جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 مهر 1401 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: بیماری جرونا شیوع پیدا کرده و شهردار لندن هم تمام ماسک ها و مواد ضد عفونی کننده رو احتکار کرده تا با قیمت بالاتر بفروشه. دامبلدور و محفلیا آدرس انبارش رو پیدا کردن و می‌خوان مردم رو با خودشون همراه کنن تا دست شهردار رو بشه؛ ولی شهر به خاطر ترس از بیماری خلوت شده و تا الان نتونستن کسی رو پیدا کنن که باهاشون بره. از طرفی هم لرد سیاه به مرگخوارهاش دستور داده که فورا براش ماسک پیدا کنن.

محفلی ها، که حالا نارلک هم همراهشان بود، یکی یکی خانه های خالی از سکنه و جادوگر را رد کردند تا اینکه به کتابخانه‌ی متروک و بزرگی رسیدند.
دامبلدور که با قیافه‌ی متفکری جلوتر از بقیه ایستاده بود، دستی به ریش هایش کشید و چند دقیقه‌ای در سکوت کتابخانه را بررسی کرد.

_ معمولا همه‌ی کتابخونه ها یه کتابدار دارن مگه نه؟ بهتر نیست به دنبال یه کتابدار با روح سرشار از عشق بریم داخل؟

دامبلدور که همچنان با یک دستش ریش هایش را مرتب میکرد، به محفلیون گیج و ناامید خیره شد. اما هیچکدام از محفلی ها حاضر به موافقت با دامبلدور نبودند.
در اخر، نارلک که از محفلی ها، مخصوصا دامبلدور، ناامید شده بود به جلو آمد

_ نگا نگا! دیوارش داره می‌ریزه و کاملا هم مشخصه که متروکه‌اس.. مطمئنم حتی قبل از این اوضاع هم کسی اینجا نمیومد. درست نیست اینجا وقت تلف کنیم

با اتمام جمله‌ی اخر، کم کم همه با نارلک موافقت کردند تا شاید دامبلدور هم راضی شود و از آنجا دور شوند.
اما افسوس که سرنوشت، پایان متفاوتی برای سرسختی های محفلیون در نظر گرفته بود. پس در پی همین موضوع، در همان لحظه ها که همگی مشغول بحث و گفتگو درمورد کتابخانه بودند، صدایی بلند از کتابخانه شنیده شد و به وضوح، قسمتی از ساختمانِ کتابخانه لرزید!
محفلیون متعجب و حیرت زده، ناگهان ساکت شدند.

_ بفرما! دیدی گفتم؟ انقد ساختمونش خرابه که همینجوری خود به خود داره می‌ریزه

دامبلدور، که این صدا را منبعی از امید خود می‌دانست عصای خود را بالا برد و دوباره شروع به سخنرانی کرد

_ ای محفلیون سرشار از عشق! شماها چرا کور شده‌اید؟ چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشه تا همه قسمت های کتابخانه رو بگردیم.. و این احتمال که شاید کسی اونجا باشه هیچوقت صفر نیست. پس در نتیجه شاید اگه همینجوری از اینجا بگذریم یه فرد سرشار از عشق و دلسوزی که می‌تونست به جمع ما بپیونده رو از دست دادیم. حالا هم هیچ بحث یا جوابی قابل قبول نیست...

دامبلدور، نفس عمیقی کشید و مکثی کرد تا به جمع محفلیون نگاهی بیندازد، در آخر درحالی که عصایش را سمت جمعیت نشانه گرفته بود دوباره ادامه داد؛

_ و حالا.. کدوم محفلی خوش شانسی داوطلب میشه تا باهم بریم کتابخانه رو بگردیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: یکشنبه 2 آبان 1400 00:10
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه بعدی یک موسسه بود... آن هم نه یک موسسه عادی، بلکه موسسه دولتی لک لک های بچه رسان!

دامبلدور اولین نفر بود که به پشت در رسید. او با لبخند ملیح همیشگی اش شروع به صحبت کرد.
- عزیزانم که روحتان پر از عشق است، اکنون باید این لک لک ها رو پر عشق کنیم و با اینکار ترویج عشق رو حتی در میان لک لک ها هم بدیم!

محفلی ها حالت پوکرفیس به خود گرفتند.
اما دامبلدور هیچ توجهی به آنها نداشت. او به سمت درِ موسسه که بر رویش نام آن با حروف طلایی، نقره ای و برنزی حک شده بود، رفت و در زد.

