خلاصه:
[spoiler=خلاصه]جیمز، سیریوس و پیتر راهروی مخفیی را در تالار گریفیندور پیدا کرده اند.(پشت یک آینه، با گفتن ورد لوموس) آنها برای دیدن راهرو، برای چندلحظه وارد ان میشوند که ناگهان، در راهرو بسته میشود. آنها هرکاری میکنند در باز نمیشود.از آن سو، آنها باید به کلاس تغییر شکل بروند ولی چون در راهرو گیرافتاده اند، نمیتوانند در کلاس شرکت کنند.آنها تصمیم به کشف راهرو میگیرند.بعد از گذشت چند دقیقه، انها متوجه میوشند که رارهو، آرزوهای آنها را براورده میکند. سیریوس آرزوی چند کیسه طلا یکند و بعد از براورده شدن آن، درب راهرو خود بخود باز شده و آنها از تالار خارج میشوند. در تالار گریفیندور، لیلی که از نبود آنها در کلاس تغییر شکل ناراحت بود، به آنها میگوید که اگر به وی نگویند کجا رفته اند، آنها را در تکالیف کلاس کمک نخواهد کرد. برای همین، جیمز، ریموس، پیتز و سیریوس وی را به راهروی آرزوها میبرند ولی وقتی وارد راه رو میشوند، میبینند کسی داخل رارو میباشد:پرفسور مکگونگال![/spoiler]
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
شیطنتهای گریفیندوری
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

جیمز در حالی که کلافه شده بود گفت:دیگه واسه چی کوله پشتی آوردی؟
لیلی در کمال آرامش گفت:خب گفتم شاید چیزایی که آرزو میکنم تو دستم جا نشه و مجبور شم بذارم تو کوله پشتیم!
جیمز،سیریوس،ریموس و پیتر:
لیلی:خب نمیخواین راه بیفتین؟
چهار پسر با اکراه جلو رفتن و لیلی هم پشت سرشون راه افتاد.
-خب اون اتاقی که میگین کجاس؟
-همین جا ها.
بعد بیست مین دور زدن تو تالار جیمز با قیافه ای مظلوم گفت:لیلی فکر کنم اون جا رو گم کردیم.
لیلی گفت:ا...جدا؟!!
-به خدا دروغ نمیگم
اصلا من پیداش نکردم که این پیداش کرد.و با دستش به سیریوس اشاره کرد.
سیریوس گفت:من یادم نمیاد اون جا کجا بود لیلی!
لیلی گفت:قیافه ی من شبیه ابله هاست؟!
جیمز با چشم به سیریوس اشاره کرد که نمیشه اینو پیچوند.بنابراین سیریوس باتعجبی ساختگی گفت:آهان اونجاست!چطور ندیدمش؟
هر پنج نفر به سمت آینه ی کثیف که تو تاریکی برق ضعیفی میزد راه افتادن.
لیلی گفت:اما این که آینه ست
سیریوس:صداتو بیار پایین
خودم میدونم آینه ست.حالا هیچی نگو و فقط نگاه کن.
و چوبدستیشو به سمت آینه گرفت و زیر لب گفت:لوموس!
آینه به نرمی کنار رفتو چهار پسر همراه با لیلی متعجب وارد اتاق شدن درو پشت سرشون بستن.
با هیجان زیاد در روبروشون روباز کردن ولی وقتی دیدن کسی توی اتاقه هیجانشون به ترس و دلهره تبدیل شد.
برای یه لحظه هیچ حرکتی از پنج نفر سر نزد.شخص داخل اتاق تکونی خورد و نور ماه برای یه لحظه روی چهر ه ش افتاد.
جیمز،سیریوس،لیلی،ریموس و پیتر آب دهنشونو به سختی قورت دادن.
شخص داخل اتاق پروفسور مک گونگال بود...
لیلی در کمال آرامش گفت:خب گفتم شاید چیزایی که آرزو میکنم تو دستم جا نشه و مجبور شم بذارم تو کوله پشتیم!
جیمز،سیریوس،ریموس و پیتر:
لیلی:خب نمیخواین راه بیفتین؟
چهار پسر با اکراه جلو رفتن و لیلی هم پشت سرشون راه افتاد.
-خب اون اتاقی که میگین کجاس؟
-همین جا ها.
بعد بیست مین دور زدن تو تالار جیمز با قیافه ای مظلوم گفت:لیلی فکر کنم اون جا رو گم کردیم.
لیلی گفت:ا...جدا؟!!
-به خدا دروغ نمیگم
اصلا من پیداش نکردم که این پیداش کرد.و با دستش به سیریوس اشاره کرد.سیریوس گفت:من یادم نمیاد اون جا کجا بود لیلی!
لیلی گفت:قیافه ی من شبیه ابله هاست؟!
جیمز با چشم به سیریوس اشاره کرد که نمیشه اینو پیچوند.بنابراین سیریوس باتعجبی ساختگی گفت:آهان اونجاست!چطور ندیدمش؟
هر پنج نفر به سمت آینه ی کثیف که تو تاریکی برق ضعیفی میزد راه افتادن.
لیلی گفت:اما این که آینه ست
سیریوس:صداتو بیار پایین
خودم میدونم آینه ست.حالا هیچی نگو و فقط نگاه کن.و چوبدستیشو به سمت آینه گرفت و زیر لب گفت:لوموس!
آینه به نرمی کنار رفتو چهار پسر همراه با لیلی متعجب وارد اتاق شدن درو پشت سرشون بستن.
با هیجان زیاد در روبروشون روباز کردن ولی وقتی دیدن کسی توی اتاقه هیجانشون به ترس و دلهره تبدیل شد.
برای یه لحظه هیچ حرکتی از پنج نفر سر نزد.شخص داخل اتاق تکونی خورد و نور ماه برای یه لحظه روی چهر ه ش افتاد.
جیمز،سیریوس،لیلی،ریموس و پیتر آب دهنشونو به سختی قورت دادن.
شخص داخل اتاق پروفسور مک گونگال بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1388/6/2 0:43:57
[b][color=FF0000]قدم قدم تا روشنايي
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

