جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 18 خرداد 1385 18:42
نمایش جزئیات
آفلاین
از کنار دیوار حرکت میکرد نمیخواست باعث توجه دیگران به خود شود.با اطمینان اما آهسته قدم برمیداشت.بدون اینکه نظر کسی را به خود جلب کند به پشت مجمسه سنگی رفت.از میان راهروهایه پر پیج و خم آنجا گذشت.همیشه از این مسیر به سمت دهکده میرفت.
بالاخره رسید.اکنون در مقابل بید کتک زن بود.با تکه چوبی به آرامی بر روی قسمت از بدن درخت ضربه زد و پنهان از دید دانش آموزانی که در آنسوی چمن هاگوارتز مشغول حرف زدن بودند به داخل سوراخی در زیر درخت فر رفت.
از راه تنگ و باریکی خود را به داخل خانه چوبی و کثیفی رساند.قیافه مضحکی پیدا کرده بود اما بعد از دیدن چهره دوستانش در خانه شیون آوارگان آسوده خاطر شد و به طرز عجیبی به آنان لبخند زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 18 خرداد 1385 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
کوچه ی دیاگون مثل همیشه شلوغ بود . ولی برای او اهمیتی نداشت . از جلوی بانک گرینگوتز گذشت و نگاه طمع کارانه به آن انداخت . کمی جلوتر ، وقتی اطمینان پیدا کرد که کسی او را نگاه نمی کند ، به دیوار پشت سرش تکیه داد . سرش را به آرامی ، به دیوار می زد .
این ضربه ، انگار برای او آرامش بخش بود . این عادت همیشه ی او شده بود که این جا بنشیند و به این ساختمان بلند نگاه کند .
براش مهم نبود که این رفتار برای دیگران عجیب به نظر می رسد . فقط برایش مهم بود که با نگاه به آن رویایش را ادامه دهد .
همیشه می دانست که در این جا ، جادوها و طلسم های مختلفی پنهان شده است . شاید این ، یکی از دلایل علاقه ی او به این جا بود .
وقتی با چشم های گرد شده به ساختمان نگاه می کرد و به آدم های درون آن فکر می کرد ، قیافه ی مضحکی به خود می گرفت . طوری که با وجود نفرت خود از این کار ، باز هم باعث جلب نگاه های مردم می شد .
شاید نباید این قدر به یک ساختمان توجه کرد .ولی رون ، همیشه به اسرار و به خصوص گالیون های آن فکر می کرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آن چه ثابت و برجاست ، ثابت و برجا نیست . دنیا این چنین که هست نمی ماند .
برتول برشت


Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 12 خرداد 1385 17:41
نمایش جزئیات
آفلاین
از كنار ديوار مي رفت تا شايد كمتر جلب توجه كند. اطمينان داشت قيافه ي فوق العاده مضحكي دارد اما سايرين اصرار داشتند كه او عجيب است نه خنده دار! هميشه سعي مي كرد خود را از ديد ديگران پنهان كند... باز هم از آن خيابان گذشت با اين تفاوت كه ديگر كودكي با سنگ به او ضربه نزد. ( اندر احوالات گوژپشت نتردام ) .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 7 خرداد 1385 11:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سعی میکرد به نامه توجه نکند. میخواست دو باره برگردد و نامه را بخواند . کنار دیوار پنهان شد تا کسی او را نبیند. وقتی رسید احساس کرد ضربه ای بهش خورده است.
پشتش را نگاه کرد کسی نبود این احساس برایش مضحک بود.
از این مساله گذشت . ناگهان دید نامه آن جا نیست و به خود اطمینان کرد.

اخطار : کلمات مشخص شده را رنگی بنویسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوِروس اسنیپ در 1385/3/7 22:46:31
هیچ وقت با ناظران ور نروید
چون عاقبت خوشی نداره!!!
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 5 خرداد 1385 20:24
نمایش جزئیات
آفلاین
بی صدا وآهسته گام برداشت . همیشه به هیچ چیزی اهمیت نمی داد اما الآن به طور مضحکی با کوچکترین صدای عجیبی که می شنید خودش را در پس دیواری پنهان می کرد.در آن شبی کخ سکوت همه جا را فراگرفته بود حتی نمی خواست کوچکترین جلب توجهی کند.دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود.به خودش اطمینان داشت پس به راهش ادامه داد. از هاگزمید گذشت.هاگوارتز فقط دیگر به صورت یک نقطه دیده می شد.وقتی که به خود آمد در حال دویدن بود.اضطراب سراسر وجودش را دربرگرفت.عرق سردی از روی پیشانی اش جاری شد.زخمش به شدت درد گرفته بود.میترسید اماهری باید کاری می کرد در انتهای راهروی بخش اسرار سیریوس در حال شکنجه شدن بود.

اخطار : کلمات مشخص شده را رنگی بنویسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوِروس اسنیپ در 1385/3/7 22:41:14
حتی در مرگ،کاش پیروز باشی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 5 خرداد 1385 14:12
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس دلش می خواست برای همیشه آن جا را ترک کند ولی گویی هیچ راه فراری وجود نداشت ... بوی مشمئز کننده ی اجساد تمام فضای سرش را پر کرده بود و کم کم امکان نفس کشیدن را از او می گرفت ... با چشمانش همه ی دیوار ها را از نظر گذراند کم کم سرگیجه نیز به اوضاع وحشتناکش اضافه می شد ... در حالی که سعی می کرد خودش را سر پا نگه دارد که به زمین لزج زیر پایش نیفتد ناگهان چیزی عجیب توجهش را جلب کرد ترکی در آن دیوار های نفوذ ناپذیر ایجاد شده بود که تا چند لحظه ی پیش آن جا نبود آهسته و محتاط جلو رفت و از روی اجساد گذشت سعی می کرد به موجودات پنهانی که زیر پایش بودند فکر نکند ... جلوی دیوار رسید ترک را بررسی کرد و اطمینان حاصل کرد که دیوار در آن قسمت پوسیده شده است ... سپس پایش را عقب برد و ضربه ی محکمی به دیوار زد انعکاس صدای برخورد پایش با دیوار در آن فضای سرد و خالی مضحک بود امیدوارانه به دیوار خیر شد ... و ناامیدانه متوجه شد تغییری در آن حاصل نشده ... او تا ابد پیش اجساد پشت پرده می ماند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1385/3/5 14:15:27
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 5 خرداد 1385 00:19
نمایش جزئیات
آفلاین
گوشش را به دیوار چسباند...صداهایی عجیب از آن طرف به گوش می رسید. همیشه منتظر این لحظه بود...حالا دیگر می توانست توجه و اطمینان اسنیپ را به خود جلب کند....کمی نزدیک تر رفت ..بله یک سوراخ آن جا روی دیوار بود.....!
سرش را نزدیک تر برد...دابی آنجا با قیافه مضحک ایستاده بود...انگار سعی داشت چیزی را پنهان کند...زمان به سرعت می گذشت ...!
یک نفس راحت کشید....چند ضربه به در زد!
-بیا تو دراکو!
-پروفسور من پیداش کردم ...اون جن خونگی برش داشته بود مطئنم پاتر هم با اون هم دسته!
اسنیپ لبخندی موذیانه زد و گفت : بریم که طبق معمول از گریفیندور امتیاز کم کنیم!!!

________________________________________________

با تشکر:

سامانتا ولدمورت.................................!!!!

اخطار : کلمات مشخص شده را رنگی بنویسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوِروس اسنیپ در 1385/3/7 22:29:08
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 4 خرداد 1385 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات جدید:
توجه - همیشه - عجیب - پنهان - دیوار - گذشت - اطمینان - جلب - ضربه - مضحک

از خیابانهای شلوغ و پر رفت آمد لندن گذشت.سعی می کرد خود را بپوشاند تا توجه کسی را به خود جلب نکند.قد متوسطی داشت و با لباس عجیبی که به تن داشت خیلی مضحک بنظر میرسید.
به اطراف نگاهی انداخت بعد از اطمینان از عدم توجه دیگران وارد پاتیل درزدار شد.کافه تقریبا شلوغ بود.پس از میان آنان عبور کرد و خود را به حیاط پشتی رساند.چوبدستیش را از جیب پالتویش خارج کرد و چند ضربه بر دیوار آن بروی آجرها زد.دیوار شکافت پس داخل شد.
کوچه دیاگون شلوغ تر از همیشه بود.تعداد زیادی از دانش آموزان به همراه والدینشان برای خرید مدرسه به آنجا آمده بود.از کنار دیوار حرکت کرد چون نمیخواست با تنه زدن به دیگران از آنا عذرخواهی کند و این باعث شناسایی او شود.تقریبا به انتهای کوچه رسیده بود جاییکه بانک گرینکوتز در آنجا قرار گرفته بود.ماندانگاس خوشحال بود چون امنترین جایه ممکن برای پنهان کردن وسایل دزدیش را پیدا کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 خرداد 1385 18:48
نمایش جزئیات
آفلاین
به طرف (شمع) رفت. چند (دقیقه) به آن خیره شد. خواست با (دست) (شمع) را بردارد ناگهان نامه ای را دید. آن را باز کرد و دید (کاغذ)ی در آن است.روی آن با خط خرچنگ قورباغه نوشته بودند در (لندن) ........ ناگهان صدای پای کسی را شنید . نگاهی به (پنجره) انداخت و باعجله بیرون رفت و راه خود را (ادامه) داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچ وقت با ناظران ور نروید
چون عاقبت خوشی نداره!!!
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اردیبهشت 1385 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
دوباره به نوشته هاي كاغذ روي ميز خيره شد تا چند دقيقه ديگر او را ميديد شمع روي ميز هم خسته از انتظار فراوان در حال خاموش شدن بود يعني ممكن بود پس از دو سال دوري دوباره او را ببيند دستش را به پنجره ي بخار گرفته كشيد و به بيرون نگاه كرد پس از اعلام نتايج امتحانات سمج اين بهترين خبر بود يعني ممكن بود راه را گم كرده باشد فكر نمي كرد تا كنون به لندن آمده باشد صداي خش خشي مانع از ادامه آن افكار و بال و پر دادن به آنها شد مي توانست او را ببيند كه راه خود را از ميان برف سنگيني كه به زمين نشسته بود باز كند هرميون با خوشحالي به استقبال ويكتور رفت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!