جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 1 مهر 1391 11:10
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو: اوه ! نگاه کن اینجا چی داریم.

هوم... بذار ببینم ... یه چوب دستی... چقدرم خوش دسته!

لودو با تعجب به چوب دستی خیره شده بود که ناگهان تری را مقابل خود یافت.
تری درحالیکه سعی میکرد چیزی را در پشت خود مخفی کند جلوی لودو ایستاد که چوب دستی توجهش را جلب کرد.

-لودو! لودو ! تو بی نظیری ، میدونستم که امروزو فراموش نکردی...

تری درحالیکه اشک شوق درچشمانش حلقه زده بود با یه دستش به سرعت چوب دستی رو از لودو گرفت و با هیجان گفت:

-حدس بزن من برات چی گرفتم؟ زود باش بگو. نمیگی باشه خودم میگم.

تری درحالیکه یه شکلات که مقداریش هم دراثر فشار بیش از اندازه به دستش چسبیده بود رو جلوی لودو گرفت .
لودو که هنوز تو شوک دیدن تری و از دست دادن چوب دستی جدیدش بود شکلات رو از دست تری کند و درحالیکه اون رو توجیبش میذاشت رو به تری گفت:

-خب تری .. ممنون... بعدا میخورمش. الان باید یه سر برم وزارت خونه . راستی مگه امروز چه خبره؟

تری درحالیکه داشت باقیمونده شکلات رو دستش رو میلیسید جواب داد:

-...امممم... ولنتاینه خو...امممم....

لودو که همچنان چشمش به چوب دستی بود به طرف وزارت خونه به راه افتاد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانو ویولت در 1391/7/1 11:53:39
پاسخ به: دره گودریک)گودریک هلو:ygrin:(
ارسال شده در: جمعه 31 شهریور 1391 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد از بی احترامی هایی که این مدت بهش شده عصبانی میشه و صورتش قرمز میشه و با عصبانیت داد میزنه:تو به جراتی میخوایی منو دستگیر کنی پدرسوخته؟و چوبدستی ایوان رو از تو ردای ایوان بیرون میکشه و فریاد میزنه:آوادا...و در همین لحظه هوگو از از بیرون کادر،به درون کادر شیرجه میزنه و بین پلیس و لرد قرار میگیره کله ی هوگو به چوبدستی ایوان که تو دست لرد هست میخوره،و طلسم مرگی که لرد به زبون میاره به سمت روفوس میره و روفوس که به پنجره تکیه داده بود رو به بیرون پرتاب میکنه.
لرد دستی به چونش میکشه و به هوگو نگاه میکنه،و فکر میکنه که چرا هوگو این کار رو کرد.بعد از دیدن سوراخ های خون آلود روی بدن هوگو متوجه فدا کاری هوگو میشه،با اخمی به پلیس رو به رویش نگاهی میکنه که از کار هوگو بهت زده بود.و فریاد میزنه مرگخواران ها انتقام هوگو رو بگیرید.کار ارباب و دلسوزی اش برای هوگو برای مرگخواران عجیب بود ولی با این حال مرگخواران جنگ را پلیس ها اغاز میکنند.


کمی،حدودا چند متر ان طرف تر:


جسد بیجان روفوس به سرعت به سمت زمین امدن است،بعد از چند ثانیه جسد روفوس از بالا روی گودریک که سوت زنان به سمت محفل روانه بود میافته و هر دو با هم به یک املت تبدیل میشوند و ابر چوب دستی هم قل میخوره و به سمت لودو که از پایین منظره رو تماشا میکرده میره.
لودو:اوه!نگاه کن اینجا چی داریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوگو ويزلي در 1391/7/1 0:25:38
همه برابر اند ولی ارباب برابر تره

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 31 شهریور 1391 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت همراه مرگخواران از نگبانی بیرون رفتند و با سرعت زیاد به سمت اتاق خصوصی ملکه رهسپار شدند. ولدمورت بسیار عصبانی بود که یک سگ ابر چوبدستی او را برده باشد.

در سوی دیگر موزه محفلیان برای خود عزا گرفته بودند و در اخرین لحظات زندگانی محفل ، داشتند خاطرات محفل را گذر می کردند.