صدا هایی مبهم از درون ساختمان می آمد اما همچنان هیچ دری باز نشد.

پس از مدت مدیدی که دامبلدور و محفلی ها پشت در منتظر ماندند، در باز شد.

- سلام باباجان!

- برو بیرون نارلک! ما دیگه نمی خوایم با تو همکاری کنیم! تا همین الان هم تمام بچه هایی که به دست تو جا به جا شدن، یا بی خانواده شدن یا رفتن تو بغل خانواده اشتباه!
- اما خب جناب رئیس... از این مشکلا برا هر کس پیش میاد دیگه!
- یه بار، دو بار... نه ده بار! نارلک ما دیگه نمی خوایم با تو کار کنیم!
- اما من...
- خدافظ.

لک لک بزرگتری که بر روی بال هایش چند مدال طلا بود در را به روی لک لک دیگری که نوک درازتری داشت، بست.

لک لک دیگر که گویا نامش نارلک بوده است، غرولند کنان از جلوی در به سمت محفلی ها حرکت کرد.
- شما ها اینجا چی کار می کنین؟
- باباجان، ما اومدیم عشق رو رواج بدیم!
- اینجا؟! تو مرکز پخش بچه ها؟!
- باباجان، ما عشق رو همه جا رواج می دیم... بیا یه ماچ بده تا تو تو هم رواج بدیم...
- نه... نـــه... نـــــه! نچــسب بــه مـــن!


نارلک با یکی از بال هایش دامبلدور را که سعی در بوسیدن خودش داشت، کنار می زند.
- بابا بذارین من برم پی زندگیم! من همین الان از کار اخراج شدم... کلی هم درد دارم! ولم کنین دیگه!
- باباجان... تو به ما کمک کن تا قدرت عشق هم به تو کمک کنه... مگه نشنیدی میگن تو نیکی کن و در تیمز انداز تا مرلین در بیابانت دهد باز!

نارلک یکی از بال هایش برا بر زیر چانه اش می گیرد و به فکر فرو می رود.
پس از مدت مدیدی او با حالت «یافتم!» شروع به صحبت می کند:
- باشه... اصلا هم مشکلی نیست! اما یه شرطی دارم... باید منو به عنوان معرفتون بگید... خیلی راحته! باشه؟

محفلی ها نگاهی سردرگم به یکدیگر می اندازند، اما دامبلدور بی شک و تردید به او پاسخ می دهد.
- بـــاشـــه باباجان! دیدی ضرب المثله چه زود عملی شد؟! همیشه به قدرت عشق باور داشته باش!
او دوباره لبخندی ملیح و مضحک می زند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: یکشنبه 9 آذر 1399 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
- مطمئنین پروفسور ؟
- بله باباجان. من بهش اعتماد کامل دارم.

و وقتی دامبلدور میگفت به کسی اعتماد کامل داره، از حرفش بر نمیگشت. با محفلیون به سمت مرد حرکت کردن که هنوز سعی می کرد با کیسه نونی که توی بغلش بود، کلید رو توی در فرو کنه... ولی نمی شد.

- سلام باباجان.
- سلام فرزند روشنایی.

محفلیا با دیدن مرد، فهمیدن که بیشتر به پدر روشنایی میخوره تا فرزند روشنایی. مرد تقریبا هفتاد ساله بنر میرسید و خیلی ناشیانه، سعی کرده بود با پوشیدن یه کلاه سیاه و لباس سفید، جوون تر و خوشتیپ تر به نظر برسه. روی پیراهنش یه کاغذ با چسب، چسبیده بود که از پشت کیسه نون، معلوم نبود.
ظاهرا پیرمرد اصلا صداشونو نشنیده بود، چون همچنان روی کلید تمرکز کرده بود.

- سلام پدر جان!

پیرمرد نه با صدای رز، که با احساس زمین لرزه خفیف زیر پاش، به سمت منبعش چرخید. رز که آروم آروم جلو می‌رفت، با یه جهش به پشت محفلیا پرید.
- ماسک نداره!
- اوا باباجان، ما که خودمون اومدیم دنبال منبع احتکار ماسک بگردیم. با عشق باهاش رفتار کن.