جیمز نفس عمیقی کشید و گفت: راستش ما تو جنگل ممنوعه بودیم!
لیلی ابروانش را بالا برد و گفت: خب؟ اونجا چی کار میکردین؟
ریموس جوش آورد و گفت: هر کاری که میکردیم به دخترا مربوط نیست!
لیلی با لبخندی مرموز گفت: خب ، فکر میکنم یه کار خصوصی با پروفسور مک گونگال داشتم!
سیریوس با ترس جلوی لیلی را گرفت و گفت:خب ... راستش ما یه راه مخفی پیدا کردیم ... اونجا اتاق به اتاقه و هر جاییش یه چیز اسرار آمیز وجود داره! یه اتاقش همه ی آرزوهامونو برآورده میکنه!
- نمیخواید که باور کنم حرفاتونو؟
جیمز: نه باور کن که سیریوس راست میگه! اونجا واقعا جای جالبیه!
لیلی به سمت بیرون خوابگاه راه افتاد و گفت: پس شب میبینمتون!
و از آنجا دور شد.
پیتر با سردرگمی گفت:منظورش چی بود که گفت شب میبینمتون؟
سیریوس: پسر تو چه قدر دیوونه ای خب منظورش این بود که میخواد با ما بیاد ...
جیمز: لیلی قراره با ما بیاد ...
ریموس ، سیریوس ، جیمز و پیتر آهسته از پله های خوابگاه پایین آمدند و هنگامی که از خوابگاه دختران گذشتند نفس از سوی آسودگی کشیدند.
- آخیش راحت شدیم از دستش!
اما سیریوس با دیدن لیلی و کوله پشتی اش در مقابل بانوی چاق حرفش را پس گرفت ...
لیلی ابروانش را بالا برد و گفت: خب؟ اونجا چی کار میکردین؟
ریموس جوش آورد و گفت: هر کاری که میکردیم به دخترا مربوط نیست!
لیلی با لبخندی مرموز گفت: خب ، فکر میکنم یه کار خصوصی با پروفسور مک گونگال داشتم!
سیریوس با ترس جلوی لیلی را گرفت و گفت:خب ... راستش ما یه راه مخفی پیدا کردیم ... اونجا اتاق به اتاقه و هر جاییش یه چیز اسرار آمیز وجود داره! یه اتاقش همه ی آرزوهامونو برآورده میکنه!
- نمیخواید که باور کنم حرفاتونو؟

جیمز: نه باور کن که سیریوس راست میگه! اونجا واقعا جای جالبیه!
لیلی به سمت بیرون خوابگاه راه افتاد و گفت: پس شب میبینمتون!
و از آنجا دور شد.
پیتر با سردرگمی گفت:منظورش چی بود که گفت شب میبینمتون؟
سیریوس: پسر تو چه قدر دیوونه ای خب منظورش این بود که میخواد با ما بیاد ...
جیمز: لیلی قراره با ما بیاد ...
ریموس ، سیریوس ، جیمز و پیتر آهسته از پله های خوابگاه پایین آمدند و هنگامی که از خوابگاه دختران گذشتند نفس از سوی آسودگی کشیدند.
- آخیش راحت شدیم از دستش!
اما سیریوس با دیدن لیلی و کوله پشتی اش در مقابل بانوی چاق حرفش را پس گرفت ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

چهار نفري آرام آرام در راهرو پيش مي رفتند. بعد از مدت كوتاهي به اتاق دايره اي شكل بزرگي رسيدند. بر روي ديوارهاي اين اتاق هم، همان نقاشي ها ديده مي شدند. هيچ پنجره يا مشعلي در آنجا به چشم نمي خورد ولي اتاق نوري جادويي داشت كه آنرا روشن مي كرد. سيريوس به سمت يكي از نقاشي ها رفت كه ساحره اي در لباس هاي فاخر و گران قيمت را نشان مي داد. نوشته هايي با خط بسيار ظريف در كناره هاي نقاشي بودند. سيريوس با صداي بلند شروع به خواندن كرد:
- آرزوهايت را به ياد آور!
جيمز با تعجب گفت:
- يعني چي؟ شايد اين اتاق آرزوها رو برآورده مي كنه! تو همه نقاشي ها هم آدما خوشحال بودن...
سيريوس با خوشحالي گفت:
- اگر اينطور باشه، من اول آرزو مي كنم. آرزو مي كنم كه ده كيسه پر از گاليون بدست بيارم!
- ولي پول يكي از موارد استثنا در قانون گمپ...
همانطور كه ريموس قانون گمپ را توضيح مي داد، ده كيسه پر از طلا در مركز اتاق ظاهر شدند. چهار پسر با تعجب به هم نگاه كردند. سرانجام اولين كسي كه اظهار نظر كرد، پيتر بود:
- خداي من، اين اتاق قانونو نقض مي كنه!
جيمز و سيريوس:
ريموس: نه. معلومه كه اين اتاق عادي نيست!
-عادي نيست؟ ميشه بگي چي تو اين مدرسه عاديه؟
- مثلا اينكه ما نمي تونيم در اين اتاقو باز كنيم عاديه!
سيريوس اينرا گفت و با خنده كيسه هاي طلا را از روي زمين برداشت. در حالي كه او و جيمز و پيتر هر يك چند كيسه در دست داشتند به طرف راهرو حركت كردند. بعدا هم مي توانستند به آنجا برگردند و باز هم آرزو كنند. ريموس هم كه مي دانست حريف آنها نمي شود، به دنبالشان رفت.
پس از مدتي راه رفتن به در رسيدند. در كمال تعجب به راحتي در را باز كردند. در همان حال كه مراقب بودند كسي از اعضاي تالار متوجه ورود آنها نشود، ريموس گفت:
- چطوري اين در باز شد؟
- شايد حتما بايد يه آرزو رو برآورده كنه، بعد باز ميشه. حالا تو چي كار داري؟ مهم اينه كه در باز شده!
از راهرو خارج شدند و از پله هاي خوابگاه با سرعت بالا رفتند. طلاها را قايم كردند و به سالن عمومي برگشتند. در آنجا به لي لي برخوردند كه با عصبانيت به آنها نگاه مي كرد.
- هيچ معلومه كجا بودين؟ هر دفعه با اين غيبت هاتون از گروه امتياز كم مي كنين؟
- اِ... چيزه...
- تا وقتي كه به من نگين كجا بودين، بهتون تو تكليفا كمك نمي كنم.
چهار تا پسر با درماندگي به هم نگاه كردند...
- آرزوهايت را به ياد آور!
جيمز با تعجب گفت:
- يعني چي؟ شايد اين اتاق آرزوها رو برآورده مي كنه! تو همه نقاشي ها هم آدما خوشحال بودن...
سيريوس با خوشحالي گفت:
- اگر اينطور باشه، من اول آرزو مي كنم. آرزو مي كنم كه ده كيسه پر از گاليون بدست بيارم!
- ولي پول يكي از موارد استثنا در قانون گمپ...
همانطور كه ريموس قانون گمپ را توضيح مي داد، ده كيسه پر از طلا در مركز اتاق ظاهر شدند. چهار پسر با تعجب به هم نگاه كردند. سرانجام اولين كسي كه اظهار نظر كرد، پيتر بود:
- خداي من، اين اتاق قانونو نقض مي كنه!
جيمز و سيريوس:

ريموس: نه. معلومه كه اين اتاق عادي نيست!

