اکثر انسان ها تصور میکنند مرگ مفهمومی است در دور دست ها که به زودی سراغ آنها نخواهد آمد. آن عده قلیل کسانی هستند که چاقویشان را کشیده اند و یا چوبدستی خود را به ظرافت تکان داده اند. آنها میدانند مرگ با هر کس تنها حرکت دستی فاصله دارد و این پیکره ساخته شده از کیسه بزرگ گوشت و خون به راحتی متلاشی خواهد شد.
دسته دوم اما قربانیان همان افراد قبلی هستند. کسانی که در آستانه مرگ قرار دارند و دریافتهاند تنها قدمی با تاریکی بی پایان مرگ فاصله ای ندارند.
ریموس میدانست که در لبه پرتگاه مرگ ایستاده است و تنها نیاز به یک فشار کوچک از سمت لرد سیاه دارد تا به درون آن پرتاب شود. اما همچنان آن نگاه عجیب سوروس به او به جرئت میداد تا در واپسین لحظات نیز خودش را استوار نگه دارد. با خودش فکر میکرد که اگر اسنیپ از ماجرا بو برده است پس بی شک بزرگترین جادوگر تمام دوران تاریکی ها نیز از این مسئله آگاه است.
لرد با هرقدم به ریموس نزدیک و نزدیکتر میشد، اما در نظر عضو شجاع محفل ققنوس گویی هر قدم رو به جلو ارباب تاریکی را از او دورتر میکرد. دورتر و دورتر تا هنگامی که چشمان لرد ولدمورت به چشمان ریموس رسیدند.
- دوریا بلک!
بالاخره لب های سرد و بی رنگ لرد شروع به حرکت کرده بودند. ریموس میدانست فردی که با او چشم در چشم شده سلطهگر بی همتای اذهان است. سعی کرد افکار خودش را عقب براند و به جای آنها افکار تسخیر شده دوریا را بر روی پرده نمایش چشمانش بیاورد.
- سرورم، برای خدمت گذاری آماده ام.
- باید هم باشی، یاران ما همیشه آماده خدمت گذاری به ارباب خودشون هستند، درسته؟
- بله سرورم!
لرزش صدای ریموس در دو کلمه آخر کاملا نمایان بود. گویی جملات سوالی لرد طلسمی قوی همراه خود داشت که مخاطب را مجبور به شکستن مقاومت میکرد.
- منتظر شنیدن گزارش ماموریت آخرت هستم.
لرد در حالی که خم شده بود جملات را در گوش دوریا-لیموس- زمزمه کرد ولی امواج صدای این گفتار در تمام اتاق پخش شد.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/08/17
تولد نقش: 1398/08/22
آخرین ورود: دوشنبه 24 اردیبهشت 1403 16:12
از: بارگاه ملکوتی
پستها:
116

مضمحل هستی آقای جاگسن.
صبح تا شب راه افتادی در ستاد ملت شبهه پراکنی میکنی که نشان دهی فردی هستی تیزبین و ریزبین. ولی این ذغال هایی که رنگ میکنی را ملت قبلا ازش جوجه کشیدن. دیگر بر جامعه فهیم جادوگری محرز شده است شما آدم سرکیسه کنی هستی. میخواهی در دوران وزارتت همه ما را سرکیسه کنی.
بیا و خودت انصراف بده و تعلقات دنیوی را رها کن تا خودم تعلقاتت را رها نکردم.
صبح تا شب راه افتادی در ستاد ملت شبهه پراکنی میکنی که نشان دهی فردی هستی تیزبین و ریزبین. ولی این ذغال هایی که رنگ میکنی را ملت قبلا ازش جوجه کشیدن. دیگر بر جامعه فهیم جادوگری محرز شده است شما آدم سرکیسه کنی هستی. میخواهی در دوران وزارتت همه ما را سرکیسه کنی.
بیا و خودت انصراف بده و تعلقات دنیوی را رها کن تا خودم تعلقاتت را رها نکردم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/08/17
تولد نقش: 1398/08/22
آخرین ورود: دوشنبه 24 اردیبهشت 1403 16:12
از: بارگاه ملکوتی
پستها:
116

