه و شروع به بلند فریاد زدن اسم مواد اولیه می‌کنه.
- گوجه... مرغ... سس سودا... چی کار داری می‌کنی گابریلا؟

در واقع گابریلا به جای گوجه، مرغ و سس سودا، مواد دیگه‌ای یعنی توت‌فرنگی، بلدرچین و سس گوجه‌فرنگی آورده بود.
- چیه؟ بذار مرزها رو در نوردیم و طعم‌های جدید خلق کنیم.

هلگا اول کمی مکث می‌کنه. ولی بعد انگار که خوشش اومده باشه، موادی که گابریلا آورده بود رو می‌گیره. چند تا چیز دیگه هم مخلوط می‌کنه و در نهایت، می‌رسه به جایی که گابریلا منتظرش بود.
- خوب نگاه کن دختر. این طلسم هیچ قانون خاصی برای نحوه‌ی حرکت دادن چوبدستی نداره. کافیه طلسم رو درست به زبون بیاری، بعدش دیگه این که چطور چوبدستیت رو حرکت می‌دی، از چه موادی استفاده کردی و چی تو ذهنت می‌گذره، طعم جدید و خاصی که می‌خوای رو تولید می‌کنه.

هلگا همزمان با گفتن این حرف، طلسم رو شمرده شمرده به زبون میاره تا گابریلا یادش بگیره و حرکات نرم و لطیفی که در نگاه گابریلا همچون آشپزهای حرفه‌ای که سرگرم خلق تزئین سرآشپز باشن، حرفه‌ای تکون می‌ده و اشعه‌ی نارنجی رنگی که هاله‌های سرخ‌رنگی داشت از چوبدستیش خارج می‌شه و به ساندویچی که هلگا تهیه کرده بود برخورد می‌کنه.

گابریلا با اشتیاق نگاهشو از ساندویچ به هلگا می‌دوزه و نگاهی که هلگا در پاسخ می‌ده، به گابریلا می‌فهمونه که می‌تونه ساندویچو برداره و بخوره. همین کارم می‌کنه، جز این که...

- هی! نگفتم همه‌شو بخوری که! می‌خواستم خودمم تست کنم.

گابریلا بدون ذره‌ای شرمندگی، ساندویچی که به سرعت یه لقمه‌ی چپ کرده بودو قورت می‌ده و شروع به لیس زدن انگشتاش می‌ده.
- وای خاله هلگا عالی بود، هیچ‌وقت همچین طعمی رو نچشیده بودم! حالا باید بستنی خاص خودمو بسازم!

گابریلا اینو می‌گه و با ذوق و شوق می‌ره به مواد اولیه نگاه می‌کنه. باید با احتیاط انتخاب می‌کرد تا بتونه بستنی خاص خودشو بسازه.

هلگا با دیدن گابریلا که واقعا به آشپزی علاقه نشون داده بود و حالا خودش سرگرم ساخت خوراکی خودش بود، با خودش فکر می‌کنه شاید بتونه از این طریق گابریلا رو دستیار آشپزی خودش کنه. البته که حرف گوش‌کن نبودن گابریلا مشکل بزرگی بود، ولی هلگا عادت داشت که مشکل‌ها رو به چشم فرصت ببینه. فرصتی که با مواد جدیدی که گابریلا بهش می‌ده، مرزهای آشپزی خودش رو بیش از پیش جا به جا کنه.

ولی خب خاله هلگا کور خونده!

گابریلا خیلی هم حوصله‌ش زیاد نیست که هر روز رو به یک کار تکراری مشغول شه. اما مطمئنا از هر از گاهی آشپزی کردن با هلگا استقبال می‌کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1404 12:51
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی کلاه روی سرم گذاشته شد، سکوت سنگینی افتاد.اول گفت:
-شجاعی… درست مثل پدرت!

