جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

67 کاربر(ها) آنلاین هستند (54 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
67 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 12 شهریور 1386 00:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خیلی خیلی ازت عذر می خوام سارا جوون
به دلیل ارج گفتن به مقام ارباب رجوع یه لینک عکس دیگه برایه " مرلین مک کنین " گذاشتم
که خودت بعدا درستش کن لينك سالم
k!llj0y

استن شنپایک عزیز!
چون می دونم لینکم مشکل داره پستت می مونه تا دوستانی که اون لینک من رو نمی بینم از لینک تو استفاده کنن!
از کمکت هم ممنون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/13 9:22:25
ٌٌدر حال پاشیدن بذر
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 11 شهریور 1386 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
نویل:هی بچه ا اون بالا رو ببینید!هری پاتر با جاروی پرنده ی جدیدش داره پرواز می کنه...
هرمیون:وای خدای من...من بهش گفتم اون واقعا کار خطر ناکیه...اون تازه پرواز با جادو را یاد گرفته...حتما موقعی که به من گفت کلام جا مونده رفت و جاروشو برداشت!اگه کسی اونو ببینه چی کار کنیم؟؟؟؟اگه طوریش بشه چی؟
رون:بابا بیخیال اون خیلی تو روندن جارو ماهره هیچیش نمیشه...ندیدین چطور همون لحظه ی سوار شدن به جارو پرواز کرد؟
هرمیون:ممکنه ولی این یکی رو چیکار کنیم...
همگی به سمتی که هرمیون اشاره کرده بود نگاه کردند...مالفوی رو دیدن که با اون لبخند موزیانه ی همیشگی همراه پرفسور مک گناگل داشتند به سمت انها می امدند...کراب و گویل هم همراهشمان بودند
پرفسور:هری...هرییی زودباش بیا پایین ممکنه یه بلایی سر خودت بیا...
ناگهان صدای فریادی از دور دست امد...
کراب:هی اون توپ طلایی اینجا چی کار داره؟
توپ با سرعت به طرف هری می امد...اوضاع عادی نبود انگار توپ افسون شده بود تا به هری حمله کند ...
توپ به سرعت هری را دنبال میکرد...
واقعا سرعتش زیاد بود حتی شاید بیشتر از سر عت صوت...هری نمیتوانست سرعتش را بیشتر کند...توپ نزدیک و نزدیک تر میشد... هر چه نزدیکتر میشد هوای اطراف هری گرمتر میشد ...او دیگر از شدت گرما نمیتوانست نفس بکشد ناگهان...
هرمیون:هی هری سرتو بپا فک کنم بدونم چطوری طلسمشو از بین ببرم...قبلا یه کتاب در مورد این توپها خوندم...
ولی
ان طلسم هم هیچ فایده ای نداشت...
هری احساس سوزشی عجیب در محل زخم خود و دردی شدید در بدن خود میکرد...
و ناگهان نوری ابی از چوب دستی پروفسور امد...مشکل طلسم حل شده بود ولی باز یه مشکل وجود داشت...این بار باید هری به دنبال توپ طلایی می افتاد تا ان را بگیرد!
پرفسور:هری بزار یکی را خبر کنم تا کمکت کنه تو به تنهایی نمیتونی...
ولی او نمیدانست با این حرفش نیروی جدیدی به او داد...
هری:نه من میتونم
با حداکثر سرعت دنبال توپ میرفت...توپ او را حتی به طرف جنگل ممنوعه هم برد و ناگهان هری توپ را در دست خود حس کرد...بله او موفق شده بود!
او توپ در دست به طرف بقیه رفت...
هرمیون:اوه هری...
هرمیون باز نتوانست خود را کنترل کند و از شدت خوشحال او را در اغوش گرفت!
هرمیون: واییی هری چه قدر داغی...
گویل:وای حتی لباسشم سوخته و مثل زغال شده!
رون:ولی کی میتونسته این کارو بکنه؟
هرمیون:من که تا حالا چنین چیزی رو هیچ جا نخونده بودم...
پروفسور مک گناگل:فقط یکی میتونه این کارو کرده باشه ...پس لرد سیاه برگشته...

Emma23 عزیز!
پستت جای کار بیشتری داشت. بعضی قسمت های مهم داستان رو باید بیشتر توضیح می دادی.
اول پست رو خوب شروع کردی. ولی غلط املایی زیاد باعث می شد بعضی جاها به مشکل بربخورم.
مثلا این قسمت " گفت کلام جا مونده رفت" متوجه نشدم منظورت چی بود.
برای دیالوگ هات می تونستی توصیف حالات و موقعیت شخصیت های داستانت رو قبل از اون بنویسی.
مثلا " هرمیون با نگرانی گفت : وای خدای من..." و بقیه هم به همین صورت!
خب موضوع " توپ طلایی طلسم شده " خیلی سریع وارد داستان شد و هیچ توضیحی قبل از اون در موردش ندادی.
مثلا " هری داشت به این موضوع فکر می کرد که اگر توپ طلایی هم آنجا با او در آسمان بود چه می شد که ناگهان ... " یا یه چیزی شبیه به این.
و کلا قسمت توضیح اینکه اون توپ چجوری بود یه کمی ایراد حسی داشت و با عجله نوشته شده بود.
به پایان بردن داستانت هم زیبا نبود. گرفتن توپ می تونست خیلی جالب تر و پر هیجان تر از این باشه!
آخر پستت می تونستی کار طلسم کرد رو بزاری گردن " دراکو مالفوی " نه " لرد سیاه "!
در کل فکر می کنم باید یه کمی بیشتر برای پستات وقت بزاری و روی سوژه هات کار کنی تا بتونی حس داستان رو ایجاد کنی.
یه بار دیگه سعی کن.
موفق باشی.

