پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

127
نفر همین الان آنلاین‌اند 92 نفر در «انجمن»
0 عضو 127 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

47 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مغازه اليواندر

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ����� ��������
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
الیوندر در بین جعبه ها در حال جست و جوی آب نبات هایش است.
الیوندر: آبنباتام! آبنباتام! حالا چی بمکم کوویدیچ نگاه کنم؟
لوسیوس: پاشو مرتیکه! به فکر ما باش! اکسی...
ورود یک جغد که تیشرت الکس به تن دارد حرف او را قطع میکند.
بلا که از همه به او نزدیک تر است، گردن او را میگیرد و با چوبش او را تهدید میکند.
بلا: اعتراف کن واسه چی اومدی اینجا محفلی؟ ها هدویگ؟
هدویگ بال و پر خود را از د ست بلا خلاص میکند و میگوید:
_ بابا محفل چیه؟ تشکیلات چیه؟ ما بیکاریم شدیم نامه رسون! بیاین اینم نامه ازون اربابتون دارم. بیاین.
و نامه ای به جلوی مرگخواران دراز میکند و جاگسن آن را قاپمیزند میخواند.
آنی مونی: چی نوشته؟
جاگسن: میگه چوبدستیشو تو گنجه ترشی کنار عکس ننه ش پیدا کرده. میگه برگردین اینجا کار دارم واستون.
بلا آب دهانش را قورت میدهد و میگوید:
_ کجا برایمان کار دارد؟
جاگسن: حتما مامورت ضد محفلیه دیگه... بازارشم گرمه...
آنی مونمی مشت خود را در دست دیگرش میکوبد که باعث میشود بر زمین بیفتد. دوباره بلند میشود و داد میزند:
_ چی؟ ما فعلا حس حمله به محفلو نداریم! باید یک نقشه بکشیم!
هوی تو!
و به الیوندر اشاره میکند.
الیوندر از روی جعبه ها بلند میشود و میپرسد:
_ دیگه چیه؟
آنی مونی: این چوبدستیای اخرین مدل چندین؟
_ 1000
آنی مونی: گرفتم! بلیز اون کاغذو رو بده من.
بلیز دست بدرون ردایش میبرد و کاغذی را بسوی آنی مونی دراز میکند.
انی مونی ته مدادی از جیبش بیرون می آورد و شروع به نوشتن میکند.
بعد از نیم ساعت دستش را به طرف هدویگ که در حال تراشیدن ریشش است دراز میکند و میگوید:
_ هوی جغد علاف ببر اینو برسون به اربابمون.
آنگاه کاغذ را به پای او میبندد.
هدی: آخه کجا برم تو این بارون؟
آنی مونی: برو دیگه.
و با دستش هدویگ را بیرون میکند.
بلا: چی کار کردی؟
آنی مونی: میفهمی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
مسابقات المپیک دیاگون!
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1385 17:55
نمایش جزئیات
آفلاین
**این نکته جالبت هست که من میخواستم امروز بیام همین پست رو اینجا بزنم و توضیح بدم اومدم دیدم افراد فعال المپیک مسابقه را شروع کردند.اشکالی نداره!

