جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] آژانس مسافربری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف خانه بلک‌ها را روی سرش گذاشته بود...غیرتی شدن او، شوخی نبود...واقعا نزدیک بود که اتفاقات ناگواری رخ دهد...برای همین محفلی ها همه چوبدستی خود را آماده کرده بودند..ولی پیش از آنکه کار به خشونت بکشد، ترجیح دادند ابتدا آرام کردن رودولف را امتحان کنند.
پس زاخاریاس اسمیت، بسیار با احتیاط و چوب‌دستی به دست، به رودولف نزدیک شد...
_ببین رودولف آرو...
_نفس کش!

زاخاریاس هنوز جمله خود را کامل نکرده بود که زخم عمیقی بر صورتش نشست...فلور دلاکور که از این میزان خشونت کمی ترسیده بود، فریاد زد:
_بابا یه بلاتریکسه دیگه!
_بلاتریکس کدوم تسترالیه!

همه از این میزان تغییر رودولف در یک ثانیه متعجب شدند...جادوی اصلی برای رودولف، ساحره ها بودند...
_خب فرزندانم...فکر کنم فهمیدیم چطور رودولف رو کنترل کنیم!

چند ساعت بعد!

_رودولف...چند دقیقه میایی اینجا!
_چی میگی دامبلدور؟ بابا مگه خودت خونه رو به دو قسمت جادوگرانه و ساحرنه تقسیم نکردی؟ الان چرا اومدی لب مرز این تقسیم بندی!
_ببین فرزندم...من این تدبیر رو اندیشیدم که تو آروم بشی، چون کشف کردم اینکه جادوگرها رو نبینی و فقط دور و ورت ساحره باشن، خشونت کمتری رو استفاده میکنی!
_کشف نمیخواست...خودم بهت میگفتم اگه ازم میپرسیدی!
_خب...حالا دیگه آروم شدی؟ خشونت به خرج نمیدی؟
_خب...میدونی...اگه وضع به همین منوال باشه و تفکیک جنسیتی باشه، فکر کنم که دیگه اصلا خشونتی ازم نبینی...حتی به این فکر کردم که پس از تموم شدن دوران تبعید هم اینجا بمونم!
_صحیح!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی:

وقتی داشت راه می رفت احساس خطر کرد. چند نفر داشتند بهش نزدیک می شدند. قصد دزدیدن وسایل را کرده بودند؟ طلا می خواستند؟ چه چیزی می خواستند؟
سربازان از هر دو طرف بهش حمله کردند. خیلی ترسیده بود نه برای خودش بلکه برای وسایلش. سربازان او را گرفتند و به کشان کشان به قلعه بردند. از یک طرف دلش می خواست قصر های قدیمی را ببیند و از یک سمت دلش نمی خواست برای امپراطور کار کند. وقتی او را به قصر بردند . به او گفتند زانو بزنند.
- چی؟ من زانو بزنم؟ مگه عقلتون رو از دست دادین؟‌ کفش هام و لباسم رو خراب کنم برای یه امپراطور خیلی مسخره ست.
- او را به بخش رختشویی منتقل کرد. شاید در اینجا به درد خورد.
- چی می خواین من ناخنم هام خراب بشه؟
- خیلی خب فرستادنش کرد به ارایشگاه
- مرسی من دیگه اینجا رو ترک نمی کنم.

با خوشحالی چمدانش را بست و راهی ارایشگاه جدیدش شد.
بعد از چند هفته که می خواست برگردد حکمی برایش امد که تا ابد در انجا تبعید است.
احساس کردی سیلی ای محکم به صورتش خورده است. در گوشه ای نشسته و زانوی غم بغل گرفت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مگان راوستوک در 1399/6/25 22:42:38
Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تق تق تق...
- اهمم...ببخشید. کسی خونه نیست؟

جوابی نیامد. اگلانتاین دوباره مشت هایش را به در کوبید، اما این بار هم به نتیجه ای نرسید‌. برای بار سوم تلاش کرد.

تق تقـــــــــــــــــــ...

