جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: جمعه 24 شهریور 1385 16:10
نمایش جزئیات
آفلاین
گویا صدها سال است که قلعه میهمان تنهاییست. تارهای عنکبوت بر کنج دیوارها و وسائل خاک گرفته، از آن حکایت داشت که قلعه به فراموشی سپرده شده است.
شوالیه، با گامهای استوارش به سوی تالار مشاوره، جایی که زمانی تصمیم هایی بزرگ برای جنگها می کشیدند، به حرکت افتاد. صدای قدم های سنگین او در سرسرا میپیچید.
به در بزرگ تالار رسید، دستش را به ارامی بر روی در گذاشت و در مثل همیشه، آرام و بی صدا باز شد.
با باز شدن در، ذرات گرد و خاک در پرتوهای مورب خورشید که مثل همیشه بر روی میز طویل مشاوره افتاده بودند، به رقص و پایکوبی پرداختند. چراکه بارگشت دوباره ی شوالیه، خبر از روزگار خوش گذشته را می داد.
لبخندی بر کنج لبهای شوالیه منزل گزید. آرام و بدون هیچ عجله ای به آن سوی تالار پای نهاد و بر سریر قدرت نشست. سریری که یاد آور قد رت او و یارانش بود.
---
احساس میکرد که شوالیه بازگشته است. از جایش برخاست و پنجره را باز کرد، شاید واقعا خبری بود!
عطر خوش نسیم صبحگاهی، به او آرامش می داد. نفس عمیقی کشید و با دقت به منظره ی روبروی خود نگریست. هنوز محو این صحنه ی زیبا بود که به ناگاه باد تندی وزید.
اخمی کرد و سرش را کج کرد، اما زوزه ی باد، چیزی را به او می گفت که باعث شد خوشحالی در نگاهش موج بزند؛ چیزی که سالها بود منتظر شنیدنش بود.
آری! حسش به او درست میگفت، شوالیه سپید واقعا بازگشته بود!
---
پسرک از دیدن آن منظره آنچنان تعجب کرده بود که نایستاد تا شاهد حضور فرد غریب دیگری در آنجا باشد.

دختری سیاه پوش، قدم زنان به سمت قلعه می آمد. اما شنل مشکی و گیسوان به رنگ شبش، در هوا چنان موج میخوردند که گویی سوار بر مرکب باد بود.
لحظه ای نگذشته بود که به قلعه رسید. می دانست که مثل همیشه قلعه ای زیبا در پس ان قلعه ی دروغین بود.

دختر چشمانش را بست و با قدرت فریاد زد:
_ ای شوالیه ی سپید!... آیا میخواهی افتخار دوئل با من را داشته باشی؟!
صدایی مهربان، اما محکم از پس قلعه برآمد که میگفت:
_ کیستی که به خود جرئت طلبیدن من، به دوئل را داده ای؟!
دختر لبخندی زد، دستش را در هوا چرخشی داد و فریاد زد:
_ من، ملکه ی طبیعت!
و دستش را با شتاب به سمت قلعه تکان داد و طوفان کوچکی بر در قلعه خود که صدای آن بر تن دشت، لرزه انداخت.
ناگهان در باز شد و شوالیه ی شپید در آستانه ی آن ظاهر شد و با لبخند گفت:
_ منتظرت بودم، آنیتا! آیا هنوز هم می توانی مرا به ستوه آوری؟!
آنیتا نگاهی به شوالیه انداخت و تنها به تعظیمی بسنده کرد.
---------
ببخشید اگه یه کم بد شد! چون گفته بودی کوتاه بنویسم، کوتاه شد دیگه! برای همین توصیف جنگش رو یکی دیگه بنویسه! عناصر چهار گانه ی طبیعت دست منه و این میتونه خیلی کمکم کنه!
راستی فکر کنم زیادی دیالوگاش حماسی شدن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
قلعه روشنایی-بازگشت شوالیه سفید
ارسال شده در: دوشنبه 20 شهریور 1385 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
! اگه ممکنه اون "عضویت" رو از عنوان تاپیک بردارین بی زحمت!
_______________________

شب بود. آسمان تاریک، بار دیگر میزبان قرص نقره فام ماه شده بود. ستارها گاه و بیگاه پدیدار میشدند و چشمک کم نوری به صحرای برهوت و بی آب و علف می زدند. جانداران کم پیدای صحرا همه خواب بودند...خواب خواب...و چنین بود که هیچ جانوری نزدیک شدن پرشتاب اسب بادپا را حس نکرد، و چشم هیچ انسانی چاک چاک شدن بیرحمانه صحرا را ندید...


صبح نزدیک شده بود. نسیم خنک شب، ساعتها بر سوار زره پوش وزیده بود، و حالا خورشید داشت بالا می آمد. اسب تمام شب را چهارنعل تاخته بود و نیاز به استراحت داشت. کنار چشمه کم آبی، سوار از اسب پیاده شد. در حالی که دست بر یال سپید اسب می کشید، گفت:
_ آه الادان، دیگه چیزی نمونده. صحرا داره تموم میشه...و از این به بعد در دشت سرسبز خواهیم تاخت.
اسب را نوزاش محبت آمیزی کرد و هردو از آّب گوارا نوشیدند و سوار آبی به صورتش زد. چیزی نگذشته بود که هردو دوباره قوی و سرحال، آماده تاخت بی پایان در صحرا بودند.


چند ساعتی از طلوع خورشید نگذشته بود که در افق دور، گرد و خاکی به هوا خاست. پسرک سحرخیزی که در دشت پرگل ملانیر قدم میزد، از افکار خود بیرون آمد و به دوردستها چشم دوخت. چشمانش را تنگ کرد، آن روزها دیدن یک اسب، آن هم اسب سفید در صحرا شگفت انگیز بود، چه برسد به سواری پوشیده از زره بر آن!!
سوار به طرف قلعه قدیمی در نزدیکی کوه سرنادو می تاخت. پسرک او را با نگاهش تعقیب کرد، منتظر بود که سوار از قلعه بگذرد و پیش رود، اما او نه چندان دورتر از قلعه توقف کرد.

و چند لحظه بعد، اسب سپید روی دوپایش برخاست و شیهه کشید، شیهه ای تا دوردستهای آن سرزمین، که یارانش را از خواب خوش بیدار کرد و به سوی خود خواند. و در برابر دیدگان حیرت زده پسرک، قلعه ای بزرگتر، و با شکوهتر در جلوی اسب پدیدار شد. اسب شیهه ای دیگر سرداد، و سوارش را با خود به داخل قلعه تازه پدیدار شده برد، و لحظه ای بعد، قلعه از دیدگان ناپدید گشت، و پسرک حیران را به حال خود گذاشت.


-----------------
خوب، به سلامتی قلعه دوباره راه میفته! پستها به سبک جدی زده میشن ! افرادی که آشنایی قبلیی با قلعه روشنایی ندارن، من براشون یه توضیح کوچولو میدم، ولی برای اطلاعات بیشتر برن پستهای قبلی رو بخونن!
قلعه روشنایی در واقع مکانی بوده برای تجمع افراد سفید.در واقع یه محفل ققنوس دیگه. این قلعه از دید بقیه مخفی هست و فقط در صورتی برای شخص دیده میشه که اون شخص در قلعه دوئل(همین قلعه ای که پسرک بالایی میتونست ببینه و بعد کنارش یه قلعه دیگه ظاهر شد.) یه مبارزه با شوالیه سفید یا نماینده ای از اون کرده باشه. که در صورت اینکه خوب عمل کنه، شوالیه که رازدار قلعه هست، قلعه رو برای اون فرد قابل دیدن میکنه.

سعی کنید کوتاه پست بزنین، و پاراگراف بندی رو هم رعایت کنین. اینجوری پست جذابتر میشه و علاقه به خوندنش بیشتر! من خودم شخصا اگه پست خیلی طولانی باشه یا پاراگراف بندی درست حسابی نداشته باشه خوندنم نمیاد!

لطفا برای شخصیتها، از اعضای سایت استفاده کنین...اینجوری خیلی قشنگتره، البته به جز موارد خاص!

یاران قلعه پراکنده شدن، و این وظیفه شماست که با رولهاتون واسه قلعه چند تا یار جور کنید! سعی کنید فردی مثل دامبلدور کمتر درگیر این قضیه باشه!

من از ناظرا خواهش میکنم که بذارن تو این تاپیک افر اد دیگه ای غیر از محفل هم پست بزنن! حالا اختیار با خودتونه و من نظر شمارو قبول دارم!

هر چند وقت یه بار یدونه خلاصه داستان میزنیم تا مجبور نباشیم واسه یه موضوع کل پستارو بخونیم!

خوب دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه....از تمام یاران قبلی قلعه هم خواهش میکنم پست بزنن! من میمیرم واسه پستای شما! بازم منتظر یاران جدید قلعه هستیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/6/20 22:16:41
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: دوشنبه 20 شهریور 1385 18:02
نمایش جزئیات
آفلاین
روزی از روزی کارداک دیربون می ره یه رروز نامه می خره روی جلد اون نوشته بود محفل ققنوس عضو می پزیرد اگر طالب هستید
به شماره تلفن 666 زنگ بزنید

او هم زنگ زد وغیره


خسته نباشی استاد!
ولی زمان عضو گیری تموم شده و الانم این تاپیک به این دلیل باز شده تا پست های جدی توش بخوره!

جسی پاتر
- ناظر محفل-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/6/20 21:27:02
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/6/20 23:07:37
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: قلعه ي روشنايي!(عضويت)
ارسال شده در: پنجشنبه 9 شهریور 1385 07:02
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام دوست

با سلام خدمت شما....
از همه ي افرادي كه براي عضويت پست زدن ممنونم ولي همون طور كه گفتم ما تعداد محدودي رو تاييد ميكنيم...از بين افرادي كه پست زدن و در خواست داده بودن افراد زير تاييد شدن و عضو محفل ققنوس به شمار ميروند...

1_ دارن اولیور فلامل
2_ رونان
3_فرانک لانگ باتم
4_ پروفسور اسپروات
5_فرد ویزلی
6_ آرماندو دیپ

اين افراد لطفا تا نقد كردن پستشون در زير پستاشون لطفا صبر نمايند و حركتي انجام ندهند....آن افرادي هم كه تاييد نشدن پستشون نقد ميشه تا متوجه اشتباهاتشون بشن و براي دوره ي بعد آماده تر بشن....

ممنون
استرجس پادمور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/6/11 20:08:10
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: قلعه ي روشنايي!(عضويت)
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1385 09:49
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام دوست

سلام بر شما
تاپيك قفل شد...نتايج و افراد تاييد شده هم به زودي اعلام ميشه!!!

ممنون
استرجس پادمور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: قلعه ي روشنايي!(عضويت)
ارسال شده در: دوشنبه 6 شهریور 1385 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از پياده روي فراوان در ميان شاخه هاي تيز و برنده كه حاصل آن چند خراش سطحي و عميق بر روي صورت بچه ها بود ناگهان صدا ي امواج خروشان دريا به گوش جسيكا خورد.جسيكا كه ظاهرا اولين نفري بود كه صداي دريا را مي شنيد در حالي كه مشغول خوردن شكلات بود با دهان و پر و هراسان گفت:
بچههصداي درياميشنيد؟
استرجس كه از طرز حرف زدن جسيكا خنده اش گرفته بود گفت:جسي چيزي گفتي؟
جسي با آخرين سرعتي كه مي توانست شكلاتش را قورت داد.و تكرار كرد:
صداي دريا رو مي شنويد.
با گفتن اين جمله همه از حركت ايستادند و گوش دادند.پس از آنكه جهت صدا شناسايي شد همگي با سرعت به راه افتادند.پس از نيم ساعت حركت ، پهناي بيكران و آبي درياي مگنوليس در حالي كه امواج آن با صداي دلنشين خود پهناي ساحل را خيس مي كرد و شن و ماسه ها ي آن را با خود مي برد در مقابل چشمان خسته ولي تواناي اعضاي محفل پديدار شد.
آنيتا كه سرازپا نمي شناخت با خوشحالي گفت:رسيديم.اينجا درياي مگنوليسه.
كم كم ديگر آفتاب در حال غروب كردن بود و بچه ها در حالي كه بر روي شن و ماسه ها ي ساحل نشسته بودند و صداي امواج دريا گوش هاي آنها را نوازش مي داد ، با چشماني خيره به اين منظره ي زيبا و الهي كه هر روز در افق هاي دور دست آسمان تشكيل مي شد نگاه مي كردند.استرجس در حالي كه خستگي از چشمانش مي باريد گفت:امشبو اينجا استراحت مي كنيم و فردا به جستجو ادامه مي ديم.
و چشمان خسته ي بچه ها در حالي كه در درون كيسه هاي خواب خود دراز كشيده بودند به آرامي بسته شد.
_پاشين ديگه صبح شده.زودباشين تنبلا.
اين صداي مالي ويزلي بود كه مانند هر روز صبح سرحال و شاداب آنها را از خواب بيدار مي كرد.
رون در حالي كه خميازه مي كشيد گفت:مامان من مي خوام بخابم.
خانم ويزلي كه داشت كمكم عصباني مي شد گفت:زود باش رون همين الانشم خيلي دير شده.
همگي بعد از صبحانه كه چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيد آماده ي حركت شدند.پس از يكساعت پياده روي بدون وقفه سرانجام غار بزرگي در جلوي چشمان همه پديدار شد كه قطر دهانه ي آن به بيش از سه متر مي رسيد.
همگي با فرمان استرجس به طرف غار حركت كردند.هيچ يك از آنها حتي كوچكترين ترسي براي مقابله با آنچه كه در پيش بود نداشتند و قدمهاي استوار و حالت چهره آنها به خوبي بيانگر اين مطلب بود.
دهانه ي غار پوشيده از تارهاي عنكبوت بود ولي جاي پاهايي كه تازه به نظر مي رسيدند نشان از ورود كسي به درون آن غار مخوف و ترسناك مي داد.
كمي جلوتر رفتند و همه ي آنها با منظره ي عجيبي كه هيچ يك انتظار آن را نداشتند روبرو شدند.يك غول غارنشين بسيار بزرگ در حالي كه خرناس مي كشيد چماق بدست بر روي زمين خوابيده بود و لبخند ابلهانه اي بر لب داشت.كمي آن طرف تر پيكر بيهوش دامبلدور در حالي كه خون سرخ رنگي از لبانش جاري بود با طناب بسته شده بود.
.................................................................................................
خارج از رول:
1.ببخشيد كه هيجان نداشت مجبور بودم داستان رو خيلي پيش ببرم.
2.چون طنز نويسي زياد بلد نيستم جدي نوشتم البته با اجازه ي ناظران عزيز.
3.من تا اومدم بپستم ديدم ليو عزيز پستيدن مال من زياد بي ربط نيست ولي ببخشيد كه ربطي به نامه ي دامبلدور نداره يعني بچه ها بدون نامه درياچه رو پيدا مي كنن.

4.و اما مطلب چهارم ليو عزيز من اسمي از اعضايي كه تا حالا پستيدن تو پستم نياوردم(البته به غير از رون)در نتيجه اسم شما هم تو پستم نيست تا بخوام اونو اشتباه بنويسم فقط در قسمت خارج از رول اسم شما رو آوردم كه فكر نمي كنم درست يا غلط نوشتن ام شما زياد مهم باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دارن الیور فلامل در 1385/6/7 18:33:40
ویرایش شده توسط دارن الیور فلامل در 1385/6/7 18:37:41
ویرایش شده توسط دارن الیور فلامل در 1385/6/7 18:45:16
ویرایش شده توسط دارن الیور فلامل در 1385/6/7 18:50:57
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �
Re: قلعه ي روشنايي!(عضويت)
ارسال شده در: دوشنبه 6 شهریور 1385 17:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج از نقش* ببینم مگه فرد و جورج از بقیه جدا نبودن ها؟! حالا من خرابش نمی کنم بقیه شو می نویسم!
_______________________________________________


....که ناگهان ....یه آدم (که خب..معلوم نبود آدمه یا نه ...) شنل پوش از تاریکی پرید بیرون:
- یوهاهاهاها!!!! من اومدم شما رو بخورم!
ملت:
- اِ... خوب بترسین دیگه!! اه! شمام که هی بزنین
تو ذوق آدم!!
بعد شنلشو از رو صورتش برداشت....
- لیو!! بابا این که لیو خودمونه!! زهره ترکم کردی
بچه!!
ملت رو به هدویگ: تو ترسیدی؟!؟ خوبه گفت می خوام بخورمتون!!
هدویگ:
- لیو،لیو، تورو خدا بگو غذا داری!!!
- باز این بچه ننه شروع کرد....
هرمیون رو به مالی:
مالی بر میگرده سمت هرمیون:
هرمیون:
آنیتا: خب حالا شما درتام ول کنین بینیم!! لیو تو اینجا چی کار می کنی؟
-اومدم دنبال شما.
ملت: دنبال ما؟!؟! چطوری فهمیدی ما اینجاییم؟!؟!
- خب رفتم پایگاه محفل دیدم هیچ کس نیس یه عالمم کاغذ تو اتاق پلاسه رفتم تو آشپز خونه نامهء دامبلدورو پیدا کردم ( شدم اینطوری )....
ملت: چی؟!؟؟! اون اونجا مونده بود؟!؟!
- بله!! خیلی ازتون تعجب کردم!!!! بعد کاغذ خیسی که دربارهء ایجا توش بود رو پیدا کردم. مونده بودم این چرا اینجوریه ( به رون) که فهمیدم. بعد اومدم دنبالتون.....
ملت رو به آنیتا: نامهء دامبی رم نیاوردی!!؟!
آنیتا:
لیو: خوب حالا! ول کنین بیچاره رو! خودتون چرا نیاوردین!؟
ملت:
لیو: بی خیال! حالا پیدا کردین این دریاچه رو؟!
مالی: نه والا! فعلا نشستیم پیش این یکی دریاچه موندیم چه کنیم!
لیو: احیانا ممکن نیس این همون باشه؟!
ملت: راس میگه!!!
رو به لیو: ( خیلی خودمو تحویل گرفتما!! )
لیو: :angel:حالا چطوری دامبلدورو پیدا کنیم؟!
همگی:
جورج: چطوره همه با هم اسمشو صدا بزنیم!
ملت:
لیو:
ملت: چی شده؟
- آخه چرا؟ چرا باید من گیر چنین آدمایی بیفتم!
هرمیون:گریه نکن! جای من بودی چه می کردی؟! من باید تا اخر عمر باهاش ( رون ) سر کنم!
مالی:
هرمیون:
لیو اشکاشو پاک میکنه بعد با صدای گرفته: یه کاری بکنیم دیگه!
هری:هدویگ تو برو پیداش کن!
هدویگ: چرا من!؟
-
-
-آفرین کچل!
-
هدویگ همینطوری که غر می زنه پرواز می کنه و دور می شه. همین که از دیدرس میره بیرون.....
-اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا........................
-هدویگ؟؟! هدویگ!؟؟! هدویگ جونم؟! هدویگم و کشتن، هی هی! خونشو ریختن....
- منو صدا کردی؟!
-هدویگ!!!!!!!!!!!!!! صبر کن ببینم اگه تو اینجایی پس اون صدای چی بود؟؟
ادامه......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیو تایلر در 1385/6/6 17:37:37
ویرایش شده توسط لیو تایلر در 1385/6/6 17:41:22
ویرایش شده توسط لیو تایلر در 1385/6/6 18:17:47
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
hide your heart under the bed love is a demon
Re: قلعه ي روشنايي!(عضويت)
ارسال شده در: دوشنبه 6 شهریور 1385 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
همه نشستن و به فكر فرو رفتن..فرد و جرج هم براي هم جك ميگفتن و مي خنديدن..
فرد:يه روز يه .....
جرج:يوهاهاهاهاهاها
***************
همه كنار درياچه دست به سينه نشسته بودن و سخت به فكر فرو رفته بودند بجز فرد و جرج..
ناگهان همه سرمايي را در وجودشان حفظ كردند..
هرميون دستش را به سمت بالا گرفت و گفت:ديوانه سازها..
ملت:واي..فرار كنين..
ديوانه سازها لحظه به لحظه نزديكتر ميشدند...اولين نفري كه به چنگشان در آمد كسي نبود جز جرج..
جرج:سكتوم سمپرا..
هرميون:خره..بگو اكسپكتو پاتونوم..
ديوانه سازها كه انگار قصد كشتن او را داشتند مي خواستن بوسه را بزنن كه يه ماده سفيد رنگي به طرف آنها يورش برد و آنها از آنجا رفتند..
بله..حقيقت داشت..يك نفر سپر مدافع درست كرده بود ولي او كه بود؟
مالي:فرانـــــــــك..
فرانك:سلام..چطورين؟سپر مدافع رو داشتين؟
جرج:دمت گرم..داشتن منو ميكشتنا..
فرد:فرانك،تو چرا سپر مدافعت سوسكه؟
فرانك:ما اينيم ديگه..
همه باز هم بر روي زمين نشستن..كه ناگهان..


ادامه بدين

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه جدیدم..::وینسنت کراب::..
Re: قلعه ي روشنايي!(عضويت)
ارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1385 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
در تاريكي تمام مي رفتند كه هرميون گفت:لوموس
رون: چرا زود تر اين كارو نكردي؟
هرميون: ميدونستي چرا خودت وردشو نخوندي؟
هري:بسه ديگه كل كل نكنيد بزار ببينيم كجا ميريم
يك دفعه رسيدن به دو راهي
آنيتا: از كجا بريم؟
فرد: معلومه ده بيست سي چهل ميكنيم ده بيست سي چهل پنجاه شصت هفتاد ....صد
ازچپ ميريم
مالي : نه از راست
فرد : من از چپ ميرم
جرج : من با فرد ميرم
مالي : برو ولي اگر گم شديد پا خودتون
فرد و جرج رفتن چپ مالي وآن ها هم رفتن راست
2 دقيقه بعد
مالي : من دلم فرد و جرج رو ميخواد
آرتور: نگران نباش ميان
ناگهان يك هيولاي گنده آمد
هيولا : بايد به سوال من جواب بديد بعد بريد
ملت كه نفسشون گرفته بود از ترس گفتن باشه
هيولا: من 6 تا چوب ميدم شما نه نصفش كن نه برش دار فقط 10 تاش كن!!
مالي 2 ساعت فكر كرد آخر هرميون اومد با چوبا نوشت ده (2 تا چوب براي د و 4 تا براي نوشتن ه)
هيول كه ديد ضايع شده گفت نه بايد بمونيد
مالي عصباني شد يه كاراته اومد هيولا پرت شد لوس آنجلس
از اون طرف فرد و جورج هي جوك مي گفتند ميخنديدند
فرد: من خسته ام كي ميرسيم درياي مگنوليس
جرج نمي دونم فعلا اين كناره دريا ميشينيم تا بعد



بي خبر از اين كه اين همان درياي مگنوليس است

___________________________________________

ببخشيد اگه خوب نيست
-----------------------------------

@* ببخشید فرد جان چون پست تو آخر بود و نخواستم یه پست خارج از رول جدا بزنم اینها رو اینجا میگم! به نظر خودتون داستان خیلی کند پیش نمیره؟؟.... 3-4 تا پست خورده هنوز به دریا نرسیدین؟؟... بهتره بجنبین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در 1385/6/5 1:12:47
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/6/6 12:08:21
Re: قلعه ي روشنايي!(عضويت)
ارسال شده در: جمعه 3 شهریور 1385 20:24
نمایش جزئیات
آفلاین
همه به آنیتا نگاهی کردند و :
-
-چیه خب بریم دیگه..!
-مامانی من گشنمه..!
دنگ..دیش..مالی قابلمه رو با یه حرکت استثنایی به سوی رون پرتاب میکنه و اون هم با نهایت زیبایی به سر اون برخورد میکنه...هرمیون دوان دوان به سوی رون رفت و گفت:
-شوهرمو کشتن..هی هی....جاش کدو گذاشتن...هی هی
و شروع کرد به ضجه زدن..
--هرمیون جون طوری نیست..بابا بلند شو..بگذار ببینم چشه!!!
استرجس به سوی رون میره و نگاهی به رون میکنه...
-رون..رون...خوبی بابا!!!!
-من گشنمه...
-خب چیزیش نیست...سالمه...
هرمیون جیغی کشید و گفت:
-خاک بر سرت...خودت رو واسه من لوس میکنی... حالا که اینجور شد اکسیو قابلمه...
-اه بابا بس کنین بابام ماهی شد...بریم دیگه...
-صبر کن اول بفهمیم که کوهستان تاریکی کجاست بعد راه بیافتمی..خب از کی بپرسیم؟
-بیاین همین جوری یکی یکی بپرسیم بریم جلو..بالاخره یکی میدونه دیگه...باشه..رون بلند شو برو اون پودر پرواز رو بیار ببینم...
دو روز بعد:
-اه این کوهستان تاریکی ها کجاست پس!!!تا حالا از 999 نفر پرسیدیم...بچه‌ها کسی دیگه‌ای هست که نپرسیده باشیم؟
-نچ
-حالا یه کم فکر کنین شاید باشه ها...
ناگهان هدویگ گفت:
-صبر کنین..فکر کنم یه بار ققی یه چیزی راجع به کوهستان تاریکی گفت...
ملت:
-
و سپس:
-
پس از نیم ساعت ملت هدویگ بی پرو بال را جلوی آتش اداختند تا با ققی ارتباط قرار کند...
-از هدی به ققی..بیق بیق..
-به گوشم..جیگررررررررررر...بفرما
-شما میدونی کوهستان تاریکی کجاست؟
-اره بابا..گفه بودم بهت که...
-ااااااااا..آره یادم اومد...همون روز که راجع به دریای منگولیس صحبت میکردیم..
-آره دیگه..
-ها..مرسی..اقا کاری نداری...
-نه هدی جان...بای
ملت:
-
هدی:
-
پس از نیم ساعت:
-قد قد قد!!!قد قد قد!
-ولش کنین بدبخت به قدقد افتاد..دیگه نزین..باید بلند شه و راهو نشونمون بده...
-خیلی خب هدی بلند شو..تمرکز کن بریم دیگه...
-کجا؟
-یادت رفت؟
-نه..نه...خییلی خب همتون به من بچسبین که غیب شیم..
-یهو ملت جمیعا ریختند سر هدی و همه گرفتنش...
-بابا یواشتر!!!نمیتونم تمرکز کنم...
ترق...
همه غیب شدن و یهو در کوهستان تاریکی ظاهر شدن...
مری یهو داد زد:
-اوه اوه اینجا چقدر تاریکه...
رون داد زد:
-مامانی!!!کمک!
هرمیون در اون تاریکی بلند شد یکی بزنه تو سر رون:
-ای خاک بر سر بچه‌ننت کنن...
یهو مالی حس مادرشوهریش گل کرد و گفت:
-بشین بابا...هوی بخوای دست رو پسرم بلند کنی میگم روابطش رو با تو بهم بزنه ها...
جسی در حالی که داشت از عصبانیت و درعین حال از ترس منفجر میشد...گفت:
-اه یه دقیقه آروم بگیرین بابا..ببینم چی کار میتونم بکنم دیگه...
هری با صدایی رمزآلود گفت:
-بچه‌ها من یه صداهایی میشنوم...
ملت:
-اه بابا یه دقیقه آروم بگیر با این حسهات...
و انها حیران و سرگردان در تاریکی شدند تا بلکه بتوانند دامبلدور و دریاچه را بیابند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور اسپروات در 1385/6/3 20:33:23
فریا