جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

پیروان راه دامبولیسم

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: پیروان راه دامبولیسم
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 بهمن 1387 01:38
نمایش جزئیات
آفلاین
هلگا در حالی که سعی می کنه پفکشو از دستان حریص بقیه دور کنه:
-عهه! ولم کنید جانی ها! چیکارم دارید؟ باب من یک پیام رسون ساده هستم اینم تغذیه تو راهمه! پفک خودمه!

در همین لحظه آسپ سوار بر آذرخش (!) از بالای سر همه میگذره، با یک چرخش پفک رو میدزده و به شکلی کاملا ژانگولری از زیرزمین خارج میشه.

ملت: ااااااااا ... !

آسمان بالای قلعه...

آسپ کلی ذوق کرده که تونسته با نهایت مهارت پفک رو بدزده و از دست همه فرار کنه داره تو آسمون اوج میگیره که یهو...

بوم!

پفک تو هوا پخش میشه و آسپ و جاروش به طرز عمود به سمت زمین سقوط می کنن. در همون لحظه پردی ها از درب اصلی قلعه میریزن بیرون و می ببینن از یک طرف دونه های پفک تو هوا پخش شده و از طرف دیگه آسپ داره برخورد می کنه به زمین. یکم فکر می کنن و همه به سمت دونه های پفک حرکت می کنن!

آسپ:

پردی ها با لب و لوچه ی نارنجی به سمت آسپ میان تا کمک های ثانویه (!) رو انجام بدن.

دنیس: بزارید من فکش رو تنظیم می کنم.
آبرفورث: من شیر بز بهش میدم.
یوزی: من و هرمیون جاروش رو درست می کنیم.
پرسی: من بهش تنفس مصنوعی میدم !!

و تقسیم وظایف به خوبی انجام میشه.

و دوباره در آسمان...

شاگرد مغازه ی هاگزمید رو تسترالش به صورت معلق ایستاده و با خودش فکر می کنه.

-ها؟ به چی خوردم؟ این چی بود سقوط کرد؟ چرا اینجا پر از پفک شد یهو؟ ها ... رییس گفته بود فضولی نکنم هیچوقت. باس برم محموله رو تحویل بدم.

و به سمت زمین فرود میاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پیروان راه دامبولیسم
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 بهمن 1387 00:10
نمایش جزئیات
آفلاین
آبر:گفتی بز؟

آسپ:چیز...ام...بز؟کی گفت بز؟

آبر:تو گفتی بز...این نگفت بز؟!!

ملت:

آسپ که سعی میکنه رنگ صورتش از آلبالویی روشن به حالت عادی برگرده صداش رو صاف میکنه:آبر جان,قربونت برم فکر کنم جونی گفت مامان!

آبر:جدی؟جونی وایسا که مامان اومد.
و به سمت بزدونی میره.
آسپ بعد از اینکه مطمئن میشه آبر رفته شروع میکنه:خب حالا می تونیم راجع به نقشه صحبت کنیم.

هرمیون:ماااااا آبر جاسوسه؟

آسپ:نه مسئله پیچیده تر از این حرفاست.به نقشه ای که منو جاسوسمون کشیدیم ربط داره.

دنیس:بالاخره میریم بکشیمشون؟

آسپ:عملکرد ما همواره بر مبنای گفتگو و مذاکره می باشد و ما همیشه سعی بر استفاده از روش های مسالمت آمیز داریم .در همین راستا میریم بکشیمشون.

دنیس:


آسپ:نقشه اینه که...

خرچ...خرچ

همه با تعجب به دنبال منبع صدا میگردند,هلنا به سرعت یک بسته پفک رو پشتش پنهان میکنه(که چون روحه کاملا دیده میشه) و سرخ میشه.

آسپ:االهی ذلیل بشی آخه من اینا رو از دست تو کجا قایم کنم؟

همه پردی ها برای گرفتن پفک به سمت هلنا هجوم می برن.هلنا سعی میکنه از دیوار رد بشه ولی دوباره گیر میکنه و شپلخ
با برخورد سر پردی ها به دیوار کل قلعه به لرزه درمیاد.