- هوی چته...چرا میزنی؟

پافت با تعجب در جستجوی منبع صدا به اطرافش نگاه کرد.  اما هر چه گشت نتوانست بفهمد صدا از کجا می‌آمد.
بنابراین تصمیم گرفت بیخیال شده و دوباره در بزند. مشتش را جلو برد و برای بار چهارم بر درب مقابلش کوبید.

- هوووی مرتیکه‌ی تسترال! مگه نمی‌گم نزن؟

اگلانتاین با تعجب به در مقابلش چشم دوخت. کمی دقت کرد و متوجه شکاف کوچکی پیش چشمانش، درست وسط در شد.
- عه...تو بودی؟
- آره دیگه...هی با مشت میکوبی تو صورت من. نمیگی شاید خواب باشم؟ منم دردم میاد خب...
- باشه بابا...ببخشید. حالا باز شو تا من برم تو خونه.

در چند ثانیه سکوت کرد و بعد با لحنی که گویی سرگرمی جدیدی پیدا کرده است، گفت.
- خواهش کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
بیست نفر به خون مرلین تشنه به وی نگاه می‌کردند.

- ببینید دوستانم...
- چاقو بیارید زبونش رو ببریم!

دوباره فریاد های حاکی از رضایت بلد شد. در همین منوال چندین نفری دوباره در آتش سوختند و مجدد ظاهر شدند.
قدیمی ترین همراه مرلین که از لحظه ورودش به جهنم با او بود رو به پیرزن گفت:
- ولی چاقو نداریم که.

وقتی جمله او تمام شد، ابر زرد بزرگی در آسمان جهنم پدیدار شد و شورع کرد به باریدن. بله! در جهنم هم باران می‌آمد، البته باران چاقو!
هزاران چاقو از آسمان به فرق سر گروه عصبانی میریخت. در دم جان آن ها را میگرفت و به اذن الهی دوباره زنده زنده می‌شدند. یکی از چاقو ها اما خطا رفت و جلوی پای مردی فرود آمد.

- بگیرش بنیتو!

مردِ بنیتو نام جهشی به سمت چاقو کرد و درست در لحظه ای که فکر می‌کرد به آن رسیده، ناگهان چاقو در زمین فرو رفت!
حالا پلن عذاب عوض شده بود. چاقو ها جلوی پای افراد فرود می‌آمدند و در لحظه آخر قبل از آنکه دست عذاب شوندگان بهشان برسد توی زمین شنزار فرو می‌رفتند.
لازم به ذکر نیست که در این حین باز هم چند نفر در آتش سوختند. خودتون دیگه گوشه ذهنتون داشته باشید. من هی توصیف نکنم.
و در تمام این فرآیند، مرلین در آرامش و صحت کامل ایستاده بود و به این فکر می‌کرد که خداوند همواره هوای پیامبرش را دارد. حتی اگر به جهنم تبعیدش کند.

- گرفتم!

بنیتو چاقوی تیزی را در دست داشت!

- مگر خداوند هوای پیامبرش را نداشت؟

بارش چاقو هم متوقف شده بود. بنیتو قدم به قدم به مرلین نزدیک می‌شد و پیامبر تنها اقدامی که می‌توانست بکند آن بود که عصایش را حائل بین خود و بنیتوی خشمگین کند.

- دور شو ای خبیث!

اما این جملات را مرلین نگفت... عصایش گفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
تعداد کسانی که نزدیک می‌شدند به بالای 20 نفر می‌رسید. مردان و زنانی گونی پوش که صورت ها و پوست بدن هایشان سوخته بود. از آن فاصله حتی مرلین با چشمان کم سویش می‌توانست بفهمد که موجی از ناامیدی و خشم ساحل صورت هایشان را شکل می‌دهد.
همانطور که نزدیک می‌شدند، شعله ها از اعماق زمین سرد افروخته می‌شدند و افراد آن گروه را در خود می‌سوزاندند. طوری که از تپه شنی گروهان راه افتاد ولی نفر به مرلین رسید!

- پیغمبر ور چلوسیده. من رِ نفرین می‌کنی؟

تنها پیزرن باقی مانده از گروه با جیغ و داد بر سر مرلین نازل شده بود. کم کم بقیه هم دوباره ظاهر می‌شدند و گروه عصبانی ها مرلین را احاطه کرده بودند.

