شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
در راستای فعال سازی تالار خلاصه این سوژه رو هم میزنم.هرکی هیچی نفهمید بره پست های قبلی رو بخونه! خلاصه سوژه دامبلدور سگ سه سری رو به مدرسه اورده و اون در طبقه سوم یا ممنوعه گذاشته.هیچ کدوم از بچه های مدرسه غیر از سیریوس، جیمز،پیتر،ریموس ، لیلی اوانز و اسنیپ از این قضیه خبر ندارند.(کارکاروف هم از اسنیپ راجع به قضیه سگ سه سر پرسید اما به علت مقاومت اسنیپ بیخیال شد).جیمز و دوستان به علاوه لیلی اوانز هم به خاطر این که به طبقه ممنوعه رفته بودن و فلیچ اونا رو دیده بود،در دوره مجازات به سر می برند.در این بین جیمز و سیریوس دوباره هوس رفتن پیش سگ سه سر میکنند.(ریموس همراهشون نمیره)قبلش اسنیپ رو با طناب نامرئی می بندند تا ببینند اون سگ از چه چیزی محافظت می کنه،اما اسنیپ حرف نمی زنه.(اونو می ندازن توی انبار جارو ها) و به طبقه ممنوعه می رن.اونا از بعضی موانع می گذرند تا به گریندل والد می رسند.گریندل والد به اونا گفته دامبل منو به این جا اورد چون فکر می کرد من فرار می کنم(ایگور همون جا بیهوش روی زمین افتاده) قبلش لازمه بگم سبک پست های قبل این تاپیک طنز جدیه،در واقع همون جدیه خودمون که بیشتر توی دیالوگ ها طنز به کار برده شده. ادامه سیریوس به گریندل والد خیره شد،همیشه از او می ترسید و از دیدار با او هراس داشت،اما حال او جلویش ایستاده بود و داشت به آن او می گفت که دامبلدور امنیت تمام دانش آموزان را به خطر انداخته و او را به هاگوارتز اورده است.در همین لحظه جیمز جلو آمد و رو به روی گریندل والد قرار گرفت.گریندل والد با سرعتی باور نکردنی دور خود چرخید و به لیلی اوانز و اسنیپ که کنار هم راه می رفتند تبدیل شد.در دست اسنیپ گوی ذرینی پرو بال می زد.جیمز بعد از فریاد زدن ورد "ریدیکولوس" آن دو را به غبار تبدیل کرد.سپس دستش را پشت سیریوس گذاشت و گفت: دیدی!اون فقط یه لولوخورخوره بود.دامبلدور هیچ وقت به ما خیانت نمی کنه!بیا بریم.قبلش ببینیم این کارکاروف زنده است یا نه؟ سیریوس دستش را روی گردن کارکاروف گذاشت.نبضش با این که ضعیف بود ولی هوز میزد.جیمز به زخم روی سر و اشاره کرد و گفت:نگاه کن،انگار هولش دادن و اون سرش خورده به دیوار. سیریوس با سر حرف او را تایید کرد سپس گفت:اونجا یه در هست،بیا زود تر از این جا بریم بیرون به نظرم یه صدایی از اون ور میاد. آن دو از در گذشتند و خود را در راه رویی یافتند.هرچه جلو تر می رفتند صدایی که به زوزه شباهت داشت شدت میافت.بالاخره به انتهای راهرو رسیدند و دری را رو به رویشان دیدند.جیمز آرام در را به جلو هل داد.در با صدای جیر جیر ملایم باز شد و آن چه در پشتش بود برای دو دانش آموزان جوان نمایان ساخت.پشت در چیزی جز گرگینه پشمالویی به اسم ریموس لوپین نبود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
دلم تنگ شده برات چون نیستی اینجا برام من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام
جيمز و سيوروس در چند متري تالار اسلايترين كمين كردن تا هر وقت سوروس اومد بيرون بگيرنش.بعد از 5 دقيقه سوروس همراه با ايگور مياد بيرون. سوروس( با نگراني): من نمي تونم چيزي در مورد اون بهت بگم ايگور:نا سلامتي من دوستتم.قضيه سگ سه سر چيه. سوروس:متاسفم كه نمي تونم بهت بگم. ايگور آخرين نگاه خشم آميزش رو به سوروس مي ندازه و از كنار جيمز و سيريوس رد مي شه.اما متوجه نمي شه. جيمز:وقتشه.تا 3 مي شمرم با طناب نامرئي مي بنديمش.حاضري؟ سيريوس با نگراني سرشو تكون مي ذه. جيمز: 1----2----3 ...... باديالوس سوروس مثل يك مجسمه همون جا با صورت مي خوره زمين.جيمز و سيوروس سريع مي پرن و اونو پشت يك زره پنهان مي كنن. اسنيپ از شدت خشم صورتش سرخ شده و قيافش خيلي عجيب شده.طوري كه تا حالا سوروس و جيمز اونو اونطور نديدن... جيمز:ببين جوجه ماشيني...! خيلي رك حرف مي زنم سگ 3 سر از چي نگهباني مي كنه. اسنيپ با صداي جيغ مانندي مي گه: حتي فكرشم نكن كه بهت بگم.تو يك نخود هسي توي آش شـــــــــــــــــــــــــق كشيده سيريوس خيلي محكم به گوش اسنيپ خورد. اسنيپ كه شوكه شد مي گه: تف به ذاتت... و يك تف درسته تو صورت سيريوس مي كنه. سيريوس كه از خود بيخود شده مي گه:خودت خواستي و يه ورد به زبون مياره.پرتو ارغواني رنگ مي خوره به صورت سوروس.و در جا بيهوش مي شه. جيمز:نبايد اين كار مي كردي...حالا كه كار از كار گذشت...منتظر باش دم راهرو من مي رم اينو مي ذارم تو انبار جارو بر مي گردم. 10 دقيقه بعد هر دو رو بروي دري كه پشت آن سگ سه سر است جيمز:آماده اي؟ سيريوس:آره... جيمز:پس بريم با هم در و باز مي كنن و با ديدن صحنه سر جاشون خشكشون مي زنه. جيمز با چابكي مي گه:تا وقتي مارو نديده بريم زير شنل نامرئي پس به آرومي از كنار سگ رد مي شن.سگ چون حس بوياييش قوي بوده سرشو به طرف اونا بر ميگردونه اما وقتي چيزي نمي بينه دوباره سر جاش لم مي ده. سيريوس:دارم يه تونل مي بينم كنار سگه...بايد بريم توش...عجيبه درش بازه...يعني كي قبلا رفته داخلش؟ جيمز: نمي دونم...با هم مي پريم داخلش...بــــــپر ================ جيمز و سيريوس در تونل عجيبه هيچ مانعي نداره اي..... هنوز حرفش تموم نشده كه 5 تا ديوانه ساز مي ريزن رو سرشون.سيريوس كه خيلي چابكه سريع طلسم پاترونوس رو اجرا مي كنه...ديوانه سازها متواري مي شن.. به راهشون ادامهمي دن و به يك در مي رسن... جيمز:به نظرت چي در انتظارمونه... سيريوس:خدا مي دونه در رو باز مي كنن مي بينن وارد يك اتاق پر نور شدن.با ديدن فردي كه اونجا با آرامش نشسته خشكشون مي زنه.در اون جا هيچ كس نيست جز.... گريندل والد در گوشه ديگه ايگور بيهوش افتاده بود. گريندل والد گفت: عجيبه...چقدر دانش آموز هاي دامبلدور پر رو هستن.اول اون پسره اسنيپ.بعدش اين پسره حالا هم شما دو تا. جيمز كه سعي مي كنه آرامش خودشو حفظ كنه مي گه: تو اين جا چيكار مي كني.مگه نبايد زندان نورمنگارد باشي. جيمز از اومدنش پشيمون بود... و نمي دونست سيريوس هم همچين احساسي داره يا نه گريندل جواب داد: آْبوس احمق فكر كرد من از اون جا فرار مي كنم.منو به اين قبرستون اورد.فكر نكنم شما هم جون سالم به در ببرين.سر نوشتتون مثل اين پسره مي شه.اون اسنيپ هم شانس اورد از دستم فرار كرد سيريوس:كور خوندي =============== ادامه دارد ...
هفته ای که با یک تعطیلی شروع کرده بودند حالا با تنبیه هایی که از سوی مدیر مدرسه برای آن ها تعیین شده بود آن را به یکی از عذاب آور ترین هفته ها مبدل کرد.
جیمز با عصبانیت ورقی را از زیر انبوهی از برگه ها بیرون کشید . اما برای اینکه نگاهش با نگاه دامبلدور که بر اثر صدای ایجاد شده سرش را بالا آورده بود ، تلاقی نکند به سرعت سرش را به زیر انداخت و مشغول رو نویسی از روی آن برگه شد! _ جیمز تقصیر خودت بود! من بهتون گفتم کاری نکنید که گیر بیافتید! _ می دونم پرفسور! _ خیلی خوبه.
سیریوس سرش را به نزدیک سر جیمز رساند و به آرامی گفت : _ فقط دوست دارم ریموس رو ببینم تا دق دلی این رو نویسی ها رو سرش خالی کنم! برای خودش رفته توی خوابگاه نشسته داره نوشیدنی می خوره اون وقت ما اینجا باید... _ زیاد هم مطمئن نباش رفیق! فکر می کنم اونم در حال تمیز کردن دستشویی هاست... سیریوس با چشمانی گرد شده به جیمز خیره شد و گفت : _ نه؟ راست می گی؟ پس لیلی هم... جیمز سری به علامت تأسف تکان داد و گفت : _ آره... اونم برای دستشویی های دخترونست... سیریوس فکر نمی کنم دیگه حتی بهم نگاه بکنه!!! سیریوس سرش را بروی ورقه مقابل خودش بازگرداند و با خودخواهی گفت : _ تقصیر خودش بود! ما بهش گفتیم ممکنه دردسر داشته باشه اما اون... _ فکر می کنم اگه کمی هم به کارتون بپردازید سریع تر بتونید به خوابگاه برگردید. اینطور نیست؟... و آن دو با هم گفتند : _ بله پرفسور!
خلاصه آن روز و آن هفته با تمام خستگی ها و تنبیه هایش گذشت. اما هنوز مسئله سگ سه سر از ذهن آن ها دور نمی شد. به خصوص در آخر هفته که چند بار صدای نعره ها و پا کوبیدن هایی قصر را لرزانده بود.
و در آخر روز شنبه جیمز دیگر نتوانست طاقت بیاورد و دوباره مسئله را پیش کشید... _ فقط یه نگاه کوچیک همین! _ نه جمیز! دوباره می خوای توی دردسر بیفتی... اگه دوباره گیر بیفتیم دامبلدور اعتمادشو نسبت به ما از دست می ده! _ ولی خب ریموس ، اگه این دفعه بیشتر مراقب باشیم و نقشه غارتگر رو هم با خودمون ببریم فکر نمی کنم مشکلی پیش بیاد... _ باشه سیریوس! خودتون برید... ولی من دیگه با شما نمی آم! و سرش را به زیر انداخت و مشغول تکمیل تحقیق درباره گل های آدم خوار شد. _ اما...
و تمام آن شب به بحث درباره رفتن به مخفیگاه سگ سه سر گذشت. سرانجام سیریوس و جیمز موفق شدند ریموس را متقاعد گردانند که یک بازدید کوتاه مشکلی را ایجاد نمی کند... اما این بار با دفعه قبل کمی تفاوت داشت... باید ابتدا کلک یه خبرچین را می کندند.... " اسنیپ "
******* خب برای اینکه اینجا هم خاک نخوره این پست رو زدم... می دونم موضوع همون قبلی هست ولی می خواستم این موضوع در دو سه تا پست تموم بشه تا به زودی موضوع جدید داده بشه... البته سعی می کنم این کار رو زود انجام بدم! داستان رو زیاد کش ندید... ابتدا هم برید سر وقت اسنیپ تا اونو جایی گرفتار کنن تا نتونه باید دنبالشون... همین! موفق باشید...
سیریوس و جیمز عصبانی بودند چون بهترین فرصت واسه اذیت کردن سوروس رو از دست داده بودن. رموس هم با نگرانی اون دو تا رو نگاه می کرد و می دونست هر لحظه یه کار احمقانه ممکنه ازشون سر بزنه. لیلی با خشم به اون سه نفر نگاه می کرد ولی همین که به راهروی ممنوعه رسیدن هیچ چیز جز هیجان در صورتشان نبود. با شنیدن صدای ریز پسرونه همه از جا پریدن. - هی! من دیدمتون این وری اومدین...عجبب چیزیه این نقش... - اهم! وورمتیل چقدر سر و صدا می کنی. می خوای همه مدرسه با خبر بشن! لیلی با هیجان گفت: - پیتر تو باید آرور بشی چون خوب رد ما رو گرفتی! راستی سیریوس چی بهت گفت؟ وامیتر؟ پیتر که از تعریف لیلی خر کیف شده بود نیشش رو باز کرد تا جوابش بده ولی قبل از اینکه بیشتر سوتی بده جیمز با مهربونی به لیلی نگاه کرد و گفت: - تو واقعاً استادی یه نفر رو اگه بخوای ببری بالا!... سیریوس، رموس و پیتر: - ... لقبش وورمتیله! از این اسمایی که پسرا روی هم میذارن! لیلی ابرویی بالا انداخت و گفت: - تو چی؟ لقب نداری؟ جیمز دستی به موهاش کشید تا دوباره بهمشون بزنه ولی دید سیریوس داره از پشت سر با اشاره میگه نه!واسه همین دستش رو پایین انداخت و گفت: - به من میگن پرانگز و معرفی می کنم... دستش رو گذاشت روی شونه سیریوس: - پدفوت و با اشاره به لوپن خم شد و گفت: - مونی بزرگ! لیلی اوانز رو به شما معرفی می کنم! لیلی خیلی خوشش اومده بود و گفت: - شما ها واقعاً .... - بالاخره سر بزنگاه شما رو گیر اوردم! این دفه می دونم چه بلایی سرتون بیارم. همگی با شنیدن صدای فیلچ سر جاشون خشکشون زد. - اومدین ببینین اینجا چه خبره! خب خب ! بالاخره روز اخراج شما دو تا رسید. بقیه تونم حتماً واسه دنبال کردن پاتر و بلک تنبیه خوبی نصیبتون میشه. زود باشین...همگی به سمت دفتر من.
در نزدیکی فیلچ، درست پشت یکی از شوالیه های غول پیکر اسنیپ در مخفیگاه خود موذیانه می خندید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=CC0000]جادوی عشق، قوی ترین جادوهاست
خب برو به مدیر بگو ! سیریوس با بی قیدی این را گفت ولی بادیدن چهره ی دوستانش از ادامه دادن صحبتش منصرف شد . جیمز طوری به لیلی نگاه میکرد انگار میخواست با زبان بی زبانی بهش بگه چرا برای رفتن بامن به هاگزمید اینقدر علاقه نداری ناگهان به خودش اومد و با لحن متقاعد کننده ای به دو دوست دیگرش گفت : خب مثل اینکه چاره ای جز بردن لی لی نداریم !؟ درسته !؟ ریموس فقط به فکر فرو رفت و لی از قیافه ی سیریوس معلوم بود که اگر با جیمز اینقدر صمیمی نبود محال بود با اومدن لی لی موافقت کنه . لی لی که احساس میکرد توانسته آن ها را راضی کند به جیمز گفت : یکی از معدود تصمیمات عاقلانه ات را گرفتی پاتر ! جیمز که یکه خوده بود به روی خودش نیاورد و با لحن آ»رانه ای به دوستانش گفت : پس بریم دیگه ...!؟ ریموس که تازه از اعماق فکرش در آمده بود گفت ولی پیتر چی !؟ سیریوس که گویی تن به تقدیر داده بود گفت : پیتر رفته به آشپزخانه تا غذا کش بره ! در ضمن ( این را تو گوش جیمز گفت ) نقشه ی غارتگر را هم برده ! جیمز گفت پس نمیتونیم منتظر پیتر بشیم ! بالاخره از برج گریفندور بیرون اومدند . البته به خاطر نداشتن نقشه مجبور بودند هر چند دقیق یک بار به پشت مجسمه ها و فرشینه ها بخزند تا کسانی که در راهرو ها رفت و آمد می کنند آن ها را نبینند و در این میان لی لی مدام نق میزد و میگفت که اگر گیر بیفتند واقعیت را به مدیر میگوید ( چقدر شبیه هرمیون ) و با هر کلمه اش سیریوس را عصبانی تر و جیمز را معذب تر میکرد . بالاخره به طبقه ی ممنوعه رسیدند ولی هنوز از راه میانبری که از آن آمده بودند بیرون نیامده بودند که ناگهان در طبقه ی ممنوعه با شتاب باز شد و یکی از دانش آموزان اسلایترین که موهای چرب و بینی عقابی داشت با سرعت از آنجا بیرون آمد و آنقدر عجله داشت که آن ها را ندید . در همین حال که اسنیپ دور میشد ریموس و لی لی در تلاش برای مهار کردن جیمز و سیریوس بودند تا به اسنیپ اسیبی نرسانند . همین که اسنیپ ناپدید شد و جیمز و سیریوس رها شدند ریموس گفت به نظر شما سیوروس اینجا چیکار داشت !؟ سیریوس هم با عصبانیت گفت : اگه میگذاشتی بگیرمش اونوقت همه چیز روشن میشد ! ............................................................................ فکر کردم با اومدن اسنیپ داستان جذاب میشه درکل اگه ضعیف بود ببخشید چون تازه واردم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
<<< only گریفندور >>> << It has been victorious >>
جیمز سیریوس و ریموس روی مبل های راحتی ای که مقابل پنجره چیده شده بودند نشستند . آنها همیشه آن مکان را برای نشستن انتخاب میکردند چون هم از مرکز سالن دور بود و سر و صدای زیاد اذیتشان نمیکرد و همچنین میتوانستند از پنجره دانش آموزان داخل محوطه را زیر نظر بگیرند و نقشه شیطنتی را طرح کنند !
آن روز سوژه ی جدیدی برای گفتگو و بحث پیدا کرده بودند . سگ سه سر !
سیریوس : من که علت خاصی برای نگهداری این موجود نمیبینم . شاید دامبلدور همینجوری آورددش اینجا ! ریموس که گویا انتظار شنیدن چنین حرفی را از سیریوس نداشت با آزردگی گفت : همینجوری که نمیشه ! یعنی واقعا فکر میکنی دامبلدور اونو برای تفریح و سرگرمی آورده اینجا ؟ در حالی که این موضوع جون صد ها نفر رو تحدید میکنه ؟ سیریوس یه کم به عقلت رجوع کن ! دامبلدور مثل تو احمق نیست ! سییریوس دستی به پشت گردنش کشید و ابلهانه جواب ریموس را داد : یعنی من واقعا اینقدر احمقم ؟! جیمز : بس کنین دیگه ! با شما هام ! من خیلی دوست دارم بدونم یک سگ سه سر چه ریختی میتونه باشه . حتما خیلی جالبه . فکرشو بکنین بند و بساطمون رو جمع کنیم همین امشب بریم در خونه اش رو بزنیم بگیم مهمون نمیخواید ؟ اونم از خدا خواسته در رو باز میکنه و با روی گشاده از ما استقبال میکنه ! وقتی وارد خونه شدیم شاید یهو به سرش بزنه و برای شامش یه لقمه ی چپمون کنه ! چقدر هیجان انگیز میشه !
ریموس حرف جیمز رو جدی نگرفت و به سوت زدن ادامه داد اما سیریوس که انگار غافلگیر شده باشه دستانش را به هم زد و رو به جیمز فریاد زد : همین امشب میریم دنبالش ! میریم بگردیم پیداش کنیم . شاید دلیل آوردنش رو به اینجا هم پیدا کنیم !
جیمز موافقت کرد و تا خواست چیزی بگوید لیلی اوانز سر رسید و گفت : ببینم جایی میخواید برید ؟ باز دیگه چه نقشه ای تو سرتون دارید ؟ ایندفعه میخواید کی رو تو هوا وارونه کنید یا کیف کی رو از پشت سوراخ کنید ؟! و بعد با قیافه ای متفکرانه گفت : نکنه میخواید به طبقه ی ممنوعه برید ؟ جیمز خندید و گفت : آره ! این آخری درست بود . داریم میریم به ملاقات سگ سه سر ! حالت چهره ی ریموس و سیریوس ناگهان تغییر کرد طوری که جیمز متوجه اشتباهش شد . او راز سگ سه سر را برای لیلی فاش کرده بود .
لیلی : درباره ی چی حرف میزنی ؟ سگ سه سر ؟ این موجود افسانه ای وجود داره ؟ جیمز : نه بابا ! اشتباه لپی بود ، باور کن ! سیریوس :آره ! راست میگه ! لیلی : سر بچه رو کلاه بذارید ! منم باهاتون می آم !!! سیریوس رو به جیمز کرد و مثلا آروم گفت : چه کم توقع ! هه هه ! لیلی با چهره ی عصبانی گفت : یعنی چی ؟ یا من رو هم با خودتون میبرین یا میرم به دامبلدورم میگم که میخواید برید به طبقه ی ممنوعه .
_: به هر حال من با این مسئله مخالفم. وجود یه سگ سه سر تو مدرسه خطرناکه. البته اگه جون بچه ها برای تو مهمه؟! _: فرض بر اینه که من بیشتر از شما مواظب بچه ها هستم. پس نیازی نیست که این مسئله رو به من گوش زد کنید آقای وزیر! _:خوب اومدن منو بهانه کردی برای تعطیلی کلاسها در حالی که فقط میخواستی اون حیوون وحشتناک رو جا به جا کنی.
جیمز ، سیریوس و ریموس انقدر غرق در فضولی بودند که اصلا متوجه نشدن صدای پای وزیر نزدیکتر میشه و همونطور که گوش هاشونو به در دفتر مدیر چسبونده بودن ناگهان در باز شد و هر سه به شکل تاسف انگیزی جلوی پای وزیر افتادند. وزیر با چهره ای غضبناک به آنها نگاه کرد و با مواجه شدن با چهره آرام دامبلدور بدون گفتن حتی یک کلمه از دفتر خارج شد. هر سه نفر با نهایت شرمندگی از روی زمین بلند شدند و منتظر برای تصمیم گیری مدیر. _: بشینید بچه ها. جیمز ، سیریوس و ریموس به ترتیب جلو رفتند و روی صندلیهای موجود جلوی میز نشستند، در حالی که ترس زبانشان را بند آورده بود ولی سوالاتی که در ذهنشان میچرخید اجازه صحبت به آنها داد. جیمز گفت : بب.. ببخشید پرفسور! میشه درمورد سگ سه سر توضیح بدید؟! ریموس و سیریوس جوری به جیمز خیره شدند که : عجب رویی داری تو جیمز! دامبلدور با چهره ی مهربان همیشگی شروع به صحبت کرد : خب هیچکس نباید از این موضوع مطلع میشد. حالا که شما سه نفر میدونید ازتون میخوام که به هیچکس نگید. حتی به نزدیکترین دوستانتون. هر سه نفر سروشون رو به علامت چشم تکون دادند و دامبلدور رو به جیمز کرد و ادامه داد : و اما در مورد اون سگ......
خب فکر کردم سگ سه سر موضوع خوبی واسه فضولیه این سه نفر باشه. نفری یه سر میرسه( پتک) سگ سه سر رو برای چیزی اوردن که میتونه هر چی باشه.( هر دلیلی خواستین بیارین. البته نه محافظت از سنگ جادو. چون لرد زنده هست. ( حواستون به این مسئله باشه ) اگه خواستین رو این سگ مانور بدین نخواستین هم دامبلدور یه توضیحی بده و اونا برن و موضوع پنهان بمونه تا شاید بعدا یه استفاده ای بشه ازش کرد.
به هر حال همه این موارد بستگی به این داره که پست من پاک نشه. خوشتون نیومد بدون درنگ پست رو پاک کنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1386/6/22 23:53:46
جیمز با خمیازه ی بلندی از خواب بیدار شد. نگاهی به دور و اطراف افکند و متوجه سیریوس شد که خم شده بود و در زیر تختش در جستجوی چیزی ست. پس با صدای بلند گفت : _ صبح بخیر سیریوس ! این موقع صبح دنبال چی می گردی؟ چرا برای صبحانه نرفتی؟ سیریوس سرش را از زیر تخت بیرون کشید و گفت : _ اگه به ساعتت نگاه کنی می فهمی! جیمز در حالی که خمیازه ی دیگری می کشید با تنبلی گفت : _ مگه ساعت چنده؟ و بعد از دیدن ساعت فریاد کوتاهی کشید و گفت : _ اوه خدای من! کلاس تاریخ جادوگری دیر شد. فقط یه معجزه لازم دارم تا بینز منو توی کلاس راه بده! و به سرعت از جا برخاست تا لباس عوض کند و خود را به کلاس برساند که صدای آشنایی او را از این کار بازایستاند. _ دامبلدور کلاسا تعطیل کرده ، نمی دونم چه خبر شده! راستی سیریوس می تونی از طلسم " آکسیو " برای پیدا کردنش استفاده کنی رفیق! ریموس بعد از گفتن این جملات روی تختش نشست . سیریوس که به نظر دمق می آمد گفت : _ درسته ریموس! فراموش کرده بودم. مرسی! جیمز که به نظر از این تعطیلی ناگهانی خوشحال شده بود گفت : _ دیشب خواب دیدم اون سوروس پیر رو توی اقیانوس وسط کوسه ها انداختم! اوه نمی دونید چقدر جالب بود. قیافه اش در اون حالت واقعا دیدنی بود! ریموس به طرف میز کنار تختش خم شد تا چیزی بردارد و گفت : _ تو کی می خوای دست از اون برداری! اگه درست حساب کرده باشم باید صدمین قولت رو هم در مورد اون به لیلی بدی! کم کم دارم به این فکر می افتم که در مورد تو باهاش صحبت کنم. جیمز اخمی به او کرد و دوباره خود را روی تخت انداخت. چند ثانیه ای بیش نگذشته بود که پیتر شتابان وارد خوابگاه شد و گفت : _ بچه ها عجله کنید. باید بریم سالن عمومی! مدیر می خواد با همه صحبت کنه... زود باشید! سیریوس که تازه کتاب کهنه ای را بوسیله طلسم پیشنهادی ریموس به دست آورده بود، نگاهی به آن کرد و کتاب را روی تخت پرت کرد و همراه با سه دوستش به سمت سرسرای عمومی به راه افتادند. آنجا شلوغ بود و دامبلدور بروی صندلی همیشگی اش نشسته و در حال صحبت با پرفسور مک گونگال بود. کمی گذشت تا سالن ساکت شد و دامبلدور برای صحبت برخاست. _ دانش آموزان عزیز! همون طور که متوجه شدید امروز به علت حضور یک نفر کلاسها تعطیل شده! حالا ازتون می خوام که به وزیر سحر و جادو خوش آمد بگید. در گوشه سالن باز شد و پیرمردی درحالی که قیافه نچشبی داشت وارد شد و همزمان همه دانش آموزان نیز از جا بلند شدند. وزیر پس از چند دقیقه کوتاه که با آن چهره بدون لبخند یا یک نگاه پر انرژی سخنرانی کسل کننده اش را پایان برد ، نگاه خشمگینی به دامبلدور افکند و به وی چیزی گفت و سالن را ترک کرد!
نیم ساعت بعد " تالار عمومی گریفیندور "
_ خب به نظر من کاسه ای زیر نیم کاسست. این طور فکر نمی کنید؟ سیریوس سری به علامت تصدیق حرف جیمز تکان داد و گفت : _ آره درسته! منم فکر نمی کنم وزیر فقط به خاطر یک سخنرانی چند کلمه ای به مدرسه اومده باشه و ... و ریموس ادامه داد : _ و فقط به خاطر حضور اون کلاسا رو تعطیل کرده باشن! حتما مسئله ی دیگه ای در کاره... جیمز همان طور که خطوط چهره اش نقشه شیطانی در سرش را نشان می داد گفت : _ پس بهتره یه سرگوشی آب بدیم. نظرتون چیه؟ و با موافقت سیریوس ، ریموس در حالی که با خود می گفت " خدای من ، نه ، یه دردسر دیگه " برای سر درآوردن از اصل ماجرا از تالار خارج شدند.
**************************
خب دوستان این موضوع رو دادم که ابتدا کمی با جو داستان آشنا بشیم چون جو تازه اییه! بعد هم خواهشا موضوع اومدن وزیر رو خیلی بزرگ نکنید . می تونید بگید غولها می خوان به مدرسه حمله کنن یا مثلا دامبلدور کاری کرده که وزیر خوشش نمی اومده. شنیدن حرف های وزیر و دامبلدور رو هم در راس قرار بدید و این اتفاق زمانی که وزیر داره می ره بیافته! این تاپیک رو نمی شه گفت جدیه... فقط نباید از تیکه های ارزشی استفاده کنید. جیمز و سیریوس و بقیه با هم شوخی می کنن ولی باید شوخی ها معقول باشه و زیبا! پست ارزشی نوشتید سریع پاک می شه...خودتونو توی جو داستان تصور کنید و بنویسید. می تونید لیلی و سوروس رو هم وارد کنید... کس دیگه ای به ذهنم نمی رسه!
موفق باشید سارا
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1391/9/14 0:43:49 ویرایش شده توسط گيديون پريوت در 1393/10/17 6:06:46 ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/3/22 23:53:49 ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/20 17:16:20