- یعنی چی که نیستن؟ 
- یعنی نیستن دیگه.
محفلی و مرگخواری که جملات فوق را گفته بودند به بقیه اعضای گروه خود نگاهی انداختند. هیچکس ایده ای نداشت در زمانی که هیولا آمده بود و "تمیز" را به لغات جادویی اضافه کرده بود یک مایع ظرفشویی و یک شارژر کجا رفته باشند.
ویب هم با چهره رضایتمندانه ای روی صندلی اش نشست و مشغول نوش جان کردن آب پرتقالش شد.
بلاتریکس-گلدون به دست- و در حالی که سرش را با نگرانی به اطراف میچرخاند گفت:
- زودباشید. باید ارباب رو پیدا کنیم، تکون بخورید.
طبیعتاً در غیاب لرد، بلاتریکس فرمانده گروه به حساب میآمد و اجابت کردن دستوراتش امری بود واجب. در غیر این صورت شما با کروشیویی خارج شده از چوبدستی بلاتریکس مواجه میشدید. برای همین هم مرگخواران شروع کردن به گشتن به دنبال لرد. همزمان محفلی ها هم عملیات جستجو را برای پیدا کردن مایع ظرفشویی آغاز کردند.
- از ابتدا نیز نباید به این هیولای ملعون اعتماد میکردیم.
بالاخره بعد از مدت طولانی مرلین زبان به سخن گشوده بود.
- چرا؟
- بهرحال این هیولا از دنیای زیرین آمده است. از نوچه های هادس به حساب میآید؛ و هیچگاه نباید به حرف ها و اعمال هادس اعتماد کنید، چه برسد به نوچه هایش.
مرلین نیامده فاز دانای کل برداشته بود.
زاخاریس که به دنبال ردی از کف بود سرش را بالا آورد و گفت:
- یعنی میگی هیولا پروفسور رو غیب کرده.
- ما هیچ احتمالی را رد نمیکنیم. شاید کسی که بیشتر از همه به هیولا نزدیک است بهتر بتواند جواب سوال را بدهد.
محفلی ها و مرگخواران به سمت ویب برگشتند که داشت با صدای "هورت" آب پرتقال را از درون نی به بالا میکشید.

- یعنی نیستن دیگه.
محفلی و مرگخواری که جملات فوق را گفته بودند به بقیه اعضای گروه خود نگاهی انداختند. هیچکس ایده ای نداشت در زمانی که هیولا آمده بود و "تمیز" را به لغات جادویی اضافه کرده بود یک مایع ظرفشویی و یک شارژر کجا رفته باشند.
ویب هم با چهره رضایتمندانه ای روی صندلی اش نشست و مشغول نوش جان کردن آب پرتقالش شد.
بلاتریکس-گلدون به دست- و در حالی که سرش را با نگرانی به اطراف میچرخاند گفت:
- زودباشید. باید ارباب رو پیدا کنیم، تکون بخورید.
طبیعتاً در غیاب لرد، بلاتریکس فرمانده گروه به حساب میآمد و اجابت کردن دستوراتش امری بود واجب. در غیر این صورت شما با کروشیویی خارج شده از چوبدستی بلاتریکس مواجه میشدید. برای همین هم مرگخواران شروع کردن به گشتن به دنبال لرد. همزمان محفلی ها هم عملیات جستجو را برای پیدا کردن مایع ظرفشویی آغاز کردند.
- از ابتدا نیز نباید به این هیولای ملعون اعتماد میکردیم.

بالاخره بعد از مدت طولانی مرلین زبان به سخن گشوده بود.
- چرا؟
- بهرحال این هیولا از دنیای زیرین آمده است. از نوچه های هادس به حساب میآید؛ و هیچگاه نباید به حرف ها و اعمال هادس اعتماد کنید، چه برسد به نوچه هایش.

مرلین نیامده فاز دانای کل برداشته بود.
زاخاریس که به دنبال ردی از کف بود سرش را بالا آورد و گفت:
- یعنی میگی هیولا پروفسور رو غیب کرده.
- ما هیچ احتمالی را رد نمیکنیم. شاید کسی که بیشتر از همه به هیولا نزدیک است بهتر بتواند جواب سوال را بدهد.
محفلی ها و مرگخواران به سمت ویب برگشتند که داشت با صدای "هورت" آب پرتقال را از درون نی به بالا میکشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/08/17
تولد نقش: 1398/08/22
آخرین ورود: دوشنبه 24 اردیبهشت 1403 16:12
از: بارگاه ملکوتی
پستها:
116

نقل قول:
بیا... کروشیو نمیزنم.
ببینید من سعی کردم بیام جلو. حتی اولش هم نوشتم بلا، ولی نمیدونم چرا نمیشه.

نقل قول:
حقیقتا فکر نمیکردم ازم کوچیکتر باشی... شبیه ۲۱ سالهها رفتار نمیکنی!
شرمنده کردید خیلی. آب شدیم رفتیم توی زمین. الان پیامبری هستیم زیرزمینی!
نقل قول:
من رون بودن شما رو یادم نمیاد، نمیدونم موقعی که رون بودی، بودم تو سایت یا تو دوره غیبت کبرام بوده. ولی نظرت در مورد شناسه کنت الاف شکسته نفسی بود. من با اینکه دیر به دیر میاومد تو سایت، دوستش داشتم. البته مرلین بیشتر بهت میاد! مرلین خوبی هستی!
ملت بیاید ببینید که چه کسی از ما تعریف کرده. چرا ایمان نمیآورید؟

الان پیامبری شدیم زیرزمینی و خوشحال!
بسیار ممنونیم از شما.
تام!

نقل قول:
روایت داریم اگر میخواهید خداوند از شما راضی باشد، کاری کنید تا پیامبرش از شما راضی باشد!
شاید بگید منبعش کجاست؟ خب... مرلین نامهای که به زودی منتشر میشه!
تکذیب میکنیم.