همون لحظه یاد همه‌ی داستان‌هایی افتادم که درباره شجاعت پدرم شنیده بودم. اما ذهنم کمی بی‌قرار بود.
کلاه ادامه داد:
–اما تو فقط شجاع نیستی. قبل از هر کاری، بارها فکر می‌کنی. دنبال جواب‌هایی که دیگران نمی‌بینن هستی...

یه کمی مکث کرد، انگار بین دو انتخاب بزرگ تردید داشت:
–گریفندور، جایی که شجاعتت رو پرورش میده، یا ریونکلاو که هوش و ذکاوتت رو نمایان میکنه؟

این‌جا بود که درونم شروع به نجوا کرد. گریفندور برایم مثل خانواده بود؛ جایی که شجاعت و دوستی معنی می‌گرفت. اما همیشه یک حس دیگر هم بود، من هیچوقت بدون فکر کردن وارد ان میدان نمیشدم!همیشه باید فهمید چه چیزی در حال رخ دادن است، نه اینکه بی درنگ فقط مبارزه کنی.
کلاه دوباره حرف زد، این بار با لحنی آرام و مطمئن:
–تو جسور هستی، اما نه بی‌پروا. ذهنی کنجکاو داری که دنبال کشف رازهاست.تو قبل از حرکت، فکر می‌کنی. همیشه.و این باعث می‌شه ریونکلاو بهترین خونه برای تو باشه.

کلاه مکث کرد و بعد با صدایی بلند گفت:
-ریووونکلااااو!

وقتی روی میز ریونکلاو مینشستم، حس کردم جایی پیدا کردم که روح و ذهنم در کنار هم آرام می‌گیرن.
گریفندور خونمه، ولی ریونکلاو انتخاب ذهن و قلب منه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven

پاسخ: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 تیر 1404 01:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بوی نم باران و خاک، سرمایی ملایم. همه چیز مانند یک روز پاییزی طبیعیست جز... ویرانی‌هایی که من مقصرشان بودم. خانه‌هایی که به طرز فجیعی خرد شده بود. مرگ‌هایی که به‌دست من رخ داده بود. بیشتر از هوا، خاک در آسمان بود و چشم چشم را نمی دید. نیمی از خیابان در خود بلعید شده بود! در میان مردمی که به دور ویرانی‌ها جمع شده بودند ایستاده‌ام و به پچ‌پچ‌هایشان گوش می‌دهم:
ـ زلزله‌ست...
ـ نه انفجار بود! یهو همه‌جا ترکید‌...
ـ من یه چیز سیاه دیدم... مثل روح بود!

----------------


پیش‌تر


تنها در میان مردم، هیچ کس حتی نگاهم نمی‌کرد. با این بی‌توجهی‌ها آشنا بودم، تمام عمرم همین‌گونه بود. هیچ‌کس قرار نیست به پسری که در اعماق تاریکی زجر می‌کشد توجه کند؛ مانند کسی که رها شده تا بمیرد. تنها، فقط خودم و شیطانی که هستم! شیطانی که گاه خودم را هم می‌ترساند... هوا آرام به‌سوی تاریکی می‌رفت و نم‌نم باران آهسته کاهش می‌یافت. مردمی بی‌خیال از کنارم عبور می‌کردند، مردمی که چند دقیقه بعد از کنار اجسادشان عبور خواهم کرد...

مانند جسدی زنده در پیاده‌رو قدم می‌زدم و برگه‌هایی که بر علیه جادوگران و ساحرگان شعار می‌داد را در دست داشتم. باید آنها را به مردم می‌دادم ولی علاقه‌ای به این کار نداشتم، هیچ‌وقت هم نداشتم. هیچ‌گاه به آن زندانی که درش زندگی می‌کردم حس تعلق نداشتم، ولی دیر فهمیدم دلیلش چیست. وقتی که جادوی در خونم به هیولایی تبدیل شده بود... هیولایی وحشی و غیرقابل کنترل.