-عادي نيست؟ ميشه بگي چي تو اين مدرسه عاديه؟
- مثلا اينكه ما نمي تونيم در اين اتاقو باز كنيم عاديه!
سيريوس اينرا گفت و با خنده كيسه هاي طلا را از روي زمين برداشت. در حالي كه او و جيمز و پيتر هر يك چند كيسه در دست داشتند به طرف راهرو حركت كردند. بعدا هم مي توانستند به آنجا برگردند و باز هم آرزو كنند. ريموس هم كه مي دانست حريف آنها نمي شود، به دنبالشان رفت.
پس از مدتي راه رفتن به در رسيدند. در كمال تعجب به راحتي در را باز كردند. در همان حال كه مراقب بودند كسي از اعضاي تالار متوجه ورود آنها نشود، ريموس گفت:
- چطوري اين در باز شد؟
- شايد حتما بايد يه آرزو رو برآورده كنه، بعد باز ميشه. حالا تو چي كار داري؟ مهم اينه كه در باز شده!
از راهرو خارج شدند و از پله هاي خوابگاه با سرعت بالا رفتند. طلاها را قايم كردند و به سالن عمومي برگشتند. در آنجا به لي لي برخوردند كه با عصبانيت به آنها نگاه مي كرد.
- هيچ معلومه كجا بودين؟ هر دفعه با اين غيبت هاتون از گروه امتياز كم مي كنين؟
- اِ... چيزه...
- تا وقتي كه به من نگين كجا بودين، بهتون تو تكليفا كمك نمي كنم.

چهار تا پسر با درماندگي به هم نگاه كردند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b]« فکر جنگ را با
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/10/10
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 04:35
از: بالای سر جسد ولدی!
پستها:
993

_ چی گفتی؟
_ شنیدی که! گفتم باز نمی شه! همش تقصیر شما دوتاست.
پیتر با نگرانی به در قفل شده نگاه کرد و گفت :
_ به نظر شما چند ساعت طول می کشه تا بفهمن با ناپدید شدیم؟
جیمز چوب دستی اش را کشید و ریموس را کنار زد و گفت :
_ حرف بی خود نزن! ما از اینجا میریم بیرون... الهمورا...
صدای قفل در که کمی از جایش تکان خورد در سکوت راهرو پیچید اما به نظر می آمد طلسم اثری نداشته است.
سیریوس که برق شیطنت در چشمانش بود گفت :
_ ول کنید بچه ها ! درس چیه! کلاس کدومه... بیایید بریم ماجرا جویی!
و سپس به طرف درب روبه رویشان حرکت کرد و قبل از اینکه یکی از آن سه نفر اعتراضی کند در را باز کرد.
همه چیز به نظر عادی می آمد.
_ لوموس! د راه بیافتید دیگه! نکنه می خوایید تا ابد اونجا وایستید تا شاید فرجی بشه هوم؟
جیمز هم مشتاقانه در حالی که به سیریوس نزدیک می شد و داخل راهروی باز شده رو به رویشان سرک می کشید گفت :
_ سیریوس راس میگه. من که خیلی دلم می خواد بدونم اون تو چه خبره!
ریموس به پیتر نگاه کرد و سپس هردو چوب دستی کشیده و برخلاف میلشان به دنبال آن دو به راه افتادند.
چند دقیقه ای در سکوت گذشت که پیتر سکوت را شکست.
_ دیوارا رو! چه چیزای عجیبی روشون نقاشی شده!
در کلاس تغییر شکل
_ دوشیزه اوانز شما از علت غیبت این چهار دانش آموز مطلع نیستید؟
لیلی نگران به پرفسور نگاه کرد و گفت :
_ نه!
و سپس با خودش گفت :
_ ولی اونا همش به دنبال دردسرن! معلوم نیست الان دارن چه دسته گلی به آب میدن!
*******
فکر کنم سوژه قبلی هم تازه داده شده بود هم قابل ادامه دادن بود!
بهرحال لینی عزیز به خاطر فعال کردن تاپیک متشکرم.
_ شنیدی که! گفتم باز نمی شه! همش تقصیر شما دوتاست.
پیتر با نگرانی به در قفل شده نگاه کرد و گفت :
_ به نظر شما چند ساعت طول می کشه تا بفهمن با ناپدید شدیم؟
جیمز چوب دستی اش را کشید و ریموس را کنار زد و گفت :
_ حرف بی خود نزن! ما از اینجا میریم بیرون... الهمورا...
صدای قفل در که کمی از جایش تکان خورد در سکوت راهرو پیچید اما به نظر می آمد طلسم اثری نداشته است.
سیریوس که برق شیطنت در چشمانش بود گفت :
_ ول کنید بچه ها ! درس چیه! کلاس کدومه... بیایید بریم ماجرا جویی!

و سپس به طرف درب روبه رویشان حرکت کرد و قبل از اینکه یکی از آن سه نفر اعتراضی کند در را باز کرد.
همه چیز به نظر عادی می آمد.
_ لوموس! د راه بیافتید دیگه! نکنه می خوایید تا ابد اونجا وایستید تا شاید فرجی بشه هوم؟
جیمز هم مشتاقانه در حالی که به سیریوس نزدیک می شد و داخل راهروی باز شده رو به رویشان سرک می کشید گفت :
_ سیریوس راس میگه. من که خیلی دلم می خواد بدونم اون تو چه خبره!
ریموس به پیتر نگاه کرد و سپس هردو چوب دستی کشیده و برخلاف میلشان به دنبال آن دو به راه افتادند.
چند دقیقه ای در سکوت گذشت که پیتر سکوت را شکست.
_ دیوارا رو! چه چیزای عجیبی روشون نقاشی شده!
در کلاس تغییر شکل
_ دوشیزه اوانز شما از علت غیبت این چهار دانش آموز مطلع نیستید؟
لیلی نگران به پرفسور نگاه کرد و گفت :
_ نه!
و سپس با خودش گفت :
_ ولی اونا همش به دنبال دردسرن! معلوم نیست الان دارن چه دسته گلی به آب میدن!

