جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] درگیری‌های زندانيان

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1397 13:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- درود بر تو، اِی فرزند تاریکی که قصد گرویدن به روشنایی رو در چشمانـ...
- نه نه من اصلاً همچین قصدی ندارم. از اولش تاریک بودم، تاریک هم می‌مونم.
- آو... لحظاتی پیش، شاهد بودم که هری رو پرت کردی یه گوشه. پس بالاخره مطمئن شدم که کلاس‌های خصوصیم رو عاشقانه می‌پسندی و بی‌صبرانه منتظری که دروسی چند از عشق رو فرا بگـ...
- نه بابا! عشق دیگه چه کشکیه؟!
- هممم... پس ممکنه بپرسم که چرا الآن به ریشم آویزون شدی؟
- می‌خوام باهات دوست بشم. همین!

دامبلدور به فکر فرو رفت...
نقل قول:
اوووووووووووووو! این دخترک قصد داره باهام دوست بشه. اووووووووووووووووو! هری کم‌کم داره به واپسین دروس عشقی می‌رسه. همین الآناست که دیگه کلاس‌های خصوصیم رو ترک بکنه. مدت زمان دیدارها و ملاقات‌مون کمتر میشه. کلاس‌های خصوصیم تعطیل میشن. ورشکست میشم. و این خیلی وحشتناکه!
امّا...
این دخترک پتانسیل بسیار بالایی رو برای جانشینیِ هری داره. اگه بتونم باهاش دوست بشم، حداقل تا ده سال عشقم تو روغنه!
ولی فعلاً تاریکی ازش حسابی می‌چکه. باید سعی کنم به یه شکلی تاریکی‌زداییش کنم!
نه...
نوجوون‌ها اینجوری به راه راست هدایت نمیشن.
شاید بهتر باشه که برعکس عمل کنم. شاید بهتر باشه که اولش خودم باهاش سازگار بشم. اول باید خودمو در اختیارش بذارم... آره، درسته. همینه!


گلوش رو صاف کرد و به لیسا خیره شد.
- خب دخترم، از خودت بگو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
How do i smell?
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: پنجشنبه 4 بهمن 1397 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لیسا زندانی شده...و از شانس بدش با محفلیا هم سلولیه.
لیسا قصد فرار داره ولی محفلیا که سفید هستن باهاش همکاری نمی کنن. برای همین از ضعیف ترین شخصیت موجود در سلول(هاگرید)شروع به پیدا کردن همدست می کنه.

................

هاگرید حل شده بود!

لیسا برای پیدا کردن دومین همدست نگاهی به هم سلولی هایش انداخت.
-مالی؟...نه! اون بدون بچه هاش نمیاد. آرتور؟...نه...این یکی هم بدون مالی نمیاد.الیواندر؟...نه...اینم گیجه کلا. دامبلدور؟...چی دارم می گم...

ولی برای یک لحظه افکارش را متوقف کرد.
دامبلدور هدف دور از دسترسی بود...ولی هدف بسیار خوبی محسوب می شد. در صورت راضی کردن دامبلدور، بقیه هم راضی به همکاری می شدند. گذشته از این، دامبلدورها هم نقاط ضعفی داشتند که می شد در مواقع ضروری از آن ها استفاده کرد. برای همین با خودش فکر کرد:
-امتحان می کنم...بهش نزدیک می شم و سعی می کنم راضیش کنم. چیزی که از دست نمی دم. اگه نشد می رم سراغ بقیه. چند نفرو که راضی کنم می تونیم شروع کنیم. از این جا رهایی می یابیم و به سمت ارباب بال می گشاییم.