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط emma23 در 1386/6/11 21:35:54
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/13 9:21:15
باز باران بي ترانه***گريه هايم عاشقانه***مي خورد بر سقف قلبم***ياد ايام تو داشتن***مي زند سيلي به صورت***باورت شايد نبا?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 11 شهریور 1386 13:55
نمایش جزئیات
آفلاین
هي.... هري رو ببينيد كه چه طوري چرخيد! اه درسته مثل اينكه توپ طلايي رو پيدا كرده و اين چيزيه كه همه انتظارشو داشت...
ناگهان صداي گزارشگر قطع شد.هري بر روي جاروي نو خود آنچنان اوج گرفت كه از ديد همه پنهان شد. حتي صداي گزارشگر هم واضح به گوشش نمي رسيد.خيلي سريع سرش را به اطراف چرخاند . توپ طلايي را ديد كه كنار دست راستش به آرامي در هوا معلق است.دستش را دراز كرد تا توپ را بگيرد ولي توپ ناگهان با سرعت خيره كننده اي به سمت زمين حركت كرد.
هري محكم به جارويش چسبيد. آماده شد و با آخرين سرعتي كه مي توانست به طرف زمين پرواز كرد.
كم كم صداي گزارشگر واضح مي شد:
....و اين تيم گريفيندوره كه ده امتياز ميگيره. آفرين.... آفرين به....
آره آره خودشه هريه....
صداي هياهوي جمعيت صداي گزارشگر را قطع كرد. بعد از اينكه سر و صدا خوابيد:
مثل اينه كه داره شيرجه ميره به سمت زمين. مگه ديوونه شدي..
و جيغ كشيد:
ببخشيد كنترلمو از دست دادم. حالا بر گرديم سر ....

هري تمام هواسش را به توپ داده بود طوري كه هيچ صدايي رو نميشنيد. توپ نزديك زمين ايستاد. هري نميدانست چكار كند چون موقعيت خيلي خطر ناكي بود ممكن بود به زمين بخورد .گوش هايش را تيز كرد.مثل اينكه يار تيم حريف داشت با سرعت زياد به دنبالش مي آمد.گويي او هم توپ طلايي را ديده بود.
فكري به سر هري زد. سر جا رو را گرفت وراهش را كج كرد. ارني مك ميلان با همان سرعت هري را جا گذاشت و به سمت زمين رفت. كنترلش ر از دست داد و با سر به زمين خورد. توپ با سرعت به سمت بالا آمد.
هري آن را ديد و با حركتي سريع قاپيد.
بازي تمام شده بود و هري همان طور كه به سمت هم تيمي هايش مي رفت از چهره شان خواند كه بازي را برده اند.


پايان

آیرون عزیز!
پست خوبی بود. اما بعضی قسمت ها ناگهانی سرعت پست را برده بودی بالا و بعد دوباره به حالت عادی برگشته بود.
اول پستت خوب بود و شروعش جالب بود. اما اواسط پست.
گفته بودی " آره آره خودشه هری " اما دقیقا مشخص نکرده بودی که این رو تماشاچیا فریاد می زنن؟
خوب اگه می گفتی صدای فریاد برخی از تماشاچیان بود بهتر بود. بهتر بود به جای " صدایی رو نمیشنید " می نوشتی " صدایی را نمی شنید" چون روند نگارشی داستان به هم می خوره!
اما آخر پست. یعنی اینقدر هری نامرده؟ یا اینقدر ارنی مک میکلان متوجه خطر نیست که بخواد این کار رو بکنه؟
خب این قسمت رو یه ذره نامعقول و نامتناسب با قوانین هری پاتری نوشته بودی.
در کل کارهایی که در یک نمایشنامه باید رعایت کنی رو کردی!
سعی کن از این به بعد هم برای پست های داستانت وقت بزاری.
موفق باشی!

تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/13 9:06:13
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 11 شهریور 1386 09:47
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام

لینک عکس این هفته در زیر داده شده!

دوستان تازه وارد توجه کنند که باید براساس این عکس نمایشنامه خود را در این تاپیک ارسال نمایند.

http://www.aoqz76.dsl.pipex.com/Web%20Page%20Components/Wallpaper/Movies/Harry%20Potter.jpg

حدالامکان داستانتون رو در رابطه با عکس بنویسید.

سعی کنید سوژه تکراری و از روی کتاب نباشه!