*******
فکر کنم سوژه قبلی هم تازه داده شده بود هم قابل ادامه دادن بود!
بهرحال لینی عزیز به خاطر فعال کردن تاپیک متشکرم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

سوژه جدید!
- سیریوس ، به نظر من باید چیزای دیگه ای هم به این نقشه اضافه کنیم. راه های مخفی تالار های هاگوارتز.
- اما ما که نمیتونیم به تالارای مختلف بریم.
- ولی در مرحله ی اول میتونیم یه گشتی توی تالار خودمون بزنیم. باید راه مخفی وجود داشته باشه!
بنابراین چهار نفری ( جیمز - سیریوس - پیتر - ریموس ) به سمت تالار راه افتادند.
دقایقی بعد ، نزدیکی های تالار:
جیمز با دیدن سوروس اسنیپ سقلمبه ای به سیریوس زد و هر دو چشمک زنان به سمت سوروس اسنیپ حرکت کردند.
جیمز دهانش را باز کرد تا اسنیپ را متوجه خود سازد ، اما اسنیپ که متوجه آن ها نشده بود ، بلافاصله در راهروی کناری پیچید و از آن ها دور شد.
- عجب شانسی!
- مهم نیس. اتفاقا بهتر شد ، ما الان کار مهمتری برای انجام دادن داریم.
درون تالار:
فقط تعداد کمی از گریفیندوری ها در تالار حضور داشتند و هرکدام از آن ها مشغول به انجام کاری بودند. بنابراین فرصت مناسبی برای گشت و گذار در تالار بود.
جیمز و سیریوس هر کدام در سمتی از تالار در حال حرکت بودند و بر روی هر چیزی که به نظرشان ممکن بود راه مخفی وجود داشته باشد ، دست میکشیدند و منتظر کنار رفتن دیواری بودند.
ریموس بر روی مبلی نشسته و در حال خواندن کتابی بود و پیتر مشتاقانه به جیمز و سیریوس خیره شده بود.
بالاخره جیمز گفت: اگه میبود حتما تا الان یه چیزی پیدا میکردیم. حالا بهتره سریع تر بریم. کلاس بعدی بیست مین دیه شروع میشه.
اما در همان لحظه سیریوس که در تالار بود فریاد زد:
- هی جیمز ، زودباش بیا.
جیمز به جایی که سیریوس ایستاده بود رفت و به آینه ی خاک خورده نگاهی انداخت و گفت: الانم وقت تمیز کردنه آینه س؟
- نه نگاه کن. هرچی میخوام پاکش کنم ، پاک نمیشه.
- خب با چوبدستی پاکش کن.
سیریوس چوبدستیش را به سمت آینه گرفت و گفت: لوموس!
- آخه اینکه وردش نبود دیوونـ...
اما در همان لحظه آینه کنار رفت و راهرویی پشت آن نمایان شد.
چهار نفری هیجان زده وارد راهرو شدند. جیمز به آرامی در را پشت سرشان بست تا کسی متوجه آن ها نشود.
دری مقابل آن ها بود. سیریوس جلو رفت تا در را باز کند که ریموس گفت: بچه ها الان کلاسمون شروع میشه. بهتره بذاریم برای بعد!
همگی موافقت کردند و ریموس دستگیره ی در پشت سرشان را گرفت تا باز کند اما ...
- باز نمیشه!
- سیریوس ، به نظر من باید چیزای دیگه ای هم به این نقشه اضافه کنیم. راه های مخفی تالار های هاگوارتز.
- اما ما که نمیتونیم به تالارای مختلف بریم.
- ولی در مرحله ی اول میتونیم یه گشتی توی تالار خودمون بزنیم. باید راه مخفی وجود داشته باشه!
بنابراین چهار نفری ( جیمز - سیریوس - پیتر - ریموس ) به سمت تالار راه افتادند.
دقایقی بعد ، نزدیکی های تالار:
جیمز با دیدن سوروس اسنیپ سقلمبه ای به سیریوس زد و هر دو چشمک زنان به سمت سوروس اسنیپ حرکت کردند.
جیمز دهانش را باز کرد تا اسنیپ را متوجه خود سازد ، اما اسنیپ که متوجه آن ها نشده بود ، بلافاصله در راهروی کناری پیچید و از آن ها دور شد.
- عجب شانسی!

- مهم نیس. اتفاقا بهتر شد ، ما الان کار مهمتری برای انجام دادن داریم.
درون تالار:
فقط تعداد کمی از گریفیندوری ها در تالار حضور داشتند و هرکدام از آن ها مشغول به انجام کاری بودند. بنابراین فرصت مناسبی برای گشت و گذار در تالار بود.
جیمز و سیریوس هر کدام در سمتی از تالار در حال حرکت بودند و بر روی هر چیزی که به نظرشان ممکن بود راه مخفی وجود داشته باشد ، دست میکشیدند و منتظر کنار رفتن دیواری بودند.
ریموس بر روی مبلی نشسته و در حال خواندن کتابی بود و پیتر مشتاقانه به جیمز و سیریوس خیره شده بود.
بالاخره جیمز گفت: اگه میبود حتما تا الان یه چیزی پیدا میکردیم. حالا بهتره سریع تر بریم. کلاس بعدی بیست مین دیه شروع میشه.
اما در همان لحظه سیریوس که در تالار بود فریاد زد:
- هی جیمز ، زودباش بیا.
جیمز به جایی که سیریوس ایستاده بود رفت و به آینه ی خاک خورده نگاهی انداخت و گفت: الانم وقت تمیز کردنه آینه س؟
- نه نگاه کن. هرچی میخوام پاکش کنم ، پاک نمیشه.
- خب با چوبدستی پاکش کن.
سیریوس چوبدستیش را به سمت آینه گرفت و گفت: لوموس!
- آخه اینکه وردش نبود دیوونـ...
اما در همان لحظه آینه کنار رفت و راهرویی پشت آن نمایان شد.
چهار نفری هیجان زده وارد راهرو شدند. جیمز به آرامی در را پشت سرشان بست تا کسی متوجه آن ها نشود.
دری مقابل آن ها بود. سیریوس جلو رفت تا در را باز کند که ریموس گفت: بچه ها الان کلاسمون شروع میشه. بهتره بذاریم برای بعد!
همگی موافقت کردند و ریموس دستگیره ی در پشت سرشان را گرفت تا باز کند اما ...
- باز نمیشه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1388/5/22 13:24:13
جزئیات کاربر