طعنه مردی مرا از تفکراتم بیرون کشید. برگه‌ها به سوی زمین نیمه‌خیس پیاده‌رو پرواز کردند و پخش و پلا شدند. مرد بدون عذرخواهی با لحنی عصبی گفت:
ـ هی! کوری!؟

چشمش که به برگه‌ها خورد پوزخند زند.
ـ نه، مثل اینکه دیوونه‌ای!

رفت. آری دیوانه‌ام. انتظار داشتن از این مردم خودش نوعی دیوانگی محسوب می‌شود. نمی‌دانم با خود چه فکر می‌کردم که خم شدم تا آن چرندیات را جمع کنم! همچنان کسی توجه نمی‌کرد، نباید هم بکند، همه فکر می‌کنند با نگاه کردن به چشمانم شروع می‌کنم به گفتن خزعبلاتی در مورد جادوگرا‌ن و ساحرگانی که می‌خواهند دنیا را تسخیر کنند، بی‌آنکه بدانند من هم یکی از آنانم!

چند نفر با رد شدن از برگه‌ها دلم را خنک کردند. زنی میان‌سال پس از خواندن تیتر برگه‌ها نگاهی سرشار از تأسف به من انداخت و راهش را کج کرد. شنیدم زیر لب گفت:
ـ مردم خل و چل شدن!

زیاد از این حرف‌ها و طعنه‌ها می‌شنیدم اما نمی‌دانم چرا آن جمله اینقدر مرا برانگیخت. تا زمانی که آخرین برگه را جمع کردم همین حرف‌ها را شنیدم. خشمی در وجودم غرید که از من بعید بود، منتظر انتقام. ویرانی اجتناب ناپذیر بود... می‌دانستم ولی نمی‌توانستم کاری کنم. هیولایی کنترل تمام افکارم را در دست داشت. چرا؟ چه باعث شده بود برای حرف یک نفر، چندین نفر قربانی شوند؟

به‌یاد می‌آورم که... دنیا به دور سرم می‌چرخید... همه چیز تاریک شد... صدای جیغ... طعم خاک را در دهانم احساس می‌کردم... صدای انفجار... چرا... چرا از اینکار لذت می‌بردم؟ وقتی کنترل نهانه را هم به دست گرفتم به این قتل عام پایان ندادم... چرا...

------------

حال


نگاهی به مردم می‌کنم، این بار تلاششان برای هم کلام نشدن با من بیشتر است، چون فکر می‌کنند قرار است موضوع را به جادوگران و ساحرگان ربط بدهم! ترجیح می‌دهم قبل از اینکه دوباره تبدیل به هیولایی سیاه شوم از جمعیت فاصله بگیرم؛ باید بروم. برگه‌ها را به سمتی پرت می‌کنم و خودم از سمت دیگر می‌دوم، به امید آنکه فراموش کنم از آن ویرانی شادمانم... اما مگر می‌شد؟
ویرایش شده توسط کریدنس بربون در 1404/4/31 2:01:00
پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: جمعه 24 اسفند 1403 18:42
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی کسی را دوست بداری؛ تمام عیب و نقص‌‌هایش در نظرت بی‌معنا می‌شود؛ یا دست کم برای پاندورا روزیه اینگونه بود.

سوروس اسنیپ هرگز خوش‌خلق نبود. تنها با لی‌لی اونز، ریگولوس و خود پاندورا با مهر و عطوفت برخورد می‌کرد؛ اما با این وجود، پاندورا نمی‌توانست این را بپذیرد.
- اون فقط یکم درونگراست و یه کوچولو صریح حرف می‌زنه. وگرنه بدخلق نیست.