موفق باشید
سارا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/11 9:49:01
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/11 9:50:00
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1386 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
هری با عجله به طرف درختان جنگل ممنوعه می دوید.همه چیز برای او تمام شده بود.هاگرید مرده بود. تانکس،لوپین،خانم ویزلی و فرد نیز مرده بودند.اندک کسانه باقی مانده هم در حال مبارزه بودند.از خودش عصبانی بود.فکر می کرد که تمام این مرگ و میرها تقصیر اوست. اگر زودتر کار ولدمورت رو می توانست تمام کند این اتفاقها نمی افتاد. تنها یکراه باقی مانده بود.باید از سانتورهای جنگل ممنوعه در خواست می کرد.آنها می توانستند کمک کنند هر چند که خودشان رو از جریان این جنگ کنار کشیده بودند.
ایستاد. به دور و برش نگاه کرد. وسط جنگل ممنوعه ایستاده بود.شاخ و برگ درختان مانع از عبور نور شده بودو همه جارو تاریک کرده بود.فریاد زد:بن. انعکاس صدای خودشو شنید. دوباره فریاد زد:بن.این بار صدای پای سم اسبی که از روی برگها رد می شد به گوشش رسید. برگشت. سانتور با نگاهی سرد و بی روح روبرویش ایستاده بود.
هری نزدیکتر رفت. گفت: بن،من می دونم که نباید اینجا می اومدم.
بن شروع به صحبت کرد: اگر می دو نستی که نباید می اومدی پس چرا اومدی؟هری در حالیکه سرش رو تکان می داد گفت: چاره ای جز این ندارم. بن گوش کن. درسته که خیلی از جادوگرا خودشونو برتر از دیگر موجودات می دونن.ولی همه این طور فکر نمی کنند.بن خواهش می کنم. من می دونم که چطور کار ولدمورت رو تموم کنم.اما شما هم باید در کنار ما باشید. بن در حالیکه بر می گشت گفت:سانتورها هیچ وقت برده ی هم سنخ های تو نمی شن. هری با سرعت به طرف بن رفت ودر مقابل بن قرار گرفت.
-بن،بن،بن خواهش می کنم. این جنگ فقط مربوط به ما نیست ،مربوط به شما هم هست.اگه ولدمورت پیروز بشه فکر می کنی شما رو که به اون ملحق نشدید راحت می ذاره؟ نه این طور نیست.اون خیانتکارها و بی طرفها رو نمی بخشه. پس ما هردو باید در کنار هم قرار بگیریم. جادوگرها و سانتورها در کنار هم. بدون هیچ برتری ای. کاملا مثل هم.
بن به هری نگاه کرد.چند لحظه ای هردو به هم نگاه کردند سپس بن شیپورش رو به طرف دهانش بردو به آن دمید.صدای شیپور بسیار بلند بود. هری به اطرافش نگاه کرد و بعد ناگهان متوجه شد که در حصار صد سانتور قرار گرفته است.
بن با صدای بلند به دیگر سانتور ها گفت: ما سانتور ها در خدمت هیچ انسانی نیستیم. ما قومی باستانی و آزادیم. اما حالا جامعه ی جادوگران به کمک ما احتیاج دارند. ما در کنار آنها و برای آرامش هستی می جنگیم.
سانتور ها به طرف قلعه راه افتادند.هری در کنار بن حرکت می کرد.به یاد اولین برخوردش با بن افتاد.در آن موقع دیده بود که چگونه بن از اصالت قومش حرف می زد و چگونه فایرنز رو به خیانت علیه گله اش متهم کرده بود.لبخند زد.
حالا که می دانست هنوز کسانی هستندکه در کنار او هستند،هنوز کسانی هستند که به این جنگ برای پیروزی ادامه می دهند احساس بهتری پیدا کرده بود. چوبدستی اش را در دستش فشرد ودر حالیکه با خود زمزمه می کرد:این بار برای همیشه تمومش می کنم،با گامهای فشرده به طرف قلعه رفت.

رز ویزلی عزیز!
داستان قشنگی نوشته بودی. کاملا منو توی حس برد.
فقط کمی اشکال املایی داشتی.
اول اینکه می تونستی پاراگراف دیالوگ هاتو از هم جدا کنی و از این علامت ( _ ) برای نشون دادنش استفاده کنی.
بعد یه جا نوشته بودی " جا رو " که متناسب با بقیه پست باید می نوشتی " جا را ".
همین دیگه...
امیدوارم همیشه همین طور زیبا بنویسی.
موفق باشی.

تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ويزلي در 1386/6/10 14:06:13
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/11 10:27:58
یاد بعضی نفرات روشنم میدارد ، قوتم می بخشد ، راه می اندازد.
یاد بعضی نفرات ، رزق روحم شده است ، وقت هر دلتنگی ، سویشان دارم دست !


به یاد قدیمای سایت سال 1386
گروه هافلپاف
رز ویزلی ، لودو بگمن ، ماندانگاس فلچر ، البوس سوروس پاتر ، ریتا اسکیتر ، دنیس و ...