جیمز و سیریوس آماده می شوند که به سوروس حمله کنند و در همین حین که می خواهند به اون حمله کنند سوروس را می بینند که به طرف شخصی در تاریکی ها میره سیریوس به جیمز هشدار میده که حالا جلو نره و خودش رو هم به اون میرسونه تا کنار هم باشند.
سوروس جلو میره و به آن شخص میرسد که آن شخص کسی نیست جز مالفوی.
سوروس : مالفوی من به سختی تونستم بیام اینجا چی کار داشتی که به من گفتی بیام؟
مالفوی: من از طرف لرد برات یه پیغام دارم لرد گفته هر جوری هست دامبی بکشی چون اون معتقده دیگه به جاسوس در اینجا نیاز نداره ولی دامبی بد جوری دردسر شده برای ما و تمام نقشه هایه ما رو خراب میکنه.
سوروس: آخه چه جوری من که نمی تونم با این همه آدم اینجا اونو سر بنیست کنم .
مالفوی:این دیگه مشکله تو من پیغامو باید میرسوندم و باید برم
.
سیریوس بعد شنیدنه این مسایل به جیمز میگه:پایه ای دهن دو تاشونا صاف کنیم که دیگه از این فکرا به سرشون نزنه؟
جیمز:بزن بریم.
در همین حال جیمز از پشت درختان بیرون میاد و تلسمه اکسپلیارموس را علیه سوروس به کار میبره و سوروس هم که غافلگیر شده چوبدستی خودشو از دست میده .سیریوس هم بیرون میاد و مالفوی که حالا آماده مقابله شده با سیریوس به جنگ میپردازه.
سیریوس همین طور که با مالفوی مبارزه میکنه میگه:دیگه کارت تمومه بچه اسنیپم دیگه خیانتش مشخص شد حالا جیمز اونو میبنده و میاد کمک من
هر چند برا گرفتن تو بچه خودم کافیم
مالفوی تمام تلاشه خودشو میکنه تا با طلسمه آواداکهداورا قبل از اینکه جیمز به سیریوس ملحق بشه کارش رو تمام کنه.(جیمز 3روزه در راهه تا به اونا برسه
)
وقتی مالفوی به این نتیجه میرسه که نمی تونه از پس اون دو تا بر بیاد (جیمز به سیریوس اضافه شده) به سیریوس میگه:هی خاتن به اصل نصب بعدا حالت رو میگیرم.
و بعد ....
------------------------------------------------
من یه عضو تازه واردم تا بیاد دستم راه بیفته یکم طول میکشه اگه بد بود مطیسفم ولی امیدوارم بعدا بهتر پست بزنم.
سوروس جلو میره و به آن شخص میرسد که آن شخص کسی نیست جز مالفوی.
سوروس : مالفوی من به سختی تونستم بیام اینجا چی کار داشتی که به من گفتی بیام؟
مالفوی: من از طرف لرد برات یه پیغام دارم لرد گفته هر جوری هست دامبی بکشی چون اون معتقده دیگه به جاسوس در اینجا نیاز نداره ولی دامبی بد جوری دردسر شده برای ما و تمام نقشه هایه ما رو خراب میکنه.
سوروس: آخه چه جوری من که نمی تونم با این همه آدم اینجا اونو سر بنیست کنم .
مالفوی:این دیگه مشکله تو من پیغامو باید میرسوندم و باید برم
.سیریوس بعد شنیدنه این مسایل به جیمز میگه:پایه ای دهن دو تاشونا صاف کنیم که دیگه از این فکرا به سرشون نزنه؟
جیمز:بزن بریم.
در همین حال جیمز از پشت درختان بیرون میاد و تلسمه اکسپلیارموس را علیه سوروس به کار میبره و سوروس هم که غافلگیر شده چوبدستی خودشو از دست میده .سیریوس هم بیرون میاد و مالفوی که حالا آماده مقابله شده با سیریوس به جنگ میپردازه.
سیریوس همین طور که با مالفوی مبارزه میکنه میگه:دیگه کارت تمومه بچه اسنیپم دیگه خیانتش مشخص شد حالا جیمز اونو میبنده و میاد کمک من
هر چند برا گرفتن تو بچه خودم کافیم
مالفوی تمام تلاشه خودشو میکنه تا با طلسمه آواداکهداورا قبل از اینکه جیمز به سیریوس ملحق بشه کارش رو تمام کنه.(جیمز 3روزه در راهه تا به اونا برسه
)وقتی مالفوی به این نتیجه میرسه که نمی تونه از پس اون دو تا بر بیاد (جیمز به سیریوس اضافه شده) به سیریوس میگه:هی خاتن به اصل نصب بعدا حالت رو میگیرم.

و بعد ....
------------------------------------------------
من یه عضو تازه واردم تا بیاد دستم راه بیفته یکم طول میکشه اگه بد بود مطیسفم ولی امیدوارم بعدا بهتر پست بزنم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز پاتر در 1388/5/9 21:34:41
جزئیات کاربر

سیریوس: رایگیری میکنیم! کیا موافقن که دستهای سوروس رو ببندیم و از بالای درخت آویزوناش کنیم؟
- مخالف
- موافق
- موافق
- عالیه! دو به یک! من و جیمز بردیم لیلی! پس آویزوناش میکنیم! خب دوباره رایگیری میکنیم! کیا موافقن بعدش برگردیم به خوابگاه و بگذاریم سوروس امشب رو در کنار رفقای شرور جنگلیاش به سر ببره؟
- مخالف
- موافق
- موافق
- عالیه! دو به یک لیلی! باور کن من هم علاقهای به این کار ندارم ولی باید به رای اکثریت احترام گذاشت!
- بسیار خب! حالا که حرف حرف شماست، دور من رو خط بکشید! من برمیگردم به تالار!
(لیلی با عصبانیت آن دو را ترک میکند. جیمز میخواهد لیلی را از رفتن منصرف کند اما سیریوس، او را متوقف میکند.)
- بس کن جیمز! از اول هم معلوم بود که لیلی طاقت انجام این کار رو نداره! بیا سریعتر ماموریت رو انجام بدیم و بعد خودمون رو به لیلی برسونیم! یا اینکه من رو تنها بذار تا خودم این کار رو به سرانجام برسونم! این بهترین فرصته، دیگه شاید هرگز، تاکید میکنم هرگز، چنین فرصتی پیش نیاد!
- حق با توئه. پس سریعتر، میترسم تنهایی برای لیلی، مشکلی پیش بیاد...
- عالیه! خب پس من سوروس رو دور میزنم، تو هم همینجا صبر کن، و با علامت من، در همین راستا و از جلو بهش حمله کن.
(جیمز و سیریوس، در حالیکه برق موفقیت در نگاهشان موج میزند، به سوروس نزدیک میشوند. غافل از اینکه درست در همین لحظه، فیلیچ، لیلی را گرفته و اگر سریعتر خود را به آنها نرسانند و لیلی را نجات ندهند...)
---
ببخشید! من کلاً خیلی وقته رول نزدم، دستم سرد شده. همون زمان هم که رول مینوشتیم، یادم نمیاد تا به حال که رول جدی نوشته باشم! به هر حال اگه بد بود متاسفم! فقط میخواستم تایپیک پیش بره!
پاینده باشید
- مخالف
- موافق
- موافق
- عالیه! دو به یک! من و جیمز بردیم لیلی! پس آویزوناش میکنیم! خب دوباره رایگیری میکنیم! کیا موافقن بعدش برگردیم به خوابگاه و بگذاریم سوروس امشب رو در کنار رفقای شرور جنگلیاش به سر ببره؟
- مخالف
- موافق
- موافق
- عالیه! دو به یک لیلی! باور کن من هم علاقهای به این کار ندارم ولی باید به رای اکثریت احترام گذاشت!
- بسیار خب! حالا که حرف حرف شماست، دور من رو خط بکشید! من برمیگردم به تالار!
(لیلی با عصبانیت آن دو را ترک میکند. جیمز میخواهد لیلی را از رفتن منصرف کند اما سیریوس، او را متوقف میکند.)
- بس کن جیمز! از اول هم معلوم بود که لیلی طاقت انجام این کار رو نداره! بیا سریعتر ماموریت رو انجام بدیم و بعد خودمون رو به لیلی برسونیم! یا اینکه من رو تنها بذار تا خودم این کار رو به سرانجام برسونم! این بهترین فرصته، دیگه شاید هرگز، تاکید میکنم هرگز، چنین فرصتی پیش نیاد!
- حق با توئه. پس سریعتر، میترسم تنهایی برای لیلی، مشکلی پیش بیاد...
- عالیه! خب پس من سوروس رو دور میزنم، تو هم همینجا صبر کن، و با علامت من، در همین راستا و از جلو بهش حمله کن.
(جیمز و سیریوس، در حالیکه برق موفقیت در نگاهشان موج میزند، به سوروس نزدیک میشوند. غافل از اینکه درست در همین لحظه، فیلیچ، لیلی را گرفته و اگر سریعتر خود را به آنها نرسانند و لیلی را نجات ندهند...)
---
ببخشید! من کلاً خیلی وقته رول نزدم، دستم سرد شده. همون زمان هم که رول مینوشتیم، یادم نمیاد تا به حال که رول جدی نوشته باشم! به هر حال اگه بد بود متاسفم! فقط میخواستم تایپیک پیش بره!
پاینده باشید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پس از هجده سال حبس به سبب ارتکاب جرائم جنسی، به میان شما بازگشتهام...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/10/10
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 04:35
از: بالای سر جسد ولدی!
پستها:
993