*پست ها از همون ادامه جریان تاپیک بود و هست.
*طنز و جدی فرق نمیکنه.هر جور که فکر میکنی بهتر میتونی بنویسی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هر کسی جرات داره بیاد جلو (فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم )
[b][size=large]مغازه اليواندر[/size][/b]
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1385 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
اليواندر به خود مي پيچيد و دم نمي زد.
بلاتريكس قدرت كروشيو را بالاتر برد. اما اليواندر نجنبيد يك دم زجاش!
لوسيوس دستور داد: بسه!
و اليواندر از بند طلسم آزاد شد.
لوسيوس: اگر همين الان مثل بچه خوب و حرف گوش كن رفتي و چوبدستي لرد رو آوردي كه هيچ.. اگه نه ميدمت دست بيگانه تا در عرض نيم ساعت بفرستتت (به فعل گير ندين! بخونيد درست در مياد) بخش بيماران رواني!!
اليواندر با هزار زحمت از جايش بلند ميشود و نگاهي به مرگخواران مي اندازد:
لوسيوس فرياد زد: زود باش بگو! زود زود!!
اليواندر: در عوض بهم چي ميدين؟
بلاتريكس جيغ كشيد:‌ زهر حلائل!! لوسيوس، بذار كارشو تموم كنم.. خودمون ميگرديم چوبدستي لرد رو پيدا ميكنيم!
جاگسن اون كه تا بحال ساكت ايستاده بود گفت: ديوونه شدي؟ اينو بكشيم كه لرد همين چندرغاز حقوقمونم هاپولي ميكنه يه ليوان آبم روش! اگه زنده بذارتمون..
لوسيوس كمي فكر كرد. جلو رفت. دستي به سرو روي اليواندر كشيد. او را ناز كرد و از او دعوت كرد كه روي صندلي بنشيند. يك ليوان شربت ميوه هم ظاهر كرد و به او داد تا نوشي بر اين جان بنمايد.
- ببين عزيزم.. ما بد تو رو نميخوايم.. ما دوستاي تو هستيم.. ها ميتوني بفهمي؟ دوست.. رفيق! رفيق جون جوني! ميتونيم با هم معامله كنيم.. نظرت چيه؟ اون چوبدستي كه به درد تو نميخوره! فوقش ميدي به يه مشتري.. اما اگه به ما بدي سود خوبي گيرت مياد
اليواندر عشوه اي كرد و نازي آمد و ابرويي نازك كرد و رو برگرداند و گفت: نميخوام.. شما غرور منو جريحه دار كردين! به من گفتين پيرمرد! من نميتونم تحمل كنم
بلاتريكس گفت: ما كي بهت گفتيم پيرمرد؟ پيرمرد!
لوسيوس دوباره اليواندر را ناز كرد و با التماس گفت: ببين عزيزم.. تو كه نميخواي يه عده آدمو بدبخت كني هان؟ ميخواي؟ دلت مياد زن و بچه ما شب تو كوچه بخوابن؟ نميدوني اين جامعه چقدر ظالمه؟
اليواندر اول ميخواست بار ديگر تريپ بيگانه ( ) بيايد. اما دلش به حال مرگخواران سوخت. با خود گفت:
همي بايد انديشيد راهي گران، كه نتوان به شادماني گذران
همي بودند اين مرگخواران آدم، شوهري و زني و بچه اي در ميان

- باشه! من اون چوبدستي رو بهتون ميدم.. اما يه شرط داره
جاگسن اون زيرلبي به مرگخوار بغل دستش: نيگا كن تو رو خدا.. پيرمرد نميتونه در و از ديوار تشخيص بده داره واسه ما ناز ميكنه شيطونه ميگه بزنم همينجا با پنكه يكيش كنم
لوسيوس گفت: چه شرطي عزيزم! بگو هر شرطي باشه چشممون كور دندمون نرم.. ميگم اين مرگخواراي جان بر كف انجام بدن.. تو فقط لب تر كن!
اليواندر:‌ من الان يه ده سالي ميشه كه آبنبات ليمويي نخوردم.. آلبوس نامرد بازارو خالي كرده... ميخواستم...
هنوز حرفش تمام نشده بود لوسيوس چوبدستي اش را بيرون كشيد و يك بسته شكلات ليمويي اصل آلمان روي قفسه چوبدستي ها ظاهر كرد..
اليواندر با ديدن آبنبات هاي چشمك زن از خود بيخود شد و به سمت قفسه ها شيرجه رفت.
- آخ جوون... كو كو آبنبات ليمويي؟؟

شتلخ!! بومب!! ديشنگ... بووووففف.... قارچ قارچ قارچ قارچ.. ديلينك ديلينك...

هزاران دسته گل اركيدوس جاي جاي اتاق پراكنده شده بود و بيش از دو ميليون چوبدستي در رنگ ها و اندازه هاي مختلف كف زمين را پوشانده بود.

