پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

66
نفر همین الان آنلاین‌اند 32 نفر در «انجمن»
3 عضو 63 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

57 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پارک جادوگران

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1390/07/17
آخرین ورود
سه‌شنبه 9 مهر 1398 12:54
عضویت
1390/07/12
پست‌ها
595
-ارباب! من چاق بودم گره نخوردم!

کراب قصد داشت مشکلات را به تنهایی و بدون تکیه بر هیچ هکتور و سو و بلاتریکس و لینی ای حل کند. بلندگویی برداشت و رو به محفلی ها کرد.
-سفیدهای بی خاصیت...سریع با زبان خوش آتش زنه را پس دهید!

-دادند؟

-ندادن ارباب...ولی اصلا نگران نباشین. الان بمبارانشون میکنم. نیست و نابودشون میکنم. یک....دو...بگیر که اومد...سه...چهار...پنج....

لرد سیاه از فاصله ای دورتر شروع به تشویق کراب کرد.
-آفرین کراب...تو بی نظیری. بزن. تو سر اون یکی هم بزن...محکم تر ...اونا چین پرت میکنی؟

کراب که از حرف های لرد به وجد آمده بود با قدرت بیشتری پرتاب کرد.
-چیز خاصی نیستن ارباب...یکی دو تا زنجیر و لیوان و دفتر و یه انگشتر زشت و اینجور چیزا...

لرد سیاه خواست به تشویق کردن ادامه بدهد که دید کراب نجینی را بلند کرده و قصد پرتابش را دارد...
و اینجا بود که حقیقت همچون پتکی بر سر لرد سیاه فرود آمد.
-هورکراکس های ما!

کراب متوجه گندی که زده بود شد.
-ارباب...جبران میکنیم!

کراب هم داوطلبانه و با پای خودش رفت و به بقیه مرگخواران گره خورد.

لرد سیاه چیزهای زیادی از دست داده بود...
با آرامش رفت و گره یارانش را باز کرد.
-یاران ما...قضیه جدی شد. بزرگترین چیزی که دم دست دارید بیاورید ما پرتاب کنیم تو سر اینا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1398/4/30 22:59:58
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1396/03/13
آخرین ورود
شنبه 14 خرداد 1401 10:21
عضویت
1395/06/25
پست‌ها
503
لرد با انزجار به آتش عشق محفلیا که با آتش آتش زنه آمیخته شده بود، نگاه میکرد.
- اون لباس تابستونه ما رو بیارین، داریم کباب میشیم تو این گرما! گرمای هوا کم بود، اینا هم آتشکده راه انداختن! برین اون گربه رو بیارین، سوختیم!

و مرگخوارا، اون لباس تابستونه لرد رو آوردن و دور هم جمع شدن تا برای برگردوندن آتش زنه، راهی پیدا کنن.

- ببین، تو از اون ور برو، تو هم از اون ور، منم از این ور میرم!
- چرا تو از اون ور بری؟ من از اون ور میرم!
- اصلا چرا تو تعیین کنی کی از کدوم طرف بره؟ ما مرگخواریم! نباید به قانون پایبند باشیم! به هیچی نباید پایبند باشیم! پاشین بریم!

این از اون ور رفت، اون از این ور، این از این ور... و همه مرگخوارا در هم گره خوردن!

- چیز... ارباب... ما گره خوردیم!
- کروشیومون بر شما باد که هیچ کاری رو نمیتونین درست انجام بدین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1397/04/01
آخرین ورود
سه‌شنبه 18 مهر 1402 23:01
عضویت
1397/04/01
پست‌ها
552
آتش زنه از توی تونلی که مرگخوارا کنده بودن، رسیده بود به محفلیا و از وسط سفره پیک نیک محفلیا بیرون اومده بود.
محفلیا که خودشون از گرمای عشق پر بودن، زیاد گرمای آتش زنه رو حس نکردن.
آتش زنه هم البته گرمای عشق محفلیا رو حس نکرد.
آتش زنه بی احساسی نبود. ولی خب با گرمای عشق و این جور چیزا غریبه بود. گربه کنت الاف بود بهرحال، گرمای خانه ریدل رو تامین میکرد حتی!

دامبلدور به آتش زنه لبخند پدرانه ای زد.
آتش زنه جوابی به لبخند دامبلدور نداد. و البته که دامبلدور زیاد توجهی به این موضوع نکرد.
- چه گربه زیبایی به سویمان اومده فرزندان روشنایی. برید و مارشمالوهارو بیارید.

محفلیا، مارشمالوهاشون که پر از نیروی عشق بود رو آوردن و به سیخ های چوبی زدن.
و دامبلدور هم با لبخند پدرانه و پر محبتش، دستکشی از جنس پوست اژدها رو دستش کرد و شروع کرد به نوازش آتش زنه که سعی میکرد ریشش رو آتیش بزنه.

البته ریش دامبلدور به مقدار زیادی کز خورد. ولی دامبلدور توجهی نکرد. در اون لحظه سرشار از نیروی عشق به آتش زنه شده بود و محفلیا هم داشتن فرصت طلبانه مارشمالوهاشون رو نزدیک آتش زنه کباب میکردن.

لرد سیاه در اون طرف نگاه ترسناکی به الاف و مرگخوارا انداخت.
مرگخوار هم نگاه پر ترسی به لرد سیاه انداختن.

- یاران سیاه دل ما، تلافی کرده و آتش زنه رو هم برگردونید. هرچه سریعتر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/03/13
آخرین ورود
شنبه 14 خرداد 1401 10:21
عضویت
1395/06/25
پست‌ها
503
سمت محفلیا

- دیدی فرزندم؟ امید همیشه جواب میده!
- بله پروف! امید جواب میده.
- امید چه پسر خوبیه!

همه با تعجب به ماتیلدا که بعد از مصدومیت توی دو سه تا سوژه و نا توانی در رزرو، تازه سرحال اومده بود نگاه کردن.
- امید کیه؟
- امید... چیز... جرالد! بیا که اینا ماتیلداتو کشتن! ...

قبل از اینکه فریاد ماتیلدا راه به جایی ببره، فریاد الاف شنیده شد و بلافاصله، تونلی از جنس مرگخوار، رویت!

- آتش زنه ایز آن فایر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1398/4/30 22:31:07
تولد نقش
1396/06/29
آخرین ورود
جمعه 24 آذر 1402 00:00
عضویت
1393/04/06
پست‌ها
206
فرزند یک مشت چمن رو با امید پرتاب کرد... فایده ای نداشت، دو مشت رو با امید پرتاب کرد... باز هم فایده ای نداشت.

- فرزندم، امیدت کمه، امیدت رو بیشتر کن!

فرزند یک گونی چمن رو با خیلی امید و مقدار زیادی زور زدن پرتاب کرد... ولی اینبار فایده داشت! گونی رفت و رفت و توی کله هکتور جا باز کرد.
هکتور که زیر خرواری از چمن دفن شده بود با صدایی گرفته گفت:
- پرد، پم نمپیتوپم تپون بپورم!
- هکتور صدایت را نمی‌شنویم، بهتر. این محفلی ها بالاخره یک کار مفید توی زندگیشون کردند!

بلاتریکس که همچنان چشمانش غرق در خون بود،خودش رو به پیش محضر لرد رسوند.

- ارباب فراموش نکنید. توهین به مرگخواران، توهین به ارتش، توهین به...
- خودمان. معلوم هست که یادمان می‌ماند بلاتریکس! آنها اول سعی داشتند ما را آتش بزنند وحالا یک گونی چمن به سمت مان پرتاب می‌کنند. چمن مهم نیست، حتی هکتور هم مهم نیست. مهم اینه که گونی را با امید به سمت ما انداختند.
- آتیش؟

الاف طبق معمول کلمه آتیش رو که شنید گوش هایش تیز شد.

- اربابا، اونا سعی کردند شما را آتش بزنند؟
- بله الاف، تو مگر مسئول گرمایش خانه ریدل نیستی؟ پس چرا کاری نمی‌کنی؟
- الساعه جناب لرد، راهو باز کنید!

مرگخواران تونلی برای گربه ای که از دور می‌اومد ساختند.

-آتش زنه ایز آن فایر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کنت الاف در 1398/4/30 22:19:06
تولد نقش
1398/04/17
آخرین ورود
دوشنبه 4 آبان 1405 01:42
عضویت
1397/05/27
پست‌ها
867
_قد قد قد قداااا
_چی گفتی فوکس؟گفتی میخوای چیکار کنی؟


اما فوکس بال هایش گشوده بود و پروازکنان خود را به بالای سر مرگخواران رساند.

_فرزند پرنده ای خودمه! آفرین فرزندم!

همه مرگخواران لحظه ای از وحشت آنکه فوکس آتش بگیرد، پشت هرچه که میتوانستند پناه گرفته بودند.
لرد فنریر را جلویش سپر نگه داشته بود، لرد جانش را بسیار دوست داشت و فنریر چندان مهم نبود.
_بو میدی فنر... اگر جون سالم به در بردی که بعید میدونیم بعدش برو حمام!
_فکر نکنم جون سالم به در ببرم ارباب.

ققنوس بال زدن هایش را تند تر کرد و...
_قدااااا

تخم ققنوس مستقیم بر سر فنریر فرود آمد و شکست.

_فنر خوشبو بودی خوشبو ترم شدی!
_لطف دارید ارباب!
_

آن طرف در جبهه روشنایی

_پروفسور ققنوستون چرا بجا آتیش گرفتن تخم گذاشت... فکر کنم بهتون انداخته بودن شاید اصلا از اولم غاز بوده!
_دست روی دلم نذار فرزند روشنایی... باید به فکر مهمات جدید باشیم... این چمن ها رو بگیر فرزندم و به سوی دشمن با امید پرتاب کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1397/06/05
آخرین ورود
سه‌شنبه 29 اردیبهشت 1405 21:48
عضویت
1397/05/22
پست‌ها
563
دامبلدور به دنبال ریشه‌ی مشکل عدم توانایی چشمانش در کشتن مرگخواران گشت. اما چیزی پیدا نکرد. هر چه اطرافش را نگاه کرد، چیزی ندید.
ماتیلدا که فکش بیست و هفت درجه از جایش جابجا شده بود، با ضربه ای آن را سر جایش برگرداند. چند بار دهانش را باز و بسته کرد تا مطمئن شود فک پایینش به خوبی جا افتاده است.
-اَااا... آاااا... درست شد!

سپس نگاهی به دامبلدور انداخت که با عصبانیت، اطرافش را می گشت.
-پروف... میگم بهتر نیست اول اون شاخه های جارو رو از توی چشمتون در بیارید؟

دامبلدور بالاخره ریشه مشکل را یافت!
-حق با توئه بابا جان. چشمامو رو به حقیقت باز کردی!

دامبلدور دو شاخه تیز و طویل را از تخم چشمانش بیرون کشید.
در آنسو، گابریل همچنان به پرتاب هدفمند خود می بالید. درست همانطور که باید می بود، دو حفره با فاصله های برابر از خط وسط بینی دامبلدور، در چشمانش ایجاد شده بود.

-ماتیلدا، اون ققنوس منو صدا کن.

نیازی به صدا کردن نبود. ققنوس دامبلدور بی کار تر از آن بود که جایی برود. دامبلدور دستی به سر پرنده‌ی زشت و پیرش کشید.
- می دونم چیزی به سوختنت نمونده. ازت می خوام یکم به خودت فشار بیاری، ببینی می تونی همین الان بری اونجا آتیش بگیری؟ آفرین بابا جان. برو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1398/04/09
آخرین ورود
جمعه 30 آذر 1403 17:31
عضویت
1398/04/09
پست‌ها
407
بلاتریکس چشمانش سرخ‌تر از قبل شده‌بود، خیلی سرخ‌تر. نگاهش را بین مرگخواران چرخاند و روی یک نفر متوقف شد.
- تو! تو نمی‌خوای هیچ‌کاری انجام بدی؟ از اول وایسادی بالای تاپیک داری مارو نگاه می‌کنی؟

و گابریل که مشغول جارو کردن اطراف ِ لرد لمیده
‌روی زیرانداز - به روش سنتی و با جاروی سیخ‌سیخی‌اش بود - به نشانه تفکر، کمی اخم کرد. از طرفی این فکر ذهنش را مشغول کرده‌بود که اگر او جارو را پرتاب کند، امکان دارد آن طرفی‌ها جارویی برای پرتاب نداشته‌باشند و تقارن بهم بریزد، و از طرف دیگر، اگر جارو را از دست می‌داد و گوش تسترال کر، رابستن موقع ِ درآوردن سرلاک از ظرف دستش بلرزد و روی زمین بریزد، چه فاجعه‌ای رخ می‌داد؟

اما او ناچار بود که تصمیم بگیرد. حالا که پای آبروی مرگخواران در میان بود باید می‌توانست وسواسش را برای مدتی فراموش کند؛ نتیجتا نگاهش را به محفلیون و آن برق عشقی که حاکی از لذتشان بابت پرتاب های اخیر بود، دوخت و سپس جارویش را با همان زاویهء مناسبی که برای تلافی ِ جارو کردن ِ موهای آتش‌زنه به سمتش پرت می‌کرد، و با حالتی که تا رسیدن به جمع محفلیون سرعتش کم نشود و به‌طور مداوم بچرخد، پرتاب کرد. برای او کیفیت پرتاب بسیار مهم بود.

جارو، که بالاخره از دست گابریل و کار کشیدن‌های مداومش راحت شده‌بود، به جمع محفلی‌ها لبخند زد و وارد هاله‌ء عشقی که تا شعاع چند کیلومتری از خود ساطع می‌کردند شد. لبخندی زد و تمام خاطراتش که چیزی بیشتر از خوردن توی سر ِ گربهء الاف، کشیده‌شدنهای مداوم به زمین و در و دیوار تمیز و دردهایی که متحمل شده بود، در چشمانِ ماتیلدا خیره‌شد و شاخه‌هایش را گشود تا در آغوشش فرود بیاید.

شترق!

جارو فرود دردناکی داشت.

ابتدا دسته‌اش به ماتیلدا خورد و بعد از ترس مثل جوجه‌تیغی، شاخه‌های سیخ‌سیخی‌اش را رو به محفلی‌ها پرتاب کرد و ارتش را از هم پاشاند.

- به این می‌گن یه پرتاب سه امتیازی!

چشم‌های سرخی که این‌بار نه متعلق به لردسیاه، نه بلاتریکس و نه هیچ‌یک از مرگخواران، بلکه متعلق به دامبلدور بود، سعی کرد با نگاه چند تا مرگخوار را بکشد. اما خب اینجا فقط جامعه جادوگری بود، نه سرزمین عجایب.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1398/4/30 21:24:02
گب دراکولا!
تولد نقش
1397/08/03
آخرین ورود
یکشنبه 31 شهریور 1398 22:38
عضویت
1397/05/28
پست‌ها
458
اما کریس با تمام قدرت سوژه را گرفت و نگذاشت خراب بشود. کریس سوژه را کشید و مانند فیلم خارجی ها به او گفت:
-دستمو ول نکن!

سوژه اما از فیلم ها پیروی نکرد و دست کریس را سفت چسبید، اگر میخواست پیروی کند الان باید میپرید پایین و میمرد.
سوژه ای بود جان دوست.

و در همین حین دامبلدور لگدی به کمر هاگرید زد و بانز بیرون پرید.

-پوروفسور؟ لگد میزنید؟این بود رسم و روسوم روشنایی؟
-فرزندم این خیلی هم حرکت با عشقی بود، جن رو از داخل بدنت خارج نمودم!

و بانز تازه کلمه ی ((جن)) را شنید.

به بانز توهین شده بود...
به یک مرگخوار متشخص توهین شده بود...
به یک ارتش متشخص توهین شده بود!

بنابراین بانز تمام قدرتش را جمع کرد، با خشم به محفلی ها نگاه کرد و سپس...
دوان دوان با بغض پیش مرگخواران برگشت.
-ارباب! اینا به مرگخوار بی پناهتون میگن جن! میگن روح! فکر میکنن هر کی دیده نمیشه جنه!
-خب الان چیکار کنیم بانز؟
-ارباب به مرگخوارتون توهین شده، در نتیجه به مرگخواراتون توهین شده و در آخر هم که...

لرد بلند شد و رو به مرگخواران با صدای بلند گفت:
-به ما توهین شده!

و مرگخواران مانند یک لشکر تشنه به خون آماده ی حمله دوباره به محفلی ها شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


تولد نقش
1393/06/30
آخرین ورود
چهارشنبه 17 تیر 1405 23:45
عضویت
1393/06/28
پست‌ها
456
دارم برای تو می‌نویسم. تویی که بالاخره تونستی رزرو بزنی... الان ضربان قلبت تو اوجه و داری با عجله این رول رو می‌خونی و خودمونیم! ترجیحت اینه که زیاد تو باقالیا نرفته باشه... نرفته باشه تا راحت‌تر ادامه‌ش بدی. سخت نگیر رفیق. همه‌مون تو این موقعیت بوده‌یم. یه لحظه من برم ببینم آملیا چی نوشته...

آها! خشونت. یه نگاه به سر لرد بندازین... دوتا شده. قلبمه. کی اون اسپک رو زد؟ یه نگاه به پوست نیش‌خورده‌ی مرگخوارا بندازین... کی اون دامبل پلاستیکی‌ها رو فیلان؟
با تمام این تفاصیل، دامبلدور یه دفعه به این نتیجه رسید که باید خشن بشه... خشن‌تر.

دارم اذیتت می‌کنم؟ تمومش کنم بره پی کارش؟ دامبلدور هم موافق بود. موافق بود که تمومش کنیم بره پی کارش لکن...
(توجه داشته‌باشید که با خوندن همون دو جمله‌ی اول دیالوگ پایین، می‌تونید برید به پاراگراف بعدی)

- بیا دهنتو شیرین کن مرتیکه‌ی حماااال!
-هاگرید؟ فرزندم؟
-بیا برو دهنتو شیرین کن مرتیکه‌ی حمااااال!
-هاگرید؟ فرزندم؟
-بیا برو دهنتو شیرین کن مرتیکه‌ی حمااااااال!
-هاگرید؟ فرزندم؟
-بیا برو دهنتو شیرین کن مرتیکه‌ی حمااااال!
-هاگرید؟ فرزندم؟
-بیا برو دهنتو شیرین کن مرتیکه‌ی حمااااااال!
-هاگرید؟ فرزندم؟
-بیا برو دهنتو شیرین کن مرتیکه‌ی حمااااال!
-هاگرید؟ فرزندم؟
-بیا برو دهنتو شیرین کن مرتیکه‌ی حمااااااال!
-هاگرید؟ فرزندم؟
-بیا برو دهنتو شیرین کن مرتیکه‌ی حمااااال!
-هاگرید؟ فرزندم؟
-بیا برو دهنتو شیرین کن مرتیکه‌ی حمااااااال!


هاگرید رو بانز گرفته بود.
یعنی بانز رفته بود توش. آن‌روز راس ساعت فیلان، یک بانز به بدن آقای هاگرید حلول کرد. و باهاش حرف می‌زد. و هاگرید هم چون توی فیلم دیده بود که آدم‌های جن‌زده چه شکلی می‌شن، داشت همونطوری عمل می‌کرد. و بانز رو به شیرین کردن دهنش تشویق می‌کرد... مرتیکه‌ی حمال...

-هاگرید فرزندم، داری چیکار می‌کنی؟ چرا داری ساقه‌طلایی‌هایی که آورده بودیم جهت پیک‌نیک رو فیلان؟
-تخصیر منه پوروف؟ تخصیر منه که کیک نوداریم؟ جن رفته توم و داره بم میگه کیک بوخور. من چی؟ دارم با ساقه‌طلایی دهنمو شیرین نیگر می‌دارم.

خلاصه عرض کنم، نتیجه این شد که تصمیم گرفتند جن رو از بدن هاگرید بیرون بیاورند تا...

دیدی سوژه رفت تو باقالیا؟
حالا وقتشه دوباره ضربان قلبت بالا بره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.