* سوژه جدید *
_ هی جیمز بیا اینجا!
جیمز بی تفاوت در حالی که به سیریوس نزدیک می شد گفت :
_ باز چی شده؟
_ نگاه کن ! اون سوروس احمق داره از دفتر آلبوس دامبلدور خارج می شه. یه چیزی دستشه می بینی؟
جیمز بروی اسنیپ دقیق شد و گفت :
_ به نظر می آد خوشحال هم هست! حتما اتفاق خاصی افتاده! بیا بریم ببینیم!
و خواست از پشت مجسمه سنگی وسط سالن به سمت اسنیپ برود که سیریوس ردایش را کشید و با عجله اما خیلی آهسته گفت :
_ نه بشین! داری چی کار می کنی؟
و جیمز به طرف سیریوس برگشت. سیریوس با شیطنت خاصی گفت :
_ باید بریم دنبالش!
و جیمز در حالی که چشمانش برق می زد سرش را به علامت تایید تکان داد!
اسنیپ به سرعت گام بر می داشت اما با این وجود هر از چند گاهی به بهانه ای می ایستاد و با دقت اطراف را از نظر می گذراند تا مطمئن شود که مزاحمی در کار نیست. ورقه ای که در دستش بود را با تمام وجود فشرد.
ساعت نزدیک نه شب بود. همه سعی می کردند هرچه زودتر خود را به خوابگاه هایشان برسانند تا گرفتار تنبیه های وحشتناک فیلیچ نشوند. فقط جیمز و سیریوس بودند که اصلا در فکر بازگشت به خوابگاه خود نبودند.
حالا آن دو علاوه بر اینکه باید حواسشان به اسنیپ می بود تا او را گم نکنند باید مراقب این هم بودند که مبادا کسی به آنها مشکوک شود.
اسنیپ نیز سعی می کرد که شک کسی را نسبت به خود برنیانگیزد. فقط ،همچنان که درست هم فکر می کرد ، نگران شرور های مدرسه جیمز و سیریوس بود تا دوباره برای او دردسر درست نکنند.
با سرعت پیش می رفت که ناگهان... شق!
اسنیپ محکم به لیلی برخورد کرد و باعث شد نامه ی در دستش و کتابهای لیلی نقش بر زمین شوند.
_ اوه!
_ مهم نیست سوروس! ام... فکر می کردم راه تالار اسلیترین از اون سمت باشه!هوم؟
و در حالی که هر دو بروی زمین نشسته بودند تا کتاب ها را جمع کنند ، لیلی به پشت سر اسنیپ اشاره کرد!
_خب... آره... ولی... ام... من یه کاری دارم که باید انجامش بدم! بعد برمیگردم تالار. دیگه باید برم!
و سپس به سرعت ورقه ی مربوط به خود را از روی زمین برداشت و بلند شد و از کنار لیلی گذشت.
لیلی آرام از روی زمین بلند شد و راه تالار راون را در پیش گرفت. اما چند قدمی نگذشته بود که در آن سوی سالن چشمش به جیمز و سیریوس افتاد که به سرعت و با احتیاط قدم بر می داشتند و گهگاه با هم پچ پچ می کردند.
لیلی با بی خیالی شانه هایش را بالا انداخت و با خود گفت :
_ اونا همیشه همین طورن! دنبال ماجراجویی و صد البته خراب کاری!
اما اندکی از آنان دور شده بود که انگار که جرقه ای در ذهنش زده شده باشد ایستاد . سپس به عقب برگشت و اسنیپ که حالا خیلی از او دور شده بود و جیمز و سیریوس را که نزدیک تر بودند را یک بار دیگر از نظر گذرانید.
_ حتما کاسه ای زیر نیم کاسست! باید برم ببینم.
و زمان را به سرعت فراموش کرد. راهش را عوض کرد و به دنبال آنها حرکت کرد.
ریموس نگران در خوابگاه پسران تالار گریفیندور ، در حال قدم زدن و فکر کردن بود.
*****
خب اسنیپ به طرف کلبه هاگرید می ره. اونجا اون ورقه که مجوز بیرون بودن از تالار خارج از وقت مقرر و همچنین ورود به جنگل ممنوعه ست رو به نگهبان نشون می ده. خلاصه اینکه قرار می شه فردا شب برای انجام کاری وارد جنگل ممنوعه بشه. جیمز و سیریوس این موضوع رو می فهمن و همچنین لیلی که البته به اون دو تا پیوسته!
اونا فردا شب وارد جنگل می شن دنبال اسنیپ و اونجا گم می شن. این یه موضوعه!
می تونید بعد از تعریف این واقع اونا رو برگردونید به تالار( یعنی گم نشن!) و یه ماجرای جدید رو شروع کنیم.
دیگه اومدن فیلیچ و بقیه دردسر ها با خودتونه!
نظرات شما در مورد روند داستان ، مارو به شدت خوشحال می کنه!!
کلا من فقط قصدم اینه که در مورد شرارت های اونا بنویسیم. نمی دونم چرا برای شما جذابیتی نداره... ولی برای من خیلی داره! حتی اگه موضوع خیلی خاصی هم داستان نداشته باشه!
_ هی جیمز بیا اینجا!
جیمز بی تفاوت در حالی که به سیریوس نزدیک می شد گفت :
_ باز چی شده؟
_ نگاه کن ! اون سوروس احمق داره از دفتر آلبوس دامبلدور خارج می شه. یه چیزی دستشه می بینی؟
جیمز بروی اسنیپ دقیق شد و گفت :
_ به نظر می آد خوشحال هم هست! حتما اتفاق خاصی افتاده! بیا بریم ببینیم!
و خواست از پشت مجسمه سنگی وسط سالن به سمت اسنیپ برود که سیریوس ردایش را کشید و با عجله اما خیلی آهسته گفت :
_ نه بشین! داری چی کار می کنی؟
و جیمز به طرف سیریوس برگشت. سیریوس با شیطنت خاصی گفت :
_ باید بریم دنبالش!
و جیمز در حالی که چشمانش برق می زد سرش را به علامت تایید تکان داد!
اسنیپ به سرعت گام بر می داشت اما با این وجود هر از چند گاهی به بهانه ای می ایستاد و با دقت اطراف را از نظر می گذراند تا مطمئن شود که مزاحمی در کار نیست. ورقه ای که در دستش بود را با تمام وجود فشرد.
ساعت نزدیک نه شب بود. همه سعی می کردند هرچه زودتر خود را به خوابگاه هایشان برسانند تا گرفتار تنبیه های وحشتناک فیلیچ نشوند. فقط جیمز و سیریوس بودند که اصلا در فکر بازگشت به خوابگاه خود نبودند.
حالا آن دو علاوه بر اینکه باید حواسشان به اسنیپ می بود تا او را گم نکنند باید مراقب این هم بودند که مبادا کسی به آنها مشکوک شود.
اسنیپ نیز سعی می کرد که شک کسی را نسبت به خود برنیانگیزد. فقط ،همچنان که درست هم فکر می کرد ، نگران شرور های مدرسه جیمز و سیریوس بود تا دوباره برای او دردسر درست نکنند.
با سرعت پیش می رفت که ناگهان... شق!
اسنیپ محکم به لیلی برخورد کرد و باعث شد نامه ی در دستش و کتابهای لیلی نقش بر زمین شوند.
_ اوه!
_ مهم نیست سوروس! ام... فکر می کردم راه تالار اسلیترین از اون سمت باشه!هوم؟
و در حالی که هر دو بروی زمین نشسته بودند تا کتاب ها را جمع کنند ، لیلی به پشت سر اسنیپ اشاره کرد!
_خب... آره... ولی... ام... من یه کاری دارم که باید انجامش بدم! بعد برمیگردم تالار. دیگه باید برم!
و سپس به سرعت ورقه ی مربوط به خود را از روی زمین برداشت و بلند شد و از کنار لیلی گذشت.
لیلی آرام از روی زمین بلند شد و راه تالار راون را در پیش گرفت. اما چند قدمی نگذشته بود که در آن سوی سالن چشمش به جیمز و سیریوس افتاد که به سرعت و با احتیاط قدم بر می داشتند و گهگاه با هم پچ پچ می کردند.
لیلی با بی خیالی شانه هایش را بالا انداخت و با خود گفت :
_ اونا همیشه همین طورن! دنبال ماجراجویی و صد البته خراب کاری!
اما اندکی از آنان دور شده بود که انگار که جرقه ای در ذهنش زده شده باشد ایستاد . سپس به عقب برگشت و اسنیپ که حالا خیلی از او دور شده بود و جیمز و سیریوس را که نزدیک تر بودند را یک بار دیگر از نظر گذرانید.
_ حتما کاسه ای زیر نیم کاسست! باید برم ببینم.
و زمان را به سرعت فراموش کرد. راهش را عوض کرد و به دنبال آنها حرکت کرد.
ریموس نگران در خوابگاه پسران تالار گریفیندور ، در حال قدم زدن و فکر کردن بود.
*****
خب اسنیپ به طرف کلبه هاگرید می ره. اونجا اون ورقه که مجوز بیرون بودن از تالار خارج از وقت مقرر و همچنین ورود به جنگل ممنوعه ست رو به نگهبان نشون می ده. خلاصه اینکه قرار می شه فردا شب برای انجام کاری وارد جنگل ممنوعه بشه. جیمز و سیریوس این موضوع رو می فهمن و همچنین لیلی که البته به اون دو تا پیوسته!
اونا فردا شب وارد جنگل می شن دنبال اسنیپ و اونجا گم می شن. این یه موضوعه!
می تونید بعد از تعریف این واقع اونا رو برگردونید به تالار( یعنی گم نشن!) و یه ماجرای جدید رو شروع کنیم.
دیگه اومدن فیلیچ و بقیه دردسر ها با خودتونه!
نظرات شما در مورد روند داستان ، مارو به شدت خوشحال می کنه!!
کلا من فقط قصدم اینه که در مورد شرارت های اونا بنویسیم. نمی دونم چرا برای شما جذابیتی نداره... ولی برای من خیلی داره! حتی اگه موضوع خیلی خاصی هم داستان نداشته باشه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/05/08
آخرین ورود: سهشنبه 26 اسفند 1404 17:23
از: پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
پستها:
314