بعد از این فکر، نورانی ترین حالت ممکن را به چهره اش داد و به آرامی به دامبلدور نزدیک شد.
یقه هری پاتر را که از ردای دامبلدور آویزان شده بود و در حال اشک ریختن برای پدر و مادر از دست رفته، و ظلم و ستم هایی که اسنیپ در هاگوارتز بر او رو داشته بود، را گرفت و به گوشه ای پرتاب کرد.
لبخند بسیار سفیدی زد و کنار دامبلدور نشست.
-سلام عرض شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: جمعه 16 آذر 1397 02:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- بیبین قهری، باش. پاک نمی‌شی، نشو. ولی کیک که می‌خوری؟

لیسا لحظه‌ای مردد شد. با خودش هنوز قهر بود اما احساس می‌کرد حساب معده‌اش جداست. در طی سالیان عمرش هیچگاه به تیم خودش نپیوسته بود و همیشه هوایش را داشت! وقت آن بود که او برایش جبران کرده و در این شرایط سخت پشتش را خالی نکند.

- می‌خورم.

هاگرید دستی در انبوه ریشش فرو برد و کیکی برای لیسا بیرون آورد. لیسا که حسابی گرسنه بود و به نگهداری غیربهداشتی کیک اهمیتی نمی‌داد شروع به خوردن کیک کرد. با رسیدن اولین تکه‌های کیک به معده، ایده‌ای به فکرش رسید.

- هاگرید بازم کیک داری؟
- اوهوم ... واسّا!
- نه! نمی‌خواد دربیاری. منظورم اینه که چقد دیگه داری؟
- یوخورده تو ریشام ... یوخورده هم تو شلوارم ... یوخورده هم تو جورابم.
- اگه تموم بشن چی؟

هاگرید خیلی ریش داشت؛ حالا حالا کیک‌هایش تمام نمی‌شد. اما لیسا به این موضوع فکر نمی‌کرد چون می‌دانست هاگرید هم فکر نمی‌کند.

- تموم ... تموم بشن؟ وای! اونوخ گوشنم می‌شه ... از گوشنگی می‌میرم! من گوشنمه!
- هیس! آروم باش تا باهات قهر نکردم. فعلا که کیک داری ... اما قبل از این که تموم شه باید از این‌جا فرار کنیم.
- یعنی می‌گی به حرف دامبلدور گوش ندیم؟ هیشکی حق نداره جلوی هاگرید به دامبلدور بی اعتنایی کنه!
- نه ... آروم باش ... منظورم اینه که ... اگه گشنت باشه چجوری می‌خوای جلوی دشمنای دامبلدور وایسی؟

هاگرید که چراغ خطر دامبلدورش خاموش شده بود، از استرس این که ذخیره کیکی‌اش تمام شود گرسنه شد و با سرعت بیشتری شروع به خوردن کیک‌ها کرد.
او نه همدست مناسبی برای فرار بود و نه شخصیت کاریزماتیکی برای همراه کردن سایر محفلی‌ها ... اما لیسا احساس رضایت داشت. بالاخره باید از یک جایی شروع می‌کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در 1397/9/16 2:37:11
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: دوشنبه 12 آذر 1397 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلورد دوباره لبخندى مهربانانه که از نظر ليسا چندش بود زد.
-مجازتمون که تموم بشه پاک ميشيم واز اين زندان ميريم

ليسا نميخواست پاک بشه. ليسا سياهى هاشو دوست داشت.ليسا...
-نه نه نه...من نميخوام پاک بشم بعد برم ،ميخوام الان برم اصلا با پاک شدن قهرم ،قهر قهر قهر

دامبلورد شروع به نصيحت ليسا کرد.
-فرزند تاريکى قهر کردن کار خوبى نيست!آدميزاد نبايد با هرچيزى قهر کنه ،بيا وباهمه دوست باش.

ليسا احساس کرد به شخصيتش توهين شد ،چون قهر کردن درواقع بخشى از شخصيتش بود وحالا اين پروفسور به قول خودش روشنايى داشت روى شخصيتش عيب ميزاشت.
-نههههه تازه من ساحره ام از تو ام بدم مياد ديگه باهات حرف نميزنم ،قهرم!