_____
در دهکده هاگزمید مغازه مهمات جادویی

صاحب مغازه:بدو پسر هیپوگریف رو زین کن که باید سفارش ببری.

شاگرد:چشم اوستا...آدرسش کجاست؟

صاحب مغازه:واسه قلعه پردی 1 کیلو نیتروگلیسیرین سفارش دادن,فقط بپا زیاد تکونش ندی که بترکه.

شاگرد بسته را پشت هیپوگریف می گذارد و به سمت قزوین پرواز میکند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلا در 1387/11/22 0:18:22
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلا در 1387/11/22 0:21:56
One often meets his destiny on the road he takes to avoid it
Re: پیروان راه دامبولیسم
ارسال شده در: دوشنبه 21 بهمن 1387 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
به جای غلبه بر دنیا، از سیاست دوری کرد ...

با وجود کهولت سن مردی پر جنب و جوش بود...

از او همیشه با عنوان بهترین جادوگر قرن یاد می شد...

مسئله این بود که اصلا نمی شد به آلبوس دامبلدور اعتماد نکرد...

تجربه فریبنده بودن قدرت را سخت به دست آورد...

تمام عمر سعی کرد وسوسه های تاریک جامعه جادوگری را بفهمد و مهار کند...



---

قلعه ی پردی ها ، زیرزمین ، چند دقیقه بعد...

پردی ها:

یوزی با غرور لبخندی زد و سرش را به زیر انداخت. قلبش به آرامی می تپید، او بهترین راه حل را پیدا کرده بود، همه چیز به نفع آنها به پایان می رسید و او باعث این پیروزی بود...

-بوقیدم به این نقشه ات یوزی! برو بمیر با این ایده ات! برو نجاریتو بکن!

دنیس از عمق دل (!) فریاد میزد. یوزی میزنه زیر گریه و میره زیر میز قایم میشه. (نویسنده پستت: ننگ به تو یوزی! این همه ازت تعریف کردم و احساسات مزخرفت رو نوشتم. مگه چی گفتی بهشون؟ اعتبار منو هم خدشه دار کردی!)

هرمیون رفت زیر میز تا با یوزی حرف بزنه و از دلش در بیاره! پرسی که جو تفکر منطقی گرفته بودش رو به آسپ میگه:

-خب راست میگن آلبوس. سبزی که نمی خوایم بخریم. مسئول تحویل شیر هم نیستیم. گریمولد هم انبار برنج نیست. آدمای توش هم که غریق نجات استخر نیستن همینطوری بشینن نگامون کنن. خلاصه اینکه این برنامه به شکست، زجر و تبعید ختم خواهد شد و قلعمون هم بر بالای آسمان های رنگین خاموش خواهد شد!

آسپ چپ چپ به پرسی نگاه می کنه و میگه:
-تو کتاب ِ آرایه های ادبی بخش تشبیه رو زیاد خوندی نه؟

پرسی: آره خیلی زیاد!

-مطمئنم هرچقدر خوندی کتابو برعکس دستت گرفته بودی! چی میگی تو؟ شیر فروش چیه؟ آسمون رنگین دیگه چه کوفتیه؟

در همین لحظه هلنای خاکستری در حالی که یک پفک ! دستشه وارد زیر زمین میشه و به سمت آسپ میاد و یک کاغذ دیگه میده دستش و از دیوار روبروش خارج میشه.

آسپ ابتدا با چهره ای مظلوم به پفکه خیره میشه، بعد کاغذ رو میخونه و صورتش به تدریج بازتر و مشعوف تر میشه. بعد از چند لحظه که به حرص خوردن بیشتر دنیس می انجامه با صدای بلندی میگه:

-یافتم! رمز موفقیت! بزهای آبرفورث!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پیروان راه دامبولیسم
ارسال شده در: دوشنبه 21 بهمن 1387 18:06
نمایش جزئیات
آفلاین
-کلاج...دنده...گاز...ترمز!!!

-گفتم تــرمـــــز بگیر! گاز نده...

شـــپـــلخ!

هرچی ممد و پردی و آدمیزاد و جونور...پشت کامیون بودند پرت شدن بیرون.(واسه همینه میگن از کامیون حمل بار واسه لشکر کشی استفاده نکنید!)