نقل قول:
رد میکنم. از زمان آشنایی بنده با مرلین به دلیل کهولت سن عاری از هرگونه مو بودن!
اینم تکذیب میکنیم حتی. روز اول آشنایی با تام موهایی داشتیم افشون! این حسود چشم نداشت ببینه ما اینقدر زیبا مو هستیم؛ شروع کرد به حرص دادن ما.
نقل قول:
بله بله. با تسترال ها زیاد تمرین میکنم. البته نه که شما خودت نکرده تسترالی ها. چیز... اصلاً ول کن این جوابو.
در تعجبم تسترال ها چگونه بوی عود های تو را تحمل میکنند.
نقل قول:
خلاصه که پیامبر خوبی هستی، عصاتو از تو چشم و چال ما ببری کنار بهتر هم میشه. یکمی هم رو حافظهت کار کنی.
مشخص است که پیامبر خوبی هستیم. تکرار مکررات بود حرفت.

حافظه مان هم درست نمیشود. کار از کار گذشته دیگه.

ممنون تام!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/08/17
تولد نقش: 1398/08/22
آخرین ورود: دوشنبه 24 اردیبهشت 1403 16:12
از: بارگاه ملکوتی
پستها:
116

میدونیم خیلی انتظار کشیدید ولی باور کنید تقصیر این یوآنه. سوالات رو تازه چهارشنبه به ما داد و ما الان داریم آپلود میکنیم. پیامبری هستیم سریع. 
جواب ها را هم به صورت پی دی اف در آخر این پست گذاشتیم. از غلط املایی ها و نگارشی ها چشم پوشی کنید. چشمانمان دیگر نور ندارد! چایی هم بگذارید کنار دستتان، طولانی شد کمی. هرچند سعی کردیم طوری جواب بدیم که وسطش خوابتان نبرد.
برای اینکه یوآن هم خوشحال باشه که تعامل بعد از مصاحبه وجود دارد همینجا جواب سه نفر را میدهیم.
آلبوس دامبلدور و تراورز:
خیلی دوست داشتیم که بیاییم و مخوف طور پرده از رازی سر به مهر برداریم ولی حیف که شما ما را احتمالاً با مرلین قبلی اشتباه گرفته اید. ما هیچگونه فعالیتی در وبسایت موسوم به "گاتیفا" نداشته ایم.
بانو مروپ گانت:
شفتالو ها را بیخیال شوید دیگر.
به فکر آینده باشید، درختان هلو و انجیری که باید از آنها مواظبت کنید. چه میوه های شیرین و آبداری که نیاز به مهر و محبت شما دارند لیکن در گذشته خود گیر کرده اید.
اصلاٌ وقت رسیدنشان بود. خوب کردیم زدیم ترکاندیم.
گابریل تیت:
چرا سوالات شما را ندیدیم؟
اولاً که پیغمبر خدا دروغ نمیگوید، برو و توبه کن.
آدم صبوری نبودیم، شدیم ولی!
و بنظرم تمام درس های عمومی هاگوارتز خوب ارائه شده بودن. درود به تمام استادان!

جواب ها را هم به صورت پی دی اف در آخر این پست گذاشتیم. از غلط املایی ها و نگارشی ها چشم پوشی کنید. چشمانمان دیگر نور ندارد! چایی هم بگذارید کنار دستتان، طولانی شد کمی. هرچند سعی کردیم طوری جواب بدیم که وسطش خوابتان نبرد.
برای اینکه یوآن هم خوشحال باشه که تعامل بعد از مصاحبه وجود دارد همینجا جواب سه نفر را میدهیم.
آلبوس دامبلدور و تراورز:
خیلی دوست داشتیم که بیاییم و مخوف طور پرده از رازی سر به مهر برداریم ولی حیف که شما ما را احتمالاً با مرلین قبلی اشتباه گرفته اید. ما هیچگونه فعالیتی در وبسایت موسوم به "گاتیفا" نداشته ایم.

بانو مروپ گانت:
شفتالو ها را بیخیال شوید دیگر.
به فکر آینده باشید، درختان هلو و انجیری که باید از آنها مواظبت کنید. چه میوه های شیرین و آبداری که نیاز به مهر و محبت شما دارند لیکن در گذشته خود گیر کرده اید.
اصلاٌ وقت رسیدنشان بود. خوب کردیم زدیم ترکاندیم.

گابریل تیت:
چرا سوالات شما را ندیدیم؟

اولاً که پیغمبر خدا دروغ نمیگوید، برو و توبه کن.
آدم صبوری نبودیم، شدیم ولی!
و بنظرم تمام درس های عمومی هاگوارتز خوب ارائه شده بودن. درود به تمام استادان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلین در 1399/6/28 21:19:41
ویرایش شده توسط مرلین در 1399/6/28 21:20:20
ویرایش شده توسط مرلین در 1399/6/28 21:20:20
شروع و پایان با ماست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/08/17
تولد نقش: 1398/08/22
آخرین ورود: دوشنبه 24 اردیبهشت 1403 16:12
از: بارگاه ملکوتی
پستها:
116