نوادگان هلگا
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1386 13:53
نمایش جزئیات
آفلاین
هري از سالن عمومي بيرون آمد و از دور هرميون را ديد كه به سمتش مي آمد . وقتي به هري رسيد گفت: هري حدس بزن كي اومده ؟
هري گفت : نميدونم . خودت بگو كه خيلي گشنمه ميخوام برم صبحانه بخورم .
_: باشه ، باشه .مادام ماكسيم اومده .
_:چي؟گفتي كي؟مادام ماكسيم؟براي چي اومده اينجا؟
_: ميگه با هاگريد كار مهمي داره .
هرميون اطرافش را نگاه كرد و آرام در گوش هري گفت : يك خبر مهم از طرف غولها داره . ميگه ميخوان برگردن طرف ما .از دست كاراي اسمشو نبر خسته شده ان .
هري كه حالا هم خواب از سرش پريده بود هم صبحانه رو فراموش كرده بود گفت : حالا من بايد برم هاگريدو پيدا كنم و بيارمش ؟
_:دقيقا.
_: باشه همين الان ميرم فعلا .
و در طول راهرو دويد تا به كلبه هاگريد برود و او را از خواب بيدار كند . وقتي به كلبه او رسيد و در زد ديد كه در باز است .صداي فنگ را شنيد و خوشحال شد ولي وقتي به داخل كلبه رفت ديد كه هاگريد نيست وتعجب كرد.از فنگ پرسيد :پس هاگريد كجاست ؟
فنگ سري تكان داد و دوان دوان از كلبه بيرون رفت . هري او را دنبال كرد وديد كه جنگل را نشان ميدهد.
هري با حالتي دوستانه گفت : مرسي رفيق! و به طرف جنگل براه افتاد . كمي جلوتر رفت و فرياد كشان هاگريد را صدا زد ولي جوابي نيامد چند بار اين كار را تكرار كرد ولي با زهم نتيجه اي نگرفت .
همينطور كه ميرفت ناگهان صداي سم و شكستن چوب را شنيد و وقتي برگشت يك سانتور را ديد . ابتدا جا خورد ولي بعد با آرامش گفت:سلام ...ببخشيد دنبال هاگريد ميگردم شما ميدونيد كجاست ؟ هري ميدانست هر چه مؤدب تر باشد بهتر است . سانتور سري تكان داد و با حالتي متكبرانه گفت : دنبالم بيا.
هري به دنبال او رفت و بعداز يك پياده روي بمدت حدودا نيم ساعت هري صداي هاگريد را شنيد كه انگار داشت با كسي حرف ميزد:نه گراپي ديگه درخت نميشكونه اون بهتر شده
بالاخره رسيدند و خري گله سانتور ها را ديد و همينطور هاگريد را كه محاصره اش كرده بودند و ماگوريان رييس گله با او حرف ميزد . سانتوري كه باهري بود ناگهان فرياد زد : بياين اينم يه قانونشكني ديگه .
ماگوريان نگاهي به هري كرد و دوباره به سمت هاگريد برگشت و گفت:ميبيني تو اصلا به قراردادمون پايدار نيستي مگه قرار نبود اون غولو كنترل كني و به جز خودت كس ديگه اي به جنگل نياد ؟ هان ؟
هاگريد گفت :متاسفم . سپس رو به هري كرد و ادمه داد : هري تو اينجا چيكار ميكني ؟
_: خبر مهمي برات دارم ؛ولي مثل اينكه خبرهاي ديگه اي اينجاست .او رو به ماگوريان كرد و گفت : من ميدونم كه شما از اين وضع ناراضي هستيد؛ ما همينطور پس اين قرار داد كه هيچ طرفي رو راضي نميكنه به دردي نميخوره .بياين يه قرارداد ديگه با هم ببنديم .
ماگوريان به هري نگاه كرد و گفت : تو در وضعي نيستي كه شرايط رو تعيين كني .درسته؟
_: ميدونم ولي خواهش ميكنم قبول كنيد.
سانتورها خنديدند و ماگوريان گفت :ميبيني هاگريد دوستات منطقي تراز خودتن .ميدونن كه ما از شما آدما بهتريم و به همين دليل خواهش ميكنن.
خوب بچه فرض كن من قبول كردم حالا شرايط خودت رو بگو ببينم .
هري آب دهانش را قورت داد و گفت : اين جنگل مال همه است نه مال ماست ونه مال شما . پس همه ميتونن ازش استفاده كنن . هاگريد قول ميده كه غولش رو آرومتر و رامتر كنه . و من هم قول ميدم كه هر جادوگر ديگه اي كه اومد اينجا با شما كاري نداشته باشه و متقابلا شما هم نبايد با اون كاري داشته باشين . اون غول هم داره بهتر ميشه من مطمئنم كه ميشه . خب موافقين ؟
ماگوريان كمي فكر كرد و گفت : بد نيست تا يك هفته اين قانونه و اگر شكسته بشه ديگه هيچ آدمي حق ورود به اينجا رو نداره حتي هاگريد و اگه شكسته نشه تا هميشه پايدار ميمونه .
او به سانتور ها اشاره كرد كه كمانهاشون رو پايين بيارن . هري گفت:متشكرم . خب اگه ميشه من و هاگريد بايد بريم . اجازه هست؟ ماگوريان با سر موافقت كرد و هري و هاگريد به سمت قلعه راه افتادند و هري در راه به هاگريد گفت كه آليمپ ماكسيم برگشته و غولها ميخواهند طرف جبهه سفيد باشند

لطفا تاييد كنيد و اشكالاتش رو هم بگيد باتشكر

hamed potter عزیز!
پست خوبی بود ولی بعضی قسمت ها می تونستی بیشتر توضیح بدی و اینجوری داستانتو زیباتر می کردی.
اولین خط پستت نوشته بودی " وقتی به هری رسید " خب کمی مشکل نگارشی داشت.
اگه می نوشتی " زمانی که به نزدیکی هری رسید، نفس نفس زنان گفت : "
می دونی این اشکالات رو برای این می گیرم که باعث شده این قسمت ها حس داستان از بین بره!
کلا سوژه خوبی انتخاب کردی.
نگفته بودی که هرمیون موضوع مادام ماکسیم رو از کجا فهمیده بود!
نوشته بودی " در زد " و سپس " دید که در باز است " . خب به نظر خودت این مشکل نداره؟
داشتی " فریاد کشان " خب وقتی اینو می خونم احساس می کنم هری داره از درد فریاد می کشه.
می تونستی بنویسی " هری همان طور که با صدای بلند نام هاگرید را فریاد می زد ". یا یه همچین چیزی!
وسط پست روند داستان رو یه دفعه تغییر داده بودی. دخالت هری ناگهانی بود و اون پیشنهاد!
جالب بود ولی کمی غیر منتظره سوژه رو به یک سوی دیگه کشونده بودی و اینکه به این سرعت اون سانتور موافقت کرد.
در آخر هم بهتر بود که آخر داستان موضوع مادام ماکسیم رو در قالب چند تا دیالوگ بیان می کردی که زیباتر بود.
در کل فکر می کنم بتونی خوب بنویسی. فقط سعی کن این اشکالات رو دیگه نداشته باشی. موفق باشی.

تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط hamed potter در 1386/6/9 14:06:18
ویرایش شده توسط hamed potter در 1386/6/9 14:09:47
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/11 10:13:31
هري پاتر ابدي شد بياييد ما هم ابدي شويم
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1386 10:14
نمایش جزئیات
آفلاین
فکر نمی کنم به خوبی قبلی باشه.


هرسه در جنگل ممنوعه پرسه می زدند نمی دانستند که کجای جنگل گم شده اند.هری که خیلی خسته شده بود گفت:
- فکر نکنم امشب بتونیم از اینجا بیرون بریم.
رون که در فکر بود و به حرف هری اعتنایی نکرد اما هرمیون که نگران شده بود گفت:
- مگه میشه ما هر طور شده باید از این جا بیرون بریم اگه صبح به برج برسیم همه ما رو می بینن اون موقع ست که مجازات سختی در انتظارمون.
رون که با شنیدن کلمه ی مجازات به خودش اومده بود گفت:
- خدی من مجازات...نه...من نمی خوام مجازات بشم...حالا چی کار کنیم؟
هری که فکری به ذهنش رسیده بود گفت:
- من می گم هر کدوم از یه طرفی بریم...
هرمیون میون حرف هری پریدو گفت:
- نه ، نمیشه ما باید باهم باشیم اگه از هم جدا بشیم که بدتره .
رون که کنار هری ایستاده بود و به حرفهای هرمیون گوش می داد ناگهان فریاد کشید:
- سانتو....سانتور...
رون آن چنان فریاد کشیده بود که هری هرمیون از پریدند و به جایی که رون چشم دوخته بود نگاه کردند.رون راست می گفت یک سانتور تقریبا ده قدم ان طرف تر ایستاده بود.هری جلو رفت و به سانتور چشم دوخت چند لحظه بعد رون و هرمیون نیز کنار هری ایستادند سپس هری از سانتور پرسید:
- تو می تونی به ما کمک کنی که به قلعه ی هاگوارتز برسیم؟
سانتور همچنان به آنها نگاه می کرد حدود چند دقیقه گذشت ولی سانتور حرفی نزد که رون دوباره سوال پرسید:
- تو می تونی به ما کمک کنی
سانتور که انگار تازه فهمیده بود آنها چه می خواهند با صدایی آهسته و آرام گفت:
- آره ، حالا کجا می خواین برین؟
هری از حرف سانتور تعجب کرده بود چون اول گفته بود کجا می خوان برن.ولی با این حال دوباره گفت:
- ما می خوایم به قلعه هاگوارتز بریم.
سانتور چند لحظه فکر کرد بعد گفت:
- دنبال من بیاین...
پس از گذشته 1 ساعت آنها بالاخره به قلعه ریسیدند.خواب واقعا چشم هر سه یشان را گرفته بود.آنها زودتر از سانتور تشکر کردند و آرام به قلعه رفتند و آنقدر آرام رفته بودند که چندین دقیقه طول کشید تا به رختخوابهاشان رسیدند و تا صبح به خواب عمیقی فرو رفتند.صبح هری و رون کمی دیر بلند شدند زمانی که برای صبحانه به سرسرا رسیدند هرمیون دوان دوان به سمت آنها آمدو نگران گفت:
- سلام. دیشب... یکی ما رو دیده...
هری و رون نیز وحشت زده گفتند:
- یعنی کی می تونه مارو دیده باشه؟
یک آن هری گفت:
- فهمیدم، مالفوی ...
هرمیون و رون از حرف هری تعجب کرده بودند و هری نیز از حرف خودش.و به فکر فرو رفتند که چه طور مالفوی آنها را در اون وقت شب دیده درسته که از مالفوی هیچ چیز بعید نبود ولی آنها باید خود را برای مجازات آماده می کردند.


Roya potter عزیز!
همون طور که خودت هم گفته بودی پستت به خوبی پست قبل نبود.
سوژه این پستت خوب بود ولی نتونسته بودی زیاد جو داستان رو ایجاد کنی.
جاهایی برای توصیف از فعل محاوره ای استفاده کرده بودی که به روند داستان لطمه می زد.
نوشته بودی " رون که در فکر بود و به حرف هری اعتنایی نکرد" . خب یه ذره اشکال نگارشی داره. اول اینکه اگه " که " رو نوشتی نباید " و " می دادی و برعکس!
غلط املایی داشتی==> " خدای من " ، " هری و هرمیون " ، " از جا" و غیره.
دلیل اینکه سانتور ابتدا در مقابل حرف هری ، چیزی نگفت رو ننوشته بودی. بهتر بود سانتورو معرفی کنی چون معمولا سانتورا آدم ها رو رانده شده می دونن.
بهتر بود تا اونجایی که اونها به خوابگاه بر می گردند پست رو تموم کنی . چون آخر پستت به نظر عجله ای نوشته شده و همچنین پست رو به جای مناسبی برای اتمام نرسونده.
در کل فکر میکنم اون طور که باید روی پست هات وقت نمی زاری . وگرنه سوژه های خوبی رو انتخاب می کنی.
کمی با عجله می نویسی. یه دفعه دیگه سعی کن.
هر وقت از پستت خودت راضی شدی و به قول یکی از بچه ها آخر قدرت رول نویسیت بود اینجا بزنش و مطمئن باش من هم تأییدت می کنم.
موفق باشی.