رز خواست عشق رفتارشو بیشتر کنه، برای همین ریشتر ویبره شو کمتر کرد و جلو رفت و کلید رو از دست پیرمرد گرفت، و همین کافی بود تا پیرمرد کیسه نونشو بندازه و صداشو بلند کنه.
- آهای، هیچ میدونی من کیم؟
- چرا عصبانی میشی پدر جان؟ خواستم درو براتون باز کنم.
- میگم میدونی من کیم؟
- نه.

پیرمرد ناامیدانه به جماعت محفلی خیره شد که با تعجب نگاهش میکردن.
- خب پس کلیدو بده ببینم بعدیه خونمه یا نه؟

درست وقتی که خواست کیسه نونشو برداره، گابریل تیت جلو اومد و نوشته روی پیرهن پیرمرد رو خوند.
- ایشون آموس دیگوری هستن‌. لطفا پیرمرد روبه روتون رو، به آدرس زیر ارسال کنید.

وقتی گابریل آدرس رو خوند، چشمای آموس پر از اشک شوق شد. دامبلدور به سمت محفلیا برگشت.
- دیدین عشق جواب میده؟ الان این مرد به عنوان نماینده مردم همراهمون میاد.

و وقتی که بالاخره فکر کرد وقت سخنرانی ۵۹۰ کلمه ایشه، صدای آموس شنیده شد.
- من برم این نونا رو برسونم به بچم. دو روزه دارم دنبال خونه م میکردم.

و محفلیا با فرمت به آموس خیره شدن که دورتر و دورتر می شد.
- خب باباجان... بریم سراغ خونه بعدی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گاد آو دوئل

با عصا
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مرداد 1399 00:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کمربندی لیتل هنگلتون:

- لندن...

ویییژژژژژ

- جرات داشتن وایسادن شدن تا نشون دادن کرد!

رابستن دستش را پایین انداخته و با دلخوری به جارویی که از مقابلشان گذشته بود نگاه کرد تا محو شود.

- ناراحت شدن نشد...

بچه درحالی که گرد و خاک به جای مانده از جارو بر روی ردای پدرش را پاک می‌کرد، این‌ها را به او گفت، سپس سرش را بلند کرده و لبخندی گرم به پدرش زد.

- الان به شهر رفتن شده، مرض گرفتن و سقط شدن می‌شن.
- راست گفتن می‌شی.

رابستن لبخندی به بچه زده و از بابت احتکار ماسک‌ها و داشتن فرزندی اینچنینی دچار لذتی خبیثانه شده و دست در دست بچه به سمت انبار ماسک‌ها که در لندن بود به راه افتاده و اصلا بحث این را پیش نکشید که چرا آپارت نمی‌کنند.

لندن، میدان تایمز:

غار... غار... غار...

- اینجا که پرنده پر نمی‌زنه باباجان.

محفلیون تک و تنها وسط میدانی که روزگاری پر از شلوغی و جمعیت بود ایستاده و در هیچ به دنبال چیزی و یا شاید کسی می‌گشتند.

- یعنی چی پرنده پر نمی‌زنه؟ همین الان صدای غارغار اومد پروف.
- نه باباجان، اون یوآن بود، داشت سعی می‌کرد توانایی کلاغی خوندنش رو به خودش نشون بده که گول خودش رو خورد.

روباه، تکه پنیری را بالاگرفته و به محفلیون چشمکی زد.

- می‌گم حالا مردوم از کوجا بیاریم؟

در همان چشم‌های نافذ دامبلدور به مردی که چند نان در بغل گرفته و مشغول ور رفتن با کلید در بود، خورده و برق زدند. برای همراه کردن مرد، تنها کافی بود کمی حس عدالت طلبی به او تزریق شود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 31 اردیبهشت 1399 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- ولی پروفسور چطوری باید اثبات کنیم؟
- ما نور عشق و محبت رو به درون انبار رابستن جاری می‌کنیم. این نور حقیقت را بر تمام عالمیان روشن خواهد کرد و روشنایی بار دیگر پیروز خواهد شد.

دامبلدور نطق خودش را با یک لبخند گل و گشاد تمام کرد. اما در حال آماده کردن پاراگراف بعدی سخنرانی اش بود.

ذهن دامبلدور-بخش سخنرانی

دامبلدور های کوچولو با سرعت به هر طرف می‌دویدند. ریشهایشان بعضاً زیر پا گیر می‌کرد و می‌افتادند که نتیجه ای جز شکستن عینک در بر نداشت. حدود چهل دامبلدور همگی با عینک های شکسته و کاغذ هایی در دست به سمت بخش مرکزی در حرکت بودند.