پست نهایی این پیامبر فرتوت!
بنیتو، پیرزن، همراه قدیمی و مابقی جهنمیان ساکن در آن منطقه از تعجب چند متری به عقب پریدند. عصای مرلین به صحبت کردنش ادامه داد:
- پروردگار جهانیان با فرستادن پیام آورش به جهنم فرصتی مجدد به گنه کاران داد تا شاید راه نیکو در پیش گیرند. لیکن همچنان راه خشم و عناد را در پیش گرفته اند. پس وای بر آنها.
عصا ساکت شد. مرلین که سابقه وحی به عصایش را نداشته بود جا خورد. حتی شعله های آتش نیز در شعاع ایستادن آنها خاموش شده بودند.
- بقیش چی پس؟
- نام تو چیست؟
این بار مرلین از اسم یکی از آنها پرسید.
- هانس...هانس لاندا.
- جلوتر بیا هانس. زانو بزن، از خدا طلب بخشش کن.
افرادی که تا چند دقیقه پیش میخواستند زبان مرلین را ببرند، حالاخام شیفته آن زبان شده بوده اند و بارقه هایی از امید در دلهایشان جاری شده بود. روی زمین سرد زانو زده بودند و از خداوند طلب بخشش میکردند.
- و من از پروردگار بخشاینده میخواهم...
- و من از پرودرگار بخشاینده میخواهم...
- که از گناهان من در گذرد.
- که از گناهان من در گذرد.
حلقه توبه شکل گرفته بود. اشک ها سرازیر شده بود و گروه عصبانی امیدوار بودند که دوباره لطف الهی شامل حال آنها شود.
ناگهان عصا دوباره به سخن درآمد:
- صدای شما شنیده شد چرا که خداوند شنوای بیناست. فرصت مجددی به شما داده خواهد شد. در محضر پیامبر باشید و از او بیاموزید. هرکس که عالِم گردد، آزاد شود و به بهشت راه یابد.
یاران زانو زده به مرلین چشم دوختند.
- ما را درسی بده که آن بِه!
- آنان که خاک را بنظر کیمیا کنند/ آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟
مرلین در موقعیت سختی قرار داشت. قبلاً پرحرفی زیاد کرده بود ولی اینکه بخواهد در وسط جهنم عده ای عذاب شده را موعظه کند بحث دیگری.
- اما ما پیامبر هستیم و کم نمیآوریم.
اما او پیامبر بود و کم نمیآورد. کوله پشتی و عصایش را روی زمین گذاشت و رو به روی پیروان جدیدش بر روی شنزار سرد جهنم نشست( که این خودش یه نوع عذاب جدیده و اندام های حساس رو هدف قرار گرفته!) و جلسه اول تدریس معارف را آغاز کرد.
- فرزندانم، شما ابتدائاً باید هدف خلقت خود را درک کنید تا بتوانید به واسطه آن معارف عالیه را طی کرده و به درجات بالاتر برسید.
مرلین در پیش چشم مشتاقان علم آسمانی، آخرین چیزی که انتظار میرفت را از کوله پشتی بیرون کشید.
- مثلا همین شامپوی کراتین. از کجا آمده و آمدش بهر چه چیزی بوده؟ آیا هدف او فقط زیبا کردن موها بوده یا شاید در فکرش رویاهای بلندتری دارد؟ اگر بخواهد که به آنها...
بنیتو، پیرزن، همراه قدیمی و مابقی جهنمیان ساکن در آن منطقه از تعجب چند متری به عقب پریدند. عصای مرلین به صحبت کردنش ادامه داد:
- پروردگار جهانیان با فرستادن پیام آورش به جهنم فرصتی مجدد به گنه کاران داد تا شاید راه نیکو در پیش گیرند. لیکن همچنان راه خشم و عناد را در پیش گرفته اند. پس وای بر آنها.
عصا ساکت شد. مرلین که سابقه وحی به عصایش را نداشته بود جا خورد. حتی شعله های آتش نیز در شعاع ایستادن آنها خاموش شده بودند.
- بقیش چی پس؟
- نام تو چیست؟
این بار مرلین از اسم یکی از آنها پرسید.
- هانس...هانس لاندا.
- جلوتر بیا هانس. زانو بزن، از خدا طلب بخشش کن.
افرادی که تا چند دقیقه پیش میخواستند زبان مرلین را ببرند، حالا
- و من از پروردگار بخشاینده میخواهم...
- و من از پرودرگار بخشاینده میخواهم...
- که از گناهان من در گذرد.
- که از گناهان من در گذرد.
حلقه توبه شکل گرفته بود. اشک ها سرازیر شده بود و گروه عصبانی امیدوار بودند که دوباره لطف الهی شامل حال آنها شود.
ناگهان عصا دوباره به سخن درآمد:
- صدای شما شنیده شد چرا که خداوند شنوای بیناست. فرصت مجددی به شما داده خواهد شد. در محضر پیامبر باشید و از او بیاموزید. هرکس که عالِم گردد، آزاد شود و به بهشت راه یابد.
یاران زانو زده به مرلین چشم دوختند.
- ما را درسی بده که آن بِه!
- آنان که خاک را بنظر کیمیا کنند/ آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟
مرلین در موقعیت سختی قرار داشت. قبلاً پرحرفی زیاد کرده بود ولی اینکه بخواهد در وسط جهنم عده ای عذاب شده را موعظه کند بحث دیگری.
- اما ما پیامبر هستیم و کم نمیآوریم.

