- یک لحظه تو فکر بودم! چه غلطی کردید شما ها؟!

آرسینوس همچنان که با چوبدستی اش وزن بسیار زیاد هاگرید را روی هوا حمل میکرد تا او را به بالای دیوار برساند گفت:
- آخه بوقی... تو یک دیقه تو فکر بودی؟! یهو رفتی تو فکر... حالا هرچی صدات میکنم هیچی به هیچی! بعد تو میگی یک دیقه؟! میدونی هری چند تا اکسپلیارموس زد؟! میدونی من خودم چند تا کروشیو زدم؟! :vay:
- کروشیو؟! اکسپلیارموس؟! آخه چرا؟! خوب بوقی ها بهم یکم کیک میدادید از فکر میومدم بیرون!
- حالا تو راهرو میخواستی یه چیزی بگی... چی بود؟!
- دیگه دیر شده...

- بگو دیگه هاگرید! از تو بعیده اینکارا!
همن که هاگرید میخواست موضوع را بگوید آرسینوس او را به دیوار هدایت کرد و هاگرید چنان که گویی جانش را چسبیده است خودش را به دیوار چسباند و اینبار با فریادی که به نظر می آمد نیمی از قلعه را از خواب بیدار کرده گفت:
- من از ارتفاع میترسم!

- خوب چرا زودتر نگفتی؟!

- خوب مگه شما ها وقت دادید؟!

- اینم حرفیه! ولی دیگه دیر شده... فقط پایین رو نگاه نکن
- راست میگه... به ارباب فکر کن... اونوقت دیگه پایین رو نگاه نمیکنی!

- آرسینوس... به جای فکر کردن به اربابت به ماموریت فعلیت فکر کن!

- اوکی اوکی!

آرسینوس به هاگرید که همچنان دیوار را دو دستی چسبیده بود نگاهی کرد و سری تکان داد و سپس خودش هم از روی جا پاها بالا رفت تا به هاگرید کمک کند تا وارد تالار خصوصی راونکلاو شوند.
در طرف اسنیپ اینا!
اسنیپ اکنون پشت سر جیمز و سیریوس حرکت میکرد و هر لحظه آنها را که با یکدیگر پچ پچ میکردند زیر نظر داشت و بالاخره با پوزخند و صدای بسیار سردی گفت:
- بالاخره رسیدیم... وقتشه که به شما قدرتم رو نشون بدم!
-؟!

-؟!

اسنیپ همچنان به چهره های آنها که وارد دفترش میشدند نگاه میکرد... ولی متوجه برق شوم نگاه آن دو نشد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج









خلاصه رون آخرین نفرم با اردنگی از تابلوی بانوی چاق به بیرون پرتاب کرد و داد زد:



»
