
- نه نه من اصلاً همچین قصدی ندارم. از اولش تاریک بودم، تاریک هم میمونم.

- آو... لحظاتی پیش، شاهد بودم که هری رو پرت کردی یه گوشه. پس بالاخره مطمئن شدم که کلاسهای خصوصیم رو عاشقانه میپسندی و بیصبرانه منتظری که دروسی چند از عشق رو فرا بگـ...

- نه بابا! عشق دیگه چه کشکیه؟!

- هممم... پس ممکنه بپرسم که چرا الآن به ریشم آویزون شدی؟

- میخوام باهات دوست بشم. همین!

دامبلدور به فکر فرو رفت...
نقل قول:
اوووووووووووووو! این دخترک قصد داره باهام دوست بشه. اووووووووووووووووو! هری کمکم داره به واپسین دروس عشقی میرسه. همین الآناست که دیگه کلاسهای خصوصیم رو ترک بکنه. مدت زمان دیدارها و ملاقاتمون کمتر میشه. کلاسهای خصوصیم تعطیل میشن. ورشکست میشم. و این خیلی وحشتناکه!
امّا...
این دخترک پتانسیل بسیار بالایی رو برای جانشینیِ هری داره. اگه بتونم باهاش دوست بشم، حداقل تا ده سال عشقم تو روغنه!
ولی فعلاً تاریکی ازش حسابی میچکه. باید سعی کنم به یه شکلی تاریکیزداییش کنم!
نه...
نوجوونها اینجوری به راه راست هدایت نمیشن.
شاید بهتر باشه که برعکس عمل کنم. شاید بهتر باشه که اولش خودم باهاش سازگار بشم. اول باید خودمو در اختیارش بذارم... آره، درسته. همینه!
گلوش رو صاف کرد و به لیسا خیره شد.
- خب دخترم، از خودت بگو.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





وای! اونوخ گوشنم میشه ... از گوشنگی میمیرم!
من گوشنمه! 



بیا فرزند... بیا به آغوش عشق!
آغوش؟
...حالا من با این دیوونه ها چیکار کنم؟ نمیخوام... با خودم قهرم اصن!