چراغ قرمز بزرگی که زیر آن نوشته شده بود "آماده برای سخنرانی" با حالت تهدید آمیزی چشمک میزد. در و دیوار بخش سخنرانی با بنرهای "زنده باد عشق" یا "هری پسر لایقی هست و اصلا گند نمیزنه به همه چی" پر شده بود. بخش مرکزی شامل یک سکو بود که دامبلدور دیگری روی آن ایستاده بود. عینکش سالم بود و قد بلند تری داشت. روبه روی دامبلدور بلندتر یک پیشخوان قرار داشت. دامبلدور در حالی که چکشش را به پیشخوان میزد فریاد کشید:

- مناقصه تا هفت صدم ثانیه دیگه!

دامبلدور های کوچک حالا دور سکو تجمع کرده بودن.

- خیلی خب. معیار برنده شدن تعداد کلمات بیشتره. شروع میکنیم. متن من 352 کلمه داره. 352 کلمه یک...
- 402 تا!
- 402 تا یک، 402 تا دو...

دامبلدوری از ته جمعیت فریاد زد:
- 517 تا به همراه یه ضمیمه با لغات پیشنهادی نور، گرما و عشق. مجموعاً 590 کلمه!

صدای همهمه به نشانه تحسین از جمع دامبلدور ها بلند شد. ظاهراً رکورد کلمات شکسته شده بود. دامبلدور بلندتر چکشش را روی میز کوبید و رو به جمعیت فریاد زد:

- فروخته شد به 590 کلمه! برنده یه تور رایگان خواهد داشت به بخش حافظه. متن رو دست به دست برسونید اینجا. تا چهارصدم ثانیه دیگه سخنرانی دوم شروع میشه.

بیرون از ذهن دامبلدور

- حرف های شما متین پروفسور. ولی بهتر نیست مردم رو همراه خودمون ببریم انبار رابستن؟ یا همونجا کالا ها رو بریزیم بیرون؟

590 کلمه سخنرانی در دهان دامبلدور خشک شد.

- حق با توئه فرزندم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 اسفند 1398 22:22
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی قبل به خوبی و خوشی، سال های سال، با هم زندگی کرد.


سوژه جدید

-با سلام کردن می شم خدمت شهروندان لندن! اومدن شدم که بهتون یک خبری رو دادن کنم. از بلاد کفر یک ویروسی به سمت ما روانه شدن شده. هنوز اسمی براش انتخاب نشدن شده ولی اینو دونستن بشین که بسیار خطرناک بودن می شه و احتمال مرگ وجود داشتن می شه! پیشگیری از اون بسیار راحت بودن می شه. از تماس با همدیگه خود داری کردن بشین. ماسک زدن بشین و از ماده ی ضد عفونی کننده استفاده کردن بشین. به همین راحتی بودن می شه! امیدوار بودن می شم که کسی از ما، دچار این ویروس نشدن بشیم! نگران کمبود ماسک و ماده ی ضدعفونی کننده هم نشدن بشین! در داروخونه ها به وفور بودن می شه!


رابستن بعد از تموم کردن یک سخنرانی امید بخش رو به منشیش کرد و گفت:
-همه ی ماسکا و ماده ضدعفونی کننده ها رو احتکار کن.

دو روز بعد

نقل قول:
پیام امروز:

احتکار کننده! دوست یا دشمن؟
بعد از شیوع بیماری ناشناخته و همه گیر شدن آن، مردم مظلوم لندن، در به در به دنبال ماسک و ماده ی ضد عفونی کننده می گردند. شایعات بر این اساس است که کسی تمام آن ها را احتکار کرده است. از بیننده خواهش می شود که بعد از رویت احتکار کننده آن را به مراجع بالا تحویل دهد.


خانه ی ریدل ها

-اگه تا دو ثانیه ی دیگر، برایمان ماسک پیدا کردین که کردین. اگر نکردین، خودمان شما را...
-ارباب!
-ماسک می کنیم.

رابستن منتظر همین فرصت بود. الان وقتش بود تا بره و از انبارش برای لرد ولدمورت ماسک و ماده ی ضد عفونی کننده بیاره و نور چشمیش بشه!