اما او پیامبر بود و کم نمیآورد. کوله پشتی و عصایش را روی زمین گذاشت و رو به روی پیروان جدیدش بر روی شنزار سرد جهنم نشست( که این خودش یه نوع عذاب جدیده و اندام های حساس رو هدف قرار گرفته!) و جلسه اول تدریس معارف را آغاز کرد.
- فرزندانم، شما ابتدائاً باید هدف خلقت خود را درک کنید تا بتوانید به واسطه آن معارف عالیه را طی کرده و به درجات بالاتر برسید.
مرلین در پیش چشم مشتاقان علم آسمانی، آخرین چیزی که انتظار میرفت را از کوله پشتی بیرون کشید.
- مثلا همین شامپوی کراتین. از کجا آمده و آمدش بهر چه چیزی بوده؟ آیا هدف او فقط زیبا کردن موها بوده یا شاید در فکرش رویاهای بلندتری دارد؟ اگر بخواهد که به آنها...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/08/17
تولد نقش: 1398/08/22
آخرین ورود: دوشنبه 24 اردیبهشت 1403 16:12
از: بارگاه ملکوتی
پستها:
116

بیست نفر به خون مرلین تشنه به وی نگاه میکردند.
- ببینید دوستانم...
- چاقو بیارید زبونش رو ببریم!
دوباره فریاد های حاکی از رضایت بلد شد. در همین منوال چندین نفری دوباره در آتش سوختند و مجدد ظاهر شدند.
قدیمی ترین همراه مرلین که از لحظه ورودش به جهنم با او بود رو به پیرزن گفت:
- ولی چاقو نداریم که.
وقتی جمله او تمام شد، ابر زرد بزرگی در آسمان جهنم پدیدار شد و شورع کرد به باریدن. بله! در جهنم هم باران میآمد، البته باران چاقو!
هزاران چاقو از آسمان به فرق سر گروه عصبانی میریخت. در دم جان آن ها را میگرفت و به اذن الهی دوباره زنده زنده میشدند. یکی از چاقو ها اما خطا رفت و جلوی پای مردی فرود آمد.
- بگیرش بنیتو!
مردِ بنیتو نام جهشی به سمت چاقو کرد و درست در لحظه ای که فکر میکرد به آن رسیده، ناگهان چاقو در زمین فرو رفت!
حالا پلن عذاب عوض شده بود. چاقو ها جلوی پای افراد فرود میآمدند و در لحظه آخر قبل از آنکه دست عذاب شوندگان بهشان برسد توی زمین شنزار فرو میرفتند.
لازم به ذکر نیست که در این حین باز هم چند نفر در آتش سوختند. خودتون دیگه گوشه ذهنتون داشته باشید. من هی توصیف نکنم.
و در تمام این فرآیند، مرلین در آرامش و صحت کامل ایستاده بود و به این فکر میکرد که خداوند همواره هوای پیامبرش را دارد. حتی اگر به جهنم تبعیدش کند.
- گرفتم!
بنیتو چاقوی تیزی را در دست داشت!
- مگر خداوند هوای پیامبرش را نداشت؟
بارش چاقو هم متوقف شده بود. بنیتو قدم به قدم به مرلین نزدیک میشد و پیامبر تنها اقدامی که میتوانست بکند آن بود که عصایش را حائل بین خود و بنیتوی خشمگین کند.
- دور شو ای خبیث!
اما این جملات را مرلین نگفت... عصایش گفت!
- ببینید دوستانم...
- چاقو بیارید زبونش رو ببریم!
دوباره فریاد های حاکی از رضایت بلد شد. در همین منوال چندین نفری دوباره در آتش سوختند و مجدد ظاهر شدند.
قدیمی ترین همراه مرلین که از لحظه ورودش به جهنم با او بود رو به پیرزن گفت:
- ولی چاقو نداریم که.
وقتی جمله او تمام شد، ابر زرد بزرگی در آسمان جهنم پدیدار شد و شورع کرد به باریدن. بله! در جهنم هم باران میآمد، البته باران چاقو!
هزاران چاقو از آسمان به فرق سر گروه عصبانی میریخت. در دم جان آن ها را میگرفت و به اذن الهی دوباره زنده زنده میشدند. یکی از چاقو ها اما خطا رفت و جلوی پای مردی فرود آمد.
- بگیرش بنیتو!
مردِ بنیتو نام جهشی به سمت چاقو کرد و درست در لحظه ای که فکر میکرد به آن رسیده، ناگهان چاقو در زمین فرو رفت!
حالا پلن عذاب عوض شده بود. چاقو ها جلوی پای افراد فرود میآمدند و در لحظه آخر قبل از آنکه دست عذاب شوندگان بهشان برسد توی زمین شنزار فرو میرفتند.
لازم به ذکر نیست که در این حین باز هم چند نفر در آتش سوختند. خودتون دیگه گوشه ذهنتون داشته باشید. من هی توصیف نکنم.

