پس زاخاریاس اسمیت، بسیار با احتیاط و چوبدستی به دست، به رودولف نزدیک شد...
_ببین رودولف آرو...
_نفس کش!

زاخاریاس هنوز جمله خود را کامل نکرده بود که زخم عمیقی بر صورتش نشست...فلور دلاکور که از این میزان خشونت کمی ترسیده بود، فریاد زد:
_بابا یه بلاتریکسه دیگه!

_بلاتریکس کدوم تسترالیه!

همه از این میزان تغییر رودولف در یک ثانیه متعجب شدند...جادوی اصلی برای رودولف، ساحره ها بودند...
_خب فرزندانم...فکر کنم فهمیدیم چطور رودولف رو کنترل کنیم!

چند ساعت بعد!
_رودولف...چند دقیقه میایی اینجا!
_چی میگی دامبلدور؟ بابا مگه خودت خونه رو به دو قسمت جادوگرانه و ساحرنه تقسیم نکردی؟ الان چرا اومدی لب مرز این تقسیم بندی!

_ببین فرزندم...من این تدبیر رو اندیشیدم که تو آروم بشی، چون کشف کردم اینکه جادوگرها رو نبینی و فقط دور و ورت ساحره باشن، خشونت کمتری رو استفاده میکنی!

_کشف نمیخواست...خودم بهت میگفتم اگه ازم میپرسیدی!

_خب...حالا دیگه آروم شدی؟ خشونت به خرج نمیدی؟

_خب...میدونی...اگه وضع به همین منوال باشه و تفکیک جنسیتی باشه، فکر کنم که دیگه اصلا خشونتی ازم نبینی...حتی به این فکر کردم که پس از تموم شدن دوران تبعید هم اینجا بمونم!

_صحیح!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




از اول... ایوا چقدر قشنگه...






انتظار داری جلوت تسلیم شم و ولت کنم که بری؟ نه تام. هزاران بار هم که شده، تلاش میکنم تا بالاخره تسلیمت کنم. 