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/8 16:55:35

Hi EveryBody
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1386 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
سینه اش با هر نفس به سختی بالا و پائین میرفت...تند تر از آنچه که فکر می کرد در میان درختان وهم انگیز می دوید.شاخه های پائین آمدهبر سر و صورتش ضربه میزدند و لباس هایش را پاره می کردند... زخم صاعقه مانندش از شدت درد زق زق می کرد و می دانست که تنها علت آن ولدمورت و مرگ خوارانش هستند که به دنبال او می آیند.
تنها کورسوی امیدش این بود که مرگ خواران نمی توانستند در این منطقه آپارات کنند ولی چه زود و چه دیر او گرفتار می شد!

چوبش را آنقدر محکم گرفته بود که قطره های درشت عرق از مچش می چکید....باید زنده می ماند!
ــ دیدمش!
صدای مرگخواری بود که او را دیده بود!
اختری قرمز رنگ از کنار صورتش گذشت و به درخت بلوط تنومندی برخورد کرد و باعث شد که طلسم به سمت آسمان کمانه برود.

هری چرخی زد و فریاد کشید : استیوپیفای!
مرگ خوار فریادی زد و در میان شاخ و برگ از نظر هری که لحظه ای درنگ کرده بود نا پدید شد.

این بار در کمال وحشت هری چندین و چند مرگ خوار در پشت سرش طلسم فرستادند...
فهمید که درد زخمش نه به خاطر حضور ولدمورت بلکه به خاطر خشم دیوانه وار وی است و اگر نه او هم اکنون از روی زمین بر داشته میشد...ولدمورت آنجا نبود پس هنوز شانسی وجود داشت!

به ناگاه هیکلی عظیم در برابر وی قرار گرفت. دو پای عقبی و دو پای جلویی و نیز دستان بزرگ که از نیم تنه بالای آن بیرون زده بود و سری انسانی حاکی از وجود یک سنتور بود.
سنتور منتظر درخواست کمک هری نشد...تنها سری جنباند و سپس به طرف چندین مرگ خواری که تخمین میزد آنها هشت یا نه تا سیاه پوش باشند حرکت کرد.

سنتور بی توجه به حرکات تمسخر آمیز مرگ خواران که او را مانعی نا چیز حساب می کرند دستش را بالا برد...
ناگهان رعدی وحشتناک در آسمان زده شد و به نزدیک ترین مرگ خواری خور که چوبش را به طور تهدید آمیزی به طرف سنتور گرفته بود خورد و به سرعت او را در آتش سهمگین خود فرو برد.

مرگ خواران شوکه شدند ولی این بار نیز به پیشروی خود ادامه دادند ولی با احتیاط بیشتر .
سنتور این بار دو دستش را بالا برد...
دو مرگ خوار ناگهان بین دو درخت گیر افتادند و بعد از مدتی صدای خرد شدن دنده هایشان باقی مانده ء مرگ خواران را که چهار نفر بودند به بازداشتن از پیشروی دعوت کرد.
مرگ خواران عقب عب رفتند ولی دیگر دیر شده بود...

این بار سنتور شیهه ای کشید و بلافاصله بادی بلند شد و به دور مرگ خواران پیچید و کمی بعد شاخه های کوچک ولی بران درختان به باد پیوسته و با هم اره ای متحرک را تشکیل دادند...
کمی بعد تنها لاشه ی چهار مرگ خوار بر روی زمین افتاد.

هری با چشمانش که از شدت درد زخمش نیمه بسته شده بود به اتفاقات روی داده نگاه می کرد...توان هچ نوع کاری را نداشت...فکر میکرد نیم قرن پیر شده است...

کمی بعد سنتور به نزد هری آمد ... با لبخندی چهره اش را برنداز کرد و سپس اولین و آخرین جمله اش را خطاب به هری که بر روی کپه ای از برگ خشک افتاده بود و متقابلاً به سنتور نگاه میکرد گفت :
ــ تو خیلی مانند پدرت جیمز هستی..

سپس با پرشی به میان درختان از نظر ها ناپدید شد.

-----------------------------------------
آقا تائید کنین دیگه...من کلی زحمت کشیدم!

آل پاچینوی عزیز!
پست زیبایی بود. اشکالی توش نمی بینم.
تنها قسمت جنگ سانتور با مرگ خوارا تخیل زیادی داشت.
فقط امیدوارم همیشه همین طور نمایشنامه هاتو بنویسی و روشون کار کنی. انگار که همه جا می خوای تأیید بشی.
یه چیز دیگه...من آقا نیستم!
موفق باشی.

تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/7 23:11:52
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1386 02:31
نمایش جزئیات
آفلاین
هری با تمام سرعت می دوید.در کلبه هاگرید را کوبید.هیچ صدایی نمی آمد.بی شک هاگرید خانه نبود.در سرسرای ورودی با شدت باز شد.دو نفر به طرف اوحرکت کردند.در نوری که از مشعل های داخل مدرسه می آمد تشخیص آن دو نفر آسان بود.آرگوس فیلچ و کمی جلوتر از او سوروس اسنیپ.هری هیچ وقت حماقت خود را نمی بخشید.چه چیزی باعث شده بود که در این وقت شب از رختخواب خود خارج شود و در دخمه ها پرسه بزند.آن هم فقط برای... تاسف بر انگیز بود.با اینکه دو سال از تحصیلش در هاگوارتز میگذشت هیچ وقت تا این حد احساس هراس نکرده بود.به پشت سرش نگاه کرد...جنگل ممنوعه.بی تردید او بین اخراج از مدرسه و جنگل ممنوعه دومی را انتخاب می کرد.با سرعت برگشت و پا به درون جنگل گذشت.اگر فقط اسنیپ او را می دید و می فهمید که او هری پاتر است کارش تمام بود.جنگل ممنوعه مثل همیشه ساکت و ترسناک بود.با اینکه از سال پیش خاطره ی بدی از آنجا داشت بر سرعتش افزود.نزدیک به ده دقیقه از ورودش به جنگل می گذشت که ناگهان صدای پایی را شنید.نکند اسنیپ تا آنجا به دنبال او آمده بود.صدای پا نزدیکتر می شد...
_اکسپلیارموس
چوبدستی هری از دستش خارج شد.انتظار دیدن هر کسی را داشت جز دراکو مالفوی.هری به سردی گفت:
_تو اینجا چکار می کنی؟
_تو توی دخمه ها چکار می کردی؟
_من ت...
هری به لکنت افتاد.اگر مالفوی می فهمیدکارش تمام بود.مالفوی با پوزخند گفت:
_همراه من بیا پاتر.پرفسور اسنیپ دهنتو باز می کنه.کارت برای همیشه تمومه.عاقبت دوستی با گندزاده ها و مشنگ دوست ها همینه.بیا بریم.
_تو اینکارو نمی کنی.
این صدا درست از پشت سر مالفوی آمد و ناگهان پوزخند مالفوی به هراس تبدیل شد و بدون اینکه حتی نگاهی به پشت سرش بندازد پا به فرار گذاشت.هری به ناجی اش نگاه کرد و بلافاصله او را شناخت.
_فایرنز
_خوشحالم که دوباره می بینمت هری پاتر.
_شما برای دومین بار منو نجات دادید.ممنو...
فایرنز حرف او را قطع کرد و گفت:
_من داخل جنگل می تونم تو رو نجات بدم ولی خارج از اینجا کاری از دستم بر نمیاد.حالا که تاریخ دوباره داره تکرار میشه.مواظب خودت باش هری پاتر.
هری چوبدستیش را از روی زمین برداشت و گفت:
_منظورت چیه؟
سانتور جواب او را نداد و به جایی که تا لحظه ای پیش مالفوی قرار داشت نگاهی انداخت و گفت:
_بهتره زودتر برگردی قبل از اینکه اون پسر خبر بده که تو اینجایی.قبل از اینکه تو دردسر بیفتی برو هری پاتر.
هری هیچ حرکتی نکرد.سز جایش ایستاده بود و به فکر فرو رفته بود.آیا سانتورها چیزی را از جادوگران پنهان می کردند؟

آلبوس سوروس عزیز!
پست خوبی نوشته بودی .
فقط دو تا مشکل توش داشتی . یکی اینکه نگفته بودی هری داخل دخمه ها چه میکرد؟
یا اینکه چجوری اسنیپ متوجه اون شده بود و دنبالش کرده!
و یکی دیگه هم اینکه آخر پستت بهتر بود هری از آن جا می رفت و " همان طور که با سرعت به طرف قلعه می دوید " فکر کرد که سانتور ها چیزی را از جادوگران پنهان می کنند!
خب اما پستت برای تأیید مناسب بود و قشنگ نوشته بودی.
موفق باشی.

تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/7 16:00:26
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 شهریور 1386 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس گرابلی پلنگ به پایان رسیده بود و همه ی دانش آموزان به طرف سالن عمومی در حرکت بودند. طبق معمول مالفوی و دوستانش در حال نیش خند زدن به هری بودند. هری دیگر تحمل این همه مسخره شدن را نداشت همین که برگشت تا چیزی به مالفوی بگوید هرمیون را دید.هرمیون از این که توانسته بود 30 امتیاز برای گروه گریفندر به دست آورد خیلی خوشحال بود و اهمیتی به حرفهای مالفوی نمی داد در حال خندیدن بود که هری گفت:
- هرمیون من دیگه تحمل حرفهای مالفوی را ندارم.
هرمیون که از حرف هری کمی تعجب کرده بود گفت:
- خب راستش هیچکس از رفتار او با دانش آموزان دیگر راضی نیست.
هری بار دیگر به مالفوی نگاهی انداخت و گفت:
- ولی تو ارشدی و باید او نو مجازات کنی.
هرمیون از حرف هری زیاد هم ناراحت نشده بود و گفت:
- خب اونم ارشده و من ...
مالفوی حرف هرمیون را قطع کرد و گفت:
- آهی دوستان عزیز من فکر می کنم داشتین در مورد من صحبت می کردین. درسته؟
هری با چهره ای پر از خشم گفت:
- آره ، حداقل این یکی رو درست حدس زدی.
هرمیون ادامه داد:
- مالفوی تو باید از این کارات دست برداری تو خودتم ارشدی و نباید بچه های دیگرو مورد آزار و اذین قرار بدی.
مالفوی از طرز حرف زدن هرمیون جا خورده بود و گفت:
- خب یک شرط داره که من دیگه این کارایی که شما می گین رو نکنم.
هری و هرمیون منتظر پایان حرف او بودن.
- خب امشب همه میریم به جنگل ممنوعه هر کس تونست سانتوری که توی جنگل هست که یال قهوه ای و سیاه دار رو پیدا کنه من قول می دم که دست از کارام بر دارم.
او در بین حرفهایش نگاهی به دوستانش می اداخت و پوزخندی می زد.
هری و هرمیون با تعجب گفتند:
- تو قول میدی که دست از کارات برداری؟
مالفوی که هنوز دو دل بود قبول کرد.

***

ساعت حدود 12 شب بود هری و هرمیون آماده بودند که به طرف جنگل ممنوعه حرکت کنند.انگار هری نگران تر از هرمیون بود.
هری با صدایی آهسته گفت:
- تو مطمئنی که ما می تونیم اون سانتور رو پیدا کنیم؟
هرمیون گفت:
- نمی دونم مالفوی راست می گفت یا ...
هری حرف او را قطع کرد و گفت:
ممکنه سر کارمون گذاشته باشه. من می گم نریم بهتره.
اما هرمیون خیلی علاقه داشت که برود و گفت:
- هری ما باید بریم اگه راست گفته باشه ما حتما برنده می شیم.
هری شنل نامرئی شو برداشت و آنها حرکت کردند.
وقتی به جنگل رسیدند از دور مالفوی و دو دوست با وفایش را دیدند و به آنها رسیدند هری آهسته گفت:
- خب مالفوی آماده ای؟
مالفوی که کمی از حرف هری ترسیده بود گفت:
- مطمئن باش که من اون سانتور رو پیدا می کنم.
هرمیون گفت:
- حالا می بینیم.
همه باهم حرکت کردند. به طرف جنگل که خطر های زیادی در کمین آنها بود.

***

حدودا 1 ساعت بود و خبری از سانتور یال قهوه ای و سیاه رنگ نبود آنها دیگه نا امید بودند و از طرفی فکر می کردند که مالفوی او را پیدا کرده باشد هری و هرمیون زیر شنل نامرئی مخفی بودند و از این بابت خیالشان راحت بود که کسی آنها را نمی بیند در حال حرف زدن باهم بودند که ناگهان یک سانتر را از دور دیدند میان اون همه درخت سر به فلک کشیده تشخیص برایشان کمی سخت بود ولی هر چه نزدیک تر می شدند سانتور بیشتر خودنمایی می کرد تا زمانی که کاملا کنار او قرار گرفته بودند هری گفت:
- هرمیون خودشه یه سانتور یال قهوه ای و سیاه ما برنده شدیم.
هری از این بابت خیلی خوشحال بود.و هرمیون از خوشحالی نمی دونست چی باید بگه.
هری با چوبدستی اش جرقه ای به هوا پرتاب کرد و نیم ساعت زمان برد تا مالفوی دست از پا دراز تر پیش آنها آمد.مالفوی از شدت خشم نمی دونست چی باید بگه اما بالاخره حرف زد:
- خب پاتری و گرنجری شما برنده شدین و ...
هری با خوشحالی رو به مالفوی کرد و گفت:
خب مالفوی یادته چه شرطی گذاشته بودی؟
مالفوی گفت:
- آره ء ولی نمی خوام در موردش چیزی بگم.
هرمیون که فهمیده بود مالفوی پشیمان است. واقعا خوشحال بود.
مالفوی و دوستانش به طرف برج حرکت کردند. هری و هرمیون نیز به برج برگشتند بسیار شادمان از اتفاق آن شب!!!!

Roya potter عزیز!
پست خوبی نوشته بودی ولی کمی قوانین هری پاتری رو نقض کرده بودی.
با این حال که ممکنه هر کسی در شرایط قرار بگیره که خودش نخواد.
در مورد پستت : خب هری معمولا ارزشی برای مالفوی قائل نمی شه که این دفعه از دستش عصبانی بشه.
بعد یه مشکل دیگه ای هم که داشتی این توصیفات برای مالفوی کمی غیر عادی بود.
مثلا اینکه مالفوی بگه " دوستای عزیز من " اون هم خطاب به هری و هرمیون زیاد جالب نیست. یا اینکه از گفته هرمیون جا بخوره یا از حرف هری بترسه، اصلا به کتاب های هری پاتر شبیه نیست.
بعد هم اگه کمی مالفوی هری و هرمیون رو سر رفتن به جنگل ممنوعه اذیت می کرد و سر کار می گذاشت من بیشتر احساس می کردم که این خود مالفویه!
مالفوی هر کاریش هم بکنی باز قدرت طلبی و خودنمایی تو ذاتشه و نمی تونه به اونا قول بده که دست از کاراش بر می داره.
غلط املایی هم داشتی ==> "سانتور".

خب فکر می کنم اگه یه بار دیگه بنویسی خیلی بهتر باشه. چون می دونم که می تونی زیباتر بنویسی.
موفق باشی.

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/7 15:58:34

Hi EveryBody