و در تمام این فرآیند، مرلین در آرامش و صحت کامل ایستاده بود و به این فکر میکرد که خداوند همواره هوای پیامبرش را دارد. حتی اگر به جهنم تبعیدش کند.
- گرفتم!
بنیتو چاقوی تیزی را در دست داشت!
- مگر خداوند هوای پیامبرش را نداشت؟

بارش چاقو هم متوقف شده بود. بنیتو قدم به قدم به مرلین نزدیک میشد و پیامبر تنها اقدامی که میتوانست بکند آن بود که عصایش را حائل بین خود و بنیتوی خشمگین کند.
- دور شو ای خبیث!
اما این جملات را مرلین نگفت... عصایش گفت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/08/17
تولد نقش: 1398/08/22
آخرین ورود: دوشنبه 24 اردیبهشت 1403 16:12
از: بارگاه ملکوتی
پستها:
116

تعداد کسانی که نزدیک میشدند به بالای 20 نفر میرسید. مردان و زنانی گونی پوش که صورت ها و پوست بدن هایشان سوخته بود. از آن فاصله حتی مرلین با چشمان کم سویش میتوانست بفهمد که موجی از ناامیدی و خشم ساحل صورت هایشان را شکل میدهد.
همانطور که نزدیک میشدند، شعله ها از اعماق زمین سرد افروخته میشدند و افراد آن گروه را در خود میسوزاندند. طوری که از تپه شنی گروهان راه افتاد ولی نفر به مرلین رسید!
- پیغمبر ور چلوسیده. من رِ نفرین میکنی؟
تنها پیزرن باقی مانده از گروه با جیغ و داد بر سر مرلین نازل شده بود. کم کم بقیه هم دوباره ظاهر میشدند و گروه عصبانی ها مرلین را احاطه کرده بودند.
- من باید برم به جهنم؟ خودت برو به جهنم!
- کافر عمته!
مرلین وحشت زده در وسط معرکه ایستاده بود. هیچکس جلوتر نمیآمد. صدها سال سوختن و دوباره شکل گرفتن رمق آنها را برای دعوای فیزیکی برده بود؛ حتی مقابل پیرمردی مثل مرلین.
- کمی درنگ کنید بندگان خدا. میتوان مشکلات را با گفتگو حل کرد.
پیرزن چند خط بالایی دوباره شروع کرد به فریاد زدن:
- بذاریم حرف بزنیم تا دوباره نفرینمون کنی؟ باید اون زبون ور قلمبیده ات رو چید!
پیشنهاد پیرزن مورد قبول افراد گروه قرار گرفت. فریاد های تایید از دایره محاصره به گوش میرسید.
در همین حین، چاله ای زیر پای مرلین باز شد و کوسه ای از اون بیرون اومد. شیرجه ای زد و یکی از اعضای گروه رو خورد و سپس در چاله دیگری که ظاهر شده بود فرو رفت.
- عذاب سیستماتیک.
- زبونش رو ببرید.
همانطور که نزدیک میشدند، شعله ها از اعماق زمین سرد افروخته میشدند و افراد آن گروه را در خود میسوزاندند. طوری که از تپه شنی گروهان راه افتاد ولی نفر به مرلین رسید!
- پیغمبر ور چلوسیده. من رِ نفرین میکنی؟

تنها پیزرن باقی مانده از گروه با جیغ و داد بر سر مرلین نازل شده بود. کم کم بقیه هم دوباره ظاهر میشدند و گروه عصبانی ها مرلین را احاطه کرده بودند.
- من باید برم به جهنم؟ خودت برو به جهنم!
- کافر عمته!

مرلین وحشت زده در وسط معرکه ایستاده بود. هیچکس جلوتر نمیآمد. صدها سال سوختن و دوباره شکل گرفتن رمق آنها را برای دعوای فیزیکی برده بود؛ حتی مقابل پیرمردی مثل مرلین.
- کمی درنگ کنید بندگان خدا. میتوان مشکلات را با گفتگو حل کرد.

پیرزن چند خط بالایی دوباره شروع کرد به فریاد زدن:
- بذاریم حرف بزنیم تا دوباره نفرینمون کنی؟ باید اون زبون ور قلمبیده ات رو چید!
پیشنهاد پیرزن مورد قبول افراد گروه قرار گرفت. فریاد های تایید از دایره محاصره به گوش میرسید.
در همین حین، چاله ای زیر پای مرلین باز شد و کوسه ای از اون بیرون اومد. شیرجه ای زد و یکی از اعضای گروه رو خورد و سپس در چاله دیگری که ظاهر شده بود فرو رفت.
- عذاب سیستماتیک.