البوس دستش را بالا برد و داد زد: « محفل خیلی بزرگ بود. محفل خفن بود. محفل خیلی گولاخ بود! »

در همین لحظه مونتگومری که تازه از سفر امده بود ، بلند شد و با دستش البوس را بر روی زمین نشاند و گفت: « آری! محفل خیلی بزرگ بود اما دیگه بوقه! اره محفل دیگه بوق شد. »


در اتاق ملکه


ملکه که قاطی کرده بود و به در و دیوار لگد می زد و با تمرینات کاراته ی خود را مرور می کرد ، با ورود ولدمورت و مرگخواران نیز تغییری در رفتار خود انجام نداد و شروع به زدن ولدمورت و مرگخوارانش کرد.

ولدمورت که اولین نفر بود که قربانی لگد ملکه شده بود ، داد زد: « این ماگل رو زودتر بکشین! »

بلاتریکس: « آواداکدورا »

و ملکه مرد. وادمورت و مرگخوران شروع به جستجوی سگ ملکه کردند اما ان را نیافتند. کمی طول کشید و بعد از مدتی یکی از مرگخوران ولدمورت را به دم پنجره فراخواند: « قربان زودتر بیایین انجا! »

در طبقه ی پایین گودریک یک طرف چوبدستی را گرفته بود و سالازار طرف دیگر! هر کدام سعی داشتند چوبدستی را آن خود کنند تا اینکه گودریک گفت: « سالی اگه چوبدستیو به من بدی ، کلید حیاط مخفی هاگوارتز که خودم ساختم رو بهت میدم. »

سالازار همین که این را شنید ، چوبدستی را با خوشحالی ول کرد و گودریک پا به فرار گذاشت. ولدموت داد زد: « زود با شین بگیرینش! »

انتونین گفت: « ارباب الان ما باز هم برنده ایم! ما دوتا داریم ولی اونا یدونه! پس نیازی به این کارا نیست! »

ولدمورت: « خفه شو! من می خوام سه بر هیچ اونا رو ببرم! »

همه ی مرگخواران به سمت در خروجی رفتند اما ناگهان هزاران پلیس به داخل اتاق ریختند. یکی از آنها گفت: « هم ی شما به علت دست داشتن در قتل ملکه بزرگ ، بازداشت هستین! »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1391/6/31 23:31:21
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1391/6/31 23:33:58
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 31 شهریور 1391 22:07
نمایش جزئیات
آفلاین
ملکه که سراغ چشم های گودریک رفته بود و داد میزد:منتظر چی هستی؟بپر و سگ نازم رو نجات بده.
سالازار گفت:اما...
ملکه بعد از این که دونه دونه ی دندونای گودریک رو با انبر دست کشید بلند شد و سالازار رو به بیرون پرتاب کرد.سالی در حالی که از قدرت بدنی ملکه به تعجب در اومده بود لحظه به لحظه به زمین نزدیک میشد.ملکه داد زد:بگیرش.بگیرش!
بعد از این رفت دوباره پیش گودریک رفت تا اونو دوباره بیچاره کنه.اما گودریک که چوبدستیشو گرفت بود داد زد:آبلیوی ایت!

ملکه لحظه ای تکان نخورد و گفت:داخل اتاق من چی کار میکنی؟سگم کو؟من کی ام؟چرا تو اینجایی؟هی،نکنه سگ منو تو دزدیدی؟پسش بده!ببین،من ملکه بریتانیام.تازه،جوجیتسو و کونگ فو هم بلدم.تکفاندو و کاراتم حرف نداره.یه 12 سالی استاد جودو هم بودم.جرات داری بیا جلو!
گودریک با حالت گیجی گفت:باز همون آش جادویی!باز همون کاسه ی جادویی!
گودریک ادامه داد:آبلیوی ایت!
و غیب شد.