اليواندر جيغ كشيد: وااي!!‌ آبنبات ليمويي هام!! حالا بين اين همه آت آشغال چجوري پيداشون كنم؟؟
لوسيوس، بلاتريكس، جاگسن اون و باقي مرگخوارا: خدا منو مرگ بده!! چوبدستي لرد.... حداقل يك هفته طول ميكشه از بين اين همه چوبدستي پيداش كرد!! اي خاك بر سرت اليواندر.. اي كروشيو بر فرق سرت! اي آواداكداورا...

(ادامه دارد، باور كن جون تو!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1385/8/25 15:27:02
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1385 07:53
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا تگرگی بود. هیچ کس تو خیابانها نبودند به غیر از عده اندکی که مرگخوار نام داشتند.
لوسیوس : مغازه الیوندار کجاست ؟
گدا : اونجاست . اونجاست.به من کاری نداشته باشین.
لوسیوس و بقیه مرگخوارها به سمت مغازه الیوندار حرکت می کنند.
از کوچه ناکترن خارج می شوند و به سمت کوچه دیاگون و مغازه الیوندار می روند.
دم در مغازه:
لوسیوس : این چرا قفله ؟
بلاتریکس : طبیعیه . به خاطر اینکه تگرگ داره میاد.
لوسیوس : ایدم...
از نوک چوب دستی لوسیوس نور آبی رنگ بیرون میاد ولی به جای اینکه در خراب بشه لوسیوس به دیوار آن طرف کوچه برخورد می کنه و بووووووووممممممممممب...
دالاهوف و رودولف به سمت لوسیوس می دوند و اون رو از زمین بلند می کنند.
ورونیکا : احتمالا جادوی برگرداندن ورد داره باید کار دیگری کنیم تا بتوانیم وارد مغازه شویم.
در همین لحظه جاگسن از جاش بلند میشه و میگه : من می تونم.
ملت : چه جوری؟
جاگسن : مگه نمی دانستین من یه شبح وارم.
بعد از اینکه ملت متوجه موضوع می شوند می گذارند تا جاگسن در را بشکند.
ولی آن مرگخوارها تو آن شب سرد آنجا چه کار می کردند؟؟؟؟
جاگسن : 1 2 3
جاگسن با تمام قدرت می دوه و با برخوردش به در صدای مهیبی ایجاد می شود.
بعد از صدا ملت مرگخوار در را شکسته می بینند.
ملت :
ملت به داخل مغازه پا می گذارند که با الیوندار که چوبی به دست آنجا ایستاده رو به رو می شوند.
الیوندار : زود از مغازه من بروید بیرون زنگ زدم الانه که وزارت بیاد اینجا.
لوسیوس : مثل اینکه چاره ای نداریم جز اینکه با وزارت هم بجنگیم .
بلاتریکس : کروشیو.
ورد به آقای الیوندار برخورد می کنه و الیوندار روی زمین به دور خودش می پیچه.
لوسیوس : یا می گویی چوب لرد سیاه کجاست یا همینطور شکنجه می کشی. بدون که ما مطمئنیم آن اینجاست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جاگسن اون در 1385/8/25 7:56:55
من یه شبح و�
Re: ����� ��������
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1385 00:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشید اعضای المپیک به چه متدی پست بزنن؟داورا پست میزنن اونا ادامه میدن؟
در هر حال من این چیزکو الکی میزنم تا جواب بدین. اونوقت میترکونم!