- زبونش رو ببرید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/08/17
تولد نقش: 1398/08/22
آخرین ورود: دوشنبه 24 اردیبهشت 1403 16:12
از: بارگاه ملکوتی
پستها:
116

فرد تازه ظاهر شده صورتی پر از ریش داشت. البته نه آن نوع ریش هایی که مرلین میگذاشت. از آنها که کادر بندی شده بودند و هر روز صبح شانه کردنشان زمان زیادی را میگرفت. ریش مرد از آنهایی که بود تا زیر چشمش درآمده بود و در نقاط انتهایی(که به قفسه سینه ختم میشد) گره خورده بود.
اصولاً در جهنم نباید لباس داشته باشید تا به خوبی کباب شوید، ولی به جهت حفظ شئونات اسلامی لباسی را در نظر گرفته و بر تن آن مرد میکنیم.
لباس که نه! بیشتر به مانند گونی کهنه ای بود که چهار جای آن را سوراخ کرده باشند تا سر، دستها و پاها از آن بیرون بزنند.
- پس من رو یادت نیست؟ نباید هم یادت باشه؛ من همون بدبختی هستم که...
مرد نتوانست جمله اش را تمام کند. شعله ای از زیرِزمین سبز شده و مرد را در ثانیه ای به خاکستر تبدیل کرد؛ البته به انضمام مقداری صدای جیغ!
- اوپس، این است سزای گناهکاران.
مرلین اصلاً به روی خود نیاورد که صورتش از شدت گرمای شعله متورم شده و ریه هایش به علت تنفس گوگرد به خس خس افتاده اند. نباید کم میآورد، باید به راه خودش ادامه میداد تا بتواند از این جهنم خلاصی یابد.
ولی سرمای کف زمین بیشتر از حد معمول بود.
- چقدر سرد است. مثلاً جهنمی ها!
- آپدیت جدیده متاسفانه!
مرلین چندین متری از جایش پرید. دوباره آن مرد جلویش سبز شده بود. پیامبر با خودش فکر کرد شاید ققنوسی چیزی باشد.
- اینطوری سرما از کف میاد، آتیش هم گرما رو از بالا منتقل میکنه. اینا که به هم میرسن ترک میخوری و میشکنی. واقعا خیلی درد داره.
- سوختنت را همین الان مشاهده کردیم. چگونه ممکن است؟
شعله دیگری در نزدیکی مرلین گُر گرفت.
- یبار سوختن کافی نیست. هربار که میسوزی دوباره شکل میگیری تا دوباره بسوزی. قدیمی ترین عذابه دیگه. نمیدونستی؟
- میدانستیم.
مرلین سرما را در زانوانش احساس میکرد. پاهایش گویی منجمد شده بودند. با خودش فکر کرد یعنی با وجود گرمای سوزان و این سرمای وحشتناک، به زودی ترک میخورد؟
- گفتی که هستی؟
- من از همون قماشم.
و همزمان با ادای کلمه "همون" به جایی روی تپه شنی اشاره کرد. جایی که عده ای مشغول نزدیک شدن به پیامبر بودند!
اصولاً در جهنم نباید لباس داشته باشید تا به خوبی کباب شوید، ولی به جهت حفظ شئونات اسلامی لباسی را در نظر گرفته و بر تن آن مرد میکنیم.
لباس که نه! بیشتر به مانند گونی کهنه ای بود که چهار جای آن را سوراخ کرده باشند تا سر، دستها و پاها از آن بیرون بزنند.
- پس من رو یادت نیست؟ نباید هم یادت باشه؛ من همون بدبختی هستم که...
مرد نتوانست جمله اش را تمام کند. شعله ای از زیرِزمین سبز شده و مرد را در ثانیه ای به خاکستر تبدیل کرد؛ البته به انضمام مقداری صدای جیغ!
- اوپس، این است سزای گناهکاران.

مرلین اصلاً به روی خود نیاورد که صورتش از شدت گرمای شعله متورم شده و ریه هایش به علت تنفس گوگرد به خس خس افتاده اند. نباید کم میآورد، باید به راه خودش ادامه میداد تا بتواند از این جهنم خلاصی یابد.
ولی سرمای کف زمین بیشتر از حد معمول بود.
- چقدر سرد است. مثلاً جهنمی ها!
- آپدیت جدیده متاسفانه!
مرلین چندین متری از جایش پرید. دوباره آن مرد جلویش سبز شده بود. پیامبر با خودش فکر کرد شاید ققنوسی چیزی باشد.
- اینطوری سرما از کف میاد، آتیش هم گرما رو از بالا منتقل میکنه. اینا که به هم میرسن ترک میخوری و میشکنی. واقعا خیلی درد داره.
- سوختنت را همین الان مشاهده کردیم. چگونه ممکن است؟
شعله دیگری در نزدیکی مرلین گُر گرفت.
- یبار سوختن کافی نیست. هربار که میسوزی دوباره شکل میگیری تا دوباره بسوزی. قدیمی ترین عذابه دیگه. نمیدونستی؟
- میدانستیم.