آسپ با عصبانیت از کامیون پیاده شد و گفت :

-وسیله از این ماگلی تر پیدا نکردین؟

یوزارسیف برای خودش و هرمیون از بین جمعیت راه باز کرد و نزد آسپ آیستاد و رهنمودهایی رو تو گوشش زمزمه کرد که هیچ کس جز آسپ نشنید!

یوزی درون گوش آسپ:

لبخند رضایت مندی بر لبان آسپ نقش بست و سخنان یوزی را با سر تایید کرد و بعد رو به جمعیت گفت:

-همه اعضای دامبولیسم تا سه ثانیه دیگه باید تو زیر زمین باشند...جلسه ی فوق محرمانه داریم!!!

1،2،3!

در عرض سیم ثانیه همه اعضا در زیر زمین محافظت شده و غیر قابل استراق سمع قلعه ی پردی ها جمع شده بودند.و منتظر شنیدن سخنان آسپ بودند.

وسط سالن میز بزرگی قرارداشت حتی بزرگتر از میز آشپزخانه گریمولد بود! که دورتا دور آن اعضای گروه دامبولیسم نشسته بودند. سطح میز از تازگی می درخشید و خود را آماده کرده بود تا برای اولین بار مورد استفاده قرار گیرد.

دو طرف آسپ یوزارسیف و پرسی نشسته بودند. از حالت چهره آسپ می شد فهمید که نقشه ای داره بسیار مهم و بزرگ! زمزمه ها در نهایت به سکوت منتهی شد.

آسپ شروع به نطق کرد:

-ما تا فردا فقط وقت داریم.الان هم که اینجا نشستیم خیلی دیره ولی بدون هماهنگی و نقشه نمی تونستیم اقدام کنیم. جناب یوزارسیف چند نکته مهم رو مطرح کردند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1387/11/21 18:20:23
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1387/11/21 19:04:38
هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!
Re: پیروان راه دامبولیسم
ارسال شده در: شنبه 19 بهمن 1387 02:30
نمایش جزئیات
آفلاین
-گریمولد؟

-گریمولد؟

-گریمولد؟

-گریمولد؟

-گریمولد؟

-مع؟(ترجمه: گریمولد؟)

آسپ (در حالی که از شدت آی کیویی که در ملت موج میزنه به هراس افتاده):پس این همه مدت واسه چی مقر می ساختیم؟!

آبر:امم...من بزدونی نداشتم

هرمی:من بگم؟واسه اینکه معماری....

آخ...وای...بوق...کمک!!!

همگی به سمت صدایی که از دیوار بیرون آشپزخانه به گوش میرسه میدوند.و با کله هلنا روبرو می شن که از دیوار بیرون زده.

آسپ:این چرا گیر کرده؟

هرمیون:این دزدگیر قلعست,کسی نمی تونه بی اجازه از دیوار رد بشه.

پرسی:مرحبا به یوزی خودم.

آسپ:یکی این روحو از دیوار بکشه بیرون.

پیوز به سرعت دست به کار میشه و با یک لگد جانانه هلنا رو آزاد می کنه.

هلنا: آخ جزائر لانگرهاسم...ای وای

آسپ بدون توجه به آه و ناله هلنا به حرفش ادامه میده:داشتم می گفتم هرچی بی کار گشتید دیگه بسه جمع کنید فردا باید بریم.

هرمیون:واسه چی آخه؟

آسپ:من نمیدونم! بزنیم لهشون کنیم! تهدید کنیم! بیرونشون کنیم! بکشیمشون!

دنیس:آخریشو هستم
و از زیر رداش یه شات گان درمیاره و با نگاه هیجان زده به آسپ خیره میشه.

آسپ که کم کم داره نگران پردی ها میشه سرش رو با تاسف تکون میده.هلنا که بالاخره نفسش سرجاش اومده کاغذی رو به دست آسپ میده.

آسپ: این از طرف خبرچینم اومده,اوضاع داره به هم میخوره.تا فردا وقت نداریم همین الان حرکت می کنیم.

پرسی:من الان یادم افتاد یه چیزی تو حموم جاگذاشتم

پیوز:من میرم به ممدا سربزنم.

آبر:شنیدین؟بزم صدام کرد...
و همگی متفرق می شوند.

نیم ساعت بعد همه پردی ها پشت کامیون قدیمی حمل ممد نشستند و درحالی که جو گیر شدند آهنگ از اون بالا کفترمیایه رو می خونن و بندری میزنن.

آسپ :کی بلده رانندگی کنه؟

هرمیون:من کتاب آیین نامه رو خوندم فکر کنم بتونم.

آسپ پشت فرمون قرار میگیره:خوب بگو چی کار کنم.
_____________
آها راستی درهاگوارتز

تاریکی شب خود را به چشمانش می فشرد,شب سردی بود ولی او مدتها بود سرمایی حس نکرده بود.به آرامی در محوطه مدرسه قدیمی پیش می رفت...
کم کم مقبره سفیدی از دور پدیدار شد,اگر قلبی داشت حتما از شدت شوق از جا کنده میشد.بر سرعتش افزود و به سنگ سفید نزدیک شد...

ناگهان فریاد مهیبی سکوت شب را شکافت:بابا مٌردم از دست شما! مگه خودتون مرگ ندارین؟!!چی می خواین سر قبر من؟نمی ذارن دو دقیقه راحت بمیرم!!!
و با نهایت سرعت از آنجا دور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلا(بانوی خاکستری) در 1387/11/19 2:41:21
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلا(بانوی خاکستری) در 1387/11/19 2:45:27
One often meets his destiny on the road he takes to avoid it
Re: پیروان راه دامبولیسم
ارسال شده در: پنجشنبه 17 بهمن 1387 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
در مقابل ِ قلعه عظیم پردی ها زانو زده بود و دستان لرزانش بر روی صورت دخترک قرار گرفته بود. گونه او را نوازش کرد. دخترک سست و بی حال در مقابل او بر زمین افتاده بود، صورتش سرد و بیروح وچشم هایش با آرامش ِ خاصی بسته بود، خواب بود یا مرده؟!

لرزش خفیف ِ دیگری را در بدنش حس کرد، نگاهی به اطرافش کرد و بار دیگر به دخترک خیره شد. خم شد، او را در آغوش گرفت و سرانجام اشک هایش سرازیر شد. حس ِ تنفری آمیخته به عذاب وجدان قلبش را آزار میداد.

باید تاوونش رو بدی!

---

بوم ... بوم ... بوم ... بوم!!

پرسی با عصبانیت از اتاقش خارج شد و در حالیکه لباس خواب ِ راه راهش او را شبیه دالتون ها (!) کرده بود فریاد زد:
-بوق بر شما! صبح ِ به این خوبی هم نمیزارید آدم راحت بخوابه! کدوم بوقی ِ بیناموس ِ نادونی کله سحر داره...

فحش زننده ای داد و با قدم هایی سریع به طبقه پایین رفت. در سمت ِ دیگر دنیس نیز به صورت جفت پایی از اتاقش پرید بیرون و چون کسی نبود مستقیم رفت تو دیوار روبروش!

او نیز کلاه زنگوله دارش را بر روی سرش تکان داد، دندان هایش را بهم فشرد و به طبقه پایین رفت. طولی نکشید که تمام پردی ها چوبدستی به دست و با چهره ای عصبی و قاطی ! به سمت پایین سرازیر شدند. درب ِ آشپزخانه قلعه (جایی که صدا از آنجا بیرون می آمد!) از جا کنده شد و چندین دسته آدم از خواب پریده با لباس خواب های با نمک ! ریختن داخل!

ملت:
آسپ: سلام!


هرمیون در حالیکه دستش را دور گردن ِ یوزی انداخته بود و موهای فر فریش به شدت تابلو و زننده به نظر می رسید (!) پرسید:
-اممم ... آسپ، صبح ِ به این زودی خبریه داری چکش میزنی؟! همه بیدار شدن!

پرسی: خبری نیست، این بشر فقط کرم فلوبر داره!
دنیس: یعنی چی؟ این چه وضعشه؟ بزارم برم از این خرابه! آسایش ندارم از دست ِ شما! اصلا مردیکه روانی تو به چه جرئتی صبح ِ به این زودی داری چکش میزنی؟!

و جفت پا میره تو دهن آسپ و باعث تعجب ِ همگان میشه!

آسپ: عهه! دردم گرفت! این چه طرز برخورد با منه؟

دنیس یک کشیده ی دیگه ای میزنه به آسپ و باعث میشه ملت آب دهانشون رو قورت بدن و از ترس برن عقب!

-یا میگی چی شده که چکش می کوبی یا چنان میزنمت که ... که ... اصلا مگه تو نمیدونی من عصبیم؟!

آسپ با دیدن حرص خوردن دنیس نیشخندی میزنه و بلافاصله یک کاغذ پوستی رو به سمت پردی ها می گیره:
-تعطیلی دیگه بسه. برید آماده بشید. باس بریم گریمولد!
-گریمولد؟؟؟!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پیروان راه دامبولیسم
ارسال شده در: شنبه 12 بهمن 1387 16:20
نمایش جزئیات
آفلاین
دانه ای جوانه زد ... در میان آن کویر دهشتناک خشک ... کم کمک بزرگ و بزرگتر شد تاچون غنچه درخشید و شکفت ...

قزوین

صبح زیبایی بود. صدای بع بع بز های در کنار نوای چلچله های صبح گاهی آهنگ مزخرفی را در ذهن تداعی میکرد ! قلعه بلندی که جلو شعاع های خورشید شرق را میگرفت ، همراه با آسمان آبی ، بیدار شده بود ...

هرمیون با فیگوری متفکرانه به طنابی خیره شده بود که از پنجره اتاق آسپ تا پائین امده بود.

هرمیون رو به یوزی : یوزی جان گفتی این چیه ؟

یوزی : اگر دشمن به اتاق آسپ نفوذ کنه میتونه از طریق این طناب فرار کنه عزیزم !

- اونوقت به نظرت دشمن نمیتونه از طریق همین طناب بره تو اتاق آسپ

یوزی :

کیلومتر ها اینطرف تر ، هاگزمید !

- یک ... دو ... سه ... چهار ... یک ... دو ... چهار ... شش ... سه ... هفت ... دوازده ... دو ... پنج ... یک ...

صف نظامیان کلا متفرق شد و بوقیده شد در اسلوب ارتشی و فرمانده هم در حالی که روی یک صندلی راحتی خوابش برده بود همچنان به شمردن ادامه میداد ...

در نهایت صورت دو تن از نظامیان در هم کوبیده شد و هردو پخش زمین شدند و این واقعه دومینو وار به تمام افراد سرایت کرد ...

- چهار ... هفت ... نه ... ده ... سه ... یک ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: پیروان راه دامبولیسم
ارسال شده در: چهارشنبه 9 بهمن 1387 19:12
نمایش جزئیات
آفلاین
یوزارسیف که در اثر بی خوابی کلافه شده بود ، با لحن عذر خواهانه گفت : نه بانو هرمیون ! من به شما وفادارم ! پرسی من رو بزور کشید اینجا ! باور کنید !

پرسی : هوم ؟! نه اون دروغ میگه ! من مطمئنم که شما حرفش رو باور نمیکنید ! تقصیره من نبود !

ملت همه با تعجب ایستادن و نگاهشون بین پرسی و یوزارسیف در نوسان هست و نمیدونن باید چیکار کنن !

که یه دفعه به اذن پروردگار یوزارسیف ، لال ممد شروع به صحبت کردن میکنه و میگه : من 1 مین به اذن خدای یوزارسیف قدرت تکلم دارم ! اگر لباس یوزارسیف از پشت پاره شده یعنی خودش مقصره ، ولی اگر از جلو پاره شده یعنی تقصیره پرسی هست !

پرسی : ایول ایول ! دیدید تقصیره من نبوده ! پشت ِ لباسش پاره شده دیگه !

یوزارسیف که از کوره در رفته با عصبانیت خطاب به لال ممد میگه : ای نفرین بر تو ! خب آخه کدوم آدمی برای اینکه یکی رو که داره از دستش فرار میکنه از جلو میگیره که من جلوی لباسم پاره بشه ؟!

لال ممد خیلی سعی میکنه ادامه بده حرفش رو ! ولی دیگه قدرت تکلم نداره ! به همین خاطر هم با ناراحتی به همه حاضرین نگاه میکنه و بیلش رو بر میداره و به سمت ِ طبقات ِ پایین حرکت میکنه !

پرسی که جو رو مناسب میبینه یه دفعه شروع به جوگیری و داد و بیداد میکنه : آهــــای ! من آخه دردمو به کی بگم ! قسم خورده بودم لو ندم ، ولی دیگه چطوری میتونم اینو تو دلم نگه دارم ! این آقا مثلا معماره مائه ، بعد میاد یه دفعه تو حموم و هر کاری میخواد با من میکنه و بعد فرار میکنه و میگه تقصیره من بوده ! عههه !

یوزارسیف : ها ؟! چی ؟! معلومه چی داری میگی ؟!

آسپ که تا اون لحظه بصورت کاملا متفکرانه ایستاده بود ، رو به پرسی میگه : خب گفتی که تقصیره یوزارسیف بوده ! آره ؟! من که نمیدونم اون با تو چیکار کرده ! باید بیای اینجا تو حموم بهم نشون بدی تا باورم بشه !

پرسی : ای جان ، بریم خب !

به این صورت همه ممد ها و ملت میرن کنار و پرسی و آسپ میرن داخل حمام !


ده دقیقه بعد

- آخ وای ! آی ! اوی ! نه !
- ای بابا ! مگه نگفتی نشون بدم ، پس چرا داد و بیداد میکنی دیگه ؟!
- گفتم نشون بده ، نگفتم که ... ! وایـــــی ! نـــــه !
- ای بابا چه فرقی میکنه ! جفتشون یه هدف دارن دیگه خب !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: پیروان راه دامبولیسم
ارسال شده در: چهارشنبه 9 بهمن 1387 18:08
نمایش جزئیات
آفلاین
یه مشت آدم با سر و صورت خاکی و بیل و کلنگ به دست گوشه بیابون واستاده بودن و یه شی بزرگ سایه انداخته بود رو همشون و آب و تف و مایعات مختلف از دهنشون بر روی لباس جاری بود. دوربین یه چرخ میزنه و روبروی اونها یه بنای خوشگل مامانی برق میزنه.
البت بنا که چه عرض شود... یه برج شونصد طبقه میباشد تو مایه های برج میلاد!!
آسپ: ببینم یوزی این نقشه مقرمونو خودت کشیدی یا...
یوزارسیف مهلت نداد و دست اسپو گرفت و بردش تا توضیحات لازمه رو بده.
- ببین... نوک این برج اتاق توئه تا دست دشمنا سخت بهت برسه. ینی اگه حمله کردن تا بخوان برسن به اتاق تو، توسط یارات هلاک میشن!
-
- بعد این طنابو میبینی از بالای برج آویزونه؟ اگه دشمنی به اتاقت رسید از اون بالا با کمک این طناب میای پایین!
- همممم... میگم این یکی رو بیخیال! بریم تو رو نیگا کنیم.

تا یوزی داره این توضیحاتو میده ملت با یه سری چمدون و بقچه و جهیزیه (!) ریختن تو مقر و دارن از پله ها هِن هِن کنان بالا میرن!
دنیس: یوزی این بنا به این عظمت و گولاخیت آسانسور نداره؟
یوزارسیف پوزخندی زد و گفت:
- خیر... این حیله ایست برای دشمنان تا دستشان به آسپ عزیز نرسد!

خلاصه بعد از یه ساعت و دو دقیقه و شانصد ثانیه همه مستقر شدند.
پرسی حولشو برداشت و با لپ هایی گلگون (!) به سمت حموم آوازه خان راهی شد:
- بعد یه ماه ِ کاری چقد حموم گرم و اینا میچسبه یوزی جون نه؟
- نه! من نیاز به خواب دارم!

پرسی با قلبی شکسته داخل حموم میشه و بعد از باز کردن شیر آب گرم حدود یک ربع ساعت گریه میکنه و بعد شیطان فکری ناب در ذهنش ایجاد میکنه! پس خوشال در حمومو باز میکنه و داد میزنه:
- یوزی جووون... این چه حمومیه آخه؟ این دیوارش کجه... بدو بیا تا رو سر هممون خراب نشده!
یوزارسیف با چشمانی سرخ از خوابالودگی به سمت حموم میره و در بخار های ناشی از اون گم میشه!
"تق... دیش... دومب... ای جااان(!)... جیـــــــــــــغ"

در اثر سرو صدا های ایجاد شده همه دم در حموم تجمع میکنن و یوزارسیف سعی میکنه از چنگال هوسران (!) پرسی فرار کنه و به سمت در میخزه که پرسی پشت لباسشو میگیره و "جــــــــــــــــر!" لباس جر میخوره و بدن سیفید یوزی نمایان میشه!!
یوزار هر جور هست خودشو پرت میکنه بیرون و ملت دورش تجمع میکنن!
در وسط این هیاهو هرمی جیغ بنفشی میکشه:
- عهـــــــــــــــه!! تو چطور تونستی به من خیانت کنی یوزی؟؟؟؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: پیروان راه دامبولیسم
ارسال شده در: دوشنبه 7 بهمن 1387 18:12
نمایش جزئیات
آفلاین
هر قدمی که یوزارسیف بر زمین می گذاشت از زمین گل و بلبل در میومد و نهرهای زلال وگوارا جاری می شدند.دسته ی کثیری از ملت هم، در طرفی ایستاده بودند و تماشا می کردند.

پیوز: هی!...هرمی بدو بیا الان میاد... رد میشه نمیبینی، بعد نگی نگفتما!

هرمیون در حالی که زانوی غم بغل گرفته بود و به شدت داشت گریه میکرد گفت:

-به جهنم!به درک!...می خوام صد سال سیاه نیاد، خیلی خوشم میاد ازش...یه عالمه وقت گذاشته بودم واسه ساختمون نقشه کشیده بودم حالا آسپ داره با نقشه ی اون قلعه رو میسازه...اههه...اههه...اههه...!

پیوز: برو باب!...وای اومد، خیلی خوشگله تازه خیلی خوب هم نقشه میکشه.

یوزارسیف کنار پرسی با فاصله تنظیم شده ای ایستاد. با دستان مبارکش به زمین زیر پایش اشاره کرد و گفت:

-کلنگ حموم اینجا زده میشه.

پرسی با اشتیاق کلنگ رو از دست ممد گرفت و کوبید...هی کوبید...هی کوبید...کوبید...

یوزارسیف : آقا، این پسره هلاک شد... یکی بیاد اینو ببره !

پرسی دست از کوبیدن کشید و گفت:
-نه، منو نبرید...منو از یوزی جدا نکنید!...نههههه!!!

آسپ به همراه ویولت و دنیس و هرمیون نزد یوزارسیف اومدند. تا حرفهای نهایی رو بزنند و قلعه رو بسازند.

آسپ: اتاق من کجای نقشه است؟...میدونی که واسه اتاق من باید چند تا راه مخفی بسازی!
هرمیون:منم کتابخونه شخصی میخوام!
ویلی:رنگ دیوارهای منم باید قرمز راه راه با خال های سبز لجنی باشه!
دنیس: هرچی یوزارسیف بگه قبول!

یوزارسیف لبخند ملیحی زد و گفت:
-هر آنچه شما امر بفرمایید دوستان!:grin:

همه ی پردی ها و ممد ها عین پت و مت در حال ساخت و سازند. پرسی داره کاشی های حموم رو میزنه و بعدش تصمیم به ساخت مرلینگاه داره!...کارها همه از روی نقشه و دقیق اجرا میشه .

گهگاهی دست و پای یکی می شکنه یا کله یکی دچار آجر خورده گی میشه. یوزارسیف با نیروهای الهام شده از سوی مرلین دیوار های قلعه رو بالا میبره...پیوز کارهای نجاری رو میکنه...همه دارند از جونشون مایه میذارند تا یه قلعه محکم ساخته بشه.
...
به قول شاعر:
یوزی بنایی می کرد...پرسی کاشی کاری می کرد...پیوز نجاری می کرد...ویلی گچ کاری می کرد...آسپ داشت ملات می ساخت...دنیس جو سازی میکرد...بزه اومد آب بخوره افتاد و دندونش شکست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!