- من باید برم به جهنم؟ خودت برو به جهنم!
- کافر عمته!

مرلین وحشت زده در وسط معرکه ایستاده بود. هیچکس جلوتر نمی‌آمد. صدها سال سوختن و دوباره شکل گرفتن رمق آنها را برای دعوای فیزیکی برده بود؛ حتی مقابل پیرمردی مثل مرلین.

- کمی درنگ کنید بندگان خدا. می‌توان مشکلات را با گفتگو حل کرد.

پیرزن چند خط بالایی دوباره شروع کرد به فریاد زدن:
- بذاریم حرف بزنیم تا دوباره نفرینمون کنی؟ باید اون زبون ور قلمبیده ات رو چید!

پیشنهاد پیرزن مورد قبول افراد گروه قرار گرفت. فریاد های تایید از دایره محاصره به گوش می‌رسید.
در همین حین، چاله ای زیر پای مرلین باز شد و کوسه ای از اون بیرون اومد. شیرجه ای زد و یکی از اعضای گروه رو خورد و سپس در چاله دیگری که ظاهر شده بود فرو رفت.

- عذاب سیستماتیک.
- زبونش رو ببرید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 18:45
نمایش جزئیات
آفلاین
پست نهایی ایوای طفلکی گمشده

ایوا سنجاب را به حال خودش گذاشت و رفت تا چند تکه چوب برای آتشی که خودش هم نمیدانست چطور قراراست برپا کند، جمع کند.
-لا لا لا! لا لا لا! دارم میرم چوب جمع کنم! لا لا لا! لا لا لا! میخوام آتیش درست کنم! لا لا...

ایوا "لا لا لا" کنان جست و خیز میکرد و بدترین چوب ها را برای آتش زدن انتخاب میکرد. چوب های خیس، چوب های سبز جوانه زده، چوب های نرم...
-ایوا چقدر قشنگه! چشاش عینه پلنگه! موهاش مثل فشنگه! جیغ میزنه، تفنگه! چوب میاره، زرنگه! حرفاش همه جفنگه... ج...ج...جفنگه؟! نه این آخری درست نبود... از اول... ایوا چقدر قشنگه...

ایوا با ذوق و خوشحالی آواز میخواند و چوب جمع میکرد.

-پوف! خسته شدما! دیگه بسه. همینا کافیه.

و چند تکه چوبی را که جمع کرده بود را روی زمین گذاشت.
-حالا باید این دوتا چوبو... اینجوری... به هم... بمالم... تا... آتیش درست... بشه... آره! همین جوری! حالا فوت میکنم. پووووف... پووووف...

ایوا آنقدر چوب های خیسش را فوت کرد که سرش گیج رفت.
-میگما! اوه! این آتیش درست کردن هم کار خیلی سختیه ها! اَه! نمیخوام اصلا!

با خستگی روی زمین نشست و به غروب خورشید نگاه کرد. به محو شدن گرمایش و به تنهایی خودش.
-من نمیترسم... نه من نمیترسم... من مرگخوارم... مرگخوار ترسناک... مرگخوار ترسناک ارباب... ارباب... من نمی ترسم...

زانو هایش را بغل کرد. به تاریکی خیره شد و به صدای حیوانات شب که آرام آرام برای شکار بیرون می آمدند گوش داد.
میترسید.
بیشتر از هر وقت دیگری.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1399/6/25 20:04:13
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1399/6/25 21:02:26
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
- هی! شما اینجا چی کار کردن می‌کنید؟

سدریک با تعجب به افرادی که آرام آرام نزدیکش می‌شدند، نگاه کرد. کله‌ی گرد و قلمبه و پوست آبی رنگشان، به شدت برایش آشنا بود؛ اما نمی‌فهمید به چه دلیل.

- پرسیدن شدیم اینجا چی‌ کار کردن می‌کنید!

جلوترین مرد پوست‌آبی که پیر و ظاهرا رئیسشان بود، با عصبانیت به گروه سدریک و مردان معتاد کنارش زل زده و منتظر توضیح بود.