موزه:

-چوبدستی ارباب رو یه سگ گرفته؟چوبدستی اربا...
با اشاره مورفین گفت:ببخشید،چوبدستی ما رو یه گ گرفته؟
نگهبان که با گیجی به اون ها نگاه میکرد گفت:آقایون بیرون!بیرون!راستی مگه ملکه داخل اتاقشون نیستن؟ ها؟جواب بدین.منتظرم.اگه نگین به همه میگم.
ایوان گفت:چقدر؟
نگهبان با شادی گفت:چقدر زود متوجه شدین!یه 1000 تا کافیه.
ایوان یواشکی چیزی رو که نگهبان خواسته بود ظاهر کرد و گفت:بفرمایید.
و زیر لب به نگهبان گفت:ما خودمون تو این کاراییم داش!
و به مرگخوار ها و لد عصبانی اشاه کرد که بروند بیرون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 31 شهریور 1391 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین لحظه گودریک گریفندور مانند سوپر من به میان اتاق ملکه پرید و چوبدستیش را به سمت سالازار اسلایترین گرفت و گفت:
_ اکسپلیارموس!

از قضا طلسم گودریک کمانه کرد و به سگ ملکه خورد و او را از زمین کند و بصورت افقی از پنجره پنت هاوس کاخ سلطنتی به پایین فکند!
سگ در حال سقوط: واااااااااااق!
سالازار اسلایترین: مــــــــــــــاع!
ملکه: وااااااااااااااااااااااااااااااااااای!


پنج ثانیه بعد

ملکه روی گلوی گودریک نشسته و در حالی که گلوی او را میفشارد فریاد میزند:
_ قاتل! آدمکش! سگ کش! پدر سگ!



موزه لندن
لرد ولدمورت که به شکل ملکه درآمده به نگهبانان میگوید:
_ به نام ملکه و به اسم شاه به شما امر میکنم این تصاویر مشنگی را نشان ما بدهید!

نگهبانان:
_ جان؟

بلاتریکس:
_ مرگ! روی حرف ارباب چیز یعنی ملکه حرف نزنید! منظور ایشان همان تصاویر دوربین های امنیتی شما است! بشتابید تا مستحق مرگ نشدید!

لرد ولدمورت و مرگخواران تصاویر دوربین های امنیتی را میبینند و متوجه میشوند یک سگ چوبدستی را در دهان گرفته و رفته است! ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 31 شهریور 1391 15:43
نمایش جزئیات
آفلاین
نگهبان خمیازه ای کشید و گفت:چرا باید چنین اجازه ای رو به شما بدم؟
-چون...چون...
بلاتریکس بدون این که صبر کنه تا حرف ایوان تموم بشه گفت:چون ایشون خواهر دوقلوی ملکه هستند.

نگهبان نه گذاشت و نه برداشت.بدون کوچک ترین تردیدی اون ها رو به داخل راه داد و با شرم زمزمه کرد:بفرمایید.از همون اول هم از شباهتتون متعجب بودم.
لرد گفت:منو و شباهت با اون پیری؟من کجام ریش داره؟مرگخوار های من،بنظر شما من کجام شبیه دامبلدوره؟
بلاتریکس طوری که نگهبان نشنود گفت:ارباب،منظورشون ملکه واقعی بوده.
-اونو میگین؟ارباب همیشع در تعجب بود که چرا ملکه زیبا اینقدر به ایشون شبیهند.
مرگخوار هایی که زندگی رو دوست داشتند با حرکت سر تایید کردند.

اتاق ملکه:

سالازار رو به ملکه گفت:میشه من یکم با سگتون بازی کنم؟
ملکه با بیرحمی جواب داد:فقط مواظب باش بهش دست نزنی.تازه شستمش،فسیل بوقی.
سالازار با اخمی گفت:حتما!
ملکه گفت:اگه واق واق سگمو در بیاری من میدونم و تو.
سالازار باز هم گفت:حتما ملکه!
ملکه گفت:فقط اگه ببینم یک مو از مو های هاپوی من کم شه من میدونم و تو.اگه چیزی رو از سگم بگیری و اون راضی نباشه من میدونم و تو.اگه هاپوی من اذیت بشه من میدونم و تو.اگه س من خواست با چشم یا دستت بازی کنه و تو نذاری من میدونم و تو.اگه تو سگم رو به اسم کوچیک صدا کنی من میدونم و تو..اگه سگ من خدایی نکرده کار خرابی کرد تو موزه تو مسئولشی.به همه میگی خودت کردی،وگرنه...
سالازار با ملکه تکرار کرد:من میدونم و تو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 31 شهریور 1391 03:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