بدوبدو به سمت ميله هاى زندان رفت و گريه کنان داد زد.
-شمارو به مرلين ،منو از اين تو بيارين بيرون.. ..قول ميدم ديگه غر نزنم و جاى زيادى نگيرم...قووووول

ليسا چند دقيقه منتظر جواب شد اما نه تنها نگهبان نيومد بلکه ،مگسى هم که داشت به طور اتفاقى از اونجا رد ميشد وايسا وتو چشاى اشکى ليسا زل زد و وبعد تا ميتونست با صداى نه چندان بلندى بهش خنديد ،که البته ليسا صداشو شنيد.
-اى مگس وز وزوو به من ميخندى؟ آره ؟
باشع... باشههه..با توام قهرممم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: چهارشنبه 20 تیر 1397 02:23
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسا محفلی‌ها را برانداز کرد. شاید باید اول کمی صمیمی می‌شد.
- ام... آقای دامبلدور؟ شما چیجوری از این‌جا سر در آوردین؟
- آه، فرزندم. من تو بادیه رقص عرفانی می‌کردم و می عشق می‌نوشیدم. لادیسلاو به چوب‌دستیم زنگ زد که باز یکی از اون ویزلی‌‌های توله سگ فیوز رو دست‌کاری کرده و برق رفته. منم می‌خواستم آپارات کنم برای کار خیر. یه دفعه وسط راه نیروی انتظامی جادوگری منو گرفت که مست رانندگی کردم و فردا، افتادم هلفدونی.

لیسا چند بار پلک زد. خودش را جمع کرد و ادامه داد: راستش خونه ریدل هم جدیدنا خیلی خاموشی داره. خب، کارما یقه بقیه‌تون رو چطور گرفت؟

پنه لوپه جواب داد: من رفته بودم آب رو تصفیه کنم. شغل خانوادگی و این حرفا. یه دفعه می‌گن به جرم سرک کشیدن تو حموم مردونه بازداشتی.
- بله. می‌بینم. چقدر به ناحق گرفتنت. من جات بودم دیگه باهاشون حرف نمی‌زدم.

لیسا به مرد کلاه‌به‌سرِ پروانه‌به‌عصای عصاقورت‌داده‌ی گوشه‌گیر کنارِ سلول، نگاهی انداخت و پرسید: شما چطور، آقای...
- زاموژسلی، لادیسلاو کاردلیکپ پتروونا پونیاتووسکی ژاموزشلی زاموژسلی. اینجانب نیز ضمن مرکب‌سواری، ننگ و نام را ز یاد برده و دیرتر از جناب والد زاموژسلی پیاده گردیدیم. پدر به پا و نان‌خورش سوار. آه! پس به پاس حرمت پدری و پشیمانی، خویش را تسلیم نمودیم و دینگ، اندکی بعد، بس میله‌ی زنگ خورده جلوی خویش دیدیم. پس شد آنچه شد... هیهات توربین‌آ! مبر از یاد صله‌ی ارحام و مکن بر والدت اُف.
- نمی‌کنم. باهاشون قهرم.

پس از سکوتی کوتاه، دامبلدور رو به یارانش گفت: فرزندانم، زمان آن ‌است که اندکی به تفکر در نیروی عشق بپردازیم و سلسله روابط علت و معلولی این بی‌کران نیرو را دریابیم. ما می‌توانیم نیرویی را که آسمان قادر به حملش نبود...

لیسا خطبه را با گستاخی قطع کرد.
- این نیروی عشقتون می‌تونه ما رو نجات بده از این زندان؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلوین کالوین در 1397/4/20 2:28:53
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 تیر 1397 00:19
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسا مدتی با خودش قهر ماند... به خودش پشت کرد و حتی به خودش محل هم نگذاشت!

بعد از مدتی به خودش برخورد!
-بچه ای مگه؟ این کارا چه دلیلی داره؟ اگه مشکلی داری بیا حرف بزنیم و حل کنیم. قهر می کنی حرف نمی زنی من که نمی فهمم مشکلت چیه. جواب نمی دی؟

لیسا جواب خودش را نداد. بدجوری از خودش دلخور بود. تصمیم گرفت برای نشان دادن این موضوع به خودش، با محفلی ها صحبت کند.
-خب...نقشه چیه؟

-کدوم نقشه فرزند تاریکی؟
-نقشه فرار دیگه!