خانه شماره 12 گریمولد

-مطمئنی؟ با چشمای خودت دیدی باباجان؟ با همین چشمای پر عشق و خوشگل خودت؟
-بله پروف! با همین چشمام دیدم که توی انبار رابستن پر از ماسک و ماده ی ضدعفونی کننده بود.
-آفرین باباجان! حالا اگه این مسئله رو ثابت کنیم، همه به سمت روشنایی روی میارن و دور و بر ما پر از...
-پر...
- عه! فرزند! پر از عشق می شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: یکشنبه 17 آذر 1398 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
بهار لندن مانند اغلب فصول سال ابری و دلگرفته است اما امروز آفتاب گرم مانند پرتو های حقیقت تازه ای که بر جهان تابیده شده بود خیابان ها را روشن کرده بود. با این حال نسیم سرد گه گاهی کوچه های تنگ شهر را در می نوردید تا به برخی از ساکنینش سرمای وحشت افشای رازشان را یاداوری کند.

در یکی از کوچه پس کوچه های شهر اما خانه ای بود که ساکنینش این نسیم خنک بهاری را یادواره ترس نمی پنداشتند، بلکه پیام آور پیروزی ای که سالها منتظرش بودند می خواندنش و برایشان حس آزادی به ارمغان می آورد. سه نفر در سکوت دور میز گردی نشسته بودند که می توانست هفت نفر را در خود جای دهد. در مقابل هر جایگاه روی میز یک نشان خانوادگی حک شده بود جز مقابل جایگاهی که صندلی شکوهمند طلاکاری پشت آن گذاشته شده بود و آرم اتحاد جای نشان خانوادگی را در مقابلش گرفته بود.

فضای خانه آرام بود و با وجود آفتاب بیرون، خانه نیمه تاریک بود. سه جادوگر اصیل زاده به آرامی در جای خود نشسته و سرشان را با احترام پایین نگاه داشته، کلمات باستانی گره خورده با جادویی ممنوعه را به لب می راندند؛ کلماتی آنقدر سنگین که تاریکی نسبی خانه را می توان به آنها مربوط دانست. مدت نامعلومی از ورد خواندن آنها می گذشت اما بالاخره سکوت حقیقی لحظاتی حکمفرما شد، سکوتی که تقریبا بلافاصله شکسته شد:
-"آکسفورد و برایتون تحت پوشش طلسم قررار گرفتند. اگر همینطور پیشرفت کنیم تا فردا ساوت همپتون و کمبریدج هم از حقیقت مصون نخواهند ماند."

-"برادرانمان در آکسفورد آماده افشای حقیقت هستند آقای بلک؟"

مردی که نام خانوادگی بلک را یدک می کشید سری به تایید تکان داد:
-"قبل از اینکه جمله آقای سایکس تمام شود دستور افشاگری را دادم خانم کرو."

کرو و سایکس همزمان از جا بلند شدند و خانم کرو اعلام کرد:
-"تا بازگشت برادران ارشدمان استراحت می کنیم. اقدامات بعدی با حضور کل میز گرد تصمیم گیری خواهد شد."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: شنبه 16 آذر 1398 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
- جناب وزیر،باید درباره ی وضعیت واردات مواد اولیه معجون های جادویی خبری رو به اطلاعتون برسونم.خیلی از فروشنده های انگلیسی از سراسر کشور اعتراض کردن به اینکه حدودا ۶۰ درصد خریدار ها کالا هارو مرجوع کردن.

وزیر عینکش را جا به جا کرد و زیر چشمی نگاهی به وزیر تجارت انداخت که در طرف دیگر سالن نشسته بود و با لحن سرزنش آمیزی گفت:

- مشخصا مسئول این کار آقای...

حرف وزیر با باز شدن ناگهانی در و دویدن یک کارآگاه  مضطرب و آشفته به راهروی ورودی در دهانش خشکید.

- جناب وزیر!..جناب وزیر!..یه فاجعه!...یه فاجعه بزرگ!

حضار از این ورود ناگهانی و بدون هماهنگی وسط جلسه ی رسمی مات و مبهوت مانده بودند.وزیر با نگرانی پرسید:

چی شده جرالد؟

مرد آورور ایستاد و‌ نفس نفس زنان ادامه داد:
اژدهای شاخدار رومانیایی...یکی اونو آزاد کرده!

خیلی زود پچ پچ سنگینی سالن را پر کرد.وزیر چکشش را بر میز کوفت.

- لطفا سکوت‌ کنید!...جرالد..مگه کارگاه ها و محافظین اقدامات لازم رو انجام نداد؟

- چرا جناب وزیر ولی یه مشکل وحشتناک وجود داره!

- چی شده؟

- طلسم های فراموشی رو مشنگ ها کار نمیکنه قربان!

ناگهان گویی موجی از یخ نامرئی سالن را منجمد کرد.وزیر که رنگی به صورتش نمانده بود به آرامی و بریده بریده پرسید:
چی داری میگی...چطور ممکنه!؟

کاراگاه با تشویش پاسخ داد:
نمیدونم قربان!...ولی اونطور که از شواهد معلومه هیچ چیز تصادفی نیست.این کار کار یک شخصه قربان!

وزیر سکوت کرد.به زودی دوباره پچ پچی ناشی از ناباوری و ترس در فضا حاکم شد.
وزیر پس از سکوتی طولانی چکش را برای اعلام سکوت به میز کوفت و فریاد زد:
از امروز در دنیای جادوگری به طور رسمی حکومت نظامی اعلام میشه!

****
روزنامه گمانه زن:

 
حکومت نظامی به طور رسمی در دنیای جادوگری


به گفته ی وزیر سحر و جادو،از تاریخ سوم می در دنیای جادوگری به طور رسمی حکومت نظامی اعلام میشود.تمامی واردات،صادرات و هرگونه ارتباط با جهان مشنگ ها ممنوع اعلام شده و تنها کاراگاه ها و محافظین دارای مجوز مستقیم از وزیر حق خروج از دنیای جادوگری را دارند و با متخلفان برخورد جدی صورت میگردد.
اما این اتفاق طبیعتا پیامد هایی را برای مردم دنیای جادوگری به دنبال داشته است و موجی از شکاکیت و نگرانی را بر جهان ما حاکم کرده است.
اما به راستی چه اتفاقی افتاده است؟...
شواهد حاکی از آن است که یک خائن بزرگ قصد تخریب روابط بین دو جهان را دارد.
اما او کیست؟کسی هنوز نمیداند!


روزنامه دِیلی پرافت:

خائن:بیگانه یا خودی؟

به راستی چه ماجرایی پشت پرده ی این افشاگری ناگهانی و پر آشوب است؟آیا به راستی خائنی در کار است یا این فقط یک شگرد گمراه کننده از سیستم وزارت جادوگری برای یک سری تغییرات بزرگ است؟
مافلدا هاپکرک معاون بخش استفاده ی نادرست از جادو در وزارتخانه ی سحر و جادو میگوید:
در طی ۴۸ ساعت اخیر هیچگونه مورد استفاده ی نادرست از جادو در بیرون از جهان جادوگری به دستمان نرسیده است.اگر عامل اتفاق اخیر یک شخص باشد باید بگوییم این شخص جادوگری قدرتمند و عاملی تهدید کننده برای جامعه است و باید جلویش را گرفت.
وی با آنکه وجود شخص یا اشخاص خاصی برای این اتفاق را کم احتمال میداند.می افزاید:
اما مشابه این اتفاق به نحو بسیار جزئی حدودا ۷ سال پیش اتفاق افتاد.گروهی از جادوگران جوان با شعار بلند پروازانه و احمقانه برتری نژاد اصیل در حال تشکیل حذبی برای شکستن مرز بین جهان ها و حکومت جادو بر کل جهان بودند که البته جلویشان را گرفتیم و‌سرکوبشان کردیم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکسیا والکین بلک در 1398/9/16 22:31:45
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1398 20:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- شهروندان محترم در صورت امکان، مسیر های جایگزین را برای رسیدن به مقصد در نظر بگیرند و تا جایی که ممکن از تردد در محور های منتهی به پل رودخانه تایمز خودداری کنند.

- لعنت به خودتو و رودخونه!

متیو با صورت برافروخته رادیو ماشین را خاموش کرد و به ترافیک پیش‌رو چشم دوخت. جلسه کاری مهمش بخاطر یک ترافیک بدموقع دیر شده بود.

- پناه بر خدا! چرا باید این ساعت روی پل ترافیک باشه آخه؟

دستش را به سمت دستگیره در ماشین برد و آن را باز کرد. قصد داشت تا پیاده شود و شخصاً عامل این ترافیک عجیب و غریب را ببیند.

- آقا! لطقا توی ماشین بمونید.

متیو به سمت صدا برگشت. نمیتوانست جزئیات را تشخیص بدهد. آفتاب دقیقا در پشت سر مرد قرار داشت و برای او به مانند عامل استتاری عمل می‌کرد. آفتابی که به سختی از بین ابرهای متراکم لندن سعی داشت خودش را نشان دهد. با این وجود، شنل بلند و مشکی مرد چیزی نبود که به این سادگی ها دیده نشود.

- ولی من می‌خوام...

مرد شنل پوش تکه چوبی را از جیب لباسش درآورد و به سمت متیو نشانه رفت، کلماتی را زیر لب گفت و به راهش ادامه داد.
متیو هاج و واج به اتفاقی که رخ داده فکر می‌کرد.

- لعنت خدا بر شیطون. مردم دیوونه شدن!

اما مرد شنل پوش به سمت انتهای پل رفت. جایی که ماشین ها سپر به سپر توقف کرده بودند و سرنشینان با تعجب مشغول تماشای یک آتش بازی مرگبار بودند!
کاراگاهان وزارتخانه مشغول نبرد با گروهی آشوبگر بودند. گروهی که به وضوح از جادوگران آماتور تشکیل می‌شد. هر طلسمی که از سمت کاراگاهان شلیک می‌شد به هدف برخورد می‌کرد. آخرین نفر هم با برخورد نور قرمزی به قفسه سینه اش نقش بر زمین شد.

- دیر اومدی کارل! کار سخت رو ما انجام دادیم!
- کار سخت پاک کردن حافظه ها و توضیح به شخص وزیره بابت اینهمه سر و صدا. زود حافظه هارو پاک کنید قبل از اینکه متفرق بشن.

مرد سیاه پوش -که حالا کارل نام داشت- نگاهی به اطراف انداخت. حافظه های زیادی بود که باید اصلاح می‌شد.

- کار نمیکنه! کار نمیکنه!

مامور وزارتخانه دوان دوان به سمت کارل اومد. رنگ از صورتش پریده بود. با دستش به پشت سر و ماگل ها اشاره کرد.

- حافظه هاشون... حافظه هاشون پاک نمیشه!

قلب کارل در قفسه سینه اش فروریخت. تمام کارمندان وزراتخانه که هیچ، تمام جادوگران عادی هم هرشب کابوس این اتفاق را می‌دیدند.

- باید به وزیر اطلاع بدیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
افشا
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1398 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید
افشا


وزارت سحر و جادو قرن ها دنیای جادوگری را از ماگل ها مخفی نگاه داشته بود، اما در حالی که بسیاری از جادوگران زندگی پنهانی و پر از مخفی کاری خود را پذیرفته بودند، همواره افرادی هم بودند که از این وضعیت شکایت داشتند و می خواستند این راز را افشا کنند و تندروانی مانند گریندلوالد اعتقاد داشتند که جامعه برتر جادوگری باید حاکم قرار داده شود و این ماگل ها هستند که باید مخفی شوند. با این وجود که تلاش های این عده همواره نافرجام باقی ماند، رویه فکری شان از بین نرفت و در میان رشته افکار بسیاری جادوگران بعد از خودشان جان تازه گرفت.

لندن، پارک میدانی سینت جیمز، ساعت 8:35

توماس فراز و نشیب های زیادی را پشت سر گذاشته و به عنوان یک مشاور مدنی چیز های عجیب زیادی در زندگی اش دیده بود؛ هشت سال از بازنشستگی اش می گذشت و در طول این هشت سال او هر روز صبح پیاده از آپرتمانش تا پارک سینت جیمز قدم می زد و صبحانه اش را در حالی که از سبز طبیعی پارک لذت میبرد میل می کرد، اما امروز صبحانه توماس روی پایش افتاده بود و در حالی که روی نیمکت همیشگی اش نشسته بود با دهانی نیمه باز و چشمانی وحشت زده به عجیب ترین چیزی که در طول 73 سال زندگی اش دیده بود نگاه می کرد.

درست دقایقی بعد از رسیدنش به پارک و درست در لحظه ای که ساندویچ نان تست و مربایش را به سمت دهانش می آورد تا گاز بزند صدای برخورد چیزی سنگین با زمین از مقابلش به شنید. چشمانش ناخوداگاه از ساندویچ بالا آمده بود تا این واقعه خلاف عادت را بررسی کند و از همان موقع همانجا مانده بود.

در مقابلش توماس می توانست یک مارمولک عظیم الجثه با دو بال بزرگ و نفسی آتشین ببیند. جایی در پشت همه اطلاعاتی که در طول سالها به فراموشی سپرده بود نام این موجود افسانه ای زور می زد بیرون بیاید اما توماس شگفت زده تر از آن بود که به یک اسم توجه زیادی بکند.
موجود افسانه ای البته توجه زیادی به توماس نمی کرد و توماس هم از این بابت خوشحال بود چرا که مطمئن بود اگر مرکز توجه اژدها قرار بگیرد باید فکر بازگشتن به خانه را از سر خود بیرون کند. اژدها فعلا سرگرم مردان و زنان عجیب و غریب ردا پوشی بود که بلافاصله او را محاصره کرده بودند و ترکه های چوبی شان را در مقابل او به حرکت در می آوردند.

توماس مطمئن نبود نور هایی که گاه از نوک ترکه ها بیرون می آیند چیستند و یا از کجا آمده اند، شاید یک تکنلوژی جدید سری، یک اسلحه دولتی یا... نه... نمی توانست جادو باشد... جادو مطعلق به افسانه ها... اما همین حالا هم یک موجود افسانه ای در مقابلش ایستاده بود، پس شاید جادو هم بتواند یک احتمال باشد.

هر لحظه که می گذشت توماس بیشتر مطمئن می شد چیزی که در مقابلش است یک تکنلوژی انسانی یا سلاح سری دولت نیست، بلکه جادوست. وحشت خالص و افکار پراکنده اش به زودی هرگونه توجه واقعی به آنچه در مقابلش در حال رخ دادن بود را زایل کرد و توماس زمانی به خود آمد که تعدادی از مردم ترکه به دست... جادوگر ها، سوار بر جارو های شهرداری شده و به همراه اژدهای خسته و ظاهرا رام شده به آسمان پرواز کردند.

عده دیگری جادوگر به صحنه آمده و بلافاصله در حال پراکنده شدن بودند. به سمت مردمی که در فواصل امن تری نسبت به آنچه توماس در آن قرار داشت می رفتند و چوبشان را به سمت آنها تکان می دادند. یکی از این جادوگر ها مستقیما به سمت توماس آمد و ذهن توماس بلافاصله به او دستور داد که باید فرار کند، اما هیچ دستوری پاهای از ترس خشک شده او را حرکت نمی داد. جادوگر بالاخره به توماس رسید، لبخندی به او زد و چوبش را در مقابل چشمان توماس تکان داده کلماتی عجیب به زبان آورد و سپس پشت به توماس کرده و راه افتاد تا دور شود.

توماس که معنی این حرکت را درک نمی کرد و در خود هم تفاوتی نمی دید ناگهان جرئت سخن گفتن پیدا کرده، صدا زد:
-" آقا، میشه به من توضیح بدید چه اتفاقی افتاده؟ اون یه... یه... یه اژدها بود؟"

جادوگر با اخم و حالتی متعجب برگشت، دوباره ترکه اش را تکانی داد و همان کلمات قبلی را تکرار کرد. توماس که نمی دانست این مرد دیوانه است یا سعی دادرد کاری بکند پرسید:
-"این حرکت شما باید معنی داشته باشه آقا؟ میشه به جای بچه بازی به سوال من جواب بدید؟"

از آنسوی میدان جادوگر دیگری فریاد زد:
-"عقب نشینی اضطراری... دستکاری خاطره تاثیری نداره."

_________________________________________________________________

+جامعه جادوگری لو رفته، از ساعت 8 صبح هیچ اسپل پاک کننده یا دستکاری کننده حافظه و هیچ اسپل مخفی کننده و چارم محافظتی کار نکرده و کار نخواهد کرد. همه تلاش ها برای لاپوشانی وقایع جادویی و مخفی کردنشان بی فایده است.
++جز فراری داده شدن اژدها از وزارت سحر و جادو اتفاقات کوچک و بزرگ جادوی دیگری در سراسر لندن رخ داده و بسیاری از آنها عمدی به نظر می رسند.

+++توجه: سوژه جدی است!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکس سایکس در 1398/9/15 19:46:35