- اممم...راستش، من مجبور بودم بیام اینجا...
- ولی شما تو محوطه‌ی ما بی‌اجازه وارد شدن کردید!
- اوه! واقعا نمی‌دونستم اینجا محل شماست. معذرت می‌خوام...مگه نه بچه‌ها؟

اما بچه‌ها تایید نکردند. ظاهرا بیش از آن ترسیده بودند که بخواهند با پیرمرد مخالفت کرده و حرف سدریک را قبول کنند.
سدریک همانطور که به چهره‌ی خشمگین و ترسناک پیرمرد زل زده بود، در این فکر بود که چرا او باید جواب بدهد و همراهانش هیچ تلاشی در راستای تایید حرف‌هایش نمی‌کردند.

- ما از دروغگوها متنفر بودن می‌شیم. شما مجرم بودن هستید!

و درست در این لحظه بود که سدریک بالاخره متوجه شد چرا آنها به نظرش آشنا می‌آمدند. آن مردمان آبی رنگ، خانواده و فامیل‌های رابستن لسترنج بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد تازه ظاهر شده صورتی پر از ریش داشت. البته نه آن نوع ریش هایی که مرلین میگذاشت. از آنها که کادر بندی شده بودند و هر روز صبح شانه کردنشان زمان زیادی را می‎گرفت. ریش مرد از آنهایی که بود تا زیر چشمش درآمده بود و در نقاط انتهایی(که به قفسه سینه ختم می‌شد) گره خورده بود.
اصولاً در جهنم نباید لباس داشته باشید تا به خوبی کباب شوید، ولی به جهت حفظ شئونات اسلامی لباسی را در نظر گرفته و بر تن آن مرد می‌کنیم.
لباس که نه! بیشتر به مانند گونی کهنه ای بود که چهار جای آن را سوراخ کرده باشند تا سر، دستها و پاها از آن بیرون بزنند.

- پس من رو یادت نیست؟ نباید هم یادت باشه؛ من همون بدبختی هستم که...

مرد نتوانست جمله اش را تمام کند. شعله ای از زیرِزمین سبز شده و مرد را در ثانیه ای به خاکستر تبدیل کرد؛ البته به انضمام مقداری صدای جیغ!

- اوپس، این است سزای گناهکاران.

مرلین اصلاً به روی خود نیاورد که صورتش از شدت گرمای شعله متورم شده و ریه هایش به علت تنفس گوگرد به خس خس افتاده اند. نباید کم می‌آورد، باید به راه خودش ادامه می‌داد تا بتواند از این جهنم خلاصی یابد.
ولی سرمای کف زمین بیشتر از حد معمول بود.

- چقدر سرد است. مثلاً جهنمی ها!
- آپدیت جدیده متاسفانه!

مرلین چندین متری از جایش پرید. دوباره آن مرد جلویش سبز شده بود. پیامبر با خودش فکر کرد شاید ققنوسی چیزی باشد.

- اینطوری سرما از کف میاد، آتیش هم گرما رو از بالا منتقل می‌کنه. اینا که به هم میرسن ترک میخوری و میشکنی. واقعا خیلی درد داره.
- سوختنت را همین الان مشاهده کردیم. چگونه ممکن است؟

شعله دیگری در نزدیکی مرلین گُر گرفت.

- یبار سوختن کافی نیست. هربار که میسوزی دوباره شکل میگیری تا دوباره بسوزی. قدیمی ترین عذابه دیگه. نمیدونستی؟
- می‌دانستیم.

مرلین سرما را در زانوانش احساس می‌کرد. پاهایش گویی منجمد شده بودند. با خودش فکر کرد یعنی با وجود گرمای سوزان و این سرمای وحشتناک، به زودی ترک می‌خورد؟

- گفتی که هستی؟
- من از همون قماشم.

و همزمان با ادای کلمه "همون" به جایی روی تپه شنی اشاره کرد. جایی که عده ای مشغول نزدیک شدن به پیامبر بودند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس مات و مبهوت خیره شده بود به جزیره پیش رویش.
مدتی بود که در آن تونل گیر افتاده و قبل از آن هم دائم در رفت و آمد بود. نه حمامی در دسترسش بود و نه حتی غذایی خورده بود.
-غوووووور!

غور مذکور از شکمش می‌آمد. معده‌اش در حال شکایت بود.

-شکایت می‌کنی؟
-غور!

مظلوم نمایی فایده‌ای نداشت. دست بلاتریکس پیشاپیش به سمت چوبدستی‌اش رفته بود.

-غووور!

حتی این هم فایده نداشت. بلاتریکس چوبدستی را در حلق خود فرو برد و کروشیویی نثار معده‌اش کرد.
حقیقتا خودزنی بدی کرده بود. حالا علاوه بر گشنگی، معده درد هم به دردهایش اضافه شده بود!

-ما هیچ‌جا نمی‌ریم... همینجا می‌مونیم تا برسیم به ارباب. فهمیدین؟

به طور معمول با اعضای بدنش صحبت نمی‌کرد، اما در آن لحظه اوضاعش اصلا معمول نبود. اعضای بدنش هم که حساب کار دستشان آمده بود، ساکت و آرام گوشه‌ای نشستند.
بالاخره روزی موقعیت باز عوض می‌شد و بلاتریکس نزد اربابش بازمی‌گشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
- متاسفم که اینو میگم مایکل. ولی آدم اشتباهی رو انتخاب کردین.

مایکل زیرچشمی نگاهی به تام انداخت.
چهره‌ی مطمئن و دلسوزش ناگهان پر از بی‌رحمی و شرارت شد و در حالی که لبخند زشتی بر لب داشت، دهانش را گشود.
- ما و اشتباه؟ نه! اشتباهی نکردیم.

سپس دستش را بر روی صندلی‌ای که تام روی آن نشسته بود گذاشت و از طرفی به طرفی دیگر رفت.
- از اولشم می‌دونستیم تو، تام جاگسن، یه مرگخوارِ عاشق تسترال‌هایی. اینا همه برنامه هایی برای شکنجه و عذاب دادنت بود.

بعد، گویی که یک‌هو خاطره‌ای به یاد آورده باشد لبخندش از روی صورتش محو شد و جای خود را به اخم هایی داد که چین و چروک های چهره میان‌سالش را بیش از پیش نمایان می‌کردند.
- همه برنامه ها داشت درست پیش می‌رفت. داشتی بیشترین استرسی که توی عمرت داشتی رو تجربه می‌کردی. نقشه هامون درست بود تا اینکه...

با همان اخمش به ساعد دست چپ تام خیره شد.
- تا اینکه بحث مرگخوارا پیش اومد. فکر می‌کردیم بازم مثل شکنجه‌های دیگه‌ت آخرش تسلیم میشی و انجامش میدی. ولی باید اغراق کنم شوکه‌م کردی!

لبخندی از خود راضی زد و روی صندلی‌اش نشست.

- خب حالا چی؟ الان که دیگه همه‌چی رو فهمیدم دیگه می‌خوای چیکار کنی؟

تام خوشحال بود.
هوش ریونی سرشارش توانسته بود مایکل را شکست بدهد. البته... خب اگر هوش سرشاری داشت زودتر از این‌ها متوجه میشد به طور دقیق تمام لذت های اینجا شکنجه‌هایی برای او هستند؛ اما بگذارید اعتماد به نفسش را نشکنیم!
تام با همان لبخند حاکی از رضایتش به مایکل زل زده بود و منتظر پاسخ بود.

- ها ها ها ها! انتظار داری جلوت تسلیم شم و ولت کنم که بری؟ نه تام. هزاران بار هم که شده، تلاش می‌کنم تا بالاخره تسلیمت کنم.

سپس همانطور که به خنده‌های شرورانه‌اش ادامه می‌داد، با انگشتانش بشکنی زد.

***


تام در همان اتاقی بود که بار اول بعد از بیهوش شدن در آن چشم گشوده بود.
با این تفاوت که دیگر هیچ‌چیز از اتفاقات بعد را در یاد نداشت!

- تام جاگسن، بیا تو.

تام از جایش بلند شد و به سمت مرد غریبه رفت.
مایکل نقشه‌ها را دوباره کشیده بود و چندتایی‌شان را تغییر داده بود. قرار بود شکنجه‌های تام تا زمانی که مایکل نیاز می‌دانست، ادامه پیدا کنند و در صورت لزوم؛ تکرار شوند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!