-عهه! ولم کنید جانی ها! چیکارم دارید؟ باب من یک پیام رسون ساده هستم اینم تغذیه تو راهمه! پفک خودمه!

در همین لحظه آسپ سوار بر آذرخش (!) از بالای سر همه میگذره، با یک چرخش پفک رو میدزده و به شکلی کاملا ژانگولری از زیرزمین خارج میشه.
ملت: ااااااااا ... !
آسمان بالای قلعه...
آسپ کلی ذوق کرده که تونسته با نهایت مهارت پفک رو بدزده و از دست همه فرار کنه داره تو آسمون اوج میگیره که یهو...
بوم!
پفک تو هوا پخش میشه و آسپ و جاروش به طرز عمود به سمت زمین سقوط می کنن. در همون لحظه پردی ها از درب اصلی قلعه میریزن بیرون و می ببینن از یک طرف دونه های پفک تو هوا پخش شده و از طرف دیگه آسپ داره برخورد می کنه به زمین. یکم فکر می کنن و همه به سمت دونه های پفک حرکت می کنن!

آسپ:

پردی ها با لب و لوچه ی نارنجی به سمت آسپ میان تا کمک های ثانویه (!) رو انجام بدن.
دنیس: بزارید من فکش رو تنظیم می کنم.
آبرفورث: من شیر بز بهش میدم.
یوزی: من و هرمیون جاروش رو درست می کنیم.
پرسی: من بهش تنفس مصنوعی میدم !!
و تقسیم وظایف به خوبی انجام میشه.
و دوباره در آسمان...
شاگرد مغازه ی هاگزمید رو تسترالش به صورت معلق ایستاده و با خودش فکر می کنه.
-ها؟ به چی خوردم؟ این چی بود سقوط کرد؟ چرا اینجا پر از پفک شد یهو؟ ها ... رییس گفته بود فضولی نکنم هیچوقت. باس برم محموله رو تحویل بدم.
و به سمت زمین فرود میاد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



.در همین راستا میریم بکشیمشون.











!








بعد این طنابو میبینی از بالای برج آویزونه؟ اگه دشمنی به اتاقت رسید از اون بالا با کمک این طناب میای پایین!