...در با صدای جیر جیر ملایم باز شد و آن چه در پشتش بود برای دو دانش آموزان جوان نمایان ساخت.پشت در چیزی جز گرگینه پشمالویی به اسم ریموس لوپین نبود.
لوپين: (
)
سيريوس: "اين اينجا چكار ميكنه؟"
جيمز: "الان وقت اين سؤالاست؟
عجله كن..."
سيريوس و جيمز تا با لوپين مواجه ميشوند تغيير شكل ميدهند ...و تازه بعد از اينكه تغيير شكل دادند متوجه ميشوند كه توده ي خاكستري و خون آلودي در گوشه ايي از آن دخمه افتاده..
- "اين كيه مهتابي؟!"
- "پا نمدي!!... اون پشت خاكستريه!"
- "
...تو از كجا ميدوني شاخدار؟"
- "اين چرا اينجوريه مهتابي؟ نكنه تو گا..."
لوپين با غرشي به او نزديك شد: "آره؛ چون اون تموم زندگي و آينده ام رو به آتيش كشيده، نه من بلكه تموم اونايي كه يه روزي مثل من فقط كودكي بودند كه سر راهِ اين خونخوار قرار گرفتن..."
- "ولي مهتابي..."
- "بس كن شاخدار... اون حق داره؛ به منو و كاري كه والدينم باهام ميكنن نگاه كن؛ و ببين من چقدر ازشون متنفرم... يا هر دومون از زرزروس متنفريم... اما اين نه تنها والدينش نيست تازه فرق هم ميكنه... خيلي از موقعيت هايي كه ما داريم رو ندا..."
جيمز به لوپين نزديك شد: خيله خوب. اممم ميدونستي اينجاست؟"
لوپين كه نگاهش به پشت خاكستري ثابت مانده بود گفت: "نه. ميدوني كه امشب بايد ميرفتم جيغ زن. گفتم قبلش بيام و شما رو ببينم."
رويش را برگرداند و ادامه داد: "گفته بودين مياين اينجا." و به پشت خاكستري اشاره كرد "كه اينو اينجا ديدم"
جيمز: "پس بگو چرا دامبلدور اين همه محافظت واسش ترتيب داده."
سيريوس: "حالا تصميم داري بخوريش. ميشه منم يه گاز ازش بخورم"
- "چي ميگي سيريوس؟! درسته تغيير شكل دادي، ولي واقعا خوي و رفتارت هم تغيير كرده؟"
سيريوس با ناراحتي گفت: "فقط يه گاز!!!"
جيمز كه در هيبت يه گوزن به سيريوس چشمك ميزد گفت: "فعلا بايد فكر كنيم، ببينيم چطور ميشه لوپين رو از اينجا خارج كرد؟"
.
.
.
سيريوس:
لوپين كه با نگراني و درندگي به اونا نگاه ميكرد گفت: "چي؟"
- "تو خيلي اوضاعت بايد خراب باشه كه به فكر خودت نرسيد شاخي"
- "چي؟"
- "شنلت ديگه بوقي!!!"
- "اوكي! پس تو اينجا پيشش بمون تا بيام."
جيمز كه فكر ميكرد سيريوس به شكل سگ بيشتر از او از پس لوپين برمياد اونها رو گذاشت و تغيير شكل داد و سريع از اونجا خارج شد.
با هر دردسري بود به خوابگاه رفت و برگشت. تا رسيد به دخمه ي تاريك، از پشت در داد زد: "لوپين يه لحظه چشماتو ببند!!!!!"
سيريوس داد زد: "بيا تو جيمز"
جيمز كه خيلي ژانگولرانه كلمات سگيه سيريوس رو شنيده بود(
) وارد دخمه شد و شنل رو روي هر سه تايي شون كشيد و زير شنل تغيير شكل داد 
هر سه آروم و بيصدا، از ا ونجا اومدن بيرون و وارد راهرو شدند.
- "بلاخره رسيديم. مهتابي! پانمدي! برين تو. شششششششش(افكت ساكت كردن!) زود برين جيغ زن، منم الان ميام."
لوپين: "تو كجا ميري؟"
- "ميرم خوابگاه و برميگردم."
- "نكنه ليلي دوباره بهت پيله كرده بود؟"
جيمز: (
) نه! ميخوام برم به پيتر بگم كه اونم بياد. امشب توي هاگزميد خيلي خوش ميگذره...(
)
لوپين: (
)سيريوس: "اين اينجا چكار ميكنه؟"
جيمز: "الان وقت اين سؤالاست؟
عجله كن..."سيريوس و جيمز تا با لوپين مواجه ميشوند تغيير شكل ميدهند ...و تازه بعد از اينكه تغيير شكل دادند متوجه ميشوند كه توده ي خاكستري و خون آلودي در گوشه ايي از آن دخمه افتاده..
- "اين كيه مهتابي؟!"
- "پا نمدي!!... اون پشت خاكستريه!"
- "
...تو از كجا ميدوني شاخدار؟"- "اين چرا اينجوريه مهتابي؟ نكنه تو گا..."
لوپين با غرشي به او نزديك شد: "آره؛ چون اون تموم زندگي و آينده ام رو به آتيش كشيده، نه من بلكه تموم اونايي كه يه روزي مثل من فقط كودكي بودند كه سر راهِ اين خونخوار قرار گرفتن..."
- "ولي مهتابي..."
- "بس كن شاخدار... اون حق داره؛ به منو و كاري كه والدينم باهام ميكنن نگاه كن؛ و ببين من چقدر ازشون متنفرم... يا هر دومون از زرزروس متنفريم... اما اين نه تنها والدينش نيست تازه فرق هم ميكنه... خيلي از موقعيت هايي كه ما داريم رو ندا..."
جيمز به لوپين نزديك شد: خيله خوب. اممم ميدونستي اينجاست؟"
لوپين كه نگاهش به پشت خاكستري ثابت مانده بود گفت: "نه. ميدوني كه امشب بايد ميرفتم جيغ زن. گفتم قبلش بيام و شما رو ببينم."
رويش را برگرداند و ادامه داد: "گفته بودين مياين اينجا." و به پشت خاكستري اشاره كرد "كه اينو اينجا ديدم"
جيمز: "پس بگو چرا دامبلدور اين همه محافظت واسش ترتيب داده."
سيريوس: "حالا تصميم داري بخوريش. ميشه منم يه گاز ازش بخورم"

- "چي ميگي سيريوس؟! درسته تغيير شكل دادي، ولي واقعا خوي و رفتارت هم تغيير كرده؟"
سيريوس با ناراحتي گفت: "فقط يه گاز!!!"
جيمز كه در هيبت يه گوزن به سيريوس چشمك ميزد گفت: "فعلا بايد فكر كنيم، ببينيم چطور ميشه لوپين رو از اينجا خارج كرد؟"
.
.
.
سيريوس:

لوپين كه با نگراني و درندگي به اونا نگاه ميكرد گفت: "چي؟"
- "تو خيلي اوضاعت بايد خراب باشه كه به فكر خودت نرسيد شاخي"
- "چي؟"
- "شنلت ديگه بوقي!!!"
- "اوكي! پس تو اينجا پيشش بمون تا بيام."
جيمز كه فكر ميكرد سيريوس به شكل سگ بيشتر از او از پس لوپين برمياد اونها رو گذاشت و تغيير شكل داد و سريع از اونجا خارج شد.
با هر دردسري بود به خوابگاه رفت و برگشت. تا رسيد به دخمه ي تاريك، از پشت در داد زد: "لوپين يه لحظه چشماتو ببند!!!!!"
سيريوس داد زد: "بيا تو جيمز"
جيمز كه خيلي ژانگولرانه كلمات سگيه سيريوس رو شنيده بود(
) وارد دخمه شد و شنل رو روي هر سه تايي شون كشيد و زير شنل تغيير شكل داد 
هر سه آروم و بيصدا، از ا ونجا اومدن بيرون و وارد راهرو شدند.
- "بلاخره رسيديم. مهتابي! پانمدي! برين تو. شششششششش(افكت ساكت كردن!) زود برين جيغ زن، منم الان ميام."
لوپين: "تو كجا ميري؟"
- "ميرم خوابگاه و برميگردم."
- "نكنه ليلي دوباره بهت پيله كرده بود؟"

جيمز: (
) نه! ميخوام برم به پيتر بگم كه اونم بياد. امشب توي هاگزميد خيلي خوش ميگذره...(
)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/6/9 13:40:32
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
