ویولت بودلر، در واکنش به ندای ناجی ِ درونش، قبل از این که حتی فکر واکنش نشان دادن به سرش بزند، خودش را به سمت دیگری پرت کرد. طلسم مخوف ِ آیلین، هرچه که بود، قسمتی از دیوار سنگی پشت سر ویولت را با صدای گوشخراشی، خُرد کرد.
پشت پیچ ِ راهرویی پناه گرفته بود. میبینید؟ تفاوت میان زنده ماندن و مردن، همین است: زمانهایی وجود دارند برای این که بایستید و مردانه مبارزه کنید، و زمانهایی وجود دارند برای این که بزنید به چاک. آن لحظه، با آن وضعیت و درد جانفرسای دور شدن از روحش، بله.. فقط وقت فرار کردن بود!
کجا بود اصلاً؟ راهروی طویل و تاریک، به راهروی سازمان اسرار ِ وزارتخانه میماند. در آن دنیا هم وزارتخانه داشتند؟!
باید فکری میکرد. قطعاً از پس آیلین پرنس ِ مرگخوار، خونسرد و به وضوح، سالم، بر نمیآمد.
- دوشیزه بودلر کوچولو. تا ابد که نمیتونی فرار کنی!
ویولت دستش را در جیبش فرو برد. با خنده جواب داد:
- تا ابد؟ فقط کافیه جیمز رو پیدا کنم و بزنم به چاک!
آیلین ندید اخمی حاکی از درک ناگهانی، روی صورت ویولت نشست. روبان ِ لعنتی را به برادرش داده بود.
و ویولت هم ندید پوزخند بیاعتنای آیلین را که قدم به قدم، با خونسردی به محل اختفایش نزدیک میشد:
- دخترجون. من خیلی بیشتر از شما میدونم. شما نمیتونی هروقت که خواستی از این سرزمین بری بیرون!
ویولت عقب عقب رفت. در دلش بد و بیراههایی به جیمز گفت که میتوانست دغدغهی تدی در ارتباط با تربیت برادرش را، دوچندان کند. پاتر ِ ابله در این مدت کوتاه، کجا غیبش زده بود؟
- شاید بقیه زندهها نتونن آبجی، ولی من قطعاً میتونم!
این پاسخ، توجه ِ آیلین را جلب کرد. اوه.. بدون شک، خیلی هم توجهش را جلب کرد!.. حالا ویولت را زنده احتیاج داشت، سربهراه و شکنجه شده شاید، ولی زنده!..
-__________________-
قبل از این که جیمز دهان بازکند و بگوید کوچکترین اهمیتی به آلیستر کراولی یا الستور مودی یا هر خر دیگری که هست، نمیدهد؛ چهرهی آلیستر با نارضایتی خفیف و افسوسی نمایشی در هم رفت:
- این رو به خاطر بسپار که ارواح ِ انسانها خیلی خیلی قدرتمندند، تا بهت بگم چرا مجبورم اون احمقی رو که دنبال تو اومده توی برزخ بکشم و چرا اصلاً به این برزخ پر از ارواح، علاقهمند شدم..
قلب جیمز به یکباره فرو ریخت.. تدی!.. احساس کرد دستانش سرد شدند و بیحس.. تدی!.. کلمات آلیستر را گسسته و نامفهوم، میشنید..
- قدرت یک روح ِ دو قسمتشده.. توانایی در هم شکستن دروازهی جهان مردگان برای یکی شدن ِ دوبارهش.. قدرت تمام ارواح حاضر در برزخ.. تبدیل شدن کسی که اون قدرت رو داره، به خدای حال حاضر..
و ناگهان جملهای که سردرگمی و آسودگی را توأمان برای جیمز به ارمغان آورد:
- وقتشه دیگه. باید بدونی من هیچ مشکل شخصیای با اون دختر ندارم البته.
جیمز هنوز نتوانسته بود جملهی اول را تحلیل کند که با اطلاعات حیرتانگیز دیگری مواجه شد:
- تا حالا به این فکر کردی که دیوانهسازها از کجا میان؟ زاد و ولد که ندارن.. پس از یه جایی به وجود میان و به این دنیا منتقل میشن، نه؟!
و لبخند چندشآور آلیستر به او فهماند که خیلی زود، دیوانهسازها در سرزمین ِ خودشان، به استقبال "آن دختر" خواهند رفت!..
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