گاهی از حد توجیه بدخلقی‌های سوروس فراتر می‌رفت و انگشت اتهام را به سمت دیگران می‌گرفت.
- اصلا حقشونه! چرا اینقدر اذیتش می‌کنن؟

پاندورا زیاد به اشخاص بدبین و از زندگی بیزار ایمان نداشت. نه این که دلش نخواهد به آنها بفهماند زندگی همیشه تیره و تار نیست یا دوستشان نداشته باشد؛ لکن نمی‌توانست آن‌ها را مانند لی‌لی که بهترین دوستش بود و دیدی خوشبینانه داشت دوست بدارد.

اما سوروس، با وجود این که دیدی مطلقا خاکستری و تیره به گیتی داشت؛ برای پاندورا از همه‌ی دنیا، حتی از برادرش ایوان، ریگولوس و لی‌لی عزیزتر بود.

اما انگار سوروس او را چیزی بیش از یک دوست پر سر و صدا نمی‌دید. یک روز که پاندورا سرش را روی زانوی سوروس گذاشت و خواند:
- آه،من هم زنم؛ زنی که دلش؛
در خیال تو می‌زند پر و بال؛
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال.

سوروس نه سرخ شد(سوروس به راحتی سرخ می‌شد؛ مخصوصا در مقابل تعریف‌هایی که به ندرت می‌شنید.)و نه هیچ واکنشی که نشان از عشق و خجالت باشد نشان داد. فقط با دوستانه‌ترین حالتی که از او برمی‌آمد گفت:
- شعر قشنگیه.

اما خبری از عشق نبود. حقیقت همچو غول غارنشینی در حال حمله، به ذهنش هجوم آورد.
- سوروس هیچ وقت از من خوشش نمی‌اومده... نه به عنوان معشوق. اون همیشه لی‌لی رو دوست داشته.

لبخند‌های خجالت‌زده، سرخ شدن‌های مداوم و سایر واکنش‌های عاشقانه سوروس نسبت به لی‌لی را به خاطر آورد.

لحظه‌ای حس کرد می‌خواهد از بهترین دوستش متنفر شود...اما نه، او که مانند اسکارلت اوهارا نبود که از کسی متنفر باشد که تمام محبتش را خرج او می‌کند؛ صرفا به این دلیل که قلب معشوقش را به دست آورده.

به سمت ریگولوس رفت که گوشه ای مشغول مطالعه‌ی کتابی قطور بود و همه چیز را برایش تعریف کرد. استنباط‌هایش، این حقیقت که اسیر عشقی یک طرفه شده و هیچ جوره نمی‌تواند فراموشش کند و هزاران چیز دیگر.

ریگولوس تبسم ملایم و غمگینی کرد. به خوبی حس پاندورا را می‌فهمید. البته او اسیر محبتی یک طرفه به برادرش بود؛ نه عشقی رمانتیک.
- می‌دونی دورا، گاهی اوقات عشق به این معنا نیست که کنارش باشی. همین که بذاری خوشبخت باشه دلیلی برای دوست داشتنته؛ حتی اگر خوشبختیش کنار کسی غیر از تو باشه‌.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1403 23:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سیبل تریلانی، دانش‌آموزی با پیشگویی‌های پیچیده و گاهی دردناک، روزهایش در هاگوارتز به‌ویژه در سال‌های اول، همیشه با احساساتی مخلوط از سردرگمی و ترس می‌گذشت. از همان ابتدا که به هاگوارتز آمده بود، مشخص بود که استعداد خارق‌العاده‌ای در پیشگویی دارد. اما هیچ‌وقت نمی‌توانست خود را با این قدرت عادت دهد. پیشگویی‌ها، برای سیبل، بیشتر از اینکه هدیه باشند، نوعی بار سنگین به نظر می‌رسیدند؛ باری که اغلب نمی‌توانست از آن فرار کند. اما یکی از پیشگویی‌ها، خاص و متفاوت از بقیه بود. پیشگویی‌ای که در دل شب‌هایی تاریک و بی‌صدا، خواب‌هایش را پر کرد و ذهنش را به طرز ناخوشایندی آشفته کرد.