مرلین سرما را در زانوانش احساس میکرد. پاهایش گویی منجمد شده بودند. با خودش فکر کرد یعنی با وجود گرمای سوزان و این سرمای وحشتناک، به زودی ترک میخورد؟
- گفتی که هستی؟
- من از همون قماشم.
و همزمان با ادای کلمه "همون" به جایی روی تپه شنی اشاره کرد. جایی که عده ای مشغول نزدیک شدن به پیامبر بودند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/08/17
تولد نقش: 1398/08/22
آخرین ورود: دوشنبه 24 اردیبهشت 1403 16:12
از: بارگاه ملکوتی
پستها:
116

غیب شدن کابین حس و حالی شبیه آپارات به مرلین داد. همان پیچ و تاب ها و همان محو شدن صحنه رو به رویی. اما جادو در زمانی کامل میشود که صحیح و سالم در مقصد ظاهر شوید!
مرلین در وسط آتش ظاهر شده بود. البته این یک استعاره نیست. او واقعا در وسط آتش بود. دقیقاً در همان نقطه ای که فیتیله شمع به رنگ متفاوتی میسوزد.
اطراف کابین را همان تک شعله بزرگ گرفته و چیز دیگری دیده نمیشد.
- کمی گرم است.
مرلین همانطور که در وسط آتش نشسته بود...
- یاد و خاطره یکی از دوستانمان زنده شد!
...دستش را به سمت ظرف آب برد تا کمی از آن بنوشد. برخورد پوست چروکیده اش با ظرف نقره ای همانا و محو شدن شعله و پرتاب مرلین به بیرون از کابین همانا!
- این چه وضعی است؟ چرا ما را بیرون انداخت؟
مرلین تا بیاید به خود بجنبد و به کابین برگردد دیر شده بود. عصا و کوله پشتی هم به نقطه قبلی پرتاب شدند و وسیله حمل و نقل مرلین دوباره غیب شد، اینبار بدون او!
- یعنی که چه؟
مرلین رکب خورده بود. پیامبر با آن همه هوش و ذکاوت توسط شیشه های نسوز و مبل راحتی فریب خورده بود!
نگاهی به اطراف کرد. حالا نمای جهنم بهتر دیده میشد. قبلاً این مکان را از درون گوی های شیشه ای دیده بود ولی اولین بار بود که حضوراً در آنجا میبود.
تا افق شنزار هایی به رنگ نارنجی کشیده شده بودند. هر چند متر آتشی سوزان سر از شنزار برآورده بود. اگر بخواهیم یک حساب سرانگشتی کنیم...
- ما از ریاضی متنفریم.
... که نمیکنیم، بالغ بر صد ها هزار شعله دور و اطراف مرلین را پر کرده بودند؛ اما به طور عجیبی زمین سرد بود. خیلی سرد!
- آب پز شدیم در هوا. حال چگونه خلاصی یابیم؟
مرلین عصا و کوله اش را از روی زمین برداشت. گوگرد و فسفر در هوا ریه های خسته او را میآزرد.
- تو کی هستی؟
مرلین به سمت صدای خش دارِ پشت سرش برگشت. اما میزان دود و گرد و غبار اجازه نمیداد تا از پشت میله های قرنیه اش واضح ببیند.
- تو خود که هستی؟
مرلین در وسط آتش ظاهر شده بود. البته این یک استعاره نیست. او واقعا در وسط آتش بود. دقیقاً در همان نقطه ای که فیتیله شمع به رنگ متفاوتی میسوزد.
اطراف کابین را همان تک شعله بزرگ گرفته و چیز دیگری دیده نمیشد.
- کمی گرم است.

مرلین همانطور که در وسط آتش نشسته بود...
- یاد و خاطره یکی از دوستانمان زنده شد!
...دستش را به سمت ظرف آب برد تا کمی از آن بنوشد. برخورد پوست چروکیده اش با ظرف نقره ای همانا و محو شدن شعله و پرتاب مرلین به بیرون از کابین همانا!
- این چه وضعی است؟ چرا ما را بیرون انداخت؟

مرلین تا بیاید به خود بجنبد و به کابین برگردد دیر شده بود. عصا و کوله پشتی هم به نقطه قبلی پرتاب شدند و وسیله حمل و نقل مرلین دوباره غیب شد، اینبار بدون او!
- یعنی که چه؟

مرلین رکب خورده بود. پیامبر با آن همه هوش و ذکاوت توسط شیشه های نسوز و مبل راحتی فریب خورده بود!
نگاهی به اطراف کرد. حالا نمای جهنم بهتر دیده میشد. قبلاً این مکان را از درون گوی های شیشه ای دیده بود ولی اولین بار بود که حضوراً در آنجا میبود.
تا افق شنزار هایی به رنگ نارنجی کشیده شده بودند. هر چند متر آتشی سوزان سر از شنزار برآورده بود. اگر بخواهیم یک حساب سرانگشتی کنیم...
- ما از ریاضی متنفریم.

... که نمیکنیم، بالغ بر صد ها هزار شعله دور و اطراف مرلین را پر کرده بودند؛ اما به طور عجیبی زمین سرد بود. خیلی سرد!
- آب پز شدیم در هوا. حال چگونه خلاصی یابیم؟
مرلین عصا و کوله اش را از روی زمین برداشت. گوگرد و فسفر در هوا ریه های خسته او را میآزرد.
- تو کی هستی؟
مرلین به سمت صدای خش دارِ پشت سرش برگشت. اما میزان دود و گرد و غبار اجازه نمیداد تا از پشت میله های قرنیه اش واضح ببیند.
- تو خود که هستی؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج