_______________________________
-ام...ایوان این بروشور هارو آوردم که یه نگاهی بهشون بندازی.
-سوروس از کی تاحالا بازاریاب شدی؟
و بروشورهاروازسوروس گرفت.در حال نگاه کردن به صفحه ی دوم اولین بروشور بود که سوروس با احتیاط کامل چوبدستیش رو دراورد.
-ام...سوروس؟
-هان...یعنی بله؟
-چرا اینقدر مضطربی؟
-من؟نه...نه.
-این شامپو ضد شوره ست؟
-ام...نه برای موهای خشکه.
-آها.
و رفت صفحه ی بعد.سوروس خودش رو آماده کرد و زیر لب وردی رو زمزمه کرد.
-اینکارسروس.
و طنابی به ضخامت نجبنی دور ایوان بسته شد.
-سورووووس چیکار میکنی؟
-ببخشید ایوان ولی...سی لنسیو.
و صدای جیغ مانند ایوان خاموش شد.سوروس ایوان رو که سعی میکرد خودشو از شر طناب ها خلاص کنه کشون کشون به طبقه ی بالا برد و در خوابگاه لرد سیاه رو زد.
-سرورم؟
صدایی از داخل اتاق نمیومد.
-سرورم هستید؟
باز هم صدایی نیومد.سوروس در اتاق رو باز کرد و زیر لب گفت:
-سالازار ببخشه.
و وارد اتاق شد و ایوان رو هم کشون کشون با خودش برد.نجینی رو تخت لرد چمباتمه زده بود.
-ام...سلام نجینی جون خوبی؟
نجینی فس فسی کرد و سوروس ادامه داد:
-ببین ایوان اینجا میمونه تا باباییت بیاد.فقط نخوریش که بابایی میخوردت،خب؟آفرین دختر خوب.
و ایوان رو به پایه ی تخت بست و از اتاق رفت بیرون.
-یعنی لرد کجاست؟اه حالا چیکار کنم؟
به سمت پله ها رفت ولی برگشت و در اتاق رو قفل کرد. و همون لحظه یک دانش آموز اسلیترینی رو دید.
-بیا اینجا بچه.بدو.
-ب...بله پروفسور؟
-تو لرد سیاه رو ندیدی؟
-چرا داشتن میرفتن دفتر دامبلدور.
-آفرین پنجاه امتیاز برای اسلیترین حالا برو.
و با سرعت به سمته خروجی تالار دوید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

هنوز خبری از ايوان نبود. به بروشور های رنگ و رفته ای كه در دست داشت نگاهی انداخت. 





موفق باشی 

آي سرم....آي سرم ....اين چي بود كه خورد تو سرم ؟
...