محفلی ها همگی با هم زدند زیر خنده.
-ما روشنایی ها فرار نمی کنیم...وقتی قانون مجازاتی برای ما تعیین کرده حتما لازمه برای پرورش روحمون اون مجازات رو تا ته تحمل کنیم. تو هم همین کار رو انجام بده که روحت از پلیدی ها پاک بشه.


لیسا نمی خواست پاک بشود. اون با پلیدی هایش بسیار خوشبخت بود. لیسا می خواست فرار کند...که ظاهرا بدون کمک هم سلولی هایش ممکن نبود. شاید بهتر بود اول آن ها را راضی می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: شنبه 19 اسفند 1396 22:50
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسا با عصبانیت به در بسته شده توسط زندان بان، زبان درازی کرد.
_ بی ادب! بی نزاکت! روی من درو میبندی؟ قهرم قهـــر!

سپس با چهره ای درهم کشیده، به سمت محفلیون برگشت.
محفلیون با چهره هایی گشاده و آغوشی باز برای خوشامدگویی به هم سلولی جدیدشان آماده بودند.

_ دوست من سلام!
_ ایش... برو کنار ببینم... دوست چیه... دوستی ندارم با تو... سمت من دیگه اومدی نیومدیا! قهرم بات! قهر.

لیسا با اکراه اولین محفلی را از خود جدا کرد و قدمی به جلو برداشت. جایی که محفلی دیگری با آغوش باز انتظارش را می کشید.
_ خوش اومدی! اینجارو سلول خودت بدون .
_ اه اه... قیافه شو... از اون سیبیلت خجالت نمیکشی انقد لوسی؟! با تو ام قهرم. قهر!

محفلیِ مذکور با اردنگی لیسا به گوشه سلول شوت شد. ولی باز هم خم به ابرو نیاورد.
_ هیچیم نشد... خوبم خوبم...

لیسا سری به نشانه تاسف تکان داد که ناگهان محفلی دیگری را مقابل خود دید.
_ آه پروف... کاش اینجا بودی و میدیدی که جبهه تاریکی به سفیدی ها پیوستن... بیا فرزند... بیا به آغوش عشق!
_ عشق؟ آغوش؟ سفیدی؟ گمشو ... تو دیگه کلاً توی بلک لیستمی! قهر قهر تا روز قیامت!

لیسا متوجه شده بود که دلش برای رودولف و لایتینا و سروکله زدن با آنها تنگ شده است... بغض گلوی او را به سختی می فشرد.
_ ای بابا... دکمه غلط کردمش کجاست؟ من میخوام برگردم سلول خودم ...حالا من با این دیوونه ها چیکار کنم؟ نمیخوام... با خودم قهرم اصن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: یکشنبه 13 اسفند 1396 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!


- مگه نگفتم از این خط این و تر نیا؟ یه چیزو چند بار بهت بگم؟ قهرم باهات.
- یعنی تو میخوای منو از یه ساحره جذاب که قهرقهرو هم هست دور کنی؟
- بله، دور میکنم. لایت چرا آبمیوه گیرت اومده این ور خط؟ ببرش اون ور. ایش!

سلول یک مربع ۵ متری بود؛ که لیسا ۴ متر آن را گرفته بود. رودولف و لایتینا جز در آزکابان، در ۱ متر باقی مانده نیز حبس شده بودند.
لایتینا لج کرد. خیلی لج کرد. تمام وسایلش را وارد ۴ متر کرد و خودش نیز وارد شد.

- چرا اومدی این طرف برو بیرون. برو. دارم میگم برو دیگه!
- اگر نرم چی میشه؟
- جیغ میزنم!
- بزن!

لیسا نگاهی به لایتینا، سپس به رودولف و بعد به سلول های اطراف نگاهی کرد. او متوجه شد که با آنها طاقت نمی آورد.
- آی داد! آی هوار! نجاتم بدید! اینا میخوان به من آسیب وارد کنن! جون من در خطره.

- چته؟

آقای مسئول سلول ها به داد لیسا رسید.
لیسا پیاز داغش را بیشتر کرد.
- خوب شد که رسیدی؛ نجاتم بده. اگر دیرتر رسید بودی مرده بودم. کمک!