باران در حالی که جرجر میبارید، کوچه ی دیاگون را خیس و خلوت کرده بود و تنها کسی که در خیابان دیده میشد، شخصی بود که بارانی سبزی برتن داشت که صورتش را با یقه ی آن پوشانهد بود. دین وضعیت، همه مغازه هایشان را بسته و یا نیم باز گذاشته بودند، اما مغازه ی الیوندر مانند همیشه باز بود.
شخص برانی سبز وارد مغازه شد و باعث شد زنگ مغازه به صدا در آید.
آقای الیوندر از پستوی مغازه اش بیرون آمد.
_ جان؟
_ چوب میخواستم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مهر 1385 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
این چه وضعشه؟مثلا تاپیک باید طبق رول پیش بره ها!میایید چوب دستی سفارش میدید اون یکی میاد جواب میده.ارزشی شده تاپیک.
از این به بعد هر پست غیر رولی رو پاک میکنم تو این تاپیک و تاپیک های دیگه!پست های غیر رول جدید این تاپیک هم پاک شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هر کسی جرات داره بیاد جلو (فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم )
مغازه چوبدستی فروشی الیواندر
ارسال شده در: دوشنبه 2 مرداد 1385 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ضربه ای که الیواندر به سر دالاهوف زده بود به قدری محکم بود که هر بار دالاهوف داشت به هوش میآمد ازشدت ضربه بار دیگر از هوش می رفت.
دالاهوف یکبار توانست دقیق ببیند که کجاست. او در آسمان بود، پایین او لندن نمایان بود، چراغ های روشن، اتومبیل های گوناگون، هوا سرد و تاریک بود، دالاهوف کم کم داشت به هوش می آمد، گویا الیواندر متوجه تکان خوردن های دالاهوف روی جارویش نشد، هر دو روی یک جارو بودند.
دالاوف دیگر به هوش آمده بود، به آرامی دست در ردایش کرد، نبود، او مجهز به چوبدستی اش نبود، فوری در جیب شلوارش دست فرو کرد و یک چاقو بیرون کشید، در یک حرکت فوری با دستانش گردن الیواندر را گرفت و و چاقو را نزدیک گلویش برد و با خشم گفت:
هوی، الیواندر، چی با خودت فکر کردی؟ هان؟ بزرگترین قاتل جهان رو هیچ دیدی؟ هان؟
الیواندر حالا کلاهش کنار رفته بود، قیافه کثیف و موهای سفیدش که در میانش آشغال یافت می شد، نمایان بود..
او حالا به ناله کردن افتاده بود، دالاهوف به سختی سر جارو را پایین آورد و در یکی از پارک های یک محله در جنوب لندن، فرود آمدند...
الیواندر بالافاصله خود را رها کرد تا فرار کند، اما دالاهوف پرشی کرد و با دستش پایش را کشید، الیواندر رویش را به سمت دالاهوف گرفت و مشتی بر صورت او زد، خون از صورت دالاهوف روی موهای الیواندر ریخته شد، الیواندر سعی کرد چوبدستی اش را از ردایش بیرون بکشد اما دالاهوف مانع شد و با یک لگد او را تقریبا بیهوش کرد...
فوری چوبدستی الیواندر را گرفت و در ردایش فرو برد...
او می توانست خون آشام ها و معمله و قرار رو تقریبا به یاد بیاورد، باید از الیواندر حرف می کشید...
دستش را در جیب ردایش برد و یک وسیله جادویی که اماکن مهم جادوگران را نشان می داد بیرون کشید و با دقت دقایقی به آن نگاه کرد.
وزارت، وزارت سحر و جادو نزدیک بود، همش 3 تا خیابان...
صدای ناله های الیواندر به گوش می رسید.
هر لحظه امکان داشت برای ماگل ها جلب توجه کند...
در فکر رفت که چطور الیواندر را به وزارت برساند؟
که ناگهان....

