We're a Team!
صدای برهم خوردن دندان های آماندا از روی خشم، فلور را از آه و حسرتی که در دل حس می کرد جدا کرد و دوباره وارد دنیای واقعی کرد ... دنیای واقعی؟ آیا این دنیا جدا واقعی بود؟ درست است که در دنیای جادویی هر چیزی امکان پذیر است، اما این مدلی اش ... بی سابقه بود!
- واسه چی وایسادین؟ ما منتظر شروع بازی هستیم.
سایه ی سیاه رنگ این را بیان می کند و به دنبال آن دیگر اثری از او در وسط زمین مشاهده نمی شود. با چهره ای که خرسندی و رضایت از سر و رویش می بارید، به جایگاه تماشاچیان بازگشته بود. جایگاهی که باید از دانش آموزان هیجان زده و مشتاق هاگوارتز پر می شد، با سوت های همیشگی شان، با کری خواندن هایشان و برای یکدیگر خط و نشان کشیدن هایشان، با لبخندها و قهقهه های بلندشان و با پلاکاردهایی که برای حمایت از تیم گروهشان به اهتزاز در می آوردند ... و نه این شیاطین!
به دنبال جا به جایی لوسیفر، گروگان ها توسط چندین تن از شیاطین به کنار زمین منتقل می شوند، جایی که از سر و وضعش کاملا مشخص بود که از قبل برای آن ها مهیا شده بود و نگاه کردن به آن، حتی از دور هم هرکسی را به وحشت می انداخت. چه رسد به آنان که در آنجا در بند می شوند.انگار که همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بود ... یعنی واقعا آن ها باید مسابقه می دادند؟ مسابقه؟ نه این یک مسابقه ی عادی نبود ... مسابقه ی مرگ و زندگی بود!
همچنان بازیکنان هردو تیم در گیجی به سر می بردند. هیچ کدام هیچ حرکتی نمی کردند و به وضوح در شوک فرو رفته بودند. انگار هنوز آنچه را که می دیدند باور نمی کردند و منتظر تلنگری بودند که آن ها را از این خیال خوفناک جدا کند و به جای اصلیشان باز گرداند ... همگی از ترس سرجاهایشان میخکوب شده بودند.
لینی به مری نزدیک می شود و ملتمسانه از او می خواهد که نشگونی از او گرفته و ثابت کند که تمام این ها خواب و خیال است ... خواب و خیالی کابوس وار، حتی شاید بدتر از کابوس ...
- آخ!
اما نه ... او وسط منجلابی سخت و وحشتناک گیر افتاده بود. خواب و خیال نبود، حقیقی بود. نمی دانست که قرار است پایان آن چه شود و نمیخواست حتی به آن فکر هم کند ...
لینی به آرامی دستش را ماساژ می دهد، اگر در حالت عادی بود، مسلما از دست مری خشمگین می شد و او را بازخواست می کرد که چرا اینقدر وحشیانه؟ اما در این وضعیت ... توانایی سخن گفتن و علیه یارانش ایستادن را نداشت.
کم کم صدای هو کردن ها و اعتراض های شیاطین مستقر در جایگاه تماشاچیان به هوا بلند می شود، چنان محکم به نشانه ی اعتراض پاهایشان را به زمین می کوفتند که اگر دنیای جادویی نبود، خیال می کردی که هم اکنون زمین زیرپاهایشان خالی می شود و همگی سقوط می کنند ... شاید هم بهتر بود که این چنین می شد ...
با پرتاب شدن گلوله های آتشین، بازیکنان دو تیم به شدت وحشت میکنند و با عقب عقب رفتن سعی می کنند که هرچه بیشتر خودشان را از تماشاچیان عصبانی دور کنند. حتی اعتراضشان هم همچون خودشان ترسناک و شیطانی بود.
بالاخره صدای گزارشگر که کاملا متفاوت با گزارشگر اولیه بود در ورزشگاه طنین می اندازد و بازیکنان دو تیم را وادار به شروع بازی می کند. گویا آنان انتخاب گزارشگری از میان خودشان را به نفر قبلی ترجیح داده بودند.
- اگه تا سه دقیقه دیگه بازی شروع نشه چی میشه؟
شخص دیگری که به نظر گزارشگر شماره ی دوم می آمد به تکمیل حرف دیگری می پردازد و می گوید:
- شکنجه ی همگانی گروگان ها شروع میشه.
حتی در این مورد هم عالی عمل کرده بودند ... دو گزارشگر که براحتی می توانستند حرف یکدیگر را ادامه دهند و با زخم زبان هایشان بیش از پیش جنگ روانی راه بیندازند و اعصاب همه را به هم بریزند. چقدر همه چیز با برنامه بود ... و این بیش از پیش بر نگرانی آن ها می افزود. گویی به آن ها می فهماند که جایی برای فرار نیست و آن ها محکوم به ماندن و جلو رفتن مطابق خواسته های این شیاطین بودند.
بازیکنان دو تیم با نگرانی نگاهی به یکدیگر می اندازند تا بلکه کسی راهی برای نجاتشان یابد. اما انگار چاره ای جز قبول مسابقه نداشتند ... در نگاه تک تک بازیکنان هر دو تیم تنها یک چیز موج میزد ... هیچ گلی نزنید!
اما آیا این شیاطین می گذاشتند که بازی بدون گل دنبال شود؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



] برای یه محدوده زمانی مشخص، زمین رو رزرو کنن و سوژه بدن. همینطور کاپیتان دو تا تیم میتونن بیان یه سوژهی کوییدیچی مشترک بدن و بازی دوستانه برگزار کنن.