مسئول سلول نگاهی به لایتینا و رودولف انداخت؛ چهره ی آنها کاملا مظلومانه و بیگناهانه بود؛ اما چهره ی لیسا کاملا داد میزد که درحال نقش بازی کردن است. ولی مسئول که میدانست اگر سلولش را عوض نکند، او همچنان جیغ میزند، قبول کرد.
- خب باشه. بیا بریم.

لیسا از همه خوشحال تر پشت سر نگهبان به راه افتاد. چند طبقه بالاتر، نگهبان جلوی سلولی ایستاد و در را باز کرد.
- بیا برو تو.

- سلام دوست پیرو تاریکی!
- اینا همشون محفلی ان؟

مسئول لبخند مسخره ای زد.
- آره.
- من میخوام برگردم سلول خودم!
- نمیشه. سلول تعویض شده پس داده نمیشود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: پنجشنبه 1 تیر 1396 14:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- حالا باید چی کار کنیم؟ نکنه دمنتوران؟
- هیس، حالا لازم نیست تو جامونو سریع‌تر لو بدی.

پیش از اینکه وحشت ملت از حضور دمنتورا تبدیل به فعالیت دو برابر از حد معمول مغزشون و تصویرسازی‌ای از لحظه‌ی بوسیده شدنشون توسط دمنتورها بشه، در میون نور اندکی که قمه‌ی رودولف بوجود آورده بود سایه‌هایی نمایان می‌شه.

- خب... حداقل سایه‌شون که شبیه دمنتورا نیست.

زندانیا نمی‌دونستن که این جمله باید قوت قلبشون باشه یا بر ترسسشون اضافه کنه. چون سایه‌ها اونقد در هم، دراز، پیچیده و در هم گوریده بودن که با هیچ چیز بی‌خطری قابل تشبیه نبودن و به نظر میومد هیولایی ناشناخته باشه که از چمدون نیوت اسکمندر گرخیده.

- وقتی مردم، منو با همین نقاب دفن کنین.
- قول بدین منو با ساحره‌ها تو یه قبر خاک کنین.
- واق واق! (اگه بنا به مردن باشه که همه می‌میریم وصیت الکی واسه من تعریف نکنین.)

- عه شما اینجایین پس؟

زندانیا که حالا به نوشتن وصیت‌نامه بر روی سنگ و دیواره‌های تونل رو آورده بودن، با شنیدن این حرف به سمت منبع صدا برمی‌گردن و با گلی خندان مواجه می‌شن. طولی نمی‌کشه که پشت سرش ارتشی از گل‌ها و گیاهان مختلف نمایان می‌شن.

- ملت دوستای جزایر بالاکم، دوستام ملتِ زندانی!

رز بعد از معرفی کامل و جامعی که ارائه می‌ده و دو طرفو کاملا به هم می‌شناسونه، از فرصت ایجاد شده و شوک وارد شده بر زندانیان به سبب آزادی‌ای که در چند قدمیشون قرار داشت، استفاده می‌کنه و اشاره‌ای به پشت سرش می‌کنه.

- ما این راهو کامل پاکسازی کردیم. برای به هم نخوردن تعادل بالاک هرچی تو راه دیدم بلاک کردم و اینارو جاشون آوردم. ایده‌ی خوبی بود نه؟

البته که رز نیازی به تایید اونا نداشت، چرا که بلافاصله فریاد می‌زنه:
- آزادی پیش روی شماست. بیاین بریم و اون باروفیو و هاگرید شیر و کیک‌خور رو دستگیر کنیم و امنیت رو به جامعه برگردونیم. پیش به سوی دره گودریک.

فریاد هورای ملت به هوا برخاسته می‌شه و همگی به مقصد دره گودریک با احتیاط از کنار گیاهان نه چندان رام‌شده عبور می‌کنن و راه خروج از تونل و آزادی رو در پیش می‌گیرن...


× پایان سوژه ×

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: پنجشنبه 1 تیر 1396 13:42
نمایش جزئیات
آفلاین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!