ادامه دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارسال شده در: جمعه 26 خرداد 1385 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتي به آنجا رسيد نگاهي به دورتادور پاتيل انداخت. شلوغ بود . نزديك كريسمس بود و تقريبا همه جا با ربان هاي رنگي پوشيده شده بود. حتي يك درخت بزرگ آنجا آن وسط به شدت خودنمايي مي كرد.
اما درست آن گوشه انگار كسي به او گفت كه بايد آنجا منتظر اليواندر بماند. به طرف آن ميز رفت . اين طرف كمي تاريك تر به نظر مي رسيد. او مطمئن بود كه حالا اصلا علاقه ايي به خوردن حتي يك فنجان قهوه كه به شدت در آن هواي سرد مي چسبيد را ندارد بنابراين پيشخدمت را فورا رد كرد.
بهتر ديد كه خود را كمي سرگرم نشان دهد تا جلب توجه نكند. با اين فكر روزنامه پيام امروز را از روي ميز برداشت و شروع به خواندن كرد. گرچه تاريخ آن متعلق به چند روز قبل بود با اين وجود همچنان جالب و سرگرم كننده مي نماياند.
كمي بعد درست لحظه ايي كه داشت به ساعت ديواري نگاه مي كرد يك صداي مهيب انفجار از بيرون به گوش رسيد . همه به سرعت از جاهايشان بلند شدند تا و به بيرون از پاتيل هجوم بردند تا ببينند چه اتفاقي افتاده است. اما وقتي او هم خواست به جمع آنها بپيوندد دستي از پشت شانه او را تكان داد وقتي برگشت تنها با يك قيافه كه توانست آن را به زحمت بشناسد رو به رو شد. او كسي جز اوليواندر نبود.
دستي بر روي لبش گذاشت و او را وادار به سكوتي اجباري كرد و اين طور به او فهماند كه به سمت همان ميز آخر بروند.
_تنهايي؟
سرش را به علامت تاييد تكان داد اما وقتي كه خواست چيزي بگويد اوليواندر بدون هيچ مقدمه ايي چوب جارويش را به سمت او گرفت .
كاملا گيج شده بود اما اوليوندر گفت:
_بايد همراه من بياي ......همين حالا!
و بعد ادامه داد:
_اوه...........اون بيرون رو نگاه نكن........دوستات بايد به مجروحين برسن...هيچ كس اونجا نيست!
وقتي برگشت ديگر چيزي را متوجه نشد . اوليواندر با ضربه ايي به پشت سر او براي چند ساعت او را بي هوش كرده بود.
اوليواندر در حالي كه با آرامش مغازه را به همراه يك جسم سياه بر روي دوشش كه در تاريكي شب اصلا به نظر نمي رسيد ترك مي كرد در دل با خود زمزمه كرد:
_اين بهترين فرصت منه......اينو به خون آشام ها تحويل مي دم.........و خودم براي هميشه از دستشون خلاص مي شم.......مطمئنم كه خون آشام ها معامله ايي خوبي در ازاي زندگيه اون با وزارتخونه مي كنن!

اين داستان ادامه دارد...........................!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
مغازه اليواندر
ارسال شده در: پنجشنبه 25 خرداد 1385 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
دالاهوف مات و مبهوت مانده بود، نمي توانست چيزي بگويد، آن مرد پوشيده كه بود، آيا بايد به پاتيل درزدار مي رفت؟ چاره چه بود؟ به طور عميقي در فكر فرو رفت،سكوتي مرگبار مغازه اليواندر را فرا گرفته بود، ماركوس و سامانتا با چشمان گرد شده به صورت مات دالاهوف نگاه مي كردند، جرج با وحشت اطراف مغازه را نگاه مي كرد، گويا به شدت از مرد سياه پوش ترسيده بود، احساس مي كرد هر لحظه امكان بازگشت مرد سياه پوش وجود دارد.

ماركوس با صداي سرفه اش سكوت را در هم شكست، دالاهوف نگاهش با ماركوس معطوف شد، سپس با دهان نيمه باز نامه نوشته در دستش را به ماركوس داد، ماركوس خيلي سريع خواند، او هم خشكش زد، اما فوري به خودش آمد، و قضيه را آرام به سامانتا گفت. دالاهوف از جايش بلند شد......


دقايقي بعد:
جلوي درب مغازه اليواندر دالاهوف و ماركوس با هم كل كل مي كردند.....:::::
دالاهوف با خشم گفت:
نه...نوشته تنها بيا...من نامردي تو كارم نيست....خيانت نمي كنم بهش....
ماركوس با لج بازي پاسخ گفت:
نه....اون خطرناكه...مدت هاست كه پنهان بوده....امكان خطرش وجود داره...
در بين اين كل كل ها سامانتا كه صبرش سر آمده بود فرياد زد:
ساكت..تمومش كنيد....
هر دوي آنها ساكت شدند.....
سپس سامانتا با آرامش ادامه داد:
باشه..دالاهوف شما تنها برو....پاتيل درزدار همين بقيله....اما ديدي اتفاقي داره ميفته..سوت بزن....
دالاهوف همچنان با نگاهي عصباني و پر از خشم، سري به نشانه توافق تكان داد و بدون اينكه چيزي
بگه به سمت پاتيل دزدار به راه افتاد...

اين داستان ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارسال شده در: پنجشنبه 11 خرداد 1385 08:57
نمایش جزئیات
آفلاین
اما در اين لحظه ناگهان جغدي درست جلوي پاي چشمان آنها به ديوار اصابت كرد.ماركوس و سامانتا و آنتوني و جرج و دابي با آن چشمان درشت و گردش با تعجب به آن پرنده مزاحم نگاه كردند.
در اين لحظه بود كه آه از نهاد آنتوني برخاست چرا كه آن پرنده كسي چز هدويگ نبود.هدويگ همان طور كه چند گنجشك بالاي سرش مي چرخيدند و جيك جيك مي كردند حاكي از آن بودند كه ضربه مغزي شده است...لحظه ايي بعد خودش را جمع و جور كرد و از جا برخاست.درست در مقابل آنتوني كه رنگش به قرمزي گراييده بود ايستاد و سلام نظامي داد!
و بعد نامه ايي را كه در دستش بود و روي آن مهر بزرگ وزارتخونه به چشم مي خورد را به سمت آنتوني دراز كرد تا از برخورد زمين از نوع سوم جلوگيري كند.
آنتوني كه در ابتدا فوران آتشفشان خشمش مي رفت تا دهكده پامپي را به يك باره در زير خاكستر فرو نشاند با ديدن علامت وزارتخانه نامه را به سرعت از دست او كشيد و بي درنگ مشغول باز كردن آن شد.!
همه به چهره آنتوني زل زده بودند ...آنتوني همان طور كه جملات بيشتري را مي خواند شادي در وجناتش نمودار مي گشت ...لحظه ايي بعد آنتوني نامه را بست و به چهره تك تك آنها خيره شد. او پس از گذشتن دقايقي همه را متوجه پيام نامه كرد كه وزارتخانه از كار اخير او مبني بر پيوستنش به گروه مرگ خوارها شديدا تقدير به عمل آورده و شخص دراكو مالفوي وزير خود به او قول يك روز ناهار را با هم صرف كردن را به آنتوني داده است و همچنين به او خاطرنشان كرده است كه به زودي سمت بالايي در وزارتخانه با توپ و تشر و تشريفات به او خواهد داد.!
آنتوني كه چشمانش برق مي زد و نمي توانست آن را بي ارزش نشان دهد دوباره به ياد آورد كه چرا در آن مكان به غير از ژاندارمري با افرادش حلقه زده بنابراين به فكر فرو رفت.........قلعه فرانكشتاين.........اين جمله را به ياد آورد:
"هميشه ميگن بهترين كار درست ترين كار و درست ترين كار بهترين كار نيست اما به راستي بازي كردن آنها با زندگي خود بهترين كار و درست ترين كار در آن لحظات بود؟
آنها ميان مغازه گرد و خاك گرفته اليواندر ايستاده بودند تا چه چيزي را ثابت كنند؟
شايد مي خواستند بگويند هنوز هم براي آنها اليواندر پير مهم و ارزشمند است.!
بالاخره همه با هم تصميم گرفتند بروند به همين منظور بار ديگر به سمت شومينه رفتند اما در همين لحظه بود كه به ناگاه كسي وارد آن جا شد كه كاملا سياه پوشيده بود و صورتش ديده نمي شد!
همه با تعجب به غريبه نگريستند. آن شبح سياه پوش كاغذي كوچك دستش بود كه به محض آن كه آن را به ماركوس سپرد ناپديد شد ...ماركوس آن را به آنتوني داد و آنتوني با نگاهي آكنده از ترديد آن را باز كرد:
تنها بيا............
ساعت 8 شب!
پاتيل درزدار
امضا:اوليواندر

اين داستان ادامه دارد............................!!!

=============================================
متاسفم....خيلي دوست داشتم كه پست رو به سمت قلعه فرانكشتاين بكشونم اما در چارچوب اين تاپيك قرار نمي گيره و من فكر كردم فقط بايد به همه چيز اينجا در مغازه اوليوندر اتفاق بيفته تا پست ها مزخرف نشه!

____________________________________________________________

با تشكر:

سامانتا ولدمورت........................!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.