این پیشگویی در کلاس دیوانه‌وار جادوگرهای سیاه، که در آن روز بارانی در هاگوارتز برگزار می‌شد، شروع شد. دیوارهای کلاس با آثار جادویی پیچیده‌ای پوشیده شده بودند که به سختی می‌شد خط مرزی میان واقعیت و جادو را تشخیص داد. معلم کلاس، که چهره‌اش به شدت جدی و پر از تجربه‌های تلخ جادوگری بود، همچنان در حال سخنرانی بود، اما ذهن سیبل جایی دیگر رفته بود. دست‌هایش به‌طور ناخودآگاه روی گوی شیشه‌ای‌اش حرکت می‌کردند و انگار جادو در آن گوی به‌طور طبیعی در حال شکل‌گیری بود.

در آن لحظه، سیبل دقیقاً حس می‌کرد که پیشگویی‌ای در راه است. یک لحظه، تصاویر و جزئیات جادویی و تیره در ذهنش پدیدار شدند. او نمی‌دانست که این تصاویر به چه معنا بودند، اما می‌دانست که این‌ها متعلق به آینده‌اند. اولین تصویر، درختی خشکیده و غمگین را نشان می‌داد. درختی که مثل یک هیولا به نظر می‌رسید. تمام شاخه‌هایش خمیده و سیاه بودند و بر خاک خشک و ترک خورده‌ای ریشه داشت. بلافاصله بعد، سیبل دید که فردی به سمت درخت حرکت می‌کند. فردی که به‌طور خاص نمی‌شناخت، اما احساس آشنایی داشت. فردی که در ذهنش، او را "دوست" می‌دید.

سیبل نمی‌توانست او را بشناسد. اما انگار همه‌چیز خیلی واضح بود. آن فرد، یکی از دوستان نزدیکش بود. به یاد می‌آورد که چند ماه پیش، آن دوستش که به نظر می‌رسید همیشه در حال لبخند زدن بود، به او گفته بود که روزی قصد دارد از هاگوارتز برای مدتی خارج شود. حالا، در این تصویر تاریک، او در مقابل درخت خشکیده ایستاده بود، دستانی سیاه و خمیده از زمین بیرون می‌آمدند و او را به سمت خود می‌کشیدند.

سیبل احساس کرد که نفسش در سینه‌اش حبس شده است. ترس و اضطراب به او حمله کردند. او حتی برای لحظه‌ای فکر کرد که شاید این یک پیشگویی نباشد و فقط تصاویری تصادفی در ذهنش شکل گرفته‌اند. اما همانطور که همواره می‌دانست، پیشگویی‌ها هیچ‌وقت تصادفی نیستند. در این لحظه، او بلافاصله دست‌هایش را از گوی شیشه‌ای برداشت و نگاهی به اطرافش انداخت. همه دانش‌آموزان هنوز به معلم گوش می‌دادند، اما سیبل نمی‌توانست خود را از این پیشگویی نجات دهد.

پس از اتمام کلاس، سیبل احساس کرد که باید چیزی بگوید. نمی‌توانست این تصویر را در دل خود نگه دارد. آن دوستش باید می‌دانست. پس از اتمام کلاس، در حالی که هنوز در راهروی هاگوارتز قدم می‌زد، سیبل به سرعت خود را به سمت آرتور ویزلی، یکی از دوستان نزدیکش، کشاند. آرتور همیشه یک حامی خوب برای سیبل بود. کسی که او می‌توانست در او اعتماد کند.

"آرتور!" سیبل با صدایی لرزان گفت. "من... من فکر می‌کنم یکی از دوستانم به زودی... از بین خواهد رفت."

آرتور، که در ابتدا متوجه نگرانی سیبل نشد، با لبخندی آرام گفت: "آره، همه‌مون می‌دونیم که پیشگویی‌ها همیشه درسته، اما ممکنه اشتباه هم باشه. نگران نباش."

اما سیبل نمی‌توانست احساسش را کنترل کند. او به وضوح می‌دانست که پیشگویی‌هایش هیچ‌وقت اشتباه نمی‌شوند. به‌خصوص این پیشگویی. او نگاهش را پایین انداخت و احساس کرد که قلبش سنگین‌تر از همیشه شده است. در دلش یک صدای کوچک اما قوی به او می‌گفت که باید چیزی بیشتر بگوید، چیزی که می‌تواند حقیقت را فاش کند.

چند هفته بعد، همان‌طور که سیبل پیشگویی کرده بود، آن دوستش، به طرز غیرمنتظره‌ای جان خود را از دست داد. حادثه‌ای که هنوز برای سیبل باور نکردنی بود. او هنوز هم نمی‌توانست قبول کند که پیشگویی‌اش به حقیقت پیوسته است. همیشه در ذهنش این سوال می‌چرخید که آیا اگر به آرتور گفته بود، چیزی می‌توانست تغییر کند؟ آیا آن دوستش هنوز زنده می‌بود؟

آن روز، سیبل به شدت غمگین و درمانده بود. در دلش یک احساس عمیق از عدم کنترل بر زندگی و مرگ وجود داشت. او به این نتیجه رسید که شاید بعضی از پیشگویی‌ها نباید گفته شوند، شاید برخی از تصاویر جادویی نباید در دنیای واقعی وارد شوند. اما نمی‌توانست از آنچه که دیده بود، فرار کند. پیشگویی‌ها مثل سایه‌هایی بودند که همیشه او را تعقیب می‌کردند، و هیچ‌وقت نمی‌توانست از آن‌ها رها شود. این تجربه تلخ، برای سیبل یادآوری شد که گاهی اوقات حقیقت، مثل یک تیغ تیز است که از دل تاریکی می‌آید و زندگی را به شکل دردناک و بی‌رحمانه‌ای تغییر می‌دهد.

سیبل دیگر هیچ‌گاه نخواست پیشگویی‌هایش را به دیگران بگوید. او حالا می‌دانست که پیشگویی‌ها، به همان اندازه که قدرت دارند، می‌توانند از آن‌ها یک نفر را نابود کنند. هرچند قدرت پیشگویی چیزی بود که سیبل هرگز از آن نمی‌توانست فرار کند، اما او فهمید که گاهی سکوت، بزرگ‌ترین قدرت است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1403 23:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
امروز از اون روزای شلوغ هاگوارتز بود که تقریبا کل جادوآموزا یا سر کلاس بودن و یا گوشه و کنار قلعه، مشغول مطالعه. انگار که همه استادا با هم دست به یکی کرده بودن تا کلی تکلیف به جادوآموزای بیچاره بدن، و قطعا هیچ‌کدوم از بچه‌ها هم نمی‌خواستن تمریناشون رو ناقص تحویل بدن تا بدتر جریمه بشن. مخصوصا ریونکلاوی‌ها که از قدیم الایام هم به خرخون بودن و بچه مثبت بودن‌شون معروف بودن، هرچقدر هم که کلیشه‌ای بود.
حتی تعدادی از جادوآموزا که سن و سالی ازشون گذشته بود و معلوم نبود هنوز توی هاگوارتز چی کار می‌کنن هم به عنوان جادوآموز در حال حل تکالیف بودن؛ مثلا سیبل تریلانی‌ای که حتی توی کتابا، خودش پیشگویی تدریس می‌کرد! بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر، دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟
بله. سیبل هم همراه چندتا از ریونیا، کف سالن عمومی ریونکلاو نشسته و روی برگه‌های تمرین‌شون خم شده بودن و با تمرکز بالا، مشغول نوشتن بودن.

- این معجونه چرا هیچ تغییری نمی‌کنه؟ اینجا نوشته باید بنفش بشه، ولی این صورتی کم‌رنگه!

آلنیس از کنار شومینه داد زد و دستش رو با عصبانیت روی زمین کوبوند، که باعث شد بردلی از روی مبل سرش رو بچرخونه.
- این که بنفشه.

آلنیس عصبی‌تر شد و ملاقه‌ش رو سمت اون پرت کرد.
- تو کوررنگی داری، نویسنده کتاب که نداشته! این صورتی کم‌رنگ مایل به قهوه‌ایه! درست مثل وضع زندگیم!

سیبل سرش رو از روی برگه‌ش بالا آورد.
- بذار ریاضی جادوییم رو تموم کنم، می‌آم کمکت.

آلنیس آروم شد و برای بار دوازدهم از روی دستورالعمل شروع به خوندن کرد بلکه مشکل کار رو پیدا کنه.
لوسی که دید هر کس مشغول کاریه و هیچ کس حواسش بهش نیست، از پیش آلنیس جیم شد و خودش رو به خوابگاه دخترا رسوند.

معمولا کسایی که یواشکی وارد خوابگاه دخترا می‌شن قصد و نیت خوبی ندارن، ولی لوسی فقط یه هدف شخصی کوچیک داشت، نه نیت پلید شیطانی غیرقابل پخش حتی. پس گشت تا تخت سیبل رو پیدا کنه و وقتی پیدا کرد، کلکسیون گوی‌های جادوییش رو از زیر تخت بیرون کشید. همه گوی‌ها مثل هم بودن، گرد، شیشه‌ای و اندازه‌ای که تو جفت دستای انسان جا بشن.
ولی یه گوی بود که روش یه برچسب خطر چسبیده بود؛ گویی که خود سیبل هم جرئت استفاده ازش رو نداشت. و این دقیقا همون بود که لوسی دنبالش می‌گشت. اون رو با احتیاط برداشت و روی تخت سیبل پرید تا یه جای امن و نرم بذارتش. چند تقه به گوی زد و بعد از نمایش یه صفحه برفکی، تصویر آتیش توی گوی پخش شد. چیزی شبیه بک‌گراندهای لایو گوشیای قدیمی. با این تفاوت که این آتیش‌ها حالا صدایی هم ازشون در می‌اومد.

- لوسی! خیلی منتظرم گذاشتی.

لوسی از میزان صدا کلفت بودن شخص تو خودش جمع شد.
- بله قربان. معذرت می‌خوام.
- ها ها... اشکالی نداره. حداقل امیدوارم خبرای خوبی برام داشته باشی.
- بـ... بله. خب... هنوز نتونستم کامل تو جلدش نفوذ کنم، ولی...
- ولی چی؟

لوسی عقب پرید. انگار که تصویر آتیش داخل گوی می‌تونست بسوزونتش.
- و- ولی تمام تلاشمو می‌کنم قربان! گول زدنش کار سختی نیست! نگران هیچی نباشین!

فرد داخل گوی خنده‌ای سر داد. لوسی به نظر زیاد راحت نمی‌اومد. حتی انگار یکمی هم عذاب وجدان توی صداش داشت، که شانس آورد اونی که داشت باهاش حرف می‌زد متوجهش نشد.

قبل از این که هر کدوم‌شون بخوان حرف دیگه‌ای بزنن، در خوابگاه باز شد و لوسی مثل گربه‌ای که روش آب پاشیده باشن، پرید و گوی رو زمین انداخت.

- یا هفت آسمان! این جا چه خبره؟!

خود سیبل هم که در رو باز کرده بود، با جهیدن لوسی هل کرد و عینکش از چشمش افتاد و نتونست صحنه مقابلش رو درست ببینه. لوسی هم از فرصت استفاده کرد و سریع از اتاق خارج شد.
سیبل که بالاخره تونست عینکش رو پیدا کنه، با منظره گوی‌های پخش و پلا شده‌ش مواجه شد. و نفسش رو تو سینه حبس کرد.
- این... این شومه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.