وزارت تصمیم گرفته یکی از دو گروه(محفل یا مرگخوارا) رو منحل کنه.برای تعیین اینکه کدوم گروه باید منحل بشه از یادگاران مرگ استفاده میکنن.(یادگاران سه تا هستن:چوب دستی-شنل و سنگ زندگی مجدد)
چوب دستی دست مرگخواراس.شنل دست محفلیا.و سنگ زندگی مجدد یه جایی تو لندنه.هر گروهی که دو تا از این یادگارا رو داشته باشن برنده میشن و گروه دیگه منحل میشه.
دو گروه وارد لندن میشن و با دیدن آگهی نمایشگاه جواهرات سلطنتی(که سنگی شبیه سنگ زندگی مجدد روی انگشتر در عکس دیده میشه)تصمیم میگیرن جستجوشونو از محل نمایشگاه یعنی موزه ملی لندن شروع کنن.قراره انگشتر یک ساعت دیگه در مقابل دوربینها به ملکه تقدیم بشه.
لرد و دامبلدور خودشونو به شکل ملکه در میارن.خبرنگارا دور دامبلدور که بیشتر شبیه ملکه شده جمع میشن و شروع به گرفتن عکس و فیلم و مصاحبه میکنن.لرد و مرگخوارا از این فرصت استفاده میکنن و وارد موزه میشن و طی مراسمی سنگ رو میگیرن.
درست در لحظه ای که محفلیا شکست رو قبول کردن و مرگخوارا فکر میکنن موفق شدن, متوجه میشن که چوب دستی لرد(یکی از یادگارا) نیست!تصمیم میگیرن از دوربینهای امنیتی کمک بگیرن.
از طرفی سالازار اسلیترین که به قصر ملکه واقعی رفته و ظاهرا باهاش آشنایی نزدیکی داره متوجه میشه که چوب دستی لرد توی دهن سگ ملکه اس!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سالازار با چهره ای متعجب بطرف سگ رفت و دستش را بطرف دهان سگ دراز کرد...ولی ناگهان با عکس العمل نه چندان دوستانه سگ مواجه شد.سگ با صدایی که از جثه کوچکش بعید به نظر میرسید شروع به واق واق کردن کرد و با حالتی تهدید آمیز به سالازار خیره شد.ملکه با دیدن این صحنه به سالازار نزدیک شد.
-دیگه هرگز سگ منو عصبانی نکن...متوجه شدی سالی؟وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.

سالازار به چشمان ملکه مشنگ نگاه کرد و با اشاره سر جواب مثبت داد.ولی خودش هم میدانست که هر طور شده باید چوب دستی را از سگ بگیرد.نوه اش حتما به آن احتیاج داشت!


موزه:

-آقا برای بار هفتم دارم میگم.فقط چند دقیقه.ما باید دوربین های امنیتی شما رو بازبینی کنیم.

نگهبان که بشدت کلافه به نظر میرسید ماری را از اتاق به بیرون هل داد.
-منم برای بار هفتم جواب میدم که نمیشه.سه بار سعی کردین وارد اتاق کنترل بشین.یقه تونو گرفتیم و پرتتون کردیم بیرون.مگه به همین سادگیاس؟!اینجا موزه ملی لندنه.اصلا شما برای چی میخوایین دوربینا رو ببینین؟

لودو به این امید که با لحن آرام و قانع کننده اش بتواند نگهبان را راضی کند جلو رفت.
-چیز مهمی نیست.این ارباب ما میخواد ببینه منظره اش از بالا چطوره.ایشون از بچگی در مورد ظاهرشون بسیار حساس بودن.

نگهبان نگاهی به سرتا پای لرد انداخت.
-بایدم باشن!!!گفتی ارباب؟شاید شما خبر نداشته باشین ولی برده داری مدتهاست که منسوخ شده.اصلا این یارو چرا این شکلیه؟

دست لرد کم کم داشت بطرف چوب دستیش میرفت.لودو فورا دست لرد را گرفت.
-یه لحظه اجازه بدین سرورم.من خودم حلش میکنم...ببین جناب نگهبان!ایشون فرد بسیار مهمی هستن.شما فقط دو دقیقه اجازه بده ما دوربینا رو ببینیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 30 شهریور 1391 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق ملکه


ملکه خیلی سریع دستهایش را روی تخت میزد تا سگش را تحریک کند که به سمتش بیاید اما کاملا مشخص بود شگ سرش جای دیگری گرم است .

در همین هنگام در باز شد و یک پیرمرد وارد شد . ملکه با دیدن پیرمرد خنده ای بر لبانش نقش بست و گفت :

- آه سیسی عزیزم ، کار کرد؟

مرد لبانش را گاز گرفت و با اخم اشاره ای به مستخدم کرد .

- مشکلی نیست سیسی جونم ، ماریا از خودمونه ، کار کرد یا نه ؟

پیرمرد به سمت تخت آمد و در کنار ملکه دراز کشید و سپس گفت :

- آره ، خیلی هم کار کرد ، چه قرص های خوبیه ، این سوروس تسترال باید بیاد یاد بگیره .

- سوروس کیه؟ تسترال چیه؟ چی میگی تو سیسی ؟

- صد دفعه گفتم من اسم دارم ، سالازار ، سیسی صدام نکن خوشم نمیاد .

ملکه اخمی کرد و از تخت بلند شد ، به سمت میز کنار تختش رفت. از روی میز کیفی در آورد و از توی کیف چند پوندی برداشت و به سمت ماریا رفت . پول را در پیشبند ماریا چپاند و گفت :

- هیچ کس نباید راجع به این موضوع چیزی بفهمه .

سالازار که حوصله اش سر رفته بود نگاهی به اطرف انداخت و ناگهان متوجه چوب جادو در دهان سگ شد .

- این که چوبه تام هستش .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 30 شهریور 1391 01:43
نمایش جزئیات
آفلاین
صداي واق واق وحشتناك سگ سكوت آرامش بخش اتاق را شكست. زن لاغر و بلند قامت، با يونيفرم خدمتكاري و سر و وضع بسيار مرتب به آرامي وارد اتاق تاريك شد و پرده هاي كلفت و شاهانه اتاق را به آرامي كنار زد. رشته هاي نور، ظلمت اتاق را از بين برد. در گوشه اتاق، تخت بزرگ و مجللي قرار داشت. پيرزن چاق و كوتاه قدي سر خود را آرام از روي بالشت خود بلند كرد و همان طور كه بدن خود را كش و قوس ميداد، گفت:اوه ماريا! ديشب مثل يك پري كوچولو خوابم برد. خيلي خوب خوابيدم. 
ماريا، خدمتكار جديد دربار، سر خود را به نشانه احترام تكان داد و گفت: خوشحالم كه اين را ميشنوم، ملكه اليزابت. 
صداي واق واق سگ دوباره شنيده شد. ملكه نگاهي به سگ انداخت و سپس با تعجب پرسيد: ماريا، اين چوب كه در دهان هاپوي عزيز منِ چيه؟؟ كسي ندونه فكر ميكنه چوب جاودوگريِ! 

————
لرد كروشيو ديگري بسوي ايوان فرستاد و فرياد زنان گفت: معلومه كه سنگ همونه!! فكر كردي من نميتونه تشخيص بدمش؟؟ الان بگو چوب كجاست! ابر چوبدستي!! بدون اون نميتونيم ببريم. 
بلا لب خود را گاز گرفت و بعد با نگراني گفت: نبايد محفل بفهمه كه چوب نيست. وگرنه ميرن دنبالش. 
سكوت نگران كننده اي فضا را فرا گرفت. سوروس سرفه كوتاهي كرد و بعد گفت: سرورم، ماگلها انكاناتي دارن كه باهاش همه چيز رو ميتونن ببينن، بهش ميگن دوربين امنيتي. اگر بتونيم اونا رو پيدا كنيم، ميتونيم بفهميم كي چوبتون رو گرفته. 
لرد تكاني به چوب خود داد و اينبار چند رشته از طلسمهاي دردناك به سوي مونتگومري روانه كرد. سپس، رو به سوروس گفت: پيدا كنين اين چيزي رو كه گفتي. من اون چوب رو ميخوام!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1391/6/30 2:38:14
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 29 شهریور 1391 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا دستی به ردایش کشید و با ناز و عشوه بطرف نگهبانان رفت و گفت:سلاااااام.:pretty:
نگهبان اول زیر چشمی به موهای بلا نگاه کرد و از دومی پرسید:جادوگره؟
بلا با شنیدن این حرف تعجب کرد که چطور مشنگها به این سرعت او را شناسایی کرده اند.
بلا(با غرور و افتخار):کاملا درسته.شما آقایون مایل نیستین با یک بانوی اصیل شام بخورین؟
دو نگهبان همزمان زدند زیر خنده.بلا با عصبانیت چوب دستیش را در آورد و بطرف نگهبانان گرفت.ایوان در آخرین لحظه متوجه حرکت بلا شد و به سختی جلویش را گرفت.لرد با دیدن شلوغی بطرف نگهبانان رفت و پرسید:اینجا چه خبره؟
نگهبانان با دیدن لرد تعظیمی کردند:ما رو به خاطر این شلوغی ببخشید.خوش اومدین ملکه.همه منتظر شما هستن.
برای چند ثانیه لرد و بلا و ایوان به هم نگاه کردند.لرد بطرف محل تجمع خبرنگاران برگشت.همه با دوربین دور دامبلدور جمع شده بودند.برای همین هنوز نگهبانان دامبلدور را ندیده بودند.لرد, بلا و ایوان اصیل ترین و باوقارترین لبخندهایشان را زدند و وارد موزه شدند.

چند دقیقه بعد:


بدین ترتیب انگشتر گرانبهای خاندان سلطنتی طی این مراسم به صاحب اصلیش ملکه بریتانیا تقدیم میشود.احترام!

درحالیکه دامبلدور هنوز در چنگال بی رحم خبرنگاران اسیر بود دختر مشنگ زیبایی انگشتر را تقدیم لرد کرد.بلا با دیدن این صحنه در گوشه ای از موزه سرگرم کندن موهایش شد.
پس از پایان مراسم و پراکنده شدن مشنگهای کنجکاو,لرد در مرلینگاه موزه دوباره به شکل خودش در آمد.مرگخواران دور لرد جمع شدند.
مرگخوار1:ارباب ما بردیم.
مرگخوار 2:ارباب اونا دیگه منحل میشن.قدرتمونو عملا به جامعه جادویی ثابت کردیم.
مرگخوار3:من از اول میدونستم این جوجه ها حریف ما نمیشن.قیافه هاشونو ببین.

محفلی ها در سمت دیگر موزه جمع شده بودند و زانوی غم به بغل گرفته بودند.
محفلی شماره 1:بسه دیگه ناراحت نباشین.ما خودمون قبول کردیم در این رقابت شرکت کنیم.الانم باید با شجاعت نتایجشو قبول کنیم.دیگه محفلی وجود نداره.
مالی:اهو اهو اهو..حالا من برای کی غذا بپزم؟موهای کیو شونه کنم؟لباسای کیو بشورم؟کیو با ملاقه بزنم؟
محفلی شماره 3:اگه درخواست مرگخوار شدن بدم قبولم میکنن؟
بقیه محفلی ها:

لرد سیاه با صدایی نسبتا بلند که محفلی ها هم قادر به شنیدن آن بودند شروع به صحبت کرد:
یاران وفادار من!امروز برتری سیاهی بر سفیدی را ثابت کردیم.امروز نشان دادیم که گروهی که نام پرنده برخود نهاده است لیاقت ادامه حیات ندارد.حالا ما طبق قوانین باید به محل تجمع قبلی در دره گودریک برگردیم.برای ثبت برتری غیر قابل انکار خودمون.به همراه این سنگ و این چوب دستی...همین چوب دستی....همین...چوب دستی من کجاست؟!:vay:

مرگخواران سراسیمه به اطراف نگاه کردند.اثری از چوب دستی لرد نبود.درست در همین لحظه ایوان روزیه جمله ای بر زبان آورد که آتش خشم لرد را شدید تر کرد.
ایوان:ارباب,اون انگشتر.شما مطمئنین که نگینش همون سنگ زندگی مجدده؟اصلا کنترلش نکردین.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1391/6/30 0:40:05
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده